پاسخ به:مشاعره آنلاین
می رسد روزی که شرط عاشقی دلدادگی ست
آن زمان، هر دل فقط یک بار عاشق می شود
در هجر تو گر چشم مرا آب روان است
گو خون جگر ریز که معذور نماندست
تو، آن گلی که میشکافی درخیال من
پر می شود زعطر خوشت زندگانیم
عصر یک جمعه ی دلگیر دلم باز گرفت
که بگویم ، بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است ...
تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است
همواره مرا کوی خرابات مقام است
آتش زدى به ظلمت ایمانم ، برداربستِ طاقت ِ بنیانم
با چشم و روى ِ روشن ِ خورشیدى ، با گیسوى طنابى یلدایى
یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود
رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود
در برف زارِ سردِ دلم کرده ست اى نرگس بهارى من سبزت
تقدیر ، این مقدّر بى برگشت، تقدیر، این سفیر اهورایى
یاد باد آن که چو چشمت به عتابم میکشت
معجز عیسویت در لب شکرخا بود
یاد باد آن که صبوحی زده در مجلس انس
جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود
در آغاز محبت گر پشیمانی، بگو با من
که من دل زمهرت بر کنم تا فرصتی دارم
من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی
خیال تیغ تو با ما حدیث تشنه و آب است
اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی
یک ذره وفا را به دو عالم نفروشیم
هر چند در این عهد خریدار ندارد
در تیره شب هجر تو جانم به لب آمد
وقت است که همچون مه تابان به درآیی
یاد بگذشته به دل ماند و دریغ
نیست یاری که مرا یاد کند