پاسخ به:مشاعره آنلاین
هواي ديده طوفاني، دلم درياي محنتها گهي مي بارد اين ابر و گهي مي غرد اين دريا
عصر یک جمعه ی دلگیر دلم باز گرفت
که بگویم ، بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است ...
از دیده خون دل همه بر روی ما رود
بر روی ما ز دیده چه گویم چهها رود
در گلستان جهان، چون غنچه های صبحدم
با درون پر ز خون، در حال لبخندیم ما
از سر کوی تو هر کو به ملالت برود
نرود کارش و آخر به خجالت برود
داغ پدر، سکوت علی (ع)، غربت حسن (ع)
شعري شد و به حنجرۀ کربلا رسید
در پــــیشگــــاه ذات خـــــداوند بــی نـیاز نبـــــــود رهی مگر به عنایات فـــاطــمه
در پــــیشگــــاه ذات خـــــداوند بــی نـیاز
نبـــــــود رهی مگر به عنایات فـــاطــمه
هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است
برود از دل من و از دل من آن نرود
دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین به علی شناختم به خدا قسم خدا را به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را
از ره مرو به عشوه دنیا که این عجوز
مکاره مینشیند و محتاله میرود
دل به پیغام وفا هر کس که میآرد ز یار میدهم تسکین و میدانم که حرف یار نیست
ترا که هر چه مراد است در جهان داری
یـاد بـاد آن صـحـبـت شـبهـا کـه بـا نـوشین لبان
بــحــث ســر عـشـق و ذکـر حـلـقـه عـشـاق بـود
در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند
دل چــو از پــیــر خــرد نــقــل مـعـانـی مـیکـرد
عشق میگفت به شرح آن چه بر او مشکل بود
در سایــه مهربانـی تــو،بر پا شده این جوانی من
باشد به فدای یک نگاهت،عمر من و زندگانی من