0

ادبيات جهان

 
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ادبيات جهان

بهترین‌های ادبی هندوستان را بشناسید

آکامی ادبی ساهاتیای هندوستان بهترین آثار ادبی 22 زبان رایج هندوستان را معرفی کرد.

بهترین های ادبی هندوستان را بشناسید

به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) به نقل از ایندیا پرس، سفرنامه ام. پی. ویرندراکومار به زبان مالایی همراه با آثار 21 چهره ادبی دیگر هندوستان جوایز سالانه آکادمی ادبی ساهیتیا را به نام خود کردند.

 

هر سال هیات داورانی متشکل از منتقدان خبره‌ در 22 زبان رسمی هندوستان برندگان جوایز ساهیتیا آکادمی را از بین هزاران اثر از نویسندگان و شاعران شبه جزیره هندوستان انتخاب می‌کنند.

 

ویراندراکومار وزیر سابق کار هندوستان، اکنون صاحب یکی از گروه‌های انتشاراتی این کشور است. این دومین باری است که یکی از آثار این نویسنده موفق به کسب جایزه ساهیتیا آکادمی می‌شود.

بهترین های ادبی هندوستان را بشناسید

برندگان جوایز ساهیتیا به شرح ذیل آمده‌اند:

 

شاعران:

اوروبیندو اوزیر (زبان بودو)، آرون سخردانده (زبان کنکانی)، گپی نارایان پرادهان (زبان نپالی)، ونیتا (زبان پنجابی)، مانگات بدل (زبان رجستانی)، میتیلا پراساد تریپاتی (زبان سانسکریت)، لکسمن دوبی (زبان سندی) و ش. ک. نظام (زبان اردو)

 

نویسندگان رمان:

بانی باسو (زبان بگالی)، استر دیوید (زبان انگلیسی)، دیرندرا مهتا (زبان گجراتی) و ام. بورکانیا (زبان مانیپوری)

 

 

نویسندگان داستان کوتاه:

مانوج (زبان دگری)، عدی پراکاش (زبان هندی)، نانجی نادان (زبان تامیل)

 

سفرنامه:

ام. پی. ویرندراکومار (زبان مالایی)

 

نقد:

کشادا ماهانتا (زبان آسامیس)، رحمت تاریکر (زبان کانادا)، باشر بشیر (زبان کشمیری) و آشک آر. کلکار (زبان مراتی)

 

بیوگرافی:

پاتانی پاتنایک (زبان اوریا)

 

نمایشنامه:

بگلا سورن (زبان سانتالی)

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 6 مهر 1390  8:07 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ادبيات جهان

قلبی که به امید آزادی می تپد

قلبی که به امید آزادی می تپد

همانطور که می دانید ماریو بارگاس یوسا، نویسنده سرشناس پرویی، یکصد و هفتمین برنده جایزه نوبل امسال( 2010) شد.

او در مراسمی که در آکادمی نوبل برگزار شد، طی سخنرانی نسبتا بلند خود از دوران کودکی، سال‌های حضورش در اروپا، علاقه‌اش به ادبیات فرانسه و ... صحبت کرد که پاره هایی از این سخنرانی را می آوریم .

 

- خواندن را در پنج سالگی آموختم و این مهم‌ترین اتفاقی است که در طول عمر برای من افتاده داده است. 70 سال از آن زمان می‌گذرد، اما دقیقا به یاد دارم که معجزه‌ تبدیل واژه‌های کتاب‌ به تصویر چگونه زندگی مرا پربار ساخت و مرز‌های زمان را شکست.

 

- قدرت خواندن کمک کرد تا دنیای ادبیات در دسترس یک پسر بچه قرار بگیرد. مادرم می‌گفت اولین چیز‌هایی که می‌نوشتم ادامه‌ داستان‌هایی بود که می‌خواندم؛ چون وقتی یک داستان تمام می‌شد، ناراحت می‌شدم و دوست داشتم آن‌طور که می‌خواستم پایان آن را بنویسم.

 

یوسا

- در طول چند دهه زندگی افرادی کنار من بوده‌اند که مرا تشویق کردند و هنگام تردید‌هایم، قوت قلب من بودند. از تمام آنها تشکر می‌کنم.

 

- گوستاو فلوبر به من آموخت که استعداد یک صبر طولانی و دیسپلین محکم است. ویلیام فاکنر با آن ساختار نگارش خود موضوعات داستان‌هایش را تقویت یا تضعیف می‌کرد. سروانتس، دیکنز، بالزاک، تولستوی و توماس من همه آموزگار من بودند.

 

- ژان پل سارتر که عقیده داشت رمان و نمایش‌نامه با زمان حال در آمیخته است می‌تواند مسیر تاریخ را عوض کند، آلبر کامو و جورج اورول که ادبیات بدون اخلاقیات را غیرانسانی می‌دانستند، همگی الهام‌بخش من بودند.

 

- اگر بخواهم در این‌جا از همه‌ نویسندگانی که چیزی از آنها آموخته‌ام نامی ببرم، سایه‌های آنها ما را به تاریکی فرو می‌برد. آنها قابل شمارش نیستند. آنها رازهای داستان‌نویسی را به من آموختند و مرا به‌سوی کشف اعماق انسانیت سوق دادند.

یوسا

- زمانی بود که تصور می‌کردم نویسندگی در کشور‌هایی مانند زادگاهم - پرو - یک تفریح خودباورانه است، اما انسان‌های بی‌سواد بی‌شمار، وجود بی‌عدالتی و بی‌توجهی به فرهنگ هیچ‌یک موجب دلسردی من نشدند و حتی در آن لحظات نیز که امرار‌ معاش از طریق نوشتن برای من مقدور نبود، این کار را ادامه می‌دادم. چون به کارم اعتقاد داشتم، چون لازمه‌ شکوفایی ادبیات، داشتن کشوری آزاد، مرفه و عدالت‌محور است.

 

 - بدون داستان و ادبیات داستانی، ما از اهمیت آزادی که لازمه‌ یک زندگی مناسب است کمتر آگاه خواهیم شد. دولتمردان خودکامه همواره نسبت به نویسندگان مستقل احساس ترس و نگرانی داشته‌اند، چراکه داستان به شهروندان کمک می‌کند تا کمتر فریب بخورند و دروغ‌ها را باور نکنند.

 

- ادبیات خوب، پلی میان انسان‌های مختلف است که فراتر از زبان، عقاید، عادت‌ها، سنت‌ها و قضاوت‌ها ما را با یکدیگر متحد می‌کند.

 

- در بچگی آرزو داشتم روزی به پاریس بروم، چون عقیده داشتم تنفس هوایی که بالزاک و مارسل پروست در آن نفس کشیده‌اند، مرا به‌سوی یک نویسنده‌ واقعی شدن سوق می‌دهد. اگر از پرو خارج نمی‌شدم، حداکثر یک ستون‌نویس روزنامه بودم.

 

- واقعیت است که من وام‌دار فرانسه و ادبیات فرانسه هستم که درس‌های فراموش‌نشدنی به من دادند. من در دورانی در فرانسه زندگی کردم که سارتر و کامو در قید حیات بودند و فیلم‌های برگمن در آنجا نمایش می‌یافتند.

 

- آثار بورخس، اوکتاویو پاز، مارکز، رولفو و فوئنتس داستان‌نویسی در زبان اسپانیولی را متحول کرد و به لطف آنها اروپا و جهان دریافتند که آمریکای لاتین فقط شورش و ناآرامی نیست، بلکه گونه‌های هنری و ایده‌های ناب و فانتزی‌های ادبی در آجا در جریان است.

 

- در هیچ یک از نقاط اروپا و آمریکا که زندگی کرده‌ام، احساس تنهایی و غربت نداشته‌ام؛ پاریس، لندن، بارسلونا، مادرید، برلین، واشنگتن و نیویورک همه‌جا احساس کرده‌ام در خانه و زادگاهم هستم. هرچند پرو همیشه در قلب من جا دارد، جایی‌که در آنجا زاده شده و بزرگ شده‌ام.

 

این نویسنده سرشناس پرویی درحالی برنده نوبل ادبیات ‌2010 معرفی شد که گمانه‌زنی محافل ادبی در جهان حاکی از شانس بالای «هاروکی موراکامی» ژاپنی و «کورمک مک‌کارتی» آمریکایی بود.

یوسا که جوایز ادبی سروانتس و دن ‌کیشوت در کارنامه افتخارات‌اش به چشم می‌خورد، حدود دو دهه به‌عنوان یکی از کاندیداهای این جایزه پرافتخار مطرح بود. وی یکی از ستون‌نویسان روزنامه‌ معروف «ال پاس» اسپانیا است که از سال گذشته در دانشگاه پرینستون آمریکا تدریس می‌کند.

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 6 مهر 1390  8:08 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ادبيات جهان

بهترين کتاب‌هاي داستاني سال 2010

بهترين کتاب هاي داستاني سال 2010

پشت جلد رمان «بازيکن يک» نوشته داگلاس کاپلند، فرهنگ لغت کوچکي از واژگان و عبارات من‌درآوردي مدرن آمده که به راحتي مي‌شد عبارت «پارادوکس قابل درک نبودن تفکر کاپلند» را هم در آن جاي داد، معني اين عبارت اين است: احساس روزافزون تباهي در آدم‌هاي کتاب‌خواني که متوجه مي‌شوند آدم‌هايي که برايشان اهميت داشتند و محترم بودند مدام نظراتي درمورد ادبيات بيان مي‌کنند که با نظرات آنها در تضاد هستند.

هرچه بيشتر در دنياي روزنامه‌نگاري فعاليت کني بيشتر متوجه اين مسئله عجيب مي‌شوي که نويسندگاني که خيلي دوست داري و تحسين مي‌کني سلايق ادبي کاملا متضادي با سلايق تو دارند. مثلا خيلي سخت است که ببيني بسياري آخرين اثر کاپلند را دوست ندارند، رمان داستان چند آدم معاصر است که در فرودگاه گير افتاده‌اند و زندگي خود را در زمينه بحث داغ قيمت نفت و برف و بوراني سَمي تعريف مي‌کنند، داستاني بسيار کاپلندي که طرفدارانش را شيفته مي‌کند، اما اگر با او آشنا نباشيد از آن متنفر مي‌شويد.

نقدي خواندم در مورد «آزادي» نوشته جاناتان فرانزن و منتقد درخواست يک هفته فرصت کرده بود تا از آسمان به زمين بيايد و درباره کتاب بيشتر توضيح دهد! من اين داستان را، تمام 570 صفحه آن را خواندم، داستان چند آمريکايي آزادي‌خواه بداخلاق و خودخواه. و مثل ديگر خوانندگان منتظر بودم تا ذره‌اي براي والتر و پتي برگلاند و فرزندانشان اهميتي قايل شوم، اما نشد که نشد. به نظرم اصلا ارزش 9 سال صبر از زمان «اصلاحات» رمان درخشان قبلي فرانزن را نداشت.

حرف صبر و انتظار شد، برنده بوکر امسال که با تمام وجود منتظرش بودم مرا سرخورده نکرد؛ «مسئله فلينکلر» يازدهمين رمان هوارد جيکابسن که شيرين و بامزه است. رمان تحليلي تاثيرگذار و طعنه‌آميز از مردانگي، دوستي و رنج است، رمان کوتاهي که گرما و شوخ‌طبعي را همزمان دارد.

در فهرست نامزدهاي جايزه بوکر رمان‌هاي به يادماندني ديگري به چشم مي‌خورد، اگر «طوطي و اليور در آمريکا» نوشته پيتر کري که به درستي تحسين شد و دو رمان که نمي‌شود ناديده‌اشان گرفت يعني «بيوه باردار» نوشته مارتين ايميس و «خورشيدي» نوشته ايان مک‌ايوانز را کنار بگذاريم، «آواز بلند» نوشته اندرو لوي چيز ديگري است. اين رمان داستان پرتنش آخرين روزهاي برده‌داري براساس اعترافات خانم جولي است، او که پير شده به روزهاي گذشته مي‌نگرد. خانم جولي شخصيتي دوست‌داشتني نيست اما فراموش کردنش دشوار است و القاي لحن خصمانه و شرورانه او دستاورد بزرگي براي نويسنده است.

هفتمين رمان اما دونو به نام «اتاق» هم تجربه‌اي تاثيرگذار است. هرچند رمان با تاثير از داستان واقعي اليزابت فريتزل نوشته شده است اما موفق مي‌شود به هدفش برسد و ترس از مکان هر مادر و فرزند معمولي را به تصوير بکشد. جک پنج ساله به همراه مادرش در سلولي کوچک و مبله زندگي مي‌کند، آدم‌ربا «رفيق جک» است که شب‌ها ترس حضورش مادر را به لرزه درمي‌آورد. فرار آنها در آخر داستان و روبرو شدن جک با دنيا در دست هر نويسنده بي‌استعدادي به فاجعه بدل مي شد اما آنچه دونو خلق کرده در ذهن مي‌ماند.

اگر فهرست جايزه بوکر مي‌توانست يک نامزد ديگر را هم بپذيرد با علاقه تمام رمان درخشان «از قلم افتادگي» نوشته باربارا کينگ‌سالور و برنده جايزه «اورنج» (جايزه ويژه نويسندگان زن انگليسي‌زبان) را به «در اتاقي غريب» نوشته ديمن گالگو ترجيح مي‌دادم. و البته رمان محبوب امسالم که با شخصيتي به نام «سرژ» و کودکي در خطر غرق شدن آغاز مي‌شود؛ «دست درازي» نوشته رز ترمين است.

و اصلا هم به فکر «سي» نوشته تام مکارتي و نامزد جايزه بوکر نمي افتادم. رماني که «تجربي» خوانده و با «اوليس» جيمز جويس مقايسه شد، اثري که شيوه روايي‌اش با اغلب داستان‌هاي پرفروش در بيشتر فرهنگ‌ها و کشورها در تضاد است. شيوه‌اي متفاوت با آنچه مکارتي «اومانيسم احساساتي» مي‌خواند و درمورد آن گفته است: «اگر آن را به خاک نزنيد چند نفر را ناراحت خواهيد کرد.» بله!

چرا از رمان خارق العاده‌ هلن دانمور به نام «خيانت» در فهرست نامزدها خبري نبود؟ اين اثر که دنباله‌اي بر «حکومت نظامي» رمان سال 2001 اين نويسنده است ترس و پارانويا شهروندان روسيه دوران استالين را به خوبي توصيف مي‌کند. دانمور در اين رمان امور تصورنشدني را به شکلي غريب واقعي جلوه مي‌دهد.

دانمور هم از قديمي‌هاي دنياي ادبيات است، اما به دو جوان هم اشاره کنم، نيل بومان با اولين رمانش يعني «باکسر، بيتل»، ترکيبي از رمان جنايي و علمي تخيلي نشان مي‌دهد از بلاغت زبان آگاه و طنازي هم بلد است. «سنگ در رانش زمين» رمان درگيرکننده نوشته ماريا باربال هم شروعي اميدوارکننده است.

و در خاتمه چرا «هزار پاييز جيکوب دوزوئت» نوشته ديويد ميچل برنده تمامي جوايز بريتانيا نشد؟ اين رمان که داستانش در يک اداره پست در ژاپن سال 1799 مي‌گذرد به خوبي نشان مي‌دهد نويسنده در اوج دوران کاري خود است. ميچل براي نوشتن اين اثر چهار سال صرف تحقيق درمورد ژاپن قرن هجدهم کرد. به‌شکي که خودش گفته براي نوشتن يک جمله ممکن بوده نصف روز وقت بگذارد. او به ريزترين جزئيات زندگي در آن زمان توجه کرده است، مثلا اينکه آيا مردها براي تراشيدن ريش از خميرريش استفاده مي‌کردند يا خير. رمان 480 صفحه‌اي «جيکوب دوزوئت» بهترين رمان سال است و ميچل بهترين نويسنده دهه.

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 6 مهر 1390  8:08 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ادبيات جهان

مشهورترين پدران و پسران نويسنده جهان به انتخاب کتابخانه ملي لندن

نسل به نسل نويسنده بودن

نسل به نسل نويسنده بودن

پدران و پسران نويسنده در جريان داستان‌نويسي جهان هيچ‌گاه کم نبودند، انگار اديب بودن به نوعي موروثي است. کتابخانه ملي لندن به تازگي ليستي از موفق‌ترين پدران و پسران نويسنده مشهور در جهان را انتخاب و معرفي کرده است

.

 

1- خانواده وواگ

خانواده وواگ در تاريخ ادبيات انگليس نقش پررنگي دارند. آرتور وواگ پدر اين خانواده نويسنده، منتقد و ناشر مشهوري بود. او نقد ادبي به شکل امروزي را در روزنامه‌هايي همچون «ديلي‌تلگراف» آغاز کرد. مرگ او در سال 1943 را در انگليس فقدان بزرگي براي نقد ادبي دانستند. آرتور وواگ و پسرانش از سوي کتابخانه ملي لندن عنوان خانواده پرافتخار را به دست آوردند. آلک وواگ با رمان «جزيره خورشيد» تبديل به يکي از محبوب‌ترين‌هاي رمان‌نويسي انگلستان شد و برادرش «اويلن وواگ» با رمان امتحان دشوار گيلبرت پينفولد به شهرت رسيد. نويسندگي در واقع شغل خانوادگي وواگ‌ها شد.

2- کينگزلي ايميس و مارتين ايميس

ايميس پدر کارنامه درخشاني دارد. کتاب «عاقبت کار» او به عنوان يکي از ماندگارترين رمان‌هاي قرن از سوي مجله تايم انتخاب شده. نگاه تلخ و طنزآميز او در اين رمان تصويري منحصر به فرد از سالخوردگي ارائه کرده است. کينگزلي ايميس و مارتين ايميس روي هم رفته بيش از 20 رمان نوشته‌اند. مارتين ايميس که اين روزها به عنوان يکي از صاحب‌نظرترين منتقدان انگليسي شهرت دارد، معتقد است دليل نويسنده ‌شدنش بيش از هر چيز پدرش بود. او مي‌گويد وقتي بعدازظهرهاي خانه‌تان پر از گپ و گفت‌هاي پدرتان و آدمي مثل ولاديمير ناباکف باشد، نويسنده شدن کار دشواري نيست. کتاب «استالين مخوف» مارتين ايميس را يکي از عجيب‌ترين تصاويري مي‌دانند که تا امروز از استالين ارائه شده است. رمان «کاغذپاره‌هاي ريچل» او به عنوان يکي از بهترين رمان‌هاي ‌دهه 70 انگليس مشهور شد و فيلمي هم بر اساس آن ساخته شد.

3- استفن کينگ و جو هيل

جو هيل نام مستعار «جوزف کينگ» پسر بزرگ نويسنده مشهور امريکايي «استفن کينگ» است. جو هيل از سال 1997 مي‌نويسد و به عنوان يکي از مشهورترين روزنامه‌نگاران امريکايي چند جايزه هم گرفته بود، اما هميشه مي‌ترسيد که زير سايه پدرش هيچ وقت ديده نشود، براي همين هم کارش را با نام مستعار شروع کرد. با اين حال هويت اصلي او چندي پيش برملا شد؛ وقتي او به آرزويش رسيد و تبديل به يک نويسنده مستقل شد. اين روزها شبکه تلويزيوني فاکس و اسپيلبرگ مشغول ساخت فيلمي از روي رمان «لاک و کليد» او هستند.

4- الکساندر دوماي پدر و الکساندر دوماي پسر

الکساندر دوماي پدر لقب «سلطان پاريس» را براي هميشه از آن خود کرد. «کنت مونت کريستو»، «سه تفنگدار» و «بيست سال بعد» او هنوز هم در شمار پرفروش‌ترين‌هاي جهان جاي دارند. نمايشنامه «دن ژوان مارانيا يا سقوط فرشته» او عنوان يکي از پراجراترين نمايش‌هاي جهان را به خود اختصاص داده است. پس از مرگ او نيز 15 نمايشنامه ديگر از او منتشر شد. الکساندر دوماي پسر اما همچون پدرش از آغاز کار موفق نبود. او با نوشتن رمان «ماجراهاي چهار زن و يک طوطي» به شهرت رسيد و بعدها رمان «مادام کامليا» او را هم‌رديف پدرش کرد.

5- اچ‌ ‌جي‌ ولز و آنتوني وست

اچ‌ جي ولز را در کنار ژول ورن پدر رمان‌هاي علمي-تخيلي مي‌دانند. او با رمان‌هايي همچون «ماشين زمان»، «انسان شبيه خدايان» و «جنگ دنياها» شهرت يافت. آنتوني وست حاصل رابطه اچ‌ جي ولز و ربه‌کا وست نويسنده بود که بعدها هم با فاميل مادر نويسنده‌اش به نويسندگي پرداخت. آنتوني وست به عنوان يکي از مشهورترين و معتبرترين نسخه‌شناسان شکسپير و ادبيات قديم شهرت دارد و در کنار همه اينها يکي از بهترين زندگينامه‌ها را درباره پدرش نوشته است.

6- مورديکاي ريچلر و پنج نويسنده ديگر

مورديکاي ريچلر نويسنده کانادايي يکي از مشهورترين نويسندگان ادبيات کودک است که به نويسنده‌اي که کتاب‌هايش به تيراژ بالايي مي‌رسند شهرت يافته است. در خانواده ريچلرها، دانيل ريچلر، اِما ريچلر، جاکوب ريچلر، نوح ريچلر و مارتا ريچلر همگي از نويسندگان پرفروش کانادا محسوب مي‌شوند. کتاب خواهر ديوانه اِما ريچلر تا امروز سه بار دستمايه اقتباس سينمايي و تلويزيوني شده است.

7- ويليام اف باکلي و کريستوفر باکلي

ويليام ‌اف‌ باکلي در سال 2008 درگذشت. او يکي از مشهورترين زندگينامه‌نويسان امريکايي محسوب مي‌شود. زندگينامه الويس پريسلي به قلم او يکي از پرفروش‌ترين‌ها بود. کريستوفر باکلي هم يکي از نويسندگان محبوب است که کتاب «فلورانس عربستان» او مدت‌ها در ليست پرفروش‌ترين‌ها بود.

8- چارلز ديکنزها

چارلز ديکنز آنقدر مشهور است که احتمالاً نبايد زياد معرفي‌اش کرد اما چارلز ديکنز جونيور هرگز به جايگاه پدرش دست نيافت. او کارهاي ماندگاري در زمينه پژوهش روي آثار پدرش انجام داد.

9- جان آپدايک و ديويد آپدايک

سه‌گانه خرگوش جان آپدايک پدر به عنوان پنجمين رمان برتر نيم‌قرن اخير امريکا انتخاب شده است. آپدايک پدر به عنوان يکي از اثرگذارترين نويسندگان امريکايي چند سال اخير انتخاب شده بود و مرگش را فيليپ راث ضايعه بزرگ ادبيات امريکا خواند. ديويد آپدايک هم راه پدر را ادامه داد. او داستان‌هاي کوتاه بسياري را در مجلاتي همچون «نيويورکر» منتشر کرد.

10- جان اشتاين بک و جان اشتاين بک چهارم

جان اشتاين بک پدر يکي از مشهورترين نويسندگان امريکايي است که جايزه نوبل ادبي سال 1962 را به دست آورد و بارها نامزد جايزه پوليتزر شد. از مشهورترين رمان‌هاي او مي‌توان به موش‌ها و آدم‌ها و خوشه‌هاي خشم اشاره کرد. توماس و جان چهارم هر دو پسران او هم قدم در راه پدر گذاشتند. توماس چندين نمايشنامه نوشت و جان اشتاين بک چهارم که در جنگ ويتنام هم حاضر بود بعدها خاطراتش را از اين حضور نوشت که به شدت تاثيرگذار بود.

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 6 مهر 1390  8:08 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ادبيات جهان

گفت‌وگو با سردار ازکان نويسنده رمان «رز گمشده»

بين شرق و غرب پل زده‌ام

بين شرق و غرب پل زده‌ام

«رز گمشده» اولين رمان سردار ازکان، تاکنون در45 کشور به 36 زبان ترجمه شده است. رز گمشده درباره خوديابي انسان است، درباره به هم بافتن فرهنگ‌ها، فلسفه‌ها و اعتقادات گوناگون با زندگي مدرن کنوني و نقش پل بين غرب و شرق را ايفا مي‌کند. با دنبال کردن ديانا، قهرمان زن کتاب، خواننده سفري را آغاز مي‌کند که از اساطير يونان تا يونس امره، شاعر صوفي، از ويليام بليک تا سقراط، از عرفان شرق تا شازده کوچولو، از مادر مريم تا نصرالدين هوجا، از زندگي مدرن تا متافيزيک، از دنياي واقعي تا عالم خيال و از سانفرانسيسکو تا استانبول پيش مي‌رود.

رمان مشهور رز گمشده با ترجمه بهروز ديجوريان چندي است که از سوي نشر آموت روانه بازار کتاب شده و به همين بهانه گفت‌وگوي نشريه ترکيه‌اي زمان امروز با سردار ازکان را پيش روي شما مي‌گشاييم.

سردار ازکان در رمانش به ويژگي‌هاي مشترک انسان‌ها بيشتر از تفاوت‌هايشان اهميت مي‌دهد. او در حالي که تفاوت‌هاي ميان مردم فرهنگ‌هاي مختلف را مي‌پذيرد، معتقد است که هنوز هم شباهت‌هاي ما به عنوان انسان، بيشتر از تفاوت‌هايمان اهميت دارد.

وقتي داشتيد رز گمشده را مي‌نوشتيد، درگير چه احساس‌هايي بوديد و کدام حس راهنماي اصلي نوشتن اين کتاب بود؟

از وقتي بچه بودم داشتم سعي مي‌کردم تا معناي زندگي، مردم، محيط پيرامونم، خودم و همه چيز را درک کنم. بعضي وقت‌ها با پرسيدن سوال‌هاي خاص، مي‌خواستم به اين درک برسم. اما اکثر ما انسان‌ها دست از پرسيدن برمي‌داريم، زيرا فکر مي‌کنيم که هيچ جوابي براي سوال‌هايمان وجود ندارد. من به پرسيدن سوال‌هايم ادامه دادم و بالاخره‌داستاني که به اعتقاد خودم بامعنا بود، شکل گرفت و پديد آمد. فکر مي‌کنم، اين داستان، بامعني بود.

مانند اکثر انسان‌ها‌ از احساس‌هاي زيبايي که نمي‌توانستم با کسي درباره‌شان صحبت کنم رنج مي‌بردم. در نتيجه، مي‌خواستم داستاني پرمعنا و متشکل از اين احساس‌ها را با ديگران در ميان بگذارم. از طرف ديگر، از وقتي که خيلي کوچک بودم تا اکنون «شازده کوچولو» کتاب مورد علاقه‌ام بوده است. بعد از سال‌ها‌ دوباره آن را خواندم و ديدم که کاملا تغييرش داده‌اند. اين کتاب هميشه مرا به فکر واداشته است. مي‌توانم بگويم که شازده کوچولو الهام‌بخش من بوده.

وقتي اولين بار کتابتان منتشر شد، خيلي مورد استقبال قرار گرفت و سريع به فروش رفت. پس چرا انتشار چاپ دوم آن اينقدر طول کشيد؟

وقتي اولين بار در ترکيه منتشر شد، خوانندگاني که کتاب را خواندند، عاشقانه با کتاب ارتباط برقرار کردند. به هرحال، تيراژ اولش خيلي کم بود. با صراحت مي‌توانم بگويم که خوانندگان کشورها و فرهنگ‌هاي ديگر، قبل از خوانندگان ترکيه، رز گمشده را کشف کردند. البته، به نظرم اين امري طبيعي است. زيرا زمان مي‌برد که يک کتاب بخواهد در ميان تمام آثار چاپ شده در کشور کشف شود. بعد از اين که خوانندگان سراسر دنيا، رز گمشده را کشف کردند، خوانندگان ترک هم فورا شروع کردند به جستجوي آن.

از اين که کتابتان با کتاب‌هايي مانند شازده کوچولو، جاناتان مرغ دريايي و کيمياگر مقايسه مي‌شود، چه احساسي داريد؟

منتقدان کتاب و رسانه‌هاي دنيا دائم دارند رز گمشده را با اين کتاب‌ها مقايسه مي‌کنند. در اين باره 2 نظر دارم. يکي اين که هر سه کتاب، روي بعد جهاني بيش از بعد منطقه‌اي و محلي متمرکز هستند. اينها کتاب‌هايي هستند که با وجود اختلاف‌هاي فرهنگي مردم دنيا، به طور يکسان با آنها ارتباط برقرار کرده‌اند. دوم اين که به عنوان يک رمان، اين سه کتاب خيلي ساده هستند، اما مفاهيم عميقي در بين سطرهايشان جاخوش کرده است. آنها کتاب‌هايي استعاري هستند که داراي لايه‌هاي معنايي‌اند. خبرنگاري مي‌گفت که چنين داستاني هر 10 سال يکبار خلق مي‌شود و رز گمشده، کتاب اين دهه است.

خوانندگان ادبيات ترکيه به مولفه‌هاي فرهنگ فولکلوريک و صوفيانه و نويسندگاني مانند يونس امره و نصرالدين هوجا اهميت مي‌دهند. فکر مي‌کنيد کدام گروه بيشتر تحت تاثير رمان‌تان قرار مي‌گيرند؟ درباره خوانندگان سراسر دنيا چه نظري داريد؟

من به خواننده‌ فقط به عنوان يک خواننده نگاه مي‌کنم، نه به عنوان فردي که اهل ترکيه يا يک کشور ديگري است، اما وقتي داستانم به خواننده منتقل مي‌شود، مي‌خواهم ميراث فرهنگي‌مان را با تلفيق آن با يک سبک غربي‌ براي ديگران مطرح کنم. اين کار به من فرصت مي‌دهد تا درباره مفاهيم و معيارهاي بسيار متفاوت ميراث فرهنگي ترکيه با خوانندگان کشورهاي مختلف صحبت کنم. از اين موضوع خيلي خوشحالم. ايميل‌هاي زيادي از سراسر دنيا دريافت مي‌کنم. خواننده‌اي از برزيل مي‌گفت که داستان يونس امره را بارها خوانده و گريه کرده است. اين موضوع با ارزش نيست؟

وقتي داشتيد کارتان را شروع مي‌کرديد، تصميم داشتيد که براي جلب نظر جهاني، از عناصر محلي و منطقه‌اي استفاده کنيد؟

هنگام نوشتن اين کتاب، اين طور نبود که بگويم «بايد از اين سبک يا آن سبک استفاده کنم». در نهايت‌ فکر مي‌کنم هرکسي که از اين فرهنگ غني بهره مي‌برد، مي‌خواهد آن را با ديگران شريک شود. بعلاوه، من ديدگاه آکادميکي درباره سبک نداشتم. فقط سعي کردم داستاني را که در ذهنم شکل گرفته بود، مجسم کنم و آن را روي کاغذ بياورم.

چرا موفقيت کتابتان را مديون ترجمه آن به زبان‌هاي متعدد مي‌دانيد و محبوبيتش را مخصوصا به خوانندگان خارجي نسبت مي‌دهيد؟

وقتي داشتم رز گمشده را مي‌نوشتم، مي‌دانستم که فراتر از مرزهاي ترکيه مي‌رود و يک داستان بين‌المللي مي‌شود. اما صادقانه بگويم، باتوجه به شناختي که از شرايط دشوار دنياي نشر داشتم، انتظار چنين موفقيتي را نداشتم. رز گمشده تاکنون به 36 زبان ترجمه شده و همچنان دارد اين عدد بزرگ‌تر مي‌شود. پيش‌بيني مي‌شود که به 50 برسد. البته، اصلا فکر نمي‌کردم که در مدت کوتاهي، چنين جغرافياي وسيعي را در بر بگيرد. اگر نويسنده‌اي چنين چيزي را پيش‌بيني کند و انتظار داشته باشد، مردم او را خيالباف مي‌نامند. غافل از اين که کار نويسنده خيالبافي است. از طرف ديگر، فکر نمي‌کنم موفقيتي که داريم در موردش صحبت مي‌کنيم به موفقيت نويسنده نياز داشته باشد.

موضوع و محتواي رمان‌تان خيلي به فيلمنامه نزديک است. اگر به شما پيشنهاد شود که از روي رمان‌تان فيلم ساخته شود، به اين پيشنهاد توجه مي‌کنيد؟

تاکنون چنين پيشنهادي نداشته‌ام اما اگر اين کار به دست افراد ‌ خيلي ماهر و توانمند انجام شود، ممکن است قبول کنم. به عنوان مثال، در‌ هاليوود کارگردان‌هاي خيلي خوبي هستند، اما فقط تعداد کمي ـ چيزي حدود يک درصد ـ از کتاب‌هاي معروف، به فيلم‌هاي خوب تبديل شده‌اند. اگر کسي باشد که بتواند با نهايت توجه‌ از کتابم فيلم تهيه کند، در اين صورت مي‌توانم اجازه دهم که فيلم رزگمشده ساخته شود. درغير اين صورت، هيچ برنامه‌اي براي اين کار ندارم زيرا با ساخت فيلم‌هاي ضعيف از روي کتاب‌هاي خوب، نويسنده‌ها سرخورده مي‌شوند.

رز گمشده به شکل فوق‌العاده خاص و دقيقي در ترکيه به چاپ رسيد. از اين بابت خوشحال بوديد؟

شکر خدا رز گمشده در بيش از 45 کشور منتشر شده است. در همه کشورها، معتبرترين ناشران، اقدام به چاپش کرده‌اند. بي‌شک، کيفيت و اعتبار ناشر بر اعتبار کتاب هم تاثير مي‌گذارد. مسلما برايم خيلي خوشايند بود که کتابم با همان کيفيت چاپش در ترکيه و حتي بهتر از آن چاپ مي‌شد. البته، مهم‌ترين اصل، خود داستان است. پوست پرتقال‌ خوب است اما پرتقال را به خاطر ميوه درون پوستش مي‌خريم.

 

فکر مي‌کنم که يک انسانم

سردار ازکان نامي آشنا در ادبيات ايران نيست، چرا که اولين کتاب اين نويسنده به نام «رز گمشده» بتازگي در ايران ترجمه شده است، اما جالب اين‌که او بعد از اورهان پاموک و ياشار کمال، سومين رمان‌نويس ترک محسوب مي‌شود که کتاب‌هايش به بيشترين تعداد زبان‌هاي دنيا ترجمه شده است. کتابي که چندين هفته پياپي عنوان پرفروش‌ترين رمان خارجي در کشورهاي مختلف جهان را از آن خود کرده است.

از آنجا‌ که سردار ازکان به يک اندازه از درونمايه غربي و شرقي در آثارش استفاده مي‌کند، در مصاحبه‌اي، وقتي از او مي‌پرسند «شما يک نويسنده شرقي هستيد که درباره غرب مي‌نويسيد يا يک نويسنده غربي که درباره شرق مي‌نويسيد؟» ازکان در پاسخ، اولويت را به جهانشمولي انسان و ويژگي‌هاي مشترکمان مي‌دهد: «خب، فکر مي‌کنم که يک انسانم.»

سردار ازکان در رمانش به ويژگي‌هاي مشترک انسان‌ها بيشتر از تفاوت‌هايشان اهميت مي‌دهد. او در حالي که تفاوت‌هاي ميان مردم فرهنگ‌هاي مختلف را مي‌پذيرد، معتقد است که هنوز هم شباهت‌هاي ما به عنوان انسان، بيشتر از تفاوت‌هايمان اهميت دارد. ازکان که طي دوره تحصيلات دانشگاهي‌اش، مدت 4 سال در آمريکا زندگي کرده است، مي‌گويد اين ايده‌ها و عقايدش زماني شکل گرفتند که او داشت در فرهنگي کاملا متفاوت از فرهنگ خودش زندگي مي‌کرد. در حقيقت رز گمشده داستان فرد خارجي‌اي را روايت مي‌کند که به استانبول مي‌آيد تا دنبال خواهر دوقلويش بگردد.

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 6 مهر 1390  10:47 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ادبيات جهان

به انتخاب تايم : ده رماني که يک دهه را ساختند

اين نويسندگان اعجاب‌انگيز

سال 2010 پايان يک دهه است، پايان دهه‌اي که سينماي جهان و ادبيات در آن قالب جديدي گرفتند، ترس‌ها و دلهره‌هاي متفاوتي به ميان آمد، مقوله خيانت در روابط اجتماعي و زندگي روزمره و زناشويي تبديل به تم محبوب کارگردان‌هاي سينما شد و ادبيات هم چهره‌هاي تازه‌اي را به خود ديد؛ نويسندگاني که مي‌توان آنها را غول‌هاي ادبي نيم قرن پيش‌رو دانست، رمان‌هايي منتشر شدند که هراس‌هاي آدمي را در عصر حاضر به بهترين شکل ممکن ترسيم کردند. در پايان دهه اول قرن حاضر اين رمان‌ها ديده شدند و جوايز معتبر جهاني را از آن خود کردند. مجله تايم 10 رماني را که تاثير آنها در يک دهه گذشته غيرقابل انکار بود انتخاب کرده است؛ 10 رماني که خواندن‌شان سويه تازه‌اي از زندگي را پيش روي ما مي‌گذارد.

 

ايشي گورو

ايشي گورو راوي لحظه‌هاي هراس

هرگز ترکم مکن(2005)

«هرگز ترکم مکن» نوشته کازئو ايشي گورو رمان تکان‌دهنده‌اي است آکنده از احساس شکنندگي انسان معاصر، درباره «کلون‌ها» يا همان انسان‌هاي شبيه‌سازي‌شده که از زاويه ديد شخصيتي به نام کتي اچ نقل مي‌شود. ايشي‌گورو نامزد جايزه بوکر، در اين اثر داستان عشق، از دست‌رفتگي و حقايق زندگي را روايت مي‌کند. بر اساس اين کتاب فيلمي ساخته شده با همين نام و با کارگرداني «مارک رمانک» که از ژانويه 2011 بر پرده سينما نمايش داده مي‌شود. اين رمان نامزد جايزه بوکر، جايزه آرتور سي کلارک و همچنين نامزد جايزه انجمن ملي منتقدان کتاب امريکا شد.

 

سوزانا کلارک

سوزانا کلارک راوي دلقک‌هاي غمگين

جاناتان استرنج و آقاي نورل (2004)

سوزانا کلارک سال‌هاست که مي‌نويسد، اما رمان «جاناتان استرنج و آقاي نورل» او را تبديل به يکي از محبوب‌ترين نويسندگان دهه اخير کرد. رمان او در کمتر از دو سال به 15 زبان دنيا ترجمه شد. قصه غريب سوزانا کلارک را دلقک‌ها روايت مي‌کنند. يک شعبده‌باز ونيزي خواب مي‌بيند که در وسط شهر ونيز مشغول دعوا و بحث با توريست‌هاست. کمي بعد ماجرا را دو شعبده‌باز ديگر پيش مي‌برند، رقابت اين دو و دعواهايشان ماجرا را پيش مي‌برد. داستان او پر از شخصيت‌هاي عجيب و غريب است اما اين شعبده‌بازها هم خوشحال نيستند. داستان سوزانا کلارک را بايد داستان انسان غمگين امروز دانست.

 

جاناتان فرانزن

جادوي جاناتان فرانزن

تصحيحات (2001)

جاناتان فرانزن لقب تنها نويسنده زنده‌اي را که در يک دهه اخير روي مجله تايم رفت به خودش اختصاص داده و رمان تازه‌اش «آزادي» هم مهم‌ترين اتفاق ادبي سال 2010 شده است و هنوز بسياري از منتقدان از شگفتي خواندنش بيرون نيامده‌اند. اما اين اولين باري نيست که جاناتان فرانزن به اين ميزان از محبوبيت دست پيدا مي‌کند. سال 2005 با رمان تصحيحات نامش بر سر زبان‌ها افتاد. جاناتان فرانزن در اين رمان، داستان زندگي خانواده‌اي امريکايي را روايت مي‌کند؛ خانواده لامبرت در ايالت خيالي سنت جود. در اين قصه کم‌کم به جزييات روابط و زندگي اعضاي اين خانواده پرداخته و پيچيدگي‌هاي رواني آنها را از خلال موقعيت‌هايي که در آن قرار مي‌گيرند، براي خواننده روشن مي‌کند. چيپ شخصيتي باهوش، دوست‌داشتني اما حواس‌پرت است. دنيس در بانک کار مي‌کند و هر آنچه خانواده از او انتظار دارد، انجام مي‌دهد. اما نمي‌داند چرا آنها او را دوست ندارند، هيچ کدام از شخصيت‌هاي او در حال حاضر احساس خوشبختي نمي‌کنند اما همگي به آينده‌شان اميدوار هستند.

 

جونز دياز

سرگذشت اسکار وايو (2007)

جونو دياز نويسنده «سرگذشت اسکار وايو» انگار قرار بود هميشه نويسنده باشد، اولين کتابش «غرق‌شده»را در 11 سالگي نوشت و جايزه‌هايي را هم از آن خودش کرد. جونو دياز سال 2007 دوباره درخشيد. او رماني نوشت با نام «سرگذشت اسکار وايو». جونو دياز اهل جمهوري دومينيکن است و در اين داستان سرگذشت سه خانواده در دوران حکومت تروخيو- ديکتاتور اين کشور- را روايت مي‌کند. جونو دياز ساکن امريکاست و در اين سال‌ها بيشتر به خاطر داستان‌هاي علمي - تخيلي‌اش زبانزد شده، اما سال 2007 با اين رمان مشهور شد و جايزه پوليتزر آن سال را هم به دست آورد.

 

ادوارد پي جونز

دنياي کشف‌شده (2003)

ادوارد پي جونز در دنياي کشف‌شده داستان غريبي را روايت مي‌کند. قهرمان اصلي داستان او يک برده‌دار در ايالت ويرجينيا است. داستان در سال 1885 مي‌گذرد، هنري تاونزن قهرمان داستان است و از دل اين داستان روايتي متفاوت و گاه حتي آکنده با طنزي تلخ روايت مي‌شود. رمان نخست ادوارد پي جونز به نام «گمشده در شهر» نامزد دريافت جايزه ملي کتاب امريکا شد، اما انتشار دنياي شناخته شده به عنوان رمان دوم جونز او را تبديل به يکي از نام‌آوران اين دهه کرد.

 

هري‌پاتر و محفل ققنوس (2003)

هري‌پاتر شايد سال‌ها بعد به عنوان مهم‌ترين اتفاق يک قرن از آن ياد شود. در بسياري از نظر‌سنجي‌ها اين جلد از داستان‌هاي هري‌پاتر به عنوان شگفت‌انگيزترين داستان از مجموعه هري‌پاتر انتخاب شده است. لرد ورموت بازمي‌گردد و هري‌پاتر 2 در پنجمين سال حضورش در هاگووارد با دردسرهاي تازه‌اي روبه‌رو مي‌شود.

 

تاوان (2002)

تاوان يکي از مشهورترين رمان‌هاي ايان مک کيوئين است، البته اين رمان را بايد در کنار سه جلد ديگر از رمان‌هاي اين نويسنده صاحب نام ديد. ايان مک کيوئين رمان‌نويس و فيلمنامه‌نويس مشهور انگليسي پيش از اين با نوشتن رمان «آمستردام» تبديل به يکي از چهره‌هاي شاخص ادبيات در پايان دهه 90 شد. تاوان داستاني است که در دل جنگ جهاني دوم مي‌گذرد؛ ماجرايي غم‌انگيز که از يک سوءتفاهم پديد مي‌آيد و زندگي آدم‌هايي را که ممکن بود در کنار يکديگر خوشبخت شوند، تباه مي‌کند. او دو رمان به نام‌هاي «شنبه» در سال 2005 و «در ساحل چسيل» در سال 2007 را منتشر کرد که اين دو رمان هم بسيار مورد استقبال قرار گرفتند. آخرين رمان او «خورشيدي» که به توصيف تغييرات آب و هوايي در قالبي طنزآميز و هجوگونه مي‌پردازد هم جوايز بسياري را از آن خود کرد. اين کتاب داستان يک فيزيکدان است که با بردن حدود 50 جايزه، زندگي شخصي و شغلي‌اش رو به انحطاط رفته و او سعي مي‌کند با جلب کردن توجه مسؤولان دولتي به گرماي زمين بخشي از اعتبارش را به دست آورد.

 

زندگي شاداب (2008)

رابرت دونيرو معتقد است در عصر حاضر هيچ نويسنده‌اي نمي‌تواند مانند ريچارد پرايس داستان‌هاي پليسي خلق کند. ريچارد پرايس اين روزها يکي از محبوب‌ترين‌ها براي کارگردانان و تهيه‌کنندگان هاليوود است. رمان زندگي شاداب او به مدت 9 ماه در ليست پرفروش‌ترين‌هاي روزنامه نيويورک‌تايمز دوام آورد. داستان زندگي شاداب در کنار ساحل منهتن مي‌گذرد. در يکي از شب‌هاي مهتابي صاحب يکي از کافه‌هاي لوکس کنار ساحل به ضرب گلوله دو سياهپوست از پا درمي‌آيد، اما ماجراي اين قتل لحظه به لحظه پيچيده‌تر مي‌شود.

 

سرانجام به پايان رسيديم (2007)

جاشوا فريس را مجله نيويورکر به عنوان يکي از ماندگارترين‌هاي نويسندگان زير 40 سال انتخاب کرد. سرانجام به پايان رسيديم اولين رمان جاشوا فريس بود؛ داستاني که در دفتر يک گروه تبليغاتي در قلب شيکاگو مي‌گذرد، داستاني که لحظه به لحظه به اضطراب خواننده‌اش اضافه مي‌کند و نويسنده يکي از تلخ‌ترين پايان‌هاي ممکن را در اين داستان ترسيم مي‌کند.

 

خدايان امريکايي (2001)

نيل گيمن نويسنده غريبي است. او با قصه‌هاي خون‌آشامي‌اش شهرتي بي‌اندازه پيدا کرده است. وي در سال 2002 برنده جايزه‌هاي هوگو و نبولا و در سال 2001 برنده جايزه برام استوکر شده‌ است.

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 6 مهر 1390  10:49 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ادبيات جهان

نوای کلمات به رهبری موراکامی

موراکامی

چندی پیش «ساندی تایمز» هاروکی موراکامی را موفق‌ترین و تاثیرگذارترین نویسنده امروز دنیا معرفی کرد اما اگر یکی از کتاب‌های موراکامی را در دست گرفته باشید متوجه این نکته می‌شوید که چندان نیازی به اعلام این موضوع توسط روزنامه ساندی تایمز نبود. این نویسنده ژاپنی همانطور که در یادداشتی که در نیویورک تایمز اشاره کرده با کلمات موسیقی بس دلنشین می‌سازد چون هم راز کلمات را می‌داند و هم نت‌های موسیقی را. داستان‌های «موراکامی» به 40 زبان دنیا ترجمه شده و در اغلب کشورها از آثارش استقبال خوبی به عمل آمده است. کتاب‌های او مانند موسیقی، زبانی جهانی دارند که مخاطب را سرشار از لذت می‌کند.

هاروکی موراکامی در سال 1949 در کیوتو، پایتخت باستانی ژاپن به دنیا آمد. پدر بزرگش یک روحانی بودایی بود و پدر و مادرش دبیر ادبیات ژاپنی بوده‌اند اما خود وی به ادبیات خارجی روی آورد. موراکامی در دانشگاه توکیو در رشته ادبیات انگلیسی درس خوانده است. وی اهل ورزش، شنا و موسیقی نیز هست. تسلطش به ورزش و موسیقی درجای‌جای آثارش نیز مشهود است. هاروکی موراکامی ترجمه حدود 20 رمان از آثار مدرن آمریکا را نیز انجام داده است. به دلیل ترجمه آثار سلینجر، برخی بر این عقیده‌اند که آثار موراکامی تحت تاثیر سلینجر و همینگوی نیز بوده است.

این نویسنده ژاپنی با کلمات موسیقی بس دلنشین می‌سازد چون هم راز کلمات را می‌داند و هم نت‌های موسیقی را.
نوای کلمات به رهبری موراکامی

او یادداشتش را در روزنامه نیویورک تایمز اینگونه آغاز می‌کند: هیچ وقت تصمیم نداشتم یک رمان نویس بشوم، حداقل تا زمانی که 29 سالم شد.

از زمانی که بچه کوچکی بودم زیاد کتا ب می‌خواندم و در دنیای رمان‌ها غرق می‌شدم، اگر بگویم که هیچ وقت دلم نمی‌خواست که بنویسم دروغ گفته ام اما هیچ وقت فکر نمی‌کردم که استعداد نوشتن داستان را داشته باشم. زمانی که نوجوان بودم نویسندگانی مثل داستایوسکی، کافکا و بالزاک را دوست داشتم اما هیچ وقت تصور نمی‌کردم که کارهایم با آثاری که آنها جا گذاشتند مقایسه بشود. در سنین پایین آرزوی نویسنده شدن را کنار گذاشتم. کتاب خواندن را به عنوان یک تفریح ادامه می‌دادم و تصمیم گرفتم برای امرار معاشم کاری دست و پا کنم.

به صورت حرفه‌ای به موسیقی روی آوردم. سخت کار می‌کردم، پولم را پس انداز می‌کردم. مبلغ زیادی از دوستان و آشنایان قرض کردم و بعد از اینکه دانشگاه را ترک کردم یک باشگاه جاز کوچک در توکیو باز کردم. چند غذای ساده سرو می‌کردیم. نوازندگان جوان در آخر هفته‌ها برنامه اجرا می‌کردند. هفت سال به همین منوال بود. چرا؟ به یک علت ساده: این کار به من این امکان را می‌داد که صبح تا شب به جاز گوش کنم.

اولین مواجهه من با جاز در سال 1964 بود، وقتی که 15 سالم بود. آرت بلاکی و جاز مسنجرز در ژانویه آن سال اجرا داشتند و من بلیت کنسرت را به عنوان هدیه تولدم گرفته بودم. این اولین باری بود که من واقعاً به جاز گوش می‌دادم و این اجرا من را دگرگون کرد. گروه موسیقی عالی بود و من مطمئنم آنها یکی از بهترین‌ها در تاریخ موسیقی بودند. هیچ وقت چنین موسیقی جالبی را نشنیده بودم و دیوانه‌اش شدم.

سال 2006 با دانیلو پرز پیانیست و جازیست پانامایی شام می‌خوردیم. این داستان را برای او نیز تعریف کردم، او موبایل را از جیبش بیرون آورد و از من پرسید آیا دوست دارم با واین (یکی از ستاره‌های اجرا) صحبت کنم؟ مشخص است که دلم می‌خواست، او با واین شورتر در فلوریدا تماس گرفت و تلفن را به من داد. اول از همه به او گفتم که هیچ وقت اجرایی به آن خوبی نشنیده بودم و بعد از آن هم نشنیدم.

زندگی خیلی چیز عجیب و غریبی است. هیچ وقت نمی‌دانی چه اتفاقی پیش می‌آید. من 42 سال بعد نویسنده رمان شدم و با واین شورتر با موبایل صحبت کردم. هیچ وقت تصورش را هم نمی‌کردم.

وقتی 29 سالم شد، یکدفعه حس کردم که دلم می‌خواهد رمان بنویسم حس کردم که می‌توانم. البته نمی‌توانستم چیزی در حد داستایوسکی یا بالزاک بنویسم اما به خودم گفتم اهمیتی ندارد. من یک غول ادبی نمی‌شوم. هنوز هیچ ایده‌ای در مورد اینکه چه چیز بنویسم یا چطور بنویسم نداشتم. هیچ تجربه‌ای هم نداشتم و هیچ روش آماده‌ای هم در دسترسم نبود.

کسی را هم نداشتم که به من یاد بدهد که چه کار کنم یا حتی دوستی که در مورد ادبیات با او صحبت کنم. تنها فکری که می‌کردم این بود که چقدر عالی می‌شود اگر بتوانم مثل نواختن یک ساز بنویسم.وقتی بچه بودم، پیانو می‌زدم و می‌توانستم آهنگ‌های ساده را از روی نت بخوانم اما آنقدر تکنیک نمی‌دانستم که یک موزیسین حرفه‌ای بشوم. گرچه موسیقی خودم را در پس ذهنم همیشه در جریان می‌دانستم. می‌خواستم بفهمم که می‌شود این موسیقی را به نوشتار تبدیل کنم؟ این گونه شد که روش خودم را آغاز کردم.

چه در موسیقی، چه در داستان اساسی ترین قسمت ریتم است. یک نویسنده باید ریتم خوب، طبیعی و مشخصی در نوع نوشتارش داشته باشد وگرنه دیگر کسی کارهای او را نمی‌خواند.اهمیت ریتم را من از موسیقی و مخصوصا جاز یاد گرفتم. «ملودی» یا آهنگ در درجه بعدی اهمیت قرار دارد. در ادبیات « آهنگ» به معنای چینش کلمات برای تنظیم ریتم است. اگر کلمات ریتم را به درستی بسازند چیز دیگری نمی‌ماند. بعد از آن هارمونی است- صداهای ذهنی درونی که از کلمات حمایت می‌کنند. بعد از آن قسمتی است که من بیشتر از بقیه دوستش دارم: بداهه گویی آزاد. از کانال‌های مشخصی داستان بی‌محابا از درون نویسنده تراوش می‌کند. مر حله پایانی یا شاید مهم ترین قسمت اوجی است که شما با تمام شدن یک اثر حس می‌کنید- در مورد پایان «اجرا» و حسی که از رسیدن به یک مکان پرمعنا و جدید دارید. اگر همه چیز خوب پیش برود این حس تعالی را با خوانندگان (مخاطبان) خود تقسیم می‌کنید. این یک اوج گیری بی‌نظیر است که شما به هیچ طریق دیگری به آن نمی‌رسید.

در عمل من هر چیزی که در مورد نوشتن می‌دانم از موسیقی یاد گرفته‌ام. ممکن است به نظر متناقض بیاید اما اگر من اینقدر غرق در موسیقی نمی‌شدم و در موردش حساسیت به خرج نمی‌دادم هیچ وقت یک رمان‌نویس نمی‌شدم. حتی الان، 30 سال بعد، من راهکارهای زیادی برای نوشتن از موسیقی خوب یاد می‌گیرم. روش من بسیار زیاد تحت تاثیر ریف‌های بی‌قید چارلی پارکر و نثر روان اسکات فیتزجرالد است و من هم چنان به تکرار نو به نو در موسیقی مایلز دیویس به عنوان یک الگوی ادبی نگاه می‌کنم.

پیانیست سبک جاز تلانیوس مانک همیشه جز موزیسین‌های محبوب من بوده است. یک بار از او پرسیدند که چطور او صداهای به خصوصی را از پیانو در می‌آورد. او به پیانو اشاره کرد و گفت: «هیچ نت جدیدی نمی‌تواند وجود داشته باشد. وقتی شما به صفحه کلید پیانو نگاه می‌کنید همه نت‌ها آنجا وجود دارد اما اگر شما قصد داشته باشید که یک نت خاص را بزنید صدایش متفاوت خواهد بود. شما باید نت را کاملا آگاهانه انتخاب کنید!»

خیلی وقت‌ها که می‌خواهم بنویسم این کلمات را به خاطر می‌آورم و با خودم فکر می‌کنم « درست است. هیچ کلمه جدیدی در کار نیست. کار ما دادن معنای جدید و یک نت هم ساز مخصوص به کلمات معمولی است.» این ایده من را همیشه خاطر جمع می‌کند و این به این معناست که همیشه پهنه‌های وسیع و ناشناخته در جلوی روی ماست، سرزمین‌های حاصلخیزی که برای ما گذاشته شده تا در آن زراعت کنیم.

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 6 مهر 1390  10:49 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ادبيات جهان

ادبیاتِ تنها

ادبیاتِ تنها

در این که ادبیات چیست بحثی نداریم. سخن در این است که ادبیات چرا مورد بی مهری اصحاب قدرت و نخبگان فکری قرار می‏گیرد؟ چه عواملی می تواند باعث خلق این تنافر میان سیاست، قدرت و ادبیات گردد؟

دلیل های زیادی را می‏توان برشمرد

. اما پیش از بیان و شرح این عوامل، باید این نکته را یاد آور شد که برخورد نخبگان و اهل سیاست با ادبیات در

هر اقلیمی

فرق می‏کند؛ چرا که ادبیات نماد مهم فرهنگ است و هر کشور و جامعه ای فرهنگ خود را دارد. مردم هر جامعه به یک سر اصول و ارزش‏هایی باورمند اند که مردم کشور دیگر ممکن است به آن ارزش ها اعتقاد نداشته باشند. بر این اساس باید هر ارزشی در چارچوب فرهنگ همان جامعه بررسی گردد.

افغانستان به عنوان کشوری که دارای پیشینه‏ی تاریخی بزرگی می باشد، فرهنگ خاص خود را دارد.

زبان و ادبیات یکی از نماد های فرهنگی کشور ما را تشکیل می‏دهد. هویت فرهنگی ما به وسیله‏ی همین نماد ها مشخص می شود. زیرا ادبیات خود "زبان" است و "زبان" نشانه‏ی بیرونی شخصیت فکری و فرهنگی جامعه محسوب می‏گردد. "ارتباطات" که عامل تعیین کننده در جهان امروز به شمار می‏رود به وسیله‏ی زبان به وجود می‏آید همچنان که تاریخ، سیاست و اقتصاد نیز رشد خود را مدیون "زبان" می‏باشد. باتوجه به این مسأله و کار کرد های مهم زبان، می‏توان اذعان کرد که ادبیات همه چیز جامعه می‏باشد. اگر جامعه ای بخواهد مسیر رشد و تکامل خود را بپیماید باید از رهگذر ادبیات و زبان عبور نماید. شاهد تاریخی این موضوع را می‏توان زبان انگلیسی دانست. این زبان رسمیت بین المللی دارد. تمام کشورها داد و ستد شان را از این طریق انجام می‏ دهند. تمام اجناس و کالا ها با برچسب این زبان شناخته می‏شوند. اندیشمندان بزرگ، کتاب های خود را با همین زبان نوشته اند و یا آثار شان به همین زبان ترجمه شده اند. در حقیقت این زبان، زبان رابط محسوب می‏ شود؛ به گونه ای که جهان را بهم متصل می‏سازد. ادبیات هم که زبان است، این نقش را با خود دارد.

اگر جامعه ای بخواهد مسیر رشد و تکامل خود را بپیماید باید از رهگذر ادبیات و زبان عبور نماید

به این ترتیب زبان و ادبیات عامل تعیین کننده در اقتصاد، فرهنگ، سیاست و اجتماع است. حال باید به این پرسش پاسخ داد که با این وجود چرا نخبگان فکری ما و صاحبان قدرت که زمام امور مملکت، مردم، فرهنگ، اقتصاد و سیاست را در دست خود دارند، به این مهم بی توجهند؟ پاسخ این پرسش متعدد است. دراین مختصر به دو ریشه‏ی اصلی آن اشاره می‏شود:

الف. عدم شناخت لازم: دریافتِ اهمیت یک چیز ناشی از شناخت واقعی آن چیز می‏باشد. تا وقتی شناختی  وجود نداشته باشد اهمیت یک موضوع نیز آشکار نمی‏گردد. به همین خاطر است که اسلام روی شناخت جهان و از آن طریق، به شناخت خداوند تأکید می‏ورزد. مثلاً  شناخت خداوند را امر حتمی برای هر مسلمان فرض می‏کند و دستور می‏دهد که باید  خداوند را بشناسید. و در یک نگاه دیگر می‏توان گفت علم که پایه‏ی تاریخی تکامل جهان محسوب می‏شود، خود همان شناخت است. لیکن آنچه مهم است این است که راه رسیدن به  شناخت متفاوت می‏باشد. در امر شناخت خداوند، شناخت از طریق علت و معلوم را مهم شمرده اند. در دریافت طبیعت، راه آزمون و تجربه را مهم پنداشته اند و در امر کشف حقایق اشیا- برخی- راه اکتشاف قلبی را پیشنهاد کرده‏اند.

شناخت اهمیت و ارزشمندی ادبیات هم برمی‏گردد به مقدار شناخت ما از آن. هرچه شناخت ما نسبت به آن بیش‏تر گردد، همان اندازه برای ما مهم جلوه می‏نماید. یکی از دلایل بی‏توجهی اصحاب سیاست و قدرت به ادبیات، عدم شناخت و درک لازم شان نسبت به آن می‏باشد. دولت مردان ما از ادبیات تلقی درستی ندارند. حتی شاید آن را در حوزه‏ی کلان علمی هم محسوب ننمایند. بلکه فرض شان از ادبیات فرض ابزاری است. ادبیات به پنداشت آنها چیزی بالاتر از وسیله‏ی تفریح نمی‏باشد. به همین خاطر است که سال یکبار جناب رییس جمهور تعدادی از شعرای پلوخور را برای ساعتی گِرد خود جمع می‏کند. چند دقیقه وقت خود را با آنها خوش می‏سازد و بعد چند وعده‏ی سرخرمن داده، رهای شان می‏کند. این گونه است که ادبیات ما رشد نمی کند. هر شاعر و نویسنده به جای خلق آثار جهانی به دنبال یافتن روزی می‏گردد. شاعر ونویسنده ای که باید بنشیند، ایده بیافریند، دست به تغییر اجتماعی و فرهنگی بزند، می‏رود دُرّ گرانبهای دری را به پای چند انجیو نابود می‏سازد.

ب. فراموش شدن کارکرد اجتماعی ادبیات: از مسایل مهم دیگری که در ادبیات مطرح است کارکرد آن می‏باشد. چنانچه پیش‏تر هم اشاره شد ادبیات کارایی بزرگی دارد. ادبیات می‏تواند جنبش های فکری، سیاسی، اجتماعی و حتی اقتصادی را به وجود آورد. رشد مارکسیسم در یک دوره‏ی طولانی مدیون ادبیات مارکسیستی است. نقش ادبیات در انقلاب فرانسه هیچ‏گاه از دل تاریخ فراموش نمی‏گردد. در سال های اشغال افغانستان توسط انگلستان و شوروی سابق، ادبیات مقاومت نقش بارزی داشته است. هیچ‏گاه نمی‏توانیم این نقش ها را فراموش کنیم. بنابراین ادبیات نقش سازنده‏ای در تاریخ بشریت داشته است. درگذشته این نقش بیش‏تر جنبه‏ی تربیتی داشت ولی از حدود دوصد سال بدینسو نقش اجتماعی آن بزرگ‏ترشده است.

اما نقش اجتماعی ادبیات در افغانستان؛ بنا بر یک تحلیل می‏توان گفت؛ در هاله ای از ابهام قرار گرفته و بنا بر تحلیل دیگر می‏توان اذعان کرد که نسبت به گذشته کم‏تر شده است. این امر دلایل مختلفی دارد ازجمله این‏که شرایط اجتماعی و تحولات سیاسی باعث گردیده است تا نقش ادبیات نسبت به گذشته پایین بیاید زیرا در دوره‏ی مقاومت هر نویسنده و شاعر سرنوشت خود را در خطر می‏دید و با تأثیرات منفی ای که از جنگ بر روان او وارد می‏گردید، لازم می‏دید خود را در مبارزات سیاسی و اجتماعی سهیم سازد. از این رو با سرایش شعر های انقلابی و نوشتن آثار متعدد ادبی سعی می‏کرد دَین ملی و میهنی خود را ادا نماید. لیکن پس از یک تحول مثبت در سیاست، خلأ احساسی، موجب شد تا شاعران و نویسندگان به جانب "شخصی" سرایی و "شخصی"نویسی روی بیاورند. و از طرف دیگر رویکرد شاعران و نویسندگان به تخصصی کردن و مدرن ساختن ادبیات، این پیامد را به وجود آورد که رابطه‏ی ادبیات با مردم پایین بیاید و در نتیجه کارکرد اجتماعی آن زیر سؤال برود.

به این صورت از یک سو خود شاعران و نویسندگان باعث کم‏‏تر شدن نقش اجتماعی ادبیات گردیدند و از دیگر سو سیاست مداران نیز به ادبیات بی رغبت شدند.  نتیجه‏ این تبانی های اتفاقی آن شد که ادبیات از محور توجه پایین بیفتد و نقش خود را نیز از دست بدهد و نگاه مردم هم نسبت به آن –به عنوان یک ابزار مهم سیاسی و فرهنگی- تنزل پیدا نماید.

 

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 6 مهر 1390  10:49 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ادبيات جهان

قاتل زنجیره‌ای قوانین ادبیات

راز ماندگاری تولستوی

تولستوی

جملات لئو تولستوی همچون ریشه‌های درختی کهن در زمین فرورفته‌اند، جملاتی که فقط متعلق به ما نیستند بلکه متعلق به نسل‌های بعد هم هستند.

تولستوی 100 سال پیش در تاریخ 20 نوامبر 1910 درگذشت، اما چگونه نام او با عظمت ادبیات روسیه مترادف شد؟

با وجود عظمت تولستوی در ادبیات هنوز هم فلسفه او که در روسیه «تولستووستو» خوانده می‌شود، فلسفه‌ای مبنی بر به کار نبردن خشونت و برداشت آزاد از انجیل همیشه بحث‌های داغ به راه انداخته است.

در سال 1901 کلیسای اورتدوکس روسیه او را طرد کرد و با گذشت 100 سال از مرگ این نویسنده بزرگ هنوز از حرفش برنگشته است.

راستش هم به نظر نمی‌رسد تولستوی از این مسئله ناراحت باشد: قدرت هوش و استعدادش به او این فرصت طلایی را داد تا به راه خودش برود و زندگی را با تمامی جلوه‌هایش گرامی بدارد.

خواندن آثار تولستوی لذتی فیزیولوژیکی به آدم می‌دهد و هر چه بیشتر آثارش را بخوانی این لذت بیشتر می‌شود. کلمات او عطر، رایحه، صدا، لرزش احساسات و عواطف را پیش چشم ما خلق می‌کنند. احساساتی که از هر دکترین فلسفی گسترده‌تر و حتی برجسته‌تر از خود نویسنده هستند، نویسنده‌ای که دنیایش بدون هیچ ترحمی انسان را به خدمت می‌گیرد. شاید در کل تاریخ ادبیات هیچ نویسنده‌ای به اندازه تولستوی «بدون ایده» نبوده که توانسته باشد با نوشته‌هایش ما را سرشار از تحسین و ترس از صداقت نویسنده کند.

خواندن آثار تولستوی لذتی فیزیولوژیکی به آدم می‌دهد و هر چه بیشتر آثارش را بخوانی این لذت بیشتر می‌شود. کلمات او عطر، رایحه، صدا، لرزش احساسات و عواطف را پیش چشم ما خلق می‌کنند.

کلمات تولستوی از دل نویسنده برای بیان معنای هستی بیرون می‌آیند و حتی خود نویسنده را شگفت‌زده می‌کند. مارسل پروست نویسنده فرانسوی تولستوی را خداوندگار اثرش می‌داند، کسی که تمامی رفتارها و نیات را تحت کنترل خود دارد. اگر چنین باشد، باید گفت بزرگی او به دلیل آزادی دادن به قهرمانانش است و این قهرمانان به ذهن و خاطره ما رسوخ می‌کنند و حتی از زندگان نیز زنده‌تر هستند.

مسابقه اسب‌دوانی در «آنا کارنینا» و بیماری و مرگ ایوان ایلیچ و تمامی نمونه‌های مشابه خواننده را سرشار از شعف و همچنین وحشت از روبرو شدن با ذات هستی می‌کند. گاهی به نظر می‌رسد تولستوی برای تغییر دادن قانون ادبیات و خندیدن به ادعای «ادبیات به عنوان کتاب زندگی» به دنیا آمده بود.

تولستوی از صحبت کردن درمورد «ادبیات» لذت نمی‌برد و از نویسندگانی چون دانته و شکسپیر هم خوشش نمی‌آمد. او خودش را نویسنده‌ای حرفه‌ای نمی‌دانست. او بیشتر قاتل زنجیره‌ای قوانین ادبیات بود. این اشتیاق آزموده‌نشده چنان ذهن و تن او را به جوش و خروش درمی‌آورد که رسیدن به تمامی خواسته‌هایش ممکن نبود.

او در رفتار شخصی‌اش هیولایی بود؛ از «پیشرفت» و «عصر پیشرفت» متنفر بود و در جامعه‌ای که قوانین سخت اجتماعی آن را زیر سلطه گرفته بود از آزادی زنان طرفداری می‌کرد. او مردم فقیر را دوست داشت، اما خودش از خون اربابان بود. لنین به شکلی غریب در توصیف تولستوی درست گفته بود: «آیینه انقلاب روسیه.»

خواندن رابطه تولستوی با دیگر هم‌عصرانش جذاب است، سرشار از سوءتفاهم و خیانت. او از تورگنیف به دلیل «روابط دموکراتیکش» و علاقه‌اش به حرّافی متنفر بود. نویسنده «جنگ و صلح» شش بار تورگنیف را دعوت به دوئل با اسلحه شکاری کرد. او در برخی از داستان‌هایش وحشت جنگ را توصیف کرده، اما خودش شخصا متخاصم بود و با همسرش سوفیا آندریونا بدرفتاری می کرد. خودنمایی او به گیاه‌خواری و همچنین ابراز علاقه‌اش به فقرا به جوک محافل تبدیل شده بود.

آندره ژید در مقاله‌ای درمورد داستایوسکی نوشته بود تولستوی بزرگی داستایوسکی را تحت شعاع قرار داده بود. اما با گذر زمان نظر روشنفکران به سمت رفیع‌تر بودن قله داستایوسکی از قله تولستوی چرخید. بله، داستایوسکی اهداف مشخص و عملکرد تعریف‌شده‌ای داشت.

پرده بالا می‌رود و ما می‌بینیم زندگی بدون خدا چگونه به گناه و شر ختم می‌شود و جرم به مکافات. اما وقتی آنا کارنینای تولستوی خودش را زیر قطار می‌اندازد چه باید بگوییم؟ آیا این مجازات است؟ تراژدی است؟ تقدیر زنی سقوط کرده؟ جریان هذیانی ذهنی سیال؟ پاسخی نداریم. برای پاسخ چنین کاری در منطق تولستوی باید نزد پلیس برویم نه نویسنده. در دنیای داستایوسکی زندگی تابع خِرَد است. در دنیای تولستوی خِرَد در گردابی مدام می‌چرخد، مانند نارنجکی که با انفجارش جان شاهزاده آندری بولکونسکی (یکی از شخصیت‌های «جنگ و صلح») را می‌گیرد.

رمان‌های تولستوی از دل خاطرات روزانه مفصل او بیرون می‌آیند؛ از دل شایعات کوچه و بازار، تاثیرات دوران کودکی و افسانه‌های خانوادگی. او باغچه‌اش را آبیاری می‌کند و درختی بارور بال و پر می‌گیرد، با میوه‌هایی خوش‌طعم، آبدار و یگانه.

غیرواقعی‌ترین ادبیات در تاریخ، یعنی «رئالیسم اجتماعی» سعی کرد تولستوی را در خود حل کند. آرزو داشت از سبک او برای تغییر دنیا تقلید کند، اما از تولستوی نمی‌شود تقلید کرد: برای اینکه کسی مثل تولستوی بنویسد باید کُنتی نچسب و فردگرا باشد.

تولستوی در اواخر عمرش از ستایش‌های همیشگی «جنگ و صلح» و «آنا کارنینا» به ستوه آمد. خودش می‌گفت این کار مثل این می‌ماند که دانشمندی را به دلیل تبحرش در حرکات موزون تشویق کنند. چطور ممکن است او چنین سوءبرداشتی از خودش و خلاقیتش داشته باشد؟ در نهایت تولستوی موعظه‌گر با استعداد خویش در جنگ افتاد. نظریه او مبنی بر مقاومت صلح‌آمیز و بدون استفاده از خشونت منبع الهام گاندی بود و ریشه‌های شرقی تفکر روسیه را نشان می‌دهد.

لئو تولستوی محبوب، تولستوی شکاک و خوش‌گذران است. بدون او زندگی بی‌روح و فقیر بود. جملات او همچون ریشه‌های درختی کهن در زمین فرورفته‌اند، جملاتی که فقط متعلق به ما نیستند بلکه متعلق به نسل‌های بعد هم هستند.

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 6 مهر 1390  10:50 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ادبيات جهان

آستر و مشکلات مسکن و بی‌خانمانی

«بخور و نمیر» پل استر

نویسنده مشهور آمریکایی در جدیدترین اثر خود رمان «سانست پارک» درباره مشکل مسکن جوانان و بی‌خانمانی بحث می‌کند.

پل آستر وقتی پنجاه ساله شد به فکر اخلاقیات خودش بود و نوشته‌هایش نیز شاهدی بر این وسوسه بودند، اما آستر امروز بیشتر مجذوب مشکلات جوانان شده است.

او در «سانست پارک» جدیدترین رمانش از بحران مسکن در جامعه آمریکا به عنوان زمینه داستان گروهی از جوانان استفاده می‌کند، جوانانی که در خانه‌ای در پایین شهر بروکلین زندگی می‌کنند. مکان وقوع داستان با محل زندگی نویسنده فاصله چندانی ندارد.

معنای خانه (و بی‌خانمانی) هسته «سانست پارک» است. آستر می‌گوید خانه جایی است که باید در آن احساس آرامش و امنیت کامل داشته باشید. «جایی که شما نیازی به دفاع از خود ندارید. به نظرم همه همین نظر را دارند، جایی که در هر شرایطی و با وجود هر عمل و رفتاری و هر هم که زندگی دشوار شده باشد از شما به گرمی استقبال می‌شود. و متاسفانه همه چنین پناهگاهی ندارند.»

آستر می‌گوید در رمان قصد داشته حس از دست دادن امنیتی را بررسی کند که خانه به آدم منتقل می‌کند. مایلز هلر شخصیت اصلی کتاب در تبعیدی خودخواسته به دور از خانه و خانواده‌اش که ساکن نیویورک هستند زندگی می‌کند. در آغاز کتاب مایلز در فلوریدا مشغول به کار است، شغل او تمیزکاری پس از تخلیه یک خانه است. شرایط، مایلز را مجبور می‌کند تا به نیویورک بازگردد. او پیشنهاد یکی از دوستان قدیمی‌اش را قبول می‌کند و به خانه‌ای فرسوده در جنوب بروکلین می‌رود. آستر این خانه را براساس خانه‌ای واقعی در منطقه سانست پارک توصیف کرده است.

او در «سانست پارک» جدیدترین رمانش از بحران مسکن در جامعه آمریکا به عنوان زمینه داستان گروهی از جوانان استفاده می‌کند، جوانانی که در خانه‌ای در پایین شهر بروکلین زندگی می‌کنند.

منطقه‌ای که توجه آستر را برای توصیفاتش جذب کرده محله‌ای شهری و ترکیبی از مغازه‌های کوچک، ابزارفروشی و ساختمان‌های مسکونی است و هیچکدام از این ساختمان‌ها گرمای محلی که آستر در آن زندگی می‌کند ندارد. آستر این محل را «دورافتاده» توصیف نمی‌کند بلکه آن را «غم‌زده» می‌خواند.

هرچند این خانه ویران شده، اما آستر به خوبی روزی که این خانه را دید به یاد می‌آورد. «شبیه خانه‌ای روستایی بود که 120 سال پیش در میدوِست بنا شده باشد. به نظرم آمد این خانه متروک مکانی عالی برای زندگی جوانان بود. به همین دلیل زمان نوشتن از آن به عنوان الگو استفاده کردم.»

جوانان خانه خیالی آستر به شکل غیرقانونی وارد این خانه می‌شوند و در آن زندگی می‌کنند، هر کدام از این افراد دلیل خاص خود را برای این کار دارد. بینگ، کسی که پیشنهاد این کار را داده این حرکت را رفتاری سیاسی می‌داند. آستر می‌گوید: «بینگ یک مخالف است. او مخالف همه چیزهایی است که رخ می‌دهد. او دوست دارد یکی از پایه‌گذاران دنیای آینده باشد، دنیایی که در آن عدالت و مهربانی بیشتری دیده می‌شود...به نظرش این حرکت بهترین شیوه ابراز خود است.»

آستر در این رمان به چندین مسئله سیاسی و زندگی معاصر اشاره می‌کند، داستان جدید نویسنده «شب پیشگویی» نه تنها در محلی واقعی می‌گذرد بلکه در زمانی واقعی نیز می‌گذرد. آستر می‌گوید در این لحظه از تاریخ حس «بی‌جا و مکان بودن» کتاب با تجربه بی‌ثباتی اقتصادی بسیاری از مردم هم‌زمان شده است.

نویسنده «سه‌گانه نیویورکی» می‌گوید: «فکر اصلی این کتاب از ایده تبعید آمد، کسی که از محل زندگی‌اش بیرون انداخته شده، اما بیشتر که فکر می‌کنم، بیشتر که توجه می‌کنم می‌فهمم که این مشکل اقتصادی هم‌زمان به مشکل اجتماعی بزرگی نیز تبدیل می‌شود. بنابراین شرایط درونی بی‌جا و مکان شدن و شرایط برونی مردمانی که در این شرایط نامطمئن زندگی می‌کنند...همگی در شکل گرفتن این کتاب نقش داشتند.»

این آگاهی ناگهانی اجتماعی نقطه عزیمتی برای آستر است، نویسنده‌ای که به واسطه بیان مسائل و مشکلات روز شهرت ندارد. با این حال خود نویسنده «سانست پارک» را متفاوت از آثار قبلی‌اش نمی‌داند. «تاریخ در تمامی آثار من حضور دارد. چه مستقیم درمورد مسائل اجتماعی صحبت کنم یا اینکه شخصیت‌هایم را در چنین محیطی غرق کنم کاملا به کارم آگاه هستم

اغلب آثار پل آستر نویسنده 63 ساله آمریکایی به فارسی ترجمه شده‌اند؛ «شب پیشگویی»، «مون پالاس»، «شهر شیشه‌ای»، «کتاب اوهام» و «ناپیدا» برخی از این آثار هستند.

«سانست پارک» توسط انتشارات هنری هالت در 320 صفحه به قیمت 25 دلار منتشر شده است.

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 6 مهر 1390  10:50 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ادبيات جهان

گپ کوتاهی با جو هیل پسر سلطان وحشت ادبیات(استفن کینگ)

عاشق تعلیق هستم

عاشق تعلیق هستم

چرا هر کتاب به یک شر و یک شیطان احتیاج دارد؟

این یک سنت تمام عیار در ادبیات قرن 18 و 19 در ادبیات مردمی آمریکایی است که شیطان را به عنوان یک موجود بد نامحدود تجسم می‌کند؛ به عنوان بزرگ‌ترین چهره در برابر خدا. اما با وجود این هنوز یک حس وجود دارد که مخاطبان کششی نسبت به او دارند زیرا داستان‌هایی که همیشه درباره شر و بی‌ارزشی است، به آنها این وعده را می‌‌دهد که دوره شیطان به پایان می‌رسد. بله شیطان بد است، اما همین شیطان است که باعث می‌شود تا آدم‌های بد ماهیت‌شان روشن شود و به این ترتیب زندگی از وجود آنها پاک می‌شود.

اما واقعیت این است که هر داستانی نیاز به شیطان دارد. اصلا تا وقتی یک نیروی شر وجود نداشته باشد که دیگران را از مسیر درست منحرف و فرمان‌های اجتماعی را سر و ته کند، ‌دیگر گرهی در داستان شکل نمی‌گیرد. برای همین هم هست که نقش شیطان در داستان‌های فولکلوریک و مردمی این همه پررنگ است.

وقتی شروع به کار کردی چرا برایت مهم بود که ناشناس باقی بمانی؟

از وقتی وارد کالج شدم، تصمیم گرفتم که از اسم خانوادگی‌ام استفاده نکنم. نمی‌خواستم بچه استفن کینگ باشم. می‌خواستم جو هیل باشم. باید این راز را حفظ می‌کردم و این طوری مطمئن می‌شدم که بالا بودن یا پایین بودن کار من بر مبنای جوهره اصلی خودش تعیین می‌شود.

اگر از اسم کینگ استفاده می‌کردم فقط می‌توانست در اولین کتاب من، موثر باشد؛ کتاب اول می‌توانست یک عالم خواننده پیدا کند که همه آنها به خاطر اسم خانوادگی نویسنده بود. اما اگر آن کتاب خوب نبود، دیگر این مخاطبان برای بار دوم دست به خواندن یک کتاب دیگر از من نمی‌زدند. به نظر من این یک مزیت نبود؛ به نظر من این ممکن بود به ضد من بدل شود و این طوری شد که تصمیم گرفتم این اسم را کنار بگذارم.

در نتیجه، من 4 کتاب نوشتم که هرگز در طول 10 سال گذشته نتوانستم آنها را به فروش برسانم. هرکدام آنها که رد می‌شد یک فاجعه و یک ضربه حسابی بود. اما در آخر کار من پذیرفتم که هر یک از آنها به دلایل درستی برگردانده شدند. این کاری بود که اسم مستعار توانست برای من بکند.

چه چیزی باعث شد تا راه پدرت را برای نوشتن داستان‌های ماوراءالطبیعه دنبال بکنی؟

من سعی کردم تا داستان‌هایی عادی بنویسم، اما آنها خیلی موفق از آب درنمی‌آمدند. بعد من یک مقاله خواندم که عنوانش بود «چرا خیالی؟» که درباره این بود که چرا درست نیست که به واقعگرایی بچسبیم. ارواح، فرشته‌ها و شیطان‌ها می‌توانند استعاره‌های خیلی پرقدرتی باشند. کتاب نیوجرسی اثر فیلپ راث همان‌قدر از نظر پذیرش، جایگاه خودش را دارد که آلیس در سرزمین عجایب. این واقعاً همان چیزی بود که من لازم داشتم بشنوم و بعد از آن بود که شروع کردم به نوشتن داستان‌های خیالی و بعد با این کار جواب گرفتم.

پدرت موفقیت بی‌نظیری در داستان‌های وحشت دارد. چرا فکر می‌کنی که این کتاب‌ها و کتاب‌های دیگری مثل آنها، در خوانندگان طنین‌انداز می‌شود؟

فکر می‌کنم داستان‌های ژانر وحشت و خیالی دستکش‌های هدایت‌کننده‌ای هستند که خوانندگان با کمک آنها به سوال‌هایی که به طور معمول دوست ندارند در زندگی معمولی با آنها روبه‌رو شوند، دست می‌زنند. سوال‌هایی مثل این که وقتی می‌میریم چه اتفاقی می‌افتد؟ ما دوست نداریم که به این سوال در طول روز فکر کنیم، اما در عرصه امن سرگرمی ما می‌توانیم به شیوه‌های دیگری به این سوال فکر کنیم و حتی طوری با آن برخورد کنیم که خوشایند هم باشد.

آیا می‌توانی دنیای ماوراءالطبیعه را پشت سر بگذاری؟

ابدا. به نظر می‌رسد که مردم از «جعبه قلبی شکل» و «شاخ‌ها» خوششان آمده، بنابراین آنها ممکن است کار مرا دنبال کنند. یک چیز دیگر که میلی ندارم کنار بگذارم تعلیق است. تعلیق همان عنصری است که مردم را مشتاق می‌کند تا صفحات کتاب را بخوانند. من همیشه از این که مردم ممکن است کتاب را پایین بگذارند و بروند یک شوی تلویزیونی یا چیزی شبیه آن را نگاه کنند می‌ترسم. می‌توانم به این فکر کنم که به شیوه مرسوم و معمول داستان بنویسم، اما آیا راهی هست که همچنان با آن به پدال فشار بدهی و مطمئن باشی که خواننده همچنان صفحه‌های کتاب را ورق می‌زند و به سراغ صفحه بعدی می‌رود؟

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 6 مهر 1390  10:50 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ادبيات جهان

مقاله یک منتقد معروف آلمانی درباره ارنست همینگوی

قهرمانانی که سر به بیابان می‌گذارند

 همینگوی

در خبرها خواندیم که «داشتن و نداشتن» را خجسته کیهان ترجمه کرده و به زودی از سوی نشر افق به بازار کتاب ایران عرضه می‌شود،‌ همچنین اولین مجموعه داستان همینگوی به نام‌«در زمان ما» با ترجمه شاهین بازیل، به بازار کتاب ایران آمده است. نوشته کوتاهی که در پی می‌آید نظرات رایش رانیتسکی، معروف‌ترین منتقد ادبی آلمانی، درباره همینگوی است که به همین بهانه ترجمه شده است:

 

اول باید دید که درباره همینگوی که چند نسل از نویسندگان، همچنین نویسندگان آلمانی را تحت تاثیر قرار داده است نظر ما چیست؟

تکنیک همینگوی مبتنی بر موجز نویسی و حذف اضافات در داستان است. شیوه بیان وی که به ظاهر ساده اما در واقع با گزیده‌گویی توام با ظرافت، شفافیت و دقت همراه بود به حق مورد توجه و ستایش افراد با ذوق و قریحه قرار گرفته است. نثر او حتی برای مخاطبانی که با ادبیات بازاری دمخور بودند قابل فهم باقی ماند و باعث شد تا خوانندگان ساده‌لوح هنگام خواندن داستان احساس راحتی کنند و خوانندگان فرهیخته حس عذاب وجدان را کنار بگذارند.

بدین ترتیب همینگوی توانست هم توماس ‌مان خوانندگان نوپا شود و هم کارل مای کتابخوانان پرتوقع و حرفه‌ای، اما در هیچ جا، دست کم در هیچ کشور اروپایی، مثل آلمان مورد عشق و علاقه قرار نگرفت، آن‌هم در دوران هیتلر – اولین ترجمه‌های کتاب‌هایش به زبان آلمانی در این دوره انجام شد و رمان «خورشید همچنان می‌دمد» در سال 1928 و مجموعه داستان «مردان بدون زنان» در سال 1929 به آلمانی ترجمه شدند - و نیز بعد از خاتمه جنگ جهانی دوم، واقعاً چرا آثار همینگوی در آلمان بعد از جنگ تا این حد مورد اقبال قرار گرفته بودند؟

علت را باید در این واقعیت جست که همینگوی نشان می‌داد که هویت فرد تنها هنگام شکست است که قابلیت خود را به اثبات می‌رساند و او از شأن انسانی شکست خوردگانی تجلیل به عمل می‌آورد و تفوق اخلاقی مغلوب شدگان را می ستاید. پیام همینگوی به مردم این بود: «دنیا انسان‌ها را می‌شکند، اما بسیاری از انسان‌ها بعد از شکسته شدن قوی‌تر از پیش برمی‌خیزند.»

پیام همینگوی به مردم این بود: «دنیا انسان‌ها را می‌شکند، اما بسیاری از انسان‌ها بعد از شکسته شدن قوی‌تر از پیش برمی‌خیزند.»

همینگوی و شیلر

علاوه بر این خوانندگان آلمانی آنچه را که مربیانشان از دوران نوجوانی برای آنها وعظ می‌کردند در همینگوی باز یافتند. دنیای بیگانه و گاه عجیب و غریب همینگوی برای آنها کاملا آشنا بود. در کتاب‌های همینگوی نیز انضباط و به‌خصوص انضباط شخصی مورد تجلیل قرار می‌گیرد و شرافت با وظیفه و مسئولیت پیوند می‌خورد. بنابراین آنچه این داستان‌نویس آمریکایی در آثارش مطرح می‌کند طنینی کاملا پروسی دارد. تحلیل همینگوی از جنگ نیز یادآور اشعار شیلر، شاعر آلمانی است آنجا که می‌گوید: « جبهه جنگ جایی‌است که مرد هنوز ارزش دارد و نیز محلی است که شهامت انسان سنجیده می‌شود.» هر چند که خود شیلر جنگ را تجربه نکرده بود. یا این جمله معروف از نمایشنامه ویلهلم تل شیلر: «آن‌کس که زیاد می‌اندیشد کمتر عمل می‌کند.» که انگار از زبان قهرمانان آثار همینگوی بیرون آمده است حتی این جمله داستان «پیرمرد و دریا»ی همینگوی: «انسان ممکن است نابود شود اما نباید تسلیم گردد» که در آثار شیلر مشابه‌اش را می‌توان یافت. آیا اکثر قهرمان‌های آثار همینگوی با کارل مور – یکی از شخصیت‌های آثار شیلر – نجیب، باشهامت و سرخورده که سر به بیابان می‌گذارد خویشاوندی ندارند؟

 

آرمان‌های ساده با کیفیت ادبی بالا

انزجار همینگوی از کلمات پرطمطراق و توخالی و علاقه او به روایت بی‌اعتنا و سرد داستان در آلمان بعد از جنگ – سال‌هایی که نویسندگان آلمانی در جست‌وجوی شیوه تازه‌ای در ادبیات بودند– هواخواهان بسیاری پیدا کرد. آلمانی‌هایی که نمی‌خواستند دیگر چیزی از سیاست بشنوند و از لفاظی‌های ملی‌گرایانه خسته شده بودند از آثار همینگوی که غیرسیاسی و فاقد گرایشات ملی بودند استقبال کردند. قهرمانان آثارش را که اخلاقیات خاص خودشان را داشتند و به دنبال مفهوم تازه‌ای از شرافت بودند، ستودند.

آلمانی‌هایی که آرمان‌هایشان را از دست داده بودند در همینگوی آرمان‌هایی نو یافتند. آرمان‌هایی که به آسانی می‌شد آنها را پذیرفت و شباهتی بسیار به آرمان‌های ادبیات قدیم آلمان داشت و تنها تفاوت‌شان در سبک ادبی آنها بود.

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 6 مهر 1390  10:50 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ادبيات جهان

10 آیینه مشهور تاریخ ادبیات!

10 آیینه مشهور تاریخ ادبیات!

آیینه در ادبیات چه نثر و چه نظم نقش به‌سزایی داشته و از شکسپیر گرفته تا سیلویا پلات و برام استوکر همگی شیفته این جسم شفاف بوده‌اند.

جان مولان منتقد روزنامه گاردین به همین بهانه 10 آیینه مشهور دنیای ادبیات را انتخاب کرده است.

 

1. «ریچارد دوم» اثر ویلیام شکسپیر

نمایشنامه تاریخی شکسپیر حدوداً در سال 1959 نوشته شده است. داستان شاهی ضعیف و ملکه‌ای قدرتمند. ریچارد دوم وقتی متوجه می‌شود هنری بلینگ‌بروک قصد سرنگون کردن او را دارد، سربازی را پی یک آیینه می‌فرستد. «آیینه را به من دهید تا در آن بخوانم / چروکی عمیق‌تر نیست؟» او سپس با خشم آیینه را می‌شکند.

 

2. «سفیدبرفی» اثر برادران گریم

گفته‌های فراموش نشدنی ملکه شیطان‌صفت داستان به آیینه را فراموش نمی‌کنیم؛ «آه ای آیینه، زیباترین فرد این سرزمین کیست؟» و آیینه همیشه پاسخ می‌دهد: «شما». تا اینکه یک روز آیینه پاسخی دیگر می‌دهد و سفیدبرفی، دخترخوانده ملکه را زیباترین فرد می‌خواند و ماجرای این داستان مشهور آلمانی از همین جا آغاز می‌شود.

 

3. «بانوی شالوت» اثر آلفرد لرد تایسن

این شعر طولانی از افسانه اِلنِ آستلات (قرن سیزدهم) الهام گرفته شده است، بانوی این اثر طلسم شده و باید همه چیز را غیرمستقیم نگاه کند. او مناظر و تغییرات سرزمین کاملوت را از طریق یک آیینه می‌بیند و آنچه می‌بیند روی یک قالیچه می‌بافد. تا اینکه روزی سِر لانسلوت از آنجا عبور می‌کند. بانو طاقت نمی‌آورد و سوار را نگاه می‌کند. آیینه می‌شکند و بانو فریاد می‌کشد «نفرین مرا فرا گرفت.»

 

4. «از درون آیینه» نوشته لوییس کارول

این اثر ادامه‌ای است بر ماجرای «آلیس در سرزمین عجایب»، مرحله‌ای که سرانجام آلیس هویت خود را در سرزمین عجایب یافته و سعی در شکل دادن آن و پیدا کردن جایگاهش در اجتماع دارد. آلیس با بچه گربه‌هایش مقابل یک آیینه بزرگ بازی می‌کند. او از گربه می‌پرسد: «دوست داری در خانه‌ای از آیینه زندگی کنی گربه کوچولو؟» آلیس عزمش را جزم می‌کند. «بیا فکر کنیم آیینه نرم است و می‌توانیم وارد آن شویم. دستور می‌دهم به مه بدل شود تا ورود به آن آسان شود.»

 

5. «دراکولا» نوشته برام استوکر

رمان برام استوکر، نویسنده ایرلندی در سال 1897 منتشر شد. شخصیت اول این کتاب یک خون‌آشام به نام دراکولا است. این رمان به صورت یک رشته مکاتبات و صفحاتی از دفتر خاطرات شخصیت‌های داستان روایت می‌شود. یکی از شخصیت‌های این اثر جاناتان هارکر است که به عنوان منشی به قصر دراکولا می‌رود. آیینه به او کمک می‌کند تا از هویت کنت دراکولا آگاه شود؛ «این بار اشتباه نمی‌کنم، او نزدیکم ایستاده بود و سرش درست کنار شانه‌ام قرار گرفته بود. اما تصویرش در آیینه نبود!»

 

6. «تصویر دوریان گری» نوشته اسکار وایلد

تنها رمان اسکار واید، شاعر و نمایشنامه‌نویس مشهور که در سال 1890 منتشر شده است. دوریان، شخصیت اصلی رمان عادت دارد در اتاقی که درش قفل است آیینه‌ای نگه دارد و هر روز تصویر خودش در آیینه را با پرتره‌ای از خودش مقایسه کند. پرتره‌ای که روز به روز وحشتناک‌تر می‌شود. وقتی او به هیولای درونش پی می‌برد آیینه را می‌شکند. «از زیبایی خودش منزجر بود، آیینه را روی زمین انداخت و تکه‌های آن را زیر پا خرد کرد.»

 

7. «به آیینه‌ام می‌نگرم» اثر توماس هاردی

هاردی رمان‌نویس و شاعر جنبش طبیعت‌گرایی اهل انگلستان بود. شخصیت‌های داستان‌های او در برابر احساسات تند و شرایط اطراف خود به مبارزه می‌پردازند. ویژگی اصلی نوشته‌های او توصیفات شاعرانه و جبرگرایی است. آیینه برای شاعری سالخورده شیئی بی‌رحم است. «به آیینه‌ام می‌نگرم / پوست چروکیده‌ام را می‌بینم /  با خود می‌گویم خدایا این نیز می‌گذرد/  قلبم به همین چروکی شده است!»

 

8. «آیینه» اثر سیلویا پلات

پلات شاعر و رمان‌نویس آمریکایی است که در سال 1963 در سن 31 سالگی از دنیا رفت. برای سیلویا پلات آیینه چیز خاصی نیست؛ «همینم که هستم. انتظاری ندارم. / هرچه ببینم را می‌پذیرم / همانطور که هست، بدون اثری از عشق یا نفرت.» نگاه خیره زن به آیینه چنین ادامه می‌یابد؛ «در من دختر جوانی را غرق کرده، در من زنی پیر را/ هر روز در برابرش می‌ایستم، چون ماهی گندیده.»

 

9. «آیینه» اثر پل مالدون

در شعر مالدون که به یاد پدرش سروده شده با آیینه شوم دیگری روبرو هستیم، آیینه‌ای که وقتی پدر آن را از دیوار پایین می‌کشد، «جان او را می‌گیرد.» حالا زندگی مرد مرده در آیینه فرو رفته است. «به آیینه که می‌نگرم / وحشتم می‌گیرد. نفس کشیدنش را حس می‌کنم.» به نظر می‌رسد پدر و پسر در آیینه تغییر جا می‌دهند.

 

10. «غریبه کوچک» نوشته سارا واترز

آیینه مرکز خیالی‌ترین اتفاقات رمان واترز است. «رِد» وارث عمارت خوفناک «صد تالار» است. او به راوی می‌گوید هنگام رفتن به اتاق خواب آیینه‌ای محرک دیده است. آیا پای جن و جادو در میان است؟ در این رمان ترسناک، بخش‌های مختلف با دیدن تصویر پسرک در آیینه‌ خاتمه می‌گیرد.

 

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 6 مهر 1390  10:51 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ادبيات جهان

دفتر بازگشت به وطن

دفتر بازگشت به وطن

استعمار واژه‌ای غریب در فرهنگ لغات اکثر کشورهای جهان است که از سوی قدرت‌های خارجی بر مردم آن کشورها تحمیل شده است و در طول تاریخ، بسیاری از این کشورها به نحوی با آن درگیر بوده‌اند که یکی با زبان و دیگری با شمشیر به مبارزه با این پدیده غیر انسانی برخاسته‌اند.

در طول تاریخ در حالی که مبارزه‌ی مسلحانه همیشه اولین گزینه ملت‌ها برای رهایی از یوغ استعمار بوده است؛ ولی در این میان سلاح قلم همیشه یکی از موثرترین روش‌ها برای تشویق و ترغیب مردم در شورش علیه استعمارگران شناخته شده است.

شعر، نثر و نمایشنامه‌های گوناگونی در طول تاریخ نوشته شده است که مردم را برای مبارزه با ستمگران زمانه دعوت کرده‌اند. از میان آنها شعرا و ادیبان معاصر کشورهای آفریقایی در طول استعمار کشورهای اروپایی و تسلط آنها در این قاره هیچ وقت ساکت ننشسته‌اند و از میان برجسته‌ترین آنها می توان به «لئوپارد سدار سنگور» اشاره کرد که بعد از استقلال کشور سنگال به عنوان اولین رهبر و رئیس جمهور این کشور معرفی شد.

ایمی سزر، دیوید دیوپ، آگوستینو نتو (اولین رئیس جمهور کشور مستقل آنگولا) دیگر نویسنده‌هایی هستند که در طول استعمار کشورهای خود هیچ گاه قلم خود را زمین نگذاشتند و همیشه برای مبارزه با استعمارگران مطلب نوشتند.

این گروه از نویسندگان آفریقایی سالها رنج مردم آفریقا و تامین سوخت ماشین های غربی از عرق کارگران و برده های آفریقایی را لحظه به لحظه ثبت کردند که در نهایت می توان نوشته‌های آنها را یکی از عوامل پیروزی مردم قاره سیاه علیه استعمارگران سفید دانست و در حقیقت در کنار انقلاب مسلحانه؛ مردم انقلابی فکری ایجاد کردند که در اصل ریشه نژادپرستی در قاره های دیگر جهان را نیز نشان گرفته بودند.

نویسنده ها و شاعران قاره سیاه ثابت کردند که ادبیات و تاریخ را نباید دو مقوله جدا از هم محسوب کرد؛ چرا که با نوشته هایشان هم با خود استعمارگران و هم با فرهنگ وارداتی آنها مبارزه کردند به طوری که مسئله هویت مردم آفریقا در نوشته های ایمی سزر یکی از واژه های کلیدی محسوب می شود. او در کتابش با عنوان «دفتر بازگشت به وطن» به هیچ وجه هویت و فرهنگ مردم آفریقا را تحت تاثیر فرهنگ استعمارگران خطاب نمی کند و در اکثر کتابهای تاریخ استعمار آفریقا که توسط نویسنده های بومی نوشته شده روی این مسئله تاکید شده است که مبارزه با استعمار و فرهنگ آنها مربوط به گذشته نیست و در آینده نیز این مسیر ادامه دارد.

سزر اهل کشور جزیره‌ای مارتینیک در دریای کارائیب در آمریکای مرکزی بود. وی شاعر، نمایشنامه‌نویس، نویسنده و چهره سیاسی معروفی است که برای استقلال کشورش تلاش فراوانی کرده‌است. علاوه بر تاسیس بنیاد دانشجویان سیاهپوست در پاریس، نگارش کتاب شعر و نمایشنامه از جمله «فصلی در کنگو» و «یک توفان» از دیگر کارهای اوست.

 

حتی در زمان استعمار نویسنده هایی مثل شینا آکبک (Chinua Achebe) در کتابی رابطه بین اروپا و آفریقا را بررسی می کند. ولی در کتابش که یکی از بهترین رمانهای ادبیات این قاره است می توان ردپای کلماتی را پیدا کرد که به طور غیر مستقیم رابطه اروپا و آفریقا را رابطه ای یک طرفه بیان می کند که تنها اتصال دهنده آن منابع عظیم آفریقا است.

ادبیاتی که در طول تاریخ از قاره آفریقا برخاسته است بیشتر از هر چیز دیگر ناله های مردم این سرزمین را در بر می گیرد که همیشه نگران کنفرانس های قاره های دیگر برای تصویب قوانینی در اشغال کشورهایشان بودند. کنفرانس سال 1884 برلین یکی از نمونه هایی است که به دولت های اروپایی اجازه داد تا کشورهای آفریقایی را بین خود تقسیم کنند که قسمتی را ایتالیا و قسمتی را فرانسه و دیگران برداشتند.

در کتاب «پیرمرد و مدال» اویونو نمونه این عدم مالکیت مردم آفریقا در سرزمین های مادری خود به عالی ترین شکل به تصویر کشیده شده است. مکا، شخصیت اصلی داستان دو فرزند خود را در جنگ جهانی اول در ارتش فرانسه از دست داده است که به خاطر همین از سوی دولت فرانسه به او مدالی داده می شود ولی او از خود می پرسد که چرا به خاطر از دست دادن سرزمین مادری اش به او مدال داده نمی شود و همین سوال باعث می شود او به جبهه مخالف اشغالگران فرانسوی بپیوندد و علیه کسانی بجنگد که کشورش را اشغال کرده اند.

گادفری جیکینیا رمان نویس اهل زیمباوه معروفترین چهره ادبی این کشور است که اکثر کتابهایش برای بیدار کردن روح مردم کشورش علیه کالبد مرده استعمار نوشته شده است. در کنار او نویسنده های بسیار دیگری از این کشور بیشتر متون و شعر خود را به استعمار اختصاص داده اند و بیشتر روی مبلغان مذهبی کشورهای استعمارگر تاکید می کنند.

سیتسی دانگارمگا یکی از این نویسنده ها است که در شرایط خفقان استعمارگران مردم زیمباوه را با شعرهایش برای حفظ و زنده نگه داشتن دین و آداب و رسوم پدری شان هشدار می دهد که چگونه استعمارگران علاوه بر ثروتهای مادی مردم قاره سیاه در حال دزدیدن معنویات آنها نیز هستند. 

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 6 مهر 1390  10:51 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ادبيات جهان

نده و مترجم

مرگ دغدغه همه انسان‌هاست

محمود حسینی زاد

محمود حسینی‌زاد که تا به حال آثار بسیاری از نویسندگان آلمانی‌زبان را به فارسی ترجمه کرده معتقد است نویسندگان آلمانی اصولا پیچیده می‌نویسند.

محمود حسینی‌زاد موفق شد با ترجمه رمان «آلیس»، جایزه «روزی روزگاری» را در بخش ترجمه از آن خود کند. او که سال 1325 به دنیا آمده، علاوه بر نوشتن داستان و نمایشنامه، آثار بسیاری را به زبان فارسی ترجمه کرده‌ که از میان آنها میتوان به ترجمه‌ آثاری از برتولت برشت، کافکا، هاینریش بل، پیتر اشتام، اووه تیم،‌ آرتور میلر و ژان ژنه اشاره کرد.

او که در آلمان به تحصیل علوم سیاسی پرداخته، آثار نویسندگان آلمانی را از زبان آلمانی به فارسی ترجمه می‌کند. از حسینی‌زاد مجموعه داستان «سیاهی چسبناک شب» منتشر شده است. او همچنین مجموعه‌ داستان دیگری در دست چاپ دارد که منتظر دریافت مجوز انتشار است. به بهانه انتخاب او در جایزه «روزی روزگاری» با این نویسنده و مترجم به گفت‌وگو نشسته‌ایم.

شما پیش از این هم داستان‌های یودیت هرمان را به فارسی ترجمه کرده‌اید، آیا فکر می‌کردید ترجمه «آلیس» با چنین موفقیتی همراه باشد؟

پیش‌بینی در مورد جایزه « روزی روزگاری» به هر حال ممکن نبود، چرا که جشنواره‌های ادبی در ایران همواره سمت و سوی خود را دارند، اما می‌توانستم استقبال مخاطبان را پیش‌بینی کنم. پیش از این هم کتاب «گذران روز» را ترجمه کرده بودم که مجموعه‌ای از داستان‌های یودیت هرمان بود. انتشار این اثر با واکنش‌های خوبی از سوی منتقدان و کسانی که نگاهی جدی‌تر به ادبیات دارند، مواجه شد. انتشار این کتاب، انعکاس خوبی در روزنامه‌ها و رسانه‌های اینترنتی داشت. با این حال مخاطب عام به اندازه مخاطب خاص به این کتاب توجه نکرد.

با این همه «آلیس» از نظر تکنیک و موضوع به گونه‌ای بود که پیش‌بینی می‌شد با استقبال خوبی از سوی مخاطبان مواجه شود. زبان شاعرانه داستان‌ها و اینکه زنی مرگ پنج عزیز را از سر می‌گذارند، باعث جذابیت‌ این اثر می‌شد.

در این کتاب به نوعی انسان جهان وطن وجود دارد. یعنی مسایلی که برای آلیس رخ می‌دهد، می‌تواند برای هر کس دیگری در جهان روی دهد. آیا این مسئله یکی از دلایلی نبود که سبب شد تا شما این کتاب را ترجمه کنید؟ و فکر نمی کنید همین نکته دلیلی بر استقبال مخاطبان از این اثر باشد؟

نه. من دست‌کم برای ترجمه این کتاب، به این مسایل توجه نکردم، اما نکته‌ مهم این است که مرگ، دغدغه همه انسان‌هاست. انسان از مرگ گریزی ندارد. در نتیجه این مسئله و دغدغه می‌تواند در همه جای جهان اتفاق بیفتد و همه نیز از آن متاثرند. از این نظر موضوع کتاب برای من جالب بود، اما جدای از این، من نوشته‌های یودیت هرمان - البته در کل ادبیات جدید آلمان - را دوست دارم. این دو نکته در کنار اهمیت مساله مرگ، از جمله دلایلی بود که سبب ترجمه‌ این کتاب شد.

در دیداری که با نویسنده نیز داشتم، این توجه و علاقه را به او گفتم. برایم جالب بود تقریبا همزمان با نوشته شدن این کتاب، من نیز مجموعه داستانی را می‌نوشتم که موضوعی مشابه داشت. این مجموعه را برای انتشار به نشر چشمه سپرده‌ام و فعلا در انتظار چاپ است. همه داستان‌های این مجموعه از جمله داستان «این برف کی آمده؟» درباره مرگ است. امیدوارم این کتاب به زودی مجوز انتشار دریافت کند.

پیش از این درباره ادبیات جدید آلمان صحبت کرده‌اید، اما اگر بخواهید به اختصار از جذابیت‌های این ادبیات سخن بگویید، به چه مسائلی اشاره میکنید؟

طراوت و زبان خاصی که داستان‌های جدید آلمانی دارند، برایم جالب است. از سوی دیگر بریدن آن‌ها از برخی سنت‌های گذشته‌شان نیز برایم جذاب است. نکته‌ای هم که شما در پرسش قبلی مطرح کردید، یعنی جهان‌وطنی، در ادبیات جدید آلمان حضور چشمگیری دارد.

برای آن‌که بتوانم نظرم را بهتر بیان کنم، به مصاحبه‌ای گونتر گراس با نشریه ای اشاره می کنم. گراس در این مصاحبه می‌گوید به عنوان نویسنده‌ای که در قرن بیستم زندگی کرده، تجربیاتش از این دوران را بیان کرده است. به گفته گراس،‌ نویسندگانی که در این سال‌ها در آلمان زیسته‌اند، جنگ، دوران هیتلر و دوران پس از جنگ را تجربه کرده‌اند و در نتیجه آثارشان بازتاب‌دهنده چنین فضایی است. او معتقد است نویسندگان جدید آلمان مسایل تازه را بیان می‌کنند و این مسایل اتفاق مختص به آن‌هاست.

شاید به همین دلیل باشد که داستان‌های گراس با همه اهمیتی که دارند، کمی برای ما غریبه‌اند، چرا که ما فضایی متفاوت را تجربه کرده‌ایم، اما نویسنده‌های جدید اینچنین نیستند و به همین دلیل است که با آن‌ها راحت‌تر ارتباط برقرار می‌کنیم. دلیل استقبال از کتاب «آگنس» نوشته پیتر اشتام هم می‌تواند همین فضا باشد.

در واقع زبان و نگاهشان به ما نزدیک‌تر است...

کاملا. اتفاقا گونتر گراس هم به نگاه جدید این نویسنده‌ها و زبان تازه آن‌ها اشاره می‌کند که برآمده از همین نگاه جدید است.

شما علاوه بر ترجمه، داستان هم می‌نویسد. با خواندن رمان «آلیس» ،خواننده به یاد قصه‌های شما می افتد . خودتان تا چه اندازه به این تشابه فکر کرده‌اید؟

قرابت فکری با این نویسنده به من خیلی در ترجمه کتاب کمک کرد. من خیلی دیر و با تردید شروع به نوشتن کردم. پیش از این نیز گفته‌ام که دو نفر بی‌آن‌که خود بدانند بر نوشتن من و اینکه دست به نوشتن ببرم تاثیرگذار بوده‌اند. این دو من را به نوشتن تشویق کرده‌اند.

یکی از این نویسنده‌ها، همین یودیت هرمان است. او با کتاب «خانه تابستانی» که در سال 1999 منتشر کرد، این حس را در من بیدار کرد که می توانم بنویسم. زویا پیرزاد هم با رمان «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» بر من تاثیر گذاشت. خواندن این دو کتاب به من این حس را داد که می‌توانم تجربیاتم را بنویسم.

پیش از این مدام با این ترس روبرو بودم که مبادا ادبیات چیز دیگر باشد، چیزی متفاوت با این‌چیزهایی که من به آن‌ها فکر می‌کنم. این دو در من جرقه نوشتن را ایجاد کردند و در این میان نقش هرمان بیشتر بود.

در مورد نزدیکی فکری نیز من این نکته را قبول دارم. من در حال حاضر داستان‌هایم را به آلمانی ترجمه می‌کنم. دوستانی که ترجمه آلمانی این قصه‌ها را می‌خوانند نیز به این نزدیکی اذعان دارند. اتفاقا یکی می‌گفت وقتی داستان‌هایم را می‌خواند، انگار در حال خواندن ادامه «آلیس » است. این قرابت به ترجمه کمک می‌کند.

من در کتاب «سیاهی چسبناک شب» داستان‌هایی دارم که جنسیت راوی آن‌ها تا وسط ها و حتی پایان آن مشخص نیست.به این نکته چند منتقد از جمله خود شما هم اشاره کرده‌اید. در داستان‌های هرمان هم چنین خصوصیتی هست. او در داستان «خانه تابستانی» دقیقا از چنین شیوه‌ای بهره می‌گیرد. تا پایان داستان شما متوجه این نکته نمی‌شوی که راوی مرد است یا زن...

و اصلا شاید مهم نباشد، چون از یک مساله انسانی حرف می‌زند...

بله. مهم این است که حرف‌های راوی چیست و او با چه مسایلی دست و پنجه نرم می‌کند...

آیا شما حس نکرده اید در «آلیس» نویسنده گاهی پرگویی کرده یا در برخی از جاها ابهام کار را زیاد کرده است؟

یودیت هرمان سه کتاب دارد: «خانه تابستانی»، «هیچ جز ارواح » و «آلیس». من برخی از داستان‌های «هیچ جز ارواح » را در مجموعه « آنسوی رودخانه اودر» آورده‌ام. وقتی این کتاب را می‌خوانم دچار این حس می‌شوم که هرمان دچار پرگویی شده است. اتفاقا خیلی از منتقدان آلمانی نیز به این نکته پرداخته‌اند.

به نظرم رسید داستان با پرگویی همراه است و وقتی آن‌را می‌خواندم مدام با خودم می‌گفتم که کاش این نکات را نمی‌گفت. حتی به شوخی به او گفتم که انگار خواسته شبیه توماس مان بنویسد. او در این کتاب از جملات کمی بلند و پیچیده بهره گرفته است، اما در « آلیس » او بار دیگر به همان فضای مانوس کتاب اولش بازگشته است. شاید نتوان از این هایی که برشمردید به عنوان اشکال یاد کرد، اما من اگر می‌خواستم این کتاب را بنویسم - منظورم همان «هیچ جز ارواح » است- حتما با ایجاز بیشتری می‌نوشتمش.

البته یکی از خصوصیات زبان‌های لاتینی،همین بلند بودن جمله‌هاست که کار را برای ترجمه فارسی دشوار می‌کند. شما چقدر با این دشواری روبرو بوده‌اید؟

زبان آلمانی این خاصیت را دارد که نویسندگان می توانند مسایل زیادی را با گرامر و ظرایف زبانی بیان کنند. به همین دلیل این تمایل وجود دارد که نویسندگان از این خصوصیات زبانی بهره بگیرند. این قضیه حتی میان نویسندگان جوان نیز وجود دارد.

چندی پیش که آلمان بودم، با نویسنده‌ای جوان به نام رومان گراس آشنا شدم. او هنگام گفت‌وگو با من متوجه شد یکی از دلایل علایق من به نویسندگان جدید آلمانی، زبان موجز آن‌هاست، زبانی که کمترین پیرایه را دارد و در بند پیچیدگی نیست. وقتی داشت کتابش را به من می‌داد گفت که موجز نمی‌نویسد، اما کتابش واقعاً جالب بود. یعنی الان نویسنده‌های جوان هم پیچیده می‌نویسند، چرا که خاصیت زبان آلمانی این است. گرامر زبان آلمانی این خصوصیت را به تو می‌دهد که از ظرفیت‌های زبانی به خوبی استفاده کنی.

در ترجمه « آلیس » مشکل چندانی با این قضیه نداشته‌ام. البته در کتاب‌های قبلی نیز مشکل نداشته‌ام، چه ترجمه کتاب‌های برتولد برشت، کافکا و هاینرش و چه در ترجمه نویسنده‌های جدید. به نظرم می‌شود برای در آوردن لحن این نویسنده‌ها کارهایی کرد و مترجمی همچون محمود حدادی به خوبی از پس ترجمه متون کلاسیک بر می‌آید. او جمله‌های بند را بیرون می‌کشد و با لحنی مناسب به فارسی بر می‌گرداند.

انگار خانم هرمان قرار است به ایران بیاید. این اتفاق چه زمانی می‌افتد؟

احتمالا او در مراسم جایزه «روزی روزگاری» حضور خواهد داشت، چرا که امسال فقط برنده‌های جایزه را اعلام کرده‌اند و قرار است مراسم جایزه چندی دیگر برگزاری شود. صحبت‌های اولیه انجام شده و احتمال آمدن او در مراسم «روزی روزگاری» خیلی زیاد است.

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

چهارشنبه 6 مهر 1390  10:51 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها