پاسخ به:مشاعره آنلاین
نعمت ديده نخواهم كه بماند پس از اين مانده چون ديده از آن نعمت ديدار جدا
اشك گرم و آه سرد و روی زرد و سوز دل
حاصل عشقند و من این نكته می دانم چو شمع
عقل در آغوش عشقم خفته و مدهوش بود من به رأی عشق سوی قلب سنگت تاختم
مقیم حلقه ذکر است دل بدان امید
که حلقهای ز سر زلف یار بگشاید
دوری از تو قسمت ما شد خدا داند چرا اشک و آه و ناله و ماتم یار ما شد خدا داند چرا
آن که تاج سر من خاک کف پایش بود
از خدا میطلبم تا به سرم بازآید
ديدي که خون ناحق پروانه شمع را چندان امان نداد که شب را سحر کند؟
دارم امید بر این اشک چو باران که دگر
برق دولت که برفت از نظرم بازآید
زاهد اگر به حور و قصور است امیدوار
ما را شرابخانه قصور است و یار حور
معاشری خوش و رودی بساز میخواهم
که درد خویش بگویم به ناله بم و زیر
میل رفتن مکن ای دوست دمی با ما باش
بر لب جوی طرب جوی و به کف ساغر گیر