پاسخ به:مشاعره آنلاین
یارب که داد آینه آن بت پرست را
کو دید حسن خویش و زما برد دست را
آنكه دستور زبان عشق را بیگزاره در نهاد ما نهاد خوب میدانست تیغ تیز را در كف مستی نمیبایست داد
عصر یک جمعه ی دلگیر دلم باز گرفت
که بگویم ، بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است ...
دین هزار پارسا در سر گیسوی تو شد
چند به ناکسان دهی سلسلهٔ رموز را
ای آرزوی اولین گام ِ رسیدن بر جادههای بیسرانجام ِ رسیدن كار جهان جز بر مدار آرزو نیست با این همه دلهای ناكام ِ رسیدن
نام لیلی بر آید اندر نقش
گر ببیزند خاک مجنون را
ای آفتاب آهسته تر بر بام قصرش زن قدم ترسم صدای سایه ات خوابست بیدارش کند
دل می رودزدستم صاحب دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهدشد آشکارا
دوش ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند وبه پیمانه زدند
دی، کودکی بدامن مادر گریست زار کز کودکان کوی، بمن کس نظر نداشت
تا می توانی دلی بدست آور
دل شکستن هنر نمی باشد
دانم که بگذرد ز سر جرم من که او گر چه پریوش است ولیکن فرشته خوست
تو مو می بینی و من پیچش مو
تو ابرو و من اشارتها ابرو
و گر چنان که در آن حضرتت نباشد بار برای دیده بیاور غباری از در دوست
تا اسیر رنگ و بویی، بوی دلبر نشنوی
هر که این اغلال در جانش بود، آماده نیست