0

ادبيات جهان

 
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ادبيات جهان

نگاهي به مجموعه داستان «خاک غريب» نوشته جومپا لاهيري

زندگي زير سايه غربت

زندگي زير سايه غربت

«آدميزاد هم مثل سيب‌زميني است، اگر نسل اندر نسل در همان خاک بي‌قوت بکارندش خوب رشد نمي‌کند. بچه‌هاي من هر کدامشان جايي به دنيا آمده‌اند و اگر سرنوشتشتان دست من باشد، بايد در خاک غريب ريشه بدوانند.»

جملاتي از ناتالي هاثورن ، اولين کلماتي است که به محض ورود به مجموعه داستان «خاک غريب» به چشم مي‌خورد. اين مجموعه داستاني سومين اثر جومپا لاهيري، نويسنده مجموعه داستان «مترجم دردها» و رمان «همنام» محسوب مي‌شود.

به نظر مي‌رسد لاهيري در اين اثر هم مثل دو اثر پيشين خود همچنان به تم غربت وفادار است و اين تم محور اساسي عمده داستان‌هاي اين نويسنده محسوب مي‌شود.اين مجموعه داستان که اوايل امسال با ترجمه اميرمهدي حقيقت روانه بازار کتاب ايران شد، به چاپ دوم رسيده است.

 

خانم جومپا لاهيري نويسنده‌اي‌ هندي‌تبار است که مليت آمريکايي دارد. لاهيري پس از تحصيل رشته ادبيات انگليسي، در دانشگاه بوستون سه مدرک کارشناسي ارشد در رشته‌هاي ادبيات انگليسي، نگارش خلاقانه و ادبيات تطبيقي و در همانجا مدرک دکترا در زمينه مطالعات رنسانس کسب کرد.

جومپا لاهيري طي 6 سال تحصيل در بوستون شروع به نگارش داستان کوتاه کرد و بعدها 9 داستان از آنها را در نخستين مجموعه داستاني‌اش به نام مترجم دردها در سال 1999 منتشر کرد. در اين داستان‌ها موقعيت‌هايي چون مشکلات ازدواج، نااميدي و قطع ارتباط ميان نسل‌هاي مهاجران روايت مي‌شوند.

 

دو ويژگي اساسي در آثاري که تاکنون از جومپا لاهيري منتشر شده‌‌اند يکي متن ساده و واضح با جملات کوتاه و بي‌تکلف و ديگري شخصيت‌هاي داستاني آثار او هستند. شخصيت‌هاي داستان‌هاي لاهيري اغلب مهاجران هندي‌اند که در آمريکا زندگي مي‌کنند و ميان دو دنياي سنتي در زادگاه پدري با ويژگي‌هاي فرهنگي و بومي خاص خود و دنياي نو با ارزش‌هاي فرهنگي و اجتماعي ديگر در کشاکش هستند.

آثار لاهيري به تعريفي نوعي زندگينامه خودنوشت به شمار مي‌روند چرا که بر پايه تجربياتي که نويسنده در ارتباطات خود با خانواده، دوستان و اجتماعات هندي در آمريکا داشته است، تکوين يافته‌اند. از اين رهگذر داستاني، لاهيري در تلاش براي ترسيم اضطراب و درگيري‌هاي دروني و خانوادگي کاراکترهاي داستاني و ثبت جزئيات و ظرافت‌هاي رواني و رفتاري مهاجران هندي در آمريکاست.

 

تا پيش از نگارش مجموعه داستان خاک غريب، داستان‌هاي لاهيري زندگي نسل اول مهاجران هندي به آمريکا و تلاش آنها براي اداره خانواده در جامعه تازه را روايت مي‌کردند. در خاک غريب نويسنده جاي شخصيت‌هاي مهاجر نسل اولي را به فرزندانشان داده که در آمريکا به دنيا آمده و خود را عميقا از لحاظ فرهنگي با هنجارهاي جامعه جديد وفق داده‌اند.

در واقع ايمان و باور نسل جديد به آموزه‌هاي خانوادگي و ريشه‌هاي فرهنگي هندي آن مورد موشکافي قرار مي‌گيرد و طبيعتا با آمدن نسل‌هاي جديد طناب‌هاي ارتباط با گذشته و سنت هندي کهنه و پوسيده‌تر شده و انسان‌هايي بدون تعلق به سرزميني خاص شکل مي‌گيرند که چون درختي در خاکي غريب شاخ و برگ پيدا مي‌کنند.

مجموعه داستان خاک غريب که در برگيرنده 8 داستان کوتاه است، به 2 بخش تقسيم مي‌شود. بخش اول شامل 5 داستان مجزاست که با داستان خاک غريب آغاز مي‌شود و بلندترين و زيباترين داستان آن به شمار مي‌آيد.

 

در اين داستان دختر هندي‌تباري به نام روما به همراه همسر سفيدپوست خود آدام و پسر کوچکش آکاش در سياتل آمريکا زندگي مي‌کند. روما و آدام نمونه خانواده تازه و جواني هستند که دو فرهنگ شرقي و غربي را گرد هم آورده است.

پدر روما که بتازگي همسر خود را از دست داده است، تصميم به اروپاگردي مي‌گيرد و ضمن سفرهاي خود کارت‌پستال‌هايي به آدرس دختر خود در آمريکا مي‌فرستد. اما به طور غيرمنتظره‌اي پدر براي ديدن دختر خود به سياتل مي‌آيد و روما با نگراني از حضور پدرش در خانه جديد‌شان در سياتل استقبال مي‌کند.

با وجود اين، قطعا ملاقات روما با پدر او را مجبور به مواجه شدن با اختلافاتي خواهد کرد که ميان نسل اول و دوم خانواده‌هاي مهاجر به وجود مي‌آيد. سفر به کشورهاي جديد يا اسکان در سرزميني ديگر، کارت‌پستال‌هايي از کشورهاي خارجي و فواصل موجود ميان انسان‌ها و فرهنگ‌ها در فضاي داستاني همگي در خدمت وجوه سمبوليک عنوان داستان خاک غريب محسوب مي‌شوند. اما پايان غم‌انگيز داستان تنها در اثر کارت‌پستالي ساده که به مقصد نرسيده‌ است، شکل مي‌گيرد.

 

تمرکز لاهيري در مجموعه داستان خاک غريب به طور مداوم روي گروهي از مردم هند در آمريکاست که در تلاش براي کسب مدارج دانشگاهي، موقعيت‌هاي اقتصادي و فرصت‌هاي بهتر هستند

چهار داستان ديگر بخش اول مجموعه خاک غريب نيز وجوه تماتيک مشترکي با داستان نخست دارند. در داستان «جهنم بهشت» زن جواني دوران کودکي خود را به ياد مي‌آورد و آن زماني است که جواني کلکته‌اي به دوست خانوادگي و بعدها بخشي از زندگي او و به طور حيرت‌انگيزي، مادرش تبديل مي‌شود.

در داستان «انتخاب جا» (يکي ديگر از عناوين پر معني اين مجموعه داستاني) زوج ميانسالي به نام آميت و مگان، که مانند ديگر داستان‌ها دو انسان از دو فرهنگ متفاوت هستند، در خلال ازدواج دوستي به نام پم در مدرسه شبانه‌روزي قديمي آميت، خود و ناگفته‌هايي از گذشته خود را بازکاوي مي‌کنند.

 

در داستان «خوبي محض» دختري بنگالي به نام سودا که بتازگي صاحب فرزندي شده، سعي دارد با برادر الکلي‌اش و نقشي که او احيانا در اعتياد برادر داشته، کنار بيايد. راهول را مي‌توان يکي از قويترين کاراکترهاي موجود در اين مجموعه داستاني به شمار آورد.

بخش دوم خاک غريب از 3 داستان پيوسته تشکيل شده که دوشخصيت محوري به نام هما و کاشيک دارد. اولين بار هما و کاشيک يکديگر را پس از بازگشت والدين کاشيک از هندوستان به بوستون ملاقات کرده بودند. خانواده هما تصميم مي‌گيرند خانواده کاشيک را تا زماني که جايي مناسب براي زندگي‌ کردن پيدا کنند در خانه خود اسکان دهند.

اتاق پيشين هما تبديل مي‌شود به اتاق کاشيک که 3 سال از او بزرگ‌تر است و هما به اتاق والدينش منتقل مي‌شود. اما در پس تمام اين اتفاقات، تراژدي پنهاني وجود دارد که خانواده هما از آن آگاهي ندارند. داستان اول به نام «اولين و آخرين بار» از زاويه ديد هما روايت مي‌شود، داستان دوم «آخر سال» 3 سال بعد از زبان کاشيک روايت مي‌شود و سومين داستان، «رفتن به ساحل» از نگاه هر دو روايت مي‌شود.

 

خانم لاهيري همانند داستان ابتدايي اين مجموعه يعني خاک غريب، داستان آخر را نيز به طور غمناکي به پايان مي‌رساند.

خانم لاهيري خود درباره کاراکترهاي هما و کاشيک مي‌گويد: «زندگي اين دو کاراکتر را بيش از يک دهه با خود تجربه کرده‌ام و پيش از آن‌که رمان همنام را آغاز کنم بسيار به آنها فکر مي‌کردم. من مي‌دانستم در اين داستان دو خانواده وجود دارند و يکي از آنها از هند به آمريکا مي‌آيد، به هند برگشته و بار ديگر به آمريکا باز مي‌گردد.

سه سال پيش در ابتدا پيش‌نويس خامي که در حال حاضر به نام «اولين و آخرين بار» در اين مجموعه وجود دارد را نوشتم. اما همچنان به آن فکر مي‌کردم که بعد چه مي‌شود؟ و براي اين خانواده‌ها و بخصوص براي کاشيک چه اتفاقي مي‌افتد؟ به اين سبب داستان ادامه يافت و روايتي از زبان کاشيک در آخر سال شکل گرفت و پس از آن فکر کردم نياز به داستان سومي نيز هست و داستان با نگارش رفتن به ساحل تکميل خواهد شد.»

 

اما در ميان همه داستان‌هاي مجموعه خاک غريب، «رفتن به ساحل» تنها داستاني است که در روزگار حاضر روايت مي‌شود. داستان‌هاي پيشين با نشانه‌هايي چون ويدئو رکوردر، تلفن‌هايي با سيم‌هاي طولاني و وسايل زندگي‌اي که در خانه‌هاي کنوني به نام قديمي تلقي مي‌شوند، خانه‌هاي دهه هشتادي را روايت مي‌کنند.

فضايي که خانم لاهيري به طور تصادفي انتخاب نکرده بلکه نشان از نوعي نوستالژي نسبت به گذشته‌اي در جايي متفاوت و زماني ديگر دارد؛ زماني که هنوز اينترنت و جهاني‌سازي در روابط و نظم جهاني‌نو دست نبرده بود.

 

يکي ديگر از اشتراکات اين داستان‌ها همسران و زوج‌هايي هستند که زن و مرد از دوفرهنگ متفاوت با هم ازدواج کرده‌اند. روما و آدام، پارناب و دبورا، آميت و مگان، سودا و راجر، راهول و النا همگي ازدواجي ميان يک آمريکايي هندي‌تبار و يک آمريکايي سفيدپوست هستند. تقريبا همه اين شخصيت‌ها داراي مدارج دانشگاهي از دانشگاه‌هاي معتبر آمريکا هستند.

برخي از داستان‌هاي کوتاه خاک غريب در زمان نگارش همنام نوشته شده‌اند و باقي داستان‌ها به فاصله کوتاهي پس از انتشار رمان نوشته شده‌اند. زماني که نويسنده خود را صاحب تجربياتي چون ازدواج و عهده‌داري مسووليت تربيت فرزندان خود مي‌داند.

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 6 مهر 1390  10:54 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ادبيات جهان

وحشت برنده نوبل از کمونیسم

وحشت کمونیسم برنده نوبل ادبیات را رها نمی‌کند

شبح کمونیسم و خاطرات تلخی که رمان‌های هرتا مولر، برنده سال 2009 نوبل ادبیات را انباشته با اولین سفر این نویسنده به زادگاهش رومانی پس از دریافت جایزه نوبل، بار دیگر او را تسخیر کردند.

وحشت برنده نوبل از کمونیسم

این نویسنده 57 ساله در کنفرانسی مطبوعاتی گفت: «مثل همه من هم امیدوار بودم با سقوط دیکتاتوری همه چیز سر جای خود برگشته باشد و افرادی که مسئولیت‌های غیرانسانی داشتند دیگر بر مسند قدرت و امور نباشند.»

به نظر مولر ماموران «سکوریتات»، پلیس مخفی کمونیست‌ها «همه جا هستند و ناپدید نشده‌اند.»

سفر مولر به رومانی برای معرفی کتاب‌هایش توجه بسیاری را به این نویسنده معطوف کرد، این نویسنده جزو گروه اقلیت آلمانی‌زبان رومانی است که به زبان آلمانی می‌نویسد و پیش از بردن جایزه نوبل ادبیات در کشورش شهرت چندانی نداشت، اما به گفته انتشارات «اومانیتاس» او اکنون جزو نویسندگان کتاب‌های پرفروش در رومانی است.

مولر به دلیل امتناع از همکاری به عنوان خبرچین برای «سکوریتات» مجرم شناخته شده بود و کتاب‌هایش در خانه سانسور می‌شدند. او بالاخره سال 1987 موفق شد به آلمان مهاجرت کند.

رمان‌های او، به ویژه «قرار ملاقات» و «سرزمین گوجه‌های سبز» وحشت و خفتی که این نویسنده در رژیم نیکلای چائوشسکو تجربه کرده، توصیف می‌کنند.

مولر به دلیل امتناع از همکاری به عنوان خبرچین برای «سکوریتات» مجرم شناخته شده بود و کتاب‌هایش در خانه سانسور می‌شدند. او بالاخره سال 1987 موفق شد به آلمان مهاجرت کند.

کمونیست‌ها از سال 1945 تا 1989 بر رومانی حکومت می‌کردند و زخم سر باز بسیاری از ساکنان این کشور هستند، به ویژه قربانیانی که منتظر هستند سرگذشت خود را در دادگاه به زبان بیاورند.

دولت رومانی قوانین محدودکننده برای مجرمان دوران کمونیست تصویب نکرده است. ژوئن امسال نیز دادگاه جزایی قانونی مبنی بر جلوگیری از استخدام مقامات سابق کمونیست در اداره‌های پلیس را لغو کرد.

مولر در این مورد گفت: «طبیعی نیست آنها باز هم پست‌های رده بالا را در اختیار بگیرند و پس از دیکتاتوری زندگی جدید را دنبال کنند.»

مولر در این دیدار همچنین از اسکار پستیور، شاعر مشهور و فقید رومانی که دوست صمیمی و از جمله شاعران اقلیت آلمانی‌زبان این کشور بود یاد کرد.

اخیرا فاش شد این شاعر با «سکوریتات» همکاری داشته است و همین موجب سر و صدای بسیاری شد. مولر در دفاع از او گفت: «اسکار پستیور حق انتخاب نداشت. پس از سپری کردن پنج سال در اردوگاه کار اجباری شوروی سابق او درهم‌شکسته بود، اگر این کار را نمی‌پذیرفت باید به زندان می‌رفت.»

سرگذشت پستیور که شبیه به تجربه بسیاری از آلمانی‌زبانان رومانی پس از جنگ دوم جهانی است منبع الهام مولر برای نوشتن «هر چه دارم همراه خود می‌برم» بوده است. ترجمه این کتاب به زبان رومانیایی و همچنین دیگر آثار این نویسنده از جمله «سفر با یک پا» در هفته جاری در بخارست، پایتخت رومانی منتشر شد و سیل طرفداران برای گرفتن کتاب‌های امضا شده به کتابفروشی‌ها روان شد.

مولر از به شهرت رسیدنش در کشوری که زمانی آن را ترک کرده بود شگفت‌زده و اندکی ناراحت است. «راستش نمی‌توانم از این همه نشست مطبوعاتی چشم‌پوشی کنم، اما وقتی تنها می‌شوم به نظرم چیزی عوض نشده است

او با شوخی درمورد کتاب‌هایش گفت: «ترجمه رومانیایی آنها زیباتر است. شاید بهتر باشد جایزه نوبل را به الکساندرو ساهیقیان، مترجم آنها هدیه کنم.»

او در انتها با تلخی در جواب به این سئوال که آیا از رومانی دوران کمونیست خاطره به‌یادماندنی دارد به سادگی گفت: «هیچ خاطره‌ای ندارم.»

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 6 مهر 1390  10:54 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ادبيات جهان

آموزه های شخصی مشاهیر هنر و فرهنگ در کتاب خاطراتشان

آموزه های شخصی مشاهیر هنر و فرهنگ در کتاب خاطراتشان
وقتی که از خودم حرف می‌زنم!!

زندگینامه که بخوانی هزاران داستان را در دلش می‌خوانی. زندگینامه‌ها داستان واقعی آدم‌ها، شکست‌ها، پیروزی‌ها، عشق‌ها و نفرت‌هایشان است. هر سطری که جلو می‌روی انگار داری بسرعت از عمر آدم‌ها عبور می‌کنی. زندگینامه را نمی‌نویسند که درسی باشد برای دیگران و نمی‌خوانند که درس بگیرند، زندگینامه‌ها نوشته می‌شوند که باری از روی دوش آدم‌ها برداشته شود، با رازهای کمتری زندگی‌شان را سپری کنند و بگویند که چه بر آنها گذشت. تو وقتی می‌خوانی با آنها سهیم می‌شوی در عمری که باخته‌اند یا عمری که به خوشی سپری شده. از این‌رو نوشتن زندگینامه این‌قدر محبوبیت دارد و خواندنش هم همان‌قدر لذتبخش است.

حالا فکر کنید و زندگینامه‌ قصه‌نویس محبوبتان را بخوانید. زندگینامه اهالی ادبیات چون بر کلمات اشراف دارند و چون بلدند مخاطب را با خود همراه کنند لذت صدچندانی نسبت به زندگینامه‌های دیگر مشاهیر دارد. در ماه‌های گذشته چندین کتاب زندگینامه از نویسندگان ادبیات جهان در ایران منتشر شده که خواندنش را به شما پیشنهاد می‌کنیم. در این زندگینامه‌ها با آدمی که پشت داستان‌ها نشسته‌اند آشنا می‌شوید و می‌فهمید که چقدر زندگی‌شان از قصه‌هایی که تعریف می‌کنند، دور بوده یا چقدر شباهت به آدم‌های قصه‌شان داشته‌اند.

 

بدذات نیستم

رومن پولانسکی، کارگردان جنجالی را احتمالا می‌شناسید. او اگرچه نویسنده نیست و کارش سینماست ولی خود‌نوشته‌اش پهلو به پهلوی ادبیات می‌زند. بتازگی کتابی با ترجمه آزاده اخلاقی از زندگی این کارگردان منتشر شده که «پولانسکی به روایت پولانسکی» نام دارد.

این اولین کتابی‌ است که درباره‌ پولانسکی به زبان فارسی در ایران ترجمه و منتشر شده است. پولانسکی در این کتاب به چگونگی شکل گرفتن ایده‌ها و ساخته شدن فیلم‌هایش می‌پردازد؛ از زمانی که به‌ عنوان دانشجوی مدرسه‌ سینمایی لودز، فیلم‌ کوتاهش «دو مرد و یک کمد» را در لهستان دهه‌ 50 می‌سازد تا ساختن «انزجار» در لندن دهه 60، «بچه رزمری» در هالیوود دهه‌ 60 و «مستاجر» در پاریس دهه‌ 70.

ترجمه‌ آزاده اخلاقی از «رومن به‌ روایت پولانسکی» در 590 صفحه همراه با تصاویری از پولانسکی و پشت‌ صحنه‌ آثارش از سوی نشرچشمه منتشر شده است.

پولانسکی در این کتاب می‌نویسد: «می‌دانم که همه مرا آدمی پلید و بدذات می‌نامند، دوستانم و زن زندگی‌ام مرا بهتر می‌شناسند... یک دنیا بدفهمی، سوءتفاهم و تحریف محض و دروغ‌های فاحش درباره من ساخته و پرداخته شده است؛ کسانی که مرا نمی‌شناسند، غول بی‌شاخ و دمی از من ساخته‌اند و تصور یکسره غلطی راجع به شخصیت من دارند؛ شایعاتی که با قدرت رسانه‌ها، شاخ و برگ پیدا کرده‌اند.»

این کارگردان لهستانی زندگی پرفراز و نشیبی را گذرانده است. زندگی‌اش داستان افتادن‌ها و برخاستن‌های کسی است که از همان کودکی، اردوگاه مخوف گتو را تجربه می‌کند، از کوره‌های آدم‌سوزی نازی‌ها جان سالم به در می‌برد، در 10 سالگی در خیابان‌های کراکوف به امان خدا رها می‌شود و همان جا یاد می‌گیرد که زندگی یعنی اتکا به خود.

 

می‌دوم و می‌نویسم

هاروکی موراکامی که در این 4 سال کتاب‌هایش در ایران ترجمه شده‌اند، کتابی نوشته درباره خودش و درباره دویدن‌هایش و ارتباط دویدن با نوشتن. او دونده‌ای حرفه‌ای است و در مسابقات دوی ماراتن هم شرکت کرده است. هر روز می‌دود و هر روز می‌نویسد و به نظرش دویدن و نوشتن اشتراکات زیادی با هم دارند. این کتاب «از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم» نام دارد که مجتبی ویسی آن را ترجمه کرده است.

موراکامی می‌گوید: «این کتاب دربرگیرنده نکاتی است که می‌توان از آنها تحت عنوان درس‌های زندگی یاد کرد، هرچند خود من هیچ‌یک از آنها را فی‌نفسه فلسفه نمی‌نامم. آنها درس‌ها و آموزه‌هایی شخصی هستند، شاید نه‌چندان دندان‌گیر که از طریق واداشتن بدن به حرکت فراگرفته‌ام و به واسطه آنها کشف کرده‌ام که رنج کشیدن اختیاری است. شاید این درس‌ها به کار شما نیاید. دلیلش ساده است. کسی که در این صفحات به تصویر کشیده شده، من هستم؛ آدمی با خصوصیات شخصی من.»

او قبل از این‌که نویسنده باشد کافه‌دار بود. دویدن را به طور جدی در 33 سالگی و بعد از ترک سیگار شروع کرد. کتاب خاطراتش درباره دویدن هم در ابتدای سال‌های 1980 می‌گذرد. این کتاب نشان می‌دهد که موراکامی جوان چطور متوجه تاثیر ورزش و بویژه دویدن بر زندگی و همچنین نویسندگی‌اش شده است. او درباره نویسندگی می‌گوید: «یک نویسنده خوش‌اقبال در طول زندگی‌اش 12 رمان خوب از خودش به جا می‌گذارد. من نمی‌دانم چند تا کتاب خوب تا به حال نوشته‌ام اما وقتی می‌دوم اصلا محدودیتی را حس نمی‌کنم. من هر سال در مسابقات 10 کیلومتری دو شرکت می‌کنم اما تنها هر 4، 5 سال یک‌بار است که یک رمان پرحجم می‌نویسم.» موراکامی در زندگی روزانه هر روز 4 صبح از خواب بیدار می‌شود و4 ساعت می‌نویسد و بعد 10 کیلومتر می‌دود. سختکوش است. اگر می‌خواهید نویسنده شوید باید سختکوش باشید. نویسندگی با تنبلی در تضاد است.

تلاش برای مرد شدن

ماجراهایی که پل استر تعریف می‌کند، خیلی شبیه اتفاقاتی است که خودش از سر گذرانده. در داستان‌های او با آدم‌های شکست‌خورده و مستاصل فراوان برخورد می‌کنیم. حالا او تجربه شکست‌هایش را تبدیل به کتابی جداگانه کرده است؛ تجربه‌هایی که همه واقعی هستند. کتاب در ایران توسط 2 مترجم، برگردانده و منتشر شده است. بهرنگ رجبی با اسم «دست به دهان» آن را ترجمه کرده و مهسا ملک مرزبان عنوان کتاب را «بخور و نمیر» گذاشته است.

استر در گاهشماری شکست‌های نخستین به شرح وقایع تلخ زندگی خود می‌پردازد؛ تجربه‌هایی که به شکست انجامیده‌اند.

او می‌نویسد: «پول کمک هزینه که رسید لیدیا (همسرش) و من دوباره راه افتادیم سفر. آپارتمان اجاره‌ای‌مان را به کس دیگری اجاره دادیم و رفتیم ناحیه کوهستانی لارنتیان در کبک. چند ماهی در خانه دوست نقاشی که آن مدت را جای دیگری بود، ماندیم، یکی دو هفته‌ای برگشتیم نیویورک و بعد فوری چمدان بستیم و قطار یکسره‌ای گرفتیم به مقصد سانفرانسیسکو

استر به زندگی روزمره آدم‌ها علاقه زیادی دارد و در داستان‌هایش از تصویر این نوع زندگی خیلی استفاده کرده است. اشاره به تنهایی آدم‌ها، ترس از وقوع حادثه‌ای هولناک، از دست دادن توانایی فهم و درک، شکست عاطفی و مرگ پدر و همسر نیز از دیگر ویژگی‌های دنیای داستان‌های اوست. استر خیلی انسان‌محور است.

در کتاب خاطراتش خود را آدمی بیرون گود معرفی می‌کند و شکست‌های اولیه‌‌اش را به صورت «تلاش برای مرد شدن» تعبیر می‌کند. در کتاب‌هایش فجایع بسیاری اتفاق می‌افتد، آدم‌ها مدام غافلگیر و شوکه می‌شوند و این ویژگی خواننده داستان‌هایش را تا پایان با کتاب همراه می‌کند. از او داستان‌های زیادی به فارسی ترجمه شده است.

 

زندگی‌های خواندنی

البته کتاب‌هایی که درباره زندگی نویسنده‌ها و شاعران نوشته شده خیلی بیشتر از این حرف‌هاست که بشود در یک ستون به آنها اشاره کرد. با این حال گفتیم حالا که کتاب‌های جدید را معرفی کردیم، تعدادی از کتاب‌های قدیمی را هم معرفی کنیم و اشاره‌ای هم به 2 کتاب تذکره ایرانی داشته باشیم.

زنده‌ام که روایت کنم: این کتاب را گابریل گارسیا مارکز درباره زندگی خودش نوشته و به اعتقاد بسیاری از منتقدان، دست کمی از رمان‌های این نویسنده ندارد. از این کتاب 2 ترجمه در بازار کتاب ایران وجود دارد. جاهد جهانشاهی این کتاب را به نام «زیستن برای بازگفتن» ترجمه کرده و کاوه میرعباسی برای ترجمه‌اش از این کتاب نام «زنده‌ام که روایت کنم» را انتخاب کرده است.

اعترافات: ژان ژاک روسو یکی از متفکران برجسته قرن 18 است.

او که بیشتر سرگرم تفکر در مورد مسائل مختلف و نوشتن از آنها بود، یک کتاب هم در مورد زندگی خودش نوشته و نامش را گذاشته «اعترافات». این کتاب البته پس از مرگ روسو منتشر شد و خیلی از نکات زندگی او را روشن کرد.

این اثر را مهستی بحرینی به فارسی ترجمه کرده است.

کتاب‌های کهن: یکی از قدیمی‌ترین کتاب‌هایی که به فارسی نوشته شده و در آن به زندگی شاعران پرداخته شده کتاب لباب الالباب نوشته محمد عوفی است.

شیخ فریدالدین عطارنیشابوری هم در کتاب «تذکره الاولیا» سراغ زندگی عارفان نامی ایران رفته و به شرح زندگی آنها پرداخته است.

در ایران معمولا کتاب‌هایی که در مورد زندگی شاعران و نویسندگان مختلف نوشته می‌شد، تذکره نام داشت.

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 6 مهر 1390  10:54 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ادبيات جهان

بدبختی به روایت براتیگان

بدبختی به روایت براتیگان

«یک زن بدبخت » آخرین کتابی است که نویسنده آمریکایی، ریچارد براتیگان دو سال پیش از آنکه در مزرعه‌اش به دلخواه خود زندگی را ترک کند به پایان رساند اما منتشر نکرد تا 16 سال پس از مرگ او، تنها دخترش این کتاب را به عنوان آخرین کتاب اثر براتیگان منتشر کرد. حسین نوش آذر خرداد ماه سال 88 در نشر مروارید این کتاب را ترجمه کرده است. ریچارد براتیگان در ادبیات جهان بیش از آنکه به اسم یک شاعر شناخته شده باشد به اسم یک نویسنده شهرت یافته است، به‌ویژه با آن داستان بلندش با عنوان «صید قزل‌آلا در آمریکا».

در تابستان 1961 به همراه همسر و کودک خردسالش به آیداهو رفت و زندگی در چادر، کنار رودخانه‌های پر از قزل‌آلای آنجا را تجربه کرد و رمان صید قزل‌آلا در آمریکا را نوشت.

این داستان بلند برای او آنقدر شهرت آورد که حتی برخی او را به خاطر آن کتاب پدر ادبیات پسا‌مدرن لقب دادند.

«صید قزل‌آلا در آمریکا» شش سال بعد از نوشتنش منتشر شد و براتیگان را که در فقر مطلق به سر می‌برد نجات داد.

کتاب « یک زن بدبخت » می‌تواند نوعی سفرنامه نویسی باشد. از زبان اول شخص استفاده کرده و دارای نثر شاعر گونه زیبایی است. در آستانه 47 سالگی سفر خود را آغاز و خواننده را در این در سفر با خود همراه می‌کند اما تا حدی که مایل است و صلاح می‌داند.

سفرنامه از 30 ژانویه 1982 در برکلی شروع می‌شود و 28 جون 1982به پایان می‌رسد. برای لذت بردن از این کتاب باید عاشق براتیگان بود. در غیر این صورت خواندن این کتاب که یکسری خاطرات تکه پاره‏ از سفر طولانی براتیگان است خیلی توصیه نمی‌شود. مخصوصا اگر برای اولین بار براتیگان‏خوانی رو شروع می‌کنید لطفا با این کتاب نباشد.

شاید نخستین دلیل شروع کتاب خریدن دفتر 160 برگه‌ای باشد که در روز تولد 47 سالگی‌اش از یک مغازه نوشت افزار ژاپنی تهیه کرده بود. « یک زن بدبخت » بر اساس زندگی روزانه براتیگان نوشته شده و بیشتر از تجربه هایش در زندگی تکیه دارد تا به این وسیله پل بزرگی بسازد برای فاصله گرفتن از تنهایی خود. « یک زن بدبخت » هزار توی نا تمامی از پرسش‌های نا تمام است که به آنها پاسخی ضمیمه نشده است. داستان دربرگیرنده چیزهای مغشوشی است که افکار و تجربیات یک مرد تنها را شکل می‌دهد.

براتیگان با تاکید به این نکته اشاره کرده که فقط یک بار این کتاب را خوانده است و این امر تا حدی ملموس است. چون در طرح داستانهایش نوعی بی‌دقتی و نوعی ترفند و بازی با خواننده را می‌توان دید و در کل، کتاب نا گفته‌های زیادی دارد. قول‌هایی به مخاطب در طول داستان می‌دهد که تا پایان رمان به آنها عمل نمی‌شود. آگاهانه یا نا آگاهانه به آن قول‌ها نپرداخته یا از روی بی‌انگیزگی و بی‌اعتقادی و بی‌حوصلگی نویسنده در این دو سال آخر زندگی‌اش روی داده و فراموش کرده یا عمرش قد نداده یا از جزئی از طرح داستانش این گونه بوده است. که اگر خواننده حرفه‌ای براتیگان باشید می‌دانید که براتیگان از این بازی‌ها در داستان‌هایش زیاد دارد. همچنین در پایان فصل هم می‌گوید:

« اطلاعات شما از اتفاقاتی که در این کتاب افتاده بیشتر از اطلاعات من است. شما این کتاب را خوانده اید و من نخوانده‌ام. معلوم است بعضی چیزها را به یاد می‌آورم اما با این حال تسلط شما بر این کتاب بیشتر از من است. »

سال‏های آخر چهل تا پنجاه‏سالگی بهترین سن است. چون آدم با خودش صلح می‌کند و وارد یک دوره آرامش می‌شود. منظور از آرامش نوعی کنش واقع‏گرایانه نسبت به وقایعی بود که باید منجر شود به آرامش و خونسردی بیشتر در برابر سرخوردگی‏ها و جنگ و جدال‏هایی که در زندگی‏ اتفاق می‌افتد. اما براتیگان در این دوران خود را تنها‌تر از این می‌بیند که بتواند به آرامش و خونسردی بگذراند و در تک تک ماجراهایی که در این کتاب به آن پرداخته است این تنهایی را می‌توان احساس کرد. شهرگریزی و عشق به بدویت یکی از مهم ترین گفتمان‌های ادبیات آمریکا و یکی از مهم ترین مضامین آثار ریچارد براتیگان است. تفکرات براتیگان خسته و بیزار از جامعه آمریکایی است.قصد او از نوشتن این بود که بازتاب دهنده رویدادهای زندگیش باشد و نشان دادن و وصف اینکه زندگی این موجود در یک مقطع زمانی مشخص چگونه بوده و اگر زندگی او معنا داشته چه بوده است. شروع کتاب با نامه‌ای برای دوستی است که آن را از دست داده و برای کنار آمدن با مرگ دوستش به دنبال راه چاره می‌گردد حتی اگر این راه چاره خوردن هندوانه با همسایه باشد.

از جمله آثار ریچارد براتیگان که می‌توان از آنها نام برد شامل: صید قزل آلا در آمریکا، در رویای بابل، در قند هندوانه، پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد،یک زن بدبخت، ژنرال متفقین، اهل بیگسور، در رؤیای بابل، سقط جنین، انتقام چمن، اتوبوس پیر، پادشاهی دوم ( شعر )، لطفا این کتاب را بکارید ( شعر )و 30 ژوئن ، 30 ژوئن( شعر ) هستند.

خواهرش باربارا درباره دوران کودکی او می‌گوید:«او شب‌ها را به نوشتن می‌گذراند و تمام روز را می‌خوابید. اطرافیان خیلی اذیتش می‌کردند و سر به سرش می‌گذاشتند. آن‌ها هیچ‌وقت نفهمیدند که نوشته‌های او چه‌قدر برایش مهم هستند.» براتیگان نویسنده‌ ی خاصی بود و تعلقی به سبک یا جریان ادبی ویژه‌ای نداشت. «زیبایی‌شناسی او ترکیبی از دستاوردهای سوررئالیسم فرانسوی و تفکر ضدبورژوازی است که جان مایه آثار هنری معاصرش را شکل داده و در عین حال در تضاد کامل با پدرسالاری قرار می‌گیرد.»

علیرضا طاهری عراقی مترجم مجموعه‌ داستان « اتوبوس پیر‌» در یادداشت مترجم می‌نویسد: «توصیف آثار براتیگان کار ساده‌ای نیست. هیچ سبک و مکتب ادبی و سنت تاریخی را نمی‌توان زادگاه یا مبنای شیوه خاص نویسندگی و شاعری او دانست. در مورد آثار نثرش حتی این مشکل وجود دارد که آیا آن‌ها را باید در کدام گونه‌ ادبی جای داد؟ آیا رمان‌هایش را واقعا می‌توان رمان نامید؟ آیا اصلا در حوزه ادبیات داستانی قرار می‌گیرد؟ شاید ساده‌تر این باشد که آن را سبک براتیگانی بخوانیم و بس. به هر حال به نظر می‌رسد که آثار براتیگان هم مثل خودش یتیم‌اند.»

نقاط اوج داستان‌های براتیگان یکدست نیست و از این نظر به کنکاش بیشتری برای درک بهتر این آثار نیاز است. در رمان صید قزل آلا در آمریکا و نیز دیگر آثار براتیگان از جمله در مجموعه اشعار او تمایل درونی نویسنده به خودکشی منعکس شده است. خواننده آثار براتیگان خود را خارج از فضای آنها حس نمی‌کند چون براتیگان نویسنده‌ای است که با چیره دستی و مهارت لازم از آثار خود برای ارتباط مستقیم با خواننده استفاده کرده است.

ریچارد براتیگان سال 1984 وقتی که تنها 49 سال داشت با یک تفنگ شکاری کالیبر 44 به زندگی خود خاتمه داد. بنابر اظهار نظر پزشکی قانونی: او «ایستاده رو به دریا پشت پنجره» به شقیقه‌اش شلیک کرده است.

 

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 6 مهر 1390  10:55 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ادبيات جهان

اجنه‌های ترسناک داستایفسکی

یادداشتی بر جن زادگان اثر داستایفسکی از اورهان پاموک

اجنه‌های ترسناک داستایفسكی

به نظر من، جن‌زدگان داستایفسکی، بزرگ‌ترین رمان سیاسی همه دوران‌هاست. بیست ساله بودم که نخستین‌بار آن را خواندم. در توصیف تأثیر آن فقط این را بگویم که برق گرفته، مبهوت، وحشت‌زده و کاملاً اقناع شدم. هیچ رمانی این چنین عمیق بر من تأثیر نگذاشته بود و هیچ داستان دیگری چنین دانش آشفته‌سازی از روح بشری در اختیارم قرار نداده بود

. اراده معطوف به قدرتِ انسان؛ ظرفیت روح آدمی‌ زاد برای بخشیدن؛ توانایی آدمی در فریب خود و دیگران؛ عشق او به؛ تنفر او از؛ نیاز او به ایمان، اعتیادهایش، هم مقدس و هم پلشت ـ آن‌چه مرا بیشتر شگفت‌زده می‌کرد این بود که داستایفسکی همه این کیفیات روح را موجود در کنار هم و ریشه‌دار در قصه پرکلافِ سردرگمِ سیاست، فریب و مرگ می‌دید. رمان را می‌ستودم چون به سرعت، خردمندی تامّ خود را منتقل می‌کرد. این شاید فضیلت اولیه ادبیات باشد: رمان‌های بزرگ ما را به همان سرعتی که قهرمانانش به عمق می‌رسند، وارد ماجرا می‌کنند؛ ما به همان عمقی قهرمانانِ رمان‌های بزرگ را باور می‌کنیم که دنیای آن‌ها را. من با صدای پیامبرگونه داستایفسکی به همان شور و شوقی شخصیت‌های او را باور کردم که اعتیاد آن‌ها را به اعتراف.

آن‌چه توضیح‌اش دشوار است، ترسی است که کتاب جن‌زدگان در قلب من ایجاد کرده بود. به‌ویژه صحنه جانکاهِ خودکشی (خفه کردن شمع و تاریکی آن دیگری، مشاهده حوادث از اتاق بغلی) و خشونتِ قتل ناشیانه ناشی از دهشت. شاید آن‌چه مرا شوکه کرده بود سرعت رفت و برگشت قهرمانان رمان بین افکار متعالی بزرگ و زندگی حقیر در شهرستانی کوچک بود، و جسارتی که داستایفسکی در نگاه به درون آن‌ها و به درون خودش داشت. وقتی رمان را می‌خوانیم به نظر می‌رسد که انگار حتی جزئی‌ترین جزئیات زندگی معمولی به افکار متعالی شخصیت‌ها گره خورده است، و با دیدن چنین پیوندهایی به جهانِ ترسناک توهم وارد می شویم که در آن همه افکار و آرمان‌های بزرگ به یکدیگر مرتبط ‌اند. انجمن‌های سرّی، هسته‌های درهم تنیده، انقلابیون، خبرچین‌ها که ساکن این کتابند، همه با هم ارتباط دارند. این جهانِ هول‌انگیز که در آن هر کسی با دیگری مرتبط است، هم چهرک (ماسک) پنهان‌کننده است و هم مجرایی است که ما را به حقیقت بزرگِ مخفی شده پشت همه افکار راهبر می‌شود، زیرا پشت و پسله این جهان، جهان دیگری است. در رمان جن‌زدگان، داستایفسکی به ما قهرمانی را می‌شناساند که خود را به کشتن می دهد تا مؤید این دو فکر بزرگ ـ آزادی انسان و حضور خداوند ـ باشد و او این کار را به نحوی مرتکب می‌شود که خواننده احتمالاً هرگز آن را فراموش نخواهد کرد. کمتر نویسنده‌ای می‌توان یافت که به خوبی داستایفسکی باورها را تجسم ببخشد و یا آن‌ها را به نمایش درآورد و افکار و تناقضاتِ فلسفی را تجریدی و انتزاعی کند.

داستایفسکی در 1869 نوشتن جن‌زدگان را در سن چهل و هشت سالگی آغاز کرد. آن موقع تازه ابله را نوشته و منتشر کرده بود؛ از نوشتن شوهر ابدی هم کمی قبل‌تر فارغ شده بود. در اروپا زندگی می‌کرد(فلورانس و درسدن)، که دو سال پیش‌تر از دست طلبکارانش به آنجا گریخته بود تا در آرامش کار کند. در ذهن‌اش رمانی می‌پروراند درباره ایمان و بی‌ایمانی؛ که او آن را الحاد و زندگی یک گناهکار بزرگ می‌نامید. در آن زمان او سرشار از بغض و عداوت نسبت به نهیلیست‌ها(هیچ انگاران) بود که شاید ما آن‌ها را نیمه هرج و مرج طلب‌ها، نیمه‌آزادی‌خواهان(لیبرال) تعریف کنیم، و او سرگرم نوشتن رمانی سیاسی بود که تنفرِ نهیلیست‌ها از سُنن روسیه، شوق آن‌ها به غرب و فقدان ایمان آن‌ها را به سخره می‌گرفت. پس از اندکی کار روی این رمان، علاقه‌اش را از دست داد و از قضا از طریق دوست همسرش و نیز خواندنِ خبر قتلی سیاسی در روزنامه‌های روسیه تهیج(از آن نوعی که تبعیدی‌ها می‌شوند) شد. در آن سال دانشجویی به اسم ایوانف به دست چهارتن از دوستانش که باور داشتند او خبرچینِ پلیس است، به قتل رسیده بود. این هسته دانشجویی که در آن یک‌دیگر را می‌کشتند تحت سرپرستی دانشجوی باهوش، اهریمن خوی و شیطان صفتی به نام نچایف بود. در جن‌زدگان، استفانویچ وهوونسکی است که سایه‌نمای نچایف است و همچون زندگی واقعی، او و دوستانش (تولچنکو، ویرجینسکی، شیگانف و لمشین) خبرچینِ مظنون، شاتف را در پارک می‌کشند و جسدش را در دریاچه می‌اندازند.

این قتل به داستایفسکی امکان داد تا خلوتِ رویاهای آرمان شهری انقلابیون و نهیلیست‌های روسی و غرب‌گرایان را ببیند و در آن‌ها میل به کسب قدرت را کشف کند. وقتی به عنوان چپ‌گرای جوان جن‌زدگان را خواندم، برایم داستانی مربوط به روسیه یک صد سال قبل نبود بلکه درباره ترکیه بود که غرقِ سیاستِ ینیادگرای عمیقاً فرو رفته در خشونت بود. انگار داستایفسکی داشت در گوشم تمجمج می‌کرد و زبان مخفی روحِ بشر را به من یاد می‌داد و مرا به جمع بنیادگرایانی می‌‌برد که از لهیبِ آتشِ رویاهای‌شان برای تغییر جهان برافروخته بودند. کسانی که تخته‌بندِ سازمان‌های سرّی بودند و سرمست از فریب‌ دیگران. آن‌ها به نام انقلاب، به تف و لعنتِ کسانی می‌پرداختند که به زبان آن‌ها سخن نمی‌گفتند و یا با دیدگاه‌های آن‌ها مخالفت می‌کردند. یاد دارم که از خودم می‌پرسیدم چرا هیچ‌کس در این کتاب از انقلاب حرفی نمی‌زند. این کتاب نکته‌ای مهم مربوط به زمانه ما در خود داشت که در محافل چپ آن زمان مغفول مانده بود، و شاید به همین دلیل بود که به هنگام خواندن، کتاب در گوشم رازی را نجوا می‌کرد.

برای ترس‌هایم دلیل شخصی هم داشتم. زیرا در آن زمان ـ به عبارت دیگر، حدود صد سال پس از ارتکابِ قتلِ نچایف و انتشارِ جن‌زدگان ـ جرم مشابهی در ترکیه در کالجِ رابرت اتفاق افتاد. یک هسته دانشجویی که تعدادی از همکلاس‌هایم به آن تعلق داشتند، متقاعد شدند(البته اقناع کننده«قهرمان» اهریمن خویی بود که بعد گم و گور شد) که یکی از آن‌ها خائن است. آن‌ها شبی سرِ مظنون را با چماق خرد کردند، او را کشتند و جسدش را در چمدان چپاندند ـ  البته هنگام عبور از بُسفُر در یک قایق دستگیر شدند. فکری که آن‌ها را به پیش راند، فکری که آن‌ها را متمایل به قتل کرد، این بود که«خطرناک‌ترین دشمن، نزدیکترین به توست، و این یعنی کسی که اول از همه هسته را ترک می‌کند.» ـ به دلیل آنکه این را نخست در جن‌زدگان خوانده بودم توانستم در قلبم آن را حس کنم. سال‌ها بعد از دوستی که در آن هسته بود پرسیدم آیا هیچ وقت جن‌زدگان را خوانده بودید که از آن چنین تقلید نا‌به‌خردانه‌ای کردید، اما او هیچ علاقه‌ای به خواندن رمان نداشت.

هرچند جن‌زدگان از هراس و خشونت لبریز است اما رمانی است مفرّح و بسیار خنده‌آور. داستایفسکی هجویه‌نویس قهاری است به خصوص در صحنه‌های پرجمعیت. داستایفسکی در برادران کارمازوف تورگینف را با هزل و هجوِ گزنده‌ای می‌چزاند. داستایفسکی در زندگی واقعی با تورگینف هم دوست بود و هم از او تنفر داشت. به عقیده داستایفسکی تورگینف، زمین‌داری ثروتمند بود که نهلیست‌ها و غرب‌گرایان را تایید می‌کرد و به فرهنگ روسیه به چشم تحقیر می‌نگریست. او سوهانِ روح داستایفسکی بود. تا حدی می‌توان گفت جن‌زگان رمانی است که داستایفسکی بر ضد رمان«پدران و پسران» تورگینف نوشته است.

با وجود آن‌که داستایفسکی از لیبرال‌های چپ و غرب‌گرایان دلِ پرخونی داشت، چون آن‌ها را از درون می‌شناخت، از روی شفقت گاهی با آن‌ها به بحث هم می‌پرداخت. داستایفسکی از پایان کار استفان ترونیموویچ ـ و دیدارش درست به شکل دهقان روسی که همیشه در خیالش می‌پروراند ـ با چنان تغزلی صمیمی برای خواننده می‌نویسد که نمی‌توان استفان را به رغم آن همه خودنمایی‌ها در سراسر کتاب، ستایش نکرد. این می‌تواند به یک معنا شیوه وداعِ داستایفسکی با روشنفکرِ غربیِ«همه ـ یا هیچِ» انقلابی دانست که او را به حال خود رها می‌کند تا در شورها، هوس‌ها، اشتباه‌ها و خودنمایی‌های خود فرو رود.

همیشه جن‌زدگان را کتابی می‌دانم که رازهای شرم‌آور روشنفکرانِ بنیادگرا را برملا می‌کند، رازهایی که این روشنفکران می‌کوشند از ما پنهان نگه‌دارند. روشنفکرانی که دور از مرکز، روی لبه و حاشیه اروپا و در جنگ با رویاهای غربی‌شان به سر می‌برند و شک درباره بودن یا نبودن خداوند آن‌ها را خرد کرده است.

 

مترجم: رامین مستقیم

تهیه وتنظیم : بخش ادبیات تبیان

 

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 6 مهر 1390  10:55 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ادبيات جهان

بدترین شاعر جهان اوتیسم داشت

بدترین شاعر جهان اوتیسم داشت

محققی مدعی شده است ویلیام مگاناگال، شاعر اسکاتلندی که اغلب بدترین شاعر تاریخ شناخته می‌شود دچار بیماری اوتیسم بوده است.

 

به گزارش خبرآنلاین از سایت تلگراف، این شاعر در برابر توهین‌های بسیاری که به اشعارش می‌شد واکنشی نشان نمی‌داد و همین موجب قوی شدن احتمال بیماری اوتیسم (درخودماندگی) او شده است.

 

دکتر نورمن واتسن، مورخ مطرح در کتاب «مگاناگال: زندگینامه ویلیام ‌مگاناگال» نوشته است این شاعر دچار سندروم آسپرگر بوده که نوعی اختلال اوتیسم است.

 

دکتر واتسن به بی‌اعتنایی این شاعر به تقبیح شدنش از سوی مردم اشاره می‌کند. اغلب در نشست‌های کتابخوانی عمومی با پرتاب آرد، ماهی و تخم‌مرغ از این شاعر پذیرایی می‌شد. یک بار نیز آجری به سوی او پرتاب شد و عبارتی از شعر بی‌مایه او بارها تکرار شد.

 

بیش از 60 شعر این شاعر با عبارت «این چنین بود» آغاز می‌شود و در شعرهایش از عبارت «خوش منظر» به کرات استفاده می‌کند.

 

دکتر واتسن در کتابش می‌نویسد «صداهایی» که این شاعر بخت‌برگشته در اواخر عمرش در سرش می‌شنید و ادعای «شوالیه» خوانده شدنش از سوی پادشاهی خیالی همگی نشانه بیماری روحی او بوده است.

«مگاناگال در برقراری رابطه اجتماعی دچار مشکل بوده است. او موجب خنده مردم می‌شد اما به دلیل این امر بی‌اعتنا بود. نشان ندادن همدلی یکی از جنبه‌های اختلالی آسپرگر است. یکی دیگر از نشانه‌های این بیماری نداشتن توانایی در درک حس مخاطب و واکنش او است.»

 

بااینکه مگاناگال اشعارش را با دقت بسیار می‌سرود، اما ابیات او خنده ناخواسته مخاطب را به دنبال داشت. او مدت‌ها در سیرک زندگی می‌کرد. او با شادی تمام در جمعی شعرهایش را می‌خواند و مردم آزادانه با پرتاب تخم‌مرغ، سیب‌زمینی و نان بیات از او تشکر می‌کردند. او برای این کار شبی 15 شیلینگ دریافت می‌کرد، اما این کار چنان زشت و وقیح بود که شهرداری شهر این سیرک را تعطیل کرد.

 

دکتر واتسن می‌گوید: «او نسبت به توهین بی‌تفاوت بود و این اهمیت ندادن به توهین مهم‌ترین جنبه شخصیتی او بود. او نه از توهین کلامی ناراحت می‌شد و از پرتاب اشیاء به سویش.»

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 6 مهر 1390  10:55 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ادبيات جهان

ستاره چشمک زن لیندا

برترین * چشمک زن از آن لینداست

لیندا گیلارد زنی که به دنبال علایق و زندگی دلخواه خود رفت و در نهایت توانست موفقیت برترین رمان رمانتیک پنجاه سال اخیر را از آن خود کند.

در ابتدا پس از فارغ التحصیل شدن از دانشگاه Bristol به دنبال حرفه ی هنرپیشگی رفت، چندین سال از سالهای زندگی خود را وقف این هنر و علاقه اش به تئاتر کرد و در تئاتر ملی مشغول به فعالیت شد، شرایط سخت بازی و بازیگری را پشت سر گذاشت تا بصورت تصادفی وارد عرصه ی روزنامه نگاری شد. در این حرفه نیز از جان و دل مایه گذاشت و پیش رفت، تا جایی که کرسی فکاهیات را در مجلات از آن خود کرد.

او همزمان دو حرفه بازیگری و نویسندگی را پیش گرفت تا در نهایت مصمم به انتخاب یکی از این دو  حرفه شد.

در سن چهل سالگی حرفه معلمی در مقطع ابتدائی را برگزید. آشفتگی های یکی از شاگردانش باز فکر او را تغییر داد و تصمیم گرفت تا به دامنه ی کوهی پناه ببرد و بنویسد، آن قدر بنویسد تا آرام شود.

سه رمان نوشت که رمان سومش به عنوان برترین رمان رمانتیک نیم قرن اخیر انتخاب شد.

انجمن رمان نویسان رمانتیک بهترین داستان عاشقانه 50 سال اخیرا را ستاره چشمک زن اثر لیندا گیلارد معرفی کرد.   

به نقل از بوک ترید، با انجام یک نظرسنجی برای انتخاب بهترین رمان های عاشقانه 50 سال اخیر، اثر لیندا گیلارد با عنوان «ستاره چشمک زن» در رقابت با دو کتاب دیگر یعنی «زن ثروتمند» اثر باربارا تیلور بردفورد و «هر زن برای خودش» اثر تریشا اشلی، توانست عنوان برنده را از آن خود كند.

او خود درباره کتابش می گوید:

تمام سعیم نوشتن از مکانهای زیبا بود. چطور تو می توانی از مکانی بگویی که قبلا گفته نشده است؟

برترین * چشمک زن از آن لینداست

من تصمیم خود را گرفتم ، می خواستم بنویسم ، اما با نگاهی متفاوت . قهرمان داستان من زنی است کورمادرزاد.

او هیچ پیش فرضی از تصاویر ندارد.یعنی از آن هنگامی که با چشمهای بسته به این دنیا آمد تا زمانی که وارد عرصه ی کتاب من شد چیزی ندیده بود و بنابراین پیش فرضی نداشت.

حال این چطور می تواند صورت بگیرد؟ من نمی دانستم. من هیچ وقت نابینا بودن را تجربه نکرده بودم ، اما حس می کردم گفتن و توصیف کردن زیبایی ها از زبان یک راوی نابینا بسی جالب  و جذاب باشد!

 پس تصمیم گرفتم سومین تجربه ی رمان خود را این چنین شروع می کنم، شروعی نیرنگ آمیز!سخت بود، سخت بود برای کسی که تجربه ای از کوربودن ندارد و با دیدگانش زندگی می کند و مبنای زندگی را بر اساس دیده هایش می گذارد. چشمهایم را روی هم می گذاشتم و سعی می کردم قهرمانم را تجربه کنم. سعی می کردم تا با او به زندگی نگاه کنم. با احساس کردن و بو کشیدن.

با این رمان سعی کردم، جزیره ی محل سکونتم و زیبایی هایش را به زبان و بیان قهرمان داستان نشان دهم به خصوص ستاره های آسمان زمستانی اش را.

من به جلو پیش می روم تا میزان موفقیتم را خوانندگانم به من القا کنند.

"عشق قادر به تصور موسیقی نیست؛ موسیقی می تواند تصوری از عشق بدهد. اما چرا جدا کنیم آن دو را از یکدیگر؟ آنها دو بال روح هستند."(از متن کتاب)

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 6 مهر 1390  10:55 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ادبيات جهان

درباره «داستان دوست من» اثر هرمان هسه

نماد مضحکه آمیز انسان مدرن

نماد مضحکه آمیز انسان مدرن

هرمان هسه، نویسنده آلمانی‌زبان، امروزه شهرتی عالم‌گیر دارد و اغلب آثار او به زبان‌های دیگر ترجمه شده اند،هسه نویسنده ای جست‌وجو گر است که در تک تک کارهایش می توان رگه هایی از فلسفه شرق را مشاهده کرد.

همان گونه که گفته شد آن چه کارهای این نویسنده را از دیگر نویسندگان آلمانی زبان متمایز می کند همان نگاه شرقی است،نگاهی که هسه در زمان سفر نسبتا طولانی خود به کشور هندوستان آن را تقویت کرد. هرمان هسه در رمان«داستان دوست من»به وجهی دیگر از وجود یک انسان توجه کرده است، وجهی که ریشه در گریز یک انسان از دیوارهای خشن روزمرگی دارد.

«کنولپ» به عنوان شخصیت اصلی این رمان انسانی آزاده است که پهنه بیابان را به ماندن در چارچوب های تکراری ترجیح داده و بر همین اساس به بیابان گردی تنها مبدل شده و با اعضا و جوارح آن جا پیوند خورده است. شخصیت کنولپ شخصیتی شاعر مسلک است که هم ذات بذله گویی دارد و هم دارای عمق و اصالتی است که ذهنیت خواننده را با خود درگیر می کند.

یکی از نکات جالب شخصیت کنولپ این است که سعی می کند لحظه‌ها را زندگی کند، او با تمام رنج بیماری هایی که متحمل می شود باز هم ذات سرخوشانه خود را در پهنه بیابان فراموش نمی کند و درست مانند شخصیت فیلم «درسو اوزالا» ساخته اکیرو کوروساوا و شخصیت «ژرژ»فیلم روز هشتم ساخته ژاک وون دورمل روز به روز بیشتر به اعماق وجودی خود نزدیک می شود.

تنها شخصیت مکملی که کنولپ تا حدودی می تواند وجود او را در شهر تحمل کند شخصیتی به نام «امیل» است، شخصیتی که از زاویه ای دیگر شباهت زیادی به دوست بیابان گردش دارد.

هسه با آفریدن شخصیت هایی چون کنولپ و امیل حس تحمل زندگی از یک سو و تن ندادن به مناسبات بی روح بشری را به زیبایی نمایش داده است با این تفاوت که شخصیت اول هم چون یک قلندر بی باک به مرز آزادگی رسیده و دوست‌اش با همه بزرگی روح به همه مناسباتی که آرام آرام روح‌اش را می خراشند تن داده است.

پناه آوردن موقت کنولپ به خانه امیل و پذیرایی بی چون و چرای او از رفیق دیرینه‌اش علاوه بر وجه پیشبرد داستانی دارای مفهومی نمادین هم هست و آن مفهوم ریشه در فلسفه شرق دارد،مفهومی که ماندن معنایی در یک چهار دیواری وجودی را رد می کند. هنر هرمان هسه این است که توانسته با تمام تفاوت های بنیادی دو شخصیت اصلی رگه هایی از تشابه آن‌ها را به مخاطب انتقال دهد، او با استادی تمام موفق شده که انعکاس هر دو شخصیت را در دل هم بسازد.

یکی از صحنه های زیبا در این کار زمانی است که کنولپ با نیروی معنوی درون خود گفت و گو می کند و از این نکته شکایت دارد که چرا سرنوشت او سراسر آوارگی و بیابان‌گردی، بوده و جواب می شنود:«من تو را غیر از این که هستی نمی خواستم،تو به نام من صحراگردی کردی و پیوسته اندکی میل به آزادی در دل اسیران شهرها پدید آوردی. به نام من دیوانگی کردی و تمسخر دیگران را بر تافتی.تو فرزند من و جزئی از من بودی و هر لذتی که بردی یا رنجی که تحمل کردی من در آن شریک بودم.....» تکیه بر سرنوشت کنولپ و این که او ظاهرا برای ارائه پیامی معنوی آفریده شده هم دارای نگاهی شرقی است زیرا طبیعت به یکباره به گلایه های او پاسخ می دهد و خود را جزئی از او و او را جزئی از خود معرفی می کند. البته زبان شاعرانه کنولپ در این کار آن گونه که باید کارآمد عمل نکرده و تا حدودی پاسخگوی سرشت او نیست،زبان شاعرانه‌ای که در ترجمه این اثر ارائه شده بیش از هر چیز دیگر دارای نمادی مضحکه آمیز است که نه تنها از درون مایه کلی کار دور مانده، بلکه به جدیت آن هم لطمه وارد کرده است. زمانی که کنولپ در بهترین لحظه های رمان به در خانه تنها دوست و مونس خود یعنی امیل می رسد خود را این گونه معرفی می کند:«...یک مسافر خسته /بر در تو بنشسته/از خانه گریخته است/راه خانه واجسته....»که به هیچ عنوان با شخصیت درونی او جور در نمی آید.

گرچه عمده حرکات این شخصیت در سراسر کار حرکاتی طنز گونه و مطایبه آمیز است، اما مواردی چون مورد یاد شده، آن هم در لحظات دگرگونی های روحی یک شخصیت عاصی هرگز با هم جور در نمی آیند،آن هم شخصیتی که دیدگاهی ماورائی دارد و بر این باور است:«انسان‌ها هر یک روحی دارند که با روح دیگران در نمی آمیزد،دو نفر آدم می توانند نزد هم و با هم حرف بزنند و به هم نزدیک شوند اما روحشان گلی است که در جای خود ریشه دارد و نمی تواند جا به جا شود و با گل های دیگر در آمیزد.»

به هر حال سروش حبیبی با آوردن جملات موزون که هیچ بار معنایی و شعری ندارند تا حدودی زحمت خود و نویسنده را هدر داده است، اما یکپارچگی و امانت داری او در ارائه کلیت اثر کاری در خور ستایش است.

یکی دیگر از لحظه های درخشان این کار لحظه ای است که کنولپ برای مردن برای چندمین بار به دامان طبیعت پناه می برد و هسه تمام چیزهایی که تا کنون در مورد او پنهان کرده را به یکباره برون افکنی می کند. صحنه مردن شخصیت انزوا طلب و شاعر مسلک را می توان یکی از درخشان ترین صحنه های این کار قلمداد کرد چون هسه با حوصله ای مثال زدنی آن قدر در ارائه لحظه‌ها حوصله نشان داده که تاثیر خود را تا مدت‌ها در ذهن خواننده حفظ می کنند.

 

تهران امروز

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 6 مهر 1390  10:56 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ادبيات جهان

گفت و گو با مارگارت آتوود به مناسبت انتشار تازه‌ترین رمانش

زنبورها عسل می‌سازند، انسان‌ها ذوب می‌شوند

زنبورها عسل می‌سازند، انسان‌ها ذوب می‌شوند

صورت خندان آتوود بی نهایت به من نزدیک است. لحظه‌ای بعد، بی‌نهایت دور شده و در زاویه‌ی دیگری قرار گرفته است. می‌گوید «وقتی با شما صحبت می‌کنم خودم را حرکت می‌دهم، چرا که ما موجودات اجتماعی هستیم و دوست داریم بر هم تاثیر بگذاریم. ما بی‌نهایت دوست داریم که به انسان‌های دیگر نگاه کنیم. مجلات، روزنامه‌ها، کنفرانس‌های ویدئویی، تلویزیون... بله، زاغ سیاه دیگران را چوب زدن» از طریق یک تلویزیون بزرگ با هم صحبت می‌کنیم، در حالی که یک اقیانوس ما را از هم جدا کرده، او در تورنتو است و آنجا شش صبح است.

تصویری که من از او بر تلویزیونم می‌بینم، ممتد نیست، می‌رود و می‌آید، انگار تعدادی عکس را پشت سر هم نشان دهد. اما آتوود مشکلی با این مظاهر پیشرفته تکنولوژی ندارد. در جدیدترین رمانش «سال سیلاب» نیز به وفور از مظاهر تکنولوژی استفاده کرده است. کتابی آخرالزمانی که در ادامه کتاب قبلی‌اش «اوریکس و کلاغ سیاه» نوشته شده. در «سال سیلاب» از میان چشمان دو شخصیت زن، توبی و رن، آخرین روزهای بشر روایت می‌شود، بشری که در نهایت گسترش وحشتناک بیماری‌ای جهانی نسل او را نابود می‌کند.

 

سرفه و عطسه و این دست بیماری‌ها را فراموش کنید، در اینجا انسان‌ها ذوب می‌شوند. مذهب، دانشی زیاده و بی‌مصرف، کلوب‌های شبانه‌ زشت و کثیف، غذاهای وحشتناک و جراحی‌های زیبایی پوچ و مسخره بخش اعظم کتاب را ساخته است و البته کلی «زنبور» هم هست. اگر این کتاب را یک علمی/ تخیلی‌نویس مرد نوشته بود، ممکن بود خواننده اندکی ناامید شود، خراب‌آبادهای داستانی که به دنیای آینده مربوط می‌شوند، هیچ وقت آن قدر کم نبوده‌اند، اما آتوود پرکار و تحسین شده، به این روایت انسانیت، طنز و هوش افزوده است.

این کتاب هم مانند «داستان‌های دست‌ساز» علمی/ ‌تخیلی نیست. این کتاب، اگر بخواهیم از اصطلاح خود آتوود استفاده کنیم، «داستانی وابسته به حدس و گمان» است. «من به این جهان بازگشتم، چرا که همه می‌پرسیدند دو دقیقه پس از پایان «اوریکس و کلاغ سیاه» چه اتفاقی خواهد افتاد. من نمی‌دانستم، پس برای این که بفهمم چه اتفاقی می‌افتد، مجبور شدم باز گردم و کتاب دیگری بنویسم.»

توجهات محیط زیستی شدیدی پشت این رمان نهفته است، همچنین جست‌وجویی موشکافانه در یافتن آن چیزی که ما انسان‌ها را انسان می‌کند، گروهی در کتاب هستند که نقش مرکزی در داستان دارند و «باغبانان خدا» نامیده می‌شوند و انجیل می‌خوانند و از طرف دیگر هم جهان دانش و موسسات درمانی کتاب را انباشته است. معمولا در این جور داستان‌ها- از فرانکشتاین مری شلی گرفته تا به امروز- قرار است تصور کنیم دانشمندان با فضولی‌هاشان جهان را نابود خواهند کرد. اما در کار آتوود، این امر آنقدر روشن و صریح نیست.

می‌گوید «دانش در حال یافتن چیزهایی درباره جهان مادی است و تکنولوژی ابزاری است که ما می‌سازیم. این ابزار، اگر ما عنکبوت‌های بزرگ و باهوشی بودیم چیز دیگری می‌شدند. مثلا چیزی می‌شدند تا با آن‌ها تارهای بهتری برای زندگی راحت‌تر بسازیم.

 

چیزهایی که عنکبوت‌ها از آنها خوش‌شان می‌آید. ما این ابزار را می‌سازیم تا به کار ما که انسان هستیم، بیایند. من به مردم شک دارم. ماهیت ابزار می‌تواند شیوه‌ی زندگی ما را تغییر دهد، مثلا من ساعت شش صبح در تورنتو نشسته‌ام و با شما از طریق این وسیله صحبت می‌کنم. در دوران‌های قبل ممکن بود با خط میخی روی پوست خشک بنویسم و با اسب چاپار آن را برایتان بفرستم.

ابزار به لحاظ نظری خنثی هستند. مسئله این نیست که آیا «دانش حقیقت را می‌گوید یا تکنولوژی بد است» من بیشتر از این‌ها به ذات بشر بدبین هستم. چه کسی اختیار این ابزار را در دست دارد؟ چه کسی آن دوربین‌های مدار بسته را در بریتانیا کار گذاشته، دوربین‌هایی که انسان‌ها را در همه جا کنترل می‌کنند؟ ابزار در اختیار چه کسانی است؟» در ساختار داستان «باغبانان خدا» نیز هجو سازمان یافته دیده می‌شود، اما این هم باز، دغدغه آتوود نیست.

آتوود می‌گوید «هنر و مذهب به هم متصل هستند. توانایی ما در داستان سرایی، توانایی‌مان در تصویر کردن چیزها، با گذر از نسل‌های زیاد، زیاد و زیادی – بی‌نهایت زیادی - تحول و رشد یافته است. ممکن بوده که سقفی برای این رشد و تحول وجود داشته باشد، اما خلاقیت هم جزئی از این ماجرا بوده است.»

آتوود درباره مذهب می‌گوید «ما برای آنکه یک سیستم اعتقادی، هر چه، داشته باشیم، انگار دانه دانه با سیم به هم وصل شده‌ایم و این تفکر را به هم منتقل می‌کنیم. زمانی که تو پول می‌دهی تا شعارهایی را بر چیزهایی بنویسند، آن وقت آن چیز (شعار) محصولی می‌شود که تو داری آن را می‌فروشی، حالا یک حزب سیاسی باشد یا مذهب.»

 

دانش در خانواده‌ آنها پیشینه‌ محکمی دارد. پدرش حشره شناسی بوده که درباره‌ زنبورها تحقیق می‌کرده و برادر بزرگ‌ترش بیولوژیست است. می‌گوید « اگر من چیز اشتباهی راجع به دانش بگویم، آنها به من تذکر می‌دهند.»

آتوود به هفتاد سالگی نزدیک می‌شود. اما اشتیاق نوشتن از دهه 40، زمانی که او هنوز کودک بوده در او وجود داشته «آن زمان عادت داشتم که کتاب درست کنم، کاغذ می‌گرفتم، آنها را کنار هم می‌گذاشتم و می‌دوختم و بعد یک روز فهمیدم، اینها برای آنکه کتاب باشند، باید چیزی بر صفحات‌شان نوشته شده باشد، پس نوشتنش را هم خودم دست گرفتم...» یکی از مسحورکننده‌ترین قطعات این کتاب، لحظاتی است که شخصیت‌ها احساس می‌کنند به نوعی با زنبورها ارتباط برقرار کرده‌اند. زنبورها برای آتوود معنای سمبولیک بزرگی دارند.

«ارتباط بین انسان و زنبور، یکی از اعتقادات قدیمی است و البته بین عامه مردم رواج داشته. اعتقادی که به پیش از ظهور نیشکر و چغندر قند باز‌می‌گردد. تا پیش از این‌ها، زنبورها با عسل‌شان، یگانه منبع شیرینی بودند و البته با موم‌هایشان یگانه منبع روشنی. این حیوانات سمبولیک شدند و به اسطوره بدل گشتند. زنبورداران بر روی آنها تحقیق می‌کردند و زندگی اجتماعی آنها بسیار دانشمندان را مجذوب کرده بود. پدر من کارهای بسیاری در رابطه با زنبورها انجام داده، در ادبیات هم داستان‌های زیادی راجع به زنبورها داریم. اما الان دیگر با زنبورها آنگونه رفتار نمی‌شود.»

آتوود می‌گوید «پدر و مادر من از اولین حافظان محیط زیست بودند. پیشگامانی دیوانه. پدرم جز اولین اعضای جنبش زمین بود. این بسیار بر من تاثیر گذاشت و در تمام کارهایم می‌توانید نشانه‌های آن را ببینید. به هر حال من به نوع بشر خوش‌بینم، فکر می‌کنم اگر آنها بدانند مشکل کجاست، آن را برطرف می‌کنند. ما تمام مدت فکر نیازها و امیال همان لحظه‌مان هستیم و خیلی به آنچه قرار است سال‌های بعد اتفاق بیفتد توجه نمی‌کنیم. واقعا برایمان سخت است که به 100 سال بعد توجه کنیم.»

 

تهران امروز

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 6 مهر 1390  10:56 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ادبيات جهان

نگاهی به رمان "یکی مثل همه" نوشته فیلیپ راث

یکی مثل خودش
یکی مثل خودش

سال‌هاست هر وقت نام کاندیداهای دریافت جایزه معتبر نوبل ادبیات مطرح می‌شود، ادبیات داستانی ایالات متحده با 2 نام در این فهرست‌ها و گمانه‌زنی‌ها حضور دارد: دکتر وف و راث.

«فیلیپ راث» اگر انتخابگران عبوس و اروپازده آکادمی نوبل اندکی منصف بودند بی‌شک می‌توانست از سال‌ها قبل بدون حرف و حدیث، نوبل ادبیات را به خانه ببرد، چراکه او تقریبا بیشترین جوایز معتبر و بزرگ ادبیات جهان و آمریکا را از آن خود کرده است و امروز نه به عنوان یک نویسنده معاصر در حال کسب اعتبار بلکه به چشم یک نویسنده کلاسیک آمریکا دیده می‌شود.

او متولد 19 مارس 1933 در نیوجرسی است و از سال 1975 عضو موسسه ملی هنر و ادبیات ایالات متحده آمریکا بوده و تنها نویسنده زنده‌ای است که کتابخانه ملی آمریکا مجموعه آثارش را منتشر کرده است.

جوایز متعدد و معتبری‌ چون جایزه ملی کتاب آمریکا، جایزه پولیتزر، جایزه قلم (به دفعات متعدد)‌، مدال طلای ادبیات داستانی آکادمی هنر و ادبیات آمریکا و دکترای افتخاری ادبیات دانشگاه هاروارد تنها بخشی از افتخارات این نویسنده مطرح است.

نوشته‌های او در ایران اقبال چندانی برای ترجمه نداشته است؛ یقینا مهم‌ترین دلیلی که برای این مساله می‌توان عنوان کرد عدم کامیابی «راث» در کسب نوبل ادبیات است.

حقیقت این است که غالب مترجمان ایرانی چشم به انتخاب آکادمی نوبل دارند و رقابت عجیبی که در سال‌های اخیر برای ترجمه و معرفی آثار برندگان نوبل پس از اعلام نام برنده درمی‌افتد نشان می‌دهد که مساله انتخاب اثر ادبی برای ترجمه تا چه حد در کشور ما تحت تاثیر گزینش‌های بیرونی است.

به همین دلیل است که نویسنده‌ای با اهمیت و شهرت «فیلیپ راث» تاکنون تنها با ترجمه 4 کتاب آن هم در دهه 80 به مخاطبان ایرانی معرفی شده است: رئیس‌جمهور ما با ترجمه افشین رضاپور (آنا ـ 1383)‌، زنگار بشر [که نام فیلم سینمایی که با اقتباس از آن ساخته شده در ایران به ننگ بشر مشهور شده است] با ترجمه فریدون مجلسی (البرز ـ 1384)‌، خشم با ترجمه فریدون مجلسی (نیلوفر ـ 1388)‌ و یکی مثل همه با ترجمه پیمان خاکسار (چشمه ـ 1389)‌.

به این ترتیب تعدادی از مشهورترین آثار راث از جمله قصه شبانی آمریکایی، من با یک کمونیست ازدواج کردم و توطئه علیه آمریکا هنوز برای خواننده فارسی‌زبان ناشناخته است.

ترجمه اخیر (یکی مثل همه)‌ با انتخاب خوب مترجم و حوصله‌ای که او در ارائه برگردانی سالم و وفادار از داستان اصلی به مخاطب ایرانی ارائه کرده است می‌تواند مقدمه مناسبی برای آشنا شدن خوانندگان حرفه‌ای فارسی زبان با آثار یکی از چهره‌های برجسته و مهم ادبیات داستانی جهان باشد.

نوشته‌های او در ایران اقبال چندانی برای ترجمه نداشته است؛ یقینا مهم‌ترین دلیلی که برای این مساله می‌توان عنوان کرد عدم کامیابی «راث» در کسب نوبل ادبیات است.

داستان زوال

یکی مثل همه، داستان تلاش و دغدغه مداوم انسان برای جلوگیری از زوال زندگی و شکست محتوم او در چرخه حیات است. داستان، از پایان قصه شروع می‌شود جایی که همه آمده‌اند تا بر جنازه در حال تدفین راوی گل بیافکنند و او را در خاک سرد و پذیرنده دفن کنند.

«فیلیپ راث» از همان ابتدا تکلیف خود را با مخاطب روشن می‌کند. معجزه‌ای در کار نیست، طبیعت مثل همیشه قربانی دیگری را به کام خود می‌برد و راوی این داستان هم مثل همه داستان‌های دیگر در جنگ ماندن و نماندن شکست می‌‌خورد، او هم یکی مثل همه است. پس چه جذابیتی است تا داستان را بخوانیم؟

داستان، روایت همین جنگ مداوم است؛ پنجه کشیدن دائم راوی داستان به صورت گرگ و تکرار این مضمون که تن سالم هر لحظه در آستانه دریافت ضربه مهلک دیگری است از سوی مرگ.

بیماری، خوابیدن در بستر و عمل جراحی از همان اوان کودکی تا آخرین لحظات دست از سر راوی بر نمی‌دارد و او دائم و در فواصل مختلف زمانی زیر تیغ می‌رود. زندگی‌اش در هراس از بیماری‌های تازه و کاهنده و در محاصره داروهای شیمیایی و روش‌های پزشکی و تکنیک‌های جراحی، اندک اندک فرومی‌پاشد. «فیلیپ راث» با حوصله و جزءپردازی و تشریح همه این اصطلاحات و واژه‌های خشک پزشکی، فضایی را ایجاد می‌کند که دلشوره دائمی سلامت و هراس از مرگ در مخاطبان کار او نیز ایجاد می‌شود. از این نظر می‌توان «یکی مثل همه» را رمانی روان‌شناختی نیز محسوب کرد چرا که با دیدگاهی فرویدیستی، تلاش ناکام راوی مذکر داستان را برای برپا نگه داشتن خیمه لذت‌جویی و زندگی بدون دردسر مرگ را نشان می‌دهد؛ تلاشی که در تمام داستان به نمایش گذاشته می‌شود.

قهرمان رمان، شخصیتی قابل توجه است؛ یک شخصیت به معنای دقیق کلمه. گاه چنان خودخواه، لذت‌جو، حسود و ناجوانمرد که حاضر است همه فداکاری‌ها، بزرگواری‌ها و مهربانی‌های اطرافیانش را در پای میل به لذتجویی خود تباه کند و گاه انسانی قدردان، هنرمندی حساس و آگاه به موقعیت خود و جهان پیرامونش.

این پرسش‌های پی در پی از موقعیت‌های متفاوت و مختلف با قلم توانمند «راث» چنان به آرامی و بدون «در چشم بودن» روی می‌دهد که خواننده در وهله نخست متوجه ورود پی در پی شخصیت اصلی در فضاهای متناقض و تصمیم‌گیری‌های متزلزل و بدون ثبات او نمی‌شود.

این تزلزل در تصمیم‌گیری، در حقیقت نتیجه تزلزل در حالت‌های جسمی قهرمان داستان است. از این نظر، «یکی مثل همه» رمانی است که ما را بیش از پیش (و گاه شاید به اندازه‌ای غیرواقعی و اغراق‌شده) متوجه تاثیر مستقیم سلامت جسم بر سلامت روح می‌کند و به عبارت دیگر این رمان تا حد زیادی به دنبال متافیزیک‌زدایی از زندگی انسانی است.

قهرمان داستان «راث» اصولا انسانی معنوی نیست. سنت‌های یهودی تنها در زمان مرگ و در مراسم تدفین به کار او و خانواده او می‌آید و به همین دلیل در رمان «یکی مثل همه» هیچ نشانه‌ای از رستگاری معنوی نیست؛ رستگاری در سلامت کامل و کار کردن تمام اعضای بدن مثل یک ساعت دقیق و درست است و اگر بدن، سلامت مادی خود را از دست بدهد (که می‌دانیم می‌دهد) تمام آن رستگاری به فنا رفته است.

«راث» بدون این‌که درباره تقابل معنویت و مادی‌گرایی در قرن حاضر سخنرانی و خطابه کند، این تقابل را به شکلی کاملا رندانه و هنرمندانه برای ما «به نمایش می‌گذارد».

«راث» از این نظر از معدود نویسنده‌های معاصر ماست؛ یکی مثل خودش و مثل هیچ‌کس دیگر. نویسنده‌ای که به شکلی حرفه‌ای و کاملا آگاهانه به نوشتن و خلق کردن (نه اظهارنظر کردن، فلسفه‌بافی، سخنرانی و تعیین تکلیف‌های ارزش‌مدارانه) می‌پردازد و از خلال داستان‌ها و نوشته‌های اوست که مخاطب می‌تواند جهانی را بیافریند که خود از داستان‌های او می‌طلبد و «یکی مثل همه» به خوبی این کار را می‌کند.

 

جام جم

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 6 مهر 1390  10:56 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ادبيات جهان

دست تصادف و گره زدن سرنوشت ها 

پل استر و رمانش " کتاب اوهام"

درباره ادبیات و سینما

دست تصادف و گره زدن سرنوشت ها

کمی درباره استر

پل بنجامین استر نویسنده، فیلم‌نامه‌نویس، شاعر و مترجم آمریکایی است. او نیز مانند ساموئل بکت نویسنده یی است که بیشتر به هویت می اندیشد و نحوه ساخته شدنش از میان داستان ها و واژه هایی است که انسان را احاطه می کنند.

این نویسنده که فارغ التحصیل دانشگاه کلمبیا است در دهه 1970 به فرانسه رفت و چهار سال در آن کشور اقامت کرد. او پس از بازگشت به آمریکا اشعار، مقالات و ترجمه های خود را منتشر کرد. اما در اواخر دهه 70 ، مرگ پدر تاثیر عمیقی بر زندگی او گذاشت و با توجه به ارثیه یی که به او رسیده بود، توانست وقت بیشتری را به نوشتن اختصاص دهد.

صدای روایی استر راحت و توأم با یقین و به رغم اشتغال ذهنی او با مسائل انتزاعی و اگزیستانسیالیسم، به نحو اعجاب انگیزی محاوره یی است. در واقع او در رسیدن به شیوه یی نادر در ادبیات موفق است؛

بازی پسامدرن و جابه جایی واقعیت فرضی با خیال، از دیگر جنبه های سبک استر هستند؛

 

خلاصه ای از داستان "کتاب اوهام"

راوی رمان استاد ادبیات تطبیقی است. او زن و فرزندانش را در یک سانحه هوایی از دست داده و از آن پس دچار آشفتگی و اوهام و افسردگی شدید شده است. زندگی او در آستانه از هم پاشیدن است که ناگهان یک حادثه به ظاهر پیش پا افتاده این زندگی بحران زده را دگرگون می کند، هر چند این دگرگونی به مرور بحران دیگری را در پی می آورد. 

راوی یک شب در حال تماشای تلویزیون با صحنه یی از یک فیلم کمدی کلاسیک قدیمی از یک کارگردان گمنام سینمای کلاسیک به نام «هکتورمان» روبه رو می شود. این صحنه او را در اوج افسردگی ناگهان از خنده روده بر می کند و همین خنده، مسیر زندگی او را تغییر می دهد. ...

 

واقعیت و وهم در سراسر این رمان پا به پای یکدیگر پیش می روند و با هم می آمیزند تا «کتاب اوهام» را به خوابی که گویا از واقعیت، واقعی تر است بدل کند و پرسشی هستی شناسانه را مطرح سازند.

 

مضامین همیشگی داستان‌های استر: ناپدید شدن، بحران هویت، تنهایی، از دست دادن حافظه و بخت‌آزمایی

استر خود، در این باره می گوید: "هر نویسنده‌ای در وسواس‌های فکری خود به دام می‌افتد. شما فکر می‌کنید که مطالب را انتخاب می‌کنید در حالی که این مطالب هستند که شما را انتخاب می‌کنند و وقتی وارد داستان می‌شوید، دیگر قادر به فرار از آن نخواهید بود. علاوه بر آن، نوشتن رمان یک کار علمی نیست. نویسنده پا در راهی تاریک می‌گذارد. از آن پس باید کورمال کورمال در آن پیش رود و برای آن که به هدف برسد، نوعی کشف‌ لازم است. این کشف با حذف و افزودن برخی مواردی که با تغییرات ذهنی به وجود می‌آیند به روند متعادلی می‌رسد که پایان نام دارد. تا وقتی که داستان به انجام نرسد این کشف و شهود ادامه دارد و دوباره و دوباره تکرار می‌شود.

با این وجود، هر بار که من رمان تازه‌ای را می‌نویسم به این نتیجه آگاهانه می‌رسم که کار روی کتابی بوده که قبلا نوشته شده است. مهم نیست که من چقدر از گذشته و خودم فرار کرده‌ام، چرا که من هرگز نمی‌توانم از آن بگریزم. اثر انگشت وسواس فکری من انتهای همه کارها دیده می‌شود."

کتاب «اوهام» بسیاری از مضامین قبلی و ایده‌های مشابه استر را دارد. این رمان توسط شخصی هویت پیدا می‌کند که از رمان قبلی او بیرون آمده است، فقط قالبی متفاوت با آن کتاب دارد.

دیوید زیمر، مردی است که برای زندگی‌اش مبارزه می‌کند و دنبال راهی است که در خاطره‌ها زنده بماند. او دوست فاگا در رمان «مون پالاس» بود و نیز شخصی است که آنا بلوم درباره او در کتاب «کشور آخرین‌ها» نوشته است.

تفاوت دیگری که در کتاب دیده می‌شود شاید مکان‌های خیالی است که تصویر‌سازی شده‌اند و در فیلم‌های هکتور یا کتاب‌های دیوید وجود دارند. مثل داستان‌های افسانه‌ای که در کتاب‌های قبلی او بودند. روایت‌های تو در تویی که حرف می‌زنند. در این کتاب، فیلم‌های هکتور بخش لازمی از روایت اصلی هستند.

 

شخصیت هکتور مان

هکتور مان یک آفرینش خالص است که 10-12 سال قبل در ذهن استر خلق شد، هنگامی که وی، به شخصیت مارچلو ماستوریانی در فیلم «طلاق به سبک ایتالیایی» توجه کرد که با آن کت و شلوار سپید و سبیل سیاه خوش‌تیپ به نظر می‌رسید.

اگر روزی قرار باشد نقش «‌مان» را کسی بازی کند، کسی بهتر از ماستوریانی نمی‌تواند چرا که وی بازیگری است که شیوه خاصی دارد و در عین حال بازی جدی و کمدی را با هم دارد، درست مثل کری گرانت که فقط مثل خودش است.

 

کتاب اوهام و سینما

استر خود در علاقه اش به فیلم و سینما می گوید:"فیلم‌ها همیشه از بزرگترین علاقه‌های قلبی من بوده‌اند. وقتی که حدود 20 سالم بود، به صورتی جدی به مدرسه فیلمسازی رفتم تا یک کارگردان شوم. ولی احساس کردم که شغل اشتباهی را در پیش گرفته‌ام. من منزوی بودم و می‌ترسیدم که جلوی دیگران حرف بزنم و به این نتیجه رسیدم که این علاقه را از همان جا کنار بگذارم. نکته طنز ماجرا اینجاست که وقتی شروع به نوشتن نوول‌هایم کردم، ناخواسته با دنیای فیلم ارتباط برقرار کردم. کارگردانان از من می‌خواستند که کتاب‌هایم را برای آنها به صورت فیلمنامه در بیاورم یا حتی فیلمنامه‌های اصل برای آنها بنویسم. اولین بار که این اتفاق افتاد زمانی بود که فیلیپ هاس اقتباسی از «موسیقی شانس» را بر پرده برد. پس از آن من با وین ونگ آشنا شدم که داستان «کریسمس اوگارنی» را برای فیلم می‌خواست، همکاری‌ای که منجر به کارهای بعدی شد و سال‌ها ادامه پیدا کرد و آنجا بود که من همه چیز را درباره فیلمسازی یاد گرفتم. بعد از آن بود که من نوشتم و کارگردانی کردم فیلم شخصی خودم را؛ «لولو بر پل»."

داستان‌نویسی و فیلمنامه‌نویسی دو فعالیت متفاوتند. در هر دو مورد نویسنده تلاش می کند تا یک داستان خلق کند اما ساختارها تفاوت دارند.

رمان‌های استر دارای دیالوگ‌های بسیار کمی هستند و این موضوع آنها را برای تبدیل به فیلم دشوار می‌کند. برای همین هنگام نوشتن فیلمنامه، شیوه متفاوتی از نوشتن را در پیش می‌گیرد. شخصیت‌ها را در ذهنش می سازد و کلماتی را در دهانشان می گذارد که از دهان یک آدم که گوشت و خون دارد، در می‌آید.

 

زمان نگارش کتاب

استر زمان نگارش کتاب، 50 ساله بوده است و به گفته ی خودش این سن، سنی است که موضوعات برای شما تغییر می‌کند. زمان در سراشیب عمر می‌افتد و ریاضی به شما می‌گوید که پا به سن گذاشته‌اید. بدن شروع به تحلیل رفتن می‌کند، بیماری‌ها و دردها به وجود می‌آیند یا شدت می‌گیرند و مردمی که تو دوستشان داری و آنها تو را دوست دارند شروع می‌کنند به مرُدن. در 50 سالگی بیشتر ما توسط ارواح تسخیر می‌شویم. آنها درون ما زندگی می‌کنند و ما زندگی می‌کنیم تا این که مرگ به سراغمان بیاید. یک آدم جوان نمی‌تواند اینها را درک کند. از آن چیزهاست که درکش نمی‌کنی مگر آن که تجربه‌اش کرده باشی. بالاتر از همه، چند نفر از افراد را می‌شناسید که بودن کنار آنها،‌ انگیزه عمر طولانی باشد؟ خیلی کم، بسیار بسیار کم. آنها رفته‌اند و این موضوع، نقشه جهانی درونی شما را تغییرات زیادی داده است.

 

خواننده و موضوع

فقدان و از دست دادن عزیزان، موضوع این کتاب است که مردم با آن ارتباط برقرار خواهند کرد. و این را نباید فراموش کرد که برای نویسنده، هیچ پاداشی بزرگتر از این نیست که مردم کارهایش را بخوانند.

 

زهره سمیعی - تبیان

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 6 مهر 1390  10:56 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ادبيات جهان

به بهانه چاپ «نماد گمشده» جدیدترین اثر دن براون

این جا چیزی گم شده است

این جا چیزی گم شده است

«نماد گمشده» ششمین کتاب دن براون نویسنده معروف راز داوینچی هم ترجمه شد تا سیر صعودی محبوبیت او در میان کتابخوان‌های ایرانی ادامه پیدا کند.

ماه گذشته ترجمه جدیدی از رمان «نماد گمشده» دن براون منتشر شد. این ترجمه از دو جهت اهمیت داشت؛ اول این که ترجمه حسن شهرابی بود که قبلا «راز داوینچی» را هم ترجمه کرده بود. دوم این که با این ترجمه، تعداد ترجمه‌های جدید رمان دن براون، در ایران به عدد شش رسید که نشان از محبوبیت این مترجم در میان کتابخوان‌های ایرانی دارد؛ رمان‌های دن براون سرشار است از اطلاعات و شواهد تاریخی،‌ مذهبی،‌ هنری و حتی علمی. رمان‌های او فارغ از جنبه‌های دیگر، یک کلاس درس کامل تاریخ غرب هستند. در عین حال اصلا زبان سخت و فاخر کتاب‌های تاریخی را ندارند و هر چیز در دل جذابیتی بزرگ به نام داستان پلیسی جلو می‌رود.

دن براون نویسنده امریکایی کتاب‌های ژانر پرهیجان است و پس از چاپ رمان پر فروش خود «راز داوینچی» که حرف و حدیث‌های بسیار در پی داشت، به شهرت جهانی دست یافت. کتاب‌های او به بیش از 40 زبان ترجمه شده و تا سال 2009 بیش از 80 میلیون نسخه از آن‌ها به فروش رفته است.

دن براون متولد 22 ژوئن 1964 در شهر اکستر از ایالت نیوهمپشایر است. او فارغ التحصیل مدرسه عالی فیلیپس اکستر است؛ جایی که پدرش هم در آن جا ریاضیات تدریس می‌کرد و تا سال 1997 مولف کتاب‌های آموزشی بود. والدین براون هر دو به عنوان نوازنده ارگ و آواز خوان گروه کر کلیسا هم فعالیت می‌کردند. براون هر یک شنبه با آن‌ها به کلیسا می‌رفت و این طوری براون در یک خانواده مذهبی رشد کرد. پس از فارغ‌التحصیل شدن از فیلیپس اکستر،‌ براون به دانشکده علوم انسانی امهرست رفت که بهترین دانشگاه آمریکا در این رشته است. در سال 1986 از امهرست فارغ التحصیل شد و بعد از دانشگاه مانند بسیاری از جوانان جویای نام هوای خوانندگی به سرش زد؛ کاری که هیچ گاه در آن موفق نبود. سال 1991 به ‌هالیوود رفت تا آهنگساز فیلم بشود. مدتی هم عضو آکادمی ملی ترانه سرایان شد و همین جا بود که با بلیث نیولون – مدیر بخش توسعه هنر آکادمی- آشنا شد؛ زنی که 12 سال از او بزرگ‌تر بود و در رشته مدیریت صنعتی تحصیل کرده بود. نیولون تا آن جا که توانست کمک کرد تا او یک خواننده درست و حسابی از آب درآید؛ از معرفی استودیو و نوازنده و تهیه کننده گرفته تا تبلیغات و اخبار انتشار آلبوم‌ها. هر چهار آلبوم براون با شکست مواجه شد اما او و بلیث در سال 1997 با هم ازدواج کردند.

 

نویسنده ای متولد می‌شود

بلیث که خیلی زود متوجه شد شوهرش خواننده بشو نیست، او را مجاب کرد تا ‌هالیوود را رها کند و با هم به خانه بازگشتند. دن براون در همان مدرسه‌ای که خود تحصیل کرده بود مشغول به تدریس انگلیسی شد تا این که روزی در کنار سواحل ‌هائیتی، کتاب «توطئه روز رستاخیز» سیدنی شلدون – رمان نویس معروف و برنده جایزه اسکار- را خواند و گفت من هم می‌توانم مثل این آقا بنویسم! این شد که رفت و کتاب «دژ دیجیتال» را نوشت که در آن بحث‌های پیچیده کدگذاری و سیستم‌های امنیتی سازمان‌های جاسوسی در قالب یک ماجرای بسیار جذاب بیان شده است؛ رمانی که بسیاری از هکرهای کامپیوتری از آن به عنوان تنها کتابی که خوانده‌اند نام می‌برند. بنا به اعلام شرکت سونی، ‌این کتاب رکورد پرفروش‌ترین کتاب الکترونیک را به دست آورد. پس از آن کتاب دیگری با همسرش نوشت به نام «187 مردی که باید از آن‌ها دوری کنید: راهنمایی برای زنانی که دچار شکست عشقی شدند» که یک کتاب طنز بود و آن را با نام مستعار دانیله براون منتشر کرد. در مقدمه کتاب درباره این خانم نوشته بود: «دانیله براون در نیوانگلند زندگی می‌کند. در مدرسه تدریس می‌کند، کتاب می‌نویسد و از مردان دوری می‌کند!»

 

سلام آقای لنگدان

پس از موفقیت این کتاب‌ها، بلیث آن قدر زیر گوشش خواند تا او را مجاب کرد که تدریس را رها کند و یک نویسنده تمام وقت شود. براون دو رمان پشت سر هم در سال‌های 2000 و2001 منتشر کرد با نام‌های «نقطه فریب» و «فرشتگان و شیاطین» که در دومی، ‌شخصیت اصلی داستانش، رابرت لنگدان، یک نمادشناس مذهبی، دیرین‌شناس متبحر،‌ استاد دانشگاه‌ هاروارد و عاشق معماهای تاریخ است. رابرت لنگدان مثل خود دن براون در 22 ژوئن 1964 در اکستر به دنیا آمده و در مدرسه عالی فیلیپس اکستر درس خوانده است. از همین جا بود که دن براون دیگر رابرت لنگدان را رها نکرد و تا کنون دو رمان دیگر با محوریت این استاد نمادشناس خبره نوشته است و در جایی هم اعلام کرده که 12 داستان دیگر با محوریت لنگدان در ذهن خود دارد، سه رمان نخست براون موفقیت کمی داشتند و تقریبا چیزی کمتر از 10 هزار نسخه از هر کدام به فروش رسید اما چهارمین رمان او غوغا کرد و در نخستین هفته عرضه‌اش به صدر فهرست پرفروش‌ترین‌های نیویورک تایمز رسید. «راز داوینچی» پرفروش‌ترین رمان انگلیسی قرن بیست و یکم شد. فروش فوق‌العاده 81 میلیون نسخه ای در سراسر جهان، نام براون را در فهرست تاثیرگذارترین چهره‌های سال 2005 قرار داد. همچنین تایمز در گزارشی اعلام کرد که درآمد براون از «راز داوینچی» 250 میلیون دلار بوده است.

داستان راز داوینچی با قتل رئیس موزه لوور آغاز می‌شود که قصد دارد پیام مهمی را از طریق تابلوی مونالیزای داوینچی به لنگدان برساند. راز داوینچی حول یک نظریه خاص درباره تاریخ مسیحیت است که می‌گوید حضرت عیسی ازدواج کرده و صاحب فرزند شده و نسل او تا به امروز ادامه پیدا کرده است. طبق این ادعا، کلیسای کاتولیک و واتیکان برای سال‌ها قصد پنهان کردن موضوع را داشته اند اما بزرگانی چون لئوناردو داوینچی، اسحاق نیوتن، ژاک کوکتو، ساندرو بوتیچلی و رئیس موزه لوور از آن اطلاع داشته اند.

 

دردسر‌های یک رمان

رمان‌های دن براون به ویژه راز داوینچی برای او دردسر زیادی به همراه داشتند تا جایی که پاپ فقید ژان پل دوم و مجمع کاردینال‌های کاتولیک، دن براون و کتابش را تکفیر کردند. نبرد تاریخی میان مسیحیت و یهودیت امروزه با ابزارهای جدیدی ادامه دارد و بعضی هنرمندان هم با هنر خود وارد میدان شده اند. به عنوان مثال مل گیبسون – که از مسیحیان تند رو و متعصب است- سال‌ها پیش با فیلم «مصائب مسیح» سر و صدای بسیاری به پا کرد و اینک دن براون هم متهم به حضور در جبهه مقابل شده است. علاوه بر دردسر‌هایی از این دست، او دوبار هم به اتهام سرقت ادبی در دادگاه حاضر شده. در آگوست 2005 لویس پر دو- نویسنده کتاب‌های «میراث داوینچی» و «دختر خدا» - و در آوریل 2006 مایکل بایژنت – نویسنده کتاب «خون مقدس، جام مقدس» - از بروان شکایت کردند که او راز داوینچی را از روی دست آن‌ها نوشته و ایده ازدواج عیسی مسیح را از آن‌ها دزدیده است. در هر دو مورد دادگاه او را تبرئه کرده است اما شاکیان براون باز هم دست بردار نبودند و دست به شایعه سازی زدند؛ مثلا گفتند که دن براون اصلا نویسنده نیست و رمان‌هایش را همسرش، بلیث برایش می‌نویسد! البته خود براون بارها اذعان داشته که همسرش در نوشتن کتاب‌ها کمکش می‌کند و از او به عنوان پژوهشگر ارشدش نام برده و گفته است که بلیث با زحمت، بسیاری از تحقیق‌ها، پژوهش‌ها و گرد‌آوری اطلاعات رمان‌هایش را انجام داده است.

 

شش سال برای یک رکورد

پاییز گذشته قسمت سوم سه گانه لنگدان، شش سال بعد از چاپ راز داوینچی با تیراژ 5 میلیون روانه بازار شد و همین زمان نشان می‌دهد که براون حسابی برای این کتابش زحمت کشیده. «نماد گمشده» یک رکورد شگفت‌انگیز دیگر را برای براون به ثبت رساند. بنا به اعلام انتشارات رندوم‌هاوس،‌ این کتاب در روز نخست عرضه در کتاب فروشی‌های آمریکا، کانادا و بریتانیا بیش از یک میلیون نسخه فروش کرده است. این یعنی براون علاوه بر رکورد پرفروش‌ترین کتاب، رکورد فروش یک کتاب در یک روز را هم داراست.

در نماد گمشده، رابرت لنگدان دوباره برخلاف میلش درگیر حل یک معمای باستانی می‌شود. سبک دن براون در این کتاب در واقع ترکیب بی‌همتایی از معماهای پیچیده، هیجان انگیز و ارتباط بین علوم قدیم و علوم جدید است. بر خلاف دو رمان قبلی که اتفاقات در اروپا رخ می‌داد و تمرکز بر روی نماد‌ها و سمبل‌های مذهبی کلیسای کاتولیک بود، این بار اتفاقات در پایتخت آمریکا می‌گذرد. براون برای جذابیت داستانی علاوه بر استفاده از محلی جدید، با وارد کردن یکی از فرقه‌ها و انتساب سیاستمداران برجسته به آن، داستانش را به سیاست هم آغشته است.

 

منبع: هفته نامه همشهری جوان/ شماره 268/‌ پرویز آریا

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 6 مهر 1390  10:56 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ادبيات جهان

جاناتان لتم و عشق به «فقدان»

جاناتان لتم و عشق به فقدان

« اگر ساعت من پنج و نیم را نشان بدهد و من در تمام مدت روز در همین خیال باشم و بعد بیایم پیش تو و ساعت تو با نیم ساعت اختلاف، ساعت پنج را نشان دهد و ما تمام طول روز را با نیم ساعت اختلاف پیش هم باشیم – مال تو که دو باشد، مال من دو و نیم است، مال تو که چهار و پانزده باشد، مال من چهار و چهل و پنج است – در نسبت با خودم من نیم ساعت در گذشته هستم و از آن همان قدر مطمئنم که از بودن خودم و فرض که ما با هم گپ بزنیم و بعد، در یک آن، همه جهان منفجر شود و یکهو همه چیز نیست و نابود شود و من و تو تنها بازماندگان جهان باشیم و هیچ نقطه ارجاع دیگری، هیچ مشاهده گر دیگری در کار نباشد و درست در این لحظه زمان برای من ساعت پنج و نیم باشد و برای تو ساعت چهار، به نظر تو این خودش یک جور سفر زمان نیست؟»

 

جاناتان لتم در یکی از رمان های درخشان خود « وقتی که زن پرید روی میز» ، از این وضعیت، تمثیلی برای ادبیات، فرهنگ و سیاست درست کرده، مساله اصلی کتاب مواجهه علم و هنر در بافت فضای سیاسی دهه 90 است.

فیلیپ انسان شناس پست مدرن ، کارکشته در مطالعات فرهنگ و رئیس دپارتمان پژوهش های بینارشته ای در کنار آلیس ، زنی قرار گرفته که متخصص فیزیک ذرات است. او و سایر همکارانش در محیط آزمایشگاه، موفق به ایجاد یک خلاء کامل، حفره ای تمام عیار در جهان شدند. آنها برای این حفره لفظ « فقدان» را به کار می برند ولی بعد از مدتی متوجه می شوند که خلاء لابراتوری آنها ، صاحب سلیقه است. هرچه تئوری می نویسند و محاسبه می کنند به جایی نمی رسند. «فقدان » نسبت به اشیایی که به سمت آن پرتاب می شود واکنش های متفاوتی از خود نشان می دهد. از انار و لامپ و جوراب خوشش می آمد و در عوض از کراوات و یخ خرد کن و خاگینه با تخم اردک متنفر است. چیزی نمی گذرد که آلیس متوجه می شود «فقدان » متخصص ها و فیزیکدان های خاصی را دوست دارد و فقط به آزمایش و مطالعات آنها روی خوش نشان می دهد. در ادامه فیلیپ به رقابت عاشقانه و نفسگیری با «فقدان» وارد می شود و هرچه پیش می رود، با مصائب و دردسرهای بیشتری روبه رو می شود.

نکته جالب توجه و شگفت رمان لتم در این است که فیلیپ در محیط آزمایشگاه با همان فرآیند و نگرشی روبه رو می شود که فرهنگ و سیاست را به تسخیر خود درآورده: چشم پوشی از ذهنیت خلاق و تکیه کردن به مسائل و جنبه هایی مثل هویت ، اقلیم ، جنسیت و پارادایم. پس از مدتی کوتاه، فیزیکدان ها برای نظریه مند کردن خلاء یا همان «فقدان » نامگذاری شده به انسان شناسی و نقد ادبی روی می آورند. طنز قضیه در این است که دانشگاه  از خلاء به منبع مالی تازه ای دست پیدا می کند و از قبل اجاره آن به دانشگاه های دیگر در اقصی نقاط جهان، به درآمد های خود اضافه می کند و از این طریق از امکان بورسیه بیشتری برای مطالعات بینارشته ای برخوردار می شود. آلیس به این توهم دچار می شود که «فقدان» شیفته او شده . چاره ای نیست به جز اینکه خودش را به سمت آن پرتاب کند. فیلیپ از تصمیم او باخبر می شود و مسوولان دانشگاه برای جلوگیری از فاجعه و دخالت فعالان سیاسی برای تعطیل کردن پروژه، 24 ساعته از «فقدان» مراقبت می کنند. به این ترتیب، رابطه دونفره، «فقدان» و فرد، از بین می رود و جای خود را به جهانی چند نفره می دهد. تحت لوای نسبیت، با کوهی از تفسیرها و خوانش ها و فرضیه ها ، «فقدان » را تلنبار می کنند. فیلیپ متوجه می شود که این دقیقا همان بلایی است که بر سر علاقه و تخصص شخصی او نیز آمده؛ سرکوبی و نظارت بر همه بحران های دو نفره و در عین حال تقدیم آن به تکثرها و جهان های چند نفره ای که حتی تاب تحمل «فقدان » لابراتوری را نیز ندارند. هیچ چیز گویی خطرناک تر از خلا میان دو ذهنیت نیست. برای غلبه بر این ترس، تا حد ممکن باید خوانش و تفسیر و نظریه تولید کرد.

 

از زاویه ای دیگر، رمان جاناتان لتم، به شکل یک کل واحد، استعاره ای هجو آمیز از نحوه ی رفتار با پدیده ای به نام رمان نیز هست؛ رفتاری که به جای یافتن ، ساختن و مواجهه با غیاب ها و فقدان ها، راه مدارا را بر می گزیند و با انبوهی از تحلیل ها و گفتارهای پر طول و تفصیل، مطیع و رام، منطق تفسیرهای بسیار و خوانش های متکثر را می پذیرد . آیا بین رمان و کنش خواندن رمان فاصله ای هست یا نه و آیا حقیقت این فاصله، نسبی است ؟ با اختلاف در دو ساعت مچی چه باید کرد؟

 

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 6 مهر 1390  10:57 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ادبيات جهان

ادبيات در قرن نوزدهم
ادبيات در قرن نوزدهم

فارس: يكي از ويژگي ادبيات قرن بيستم آن است كه ادبيات كمتر در خدمت جريان‌هاي سياسي و افكار حزبي خاص قرار گرفت و تقريبا از حالت متعهد خارج شد.

 

كاتوليك‌ها معتقدند قوانين خدا ثابت و تغييرناپذير است، اما پروتستان‌ها بر اين باورند كه همه‌چيز ثابت نيست بلكه در حال تغيير است، اين تنش بر ادبيات و نويسندگان هم تاثير گذاشت و بر اين اساس نويسندگان هم به دو دسته تقسيم شدند.

 

باروك از كساني است كه مقابل كلاسيسم ايستاد، چرا كه كلاسيسم بر ثابت‌بودن قوانين معتقد بود؛ پس ادبياتي كه كلاسيسم مي‌نويسد قوانين ثابتي دارد و چهار اتحاد زمان، مكان، تن (سبك) و كنشي را در كارهاي خود رعايت مي‌كردند، فلسفه كاتوليك‌ها قائل به از پيش تعيين شدن همه چيز بود و اعتقاد داشت انسان ابزاري بيش نيست و هيچ حقي ندارد و براساس اين انديشه كلاسيسم‌ها شكل‌هاي خود را درست كردند؛ باروك در قرن 17 شكست خورد، اما كلاسيسم در تمام قرن 17 و اواسط قرن 18 در فرانسه پيشروي مي‌كند. با انقلاب فرانسه، تغييراتي پيش مي‌آيد كه سبب به وجود آمدن رمانتيسم مي‌شود، رمانتيسم شكل‌ديگري از باروك است و رمانتيسم‌ها همان باروك‌ها هستند كه قوانين را به صورت ديگري اصلاح و بيان كردند.

 

رمانتيسم‌‌ها طرفدار انقلاب فرانسه بودند و قصد داشتند بين واقعيت و ايده‌آل اتحاد و رابطه برقرار كنند كه موفق به آن نشدند و عده‌اي از آنها سمبوليسم شده و واقعيت را كنار گذاشته و به ايده‌آل پناه مي‌برند و گروه ديگر هم رئاليسم ‌شده و ديگر به ايده‌آل‌ها كاري ندارند؛ شكل افراطي رئاليسم همان ناتوراليسم است؛ عده ديگر ادبيات را فقط براي خود ادبيات مي‌خواهند و ناتوراليسم‌ها همان كلاسيسم‌ها هستند چرا كه به فرم اهميت مي‌دهند. در قرن 20 مكتب سمبوليسم و پارناسيسم از قرن 19 باقي‌مانده خود را نشان مي‌دهد و در ادامه دادائيسم و سوررئاليسم و فلسفه پوچ‌گرايي را شاهديم كه يك مكتب نيست بلكه يك عقيده است.

 

باروك‌ها براي زيبايي‌نويسي به ادبيات يونان كاري نداشتند و عقيده داشتند به فرهنگ خودشان و مذهب مسيحيت رجوع كنند و قهرمان‌هاي آنها ديگر متعلق به يونان باستان نبودند، بلكه قهرمان‌هاي ملي خود فرانسه بودند و در ابتداي قرن 20 بازگشت به گذشته و يونان را شاهد هستيم و تيترهاي اثر آلبرت كامو نشان‌دهنده انديشه كلاسيك است.

 

در قرن 20 سمبوليسم و پارناسيسم آغاز مي‌شود و تا ابتداي قرن 21 وجود دارد، ابتداي قرن بيستم طي سال‌هاي 1900 الي 1914 با عصر طلايي آغاز مي‌شود و در سال 1914 با شروع جنگ جهاني اول عصر طلايي از بين مي‌رود كه اين جنگ تا سال 1918 به طول مي‌انجامد و سال‌هاي 1918 الي 1932 سال‌هاي ميان دو جنگ رخ مي‌دهد و از 1939 الي 1945 جنگ جهاني دوم تمام مي‌شود كه در اين فاصله آلبرت كامو و ژان پل سارتر را مشاهده مي‌كنيم و بين دو جنگ دادائيسم و كمي بعد از آن سوررئاليسم رخ مي‌دهد. به علت ثبات سياسي و اقتدار نظام جمهوري حاكم، پيشرفت در عرصه‌هاي اقتصادي، شكوفايي و نوآوري در زمينه‌هاي صنعتي و توسعه ابزارهاي ارتباط جمعي كه جملگي آينده‌اي اميدبخش و لذت بخش را نويد مي‌دادند باعث ناميده شدن اين دوره به عصر طلايي شد. در اين دوره «فرويد » و «نيچه‌» همه چيز را زير سوال مي‌برند و انسان در اينجا به خود مغرور مي‌شود كه همه چيز را مي‌دانم كه فرويد مي‌گويد: «تو از نيمي از وجود خود كه بخش ناخودآگاه است بي‌خبري پس چگونه ادعاي شناخت تمام دنيا را داري » كه كم‌كم فلسفه و انديشه‌هايش زير سوال مي‌رود و بعدها در سوررئاليسم‌ها از فرويد الهام مي‌گيرند. در رمان نويسي بايد از موريس بارس، آناتول فرانس و رومن رولان نام برد كه جملگي به واسطه حضور در عرصه فعاليت‌هاي سياسي مرتبط با نهضت‌هاي ايدئولوژيك زمان خود چهره‌هاي ماندگار و شاخص آن روزگار شناخته شدند. بارس از متفكران متكبر دوران خود به شمار مي‌آمد و اغلب آثار ادبي را در راستاي ترويج سنت‌هاي ملي و خانوادگي و نيز دفاع از ارزش‌هاي اخلاقي نگاشته است، يك نوع كلاسيك است كه در اصل ريشه در هويت دارد. آناتول فرانس از نمايندگان سوسياليستي عصر خود و نماينده چپي‌ها بود؛ آثار او به خصوص بعد از ظهور انقلاب 1917 روسيه به خاطر اهميت دادن به تعهد ايدئولوژيك و مسئله تعهد كم‌كم خود را نشان مي‌دهد اما پارناسين‌ها به هيچ وجه به مكتب تعهد كاري ندارند و هنر را فقط براي هنر مي‌خواهند. برجسته‌ترين چهره ادبيات اين دوره رومن رولان بود، او پيش از اينكه به نويسندگي روي آورد در دانشگاه سوربون تاريخ موسيقي تدريس مي‌كرد؛ اما مطالعات فراوانش در اين عرصه وي را به نگارش زندگي‌نامه شخصيت‌هاي بزرگ هنري سوق داد و بيوگرافي هنرمنداني چون ميكل آنژو تولستوي را به رشته تحرير درآورد. يكي از ويژگي ادبيات اين دوره آن است كه ادبيات كمتر در خدمت جريان‌هاي سياسي و افكار حزبي خاص قرار گرفت و تقريبا از حالت متعهد خارج مي‌شود و در قلمرو شعري با الهام گرفتن از شعر شاعران كهن و نيز شاعران سمبوليسم قرن 19، به جاي تفكر شاعرانه، شعري متفكرانه آفريد كه كمتر ماحصل طبع ذاتي و خودجوش بود؛ بلكه نتيجه ذهني نظام يافته و تربيت شده و ممارستي پيگير بود. با جنگ جهاني اول اين پرسش در ذهن نويسندگان ايجاد مي‌شود كه علت اين مشكلات در كشور چيست كه آنها ارزش‌هاي حاكم در اين كشور را مقصر مي‌دانند به همين دليل سعي مي‌كنند تمام ارزش‌هاي حاكم را زير سوال ببرند البته به شكل افراطي هم اين عمل رخ مي‌دهد.

 

تحريك كردن مخاطب يكي از ويژگي‌هاي اين دو سبك است و دادائيسم‌‌ها به صورت افراطي‌تر نزديك كردن مخاطب را پي‌مي‌گيرند؛ در واقع سوررئاليست‌ها شكل تلطيف يافته دادائيسم‌ها هستند، بنابراين زبان را هم زير سوال مي‌برند و قصد دارند زبان جديدي را به وجود آورند و دادائيسم‌ها سعي مي‌كنند براي نوشتن متن ادبي كاملا در ناخودآگاه قرار بگيرند مسئله‌اي كه ريشه‌‌هاي آن را نزد سوررئاليست‌ها خواهيم ديد كه به آن نوشتار اتوماتيك مي‌گويند؛ يعني هر چه كه به ذهن آمد بنويسند حتي كلمه دادا را هم به صورت تصادفي انتخاب كردند و اينها با تعقل پيش نمي‌روند و اين مكتب به دليل اينكه مانيفست نمي‌تواند ارائه دهد پايدار نمانده و بعد از مدتي رهبران اين گروه سعي مي‌كنند يك مانيفست ايجاد كنند به همين دليل سوررئاليسم شكل مي‌گيرد. دادائيسم‌ها تمام ارزش‌ها را زير سوال مي‌برد؛ يكي از ويژگي‌هاي آنها شك كردن به همه مسائل بود، دادا حتي به‌خودش هم شك كرد، البته اينان يك نگاه فلسفي دارند مانند كاري كه دكارت كرد، دكارت حضور خود را در جهان به اين صورت نشان مي‌داد كه اينان هم بر اين صورت مي‌خواهند حضور خود را نشان دهند.

 

علي عباسي

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 6 مهر 1390  10:57 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ادبيات جهان

گفت و گو با جویس کرول اوتس به بهانه انتشار رمان « دختر سیاه / دختر سفید»

اسطوره گوشمالی دادن
اسطوره گوشمالی دادن

این متن خلاصه ای از مصاحبه آندره ساچز با جویس کرول اوتس درباره رمان «دختر سیاه / دختر سفید» است که در نوامبر 2006 در مجله تایم چاپ شده است.

 

- آندره ساچز: دختر سیاه/ دختر سفید بر می گردد به سال 1960 . درست پس از جنگ ویتنام. مایلم بدانم چرا به این دوره زمانی علاقمند شدید؟

اوتس:جنگ ویتنام و پیامدهایش به دلایل زیادی با آمریکای کنونی همخوانی دارد، خصوصا در اختلاف بین لیبرال ها و محافظه کاران . از طرفی ادامه جنگ عراق در عصر حاضر و خاطرات تلخ جنگ ویتام در « دختر سیاه / دختر سفید» دلیلی دیگر بر این تقارن است. ولی رمان من اصولا داستان تغییر ناگهانی زندگی و همچنین احساسات بی دریغ یک دختر در قبال یک دختر دیگر است. این جوهر اصلی داستان « دختر سیاه / دختر سفید» است و ربطی به محتوای سیاسی آن ندارد.

 

- شخصیت های اصلی داستان شما دو دختر جوان سیاه و سفید پوست هستند که یکدیگر را نمی فهمند . آیا استفاده شما از این استعاره نژادی برای بیان موقعیت ایالات متحده است؟

گمان می کنم در داستان من این یک استعاره در حال دوام است. احتمالا سیاهان خیلی بیشتر از این عدم شناخت ها آگاه هستند. لیبرال ها با تمام تلاش خود گاهی این موضوع را نمی گیرند که یک سیاهپوست به لحاظ وجودی و انسانی و شرایط رشد در آمریکا اساسا متفاوت است. و این واقعیت که سیاهان هستند که به هیچ وجه تمایل به دوستی و قاطی شدن با ما را ندارند. به عنوان مثال «مینت سوئیفت» سال 1970 از دید یک شخص لیبرال آدم کاملا متفاوتی است و خود را در بین افراد سفید جا نمی دهد. دلبستگی او به اعضای خانواده و مذهبش نسبت به هم اتاقی اش «جنا» خیلی ملموس تر از حد تصور است؛ « جنا»یی که در خانواده بی دین بزرگ شده و فعالیت های اجتماعی را نوعی مذهب می داند. مینت در نوع خود بی نظیر، سرسخت و کله شق است.

 

- فکر نمی کنید چیزهای خاصی وجود دارد که باعث همدردی شما با مصائب سیاهپوستان می شود؟

بله این طور فکر می کنم . من در شمال ایالت نیویورک بزرگ شدم و در دبیرستان «لاکپورت » نیویورک که در آن زمان خارج از شهر بود درس می خواندم . در مدرسه ما تعداد زیادی از بچه های سیاهپوست که در منطقه پست لاکپورت زندگی می کردند مشغول تحصیل بودند. تپه ای بی در و پیکر در منطقه بیابانی نیویورک ، و همکلاسی های سیاهپوست من «آفریقایی های» آن موقع در میان خاک و خل می لولیدند و جمعیت سفید پوست در مرکز شهر زندگی می کردند. با نگاهی به گذشته و از دید یک کودک آدم های فقیری بودند، بعضی از آن ها حتی هوای مناسبی برای نفس کشیدن نداشتند .«مینت سوئیفت» از آن دیار آمده ، با ویژگی های خاص و تعصبات مسیحیت و حقیر شمردن عقاید دیگران از نگاه خودش.

 

- این چه شباهتی به دوران کودکی شما دارد؟

کودکی من در یک مزرعه کوچک نه چندان جالب در شمال بوفالو و جنوب لاکپورت و دریاچه انتاریو که کمربند برفی نیویورک شمالی نامیده می شد طی شده است. تلخی و نیشدار بودن رمان من بیشتر به خاطر تجربیات لاکپورت و خاطرات من از آن ایام است؛ برخورد بین سیاهپوست ها و سفید پوست ها ، وقایع اجتماعی پایین شهری ها و بالا شهری های آمریکا و مسائلی که بچه های این محلات پیش رو داشتند.

 

- داستان « دختر سیاه / دختر سفید» بر محور یک مرگ دور می زند. آیا این موضوع داستان شما را خیلی سیاه و تاریک نکرده است؟

در حقیقت بعضی از رمان های دیگر من هم متهم به تراژیک بودن شده اند که در آن یک مرگ یا یک خشونت از اهمیت بالا و برجسته ای برخوردار است. خب این گونه تم ها در آثار شکسپیر یا نویسندگان یونان باستان هم وجود دارد؛ این جانبداری و تمایلات اسطوره ای در روح انسان از نظر من بی انتهاست. مینت سوئیفت هم یک قربانی و هم نوعی گوشمالی است برای همه مفاهیم ، ظاهر پرستی و تعبیری از اصالت فردی ، و حال اینکه مینت در مورد مرگ خود از همه این فردگرایی ها و مصلحت اندیشی ها اجتناب می کند.

در پس زمینه داستان « دختر سیاه / دختر سفید» ما یک جانباخته دیگر را می شناسیم ، مرگ نگهبان سیاهپوست در انفجار شرکت شیمیایی داو آبشار نیاگارا و در سال هایی دورتر. پدر جنا هرگز به این مرگ ناخواسته و مسوولیتی که در این ماجرا داشت اعتراف نکرد، ماکس میده، وکیل دعاوی چپگرای رادیکال بین سال های 1960 و 1970.

درعین حال پدر و دختر ، هردو به خاطر درگیری در مرگ های اتفاق افتاده احساس گناه می کنند.

 

- شما فوق العاده پرکار هستید رمز کارتان در چیست ؟

نوشتن یک حالت کاملا هوشیارانه و هنری داستان گویی است که برای امثال ما بسیار طبیعی به نظر می رسد. هنگام نوشتن و بازنویسی های مکرر هیچ گاه احساس پرکاری نداشته ام. کاملا برعکس است. چیزی که هست چند ساعت بیشتر از نویسندگان دیگر کار می کنم و هنگامی که کتاب به آخر برسد ناخواسته تا مدتی دست از آن می کشم، با این که این موضوع آزارم می دهد. ( درواقع « دختر سیاه / دختر سفید»  را قبل از چاپ یکسال کنار گذاشتم . نوعی بی میلی و اکراه همراه با هراس در مورد دورنمای انتشار کتاب: آیا استقبال می شود.)

 

- آیا هنگام نویسندگی با مانع روبرو می شوید؟

بله، تقریبا هر روز. خصوصا در ابتدای هر پروژه وقتی که هنوز صدای اصلی جا نیافتاده است. در ابتدای « دختر سیاه / دختر سفید» که به ندرت یک صفحه کامل و مجزا محسوب می شود یک دوره یک ماهه طول کشید؛ لحن جنا، پیش گفتار، حتی با آن لحن رسمی و جمله های تشریفاتی ، که به نظرم لازم بود. همین طور فصل اول که بازبینی های متعددی را می طلبید. من نوشته هایم را ابتدا روی کاغذ می آوردم، و نه ماشین تحریر. گاهی نوشتن برایم مثل سنگ تراشی است، خصوصا از انواع ظریف و سوزنی اش. قبل از شروع هر کاری مثل تهیه و ساخت یک فیلم سینمایی باید آمادگی کامل داشته باشم، شروع قوی و حساب شده رمان ، مجموعه ای از یادداشت ها درباره سرفصل ها و فضا سازی صحنه ها ، و یک پایان قدرتمند برای فصل و پاراگراف انتهایی کتاب.

 

- شما در دانشگاه «پرینکتون» داستان نویسی تدریس می کنید. آیا اعتقاد دارید نویسندگی ادبی تعلیم دادنی است؟

آیا موسیقی تعلیم دادنی است؟ هنر؟ نویسندگی تا حدی قابل تعلیم است. دانشجویان وقتی وارد کارگاه ما می شوند از قبل نویسنده هستند. اساسا معلم های نویسندگی مثل ویرایشگرها عمل می کنند . گرچه من مدام درباره ایده ، تم ، نمونه های داستانی حرف می زنم اما بیشتر زمان من با دانشجویان نویسندگی در کلاس صرف ویرایش کارهایشان می شود. به علاوه مگر می شود کارهای شکسپیر یا امیلی دیکنسون را تعلیم داد. این یک نبوغ ذاتی و طبیعی است.

 

- آیا شما یک شخص سیاسی هستید؟

از نگاه سیاسی، حداقل از بیشتر جوانب یک لیبرال هستم. همین طور همه نویسندگانی که می شناسم ولی در نوشته هایم سیاسی نیستم. در «سیاهاب» رمان من حول یک تصادف رسواآمیز در چاپاکوید یک دور می زند. اتومبیل تد کندی موقع برگرداندن یک زن جوان به خانه اش که ظاهرا هم ازدواج نکرده اند واژگون می شود. این سوژه بیشتر اخلاقی است تا سیاسی. در « دختر سیاه / دختر سفید» هم گرچه با ماکس میده، یک آدم لیبرال رادیکال همدردی کرده ام یا به طور ضمنی در مورد عوارض جنگ ویتنام گفته ام ولی مطمئنا در مورد رفتار سیاسی او همدرد نبوده ام . در زندگی های ما ، معنویات، شخصیت  و وجود انسان ها با بوق و کرنای سیاسی بازی های روزمره متفاوت است.

در انتهای « دختر سیاه / دختر سفید» ماکس میلیان میده تا پایان عمرش در یک زندان امنیتی زندگی می کند و مینت سوئیفت ، گرچه از 15 سال قبل مرده ولی انگار وارد جسم هم اتاقی اش جنا شده، برای پیوستن دائمی به او و راهنمای یک زندگی معنوی ...

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 6 مهر 1390  10:57 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها