پاسخ به:مشاعره آنلاین
ما را رها کنید در این رنج بی حساب
با قلب پاره پاره و سینه ای کباب
بنشين نرو چه غم كه شب از نيمه رفته است بگذار كه سپيده بخندد به روي ما بنشين و ببين دختر خورشيد صبحگاه حسرت خورد ز روشني آرزوي ما بشين مرو صفاي تمناي من ببين امشب چراغ عشق در اين خانه روشن است
عصر یک جمعه ی دلگیر دلم باز گرفت
که بگویم ، بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است ...
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
وجود نازکت آزرده گزند مباد
دل دردمند سعدی ز محبت تو خون شد
نه به وصل میرسانی نه به قتل میرهانی
یاد باد آن که صبوحی زده در مجلس انس
جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود
هر دم از این باغ بری می رسد
تازه تر از تازه تری می رسد
رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی
جامهای بود که بر قامت او دوخته بود
دیشب به کنج میکده من بودم و سبو
گفتم حدیث گیسوی آن فتنه مو به مو
واعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزید
من اگر مهر نگاری بگزینم چه شود
دوای درد بی درمان تویی تو همه وصل و همه هجران تویی تو
در دیاری که در او نیست کسی یار کسی
یا رب ای کاش نیفتد به کسی کار کسی
یا رب اندر کنف سایه آن سرو بلند
گر من سوخته یک دم بنشینم چه شود
دوش وقت سحر از قصه نجاتم دادند واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
دلم را مشکن و در پا مینداز
که دارد در سر زلف تو مسکن