پاسخ به:مشاعره آنلاین
یکی را دوست میدارم ولی افسوس که او هرگز نمیداند.
نگاهش می کنم شاید بخواند در نگاه من که او را دوست می دارم
وقتی می بینم زائرا دارن می رن به کربلا یه آه سردی می کشم فقط می گم: من چی خدا؟
مگر عاشق کشی حانا ثواب است / که انگشت به خون من خضاب است؟
یقین از کشتن مفتون نداری / پریشان زلف مشکین از چه باب است؟
يادها رفتند و ما هم ميرويم از يادها
كي بماند برگ كاهي در ميان بادها
اگر خواهی ز من بستانی این جان / نمودم ارمغان در پیش جانان
غصه هایت را با «ق» بنویس
تا همچون قصه فراموش شوند...
در اين سراي بي كسي كسي به در نمي زند به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند
عصر یک جمعه ی دلگیر دلم باز گرفت
که بگویم ، بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است ...
در آن شهری که مردانش عصا از کور می دزدند من از نا باوری آنجا محبت آرزو کردم