پاسخ به:مشاعره آنلاین
یاد باد آن صحبت شبها که با نوشین لبان
بحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود
دیر جوشی تو در بوتهی هجرانم سوخت ساختم اینهمه تا وارهم از نامیها
از همه دل بریده ام،دلم اسیر یک نگاست،تمام آرزوی من زیارت امام رضـــــــــاست
آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع
جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود
در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند که با این درد اگر دربند درمانند ، در مانند
در ان نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
منم آن شعله آتش که از هر شمع بر خیزم تمام هستی خود را فقط به پای تو ریزم
ما را بر آستان تو بس حق خدمت است
ای خواجه بازبین به ترحم غلام را
آن کس که اوفتاد خدایش گرفت دست گو بر تو باد تا غم افتادگان خوری
عصر یک جمعه ی دلگیر دلم باز گرفت
که بگویم ، بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است ...
امدی جانم به قربانت ولی حالا چرا بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
از سر مستی دگر با شاهد عهد شباب
رجعتی میخواستم لیکن طلاق افتاده بود
دوش با گیسوی دلبر عهد بستم تادگر درمقام عشق چون آیم شوم بی پا و سر
رباب و چنگ به بانگ بلند میگویند
که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید
دل و دین و عقل وهوشم همه را به باد دادی ز کدام باده ساقی به من خراب دادی
یار اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناخت
حاش لله که روم من ز پی یار دگر
رسد ادمی به جایی که بجز خدا نبیند بنگر که تا چه حد است مقام ادمیت