پاسخ به:مشاعره آنلاین
می از منیّ و توئی گشته پاک
شود جان،چکد قطره ای گر به خاک
abdollah_esrafili@yahoo.com
شاد، پیروز و موفق باشید.
غصه هایت را با «ق» بنویس
تا همچون قصه فراموش شوند...
اگرچه از غمت بودم در آزار / به هجران تو روز و شب گرفتار
ولی اقبال مفتون کرد یاری / گلی چیدم ز گلزارت دگربار
روان گوشه گیران را جبینش طرفه گلزاریست
که بر طرف سمن زارش همیگردد چمان ابرو
عصر یک جمعه ی دلگیر دلم باز گرفت
که بگویم ، بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است ...
دگر حور و پری را کس نگوید با چنین حسنی
که این را این چنین چشم است و آن را آن چنان ابرو
لای این شب بوها پای آن کاج بلند
دوش وقت سحر از قصه نجاتم دادند واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
دختری خورد شکایت می کرد که مرا حادثه بی مادر کرد
دست با دوست در آغوش نه حد من و تست منم و حسرت بوسیدن خاک پایی شهریارا چه غم از غربت دنیای تن است گر برای دل خود ساخته ای دنیایی
يه روز يه باغبوني يه مرد آسموني نهالي كاشت ميون باغچه مهربوني
یک شب به رغم صبح به زندان من بتاب تا من به رغم شمع سر و جان فشانمت
تا سر زلف تو در دست نسیم افتاده است دل سودا زده از غصه دو نیم افتاده است چشم جادوئی تو خودعین سواد سحر است لیکن این هست که این نسخه سقیم افتاده است
وقتی می بینم زائرا دارن می رن به کربلا یه آه سردی می کشم فقط می گم: من چی خدا؟
تو طاعت حق کنی به امید بهشت نه نه تو نه عاشقی که مزدوری تو
واله و شیداست دائم،همچو مرغی در قفس طوطی طبعم ز عشق شکر بادام دوست