پاسخ به:مشاعره آنلاین
در این دنیا كسی بی غم نباشد
اگر باشد بنی آدم نباشد
در دلم بود که آدم شوم؛ امّا نشدم
بیخبر از همه عالم شوم؛ امّا نشدم
مردم در این فراق و در آن پرده راه نیست
یا هست و پرده دار نشانم نمیدهد
دنیا همه دریای حیات و من مسکین
یک قطره از این موج خروشان، نچشیدم
مه من زجور چشمت هوس فرار دارم
چه کنم ز درد عشقت به قفس قرار دارم
من اگر عاشق نباشم از خودم سيرم من اگر عاشق نباشم زود ميميرم
عصر یک جمعه ی دلگیر دلم باز گرفت
که بگویم ، بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است ...
مرغان همه بشکسته قفس را و پریدند
من در قفس افتاده، به خود تار تنیدم
ماه من در نیم شب گر بی نقاب آید بیرون
زاهد صد ساله از مسجد خراب آید بیرون
نسیم عشق ، به آن یار دلربا برگو
ز جای خیز که من درد بیدوا دارم
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی زبامی که برخاست مشکل نشیند
دل بدستم بود و میگشتم بگرد کوی دوست
بیخبر بودم نمیدانم کجا افتاده است
در غمت ای گل وحشیِ من، ای خسرو من
جور مجنون ببرم، تیشه فرهاد کشم
ما گذشتیم ز صد میخانه ها
اما ندیدم آن شب ها روی یار
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
داد و بیداد که در محفل ما رندی نیست
که برش شکوه برم، داد ز بیداد کشم