پاسخ به:مشاعره آنلاین
دوش وقت سحر از قصه نجاتم دادند وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
در اين سراي بي كسي كسي به در نمي زند به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند
تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم
حاصلم دوش بجز ناله شبگیر نبود
دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین به علی شناختم به خدا قسم خدا را به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را
عصر یک جمعه ی دلگیر دلم باز گرفت
که بگویم ، بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است ...
آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع
جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود
از ظلمت خود رهایی ام ده با نور خود آشنایی ام ده
همي گويم و گفته ام بارها بود كيش من مهر دلدارها
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
از سر مستی دگر با شاهد عهد شباب
رجعتی میخواستم لیکن طلاق افتاده بود
الا يا ايها الساقي الدل كوثر وناولها كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكلهاالا يا ايها الساقي الدل كوثر وناولها كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكلها
از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح
بوی زلف تو همان مونس جان است که بود
در این كشاكش رنگین، كسی چه می داند كه سنگ عزلت من در كدام نقطه فصل است. هنوز جنگل ، ابعاد بی شمار خودش را نمی شناسد. هنوز برگ سوار حرف اول باد است. هنوز انسان چیزی به آب می گوید ...
در آن شهری که مردانش عصا از کور می دزدند من از نا باوری آنجا محبت آرزو کردم
منظور خردمند من آن ماه که او را
با حسن ادب شیوه صاحب نظری بود