پاسخ به:مشاعره آنلاین
منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم پدرت گوهر خود تا به رز و سیم فروخت پدر عشق بسوزد که در آمد پدر عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود که به بازار تو کاری نگشود از هنرم
عصر یک جمعه ی دلگیر دلم باز گرفت
که بگویم ، بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است ...
ما درس صداقت و صفا می خوانیم آیین محبت و وفا می دانیم زین بی هنران سفله ای دل مخروش کانها همه می روند و ما می مانیم
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم هوا داران کویش را چو جان خویشتن دانم
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم هواداران کویش را چو جان خویش دارم
میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز
وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است
ما چون دو دریچه روبروی هم اگاه زهر بگو مگوی هم
ما یار نداریم و غم یار نداریم ما یار بجز حضرت دادار نداریم
ميدوني ميخوام چي كار كنم ميدوني ميخوام كجا برم ميخوام براي كفترا يه خورده گندم ببرم اونجا كه گنبدش طلاست با كفتراش پر بزنم
من حاصل عمر خود ندارم جز غم
ور عشقی ز نیک و بد ندارم جز غم
درد عشق و عاشقی درمان ندارد
راز عشق و عاشقی پایان ندارد .
دو چشم اشک ریزم دیده بانی / مهیا شد دلم در جان فشانی
به مفتون گر دهی دیدار وعده / کنم تا روز محشر دیده بانی