پاسخ به:مشاعره آنلاین
دلم رمیده شد و غافلم من درویش
که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش
شد رهزن سلامت زلف تو وین عجب نیست
گر راه زن تو باشی صد کاروان توان زد
دانه ای را كه دل موری از آن شاد شود
خوشی اش روز جزا تاج سلیمان باشد
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشهای برون آی ای کوکب هدایت
تکیه بر دوست مکن محرم اسرار کسی نیست
ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
تا کی توان به مصلحت عقل کار کرد؟
یک چند هم به مصلحت عشق کار کن
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
توخود ای گوهر یکدانه کجایی آخر
کز غمت دیده مردم همه دریا باشد
ما شعلهٔ شوق تو به صد حیله نشاندیم
دامن مزن این آتش پوشیدهٔ ما را
افسوس كه افسانه سرایان همه خفتند
اندوه كه اندوه گساران همه رفتند
دل نشان شد سخنم تا تو قبولش کردی
آری آری سخن عشق نشانی دارد
دلم ز نازکی خود شکست در غم عشق
وگرنه از تــو نـیــایـد که دل شـکن باشی
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن عقده های گره گشا در گلو شكست