پاسخ به:مشاعره آنلاین
دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند آیا شود که گوشه چشمی به ما کنند
دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذری
کاندر این ره کشته بسیارند قربان شما
اي دل چو زمانه می کند غمناکت ناگه برود ز تن روان پاکت چون عهده نمی شود کسی فردا راحالی خوش کن تو اين دل شيدا را
ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی
سود و سرمایه بسوزی و محابا نکنی
یک بار هم ای عشق من، از عقل میندیش
بگذار که دل حل کند مساله ها را
اگر چه دوست به چیزی نمیخرد ما را
به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست
تو همچو صبحی من شمع خلوت سحرم
تبسمی کن و جان بین که همی سپرم
میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق
ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست
تا توانی رفع غم از چهره ی غمناك كن
در جهان گریاندن آسان است اشكی پاك كن
آن که عمری شد که تا بیمارم از سودای او
گو نگاهی کن که پیش چشم شهلا میرمت
تا به كی كنج شبستان؟ به گلستان بشتاب
ز آنكه یك مرتبه بینی كه بهار آمد ورفت
تا روی دوست دید، دل جانگداز من
یک جان نداد در ره او، صد هزار داد
دلم تنهاست ماتم دارم امشب
دلی سرشار از غم دارم امشب
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد