پاسخ به:مشاعره آنلاین
تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی
گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش
شدم از یاد تو چون قصه فراموش ترین ای دل از وسوسه ی زلف تو مغشوش ترین
از همه دل بریده ام،دلم اسیر یک نگاست،تمام آرزوی من زیارت امام رضـــــــــاست
نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر
نزاع بر سر دنیی دون مکن درویش
شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت فراق یار نه آن میکند که بتوان گفت
تویی که خوبتری ز آفتاب و شکر خدا
که نیستم ز تو در روی آفتاب خجل
لبش میبوسم و در میکشم می به آب زندگانی بردهام پی
عصر یک جمعه ی دلگیر دلم باز گرفت
که بگویم ، بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است ...
یک نفر آمد صدایم کرد و رفت در قفس بودم رهایم کرد و رفت
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق
هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم
منم آن شعله آتش که از هر شمع بر خیزم تمام هستی خود را فقط به پای تو ریزم
من رند و عاشق در موسم گل آن گاه توبه استغفرالله
هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد بر زخم های کاری تیغ و سنان فتاد
در شاهراه دولت سرمد به تخت بخت
با جام می به کام دل دوستان شدم
منم که شهره شهرم به عشق ورزيدن منم که ديده نيالوده ام به بد ديدن
ناوک غمزه بیار و رسن زلف که من
جنگها با دل مجروح بلاکش دارم
ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم یا جام باده یا قصه کوتاه