پاسخ به:مشاعره آنلاین
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی زبامی که برخاست مشکل نشیند
عصر یک جمعه ی دلگیر دلم باز گرفت
که بگویم ، بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است ...
در دلم بود که آدم شوم؛ امّا نشدم
بیخبر از همه عالم شوم؛ امّا نشدم
ما را رها کنید در این رنج بی حساب با سینه ای شرحه شرحه و با دلی کباب
بر درِ پیرِ خرابات نهم روی نیاز
تا به این طایفه محرم شوم؛ امّا نشدم
من را به غیر عشق به نامی صدا نکن
غم را دوباره وارد این ماجرا نکن
نــاز کــن، نــاز کــه دلـهـا هـمـه در بـنـد تـوانـد
غـمـزه کـن، غـمـزه کـه دلـبر چو تو پیدا نشود
درکنج دلم عشق کسی خانه ندارد
کس جای دراین کلبه ویرانه ندارد
دلـدار مـن چـو یـوسـف گـمـگـشـتـه بـازگشت
کــنــعــان، مــرا ز روی دل مــلــتــهـب رسـیـد
در ره منزل لیلی که خطر هاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه ی کیست جان ما سوخت بپرسید که جانانه ی کیست
تو ز پیاله میخوری من همه خون که دم به دم
حــق لــبــم هــمــی دهــی از لـب خـود پـیـالـه را
از عشق فقط وصل و رسیدن خوش نیست
عشق است و همین لذت دیدار و دگر هیچ
چو بشنوي سخن اهل دل مگو كه خطاست سخن شناس نئي جان من خطا اين جاست
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
کـه رحـم اگـر نـکـنـد مـدعـی خـدا بـکـند
دل به پیغام وفا هر کس که میآرد ز یار میدهم تسکین و میدانم که حرف یار نیست