پاسخ به:مشاعره آنلاین
قتل اين خسته به شمشير تو تقدير نبود ور نه هيچ از دل بيرحم تو تقصير نبود
در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را
مهر لب او بر در این خانه نهادیم
من آن مرغم که افکندم به دام سد بلا خود را
به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را
از دام زلف و دانه خال تو در جهان
یک مرغ دل نماند نگشته شکار حسن
نه بشر توانمش گفت نه خدا توانمش خواند
متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را
ایام گل چو عمر به رفتن شتاب کرد
ساقی به دور باده گلگون شتاب کن
نتوان گفت که این قافله وا می ماند
خسته و خفته از این خیل جدا می ماند
دل بدان رود گرامی چه کنم گر ندهم
مادر دهر ندارد پسری بهتر از این
نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت که جانم در جوانی سوخت ای جانم به قربانت
تحمل گفتی و من هم که کردم سالها اما چقدر آخر تحمل بلکه یادت رفته پیمانت
تا کی کشم عتیبت از چشم دلفریبت
روزی کرشمهای کن ای یار برگزیده
گر خاطر شریفت رنجیده شد ز حافظ
بازآ که توبه کردیم از گفته و شنیده
هرچه گوید عشق گوید، هرچه سازد عشق سازد من چه گویم، من چه سازم، من که فرمانی ندارم
من از دست غمت مشکل برم جان
ولی دل را تو آسان بردی از من
نغمه ام ، از زخمه بی پرواستم**** من نوای شاعر فرداستم
محرم راز دل شیدای خود
کس نمیبینم ز خاص و عام را
آنرا که کلاه سر بباید زد و برد ****زانست که او بزرگ را دارد خرد