پاسخ به:مشاعره آنلاین
تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست
عصر یک جمعه ی دلگیر دلم باز گرفت
که بگویم ، بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است ...
تا نگشتی کوهکن، شیرینی هجران ندانی
ناز پرورده، ره آورد دل پر خون نداند
در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست
تار گیسوی تو آخر به کمندم افکند
من، اسیر خم گیسوی تو و تار توام
abdollah_esrafili@yahoo.com
شاد، پیروز و موفق باشید.
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم
چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم
مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست
تا از دیار هستی، در نیستی خزیدیم
از هر چه غیر دلبر، از جان و دل بریدیم
مکن به نامه سیاهی ملامت من مست که آگه است که تقدیر بر سرش چه نوشت
تو و ارشاد من، ای مرشد بی رشد و تباه؟!
از برِ روی من ای صوفی غدّار، برو
وفا مجوی ز دشمن که پرتوی ندهد چو شمع صومعه افروزی از چراغ کنشت
توبه کردم که نبوسم لب ساقی و کنون
میگزم لب که چرا گوش به نادان کردم
میگریم و مرادم از این سیل اشکبار تخم محبت است که در دل بکارمت
تورانشه خجسته که در من یزید فضل
شد منت مواهب او طوق گردنم