0

ادبيات جهان

 
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ادبيات جهان

شهرهاوآدم‌ها

پرسه در 10 شهر دنيا که به خاطر نويسنده‌ها مشهور شده‌اند

  1. بعد از اين که چند کتاب از يک نويسنده خوانديم، تصور او هم پشت کلماتش برايمان جان مي‌گيرد و نويسنده، هويت، شخصيت و طرز زندگي‌اش برايمان مهم مي‌شود. براي همين است که خانه خيلي از نويسنده‌ها بعد از مرگشان تبديل به موزه مي‌شود، وسايل شخصي‌شان در معرض ديد مردم قرار مي‌گيرد و در زندگي‌شان کند و کاو مي‌کنند. نامه‌هايشان منتشر مي‌شود و خاطراتشان اين طرف و آن طرف به چاپ مي‌رسد. برايمان مهم مي‌شود که نويسنده کجايي است و از کدام فضا تاثير گرفته و توي کدام شهر به دنيا آمده و بزرگ شده است. حالا به جاي نويسنده‌ها، رفتيم سراغ شهرهايشان. 10 شهر در دنيا وجود دارد که مردم بيشتر از هر چيز، براي گراميداشت ياد آدم‌هايي به آنجا سفر مي‌کنند که به نوعي با قلم و نوشتن سروکار دارند. در اين شهرها معمولا جاهايي وجود دارد که الهام‌بخش نويسنده‌هاي مشهوري بوده‌اند.

 

1- لندن/ چارلز ديکنز

موزه ي ديکنز

لندن، محل تولد يا خانه خيلي از نويسنده‌ها در دوره‌هاي مختلف تاريخي بوده؛ چارلز ديکنز در همين شهر به دنيا آمد، گافري چاسر، جان ميلتون، جان کينز و اچ.جي.ولز که به عنوان پدر ژانر علمي تخيلي شناخته مي‌شود و با خلق يک شخصيت مشهور به نام مرد نامرئي اين ژانر را خلق کرد هم متولد همين شهر هستند.

در ديدار از اين شهر، مسافران مي‌توانند کنار خانه چارلز ديکنز بايستند و جايي را تماشا کنند که از سال‌هاي اوايل قرن نوزدهم باقي مانده است. خانه‌اي که بنيامين جانسون، نخستين ديکشنري مفصل انگليسي را در آن نوشت هم در همين شهر است. محله زندگي شرلوک هولمز هم که براي خودش دنيايي دارد! براي سير و سفر در اين محله و يادآوري رفت و آمدهاي جناب کارآگاه، يک تور مخصوص وجود دارد که عشاق سينه چاک او را در اين محله مي‌گرداند. هر چند ديگر از آن کوچه‌هاي باريک که اوليور توئيست در آنها مي‌دويد نشاني باقي نمانده، اما آن فضاي خاکستري و غمبار گاهي حسابي خودنمايي مي‌کند.

 

2- استنفورد/ شکسپير

استنفورد انگلستان هم يکي از آن شهرهاي مشهور دنياست. اين شهر محل تولد ويليام شکسپير است و براي همين هم براي شيفتگان او يک عبادتگاه محسوب مي‌شود. در اين شهر مي‌توان ديد که شکسپير در چه فضاي سلطنتي و باشکوهي زندگي مي‌کرد. آرامگاه اين نمايشنامه‌نويس مشهور هم در همين شهر قرار دارد. اين شهر پر است از خاطرات جالب درباره مشهورترين فرزند شهر... .

 

3- ادينبورگ/ هري‌پاتر (رولينگ)

ادينبورگ

ساکنان اين شهر بايد از نويسندگانشان براي خلق بسياري از معروف‌ترين داستان‌ها و شخصيت‌هاي دنيا متشکر باشند؛ از شرلوک هولمز که آرتور کونان دويل را آفريد تا هري پاتر از مشهورترين چهره‌هاي داستاني دنيا که جي.کي. رولينگ زاده همين شهر، او را در کافه‌هاي زادگاهش در ذهن پرورش داد. با گشت و گذار در بخش قديمي ادينبورگ، مي‌شود شخصيت‌ها و تاريخ ادبي اسکاتلند را مرور کرد. رابرت بارنز، سر والتر اسکات ورابرت لوئيس استيونسون هنوز در موزه نويسندگان اين شهر زنده و با قدرت، خاطراتشان را براي بازديدکنندگان‌شان مرور مي‌کنند. البته ادينبورگ براي نمايشگاه کتاب 3هفته‌اي پرو پيمانش هم شهرت زيادي دارد. در اين شهر، در مدت برگزاري نمايشگاه بين‌المللي کتاب ادينبورگ، سيلي از نويسنده‌هاي جهان راه مي‌افتند تا کتاب‌هاي تازه‌شان را رونمايي کنند. مارگارت آتوود همين يک ماه پيش آخرين کتابش را به نام «سال سيلاب» در همين نمايشگاه رونمايي کرد. سال پيش هم «شون کانري» با کتاب خاطراتش همين کار را انجام داد. در جريان اين نمايشگاه، صدها برنامه ادبي و فرهنگي هم ترتيب داده مي‌شود که همه با خريدن بليت در آنها حاضر مي‌شوند و اين بليت‌ها معمولا از چند هفته جلوتر پيش فروش مي‌شوند. در مورد فرهنگي بودن اين شهر به دلتان شک راه ندهيد.

 

4- دوبلين/ بکت

دوبلين

دوبلين ايرلند هم يکي ديگر از اين شهرهاست؛ شهري که بلافاصله آدم را ياد ساموئل بکت مي‌اندازد که در سال‌هاي جواني در ترينيتي کالج آنجا تحصيل مي‌کرد و بعد هم پيش از سفري هميشگي به پاريس، در همان دانشکده تدريس کرد. شيموس هني، نويسنده زنده دوبليني يکي از برندگان جايزه نوبل و از شاعران مشهور دنياست. «جيمز جويس» هم يکي از آن فراموش نشدني‌هاي اين شهر است. خانه جويس در اين شهر هنوز برجاست و به عنوان موزه جيمز جويس هر سال در سالگرد تولد او، بخشي از دست نوشته‌هايي را که نشان مي‌دهد او چطور مشهورترين اثر ادبي جهان، يعني «اوليس» را نوشت براي شيفتگان به نمايش مي‌گذارد. موزه نويسندگان دوبلين و کتابخانه ملي ايرلند هم از جاهايي هستند که هر کسي عشق ادبيات دارد حتما براي بازديد به آنجا مي‌رود. براي همين است که مي‌گويند «تاريخ ادبي دوبلين مثل کتاب رکوردهاي گينس غني است.»

 

5- نيويورک/ آرتور ميلر

نيويورک براي خيلي چيزها مشهور است؛ اما بي‌شک بيشترين شهرتش را مديون چهره‌هاي بزرگ ادبيات امروز جهان است که زماني در آنجا زندگي مي‌کردند. جک کروآک و آلن کينزبرگ 2چهره‌هاي مشهور اين شهرند. دو شيفته که بعدها به کارد و پنير تبديل شدند. آنها در محله اسب سفيد اين شهر زندگي مي‌کردند. آرتور ميلر،نورمن ميلر و جان اشبري در هواي همين شهر نفس کشيدند و اين شهر را خانه‌شان مي‌دانستند. رنسانس محله هارلم هم بزرگ ترين چهره‌هاي ادبي آفريقايي آمريکايي مثل ريچارد رايت و لنگستون هيوز را به وجود آورد.

نيويورک

 شاعر مشهور آمريکايي «والت ويتمن» هم در همين شهر زندگي کرد و هر چند آن روزها استقبال زيادي از او نشد و عمرش را به سفر گذراند، اما امروز به حضور او در اين شهر افتخار مي‌کنند. پل آستر هم اصلا براي نوشتن سه‌گانه نيويورکي‌اش شهرت يافت و امروز به عنوان يکي از افتخارهاي مانهاتان نيويورک شناخته مي‌شود. اين شهر بتازگي براي خودش يک نمايشگاه کتاب هم به راه انداخته که در ميان چهره‌هاي ادبي حسابي گل کرده است. اين نمايشگاه مثل اتفاق‌هاي ادبي مهم ديگر با شروع پاييز از راه مي‌رسد و پاييز نيويورک يکي دو هفته‌اي است که شروع شده. اما نيويورک در يک کتاب محبوب ديگر هم حضوري موثر دارد و آن «ناتور دشت» سلينجر است؛ قهرمان محبوب او توي همين شهر پرسه مي‌زند تا تکليفش را با خودش و زندگي روشن کند.

 

6- کنکورد/ هاثورن

کنکورد ماساچوست با همه کوچکي‌اش جاي خاصي در تاريخ ادبيات دارد. اين شهر با همه ابعاد کوچکش تاريخ عميقي دارد. کنکورد شهري است که لوييزا مي‌الکات، کتاب مشهور «زنان کوچک» را آنجا نوشت. رالف والدو امرسون و ناتانيل هاثورن هم در قرن نوزدهم، اين شهر را خانه‌شان ناميدند و خيلي از غول‌هاي ادبي براي استراحت به آنجا سر مي‌زدند.

 

7 - پاريس/ ويکتور هوگو

پاريس

پاريس در طول تاريخ با ادبيات گره خورده است؛ از نويسندگان فرانسوي خود اين شهر مثل ويکتور هوگو، ولتر و الکساندر دوماي پدر و پسر بگيريد تا يک نسل از آمريکايي‌هاي سرگردان مثل گرترود اشتاين، ارنست همينگوي ، اسکات فيتزجرالد و ازرا پاوند که در اين شهر پرورش يافتند و خودشان را پيدا کردند. «پاريس شهر بيکران» کتاب خوبي است براي گردش در پاريس، در دهه دوم قرن بيستم؛ زماني که همه اين آمريکايي‌هاي مدعي آمده بودند تا در مغناطيس اين شهر چيزهاي مهيج بنويسند. پاريس، شهر کافه‌هاي ادبي مثل «ل دو ماگوت» است که همينگوي و آلبر کامو هم از آن نام برده‌اند و شهر جوايز متعدد ادبي که هر کدامشان يک کافه دارند. پاريس شهر ژان والژان است؛ وقتي با دخترش کوزت به صورت ناشناس مدتي را دور از چشم ژاور خبيث زندگي کرد و شهر انگليسي‌هايي مثل جويس و اورول که مدتي را آنجا گذراندند. پل آسترهم به تبعيت از همينگوي و ديگر دار و دسته «نسل از دست رفته»، يک دوره از جواني اش را در اين شهر گذراند و به عشق ساموئل بکت که اين شهر را به عنوان شهر زندگي‌اش انتخاب کرد و هرگز ترکش نکرد، زبان فرانسوي را در همين شهر آموخت. پاريس شهر کتابفروشي‌هاي مشهور هم هست که بعضي‌هاشان حسابي تاريخي هستند. کتابفروشي شکسپير يکي از اين کتابفروشي‌ها و پاتوق اهل کتاب است.

 

8 - سانفرانسيسکو/ آلن‌گينزبرگ

سانفرانسيسکو

وقتي آلن گينزبرگ و کروآک از نيويورک به سانفرانسيسکو نقل مکان کردند، سبک جديد ادبي‌شان را هم با خود بردند و در همين شهر به عنوان يک قطب جديد «نسل بيت» را پايه‌گذاري کردند. آنها در سانفرانسيسکو اولين شعرهايشان را کنار شاعري مثل «فيليپ والن» در 6 گالري همين شهر خواندند. لارنس فرلينگتي هم با راه‌اندازي فروشگاه‌هاي بزرگ شهر کتاب ادبيات و پيشرفت سياسي را وارد اين شهر کرد. براي همين است که گفته‌اند وقتي به سانفرانسيسکو رسيدي يک نسخه از «زوزه» را از فروشگاه شهر کتاب بخر و آن را در کافه وسوويو بخوان. البته حواست باشد که ممکن است روي صندلي‌اي نشسته باشي که زماني کروآک رويش نشسته بود!

 

9- رم/ شلي

نمي شود از شهرهاي ادبي گفت و سفري به رم ايتاليا نکرد. رم، محل تولد بسياري از موثرترين نويسندگان ادبي و خانه باستاني بسياري از بزرگان مثل ويرجيل، نويسنده «اميد» است. اما رم در تاريخ متوقف نشده و اهميت ادبي‌اش را تا امروز هم امتداد داده است. خيلي از نويسندگان خارجي مثل کيتز، شلي، جيمز و... از اين شهر الهام گرفتند و پايبند اين شهر شدند. خانه کينز شلي در محله تاريخي اسپانيايي‌هاي رم، يکي از آن مکان‌هايي است که ميليون‌ها نفر در طول تاريخ از آن بازديد کرده‌اند.

 

10- سن‌پترزبورگ/ داستايوفسکي

رم

اين‌ها صفت‌هاي سن‌پترزبورگ روسيه است. شهري که در تاريخ با لئو تولستوي ، آنتون چخوف ، آلکساندر پوشکين وفئودور داستايوفسکي جاودانه شده است. سن‌پترزبورگ، يک مقصد مشهور ادبي است براي کساني که مي‌خواهند بخشي مهمي از ادبيات جهان را لمس کنند. داستايوفسکي در يکي از آپارتمان‌هاي همين شهر «برادران کارامازوف» را خلق کرد. اين آپارتمان امروز به موزه تبديل شده و زندگي داستايوفسکي را نشان مي‌دهد. اصولا با گردش در اين شهر مي‌شود از زاويه چشم بزرگ‌ترين نويسندگان جهان به تماشاي آن نشست. قصه‌ها و ماجراهايي که گوگول تعريف کرده، در همين فضا اتفاق مي‌افتد و ردپاي خيلي از شخصيت‌هاي ملموس چخوف را مي‌توان در اين شهر پيدا کرد. دکتر ژيواگو هم در همين شهر زندگي کرد و آنا آخماتووا را درباره همين شهر سرود.

 

جام‌جم/آرزو پناهي 

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 6 مهر 1390  11:01 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ادبيات جهان

حکایت رهاشدن

کیهانی ناشناخته: ادبیات ترکیه

حکایت رها شدن

طبیعی است که می بایست از "اورهان پاموک" شروع کرد. از زمانی که او جایزه ی ادبی نوبل را در سال 2006 برد، ادبیات ترکیه در خارج از مرز های ترکیه هم سری بلندکرد؛ انتخاب ترکیه به عنوان کشور مهمان در نمایشگاه کتاب فرانکفورت(15-19.10.2008 ) به این سربلندکردن توان بخشید. گستردگی عرضه ی ادبیات ترکیه به زبان اصلی و ترجمه، کلاسیک ها و امروزی ها، روشن می کند که این ادبیات از مدت زمانی پیش جایگاهی جهانی داشته است- نه فقط به خاطر جایزه ای که پاموک برنده شد- بلکه به خاطر دیگر نویسنده هایش.

 

این مسیر چگونه طی شد؟ تاریخ ادبیات معاصرمدرن ترکیه تاریخ رهاشدن بزرگ از پهنه های مختلف است، پهنه هایی که ادبیات در چنبره شان گیر می کند. بدون تلاش نویسنده های مدرن گذار از دولت اسلامیِ عثمانی به کشور ملی ترکیه غیر قابل تصور است. نویسنده ها این تحول را- هر دو دوران را- در کارهای شان پیگیری، تحلیل، بازشناسی کردند. رها شدن از چیرگی ادبیات سلامی و اسطوره های پارسی، که صدها سال زیر نفوذ سلطان ها گسترش یافته بود، کار بزرگی بر دوش نویسنده ها بود. هرچند که سوژه های ادبیات جهان در گوشه ای از دربار عثمانی حضور ضعیفی داشت( دیوان ادبیات)، و همینجاست که آغاز کننده ی چرخش به ادبیات جهان و سرمشق گیری از اروپا شد.

 

در اواخر دوران عثمانی، و خیلی فشرده تر در آغاز دوران جمهوری جوان آتاتورک( 1938-1881) نویسنده ها خود را از فضای زبانِ ادبیات عثمانی آزاد می کردند تا به زبان بازِ ادبی (ترکیه ی اصیل= öz Türkçe ) برسند، کاری که در دهه های بیست و سی و چهلِ قرن پیش به سرانجامش رساندند. خارج شدن از چیرگی زبان عربی و پارسی چندان ساده نبود. می بایست در روند ی مصنوعی زبان جدیدی انکشاف می شد، زبانی که با چیرگی قوی واژه های عربی و فارسی بر زبان ترکی گلاویزو جایگزینش شود.- همچنین در پهنه ی ادبیات- و در عین حال قابل فهم و درک برای خواننده ی ترک باشد. نویسنده ها در پیشبرد این پروسه سهم بسیار بزرگی را ادا کردند، و به تقریب بالا هریک از نویسندگان با نوآوری های خودشان را در این جنبش سهیم شدند. طنز سیاهی می گوید: «رفورم زبانی در ترکیه "بیرحمانه موفق" شد.» نویسنده های ترک خود را از زوج زبانیِ سنتی، اما هنوز معتبر وقابل مصرف، آزادکردند و نگاه خود را به سمت اروپا و ادبیات اروپا؛ تئاتر، رمان و داستان کوتاه چرخاندند: مولی یر ، شکسپیر ، دوما ، دیکنز و فلوبر ، فقط چندنفری از دیگر پدرخوانده های ادبیات اروپا هستند که وارد ترکیه شدند.

 

در دوران عثمانی ادبیات موزون(شعر و نظم) با زبان استعاره و چند پهلویگی هایش، بخصوص دیوان اشعارش، بر ادبیات ترکیه سرکردگی داشت، حتی در قرن بیستم حضورش هنوز قوی بود- بخصوص اشعار عرفانی مثنوی شیخ گالیب( شیخ غالب) از قرن هجدهم که آدمی را مبتلا به عشق و زیبایی می کند- و همینطور مثنوی ها ی ایرانی ( مثل مثنوی مولوی.م) و شعرهای دیگر پارسی که سرمشق شاعران ترک بود. ادبیات فولکلوریک ترکی هم، که با سادگی شان فراوانی مصرف را داشتند، بر پهنه ی ادبی حضور قوی داشتند.

 

هنوز هم در ترکیه شاعران را با نگاهی دیگر و ارزنده می نگرند. یکی از شاعر های معاصر خلق، "عاشق فیصل کور" از سیواس ، شاعر محبوب آتاتورک بود. شعر او "کارا توپراک= خاک سیاه" در آناتولی به عنوان هسته ی مرکزی و سرود وطنی" ترکیه ی جدید" معروف است. این روند رهایی نویسنده ها در ترکیه در آغازش نویسنده های زن را که امروزه کیفی و کمی در ترکیه حضوردارند، در مقایسه با مردان، وارد صحنه ی ادبی نکرد. جالب آن که اکثریت زنان با نثرنویسی وارد صحنه ی ادبی ترکیه شدند. فقط "گلتن آکین Gülten Akin" متولد 1933 در یوزگات Yozgat بود که توانست در شعر با مردان برابری کند.

 

حکایت رها شدن

همه چیز از "ابراهیم شیناسیIbrahim Şinasi" و اثرش "ازدواج شاعر Şair evlenmesi " شروع شد که در سال 1859 نشریافت، کسی که اولین نمایشنامه ی تثاتری ترکیه را نوشت. داستان یک زناشویی عرفی و سنتی، داستان نوعی از زناشویی که متاسفانه هنوز هم در ترکیه زنده و جاری است. شیناسی پدر "تنظیمات ادبی edebiyat Tanzimat" است، یعنی مسئول تمام نوشته هایی که بعد از رفورم سلطانی 1839 و 1856 منتشر می شد. شیناسی پیش از هرچیز یک روزنامه نگاربود؛ او ترک ها را به خواندن روزمرگی ها تشویق کرد، و هنوز هم ترک ها همینطور هستند- اعضای فرهنگ شنیداری سنتی-، دنیای مدرن اینترنتی هم امروزه این ضعف کتابخوانی را افزایش داده است. عمر "ادبیات تنظیماتی" تا نیمه ی اول قرن بیستم ادامه داشت. در نثر نویسی "هلیل ضیا اوشاک لیگیل Halil Ziya Uşakligil" اولین رمان جدی را با عنوان "عشقِ ممنوعAşk-i memnu" در ادبیات ترکیه می نویسد. داستانی مثلثی از گروه های اجتماعی بالای استانبول با فرهنگ غربی که به با تراژدی پایان می یابد. "یاکوب کادری کاراعثمان اوغلو Yakub Kadri Karaosmanoglu " با رمانِ "غریبه Yaban" ، "پیامی صفا Peyami Safa" با رمان " جنگ فاتح Fatih- Harbiye" و بسیاری دیگر از نویسنده ها در آثارشان دفاع ازجنبش آزادیِ ملی و دولت جدید و بخصوص ارزش های اش را پی می گیرند. در آن دوره از نویسنده خواسته می شد که مطابق دکترین دولتی و قوانین انقلاب فرهنگی بنویسد، همان چیزهایی که به عنوان آموزش دهنده ی مدرنیسم به مردم فهمیده می شد.

 

در شعر، "ناظم حکمت" و "اورهان ولی " بزرگترینِ انقلابی ها هستند. ناظم حکمت کمونیست، که سال ها در زندان بوده و سرانجام در مسکو به شکل تبعیدی زندگی کرد، شعر را از وابستگی های عروضی و وزنی آزادکرد و شد یک شاعر جهانی، کسی که با پابلو نرودا مقایسه می شود. "اورهان ولی" و دوستان شاعرش؛ "ملیح جودت آندای" و "اوکتای رفعت" هم به همینطور. اینان از بکارگیری حالت های سوزوگداز در شعر پرهیز می کردند. به معنای درون متنی شعر اهمیت می دادند، مصراع ها را کوتاه و بلند می کردند. " هر کس حق دارد که شعر بگوید" شعار اورهان ولی بود تا در شعر دموکراسی پدید آید. توفیق فکرت Tufik Fikret را می توان پیشگام و مشهورترین شاعر مدرن تلقی کرد(1915-1867)، مهمترین شاعر در جنبشِ(ثروت فنون Servet-i Fünun). از تاثیرگذارترین ها در عرصه ی شعر کلاسیک با کیفیت بالا می توان از"یحیا کمال بیاتلی" نام برد، یکی از شاعران سیاستمدار، که ترکیه ی جدید را به پیش راند. در شعر سمبلیک می توان از "احمد هاشم" نام برد که در "سفرنامه ی فرانکفورت" اش سقوط زبان ترکی عثمانی را نشان می دهد. به موازات رمان نویسی داستانِ کوتاه با مسیری بالارونده در مردم جابازمی کند. مشهورترین نویسنده در این ژانر، در سال های گذر از قرن نوزدهم به بیستم، "عمر سیفتین Ömer Seyfettin" است. مدت های مدید در پهنه ی ادبیات کلاسیک های مدرن، و همینطور در نسل جوان، "ساعیت فائیک عباسیانیک Abasianik Sait Faik" به عنوان چخوف ترکیه مشهوریت داشت. او به نام قهرمانان داستان هایش" آدم های غیر لازمLüzunsuz Adamlar " مشهوراست. ساعیت فائیک، که زندگی اش کوتاه بود و در اثر اعتیاد به مشروب مرد، فردی ملانکولیک بود. در حوزه ی رئالیسم با رئالیسم اجتماعی روبر هستیم، و می توان از "صباحتین علی Sabahattin Ali " متاثر از مارکسیسم، و یا از "ماحموت ماکال" متاثر از سوسیالیسم محلی و متولد 1933 نام برد که آغازگر نسل نویسنده های بومی نویس است. ماکال به هیچوجه چهره ی مهمی در عرصه ی ادبی نیست، اما حرکتی که او برای نوشتن در باره ی روستا ها آغازکرد، نقش او را برجسته می کند.

 

یاشارکمالِ خشکی ناپذیر، کسی که در حال حاضر در دهه ی هشتادسالگی است، توانست با نوشتن تعداد زیادی رمان و بویژه رمان "اینجه ممد"ش از بومی نویسی فراتر رود و در سطح جهان نامی برای خودش بسازد و در سال 1979 جایزه ی صلح فرانکفورت را از آنِ خودکند. رمان ها و داستان های کوتاهش به بسیاری از زبان های دنیا برگردانده شده اند. اما ساعت برای تکروها مثل" آحمت حامدی تانپینار Ahmet Hamdi Tanpinar " به سختی سعد شد. کسی که الگوی پاموک بوده است. براساس گفته ی پاموک، تانیپینار با رمان "حضورHuzur" اش کسی است که« بزرگترین کتاب را درباره ی استانبول نوشته است» که در ترکیه منتشرشده است. پاموک این کتاب را با "اودیسه" از جیمز جویس مقایسه می کند.

شدت و چگونگی تغییرات جامعه ی ترکیه در نیمه ی دوم قرن بیستم در حرکت جریان های ادبی قابل دیدن است. اگر بسیاری از نویسندگانِ هنوز وفادار به جمهوری جوان ترکیه و سکولاریسمِ بنیانگذارش کمال آتاتورک مانده اند، ویا نویسندگان چپ، که هردو خود را "آموزگار مردم" می پنداشتند وبرای تحقق دولت مدرن وآرمان های ملی وتوده ای می نوشتند، بودند کسانی هم که شکلِ زندگی اندیویدوآلیستی، اکزیستانسیالیستی و فمینیستی انسان ها موضوع کارشان بود. در شعر "ایلهان برک"، "آتیلا ایلهان"، "فاضیل حوسنو داغلارجا"، آحمت عاریف" و بسیاری دیگر. در نثر، آثار کم حجمِ "یوسوف آتیلگان"( مرگ در 1989 با دو رمان و چند داستان کوتاه) است که اندیشه های اکزیستانسیالیستی مبنای کارش بودند. قهرمان های او یا با روحیه ای ملانکولیک و یا تراژیک از زندگی را بدرود می کنند، مثل شخصیت "آنایول اوتلی" در رمان "هتل وطن" و یا در رمان "تکرو" شخصیت "آیلاک آدام".

حکایت رها شدن

در بخش جنبش زنان، که آتاتورک اهمیت ویژه ای برای آنان قاثل بود، معروفترین نویسنده" هالیده ادیپ آدیوار" است، کسی که بطور کامل از روح کمالیسم سر به بیرون آورده است. او در رمان Ateşten gömlek زن را در جنگجویی با همرزمان مردش برابر نشان می دهد. پس زمینه ی داستان های او انقلاب کمالیستی است، که او خودش طرفدار آتشین آن بود. کتاب های هالیل ادیپ، که مدام هم نشر می یابند، بر جنبش زنان و نویسنده های زن تاثیر بالایی گذاشته است. "عدالت آغااوغلو"، متولد 1929، "فروزان سلچوک"، "لیلا اربیل"(کسی که علیه حضور اخلاق عثمانیسم در جامعه ی مردان امروزی ترکیه می نویسد) و "سِوگی سویسال"، که در چهل سالگی مرد، و در رمانِ " حمله کنید Yürümek " اش آزادانه موضوعات اروتیکی را نوشته بود و آشوبی در اجتماع انداخته بود. همچنین Tomris Uyar, Pinar Kür. درسال های اخیر نویسنده ها: Feyza Hepçilingirler, Ernediz Atasü و Asli Erdogan که این آخری با رمان "Kirmizi pelerinli kent" که جزو رمان های برزیلی است مشهوریت زیادی یافت. در خود ترکیه " Oya Baydar" با آخرین رمانش" حرف گم شده Kaip söz  " به موضوع تابویی کردها پرداخته است.

 

جوانترین ستاره ی نویسنده ی زن "الیف شافاک Elif Şafak" است که رمانش "Baba ve piç" باعث آشنای اش با قاضی و دادگاه شد، چیزی که متاسفانه در ترکیه هنوز هم برای اکثر نویسنده های ترکیه پیش می آید.

او به مانند همکار مردش اورهان پاموک ترسی از دست زدن به آهن گداخته، مثل تابوهای اجتماعی کردها و یا ارمنی ها و یا حتی سکسوآلیته ندارد. هرچند امروز پرداختن به این موضوع ها ساده تر از چندسال پیش شده است. شفق که در استانبول زندگی می کند، تحصیل کرده ی رشته ی "جندر" در آریزوناست. او به مانند پاموک ترسی از بازی کردن و دست بردن به معناهای جافتاده ی واژه ها ندارد. او زبان عثمانی را در نوشته هایش بکار می گیرد و از خلال آن در داستان هایش به موضوعات تابویی اجتماع که ممنوعیت عرفی و دولتی دارد می پردازد. ترکیه ی امروز هنوز در چنبره ی نگاه بسته اش به تاریخش رنج می برد، چیزی که در آغاز جمهوری جوان بنانهاده شد، اما تغییرات در جامعه و آگاه شدن جامعه به بیوگرافی چندملیتی بودنش، که به آهستگی پیش می رود، جای این نگاهِ بسته را تنگ می کند. برای نویسنده ها و مردم امروزِ ترکیه روشن است که با حکومت عثمانی ای در واحد کوچکتری روبرو هستند.

 

حالا باید به خواست رهایی ای اشاره کرد که نزدیک به صدوپنجاه سال رابطه ی نزدیک با غرب در ترکیه تاثیر گذاشته است، تاثیر نویسنده های اروپایی، روسی و حتی آمریکایی بر ادبیات ترکیه به عنوان بسترِ نخستین. نویسنده های ترک در مسیر خود یابی ادبی و گذار از فاز " جایگزینی فرهنگ غرب" در ترکیه به "تولید فرهنگ و ادبیات ترکی" هستند- همانطور که پاموک خود را بر شانه های داستایوسکی، دیکنز، فلوبر و توماس مان می دید و از آن ها پائین آمد- . نویسنده ها گاه در مقابل غرب و گاه در کنارغرب قرار می گیرند تا اثری مختص ترکیه تولید کنند.

جفا خواهد بود اگر این مسیر را به نویسنده های جوان امروزی محدود کنیم. ناظم حکمت و بسیاری مانند او و حتی طنزنویس ترک عزیزنسین تلاش زیادی کردند تا خودیابی ادبی ترک در تبادل فرهنگی اش با غرب "خویشتن خویش" را از دست ندهد. پاموک مواد اولیه ی داستان هایش را از جامعه ی ترکیه و روابط سنتی اجتماعی آن می گیرد، اما اوبا بکارگیری اندیشه ی مدرن و روش مدرن نویسندگی خودش را به سنت ها وابسته نمی کند، بلکه به تشریح آن ها می پردازد. از کارهای این نویسنده می توان متوجه شد که هنوز می توان از داستایوسکی و نوع نوشتنش در باره ی جامعه ی تزاری روس و زمان خواستن برای تغییرات اجتماعی یادگرفت و آن را بکاربست. پاموک می خواهد این بحث طولانی مدت اجتماعی بین خود و جامعه اش را در داستان هایش پیش ببرد.


از ولفگانگ گونتر لرش/علی صیامی/هامبورگ/اکتبر

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 6 مهر 1390  11:01 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ادبيات جهان

اعترافات یک سارق مادرزاد(2)

بخش اول ، بخش دوم :

اعترافات یک سارق مادرزاد(2)

من تو «المیرا» چیزای زیادی در باره انواع خلاف و گوشبری یاد گرفتم : جیب بری ، زدن گاوصندوق ، بریدن شیشه با الماس ، خالی کردن دخل سوپر مارکت ها. این کلیاتش بود . در مورد جزئیات هم یه فوت و فن هایی دستم اومد ؛ اینکه مثلا اگه تو یه خونه گیر بیفتی و پلیس بگه که : « ما خونه رو محاصره کردیم ، دستا بالا بیاین بیرون .» اصلا نباید تیر اندازی کنی بلکه باید بگی «الان دستم بنده» یا « گلاب به روتون دست به آبم » تا بلکه ان وسطا یه فرجی بشه و آدم یه خاکی تو سرش بکنه .

 

خلاصه ، دست آخر که ولمون کردم از المیرا بزنیم بیرون ، من یکی از بهترین دزدای لعنتی بودم که می تونستین تو عمرتون ببینین . می دونم که مردم وقتی صحبت دزد های فوق حرفه ای نیمه قرن بیستم می شه فورا یاد خانواده رافلز می افتن . رافلز ها تیز و بز بودن ، قبول دارم ؛ اما آنها سبک خودشونو داشتن . من هم سبک خودمو. یادمه یه بار با پسر رافلز بزرگ رفتم ناهار رستوران هتل ریتز . تو مایه های رو کم کنی اون نمک و فلفل دون رو دزید و من ظرف های نقره و و دستمال سفره رو . بعد او سس کچاپ رو دزدید؛ اما من واسه ایکه نشون بدم شاهدزدم کلاهش رو کش رفتم . اون البته کم نیاورد چتر منو دزدید و بعد موقع تموم شدن غذا هوس کردیم یه کار مشترک کنیم ؛ پس با کمک هم یکی از پیشخدمت های رستوران رو دزدیدیم . اما همینجا باسه کسانی که نمی دونن بگم که رافلز کبیر کارش رو با گربه دزدی شروع کرد ( من البته شخصا نمی تونم این کار رو انجام بدم چون سیبیل های گربه باعث می شه عطسه ام بگیره ) به هر حال ، رافلز هم با تمام زرنگی و تیز و بزیش آخر سر گیر دو تا پلیس اسکاتلندیاری افتاد که به شکل سگ بولداگ تغییر قیلفه داده بودن .

 

من از اون تیپ آدما نیستم که دوست دارن مدام از خودشون و کارشون تعریف الکی کنن ؛ اما دوست دارم از کارهای عجیب و درجه یک خودم تو این حرفه که پلیس هیچوقت ازشون سر در نیاورد یکی دو تا چشمه رو کنم . یادمه یه دفعه وارد یه خونه ای شدم و گاو صندوقشو خالی کردم . حالا با مزه اینجا بود که زوج صاحب خونه تو همون اتاق نشسته بودن و با علاقه و اشتیاق داشتن یه سریال جلف تلویزیونی رو تماشا می کردن . گاوصندوق رمز سختی داشت و من مجبور شدم دست آخر از دینامیت استفاده کنم . و و قتی صدای انفجار دینامیت بلند شد زن و مرد صاحبخونه برای یک لحظه کوتاه سرشونو برگردوندند و با تعجت منو نگاه کردن . اما وقتی براشون توضیح دادم که عضو یه انجمن خیریه هستم و قراره همه محتویات گاو صندوقشون صرف نگهداری از بچه یتیم هایی بشه که باباشون در حین خوردن پاپ کورن زیر تریلی هجده چرخ بی بوق رفته خیلی متاثر شدن و ضمن تشکر از من ، سرشونو بر گردوندن تا بقیه سریالشونو تماشا کنن و تازه وقتی سریالشون تموم شد و می خواستن برن بخوابن از من پرسیدن که چراغ رو خاموش کنن یا نه . من خوشبختانه اون شب عقل به خرج دادم و با استفاده از هوش و ذکاوت فطری خودم اثر انگشت فرانکلین در روزولت رو روی گاو صندوق جا گذاشتم که بعدا رئیس جمهور آمریکا شد .

 

اعترافات یک سارق مادرزاد(2)

یه بار دیگه تو یه کوکتل پارتی مجلل سیاسی ، من گردنبند الماس خانم سفیر هلند رو در حینی که داشتم باهاش دست می دادم ، کف رفتم . این کار رو با استفاده از یک جارو برقی انجام دادم . قدرت مکش بالای جاروبرقی باعث شد وقتی کیسه جارو برقی رو باز کنم علاوه بر گردنبند ، گوشواره ها ، سنجاق سینه ، سینه بند خانم سفیر هلند و دندان مصنوعی های سفیر آلمان رو هم داخل جارو پیدا کنم .

 

اما شاهکار بزرگ من سرقت از موزه بریتانیا بود . من قصد سرقت از بخش جواهرات نایاب رو داشتم که خوب می دونستم حفاظت شده ترین بخش موزه است . کل آن قسمت سیم کشی شده بود و کوچک ترین حرکت هر جنبنده ای می توانست زنگ خطر رو به صدا در بیاره ، اما من یه فکر بکر داشتم . از پنجره کوجیک سقف اون قسمت با یک رشته طناب اومدم پایین تو ارتفاعی که در عین حالی که با زمین تماس نداشتم به تک تک جواهرات دسترسی داشتم . یه جورایی بین زمین و آسمون آویزون بودم . خلاصه می تونستم ظرف کمتر از یه دقیقه تمام الماس های مشهور کیتریج رو که تو یه جعبه مخمل قرمز بود بدزدم . اما درست موقعی که می خواستم برگردم شانس سگ مصب باز دمشو تکون داد و یه گنجیشک عوضی بیکار از همون پنجره وارد موزه شد و قشنگ برای خودش کف موزه نشست . سرتونو درد نیارم آقا ، نشستن گنجیشک هماناو به صدا در اومدن زنگ خطر همانا و ریختن مامورای پلیس و گیر افتادن چاکرتون هم همان . مارو دادگاهی کردن . برای من ده سال بریدن و برای گنجیشکه پنج سال . البته اون پرنده آدم فروش بعد از شیش ماه به قید ضمانت آزاد شد ؛ اما سال بعد تو فورت ویل برای چغلی کردن روی سر خاخام موریس کلوگفاین نامی مجدداً بازداشت شد و به بیست سال حبس محکوم شد .

 

خب لابد دوست دارین این آخر سری بدونین که به عنوان یه دزد حرفه ای و سابقه دار که قصد داره بعد از آزادی دور کارای خلافو خط بکشه و آدم مثبتی برای خودش و جامعه اش بشه چه نصیحی برای صاحب خونه هایی که دوست دارن از شر دزدا در امان باشن، دارم . خب ، اولین چیزی که می تونم سفارش کنم اینه که حتما حتما حتما وقتی خونه تشریف ندارین یه لامپی ، چراغی ، چیزی رو روشن بذارین . باید حداقلش یه لامپ شصت وات باشه ، چون کمتر از اون یه دزدو گول نمی زنه . یه کار خوب دیگه که می تونین بکنین اینه که تو خونتون یه سگ نگهدارین ؛ البته خیلی نمی تونین دلتونو به پارس به موقع خوش کنین . خاطرم هست خود من هر وقت می خواستم برم خونه ای دزدی که سگ داشتن ؛ یه کم غذای سگ با سکونال قاطی می کردم و می انداختم جلو آقا سگه و اگه اون کار نمی کرد از مخلوط آسیاب شده گوشت چرخ کرده و یکی از نوول ها تئودور درایزر استفاده می کردم که مطمئن بودم ردخور نداره . اگه اتفاقا قصد داشتین برین بیرون شهر و خونه رو خالی بگذارین ، گذاشتن یک ماکت از خودتون هم پشت پنجره ایده خوبیه . یک بابایی از اهالی برانکس یه دفعه یه ماکت مقوایی از مونتگمری کلیفت پشت پنجره اش گذاشت و برای تعطیلات آخر هفته به کوشر رفته بود . اتفاقاً ، مونتگمری کلیفت همون ایام از حوالی خونه اون بابا رد شده بود و با دیدن ماکت خوش به حالش شده بود و سعی کرده بود که سر صحبت رو باز کنه . اما بعد از یه تلاش هفت هشت ساعته بی ثمر ، برای حرف زدن با اون ماکت ، کنفت و پکر به کالیفرنیا برگشته بود و به دوستانش گفته بود که نیویورکی ها آدمای یبس و خودخواهی هستن .

اعترافات یک سارق مادرزاد(2)

مسئله اعتماد به نفس هم در برخورد با دزدا خیلی مهمه . اگه یه دزدو در حال سرقت از خونتون غافلگیر کردین اصلا وحشت زده نشین . چون مطمئن باشید که اون هم به اندازه شما ترسیده . خاطرم هست که خود من یه دفعه تو اوایل کارم به وسیله صاحب خونه غافل گیر شدم . صاحب خونه که از من حرفه ای تر بود بعد از اینکه منو لخت کرد ، یعنی کیف و ساعت و و تمام اشیاء قیمتی منو ازم گرفت ، منو مجبور کرد که سرپرستی زن زشت و سه تا بچه زلزله شو به عهده بگیرم . چاره ای نداشتم . تهدیدم کرد که اگه بخوام از این کار شونه خالی کنم منو به پلیس معرفی میکنه . خلاصه من مجبور شدم به مدت شش سال وظایف زجر آور زناشویی و پدری آقارو به جای خودش انجام بدم . لابد دوست دارین بدونین که چی جوری بعد از شش سال از شرشون راحت شدم ؟ خیلی ساده : من هم یه دزد دیگه رو حین سرقت غافلگیر کردم .

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 6 مهر 1390  11:02 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ادبيات جهان

اعترافات یک سارق مادرزاد

اعترافات یک سارق مادرزاد

مطلب زیر قسمت کوتاهی از خاطرات مفصل ویرجیل آیوز است که تا اکنون در حال سپری نمودن نخستین دوره نود و نه ساله محکومیتش از چهار دوره حبس ابدی است که به آن محکوم شده است . آقای آیوز قصد دارد پس از آزادی به عنوان صفیر صلح سازمان ملل در یکی از کشورهای خاور میانه به جامعه جهانی خدمت کند .:

بله من دزدم . چرا ندزدم ؟ جایی که من بزرگ شدم آدم باید می دزدید تا بتونه شیکم شو سیر کنه و زنده بمونه . بعد هم که خوب بزرگ شدم ، مجبور بودم بدزدم تا بتونم به پیشخدمت های رستوران انعام حسابی بدم .

 

بیشتر بر و بچه ها ده دلار و پونزده دلار انعام می دادن ؛ اما من، من کمتر از بیست تا نمی دادم و این باعث می شد پیشخدمت ها بهترین سرویس رو به من بدن . تازه ، همیشه هم دزدی واسه این چیزا نبود . خاطرم هست یه دفعه موقع سرقت از یه خونه ، دو سه تا پیژامه دزدیدم چون پیژامه های خودم اصلا راحت نبود و مرتب پامو می خورد ؛ یا یه دفعه چله تابستون از پشت بوم یه خونه چند تا زیر پیرهنی دزدیدم چون تو اون گرما اصلا با پیرهن رو نمی شد خوابید . این به هر حال یه راه زندگی بود ، حالا گیرم خیلی شرافتمندونه و آدم حسابی پسند نبود . لابد فکر می کنین من تربیت خیلی بدی داشتم . خوب نمی تونم این حقیقت رو انکار کنم . بله بابای ما ، یعنی بابای من و آبچیم و داداشام ، همیشه در حال فرار از دست پلیس بود . راستش رو بخواین من تا بیست و دو سالگی نتونستم ببینم بابام دقیقا چه ریخت و قیافه ای داره . سال های سال من فکر می کردم اون یه کوتوله ریشو با عینک شیشه ای تیره اس که همیشه خدا هم در حال شلیدنه (چون فکر می کردم قاعدتا در جریان این همه فرار از دست پلیس باید حد اقل یه گلوله پلیس به پاش خورده باشه ). اما اگه فکر نمی کنین که من دارم براتون چاخان می کنم باهاس بگم که بابای خدا بیامرز من اون مو قع که زنده بود یه آدم قد بلند و مو بلند شبیه اون مرتیکه سوئدی لیندبرگ خلبان بود . یه دزد حرفه ای بانک بود . من به دوره اوجش احترام میذارم اما خودش باید حالیش می شد که شصت و پنج سالگی یه سن استاندارد باسه بازنشستگی تو این رشته اس . اون باید کنار می کشید ، اما این کارو نکرد . این بود که در حین آخرین سرقتش افتاد زمین و لنگش شکست و مجبور شد سالهای آخر عمرش رو به جای اینکه مثل یه حرفه ای گوشه زندان بگذرونه روونه آسایشگاه سالمندان و معلولین بشه .

 

اعترافات یک سارق مادرزاد

مامان هم یه جایی تحت تعقیب بود . البته اون قدیم ندیما اوضاع مثل الان نبود . زن ها از حقوق مساوی با مردا برخوردار نبودن و حقیقتشو بخواین اصلا دنبال همچین چیزی هم نبودن . واسه زن جماعت سابقه جنایی برابر بود با دو بار لکه دار شدن دامن عفتش . یه همچین زنی باسه ادامه زندگیش تو جامعه ، باید همیشه یه جورایی باج می داد و یا یه جورایی با سمی ، طناب داری ، چیزی خودش رو خلاص می کرد و دیگه ادامه نمی داد البته بعضی خانوما تو شیکاگو ماشین می روندن ؛ اما این ماجرا فقط وقتی شروع شد که آقایون راننده در سال 1926 اعتصاب کردن ، چه اعتصاب وحشتناکی ! تو اون هشت هفته بی ماشینی و کم ماشینی صدای همه مردم در آمده بود ، اما فلک زده تر از همه گانگستر ها بودن که تو اون مدت اگه بانک می زدن مجبور بودن یا پیاده راه شون رو تا مخفیگاه گز کنن یا تو صف اتوبوس منتظر رسیدن ماشین وایسن ، به هر حال ، داشتم از مامانم می گفتم . اوضاع بد جامعه برای کار کردن زن باعث شده بود که اون نتونه به اندازه بابام فعال باشه و فقط تا شعاع دو تا خیابون بالا و پایین خونه مون دله دزدی می کرد . البته حداقلش این بود که تا روزی که تو نوادا به رحمت حق واصل شد ، حتی یه بار هم گیر نیفتاد . اگه بخواین در باره سایر اعضای خونوادم چیزی بدونین باید بگم که من یه آبجی و دو تا داداش دارم . جنی ، آبجیم ، تبهکار کثیفی بود . اون واسه خاطر پول ، زن یه مرتیکه بی شعور شد . و به مدت سی سال هر روز و هر ساعت اون رو می چاپید . هر جور که می خواین حساب کنین ، حتی از لحاظ حرفه ای این کثیف ترین شیوه دزدیه . برادرم جری یک آدم اهل مطالعه بود ، یک کرم کتاب حسابی ، اگه عضو خونواده ما نبود ممکن بود یه چیزی بشه . اما چون پسر بابا ننه دزد ما بود ، قاطی یه باند زیر زمینی سارقین ادبی شد . اونا یه حوزه کاری گسترده داشتند ، آثار ادبی گمنام به اسم نوشته های نویسنده های جدید جا می زدن ، به اسم نویسنده های معروف کتابای جعلی ی نوشتن و دنباله شاهکار های بزرگ ادبی رو چاپ می کردند . وقتی جری گیر افتاد در حال نوشتن آخرین فصل کتاب جدید هومر با اسم « اولیس علیه جنرال گرانت » بود ، خلاصه داداش بی نوای ما رو به ده سال آب خنک خوردن با اعمال شاقه محکوم کردند . اما گاس ویلکز بچه پولداری که همونروز به جرم نوشتن بازگشت کمدی الهی بازداشت شده بود ، با اخ کردن ده هزار چوق دو روز بیشتر تو هلفدونی نموند . این همون چیزیه که تو آمریکا یا هر کشور خرابشده دیگری بهش می گن قانون . اما چارلی جوون ترین داداشم آدم بی دست و پایی بود که جز ولگردی و تنبلی هیچ کار دیگه ای بلند نبود . البته اگر تنبلی رو یه جور کار حساب کنین ، آخر سر به این جرم پلیس دستگیرش کرد . و اون تازه تو زندون فهمید که این از معدود جرماییه که یه سنت پول هم توش نیست .

 

اعترافات یک سارق مادرزاد

اولین کار خلاف من ، سرقت تکه تکه یک گرده نون بود . من تو نونوایی ریفکین کار می کردم . کارم این بود که کپک پیراشکی ها و نون شیرمال ها رو پاک کنم . تا صاحب مغازه اونا رو جای جنس تازه به خلق خدا قالب کنه . این یه کار ظریف و حرفه ای بود که من با کمک یه تیغ تیز جراحی به نحو احسن انجامش می دادم . اگه بهم نمی خندین باید بگم مثل کار با نیتروگلیسیرین بود ؛ اگه یه خورده اش می ریخت کف زمین ریفکین یه دعوای اساسی باهام میکرد . شاید اگه با آرنولد روتشتاین آشنا نشده بودم . یه شاگرد نونوا باقی می موندم و حداکثر یه دوکون نونوایی باز می کردم . اماروتشتاین برای من از نقش مهم یه دزد تو جامعه حرف زد . خود اون یه دزد بازنشسته بود . که می گفت دیگه کار حرفه ای نمی کنه . و فقط دوست داره نسل جوون و تازه نفس ها رو راه بیندازه . یادمه یه جمله خیلی مهم به من گفت : « پسرم خرد خرد بدزد همیشه بدزد » من حرف اونو گرفتم و واسه کار اولم ، هر روز یه باریکه خیلی باریک از یکی از نونا می بریدم و زیر کتم قایم میکردم . بعد سه هفته ، با گذاشتن اون باریکه ها کنار هم یه نون کامل داشتم ، ذوق زده کار اولم رو روی روتشتاین بردم ؛ اما اون خیلی ساده گفت : « احمق جون ! نگرفتی حرفمو. »

خیلی بهم برخورد ، ضمن اینکه خیلی اساسی احساس عذاب وجدان داشتم . تصمیم گرفتم اون نونو بر گردوم به مغازه اما وقتی داشتم این کارو می کردم گیر افتادم. آخه اینکه بخوای هر برش نون رو سر جای اصلیش بذاری جداً آخر مصیبت بود .

 

خلاصه ، آقایی که شما باشین من سر از دارالتادیب «المیرا» در آوردم . اون جا یه خراب شده جهنمی واقعی بود . پنج دقیقه از اون جا در رفتم . دفعه اول پریدم تو بار یه کامیونی که داشت رخت چرکای زندونیارو می برد بیرون ، . دم در ، ایست بازرسی ماشینو نگه داشت و یکی از نگهبانا متوجه حضور من بین رخ چرکا شد . با باتومش یه سیخونک به پهلوی من زد و خیلی رک پرسید که من اوجا دقیقا دارم چه غلطی می کنم . من هم خیلی معصومانه جواب دادم : « جان ارواح آقات ... من یه مشت رخت چرکم» می تونم . قسم بخورم که صداقت حرف زدن من تو وجودش اثر کرد و واسه یه لحظه شک کرد . کمی دور و بر من قدم زد و دو به شک بود که بی خیال من بشه یا نه . بعد من کارو خراب کردم و ادامه دادم «من از جنس اون پارچه های کتونی راه راه و زبری هستم که واسه دوخت روپوش و فرش ازشون استفاده می کنن » اینجا بود که خفتمو گرفت و به دستام دستبند زد . آخه هر احمقی می دونه فرش رو از کتون نمی دوزن ، حالا هر چقدر هم لحن آدم صادقانه باشه .

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 6 مهر 1390  11:02 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ادبيات جهان

شادی نفی شده (2)

درآمدی بر شعر معاصر ایتالیا

قسمت اول ، قسمت دوم :

شادی نفی شده (2)

در ادامه ی بررسی شعر قرن بیستم ایتالیا به دوره‌ای بسیار حساس می‌رسیم: دوره ی بین دو جنگ جهانی که در آن فصل مهمی از شعر ایتالیا رقم خورد. با آغاز جنگ، بسیاری از ارزش‌های معنوی و انسانی رو به زوال می‌روند. سلطه ی فاشیسم و ترس و خفقان ناشی از آن، موجب شکل‌گیری جریانی به نام ارمتیسم یا مبهم‌گرایی در ایتالیا گردید. شاعران به دلیل سانسور و حاکمیت فاشیسم به این جریان گرایش پیدا کردند و با بیانی مبهم و مغلق به سرودن دنیای پر اضطراب خود پرداختند. در این دوره ادبیات ایتالیا بیشتر تحت تأثیر شرایط سیاسی و اجتماعی حاکم و تئوریهای اگزیستانسیالیسم (هایدگر، یاسپرس، سارتر) بود که بر بحران جامعه ی اروپا، ناامنی، خلأ و پوچی زندگی معاصر تأکید می‌گذاردند.

از مهم‌ترین شاعران این دوره می‌توان به جوزپه اونگار‌تی، ائوجنیو مونتاله، سالواتوره کوازی‌مودو و اومبرتو سابا اشاره نمود. هرچند دو شاعر اخیر را نمی‌توان به سادگی به ارمتیسم و یا مکتب مشخص دیگری مرتبط ساخت.

اومبرتو سابا از شاعرانی است که همواره به جهان خود وفادار مانده است. او از جریان‌های شعری دوران خود گسست و تمام دوران حیاتش را به جستجوی مفاهیم شاعرانه جدیدی وقف نمود. او علی‌رغم این که از مشکلات و بدی‌های انسان آگاه است، همچنان زندگی بشری و ارزش‌های آن را در همه ی اشکالش می‌ستاید. زبان ساده و شیوای سابا گاه لحنی شکوهمند به خود می‌گیرد. او به خوبی قادر است وقایع روزمره را به مفهومی شاعرانه و جهانی بدل کند. موضوع شعر او اغلب بر عناصری چون خانواده، زادگاه، امید و سعادت انسان تکیه دارد که بر خلاف مونتاله از نظر وی امری دست‌یافتنی است. جهان شعری سابا را به واقع باید بازنمایی از صداقت، فرزانگی و تعادل دانست.

دیگر شاعر برجسته این دوران جوزپه اونگار‌تی است که شعر ارمتیسم یا شعر ناب از طریق اشعار او به ثمر نشست.

واژه ی ارمتیسم ermetismo برگرفته از واژه ی هرمس hermes خدای یونانی است که مبدع ستاره‌بینی، کیمیاگری و هنر نوشتن به شمار می‌آید. واژه ی ارمتیسم به هر چیز بغرنج، مبهم، تاریک و ادراک‌ناپذیر اشاره دارد. از همین روست که شعر ارمتیک بسیار مبهم و تا حد زیادی متفکرانه ظاهر می‌شود. دیدگاه فلسفی ارمتیسم در اگزیستانسیالیسم، در اندیشه‌های برگسون، و کی‌یرکگور ریشه دارد و اساس و پایه ارمتیسم ایتالیا را می‌توان در سمبولیسم فرانسه (مالارمه، بودلر، رمبو، والری) و سوررئالیسم جست.

ارمتیک‌ها بر آن بودند تا رنج زیستن، ناتوانی انسان و شعر، انزوا و فقدان امید را از طریق واژه ناب و زبان مجازی بیان کنند همچنانکه اونگار‌تی با تحلیل هیجانات و احساسات شخصی، بیانات اصیل را به تصویر می‌کشید و وزن سنتی شعر را درهم می‌شکست و شعر را به کلمات تقلیل می‌داد. شعر برای او به نوعی ارتعاش روح بدل شده بود.

ائوجنیو مونتاله یکی دیگر از شاعران برجسته‌ای است که ارمتیسم را تکامل بخشید. جهان شعری مونتاله جهان شکست و نومیدی است که تنها در فرصت‌ها راه نجات یافت می‌شود. شعر مونتاله بازنمایی ویرانی، اضطراب و سقوط معنویت و ارزش‌ها است بی‌آنکه بخواهد به مبارزه و طغیان بپردازد: شکست، اضطراب و آگاهی از پوچی هر نوع پیکاری. از همین رو شعر او تا حد بسیاری بر «امر منفی» بنا نهاده شده است. شاعر هر چه بیشتر سعی دارد تا مفاهیم را از طریق عناصر عینی و در قالب اشیاء به خواننده منتقل کند و بدین‌گونه تا حد زیادی به تئوری «پیوستگی عینیت‌گرایی با ذهنیت‌گرایی» الیوت نزدیک می‌گردد.

«و به هنگام گام زدن در زیر خورشید خیره‌کننده/ با شگفتی حزن‌آلودی دریافتن که/ سراسر زندگی و محنتش/ چنان دنبال کردن دیواری بلند است/ با شیشه خرده‌های بطری بر فراز آن».

به اعتقاد شاعر «مرگ خدا» نه‌تنها باعث رهایی بشر نگردیده بلکه موجب انحطاط و پوچی ارزش‌های انسانی گشته است و قدرتی هراسناک به دست خدایی اهریمنی (یا همان جامعه تکنولوژی ‌زده) افتاده است.

مونتاله هرگز نماینده مکتب خاصی نبوده و در دوران حیاتش بیانیه ادبی خاصی را امضا نکرده است مگر بیانیه ضد فاشیستی کروچه. وی تمامی افکار و عقایدش را از طریق شعر و ادبیات منعکس کرد و عظمت او در جستجوی مداوم امید و رهایی است که گاه با مضامینی چون زردی لیموها، گل آفتابگردان، شادی آفتابی، چهره‌ای زنانه و... پدیدار می‌گردد.

شادی نفی شده (2)

در ادامه سخن از ارمتیسم به سالواتوره کوازی‌مودو می‌رسیم. وی که از بزرگ‌ترین مفسران درام انسان معاصر و از بزرگ‌ترین مترجمان شعر غنایی یونان است، در دوران نخست شاعرای‌اش به ارمتیسم گرایید که برای او به مثابه کاوشی بود جهت رسیدن به ریشه و اصل؛ اما در دوره دوم به شیوه‌ای شخصی‌تر نزدیک شد که در آن احیای زبان، غنای مفاهیم و تمایل شاعر به تغییر واقعیت پیرامون و بازسازی جهان به بهترین شکل مشاهده می‌شود. از مضامین اساسی شعر کوازی‌مودو به رنج، انزوا و بی‌ریشگی انسان که تا حدود زیادی با جدایی از دوران کودکی پیوند دارد می‌توان اشاره نمود: آن نیکی و معصومیت نخستین که دست‌نیافتنی جلوه می‌کند.

 

پس از جنگ با جنبش‌ها با مرحله تازه‌ای در ادبیات ایتالیا روبرو می‌شویم. مبارزات ضد فاشیستی، ارتباط با ادبیات جهان، مطالعات و تحقیقات گسترده هر چه بیشتر شرایط آزادی بیان را فراهم آورد. شاعران دیگر به استفاده از نمادها و بیان مبهم پناه نمی‌جستند بلکه به بیان هر چه واقعی‌تر و ملموس‌تر روی آوردند. تحت شرایط فاجعه‌آمیزی چون بیکاری، فقر، اضطراب و بحران‌های پس از جنگ جنبش رئالیسم یا نئورئالیسم سربرآورد.

دو چهره برجسته این دوران چزاره پاوزه و پیر پائولو پازولینی هستند. شعر این دو شاعر در تقابل با شعر ارمتیک برخاست. شعری که بر واقعیت تکیه داشت و به رنج و اضطراب جامعه بحران زده پس از جنگ می‌پرداخت. اشعار روایی و گزنده پاوزه میان رئالیسم و سمبولیسم جای دارد. بهره‌گیری او از روایت، افسانه و اسطوره بویژه در کتاب «گفتگوهایی با لئوکو» بسیار قابل توجه است.

آخرین مجموعه شعری که از او بر جای مانده «مرگ خواهد آمد و چشمان تو را خواهد داشت» به رغم تیره و تار و نومیدانه بودن، حاوی زیباترین و فرزانه‌ترین نمونه‌های شعر معاصر ایتالیا در رابطه با عشق، هستی و مرگ، و امید و روشنایی است.

«ای امید گرامی/ آن‌روز ما نیز خواهیم دانست/ که هستی و نیستی تویی».

پیر پائولو پازولینی از دیگر چهره‌های نام‌آور این دوره است. او در تلاش بود تا رابطه جدیدی میان ادبیات و سیاست ایجاد کند. هنر پازولینی، هنر عصیان و شورش است علیه هر آنچه که مبتذل می‌نماید. به واقع او از طریق بازنمایی واقعیتِ تباه شده بر این واقعیت می‌شورد. او به طرزی شاعرانه و غرقه در بدبینی خود به پیکار میان عقاید فرهنگی و اخلاقی در تقابل با جهان اجتماعی که مفهوم الوهیت و زندگی در آن از بین رفته است می‌نشیند.

 

در ادامه سخن از شعر معاصر ایتالیا لازم به ذکر است که شاعران دیگری چون کاپرونی، سینیزگالی، کارداره‌لی، کامپو، روسلی و... علیرغم این که در دوران حیاتشان چندان شناخته نشدند اما بدون شک تأثیر بسزایی بر شعر ایتالیا نهادند و پرداختن به تک‌تک آن‌ها از حوصله این یادداشت خارج است. تنها اشاره به سه چهره شاعر زن ضروری به نظر می‌رسد: این سه شاعر علی‌رغم شعر تأثیرگذار و قدرتمندشان با سکوت جامعه ادبی مواجه شدند و زندگی هر سه در انزوایی خودخواسته و سکوت مطلق سپری شد.

آنتونیا پوتزی که به زعم مونتاله و الیوت از بزرگترین شاعران قرن بیستم ایتالیا تلقی می‌شود، در انزوا و نومیدی مطلق در سن 26 سالگی به زندگی خویش خاتمه بخشید. در دوران حیاتش هیچ‌کدام از آثارش منتشر نشدند و زندگی شخصی‌اش همچون شعرش عصیانی بود علیه جامعه سنت‌گرا و بسته آن دوران.

بحران آن دوره با تراژدی شخصی‌اش درهم آمیخت و به طرزی دردآور در شعرش منعکس شد. او همچون سیلویا پلات معتقد بود که شعر نوعی فوران خون است و از طریق شعر باید درد و رنج را به بهترین شکل بیان کرد. او در اشعارش تا حدودی فضای انزواجویانه و ناآرام اکسپرسیونیسم آلمان را منعکس می‌کرد.

«و هزاران تاج گل شیرین/ پوشیده از شن/ شاید به شامگاه/ پلی غرقه شود/ تنهایی و اشکِ/ تنهایی و اشک/ صنوبران».

کریستینا کامپو نیز با وجود بیماری و ضعف جسمانی راه کمال خویش را به خوبی در ادبیات پیمود. او به دلیل بیماری ناگزیر از سپری کردن زمانی دراز در بستر بود؛ و در چنین فضایی که انگار همه‌چیز متوقف و سکوت حاکم شود او هرچه بیشتر به جهان افسانه‌ نزدیک شد.

این شاعر و مترجم خاموش، تا حد زیادی از اندیشه‌های سیمون وی اندیشمند فرانسوی الهام می‌گرفت و از همین رو گاه او را سیمون وی ایتالیایی می‌خوانند. با این که در طول حیاتش آثار کمی از خود به جا گذاشت. اما همین آثار معدود خود سرشار از معنا، شکوه و زیبایی هستند. کامپو با توانایی بی‌نظیر و با الهام از افسانه‌ها و آئین‌های بیزانس و مسیحیت می‌توانست هر جمله را به تابلویی هنری بدل کند. شعر به اعتقاد او بیان زیبایی و الوهیت بود:

«زیبایی... همچون سنبلی کبودفام است که با عطرش پرسفونه را به قلمرو زیرزمینی آگاهی و سرنوشت می‌کشاند و بی‌شک می‌توان این جذب کردن روح را «جن‌گیری» از طریق اشکال نامید، روحی که همواره از چیزهایی خاص هراس عظیمی داشته است. افسانه‌ها این‌گونه عمل می‌کنند. شعر نیز باید اینچنین باشد».

این کلام کامپو یادآور این گفته داستایوفسکی در رمان برادران کارامازوف است که زیبایی نه‌تنها دهشتناک که پررمزوراز است و پیکار میان شیطان و خدا همینجا شکل می‌گیرد.

شادی نفی شده (2)

یکی دیگر از چهره‌های مؤثر نیمه دوم قرن بیستم آملیا روسلی است. شعر روسلی که پرورده انزوا و سکوت است کاملاً متفاوت و شخصی ظاهر شد. او از طریق زبان خاص خویش به بیان واقعیت ژرف روانی خویش پرداخت. به واقع روسلی زبان و متن را به تن بدل می‌کند. واژه به حدی به تصویر نزدیک که با آن یکی می‌شود و در اثر این تماس هر دو درهم می‌شکنند و به صورت تکه‌هایی بی‌شمار تکثیر می‌شوند. به عقیده پازولینی زبان روسلی به مثابه لغزشی lapsus است که توسط خود شاعر پرداخته می‌شود؛ زبانی تا حدودی مکانیکی و بیانی که به تجارب آزمایشگاهی وحشتناک، تومورها و انفجارات اتمی نزدیک است. زبانی که تا مرز بی‌معنایی پیش می‌رود.

هیولا را متقاعد کردم به کناره‌گیری/ در اتاق‌های پاکیزه‌ی هتلی خیالین/ در جنگل‌ها افعی‌های کوچک مومیایی شده‌ای بودند./ خود را به شفای شعر آراستم/ اما برای زندگی مرده بودم/ احشایی که گم می‌شوند/ در میان آشوب/ در آنجا تو پس‌ رانده شده به دست علم جان می‌سپاری./ جهان کم ضخامت است و مسطح:/ فیل‌های کمی به آهستگی در آن گردش می‌کنند.

آندره‌آ پونسو شعر روسلی را به خوبی توصیف می‌کند: «این فوران مداوم خون و نفس، این تشنج پیشا موسیقایی تن. تنها تماسی فیزیکی، میان دو سطح، مرگ زبان و رمزگان، از مرگ تدریجی و اضطراب آور فرم‌ها رهایی می‌بخشد. خدا علیه خدا. از برهوت تا برهوت. بی ‌مردم دیگر».

و در چنین نوشتاری است که با زخم‌ها و جراحاتی درون زبان روبرو می‌شویم. به واقع روسلی به پیکار با فرشته مرگ که در اندیشه آگامبن همان زبان است، پرداخته است: پیکاری سنگدلانه و مداوم در تن زبان. و تنها آن کس که بی‌گناهی زبان را درک می‌کند، مفهوم واقعی پیام فرشته را درک خواهد کرد و خواهد توانست مردن را بیاموزد.

«در آنجا جاریست/ جوانه شیفته/ مرگِ من».

در پایان ذکر این نکته ضروری است که شعر ایتالیا از دانته ، پترارک و لئوپاردی تا بدین دوره همواره نمودی از ناشادی و اندوهی تیره بوده است و به زعم آگامبن شاید بیش از این نخواهد توانست به گاز زدن به این پوسته تلخ «شادی نفی‌شده» ادامه دهد.


منابع:

1. هفت چهره از شاعران معاصر ایتالیا، تدوین و ترجمه: نادر نادرپور و جینا لابریولا کاروزو با همکاری بیژن هوشیدری و فرناندو کاروزو، موسسه فرهنگی ایتالیا و موسسه انتشارات فرانکلین، تهران 1353

2. ادبیات و نویسندگان معاصر ایتالیا، محسن ابراهیم، انتشارات فکر روز 1376

3. Appunti di Storia della Letteratura taliana, Giuseppe Bonghi, Luigi Tripodaro, classicitaliani.it

4. Resti del corpo, resti della scrittura: la poesia di Amelia Rosselli, Roberta Resta, Griseldaonline, n. VI (2006-2007

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 6 مهر 1390  11:02 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ادبيات جهان

شادی نفی‌شده

درآمدی بر شعر معاصر ایتالیا

شادی نفی شده

در قرن بیستم شاهد جنبش‌های ادبی و هنری بی‌شماری هستیم که تحت شرایط خاص این دوران سر برآوردند؛ جنبش‌هایی که به سرعت ظهور ‌کردند و به همان سرعت نیز به تاریخ ‌پیوستند. در این دوره نیاز به تأمل در هستی انسان معاصر و شناخت تردیدها، بحران‌ها و اضطراب‌های او بی‌اندازه احساس می‌شد. سلطه ی فاشیسم و جنگ‌های بزرگ نیز این بحران و تناقضات را دوچندان ساختند. شعر معاصر ایتالیا در چنین بستری شکل گرفت که گاه تحت تأثیر جنبش‌های کشورهای دیگر همچون دکادنتیسم و سمبولیسم فرانسه بود و گاه خود پیشگام این جنبش‌ها بود همچون فوتوریسم که به فراتر از مرزهای ایتالیا گسترده شد و جنبش‌های دیگری نظیر وریسم ، ارمتیسم و کرپوسکولاریسم که در گستره ی ‌مرزهای ایتالیا باقی ماندند.

 

بدون شک شعر قرن بیستم ایتالیا با دو چهره ی بزرگ آغاز می‌گردد: گابریله دانونزیو و جووانی پاسکولی که به دکادنتیسم تعلق داشتند و تأثیر بسزایی بر شاعران پس از خود نهادند. دکادنتیسم در اوایل قرن نوزده در تقابل با پوزیتیویسم در فرانسه ظهور کرد که به علوم و پیشرفت روزافزون انسان و پژوهش‌های ادبی، اجتماعی و فلسفی او به دیده ی شک می‌نگریست. تأثیرات دکادنتیسم در شاعرانی چون بودلر، ورلن، رمبو، مالارمه و در فلسفه ی نیچه و روانکاوی فروید و در موسیقی واگنر و... پدیدار گشت. دکادنتیسم به واقع نماینده ی انحطاط، تباهی و زوال جهان معاصر گردید.

در ایتالیا هر چند زندگی پرجنجال و شهرت‌طلبانه دانونزیو و گرایشات و شرکت او در جنگ جهانی انزجار بسیاری از شاعران پس از او از جمله مونتاله را برانگیخت اما تأثیر بسزای او را بر شعر معاصر ایتالیا نمی‌توان منکر بود طوری که مونتاله خود نیز از این تأثیر به دور نبوده است. دانونزیو فتوحات و شهرت جنگجویانه ی خود را مدیون جاذبه ی سخنوری و بلاغت تصنعی کلامش بود. طبع غنائی شگرف، زیبایی ظاهری و کلام فاخرش باعث شد که شیوه ی او «باروک جدید» نامیده شود؛ که این شیوه خود تا حدودی پوشاننده ی خلأ و سردی باطنی است که نشانی از تناقض و دوگانگی انسان معاصر دارد. بی‌شک ریشه ی فوتوریسم را که از بزرگ‌ترین جنبش‌های ایتالیایی جهانی است باید در افکار و عقاید دانونزیو جست.

 

جووانی پاسکولی از دیگر چهره‌های دکادنتیسم ایتالیا محسوب می‌شود؛ هر چند شعر شکننده، مالیخولیایی و رنج‌دیده‌اش بیشتر ریشه در عزلت و انزوای او دارد. لحن آرام و بی‌ادعای پاسکولی همچون موسیقی بر دل می‌نشیند و به راستی اشعار این شاعر را باید موجد جنبشی همچون کرپوسکولاریسم دانست و بر تأثیر پاسکولی بر شاعرانی چون سابا و مونتاله تأکید نمود.

از شاعران دیگری که از تأثیر دکادنتیسم به دور نبوده‌اند می‌توان به دینو کامپانا اشاره نمود. هر چند نمی‌توان او را به سادگی به جنبش خاصی نسبت داد. شعر کامپانا از نخستین نمونه‌های شعر ناب محسوب می‌گردد که برتافته از احساسات و توهماتی است که شاعر به کاوش آن‌ها پرداخته است. کامپانا را به واقع باید به رمبو، بودلر، مالارمه، نیچه و دیگر شاعران نفرینی پیوند داد. ‌

 

از دیگر جنبش‌های آغازین قرن بیستم، کرپوسکولاریسم است که عنوان آن برای نخستین بار توسط منتقد ادبی بورجه‌زه در رابطه با اشعار شاعرانی چون گوتزانو، کیاوزه و مارتینی اطلاق گردید. نام این جنبش مشتق از واژه ی کرپوسکولو crepuscolo به معنای شامگاه است و به رنگ‌های مات و مرده ی شامگاه و بامداد پیش از طلوع خورشید و همچنین به زوال و تباهی نیز اشاره دارد.

شاعران این جنبش به رنگ‌های شبانه و دلگیر غروب علاقه ی خاصی داشتند و از همین روست که به «شامگاهیان» شهرت یافتند. شعر شامگاهی کاملاً در تقابل با اسطوره‌های دانونزیویی و ابر انسان ظاهر می‌شود؛ شعری تسلیم‌ شده، ناتوان و درمانده با حالتی از ملال، سکون و دلزدگی. موضوع شعر کرپوسکولاریسم، وقایع روزمره و معمولی است که با لحنی آرام و اندوهگین و زبانی نسبتاً محاوره‌ای بیان می‌شود و «چیزهای کوچک» را به بزرگ‌ترین موضوع شعر بدل می‌کند. به واقع شامگاهیان شعر را تا حد زیادی به نثر نزدیک می‌کنند. آن‌ها بیشتر به سخن گفتن از خستگی و ملال، سادگی و ناتوانی در ارتباط با دنیای اطراف علاقه‌مندند تا به تصاویر سحرانگیز و لحن و کلام فاخر.

بهترین توصیف شعر شامگاهی را فائوستو ماریا مارتینی، یکی از شاعران این جنبش ارائه داده است: «شعر احساس مردن است»، در توالی روزهایی یکسان که به انتظار آهسته ی مرگ بدل می‌گردند.

از برجسته‌ترین نمایندگان شعر کرپوسکولاریسم به همراه گوئیدو گوتزانو می‌توان به سرجو کوراتزینی اشاره نمود که هر دو در اوان جوانی به علت ابتلا به بیماری سل درگذشتند. جهان شعری کوراتزینی نقطه مقابل جهان اسطوره‌ای دانونزیویی است چه در فرم و زبان و چه در مفهوم هستی‌شناسانه: طرد اسطوره‌های ابر انسان و زنان فتنه‌جو و تأکید بر شکنندگی و آگاهی از ناتوانی خود.

اشعار کوراتزینی بر «اشیاء کوچک» تمرکز یافته‌اند که در ورای آن‌ها نه ارزش بلکه خلأی نهفته است. برای شاعر چیزی بر جا نمی‌ماند مگر اظهار پوچی و ناتوانی در مقابل زندگی و شعر.

«خدای من، من چیزی جز مردن نمی‌دانم، آمین».

«پس کاملاً حق با من است/ زمانه بسیار تغییر کرده است/ آدم‌ها دیگر هیچ‌چیز/ از شاعران نمی‌پرسند/ پس بگذارید تفریح کنم!».

جنبش فوتوریسم را بایست از مهم‌‌ترین جنبش‌‌های شورش‌گرایانه ی قرن بیستم دانست که از ایتالیا و با بیانیه ی فیلیپو تومازو مارینتی آغاز گردید و تمامی عرصه‌های ادبی، هنری بویژه نقاشی، مجسمه‌سازی و معماری را درنوردید و فراتر از مرزهای ایتالیا گسترده شد. لفظ فوتوریسم مشتق از واژه ی فوتورو futuro به معنای آینده است، چرا که نمایندگان این جنبش مخالف گذشته و سنت بودند و با بهره‌وری از عقاید و تفکرات نیچه با شعارهایی چون: «مهتاب را بکشیم» ـ «مرگ بر فرهنگستان» ستایشگر سرعت و خشونت و شتاب، ماشین‌های صنعتی، شهرهای مدرن، متروپلیس و شورش علیه رکود و کهنگی و ستایشگر هر نوع تخریب و انهدام بودند:

«ادبیات تاکنون ستایشگر بی‌جنبشی تأمل‌گرایانه، خیال و رویا بوده است. ما برآنیم تا ستایشگر جنبش متجاوزگرایانه، بی‌خوابی تب‌آلود، قدم شتابزده، پرش مرگبار و سیلی و مشت باشیم».

فوتوریست‌ها بر آن بودند تا حرکت واقعی بدن یا ماشین را به تصویر بکشند و معتقد بودند که دینامیسم کلی را باید به صورت احساسی دینامیکی ارائه داد. آن‌ها فرایندهایی نظیر آزادی مطلق تصاویر و استعاره‌ها، هیاهو جهت به تصویر کشیدن دینامیسم اشیاء، سنگینی جهت امکان پرواز اشیاء، و بو جهت امکان متلاشی کردن اشیاء را وارد ادبیات کردند.

اما فوتوریسم به زودی با ستایش از جنگ به عنوان «تنها بهداشت جهان» به فاشیسم ملحق شد و به مظهری از ادبیات فاشیستی بدل گشت. اما جنبش‌های هنری دیگری نیز که به تأثیر از فوتوریسم سربرآوردند علیه جنگ برخاستند: در روسیه، جدال ضد سنت‌گرایانه? فوتوریست‌ها و کوبیست ـ فوتوریست‌های موسکو، بر خلاف جنگ‌طلبی مارینتی، مفهوم شورش را علیه جامعه و جنگ به کار گرفت.

یکی از نمایندگان شعر فوتوریسم آلدو پالاتسسکی می‌باشد. وی نخست به کرپوسکولاریسم گرایش پیدا کرد و اشعاری به تأثیر از این جنبش نگاشت. سپس به فوتوریسم گرایید و بهترین نمونه‌های شعر فوتوریسم ایتالیا را از خود برجا نهاد. او همچنین تا حدودی تحت تأثیر سوررئالیسم و جنبش متافیزیکی بود. اما به واقع پالاتسسکی را نمی‌توان به هیچ‌کدام از این مکتب‌ها نسبت داد. او با بهره‌گیری از این جنبش‌ها به مثابه ی تجربه‌ای ادبی، مشخصات و تجارب نوآورانه ی این جنبش‌ها را در خود حل و به جهان فردی و خاص خویش دست یافت که در بیانیه ی شخصی‌اش در قطعه ی «بگذارید تفریح کنم» منعکس گشت. شاعر با بهره‌گیری از اصوات غریب و نامعمول به بازیگوشی و تفریح می‌پردازد و همچون دلقکی بندباز جهانی را به خنده وامی‌دارد، جهانی که به واقع به خویش می‌خندد:

«پس کاملاً حق با من است/ زمانه بسیار تغییر کرده است/ آدم‌ها دیگر هیچ‌چیز/ از شاعران نمی‌پرسند/ پس بگذارید تفریح کنم!».

قدرت و نوآوری شعر پالاتسسکی در قاعده و دستور خاصی ریشه ندارد بلکه از خود تجربیات زندگی و قدرت تخیل و خلاقیت شاعر برمی‌خیزد.

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 6 مهر 1390  11:02 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ادبيات جهان

روان شناسی آینده

جملات آقای خیال پرداز

قسمت اول ، قسمت دوم:

این چند نقل قول از گفت و گوی گاردین با جی. جی بالارد انتخاب شده است:

روان شناسی آینده

- من در سال 1960 در شپرتون زندگی می‌کردم. پیش خودم فکر می‌کردم آینده را نمی‌شود در مناطق حومه لندن دید. دلم می‌خواهد به منطقه‌های جدید بروم؛ به کنار استودیوهای فیلمسازی. این انگلستانی بود که دوست داشتم درباره آن بنویسم. چون دنیای تو داشت ظهور می‌کرد. شما هیچ وقت در زمانی از ویرجینیا وولف نمی‌خوانید که شخصی دارد باک ماشینش را پر می‌کند.

 

-من سوررئالیسم را با آغوش باز در بر گرفتم؛ و روانکاوی را که رابطه نزدیکی با سوررئالیسم دارد. این دو در کنار هم نشانگر هدفی است که برای دستیابی به آن تلاش می‌کردم.

 

- ژانر علمی‌_ تخلیی را به صورت اتفاقی کشف کردم. تحت تأثیر این ژانر قرار گرفتم اما هیچ وقت به سبک رایج علمی‌_ تخیلی آن زمان ننوشتم.

 

-من که فکر می‌کنم آثارم علمی‌_ تخیلی نیستند بلکه روان شناسی آینده را به نمایش می‌گذارند.

 

-کشور انگلستان همیشه برایم حکم زمانی غریب و ناشناخته را داشته است.

 

- یکی از حوادث زندگی‌ام که همیشه ذهنم را به خود مشغول ساخته، مرگ نابهنگام همسرم مری است. فکر می‌کردم طبیعت در حق او و بچه‌هایش مرتکب جنایتی شده است. چرا؟ سال‌های سال دنبال پاسخی برای این سؤال بودم و چیزی دستگیرم نشد.

 

روان شناسی آینده

- هیچ نمی‌فهمم چرا مردم، این همه سفر می‌روند. من که حاضر نیستم این خانه گرم و نرم را با هیچ جای دیگر عوض کنم.

 

- یک روز بچه ای از من پرسید: «چرا ما به طرز وحشتناکی به جان طبیعت افتاده‌ایم؟». خب کدام یک از شما آدم بزرگ‌ها می‌توانید جواب این بچه را بدهید؟

 

سال شمار اسارت

اقتباس سینمایی از آثار بالارد

از آثار جی. جی بالارد در حدود 10 اقتباس سینمایی و تلویزیونی انجام شده است. اولین اقتباس از رمان «وقتی دایناسورها بر زمین حکومت می‌کردند» بود که سال 1970 ساخته شد و آخرین اقتباس هم سال 2003 از رمان «خانه» ساخته شد که سریالی بود که از شبکه 4 بی بی سی پخش می‌شد اما از رمان «تصادف» که مشهورترین کتاب جناب بالارد است 2 اقتباس انجام شده؛ اولین بار اوایل  دهه 70 و دومین بار هم اواخر دهه 90 توسط کراننبرگ؛ اقتباسی وفادارانه به رمان «تصادف» که دوباره همان سر و صداهای زمان چاپ رمان را به راه انداخت. این 3 مورد، نمونه‌های برتر اقتباس‌های صورت گرفته از آقای نویسنده هستند.

امپراتوری خورشید (استیون اسپیلبرگ، 1987)

ماجراهای رمان «امپراتور خورشید» (1984) شباهت‌های زیادی به زندگی بالارد دارد؛ داستان فیلم هم روایتگر ماجراهای پسری به نام جیم گراهام است که در یک خانواده مرفه انگلیسی در شانگهای زندگی می‌کند اما در جنگ جهانی سر از اردوگاه‌های ژاپنی درمی‌آورد.‌ هارولد بکر و دیوید لین گزینه‌های اول برای ساخت فیلم بودند اما دست آخر پروژه به استیون اسپیلبرگ رسید. فیلمنامه اقتباس شده از رمان را بالارد با همراهی تام استاپارد _ نمایشنامه نویس انگلیسی _ نوشته است. کریستین بیل و جان مالکوویچ بازیگران اصلی فیلم هستند. مضنون اصلی مورد نظر بالارد، قهرمانانه است اما اسپیلبرگ بیشتر روی جنبه «از دست رفتن معصومیت» تأکید دارد.

تصادف (دیوید کراننبرگ، 1996)

«تصادف» (1973) مشهورترین و جنجال برانگیزترین رمان بالارد، درباره گروهی انسان است که از تصادف اتومبیل به اوج لذت می‌رسند. شخصیت اول رمان، جیمز بالارد نام دارد که در اقتباس دیوید کراننبرگ کانادایی از این فیلم، نقش آن را جیمز اسپید بازی می‌کند. فیلمنامه را هم کراننبرگ نوشته است. فیلم او درست مثل رمان بالارد جنجال‌برانگیز بود.

نمایشگاه قساوت (جاناتان؛ 2000)

کار نگارش فلیمنامه را مایکل کربی و خود کارگردان انجام داده اند. رمان بالارد (1970) هم از قطعه‌هایی تجربی و سوررئال تشکیل شده که کنار هم قرار داده شده‌اند.

او درباره رمانش گفته که قصد داشته حس واقعه تلخ ترور جان اف کندی را به تصویر بکشد.


منبع: هفته نامه همشهری جوان

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 6 مهر 1390  11:02 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ادبيات جهان

دنیای مشنگ نو

مردی که با داستان‌های تلخش به ما لذت داد!

دنیای مشنگ نو

جی. جی بالارد

آخرین بازمانده نسل خیال‌پردازان بزرگ بود؛ مردی که حالا با مرگ او دنیای خیال‌پردازی کمبود بزرگی را احساس خواهد کرد.

داستان‌های جی. جی بالارد البته از آن نوعی نبود که با پایان خوش یا ماجراهای مهیج به ما لذت بدهد. بالارد راوی تلخی‌ها و ویرانی‌های بشر بود و همین بود که او و داستان‌هایش را دوست داشتنی می‌کرد.

داستان‌های علمی‌_ تخیلی، معمولا ً تنها قصه‌هایی برای سرگرم شدن نیستند؛ نویسندگان این داستان‌ها خیلی وقت‌ها فیلسوفانه درباره شیوه زندگی انسان‌ها در زمان حال تأمل می‌کنند و بعد می‌کوشند تصویری از آینده ترسیم کنند؛ آینده ای برای انسان تا خودش را و نتیجه تصمیم‌هایش را ببیند و مسیر حرکتش را اصلاح کند. جیمز گراهام بالارد هم یکی از همین نویسندگان بود؛ از آن بدبین‌ها و سختگیرهایشان؛ از آنهایی که هر کتابشان را می‌شود یک نقد جدی بر روزگار مدرن دانست؛ از تکنولوژی‌های جدید گرفته تا روابط اجتماعی و فرهنگی. برای همین هم مرگش نقطه عطفی در ادبیات علمی تخیلی به حساب می‌آید؛ نقطه ای که در آن یکی از شاخص‌ترین منتقدان دنیای مدرن از نوشتن بازماند.

دنیای مشنگ نو

اگر بخواهیم همه آثار بالارد را در یک جمله خلاصه کنیم، احتمالا ً چیزی شبیه این می‌شود: «او ترسیم کننده ضد آرمانشهر (dystopia) است». ضد آرمانشهر هم یعنی جایی که آرمانشهر نیست، چیزها سر جای خودشان نیستند و قواعد و قوانین خاصی حاکم نیست. در واقع، نظام قواعد، شکست خورده و بنابراین هر کسی قواعد خاص خودش را دارد؛ جامعه‌ای درب و داغان که البته نتیجه طبیعی یک مسیر اشتباه است. این جور فضای تیره و تار و بدبینانه را فضای آخرالزمانی هم می‌گویند؛ درست مثل وضعیتی که در فیلم «نبرد آخر» لوک بسون می‌بینیم یا در «دنیای آب» یا در «23 روز»؛ انگار که جهان دچار یک جنگ هسته ای شده و به این ترتیب همه چیز از بین رفته است. حالا بازماندگان معدود این جنگ باید همه چیز را از اول بسازند.

البته بالارد حق دارد این طور بدبینانه و تیره به دنیا نگاه کند. او کودکی‌اش را در دل یکی از ترسناک‌ترین تجربه‌های قرن بیستم یعنی جنگ جهانی دوم گذرانده؛ در بندر شانگهای چین؛ در کنار کشتی‌های جنگی ژاپنی که پس از روزها حضور آرام اما تهدید‌آمیز، ناگهان به روی چین آتش گشوده اند و بخش‌هایی از آن را اشغال کرده اند. کمی ‌آن طرف‌تر از جایی که او و دوستانش در کمپ خارجی شانگهای بازی می‌کرده‌اند _ در ژاپن _ تنها حمله اتمی ‌تاریخ بشر به وقوع پیوسته و بالارد پس از این تجربه‌های غریب، مطمئن شده چیزهایی در زندگی امروز انسان اشتباهند؛ چیزهایی که اگر ادامه پیدا  کنند، نتیجه ای جز نابودی به همراه ندارد.

دنیای مشنگ نو

بالارد بدبین است و همین ابتدای راه نویسندگی اوست

این بدبینی به همه جا سرایت می‌کند. بنابراین داستان می‌نویسد تا به همه نشان دهد در یک دنیای روان‌پریش و دیوانه زندگی می‌کنند و اگر خودشان درکی از این دیوانگی ندارند برای این است که

عادت کرده‌اند؛ «زندگی امروز لبریز از فشارهای گوناگون است؛ هر نوع فشاری که تصور کنید؛ فشار برای سازگار و هم شکل شدن، فشار برای تفریح و سرگرم شدن، فشار برای پیدا کردن خود و بمباران زندگی به وسیله آگهی _ چشم اندازی که رسانه ها عرضه می‌کنند _ اینها همه دست به دست هم داده اند و سلامت عقل انسان را تهدید می‌کنند و البته بسیاری از شخصیت‌های قصه‌های من زیر این فشار کمرشان خم شده و پژمرده می‌شوند. دلشان نمی‌خواهد بیش از این یخچال و مسواک برقی بخرند؛ دلشان می‌خواهد حقیقت وجود خود را دریابند

».

 

بالارد سعی می‌کند برای شخصیت‌هایش راه‌هایی بیاید تا آنها را از شر این دیوانگی که معلوم نیست کی بر سر همه آدم‌ها آوار می‌شود، نجات دهد؛ پس نتیجه، شخصیت‌هایی می‌شوند که تصمیم‌های عجیب و غریب می‌گیرند، مثل یک روانکاو در داستان «نمایش فاجعه» که تصمیم می‌گیرد یک بار دیگر وقایع مهم دهه 60،به خصوص قتل کندی را این بار به روش خودش انجام دهد! به روشی که منطقی پشت آن باشد و مثل آن چه در واقعیت رخ داده، بی معنی نباشد یا مثل شخصیت‌های رمان «تصادف» که نسبت عجیبی با اتومبیل برقرار می‌کنند. آنها از تصادف لذت می‌برند و خشونت برخورد ماشین‌ها به هم، خرد و خمیر شدن آنها و بوی سوختن فلز آنها را به وجد می‌آورد یا شبیه آدم‌های داستان «برج» که در یک ساختمان صد طبقه ساکن هستند و بعد از مدتی نبرد سهمگین و بی‌معنایی را با یکدیگر آغاز می‌کنند؛

دنیای مشنگ نو

 نبردی که انگار فقط به این دلیل شکل می‌گیرد که آدم‌ها از چهارچوب سفت و سخت این زندگی روزمره به تنگ آمده‌اند و البته راهی هم برای خلاص شدن از شر آن پیدا نمی‌کنند؛ پس روزها مرتب و اتو کشیده سر کار می‌روند و پس از برگشتن، از همان لحظه‌ای که پایشان را در برج می‌گذراند؛ جنگ با طبقات دیگر را ادامه می‌دهند. بالارد درباره اینترنت و دنیای مجازی هم به شدت بدبین بود. به نظر او سیستم‌های واقعیت مجازی سرانجام روزی قادرند آن قدر خوب واقعیت را شبیه‌سازی کنند که نتیجه از خود واقعیت جذاب‌تر به نظر برسد. اینجاست که انسان وسوسه می‌شود وارد این سیستم واقعیت مجازی شود و در را پشت خودش ببندد. آن وقت در دنیای خیالی که آدم می‌تواند هر جوری که دوست دارد زندگی کند و هر لحظه به نقشی که می‌خواهد درآید، مرزهای عرفی اخلاقیات در هم می‌ریزد. مهم ترین دغدغه بالارد در آخرین سال‌های عمرش _ وقتی که داشت با سرطان دست و پنجه نرم می‌کرد _ همچنان یک چیز بود؛ بحران معنا در زندگی امروز. به نظر او روابط اجتماعی در دنیای امروز به سمت حداقل پیش می‌رود. آدم‌ها ترجیح می‌دهند در جمع‌های کوچک‌تر پنهان شوند و با انسان‌های کمتری معاشرت داشته باشند؛ «در پایان قرن بیستم به راستی چه می‌بینیم؟ کلیساها را در غرب می‌بینیم که خالی مانده اند. مردم پیشرفته ترین جوامع را در اروپا و آمریکا می‌بینیم که بیش از پیش به کلونی‌های دربسته، به محفل‌های در خود فرو رفته پناه می‌برند و این یعنی فلاکت؛ تأسف آور است. یک لحظه فکر کنید جامعه برای پزشکان، معماران، حقوقدانان و ... چه هزینه ای می‌کند تا به انتخاب خود از جمع کنار بکشند و وارد کلونی‌های دربسته شوند و در ساعت‌های معاشرت خود هیچ کنشی با بقیه جامعه نداشته باشند. این نشانه شومی ‌است؛ نشانه آن است که جوامع در عمق خود مشکل دارند».

بالارد یک بار در سال 1970 نمایشگاهی برگزار کرد به نام «ماشین‌های تصادفی». در این نمایشگاه انواع و اقسام خودروهای آسیب دیده و درب و داغان را بدون هیچ توضیحی برای تماشای عموم گذاشته بودند. همه آنچه او در داستان‌هایش بیان می‌کرد، در این نمایشگاه نمود یافته است. انگار که او از آدم‌ها می‌پرسید که «می‌دانید این ماشین‌های خوشگل را کی ساخته؟ شما می‌دانید کی آنها را به این روز درآورده؟ شما می‌دانید لابه‌لای این فلزهای تغییر شکل داده استخوان‌های چه کسی خرد شده؟ بله خود شما.» به نظر بالارد این همان بلایی است که انسان دارد در همه ابعاد زندگی سر خودش می‌آورد و اگر از او بپرسید که حالا چه باید کرد، با خونسردی جواب می‌دهد: «در یک دنیای کاملا ً دیوانه، جنون تنها راه آزادی است!».

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 6 مهر 1390  11:03 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ادبيات جهان

«من بدون تبعید چه کسی هستم؟»

معرفی پرآوازه‌ترین نویسندگان عرب

جستاری در ادبیات داستانی معاصر عرب :

قسمت اول ، قسمت دوم (پایانی) :

ادبیات داستانی فلسطین

حلیم بركات

من بدون تبعید چه کسی هستم ؟

ادبیات داستانی درسرزمین مقاوم فلسطین با نامهای چون حلیم بركات و غسان كنفانی معرفی می‌شود. حلیم بركات در داستان «شش روز», مسئلة وابستگی را در زندگی این تبار پیش می‌كشاند. حلیم بركات, شخصیت اصلی خود «سهیل» را در كورة بحران, در قلب مصیبت و در لحظه برنده‌ای ازتاریخ فاجعه, به بار می‌آورد. سهیل یكی از فرزندان روستای «دیرالبحر» است كه یهودیان به آن هشدار دادند یا خود را تسلیم كند, یا نابودی همیشگی را به جان خریدار شود. رویداد بنیادی داستان «شش روز» همان مصیبت دیرالبحر در برابر هشدار دشمن است.

سهیل در داستان «شش روز» در یك بحران قرار می‌گیرد. آیا وابسته اروپای تن‌آسا شود؟, یا نسبت به ارزشهای سرزمینش تعهد داشته باشد و در مهی از امید و یأس, گریز و مبارزه, مرگ و زندگی و دوستی و خودپسندی گم شده شود؟ سهیل به دختری به نام «ناهده» كه هم‌كیش او نیست دل سپرده است و ... به هر حال حلیم بركات در داستان «شش روز» كوشش خود را روی بافت زمانی و مكانی متمركز می‌كند و ازآنجا است كه تك گویی درونی, پایه بنیادی كار هنری او می‌شود.

 

غسان كنفانی

«مردان آفتاب» یكی از آثار برجسته كنفانی درحوزة ادب مقاومت است. او سرگذشت این مجموعه بشری را به میان می‌آورد, مجموعه‌ای كه زورگویان زمین را از زیر پایش بیرون كشیده, برای او تنها امید «زنده ماندن» به جا گذاشته‌اند. «مردان آفتاب» ابوقیس و اسعد و مروان هستند كه توانسته‌اند خود را به شهر بصره درعراق برسانند و از آنجا به كویت بگریزند, شاید به یك زندگی آرام و خالی از رنجهای مكرر زمین دست یابند.این سه مرد روی هم, ملت آواره فلسطین را نمایش می‌دهند. هر كدام فاجعة ویژه خود را دارد. اما هر سه در یك فاجعة بزرگ گرفتار مرگ هولناك می‌شوند. سه مرد داستان «مرد آفتاب» برای عبور از پاسگاه‌های مرزی به ناچار و به صورت قاچاق خود را درون یك تانكر نفتكش مخفی می‌كنند. با عبور از پاسگاه اول و دوم و طی یك سلسله حوادث پركشش, مردان آفتاب درداخل نفتكش خفه می‌شوند و رانندة نفتكش بر سر مردگان فریادی بلند می‌زند كه پژواك آن در بیابان غریو می‌افكند.

- چرا بر دیوار نفتكش نزدید؟ چرا بر دیوار زندان مشت نكوفتید؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟

 

من بدون تبعید چه کسی هستم ؟

شاید پیام داستان این باشد كه چرا سردمداران عرب بر دیواره ارابه مرگ مشت نمی‌كوبند؟ چرا بر دیوار استعمار و اشغالگران نمی‌زنند؟ سهیل در پایان «شش روز» به افسر دشمن هشدار می‌دهد كه خاكستر, زمین را بارور می‌سازد و ابوالخیزران (رانندة نفتكش) بر مردان آفتاب فریاد می‌زند كه چرا بر دیوار زندان مشت نكوفتید, چرا؟

از این دو پایان ناخوش, امید بزرگی نزد حلیم بركات شكوفا می‌شود كه «شش روز» او روز هفتم نزدیكی خواهد داشت و آن روز, روز آزادی خواهد بود و نیز «مردان آفتاب» غسان كنفانی به درون نفتكش مرگ نخواهند خزید, بلكه راه را به سوی خورشید زندگی خواهند گشود.

به طور كلی شخصیت‌ها در قصه‌های نویسندگان فلسطینی به سوی رئالیسم انتقادی پیش می‌روند. درواقع درون‌مایة اصلی اغلب قصه‌های نویسندگان فلسطینی مسئلة اشغال فلسطین و مقاومت و پایداری در برابر دشمن است, چنانچه «خلیل سواحری» در داستان «قهوه‌خانة باشوره» احساسات خواننده را در عشق به وطن برمی‌انگیزد و نفرتی عمیق از دشمن به وجود می‌آورد.

«جمال بنوره» نیز در حكایت «جدی و الشی گم شده», اعمال وحشیانه و بی‌رحمانه دشمن غاصب را نسبت به زنان و كودكان بی‌دفاع ترسیم می‌كند. سبك نویسندگان فلسطینی اغلب ساده و به زبان مردم كوچه وبازار است. همان مردمی كه قهرمانان راستین فلسطین به شمار می‌آیند و در قصه‌ها تجلی می‌یابند.

 

ادبیات داستانی الجزایر

محمد دیب

از پیشگامان داستان‌نویسی نوین در الجزایر است. سه داستان او «خانة بزرگ», «آتش‌سوزی» و «تون» (دستگاه قالیبافی) دفتر خاطرات مردم الجزایر به شمار می‌آیند. داستان «تابستان آفریقایی» از دیگر آثار دیب است كه از استواری هنری وافری برخوردار است. دیب در «تابستانی آفریقایی» به آن گره گاه سنتی كه بحران را به اوج می‌رساند و از آنجا پله پله رو به سوی گشایش پایانی می‌آورد, گرایش ندارد. او ساختار فنی خود را از شخصیت‌ها می‌تند، به این صورت كه یكی را یك یا دو گام همراه می‌كند و سپس او را رها می‌سازد و به شخصیت دوم وسوم می‌پردازد, آن‌گاه از نو به سوی شخصیت اول رو می‌آورد.

شخصیت «زكیه» به وسیله محمد دیب دنبال می‌شود. زكیه كارنامه پایان تحصیلات دبیرستان را كسب كرده و می‌خواهد شغل آموزگاری را برگزیند, اما خانواده از او می‌خواهد كه ازدواج كند.

آن‌گاه نویسنده به شخصیت دوم رومی‌آورد. او كشاورزی است به نام «مرحوم» كه سوار بر الاغ است و به سوی شهر می‌تازد و نمی‌خواهد سربازان مسیر راه خود را ببینند. او سربازان فرانسوی را دیده بود كه سراسیمه می‌دویدند و با رگبار و خون و مرگ, خیابانها را به گورستان تبدیل می‌كردند.

محمد دیب در ادامه ما را به شخصیت سوم منتقل می‌سازد, به مردی كه نیاز به نشانه‌های توانگری ندارد و او «بابا علال» است كه صبح زود صدای در خانه‌اش به گوش می‌رسد و ناگهان با مردی روبه‌رو می‌شود كه به او آرامش می‌بخشید و او را به سوی مردی به نام «سیلكا» راهنمایی می‌كند تا نزد او پنهان شود... دیری نمی‌پاید كه نویسنده ما را به نزد شخصیت‌های گذشته باز می‌گرداند. ما را به نزد «مرحوم» باز می‌گرداند و او را می‌بینیم كه بر خرش نشسته و به روزهایی می‌اندیشد كه او را به جاهای بلند رساندند. محمد دیب در پایان «تابستان آفریقایی» ما را به آغاز آن, به نزد زكیه و پدر و مادر بزرگ و دایی و پسر عموی وی باز می‌گرداند. محمد دیب در این داستان استعمار فرانسوی و منظره‌های پایداری مردم الجزایر را به نمایش می‌گذارد.

مالك حداد

من بدون تبعید چه کسی هستم ؟

حداد یكی دیگر از چهره‌های داستان‌نویسی الجزایر است. داستان «شاگرد و درس» ژرف‌ترین نگارگریهای هنرمندانه او از این تناقضهای خونبار است كه درون او را بریان كرده است. مالك نگارش خود را از كلمه آغاز كرده و سپس به جمله می‌رسد و آن‌گاه به دیگر بافتهای داستانی كار خود می‌پردازد و در واقع داستان نوعی سخن گویی درونی با خویشتن ـ مونولوگ ـ است. «شاگرد و درس» در گوهر خود, تك‌گویی درونی دراز دامنی است, زیرا در سراسر داستان جز با یك چهره آن هم از یك پزشك الجزایری پیر كه تك و تنها زندگی می‌كند, آشنا نمی‌شویم. دخترش كه گاه‌گاهی به چشم می‌خورد جز خیالی چرخنده در دل و مغز وی نیست و ... به هر حال داستان بر حول محور پایداری در برابر دشمن پیش می‌رود و آلام و آمال یك ملت, هنرمندانه به تصویر كشیده می‌شود.

 

ادبیات داستانی سوریه

فرهنگ و ادبیات سوریه سالهای متمادی تحت تأثیر غرب بود. در واقع نهضت غرب‌گرایی در سوریه سریع بود و در بیشتر جوامع مسیحی, خاصه جامعه لبنان توسعه یافته بود. هواداران آن مبلغان و مكاتب آنها بودند كه نسل جوان را تحت نفوذ تفكر اروپایی درآورده و بررسی و مطالعه آثار غرب و خاصه آثار فرانسوی را بین آنها اشاعه دادند. این نهضت در مراحل اولیه‌اش, از نظر غربگرایی توسعة زیادی یافت و نوعی تعادل سست ایجاد كرد. مشهورترین شخصیت این دورة آغازین، احمد فارس الشریاق بود. او تعالیم اولیه‌اش را در سوریه گذراند و تحت‌تأثیر غرب‌گرایی مصر قرار گرفت.

به هر حال موج ترجمه‌های غربی اعم از شعر وداستان و نمایشنامه ابتكار عمل را از نویسندگان نوپای سوری گرفت. و به همین دلیل سوریه نتوانست نویسندگان بزرگ و مطرحی را وارد حوزة ادبیات داستانی جهان كند.

 

غاده السمان, غادة السمان نویسنده, شاعر و متفكر معاصر سوریه است. درسال 1942 در دمشق زاده شد. پدرش دكتر احمدالسمان رییس دانشگاه سوریه و وزیر آموزش و پرورش بود.

غادة از دانشگاه سوریه لیسانس ادبیات انگلیسی گرفت. فوق‌لیسانی خود را در دانشگاه آمریكایی بیروت و دكترایش را در رشتة ادبیات انگلیسی دانشگاه لندن گذراند. مدتها استاد دیدارگر, در دانشگاه دمشق بود. آن‌گاه برای همیشه كار مطبوعاتی را برگزید. او در حال حاضر به عنوان نویسندة ستون نویس (Columnist) به صورت هفتگی در مجله عربی الحوادث, قلم می‌زند و صفحة ویژة او با نام (لحظه‌های رهایی) طرفداران فراوانی دارد. این بانوی پركار برای نشر آثارش یك مؤسسه انتشاراتی تأسیس كرده است كه تنها آثار خودش را منتشر می‌كند.

بیشتر آثار نظم ونثر غادة السمان به زبانهای زنده دنیا ترجمه شده است. به ویژه داستانهای كوتاهش به زبانهای انگلیسی, روسی, فرانسوی, آلمانی, یوگوسلاوی, لهستانی, اسپانیایی, ارمنی, ایتالیایی و ... برگردانده شده است.

غاد در مقاله‌ای با عنوان «نامه‌ای عاشقانه برای خوانندة ایرانی» كه در مجلة الحوادث منتشر كرده است می‌گوید: «راز درون مرا كه در شعرهایم پنهان داشتم, تنها ایرانیها كشف كردند.»

من بدون تبعید چه کسی هستم ؟
  1. او بعد از جنگهای لبنان به پاریس مهاجرت كرده است و اكنون در پاریس زندگی می‌كند. همسرش دكتر داعوق استاد دانشگاه است و تنها فرزندش حازم سالهای آخر دانشگاه را تمام می‌كند. غادة السمان آثار نظم و نثر بسیاری دارد كه از آن میان می‌توان به موارد زیر اشاره كرد:
  2. - عیناك قدری (چشمانت سرنوشت من است), 1962
  3. - اعلنت علیك الحب (بر تو اعلان عشق می‌كنم), 1967
  4. - رحیل المرافیء القدیمة (كوچ بندرهای قدیمی), 1973
  5. - حب (عشق), 1973
  6. - كرابیس بیروت (كابوسهای بیروت), 1976
  7. - اشهد عكس الریح (شهادت می‌دهم برخلاف باد), 1987
  8. - بیروت 75, 1995
  9. - لا بحر فی بیروت (در بیروت دریایی نیست), 1995
  10. - عاشقة فی مبحرة (زنی عاشق در میان دوات), 1995
  11. - رسائل الحنین الی الیاسمین (غمنامه‌ای برای یاسمنها), 1996
  12. - القلب نورس وحید (دل, چلچله دریایی تنهایی است), 1998
  13. - الابدیه لحظه حب (ابدیت لحظة عشق است), 1999
  14.  
  15. پایان

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 6 مهر 1390  11:03 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ادبيات جهان

چرا اینان جایزه ی نوبل نگرفتند؟!

چرا این 10نویسنده‌ی بزرگ جایزه‌ی نوبل نگرفتند؟!

چرا

ایمل زولا ( 1840 – 1902)

ایمل زولا نویسنده‌ی ناتورالیست (طبیعی‌گرا) فرانسوی درسالِ1902 یعنی یک‌سال قبل از مرگش کاندید اولین جایزه‌ی ادبی نوبل شد. اما از آن‌جائی‌که به نظرِ کارل داوید آف وایرسن ، دبیرِدائم وقت کمیته‌ی نوبل، ادبیات باید «سمت و سوی معنوی و مطلوبی» داشته باشد، این جایزه به زولا تعلق نگرفت. ازجمله دلایل کمیته‌ی نوبل این بود که «ناتورالیسمِ بسیار بی‌روح و بی‌ملاحظه‌ی زولا باعث می‌شود که به دشواری بتوان او را مناسب این جایزه دانست.»

و بدین ترتیب جایزه به شاعر فرانسوی سُلی پرودهوم، نویسنده‌ای که آثارِ چندانی از خود به جای نگذاشته است اهدا شد و این شروع جالبی برای جایزه‌ی ادبی نوبل نبود.


لئو تولستوی (1828- 1910)

جایزه نگرفتن تولستوی اغلب به عنوان یکی ازخطاهای بزرگ کمیته‌ی نوبل تلقی می‌شود. از همان سال 1902 نام تولستوی در لیست کاندیداها کنار 34 نام پیشنهاد شده، قرار داشت. در گزارش رسمی کمیته‌‌یِ نوبل آمده است که نویسنده‌ی «جنگ و صلح» «استاد شرح حوادث حماسی است» اما انتقاد تولستوی از دولت و کلیسا باعث شد که جایزه به او تعلق نگیرد. عدم صلاحیتِ تولستوی طبق نظرِ کمیته‌ی نوبل اینطورجمع‌بندی شده است: آثار تولستوی با معیارِ جایزه یعنی «معنویت والا و وارسته» مطابقت ندارد.


ویرجینیا وولف ( 1882 – 1941)

نام ویرجینیا وولف هرگز در لیستِ کاندیداهایِ جایزه‌یِ نوبل نبوده است. اغلب گفته می‌شود که به جای وَله پیرل بوک (1938) می‌بایستی ویرجینیا وولف برنده‌ی جایزه‌ی نوبل می‌شد. آیا این به خاطرِ زن بودن او بود؟ ما می‌دانیم زنان نویسنده‌ای که موفق به دریافت جایزه‌ی نوبل شده‌اند انگشت‌شمارند. تا کنون تنها یازده نویسنده‌ی زن موفق به دریافت جایزه‌ی نوبل شده است. البته دلیل این امر تنها به آکادمی سوئد برنمی‌گردد، بلکه شمار زنان نویسنده‌ای که به عنوان کاندیدا پیشنهاد می‌شود، بسیار اندک است. نام شاعرِ روسی آنا آخماتوف (1889-1966) از جمله‌ نام‌هائی است که در حاشیه مطرح شده است.


جمیز جویس ( 1882-1941)

نویسنده‌ی ایرلندی خالق اولیسیس هم جایزه‌ی نوبل نگرفت. و این یکی دیگر از خطاهای کمیته‌ی نوبل است. طبقِ نظرِ شل اِسمارک در دهه‌یِ سی، وقتی کمیته‌ی نوبل ازکسانی مثلِ پیرل باک قدردانی می‌کرد و به طور جدی مارگریت میشل نویسنده‌ی کتاب پرفروشِ «برباد رفته»  را به بحث می‌گذاشت، جائی برای نوبل گرفتن جیمز جویس وجود نداشت. اما در دهه‌یِ چهل وقتی آکادمی سوئد متوجه نویسنده‌گان «پیشگام» شد، می‌توانست جمیز جویس یکی از برنده‌گانِ این جایزه باشد.


خورخه لوئیس بورخس (1899 – 1986)

چرا

نویسنده‌ی آرژانتینی که همواره آثار اندک او مورد بحث قرار گرفته است. گفته‌ می‌شود آرتورلوندکویست به بورخس به خاطر تمجید از دیکتاتور شیلایی آگوستو پینوشه رأی منفی داد. لوندکویست هم‌چنین گفته است که بورخس بی دلیل اینگونه بر سرِ زبان‌ها افتاده است. به هرحال، اکنون دیگر دیر است، زیرا که از سال 1974 تصویب شد که جایزه‌ی نوبل فقط به نویسنده‌گان در قیدِ حیات تعلق بگیرد.


هنریک ایبسن (1828- 1906)

وایرسن «سمبولیسمِ ایبسن را دوست نداشت.» و بدین ترتیب و با همان دلایلی که نامِ زولا و تولستوی از لیست برنده‌گان جایزه‌ی نوبل حذف شد، نام این درام نویسِ نروژی نیز خط خورد. سال1903 یعنی سالی که نامِ ایبسن در لیست کاندیداها بود، جایزه‌ی نوبل به بیورن شرنه بیورن‌سونِ نروژی که به نظرِ اعضای آکادمی سوئد شعرش «ناب و در خدمتِ اندیشه است» تعلق گرفت.


گراهام گرین ( 1904 – 1991)

گراهام گرین نویسنده‌ی پرکارِ بریتانیائی از دیرباز به «کاندیدای همیشگیِ نوبل» ملقب شده است. گویا آرتور لیندکویست مانعِ راه او بود. لیندکویست در مصاحبه‌ای در سال 1980 اظهار کرده است که آثارِ خوب گراهام گرین متعلق به گذشته‌های خیلی دور است.


فرانس کافکا ( 1883 -1924)

گناه جایزه نگرفتن فرانس کافکا - نویسنده‌یِ چک - به گردن آکادمی سوئد نیست، زیرا که اغلب آثار کافکا پس از مرگش منتشر شده است.


مارسل پروست (1871 – 1922)

طرفداران پروست نیز نمی‌توانند آکادمی سوئد را زیر سؤال ببرند. شاهکار پروست به طورِ کامل، موقعی منتشر شد که این نویسنده‌ی فرانسوی در قید حیات نبود.


آگوست استریند برگ ( 1849 – 1912)

بزرگترین نویسنده سوئدی نیز از آکادمی سوئد جایزه‌ای دریافت نکرد. آگوست استریند برگ به عنوان یک نویسنده‌ای جنجالی شناخته شد. سال 1909 با اهدای جایزه‌ی نوبل به سلما لاگرلُف روشن شد که این جایزه هرگزبه آگوست استریند برگ تعلق نخواهد گرفت. آن‌گاه بود که به همت جمعی طرفدار جایزه‌ی "آنتی نوبل یا ضد جایزه‌ی نوبل" به راه انداخته شد و در آخرین روزِ تولد استریند برگ این جایزه به این نویسنده‌ی بزرگ اهدا شد.


منبع:سایت اثر

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 6 مهر 1390  11:03 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ادبيات جهان

فراعنه ادبیات قرن 20

معرفی پرآوازه‌ترین نویسندگان عرب

جستاری در ادبیات داستانی معاصر عرب :

ادبیات

نام و آوازه اهل قلم و داستان پردازان ممالك عربی درمیان ادبیات داستانی معاصر جهان كم رنگ و بی‌جلوه است. اما تعدادی انگشت‌شمار ازنویسندگان معاصر عرب آثاری درخور تأمل به نگارش درآورده‌اند كه پرداختن به زندگی، شخصیت و آثار آنان امری ضروری به نظر می‌رسد. هر چند فقدان ترجمه‌های قابل اعتماد، منابع و مآخذ كافی و تعداد كارشناسان ادبیات داستانی عرب از دشواریهای پرداختن به این مقوله است، با این همه در این مجال، از منظر ادبیات داستانی معاصر جهان به ادبیات داستانی معاصر عرب نیم‌نگاه خواهیم داشت.

 

شاید قدیمی‌ترین داستان مكتوب قصة مصری «دو برادر» باشد كه در قرن 33 پیش از میلاد مسیح بر پاپیروس نوشته شده است. از سوی دیگر داستان و قصه از آغاز در قرآن شریف تجلی یافته است و بیشتر آیه‌ها و سور آن ریشه در یك داستان هدفدار دارد و از آن جمله می‌توان به احسن القصص یعنی قصة یوسف و زلیخا اشاره كرد. داستان‌نویسان عرب در آغاز تكنیكهای لازم را لحاظ نمی‌كردند و اغلب داستانها ساده‌انگارانه پرداخته می‌شدند و از وحدت، كلیت، واقع‌نمایی، ایجاز و ... برخوردار نبودند، تا اینكه بعدها با تحول و تطور ادبیات، داستان‌نویسی در جوامع عرب نیز چهره هنری و نوین خود را از پس نقاب سنت‌گرایی، نشان داد. در ادبیات عرب نوگرایی پس از حمله ناپلئون به مصر در سال 1798 م. شروع شد. این حمله باعث برخورد و فعل و انفعالات سیاسی ‌ـ فرهنگی غرب و شرق در مقابل یكدیگر شد. بر همین مبنا سوریه نیز از فرهنگ و هنر و ادبیات غرب تأثیر گرفت و رفته رفته شعر و داستان در كسوتی جدید در این ممالك نضج گرفت و آثاری چون «العبرات» (اشكها) اثر منفلوطی مصری و بین‌القصرین اثر برجستة نجیب محفوظ خلق شد و نویسندگانی پركار و توانا نظیر جبران خلیل جبران، نقولا حداد (نویسنده سوری و سردبیر روزنامة السیدات و الرجال) استعداد و نبوغ نویسندگی خود رانشان دادند.

اولین نمونه‌های قصه‌نویسی در ادبیات عرب با نوولهای تاریخی شروع شد. جرجی زیدان در این زمینه آثار متعددی آفرید. ابومسلم خراسانی، عروس فرغانه، فاجعة رمضان، صلاح‌الدین ایوبی و ... از آثار اوست. از آنجا كه در ادبیات كلاسیك عرب، قالب قصه‌نویسی نوین وجود نداشت، لذا آنها در این خصوص رو به سوی قالبهای غربی آوردند. چندی نگذشت كه بر تعداد قصه‌نویسان افزوده شد و آثاری از زبانهای فرانسوی، انگلیسی، آلمانی و ایتالیایی ترجمه شد. العبرات منفلوطی، الایام طه حسین، الاطلال تیمور، ابنه المملوك ابی حدید از نوولهای معروف عربی محسوب می‌شد. در این میان دكتر «هیكل‌بای» یا هیك بك بیشتر از دیگران به تكنیك نویسندگی توجه كرد، اما سایر نویسندگان توجهی به رابطه بین شخصیت و طرح داستان نداشتند. باید توجه داشت كه قصه‌نویسی نقش عمده‌ای در ترمیم سبك نثر عربی داشت. افرادی چون حسین هیكل بای، احمد امین، مازنی، و توفیق‌الحكیم تأثیر زیادی در ساده كردن سبك نثر عربی داشتند.

ادبیات داستانی مصر

ادبیات

قصه‌نویسی و داستان پردازی در مصر از قدمت بیشتری برخوردار است، به طوری كه قصه دو برادر مصری (33 سال پیش از میلاد مسیح) به وسیله نویسنده‌ای نامعلوم نگاشته شده است.

كُندی جریان قصه‌نویسی مصر وعدم پیشرفت آن با توجه به تمدن بزرگ مصر معلول عواملی چون بهره‌گیری از ترجمه‌های تلخیصی غرب و اتكا بر الگوهای كهن و قراردادی بود. تشنگی مردم مصر نسبت به قصه وداستان و تعهد و رسالت بعضی از نویسندگان مصری باعث شد كه نهضت قصه‌نویسی مصر، به تدریج خود را از قید و بند آزاد سازد و به طور پراكنده ومنفرد به تكامل و پیشرفت برسد. گسترش قصه‌نویسی مصر از نظر كاربرد اصطلاح «قصه» بیشتر به آثاری اطلاق می‌شود كه حالت افسانه‌ای دارند و فارغ از الگوی قصه‌نویسی هستند. یكی از گرایشهای مهم نویسندگان مصری حسن وفاداری نسبت به قالبهای سنتی و پیوند عناصر جدید با این قالبها است. این گرایش با نوعی تركیب نامتعادل و غیر عادی در اولین رمان مصری «عذرای هند» نوشته احمد شوقی (1933-1868 م.) دیده می‌شود. مصطفی لطفی المنفلوطی، توفیق الحكیم، هیكل‌بای، جرجی زیدان و سرانجام نویسنده پرآوازه جهان نجیب محفوظ از داستان‌نویسان به نام مصر محسوب می‌شوند.

«كوچة مَدَق» حكایت محله‌ای است قدیمی و فقر زده در قلب مصر. حمیده دختری جوان است و بزرگ‌ترین آرزویش فرار از این محله نكبت‌بار و رسیدن به یك زندگی ایده‌آل و پرآسایش است. عباس حلو، جوانی است پاك‌سرشت كه دچار عشق حمیده می‌شود ... 

نجیب محفوظ (فرزند دو تمدن)

یكی از بزرگ‌ترین و شاخص‌ترین نویسندگان عرب نجیب محفوظ است كه جایزة نوبل را در سال 1988 برای اعراب به ارمغان آورد. او در آغاز طرحهای كوچكی از زندگی معاصر را در مجله‌های ادبی به چاپ رساند كه از تأثیر و تأثرات جوانی متین وهوشیار نسبت به عرصه‌های كشمكش و تراژدی در زندگی دیگران حكایت می‌كرد.

نجیب محفوظ به هنگام دریافت جایزه‌اش از فرهنگستان سوئد این گونه خود را معرفی كرد:«من فرزند دو تمدن هستم، یكی تمدن فرعونی و دیگر تمدن اسلامی»

داستانهای كوتاه محفوظ متأثر از آثار مصطفی لطفی المنفلوطی بود. روشن است كه حتی در آن زمان، بر خلاف بسیاری از معاصران خود كه همچنان داستان منثور را به عنوان یك قالب ادبی به چشم حقارت می‌نگریستند، محفوظ داستانهای خود را وسیله‌ای برای تنویر افكار و اصلاح و بهبود جامعه می‌دانست. آن احساس تعهد اخلاقی و دلبستگی به اندیشه‌ها و انگیزه‌های دیگران كه در داستانهای اولیة او دیده می‌شود، وجه امتیاز همه آثار متأخر او نیز هست و سهم عمدة توجه و احترام وسیعی كه او از آن سود می‌برد، مرهون همین احساس است. از میان آثار ترجمه شده او می‌توان به «شرارت شیطان»، «روز قتل رئیس جمهور» و «كوچة مَدَق» و از میان آثار ترجمه نشدة وی می‌توان به «خماره القط الاسود» (میكده میمون سیاه) و «الحب فوق هضبه الهرم» (عشق بر بلندی تپه) اشاره كرد.

كوچة مَدَق (1947)

عشق

رمان «كوچة مَدَق» حكایت محله‌ای است قدیمی و فقر زده در قلب مصر. حمیده دختری جوان است و بزرگ‌ترین آرزویش فرار از این محله نكبت‌بار و رسیدن به یك زندگی ایده‌آل و پرآسایش است. عباس حلو، جوانی است پاك‌سرشت كه دچار عشق حمیده می‌شود، اما یك زندگی ساده و ابتدایی مانند مردمان معمولی طبقه پایین جامعه دارد. عباس برای برآوردن خواسته‌های حمیده به استخدام ارتش انگلستان درمی‌آید و ... اما این همه داستان نیست. داستان، داستان زندگی كسانی است كه هر یك دغدغه خود را دارد. «كوچة مَدَق» محل برخورد خیر و شر، پاكی و پلیدی، عشق و سالوس است. در این رمان مانند بسیاری از آثار محفوظ، زمان در قالب شخصیت كوچه و محله‌ای بی‌مرگ در آمده و كانون مركزی حوادث داستان شده است. كوچه‌ای كه در آن دایرة زندگی و مرگ جاودانه در دور و تسلسل است و آمال و آرزوها و تراژدی ساكنان خود را یكسره، با بی‌تفاوتی نظاره می‌كند. رمان چه بسا درام زندگی بشر را یكسره در كانون دید خود قرار داده است، و این حاصل صنعت‌كاری ادبی با مهارتی تكان‌دهنده است. اما در كوچة مَدَق نیز، مثل نفس زندگی، آن قدر شور و نشاط و رنگ‌آمیزی وهیجان هست كه به این چشم‌انداز فانی و زودگذر، روح و حیات ببخشد.

جبران خلیل جبران (ستیزه‌گر هنجارهای سنتی)

جبران در سال 1883 میلادی در «بكاری» لبنان به دنیا آمد. مادرش فرزندان خود را از لبنان به ایالات متحده برد و پدرش برای كار در لبنان باقی ماند. جبران درچهارده سالگی برای تحصیل ادبیات عرب به مدت دو سال به لبنان بازگشت و پس از آن دوباره راهی آمریكا شد. آشنایی او با عكاسی هنرمند به نام «اف دی» در این زمان, نقطة عطف زندگی او شد. جبران در بیست سالگی مادرش را از دست داد و پس از آن تحت حمایتهای مالی خواهرش (كه او نیز نویسنده و نقاش بود) قرار گرفت. در سال 1904 خلیل جبران اولین نمایشگاه هنری خود را در «بوستون» برپا كرد. اولین كتاب او نیز سال بعد به نام «الموزیكا» به چاپ رسید. در سال 1912 به نیویورك رفت و وقت خود را صرف نوشتن و نقاشی كرد. جبران از سال 1918 بیشتر آثار خود را به زبان انگلیسی نوشت، به طوری كه تحولی اساسی در ادبیات سالهای 1920 تا 1930 پدید آورد. شیوة نگارش او كه تركیبی از زیبایی و معنویت بود به عنوان سبك «جبرانیسم» در ادبیات معاصر ثبت شده است. خلیل جبران انجمنی به نام «المهجر» را برای نویسندگان عرب پایه‌گذاری كرد كه زمینه‌ای برای ایجاد تحول اساسی در ادبیات محافظه‌كارانه عرب محسوب می‌شد. جبران در دهم آوریل 1931, درچهل وهفت سالگی بر اثر ابتلا به بیماری كبد در نیویورك درگذشت. جبران در وصیت نامه‌اش تمام امتیاز و درآمد حاصل از آثارش را بهبود وضعیت روستای زادگاهش ـ بكاری ـ اختصاص داده است معروف‌ترین اثر این نویسنده بزرگ «پیامبر» است كه 26 رساله شاعرانه و گوشه‌ای از تجربه‌های شخصی وی را دربرمی‌گیرد.این كتاب به بیش از سی زبان زنده دنیا ترجمه شده است. «حروف آتشین» او مشتمل بر مجموعة داستان, مقاله, شعر سپید و نمایشنامه است. حمام روح, دیوانه, كتاب كوچك عشق و فرزانگی از دیگر آثار اوست. و داستانهای كوتاه «یوحنای مجنون», «وردة الهانی», «مارتا, دختر لبنان» «بنفشة بلند آرزو», «حجله گاه عروس» و «بالهای شكسته» از داستانهای موفق ادبیات عرب محسوب می‌شوند.

طرح داستان حجله‌گاه عروس

داستان

داستان حجله‌گاه عروس, حكایت عشق است. عشقی كه از صدای فاصله‌ها متولد می‌شود و دلدادگی و شوریدگی عشاق به نحوی پر جذبه به نمایش درمی‌آید. در داستان «حجله‌گاه عروس», دختری جوان, دوراندیش, پاكدل و زیبا پیش از آنكه حقیقت معنای زناشویی را دریابد با مردی ثروتمند ازدواج می‌كند. دختر, تلخی ازدواج تحمیلی را می‌چشد و در التهابی جانگداز بر خلاف همه سنتهای مرسوم, شوهر را ترك می‌گوید و به محبوب واقعی خود كه همانا عشق راستین است می‌پیوندد. در دو قصه «حجله گاه عروس» و «خلیل كافر» روح سنت ستیزی خلیل جبران به اوج می‌رسد و ضمن ارائة عشقی راستین, برضد كشیشان فئودالیزم, جهالت و بدعتهایی را كه در آیین پاك حضرت مسیح راه یافته به جنگی تمام عیار برمی‌خیزد. در یك كلام داستانهای كتاب «حجله‌گاه عروس» و «خلیل كافر» برضد هنجارها وقوانین ستمكارانه اجتماعی و دینی سر به شورش برداشته و با آن به مخالفت برخاسته است. به طور كلی این دو داستان بیانگر ستیز جدی اندیشه‌های وی با فئودالیزم سیاسی و سنتهای محرف دینی است.

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 6 مهر 1390  11:04 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ادبيات جهان

زوج‌های نویسنده معروف 

زوج های نویسنده معروف

ارنست همینگوی و مارتا گلورن: گلورن زن سوم همینگوی در دوران جنگ جهانی دوم بود و بعد همینگوی طلاقش داد. گلورن یکی از بهترین گزارشگرها و وقایع نویس‌های جنگ بوده و می‌گویند که در طول 60 سال دوره کاری‌اش تقریبا ً تمام جنگ‌ها و درگیری‌های مهم جهان را وقایع نگاری کرده است.

 

ژان پل سارتر و سیمون دوبووار: سارتر و دوبووار در 1929 در سوربن با هم آشنا شدند و بیش از 50 سال نزدیک‌ترین همراه هم بودند. این زوج مخصوصا ً از نظر زشتی چهره خیلی به هم می‌آمدند. اما به دلیل مشکلاتی از قبیل «تهوع»، «اسارت بشر» هیچ وقت قسمت نشد که با هم کلیسا بروند.

 

آلبرتوموراویا و الزامورانته: موراویا و مورانته در 1936 در عصر فاشیسم با هم آشنا شدند و در 1941 ازدواج کردند. اما بعد از 21 سال فیل موراویا تازه یاد هندوستان کرد و از مورانته جدا شد تا با یک نویسنده جوان‌تر به اسم داسیا مورایینی ازدواج کند. او دوباره 25 سال بعد زنش را طلاق داد تا در 1986 با دختری 45 سال کوچک‌تر از خودش به اسم کارمن یرا ازدواج کند.

 

تدهیوز و سیلویا پلات: وقتی که تد و سیلویا با هم زندگی می‌کردند، همه از خوشبختی این 2 شاعر می‌گفتند. اما وقتی سیلویا خودکشی کرد گفتند که از دست تد دق کرده چون تحت فشار قرارش می‌داده و اصلا ً ایده اولیه خیلی از کارهایش را از سیلویا دزدیده.تد هنوز با وجود همه این اتهامات ساکت مانده و به سرودن شعر عاشقانه برای سیلویا ادامه می‌دهد.

 

هنری میلر و آناییس نیل: آناییس نیل، نویسنده فرانسوی _ کوبایی که رکورد طولانی ترین یادداشت‌های روزانه ادبی در جهان را دارد (بیش از 60 سال از عمر 73 ساله اش را خاطرات روزانه نوشته و چاپ کرده)، مدتی با هنری میلر _ نویسنده انگلیسی _ زندگی مشترک داشته ولی ظاهرا ً خیلی هم به او خوش نگذشته چون می‌گوید: «ما با هم صرفا ً 2 نویسنده بودیم، نه 2 انسان».

 

کینگزنی آمیس و الیزابت جین‌هاوارد: کینگزلی آمیس شاعر، کمدی نویس و منتقد انگلیسی شوهر سوم ‌هاوارد بود و او را که قبلا ً هنرپیشه و مدل بود، به نویسندگی آلوده کرد. البته خیلی نگران نباشید چون ‌هاوارد هم زن دوم آمیس بوده و آمیس از زن اولش بچه ای داشت که می‌شود مارتین آمیس که خودش یک نویسنده پست مدرن است.

 

پرسی شلی و مری وولستونکرافت شلی: پرسی شلی _ شاعر معروف رمانتیک انگلیسی که فقط 29 سال عمر کرد _ را 3 نسل بعدی از شاعران انگلیسی زبان «بت» خود نامیده اند. او در 19 سالگی با یک دختر 16 ساله ازدواج کرد و 3 سال بعد در حالی که 2 فرزند داشت او را ترک کرد تا با مری (دختر ویلیام گودویل روزنامه نگار معروف) ازدواج کند. مری شلی خودش نویسنده بود و هیولای معروف «فرانکشتاین» از مخلوقات اوست.

 

رابرت براونبنگ و الیزابت برت براونینگ: زوج براونینگ هر دو از معروف‌ترین شاعران دنیای انگلیسی زبان در عصر ویکتوریا بودند. در این ازدواج هم زن 6 سال از مرد بزرگ‌تر بود و تازه خانواده دختر نمی‌گذاشتند که عروسی بگیرد. رابرت از سال‌ها قبل عاشق شعرهای الیزایت بود و تا آخر عمر کارهای او را از خود برتر می‌دانست.

 

ریموند کارور و تس گالاگر: این زوج داستان کوتاه نویس آمریکایی که این روزها خیلی هم توی بورس هستند، به گفته خودشان جدا از هم می‌نویسند و خط و ربطشان به خودشان مربوط است. اما خود گالاگر هم سایه سنگین نفوذ معنوی و مقام استادی کارور را قبول دارد.

 

منبع: هفته نامه همشهری جوان

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 6 مهر 1390  11:04 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ادبيات جهان

اخراجی ها : دوما و سارتر

واتیکان

در سال 1966 «هیات مقدس اصول ایمان » انتشار فهرست نویسندگان ممنوعه واتیكان را متوقف ساخت اما اعلام داشت كه «این فهرست هنوز به عنوان یك راهنمای اخلاقی به قوت خود باقی است تا ضمیر مومنین به مسیحیت را برای پرهیز از آنچه برای ایمان و اخلاق مضر است بیدار نگاه دارد.» در سال 1557، یعنی حدود یك قرن پس از اختراع ماشین چاپ ، كلیسای كاتولیك نخستین فهرست كتاب ها و نویسندگان ممنوعه را منتشر كرد. فهرست كتاب های ممنوع كه با جلد كاغذی و در 550 صفحه بود، زمانی5 هزار كتاب ممنوعه را در برمی گرفت . در سال 1966 «هیات مقدس اصول ایمان » انتشار این فهرست را متوقف ساخت اما اعلام داشت كه:

 «این فهرست هنوز به عنوان یك راهنمای اخلاقی به قوت خود باقی است تا ضمیر مومنین به مسیحیت را برای پرهیز از آنچه برای ایمان و اخلاق مضر است بیدار نگاه دارد.»

آنچه در زیر می آید، برخی از آخرین نویسندگان ممنوعه واتیكان است :

 

  1. 1)ساموئل ریچاردسن 2)لارنس استرن 3)استاندال 4)ویكتور هوگو 5)ژرژ ساند6)اونوره دوبالزاك 7)اوژن سو 8)الكساندر دوما (پدر)9 )الكساندر دوما (پسر)10)گوستاو فلوبر 11)گابریل دانو نزیو12)آلبرتو موراویا 13)تامس هابس 14)رنه دكارت 15)فرنسیس بیكن 16)میشل دو مونتنی 17)بندیكت اسپینوزا18)جان میلتون 20)ریچارد استیل 21)جان لاك 22 )امانوئل سودنبورگ 23)دانیل دفو 24)دیوید هیوم 25)ژان ژاك روسو 26)ادوارد گیبون 27)بلز پاسكال 28)الیور گلدسمیت 29)امانوئل كانت 30)جووانی كازانووا31)جان استوارت میل 32)ارنست رنان 33)امیل زولا 34) اندرولانگ 35)هانری برگسون 36) بندتو كروچه 37) ژان پل سارتر.

 

در این فهرست نام بوكاچو و اثرش به نام دكامرون بخاطر وقاحت و حمله به راهبان كلیسا، جزو فهرست كتابهای ممنوع بودند ولی وقتی بوكاچو در كتاب تجدید نظر كرد، و تمام راهبان و راهبه های گناهكار را به مردان و زنان عادی بدل ساخت ، شورای ترنت او را بخشید و نام او را از فهرست حذف كرد. گالیله نیز جزو این فهرست بود ولی بعدها نام او حذف شد.این فهرست مدتی پیش از سوی سایت های اینترنتی منتشر شد تا نشان داده شود جزمیت كلیسا تا چه حد بوده است .

 

روزنامه ی اعتماد

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 6 مهر 1390  11:05 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ادبيات جهان

گفتگو با يک اجاق

اجاق

خودش را اين‏طوري به من معرفي کرد: کنده، پت و پهن، با پوزه‏اي گشاده و بزرگ.

گفت: «اسمم فرانکلين است.»

پرسيدم: «بنجامين فرانکلين هستي؟»

- «نه، فرانکلين يا فرانکلينوي خالي. من اجاقي ايتاليايي هستم، اختراعي برجسته. گرماي چنداني هم نمي‏دهم.»

گفتم: «بله، مي‏دانم، همه اجاق‏هايي که اسم قشنگي دارند، اختراعي برجسته‏اند، ولي گرماي چنداني ندارد. خيلي دوستشان مي‏دارم. تحسين برانگيزند. امّا فرانکلين، بگو ببينم، چطور شده که يک اجاق ايتاليايي اسم آمريکايي دارد؟ عجيب نيست؟»

- «عجيب؟ نه، مي‏داني که اين قانوني پنهاني است. قانون پنهان روابط و مناسبات. طبيعت پر است از اين قوانين پنهان. ملت‏هاي ترسو سرودهاي ملي‏اي دارند که در آنها دليري را تحسين مي‏کنند. ملت‏هاي کم عاطفه نمايشنامه‏هايي دارند که در آنها از عشق و محبت داد سخن مي‏دهند. اين قضيه در مورد ما اجاق‏ها هم صدق مي‏کند. اجاق‏هاي ايتاليايي، اغلب اسم آمريکايي دارند، همان طور که اجاق‏هاي آلماني، اسم يوناني. آنها آلماني هستند و باور کن بيشتر از من هم گرما نمي‏دهند، اما اسم‏شان هويري، فونيکس يا وداع  هکنور است. اسامي، خاطرات شکوهمندي را زنده مي‏کنند. بخاطر همين هم اسم من فرانکلين است. من يک اجاق هستم ولي با توجه به مشخصاتي که دارم، به راحتي مي‏توانم يک دولتمرد هم باشم. دهانم گشاده است. مصرفم زياد و گرمايم اندک، دود از لوله‏ام بيرون مي‏دهم. اسم خوبي هم دارم و خاطرات شکوهمندي را زنده مي‏کنم، بله! ماجراي من از اين قرار است.»

ملت‏هاي ترسو سرودهاي ملي‏اي دارند که در آنها دليري را تحسين مي‏کنند. ملت‏هاي کم عاطفه نمايشنامه‏هايي دارند که در آنها از عشق و محبت داد سخن مي‏دهند. اين قضيه در مورد ما اجاق‏ها هم صدق مي‏کند. اجاق‏هاي ايتاليايي، اغلب اسم آمريکايي دارند

گفتم: «البته، من براي جنابعالي احترام شاياني قائلم. شما يک اجاق ايتاليايي هستيد. آيا مي‏شود در شما شاه بلوط هم تفت داد؟»

- «البته که مي‏شود. اين يک جور وقت کشي است. خيلي‏ها کشته مرده اين کارند. بعضي‏ها شعر مي‏گويند و شطرنج هم بازي مي‏کنند. بله، مي‏شود در من شاه بلوط هم بو داد، چرا که نه؟ گرچه شاه بلوط‏ها بالاخره مي‏سوزند و تمام مي‏شوند، اما وقت کشي هميشه خدا، سر جاي خودش هست. آدم‏ها وقت کشي را دوست دارند، و من هم ساخته دست همين آدم‏ها هستم. ما يادمان‏ها، در هر حال وظيفه‏مان را انجام مي‏دهيم، نه چيزي بيشتر يا کمتر.»

- «صبر کنيد ببينيم! شما گفتيد «يادمان». شما خود را «يادمان» مي‏دانيد؟»

- «خب، البته! همه ما «يادمان» هستيم، ما فرآورده‏هاي صنعتي، «يادمان‏ها»يي هستيم از يک خصلت يا فضيلت انساني: آنچه که در طبيعت به ندرت يافت مي‏شود، ولي در سطوح بالاي فرهنگ آدميان وجود دارد، خيلي هم!»

- «منظورتان کدام خصلت است!»

بنجامين فرانکلين

- «حس بيهودگي! من هم در کنار خيلي‏‏هاي ديگر يادماني برآمده از همين حس‏ام. اسمم فرانکلين است. يک اجاق هستم، دهاني گشاده دارم که چوب و هيزم را مي‏بلعد و يک دودکش بلند، که از آن گرما سريع‏ترين راه خروج خود را پيدا مي‏کند. آرايه و زلم زيمبوهم دارم. دوتا دريچه که مي‏شود آنها را باز و بسته کرد. اين هم از آن وقت‏کشي‏هاي جالب است. حتي مي‏توان در آنها مثل يک فلوت دميد.»

- «فرانکلين با اين توصيفات به وجدم مي‏آوريد، شما الحق با هوش‏ترين اجاقي هستيد که تا به حال ديده‏ام، اما آخرش چي؟ شما واقعا يک اجاق هستيد يا يک يادمان»؟

- «چقدر سوال مي‏کنيد! مگر شما نمي‏دانيد که انسان تنها موجود روي اين کره خاکي است که به اشياء «معنا» يي مي‏دهد؟ در نظر تمام اجزاء طبيعت، بلوط فقط بلوط است، باد، فقط باد و آتش فقط و فقط آتش. اما از نظر انسان‏ها، همه چيز جور ديگري است، همه چيز پر از معناهاي جورواجور است و سرشار از رابطه مندي! براي انسان، همه چيز مقدس و نمادين است. از نظر او آدم‏کشي، عملي قهرمانانه، بيماري واگير، مشيت خداوندي. جنگ و جدال و تحول است. پس چطور مي‏شود که اجاق، فقط اجاق باشد؟ نه. آن هم يک نماد است، يک يادمان، يک بشارت‏دهنده، به همين خاطر است که اجاق هم دو تا دريچه و کلي تزئينات دارد و تنها مشخصه خود را اندکي گرما دادن نمي‏داند، به همين خاطر اسمش فرانکلين است.»


هرمان هسه. ترجمه علي عبداللهي

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 6 مهر 1390  11:06 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ادبيات جهان

زنان نویسنده‌های معروف مرد!

زنان نویسنده های معروف مرد

ولادیمیر ناباکف و ورا: ورا 66 سال تمام همسر، منشی، تایپیست، ویراستار، غلط گیر، راننده و منبع الهام او بود نابکوف ورا را کاشف خودش می‌داند و شخصیت «لولیتا» را از او الهام گرفته.

 

جیمز جویس و نورا: از نامه‌های باقیمانده این زوج معلوم است که نورا منبع الهام بیشتر کارهای جویس بوده و شخصیتش در چهره‌های زن داستان‌های جویس ماندگار شده. روابط جویس و نورا همیشه خوب نبود.

 

جان استوارت میل و هریت: میل کتاب «درباره آزادی»اش را به همسرش هریت تقدیم کرده و گفته که «همه چیز» را در کارهایش مدیون هریت است و ایده‌هایش همه مال او هستند و «گر او هست حقا ً که من نیستم».

 

توماس کارلایل و جین: جین زنی روشنفکر و کاریزماتیک بود که کارلایل عین چی از او حساب می‌برد. جین همیشه عین شیر مواظب بود که طرفداران خیلی مزاحم شوهرش نشوند تا او بتواند کارش را بکند.

 

ویلیام وردزورث: وردزورث یک نمونه جالب وابستگی مردها به زن‌هاست. او در نوشتن به خواهرش، همسرش، و خواهر زنش بسیار وابسته بود. آنها همیشه دورش بودند و هر چی می‌گفت، می‌نوشتند.

 

هانری گویته ویار و سیدونی: گوتیه ویار از معروف‌ترین منتقدان ادبی فرانسه در اوایل قرن بیستم بود که مقالات ژورنالیستی می‌نوشت. بعدا ً معلوم شد که این مقالات را زنش سیدونی می‌نوشته.

 

پاپلو نرودا و ماتیلده:  ماتیلده تا آخر عمر یک لحظه از او جدا نشد. او در دوره ای از تبعید به یک آرزوی فوق رمانتیک دست یافت: این که با محبوبش تنها در یک جزیره زندگی کند و کارش سرودن او باشد.

 

دی اچ لارنس و فریدا: دیوید هربرت لارنس _ نویسنده، شاعر، منتقد و نمایشنامه نویس انگلیسی _ پس از آشنایی با فریدا به یک ماه عسل 2 ساله رفت که در آنجا به عنوان جاسوس دستگیر شد. این دستگیری بن مایه نوشته‌های بعدی لارنس در نقد میلیتاریسم شد.

 

فئودور داستایفسکی و آنا: آشنایی این 2 نفر از آنجا شروع شد که داستایفسکی یک قرارداد ترکمانچای با ناشرش امضا کرد؛ به این مضمون که اگر یک کار 160 صفحه ای را سر وقت تحویل ندهد امتیاز آثارش را به آن نشر بدهد. بعد وقتی بیست و چند روز از وقت مانده بود و داستایفسکی یک تندنویس استخدام کرد. بعد هم عاشق این تندنویس شد و با او ازدواج کرد.

 

دیک فرانسیس و مری: خیلی‌ها می‌گویند این کتاب‌ها را در اصل همسرش نوشته. خودش این اتهام را رد کرده ولی گفته که اگر زنش نبود هیچ وقت این داستان‌ها را نمی‌نوشت و همچنین اعتراف کرده که املایش خراب است و این جور چیزها را همسرش برایش درست می‌کند. مسلما ً حداقل یکی از نکات درست هستند چون فرانسیس بعد از زمان مرگ همسرش در سال 2000 دیگر هیچ کتابی ننوشته است.

 

اسکات فیتز جرالد و زلدا: زلدا به قول جرالد یک وحشی «غیر قابل پیش بینی» بود و خانواده‌اش هم مثل خودش همگی بیماری روانی داشتند. زلدا خودش هم رمان می‌نوشت و 16 سال آخر زندگی‌اش در تیمارستان گذشت.

 

همسران نویسنده‌های معروف

 کاترین منسفیلد و جان میدلتون موری: وقتی که کاترین عین بچه‌ دهاتی‌های از شهرستان آمده از نیوزیلند پا به لندن گذاشت و شروع به بیکاری و گیج زدن کرد، موری سردبیر یک روزنامه معروف بود. او کاترین را به یک حلقه ادبی متصل کرد و با چاپ آثار او در روزنامه اش باعث شهرتش شد. منسفیلد و موری چندین و چند بار جدا و وصل شدند تا این که بالأخره در 1918 رسما ً ازدواج کردند و 2 هفته بعد طلاق گرفتند و پس از آن هم چند بار دیگر به جدا و وصل شدن ادامه دادند.

 

ویرجینا وولف و لئوناردو وولف: اساسا ً تحمل موجودی مثل ویرجینیا وولف باید خیلی سخت بوده باشد. بعضی، گفته‌اند در اهمیت لئونارد در نویسندگی وولف همین بس که مواد لازم از جمله تنهایی را به مقدار کافی برای همسرش فراهم و امکان خودکشی موثرش را هم مهیا کرده است. لئونارد خودش یک ناشر و نویسنده و تئوریسین سیاسی بود که به لطف سیاست عمری دراز داشت و 28 سال پس از همسرش زنده بود. اما در حقیقت سهم لئونارد حتی از این هم بیشتر بوده است.

 

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 6 مهر 1390  11:06 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها