پاسخ به:مشاعره آنلاین
ما را رها کنید در این رنج بی حساب با سینه ای شرحه شرحه و با دلی کباب
بنشين نرو چه غم كه شب از نيمه رفته است بگذار كه سپيده بخندد به روي ما بنشين و ببين دختر خورشيد صبحگاه حسرت خورد ز روشني آرزوي ما بشين مرو صفاي تمناي من ببين امشب چراغ عشق در اين خانه روشن است
ترا من چشم در راهم شباهنگام گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمیکاهم
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی زبامی که برخاست مشکل نشیند
دلم محراب زیبایی چو ابروی تو میخواهد بهانه كرده و تنها ،گل روی تو میخواهد
دوای درد بی درمان تویی تو همه وصل و همه هجران تویی تو
واعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزید
من اگر مهر نگاری بگزینم چه شود
لازمه عاشقیست رفتن و دیدن ز دور ورنه ز نزدیک هم فرصت دیدار هست
تو را من چشم در راهم به سعي ام تا ز دل يك ديده بگشايم ببينم من فراخي را خبر گيرم من از يارم تو را من چشم در راهم
مــا مــحــرمــان خـلـوت انـسـیـم غـم مـخـور
بـــا یـــار آشـــنـــا ســـخـــن آشـــنـــا بــگــو
ولی لطف تو گر نبود به صد رنج
پشیزی کس نیابد زآن همه گنج
جـدا شـد یـار شـیـریـنـت کـنـون تـنـهـا نشین ای شمع
کـه حـکـم آسـمـان این است اگر سازی و گر سوزی
یا باده ز دست یارسرکش
یا سر ز می و خمار برکش
شنو پند و دانش بدان یار کن
چو دانستی آن گه بدان کار کن
نفسم گرفت از این شب، در این حصار