پاسخ به:مشاعره آنلاین
از مصیبت ها منال ای دل که در زیر سپهر
هر مصیبت بهر دانا امتحانی دیگرست
ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود
تسبیح شیخ و خرقه رند شرابخوار
رهروان نیست گهی تندوگهی خسته رود//رهروانست که اهسته وپیوسته رود
یاد باد آن که چو یاقوت قدح خنده زدی
در میان من و لعل تو حکایتها بود
دست با دوست در آغوش نه حد من و تست منم و حسرت بوسیدن خاک پایی شهریارا چه غم از غربت دنیای تن است گر برای دل خود ساخته ای دنیایی
عصر یک جمعه ی دلگیر دلم باز گرفت
که بگویم ، بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است ...
یاد باد آن که خرابات نشین بودم و مست
وآنچه در مسجدم امروز کم است آن جا بود
دو بیت مکرر نشاید به دفتر ـ اگر زر بود یا که بهتر
رفـتـی و دل ربـودی یـک شـهر مبــتــلا را
تا کی کنیم بی تو،صبری که نیست ما را
اوقـات خـوش آن بود که با دوست به سر رفت
بــاقــی هــمــه بــیحــاصــلــی و بـیخـبـری بـود
دیشب که اشک در غم من قطره می سرود
فکر تو با دل غافل چه می نمود
دل چو از پیر خرد نقل معانی میکرد
عشق میگفت به شرح آن چه بر او مشکل بود
دختری خورد شکایت می کرد که مرا حادثه بی مادر کرد
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود
دوش وقت سحر از قصه نجاتم دادند واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
در آن شهری که مردانش عصا از کور می دزدند من از نا باوری آنجا محبت آرزو کردم