پاسخ به:مشاعره آنلاین
يکي مي پرسد اندوه تو از چيست؟ سبب ساز سکوت مبهمت کيست؟ برايش صادقانه مي نويسم براي آنکه بايد باشد و نيست
عصر یک جمعه ی دلگیر دلم باز گرفت
که بگویم ، بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است ...
تا سر زلف تو در دست نسیم افتاده است دل سودا زده از غصه دو نیم افتاده است چشم جادوئی تو خودعین سواد سحر است لیکن این هست که این نسخه سقیم افتاده است
تا كي به تمناي وصال تو يگانه اشكم شود از هر مژه چون سيل روانه خواهد به سر آيد غم هجران تويانه اي تير غمت را دل عشاق نشانه جمعي به تو مشغول و تو غايب ز ميانه
هاتفي گفتا كه اين رويا مباد اين همه انوار از دنيا مباد بزم عشق ما محيا آمده زهره زهرا به دنيا آمده زهره تا زهراي اطهر را بديد از خجالت گوشه اي خامش چميد
دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش
بیچاره ندانست که یارش سفری بود
دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین به علی شناختم به خدا قسم خدا را به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را
در کوی ما دل شکسته می خرند و بس
بازار خود فروشی از آن سوی دیگر است
این طرف مشتی صدف آنجا کمی گل ریخته موج، ماهیهای عاشق را به ساحل ریخته
هنر بیعیب حرمان نیست لیکن
ز من محرومتر کی سائلی بود
دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد
ديدي که خون ناحق پروانه شمع را چندان امان نداد که شب را سحر کند؟
دلی همدرد و یاری مصلحت بین
که استظهار هر اهل دلی بود
دلم محراب زیبایی چو ابروی تو میخواهد بهانه كرده و تنها ،گل روی تو میخواهد
در آروزی لب سقا شریعه در خروشه هزار هزار چشمه خواهش پیش پاهاش می جوشه