پاسخ به:ادبيات جهان
چهارشنبه 6 مهر 1390 10:57 PM

« اگر ساعت من پنج و نیم را نشان بدهد و من در تمام مدت روز در همین خیال باشم و بعد بیایم پیش تو و ساعت تو با نیم ساعت اختلاف، ساعت پنج را نشان دهد و ما تمام طول روز را با نیم ساعت اختلاف پیش هم باشیم – مال تو که دو باشد، مال من دو و نیم است، مال تو که چهار و پانزده باشد، مال من چهار و چهل و پنج است – در نسبت با خودم من نیم ساعت در گذشته هستم و از آن همان قدر مطمئنم که از بودن خودم و فرض که ما با هم گپ بزنیم و بعد، در یک آن، همه جهان منفجر شود و یکهو همه چیز نیست و نابود شود و من و تو تنها بازماندگان جهان باشیم و هیچ نقطه ارجاع دیگری، هیچ مشاهده گر دیگری در کار نباشد و درست در این لحظه زمان برای من ساعت پنج و نیم باشد و برای تو ساعت چهار، به نظر تو این خودش یک جور سفر زمان نیست؟»
جاناتان لتم در یکی از رمان های درخشان خود « وقتی که زن پرید روی میز» ، از این وضعیت، تمثیلی برای ادبیات، فرهنگ و سیاست درست کرده، مساله اصلی کتاب مواجهه علم و هنر در بافت فضای سیاسی دهه 90 است.
فیلیپ انسان شناس پست مدرن ، کارکشته در مطالعات فرهنگ و رئیس دپارتمان پژوهش های بینارشته ای در کنار آلیس ، زنی قرار گرفته که متخصص فیزیک ذرات است. او و سایر همکارانش در محیط آزمایشگاه، موفق به ایجاد یک خلاء کامل، حفره ای تمام عیار در جهان شدند. آنها برای این حفره لفظ « فقدان» را به کار می برند ولی بعد از مدتی متوجه می شوند که خلاء لابراتوری آنها ، صاحب سلیقه است. هرچه تئوری می نویسند و محاسبه می کنند به جایی نمی رسند. «فقدان » نسبت به اشیایی که به سمت آن پرتاب می شود واکنش های متفاوتی از خود نشان می دهد. از انار و لامپ و جوراب خوشش می آمد و در عوض از کراوات و یخ خرد کن و خاگینه با تخم اردک متنفر است. چیزی نمی گذرد که آلیس متوجه می شود «فقدان » متخصص ها و فیزیکدان های خاصی را دوست دارد و فقط به آزمایش و مطالعات آنها روی خوش نشان می دهد. در ادامه فیلیپ به رقابت عاشقانه و نفسگیری با «فقدان» وارد می شود و هرچه پیش می رود، با مصائب و دردسرهای بیشتری روبه رو می شود.
نکته جالب توجه و شگفت رمان لتم در این است که فیلیپ در محیط آزمایشگاه با همان فرآیند و نگرشی روبه رو می شود که فرهنگ و سیاست را به تسخیر خود درآورده: چشم پوشی از ذهنیت خلاق و تکیه کردن به مسائل و جنبه هایی مثل هویت ، اقلیم ، جنسیت و پارادایم. پس از مدتی کوتاه، فیزیکدان ها برای نظریه مند کردن خلاء یا همان «فقدان » نامگذاری شده به انسان شناسی و نقد ادبی روی می آورند. طنز قضیه در این است که دانشگاه از خلاء به منبع مالی تازه ای دست پیدا می کند و از قبل اجاره آن به دانشگاه های دیگر در اقصی نقاط جهان، به درآمد های خود اضافه می کند و از این طریق از امکان بورسیه بیشتری برای مطالعات بینارشته ای برخوردار می شود. آلیس به این توهم دچار می شود که «فقدان» شیفته او شده . چاره ای نیست به جز اینکه خودش را به سمت آن پرتاب کند. فیلیپ از تصمیم او باخبر می شود و مسوولان دانشگاه برای جلوگیری از فاجعه و دخالت فعالان سیاسی برای تعطیل کردن پروژه، 24 ساعته از «فقدان» مراقبت می کنند. به این ترتیب، رابطه دونفره، «فقدان» و فرد، از بین می رود و جای خود را به جهانی چند نفره می دهد. تحت لوای نسبیت، با کوهی از تفسیرها و خوانش ها و فرضیه ها ، «فقدان » را تلنبار می کنند. فیلیپ متوجه می شود که این دقیقا همان بلایی است که بر سر علاقه و تخصص شخصی او نیز آمده؛ سرکوبی و نظارت بر همه بحران های دو نفره و در عین حال تقدیم آن به تکثرها و جهان های چند نفره ای که حتی تاب تحمل «فقدان » لابراتوری را نیز ندارند. هیچ چیز گویی خطرناک تر از خلا میان دو ذهنیت نیست. برای غلبه بر این ترس، تا حد ممکن باید خوانش و تفسیر و نظریه تولید کرد.
از زاویه ای دیگر، رمان جاناتان لتم، به شکل یک کل واحد، استعاره ای هجو آمیز از نحوه ی رفتار با پدیده ای به نام رمان نیز هست؛ رفتاری که به جای یافتن ، ساختن و مواجهه با غیاب ها و فقدان ها، راه مدارا را بر می گزیند و با انبوهی از تحلیل ها و گفتارهای پر طول و تفصیل، مطیع و رام، منطق تفسیرهای بسیار و خوانش های متکثر را می پذیرد . آیا بین رمان و کنش خواندن رمان فاصله ای هست یا نه و آیا حقیقت این فاصله، نسبی است ؟ با اختلاف در دو ساعت مچی چه باید کرد؟
اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک
حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت