پاسخ به:مشاعره آنلاین
یک مشـت بغض یخ زده تفسیر می کند
انـــــدوه و درد غربــت بــی همــزبانیم
عصر یک جمعه ی دلگیر دلم باز گرفت
که بگویم ، بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است ...
ملول از همرهان بودن طریق کاردانی نیست
بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی
ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق
نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی
يکي مي پرسد اندوه تو از چيست؟ سبب ساز سکوت مبهمت کيست؟
تویی که عزت ما میبری به کم محلی
و گرنه خواری عشقت هلاک صحبت ماست
ترا من چشم در راهم شباهنگام گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمیکاهم
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
تا پیش بخت بازروم تهنیت کنان
کو مژدهای ز مقدم عید وصال تو
و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
تا کی کشم عتیبت از چشم دلفریبت
روزی کرشمهای کن ای یار برگزیده
هر جا نقش پای تو بر خاک مانده است
عشقت مرا به خاک همانجا کشانده است
تار گیسوی تو آخر به کمندم افکند
من، اسیر خم گیسوی تو و تار توام
می گوید از یکی شدنم با تو احساسم ، این لطافت سحرانگیز،
حسّم به من دروغ نمی گوید درپیشگاه اقدس شیدایى
یارم به نیم غمزه چنان جان من بسوخت
کآتش به ملک خاور و هم، باختر زدم