پاسخ به:مشاعره آنلاین
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زندند
دامن شادی چو غم آسان نمی آید به دست پسته را خون می شود دل تا لبی خندان کند
دل می رود ز دستم صاحب دلان خدا را دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
اگر روزی مقدر شد که با اشکت وضو سازم
خدا داند که با چشمت هزاران قبله میسازم
من یاد خوش دوست به دنیا ندهم لبخند خوشش به حور رعنا ندهم
مینویسم یک غزل ، وزن و ردیفش چشم تو قافیه ، موضوع و احساس لطیفش چشم تو مینویسم از تصادف کردنت با قلب خود مینویسم باعث نبض ضعیفش چشم تو
ولایت بی بلا معنا ندارد نجف بی کربلا معنا ندارد
دل تمنا می کند تا من بسازم خانه ای عاشقان کی خانه دارند دل مگر دیوانه ای؟
یک نفر آمدم قرارم را گرفت برگ و بار شاخسارم را گرفت
تا ابد جای تو در دیده ماست
سالها گر گذرد یاد تو در سینه ماست
تا هستم ای رفیق، ندانی که کیستم
روزی سراغ وقت من آیی، که نیستم
پیداست از گلاب سرشکم، که من چو گل
یک روز خنده کردم و عمری گریستم
موی سرم چو برف زمستان سپید شد نامد بهار و قامت من خم چو بید شد گفتم که سر زنم به زمین دلت ولی این دانه از جوانه زدن نا امید شد
دوباره می سرایمت تو را كه شاعرانه ای
بهانه می كند دلم تو را كه بی بهانه ای
یا رب این آتش كه بر جان من است
سرد كن زان سان كه كردی بر خلیل
لب گشای و راز هجران با من خسته بگو یوسفت گشتم برایت پیرهن آورده ام