پاسخ به:مشاعره آنلاین
من نه آنم که دوصد مصرع رنگین گویم من چو فرهاد یکی گویم و شیرین گویم
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو پیش من جز سخن شهد شکر هیچ مگو
وای چه خسته میکند تنگی این قفس مرا پیر شدم نکرد از این رنج و شکنجه بس مرا
ای صبا سوختگان بر سر ره منتظرند
گر از آن یار سفر کرده پیامی داری
ﯾﮏ ﺩﻡ ﺑﯿﺎ ﺑﺎ ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﭽﺮﺧﺎﻥ ﻭ ﺑﺮﻭ
ﭼﺮﺧﯽ ﺑﺰﻥ، ﻣﺴﺘﯽ ﻧﻤﺎ، ﺩﻝ ﺭﺍ ﺑﺸﻮﺭﺍﻥ ﻭ ﺑﺮﻭ
ﺗﺎ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﻭﺍﭘﺴﯿﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﻧﺒﯿﻨﺪ ﺷﻮﺭ ﻭﺻﻞ
ﺩﺭ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯ ﻓﻠﮏ، ﭼﺮﺧﯽ ﺑﭽﺮﺧﺎﻥ ﻭ ﺑﺮﻭ
حضرت مولانا
وقت را غنيمت دان آن قدر که بتواني حاصل از حيات اي جان اين دم است تا داني کام بخشي گردون عمر در عوض دارد جهد کن که از دولت داد عيش بستاني
یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
وفا به قیمت جان هم نمیشود پیدا فغان که هیچ متاعی به این گرانی نیست
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق هر دم آید غمی از نو به مبارکبادم
تا توانی دلی بدست آر دل شکستن هنر نمی باشد
دستم نمی رسد به بلندای چیدنت باید بسنده کرد به رویای دیدنت یوسف ترین عزیز جهان هم که باشی ام در سینه آتشی است به داغ خریدنت