پاسخ به:مشاعره آنلاین
نکته ای روح فزا از دهن دوست بگو
نامه ای خوش خبر از عالم اسرار بیار
روی رنگین را به هر کس مینماید همچو گل
ور بگویم بازپوشان بازپوشاند ز من
نه من بر آن گل عارض غزل سرایم و بس که عندلیب تو از هر طرف هزارانند
عصر یک جمعه ی دلگیر دلم باز گرفت
که بگویم ، بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است ...
در اوج ناز و نعمتی ای پادشاه حسن
یا رب مباد تا به قیامت زوال تو
abdollah_esrafili@yahoo.com
شاد، پیروز و موفق باشید.
شاهنشین چشم من تکیه گه خیال توست
جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو
واعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزید من اگر مهر نگاری بگزینم چه شود
در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا
آیا در این خیال که دارد گدای شهر
روزی بود که یاد کند پادشاه از او
وصل تو اجل را ز سرم دور همی داشت از دولت هجر تو کنون دور نماندست
تا کی کشم عتیبت از چشم دلفریبت
روزی کرشمهای کن ای یار برگزیده
هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را
ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختی
لطف کردی سایهای بر آفتاب انداختی
یارم چو قدح به دست گیرد بازار بتان شکست گیرد
در گوشه سلامت مستور چون توان بود
تا نرگس تو با ما گوید رموز مستی