پاسخ به:مشاعره آنلاین
میگریم و مرادم از این سیل اشکبار تخم محبت است که در دل بکارمت
عصر یک جمعه ی دلگیر دلم باز گرفت
که بگویم ، بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است ...
تو کز سرای طبیعت نمیروی بیرون کجا به کوی طریقت گذر توانی کرد
دانم سر آرد غصه را رنگین برآرد قصه را
این آه خون افشان که من هر صبح و شامی میزنم
من این دلق مرقع را بخواهم سوختن روزی که پیر می فروشانش به جامی بر نمیگیرد
دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا تن رسد به جانان یا کام من برآید
دام سخت است مگر یار شود لطف خدا
ور نه آدم نبرد صرفه ز شیطان رجیم
دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم
سخن اهل دل است این و به جان بنیوشیم
میان گریه میخندم که چون شمع اندر این مجلس زبان آتشینم هست لیکن در نمیگیرد
در راه عشق وسوسه اهرمن بسیست
پیش آی و گوش دل به پیام سروش کن
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند نه هر که آینه سازد سکندری داند
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا
اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند
ده روز مهر گردون افسانه است و افسون
نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود
کام بستانم از او یا داد بستاند ز من