پاسخ به:مشاعره آنلاین
در جستجوي اهل دلي عمر ما گذشت جان در هواي گوهر ناياب داده ايم
عصر یک جمعه ی دلگیر دلم باز گرفت
که بگویم ، بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است ...
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم بدین امید دهم جان که خاک کوی تو باشم علی الصباح قیامت که سر ز خاک بر آر م به گفتگوی تو خیزم به جستجوی تو باشم
میانِ راه چون در هم رسیدند به ره هم روی یکدیگر بدیدند
دوست آن است که گیرد دست دوست *** در پریشان حالی و درماندگی
abdollah_esrafili@yahoo.com
شاد، پیروز و موفق باشید.
یا رب کی آن صبا بوزد کز نسیم آن
گردد شمامه کرمش کارساز من
غصه هایت را با «ق» بنویس
تا همچون قصه فراموش شوند...
تـا شـدم حـلـقـه به گوش در میخانه عشق
هــر دم آیــد غـمـی از نـو بـه مـبـارک بـادم
میازار موری که دانه کش است
که جان دارد و جان شیرین خوش است
آنروز .. تازه فهمیدم ..
در چه بلندایی آشیانه داشتم... وقتی از چشمهایت افتادم...
تا سر زلف تو در دست نسیم افتاده است دل سودا زده از غصه دو نیم افتاده است چشم جادوئی تو خودعین سواد سحر است لیکن این هست که این نسخه سقیم افتاده است
تو را من چشم در راهم به سعي ام تا ز دل يك ديده بگشايم ببينم من فراخي را خبر گيرم من از يارم تو را من چشم در راهم
مدامم مست می دارد نسیم جعد گیسویت خرابم می کند هر دم،فریب چشم جادویت پس از چندین شکیبایی،شبی یا رب توان دید که شمع دیده افروزیم،در محراب ابرویت
ماهم که هاله ای به رخ از دود آهش است دائم گرفته چون دل من روی ماهش است دیگر نگاه وصف بهاری نمی کند شرح خزان دل به زبان نگاهش است