پاسخ به:مشاعره آنلاین
تو همچو صبحی من شمع خلوت سحرم تبسمی کن و جان بین که همی سپرم
ما نوشتیم و گریستیم ما خنده کنان به رقص بر خاستیم ما نعره زنان از سر جان گذشتیم ... کسی را پروای ما نبود. در دور دست مردی را به دار آویختند : کسی به تماشا سر برنداشت
عصر یک جمعه ی دلگیر دلم باز گرفت
که بگویم ، بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است ...
ترسم ای مرگ نیایی تو و من پیر شوم *** آنقدر زنده بمانم که ز جان سیر شوم
ماهم که هاله ای به رخ از دود آهش است دائم گرفته چون دل من روی ماهش است دیگر نگاه وصف بهاری نمی کند شرح خزان دل به زبان نگاهش است
تیغ باید خون فشاند، کار با دشمن سرآید / من مُــرم نامم بمانــد، او مُـــرد کامم برآید
دلا غافل ز سبحاني چه حاصل اسير نفس شيطاني چه حاصل
نی قصهی آن شمع چه گل بتوان گفت نی حال دل سوخته دل بتوان گفت غم در دل تنگ من از آن است که نیست یک دوست که با او غم دل بتوان گفت
وقتی می بینم زائرا دارن می رن به کربلا یه آه سردی می کشم فقط می گم: من چی خدا؟
غصه هایت را با «ق» بنویس
تا همچون قصه فراموش شوند...
ای ایران، ای آذر ایزد نشان، ای قلهی آتشفشان / کینتوزان از آه دل بر اهرم آتشفشان
آنان که جان فدای نگاری نکرده اند همکارشان مباش که کاری نکرده اند