پاسخ به:مشاعره آنلاین
مرا دردیست در جانان اگر گویم زبان سوزد
اگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد
ما محرمان خلوت انسیم غم مخور
با یار آشنا سخن آشنا بگو
واجب آید چونک آمد نام او
شرح رمزی گفتن از انعام او
وقت است کز فراق تو وز سوز اندرون
آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش
شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است
آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش
شاها فلک از بزم تو در رقص و سماع است
دست طرب از دامن این زمزمه مگسل
لب را مگشای بر بَد و زشت
حاصل چه شود تو را از این کشت
تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول
آخر بسوخت جانم در کسب این فضایل
لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاست
که در این بحر کرم غرق گناه آمده ایم
من نمییابم مجال ای دوستان
گر چه دارد او جمالی بس جمیل
لبهای پریده رنگ وزبان خشک وچاک چاک
رخساره پر غباره غم از سالها دور
درگوشه ای ز خلوت این دشت هولناک
کمان ابرویت را گو بزن تیر
که پیش دست و بازویت بمیرم
مابه نازتوجوانی داده ایم
آن دم که به یک خنده دهم جان چو صراحی
مستان تو خواهم که گزارند نمازم
من ندارم طاقت و تاب فراق
چند سوزد جان من در اشتیاق