پاسخ به:مشاعره آنلاین
تــو داور بــاش و پــیــدا کـن گـنـاهـم
کـه پـوزش مـى نـدانـم بـر چه خواهم
مرا مهر سيه چشمان ز سر بيرون نخواهد شد قضای آسمان است اين و ديگرگون نخواهد شد
دلــى کــز مــهــر بــاشــد نــاشــکــیــبـا
نــه از ســرمــا بــتــرســد نــه ز گــرمــا
اگر از گفته او ، باز بیابم جانی من ندانم که ، چه ماند ز نیازم باقی
یــاد بــاد آن کـه نـگـارم چـو کـمـر بـربـسـتـی
در رکــابــش مــه نـو پـیـک جـهـان پـیـمـا بـود
در سفالين کاسه رندان به خواري منگريد کاين حريفان خدمت جام جهانبين کردهاند
در شـب قـدر ار صـبـوحـی کـردهام عیبم مکن
سـرخـوش آمـد یـار و جـامـی بـر کـنـار طـاق بـود
دوستي با هركه كردم خصم مادرزاد شد آشيان هرجا گرفتم خانه صياد شد
در دلــم بــود کــه بــی دوســت نـبـاشـم هـرگـز
چـه تـوان کـرد کـه سـعـی مـن و دل بـاطل بود
دل من دیر زمانی است که می پندارد دوستی نیز گلی است مثل نیلوفر و یاس شاخه ترد و ظریفی دارد بی گمان سنگدل است آنکه ندانسته بیازارد شاخه ترد و ظریفش را
آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع
جـز فـنـای خـودم از دسـت تـو تـدبـیـر نـبود
درخت عمر بدانديش را ز پا افگند هميشه تا که بود از زمانه نام و نشان
نقش میبستم که گیرم گوشهای زان چشم مست
طــاقــت و صــبـر از خـم ابـروش طـاق افـتـاده بـود
در اندرون من خسته دل ندانم کيست که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
تـــنـــهـــا نــه ز راز دل مــن پــرده بــرافــتــاد
تـــا بـــود فـــلــک شــیــوه او پــرده دری بــود