پاسخ به:مشاعره آنلاین
نـــا امــیـــدم مــــــکـن از ســــــابـقـۀ روز ازَل تو چه دانی که پس پرده که خوبست و که زشت
عصر یک جمعه ی دلگیر دلم باز گرفت
که بگویم ، بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است ...
تا با غم عشق تو مرا کار افتاد
بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید
دل جای تو شد وگرنه پرخون کنمش
در دیده تویی وگرنه جیحون کنمش
تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف
مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی
یک عمر زیر پا لگد کردند او را اکنون که میگیرند روی شانه، مرده است
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر به عالم ثمر شود
دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین به علی شناختم به خدا قسم خدا را به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را
انکه ازچشم توانداخت مرابی تقصیر//چشم دارم به همین دردگرفتارشود
دلی که با سر زلفین او قراری داد
گمان مبر که بدان دل قرار بازآید
در این خاک زرخیز ایران زمین
نبودند جز مردمی پاک دین
نفس برآمد و کام از تو بر نمیآید
فغان که بخت من از خواب در نمیآید
دل من در هوای روی فرخ
بود آشفته همچون موی فرخ