0

اشعار دفاع مقدس

 
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

سخنی با تو ، ای خرمشهر!

خرمشهر
بر آی از دل ، ای بانگ خشم و خروش
مگر بردری پرده گوش هوش
چه می گویم ،ای سینه ، توفنده شو
تو ای دل، شرار فروزنده شو
برون ریز ، ای تفته اندرون
روان کن یکی آتشین جوی خون
تن غم به خونابه کین بشوی
به جز کین ، دل از هر چه آیین بشوی
زمان را بگو ، تا فرو ایستد
دگر با ستم روبرو ایستد
خزان خیزد و در بهار اوفتد
درخت و گل ، از رنگ و بار اوفتد
و گر گل گشاید زبان در قفا
زبان در قفایش کن از وی جدا
فرو جوش ای چشمه ماهتاب
فرو پاش بر چهره قیر مذاب
فرو میر ای شتابنده مهر
چه تابی چنین ، ای تنور سپهر
لب از خنده ، ای گر مرو باز بند
چنین خیره بر چهر دنیا مخند
خرمشهر
تو نیز ای سخنگوی درد آشنا
بر آور به شور و شهامت صلا
بزن زخمه بر تار جان سخن
سرپنجه در خون دشمن بزن
به سوگ چمن ، مویه آغاز کن
سر گیسوی بید را باز کن
یکی جمله با شهر خونین بگو
به اشک از رخش خون و ماتم بشو
بگو ای سرافراز گلگونه تن
بهین پاره پیکر این وطن
بلند آستان ، شهر خونین ما
ز تو خرم ، آیین ما دین ما

نگر تا بر آریمت از زیر یوغ

ز چنگال کفر و فریب و دروغ

اگر پیکرت دشمنان خسته اند

پر و بال و پای تو بشکسته اند

وگر مانده ای دیر ، سخت و دژم

بدینسان نماند بسی بیش هم

خروشنده رزمندگان در رهند

همه کفر سوز و خدای آگهند

اگر دشمن از مور بربگذرد
که در قلب زیبای تو ره برد

پراکنده سازیمش از خوابگه

به آب درخشنده تیغ سپه

شود گلشن از خون ما ، گر تنت

سگان را برانیم از گلشنت

یکی زشت کفتار پیر پلید

همی خواست تا نو غزالی درید

نشانیمش اینک مر او را به جای

به تیپای خشم و به دست خدای

کنون پنجه شیرمردان شیر

گلویش بخواهد فشردن دلیر

دلیران رزمنده جانشکار

ستیهندگان در تک و کارزار

نهنگان دریای اسلام و نور

عقابان اوج بلند غرور

همه شیرچنگال در جنگ خصم

نمانی دژم بیش در چنگ خصم

دگرباره برخیز در خاک عشق

برافراطز پرچم به افلاک عشق

 

سروده : استاد علی موسوی گرمارودی

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 25 شهریور 1390  6:05 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

هیچ كس نیست در این سنگر باقیمانده

سنگر
جاده مانده است و من و این سر باقیمانده
رمقی نیست در این پیكر باقیمانده
نخل ‌ها بی سر و شط از گل و باران خالی
هیچ كس نیست در این سنگر باقیمانده
تویی آن آتش سوزنده‌ی خاموش‌شده
منم این سردی خاكستر باقیمانده
گرچه دست و دل و چشمم همه آواره شده،
باز شرمنده‌ام از این سر باقیمانده
روز و شب گرم عزاداری شب‌ بوهاییم،
من و این باغچه‌ی پرپر باقیمانده
پیشكش باد به یكرنگی‌ات ای مردترین!
آخرین بیت در این دفتر باقیمانده:
تا ابد مردترین باش و علمدار بمان!
با توام ای یل نام‌آور باقیمانده

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 25 شهریور 1390  6:05 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

دیشب از چشمم بسیجی می‌چكید

 مثنوی بلند «دیشب از چشمم بسیجی می ‌چكید» عمری به بلندای تمام سال های پس از جنگ دارد. بازخوانی این سروده ارزشمند و تاریخی ، آن هم در این روز ها بسیار تكان دهنده و تاثیر گذار است. بی شک این مثنوی ، اولین «شعر حسرت» در میان شاعران «دفاع مقدس سرا» نیست اما نقطه عطفی در این قالب به شمار می رود.  برای سلامتی شاعر بسیجی «محمد حسین جعفریان» دعا كنید .

دیشب از چشمم بسیجی می‌چكید

دیشب از چشمم بسیجی می‌چكید

از تمام شب «دوعیجی» می‌چكید

باز باران شهیدان بود و من

باز شب ‌های «مریوان» بود و من

دست ‌هایم باز تا آهنج رفت

تا غروب «كربلای پنج» رفت

یادهای رفته دیشب هست شد

شعرم از جامی اثیری مست شد

تا به اقیانوس ‌های دور دست

هم‌ چنان رودی كه می ‌پیوست شد

مثنوی در شیشه مجنون نشست

آن ‌قدر نوشید تا بدمست شد

اولین مصرع چو بر كاغذ دوید

آسمان در پیش رویم دست شد...

یک ‌نفر از ژرفنای آب ‌ها

آمد و با ساقی‌ام هم‌ دست شد

باز دیشب سینه‌ام بی ‌تاب بود

چشم‌ هاتان را نگاهم قاب بود

باز دیشب دیده، جیحون را گریست

راز سبز عشق مجنون را گریست

باز دیشب بركه‌ها دریا شدند

عقده‌ های ناگشوده وا شدند

خواب دیدم كربلا باریده بود

بر تمام شب خدا باریده بود

خواب دیدم مرگ هم ترسیده بود

آسمان در چشم‌ها تركیده بود

مرگ آنجا سخت زیبا بود، حیف!

چون عروسانِ فریبا بود، حیف!

این چنین مطرود و بی‌حاصل نبود

مرگ آنجا آخرین منزل نبود

ای غریو توپ‌ها در بهت دشت

آه ای اروند! ای «والفجر هشت!»

دیشب از چشمم بسیجی می‌چكید

در هوا این عطر باروت است باز

روی دوش شهر، تابوت است باز

باز فرهادم، بگو تدبیر چیست؟

پای این البرز هم ‌زنجیر كیست؟

پشت این لبخندها اندوه ماند

بارش باران ما انبوه ماند

همچنان پروانه ‌ها رفتید، آه!

بر دل ما داغ‌ تان چون كوه ماند!

یادها تا صبح زاری می‌كنند

واژه‌ هایم بی ‌قراری می‌كنند

خواب دیدم سایه‌ای جان می‌گرفت

یک نفر در خویش پایان می‌گرفت

ای سواران بلندای سهیل!

شوكران نوشان «گردان كمیل!»

ای سپاه رفته تا «بدر» و «حنین!»

خیل مختاران! لثارات الحسین!

ای نگاه آسمان همراه‌ تان

ای امام عصر خاطرخواه ‌تان

ای در آتش سوخته! پرهای من!

ای بسیجی‌ ها! برادرهای من!

ای بسیجی‌ ها، چه تنها مانده‌اید!

از گروه عاشقان جا مانده‌اید

ای بسیجی‌ ها! زمان را باد برد

آرزوهای نهان را باد برد

شور حال و جان سپردن هم نماند

بخت حتّی خوب مردن هم نماند

غرق در مانداب لنگرها شدیم

غافل از جادوی سنگرها شدیم

از غریو موج ‌ها غافل شدیم

غرق در آرامش ساحل شدیم

فصل سرخ بی ‌قراری‌ها گذشت

فرصت چابک ‌سواری‌ها گذشت

فرصت از اشک و از خون تر شدن

از زمستان نیز عریان ‌تر شدن

فرصت در خُم نشستن، م‍ُل شدن

در دهان داغ آتش، گل شدن

سینمای دفاع مقدس

یاد باد آن آرزوهای نجیب

یاد باد آن فصل، آن فصل عجیب

اینک اما فصل تنها ماندن است

فصل تصنیف دریغا خواندن است

اینک اما غربتم عریان شده است

حاصل آغازها پایان شده است

اینک این ماییم، عریان و علیل

دستمان كوتاه و خرما بر نخیل

روی لبخندم صدایی گم شده است

پشت رؤیایم هوایی گم شده است

چشم‌هایم محو در بال كسی ‌ست

در خیابان‌ ها به دنبال كسی ‌ست

نخل ‌های سر جدا، یادش به‌ خیر!

ای بسیجی‌ها! خدا، یادش به ‌خیر!

فصل سرخ بی‌قراری‌ ها گذشت

فرصت شب‌ زنده ‌داری ‌ها گذشت

این قلم امشب كفن پوشیده است

آرزوها را به تن پوشیده است

واژه‌هایم را هدایت می‌كند

از جدایی ‌ها شكایت می‌كند

«مقتل» آن شب غرق نور ماه بود

غرق در باران «روح الله» بود

جام را با او زدید و گم شدید

پای شب هوهو زدید و گم شدید

بازگردید ای كفن‌ پوشان پاک!

غرق شد این نسل در امواج خاک

باز باران خزان ‌پوشان زرد

باز توفان كفن ‌پوشان درد

باز در من بادها آشفته‌اند

لحظه ‌هایم را به شب آغشته‌اند

آمدیم و قاف ‌ها در قید ماند

قلب ما در «پاسگاه زید» ماند

طالب فرهادها جز كوه نیست

مرهم این زخم جز اندوه نیست

عقده‌ها رفتند و علت مانده است

در گلویم «حاج همت» مانده است

زخمی‌ام اما نمک حق من است

به یاد شهید حاج همت

درد دارم نی ‌لبک حق من است

پیش از این ‌ها آسمان گل‌ پوش بود

پیش از این‌ ها یار در آغوش بود

اینک اما عده‌ای آتش شدند

بعد كوچ كوه‌ها آرش شدند

بعضی از آن ‌ها كه خون نوشیده‌اند

ارث جنگ عشق را پوشیده‌اند

عده‌ای «ح‍ُسن القضا» را دیده‌اند

عده‌ای را بنزها بلعیده‌اند

بزدلانی كز یم خون تر شدند

از بسیجی‌ها بسیجی‌تر شدند

آی، بی‌جان ‌ها! دلم را بشنوید

اندكی از حاصلم را بشنوید

تو چه می‌دانی تگرگ و برگ را

غرق خون خویش، رقص مرگ را

تو چه می‌دانی كه رمل و ماسه چیست

بین ابروها رد قناصه چیست

تو چه می‌دانی سقوط «‌پاوه» را

«باكری» را «باقری» را «كاوه» را

هیچ می‌دانی «مریوان» چیست؟ هان!

هیچ می‌دانی كه «چمران» كیست؟ هان!

هیچ می‌دانی بسیجی سر جداست؟

هیچ می‌دانی «دوعیجی» در كجاست؟

این صدای بوستانی پرپر است

این زبان سرخ نسلی بی‌سر است

تو چه می‌دانی كه جای ما كجاست

تو چه می‌دانی خدای ما كجاست

با همان‌هایم كه در دین غش زدند

ریشه اسلام را آتش زدند

با همان‌ ها كز هوس آویختند

زهر در جام خمینی ریختند

پای خندق‌ ها اُحد را ساختند

خون‌ فروشی كرده خود را ساختند

باش تا یادی از آن دیرین كنیم

تلخِ آن ابریق را شیرین كنیم

با خمینی جلوه ما دیگر است

او هزاران روح در یک پیكر است

ما ز شور عاشقی آكنده‌ایم

ما به گرمای خمینی زنده‌ایم

پلاک

گر چه در رنجیم، در بندیم ما

زیر پای او دماوندیم ما

سینه پر آهیم، اما آهنیم

نسل یوسف‌های بی‌ پیراهنیم

ما از این بحریم، پاروها كجاست؟

این نشان! پس نوش ‌داروها كجاست؟

ای بسیجی‌ها زمان را باد برد!

تیشه‌ ها را آخرین فرهاد برد

من غرور آخرین پروانه‌ام

با تمام دردها هم‌خانه‌ام

ای عبور لحظه‌ها دیگر شوید!

ای تمام نخل‌ها بی‌سر شوید!

ای غروب خاک را آموخته!

چفیه‌ها! ای چفیه‌های سوخته!

ای زمین، ای رمل‌ها، ای ماسه‌ها

ای تگرگِ تق‌تقِ قناصه‌ها

جمعی از ما بارها سر داده‌ایم

عده‌ای از ما برادر داده‌ایم

ما از آتش‌ پاره‌ها پر ساختیم

در دهان مرگ سنگر ساختیم

زنده‌های كمتر از مردار‌ها!

با شما هستم، غنیمت ‌خوارها!

بذر هفتاد و دو آفت در شما

بردگان سكه! لعنت بر شما

باز دنیا كاسه خمر شماست

باز هم شیطان اولی‌الامر شماست

با همان ‌هایم كه بعد از آن ولی

شوكران كردند در كام علی

باز آیا استخوانی در گلوست؟

باز آیا خار در چشمان اوست؟

ای شكوه رفته امشب بازگرد!

این سكوت مرده را در هم نورد

از نسیم شادی یاران بگو!

از «شكست حصر آبادان» بگو!

از شكستن از گسستن از یقین

از شكوه فتح در «فتح المبین»

از «شلمچه»، «فاو» از «بستان» بگو

شلمچه

ای شكوه رفته! از «مهران» بگو!

از همان‌هایی كه سر بر در زدند

روی فرش خون خود پرپر زدند

شب‌ شكاران سحراندوخته

از پرستوهای در خود سوخته

زان همه گل‌ ها كه می‌بردی بگو!

از «بقایی» از «بروجردی» بگو!

پهلوانانی كه سهرابی شدند

از پلنگانی كه مهتابی شدند

ای جماعت! جنگ یک آیینه است

هفته تاریخ را آدینه است

لحظه‌ای از این همیشه بگذرید

اندر این آیینه خود را بنگرید

ابتدا احساس‌هامان تُرد بود

ابتدا اندوه‌هامان خرد بود

رفته‌رفته خنده‌ها زاری شدند

زخم‌هامان كم‌كمک كاری شدند

ای شهیدان! دردها برگشته‌اند

روزهامان را به شب آغشته‌اند

فصل‌هامان گونه‌ای دیگر شدند

چشم‌هامان مست و جادوگر شدند

روح‌هامان سخت و تن‌آلوده‌اند

آسمان‌هامان لجن‌آلوده‌اند

هفته‌ها در هفته‌ها گم می‌شوند

وهم‌ ها فردای مردم می‌شوند...

فانیان وادی بی ‌سنگری!

تیغ ‌های مانده در آهنگری

حاصل آن ماجراها حیرت است؟

میوه فرهنگ جبهه عشرت است؟

حاصل آغازها پایان شده است؟

میوه فرهنگ جبهه نان شده است؟

زخمی‌ام، اما نمک... بی‌فایده است

درد دارم، نی‌لبک... بی‌فایده است

عاقبت آب از سر نوحم گذشت

لشكر چنگیز از روحم گذشت

جان من پوسید در شب‌غاره‌ها

آه ای خمپاره‌ها، خمپاره‌ها!

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 25 شهریور 1390  6:06 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

یاد آن سنگری كه تركش خورد

شعری زیبا از شاعر جوان و خوش آینده بنام "محسن فلاح" که به شهادت شعرش ارزش ایثار و شهادت را هم درک کرده و دلسروده ای لطیف را تقدیم به شهدا و ایثارگران کرده است. او خود توضیح داده است :

تقدیم به تمامی شهدای جانباز،علی الخصوص شهیدان جانباز شهر رامسر،داود قدیری،داود حسنی و شهید حکمت پناه.

پرنده
پدرم بوی سیب را می داد
پدرم با نفس كشیدن خود
عطر ( امن یجیب ) را می داد
با نگاهی كه آسمانی بود
زیر ماسک،او، همیشه می خندید
آن زمانی كه بغض هم می كرد
مادرم را،كنار خود می دید
پدرم بی صدا،تكلم كرد
با نگاهی كه غرق پاكی بود
یاد جبهه،شروع اشک پدر
یاد آن چفیه ای كه خاكی بود
یاد چشمان منتظر به در و
یاد آن لاله ای كه پرپر شد
یاد آن سنگری كه تركش خورد
یاد همسنگری،كه بی سر شد
قصه ی كودكی من این بود
پدرم،عاشقانه می جنگید
در شلمچه،میان آن همه تیر
كربلا را به چشم خود می دید
با همان چكمه های خاكی خود
پدرم روی مین قدم می زد
با دلی خسته از غم دوری
او ز عشق ائمه دم می زد
هر كسی تشنه ی شهادت بود
او دلش را به قلب دریا زد
این اتاق پدر كه شاهد هست
پدرم،پشت پا به دنیا زد
یاد بابا كه رفت و من ماندم
در دل خسته ام تلاطم كرد
حرفهای نگفته ای دارم
بغض من،راه خانه را گم كرد
شب جمعه،پدر،دعای كمیل
سوز آهش پل عبادت بود
سحر روز بعد فهمیدم
كه دعای پدر شهادت بود
مادرم،خواب دیده بود انگار
توی دست پدر،پلاكی بود

پدرم چفیه ای به مادر داد

چفیه ای كه هنوز خاكی بود
سحر آمد،اتاق خلوت و سرد
دفاع مقدس
من و مادر و كاسه ای از آب
پدرم كوله بار خود را بست
ای پدر،مادر مرا دریاب
غربت این اتاق زیبا بود
پدرم بغض مادرم را دید
اشک های پدر كه جاری شد
او به چشمان خیس خود خندید
هرگز از یاد من نخواهد رفت
مادر من به چهره اش زل زد
كاسه از دست مادرم،افتاد
پدرم رو به آسمان پل زد
ای پدر،مادرم غمی دارد
از شب سرد او خبر داری؟!!
همسرت را ببین،شكسته شده
تو كه از درد او خبر داری
گوشه ی سینه، قلب حس می كرد
مادرم مثل ابر ها شده است
مژه هایی كه خیس بارانند
بغض او بعد تو، رها شده است
زندگی خرده خرده می میرد
ای پدر رد پای تو اینجاست
به خداوندی خدا سوگند
كه هنوزم خدای تو،اینجاست
پدرم بود و هست و خواهد بود
او دلیر حماسه ی جنگ است
و شهیدان همیشه جاویدند
این حماسه همیشه خون رنگ است
پدرم بود و هست و خواهد بود
چون دلش ترس و لرز را نشناخت
و دلیل عروج او این بود

وسعتش حد و مرز را نشناخت

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 25 شهریور 1390  6:06 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

همسنگر بابا

همسنگر بابا
ابر دستی به نگاه تر مهتاب کشید
بعد باران شد و چشمان مرا آب کشید
گفت : شادی بکش اما پسرک درد کشید
گفت : بابا بکش اما پسرک قاب کشید
آه ای ماهی تبعیدی این حوض بگو
سیب مهتاب چه از طعنه شب تاب کشید
مانده از ماه نگاه تو چه ترسیم کند
آنکه از همهمه ای رستم و سهراب کشید
ای دریا تو که هم سنگر بابا بودی
می توان دست از آن گوهر نایاب کشید
نرگس قنچه که زندانی مردم شده است
کار نیلوفر ما نیز به مرداب کشید
باز هم غیرت دریا که شبی موجی شد
دهن خاکی این طائفه را آب کشید
نمره نوبت نقاشی او بیست نشد
تا پدر عکس خودش را به رخ قاب کشید...

 

                                                                                   محمد حسین نعمتی

شهید گمنام

همسنگر بابا
نه جامه ای،نه پلاکی، نه عطر خاطره ای
نه ره به سوی تو دارد نگاه پنجره ای
نه واژه ای، نه کلامی، نه بانگ آوازی
نه بغض می شکند در تو تار حنجره ای
سکوت، غرق سکوتی شهید گمنامم!
ندارد آن دل پرخون سر مناظره ای
توکیستی گل پرپر که در عبور از خاک؟
میان حلقه ی فوج ملک محاصره ای
نمی شناسمت اما چه می درخشی تو
که آفتابی و من اشتیاق شاپره ای
تو آن قدر به خدای امید نزدیکی
که دست سبز گشایش برای هر گره ای
دریغ و درد که آغوش شهر کوچک بود
برای چون تو بزرگی، شهاب گستره ای

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 25 شهریور 1390  6:06 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

اینجا درست مرز سکوت و ترانه است

گل شقایق

تیمم عشـق :

 

تاریخ با حضور تو تکرار می شود
وقتی عقاب حادثه بیدار می شود

از پشت نخل های تنومند روزگار

خورشید عاشقانه پدیدار می شود

اینجا درست مرز سکوت و ترانه است

بی تو تمام شهر به فکر بهانه است

بر شانه های شهر چه مغرور می روی

پرواز تو به سمت افق عاشقانه است

بی تو زمین چه حال و هوایی عجیب داشت

در سینه اش حرارت بغضی نجیب داشت

یک شب میان خواب سری هم به ما بزن

با ما بگو که شهر چرا عطر سیب داشت

ما راه را به یمن شما گم نمی کنیم

دیگر هوای خوشه ی گندم نمی کنیم

تا عطر لاله از دل تاریخ می وزد

جز بر مزار عشق تیمم نمی کنیم

 

                                             زهرا سجادیان                        

رز سرخ

 

اشک جدا، چشم جدا:

بی شما بر سر ما خاک عزا می ریزد

آسمانی که شما و دل ما می ریزد

در کویر دل ما بارش ابری نگرفت

ابر از گوشه ی چشمان شما می ریزد

گر چه تاریخ جلو آمده اما اینجا

خونتان هم جهت کرببلا می ریزد

تلخیِ واقعیّت را که جهان می فهمد

خون از این چشم جدا، اشک جدا می ریزد

بی شما شهر و خیابان چه مدرن است ولی

از ستون های زمین مرگ و بلا می ریزد

اگر امروز عزیزان به زمین برگردید

آبروی همه ی ما به خدا می ریزد

از همان اول این شعر دلم دزفول است

تازه فهمیده ام این اشک چرا می ریزد

 

                                                 امیرحسین نورالدینی شاه آبادی

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 25 شهریور 1390  6:06 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

هفت سین جبهه

هفت سین

عید روزی است که در آن رو معصیت خدا را نکرده باشید. امام صادق .ع.

بچه ها تحویل سال

یادش بخیر شلمچه

چیده بودیم تو سفره

سربند و یک سرنیزه

بچه ها خیلی گشتن

تو جبهه سیب نداشتیم

بجای سیب تو سفره

کمپوتشو گذاشتیم

تو اون سفره گذاشتیم

هفت سین

یه کاسه سکه و سنگ

سمبه به جای سنجد

یه سفره رنگارنگ

 

اما یه سین کم اومد

همه تو فکری رفتیم

مصمم و با خنده 

همه یک صدا گفتیم

  به جای هفتیمن سین 

تو سفره سر می ذاریم

 

سر کمه هر چی داریم  

پای رهبر می ذاریم

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 25 شهریور 1390  6:06 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

اتل متل انقلاب

امام خمینی
اتل متل انقلاب
یه قصه خوب و ناب
یه مرد آسمونی
با لشگر ایرونی
رفتن به جنگ دیوا
با پیرا و جوونا
شاخ دیو و شكستن
دست و  پاهاشو  بستن
بچه دیو فرار كرد
دیو بزرگ و خار كرد
اون مرد آسمونی
اون سردار ایرونی
بودش امام خمینی
یه سید حسینی
كه ماها رو رها كرد
از نكبت و غم و درد
تو یک فضای آزاد
راه و به ما نشون داد
مكتبی نو راه انداخت
مدرسه عشقی ساخت
مكتب عشق و صفا

بسیج مستضعفا

تو این تب و تاب بودیم
تو فكرای ناب بودیم
تو فكر یک حكومت
برای دین و امت
برای دولت یار

رهایی از انتظار

اما یه عده شرور
رفتن تو كار ترور
امام خمینی
یه عده تو كردستان
جنوب و غرب و بستان
تو این طوفان و دریا
رفتن تو خواب و رویا
خواستن كه ناخدا شن

از انقلاب جدا شن

خواستن امام تنها شه
بسوزه این اندیشه
این آدمای مریض
این دشمنای ناچیز
اینو نمی فهمیدن
كه با كی درافتادن
با جانشین آقا
یار امین آقا
خود آقا یارش بود
خدانگهدارش بود
یه عده هم تو نفاق
با شور و با اشتیاق
تیشه زدن به ریشه
به شاخه اندیشه
خیال كردن زرنگن
اگه با دین بجنگن
این انقلاب و ریشه
این نهضت و اندیشه
خار شد تو چشم كفار
تو چشمای استكبار
یهو دشمن نامرد
از چند طرف حمله كرد
یه دنیا پول و لشگر
تو جنگ با ما یه كشور
صدام
یاور صدام شدن
خائن و بد نام شدن
یكی با توپ و تانكش
یكی با پول بانكش
یكی با سور و ساتش
با پول نفت و گازش
هر كی با هر چی كه داشت
یه مین تو راه ما كاشت
اما امام آگاه
ترسی به دل نداد راه
حتی به ماها فرمود
سنگ یه دیوونه بود
سنگ یه مرد نادون
قصه دزد و كاهدون
امام خوب و برنا
اون پیر مرد دانا
با شور و عشق و امداد
به ما حكم جهاد داد
ما از پا ننشستیم
تا دست كفر و بستیم
این انقلاب دیروز
یه بار دیگه شد پیروز
تا درس بندگی شه
شعار زندگی شه
اما توی  هشت سال جنگ
یه عده مایه ی ننگ
كه بی عار و نامردن
خون به دل ما كردن
این مردم بد نهاد
به جای جنگ و جهاد
شهدا
رفتن به پشت جبهه

تو كار شک و شبهه

شایعه سازی كردن
دشمن و راضی كردن
تو جبهه سدی ساختن

چوب لای چرخ انداختن

جنگ و جهاد تمام شد
خون به دل امام شد
از حرف خود عدول كرد
قطعنامه رو قبول كرد
با شور و عشق و فریاد
امام به ما پیام داد
جوو نهای با ایمان
افتخارای ایران
این جنگ كفر و دینه
دشمن توی كمینه
ادامه داره جهاد
با خودكار و با مداد
دشمن ما همیشه
میجنگه با اندیشه
با روح و قلبی آرام
تموم شد عمر امام
تو خرداد شصت و هشت
امام از پیش ما رفت
اما خدای كریم
نذاشت كه بی امام شیم
سید علی امام شد
غصه ها مون تمام شد
چشم و چراغ مهدی
گلی زباغ مهدی
رهبر
نماینده صاحب
نائب یار غائب
ولی كل جهان
نائب صاحب زمان
منكر این زعامت
دشمن با امامت
دشمن دین خداست
پاچه خوار امریكاست

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 25 شهریور 1390  6:07 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

چفیه از روز ازل مظلوم بود

 چفیه
خفته بودم مرز دریای بلور
موج زد، پاهای من شد خیس نور
از کرانها بوی توفان می وزید
بوی خون با عطر ریحان می وزید
خواب دیدم یک نفر فریاد زد
چفیه را در من دوباره داد زد
باز گویی یاوه گویی می کنم
باز در خود ، واژه جویی می کنم
باز هم باید کمی خلوت کنم
از کسان آشنا، غیبت کنم
باز هم امشب هوایی گشته ام
باز شاید ، نینوایی گشته ام
یک نفر در من مرا حد می زند
آنچنان محکم، که باید می زند
باز هم ای مثنوی، برخاستی
هان! بگو ای خامه ، هرچه خواستی
پیله ای بر شاخ طوبی یافتند

چفیه را از تارتارش بافتند

تار، بر، دارِِ خدایش می زدند
پودی از آل عبایش می زدند
سرمه آلود ، اشک حوران می چکید
بر تنش رگهای غیرت می کشید
می چکید از شاخ طوبی آبِ رز
در سه خم زد چفیه ها را رنگرز

چفیه را تا رنگی از مجنون زدند

در غدیر و کوثر و در خون زدند
چفیه شد سرخ و سپید و شد سیاه
رنگ خون ورنگ مولا، رنگ چاه
آن که در خم غدیر افتاده بود
رنگ خاکستر گرفت و رنگ دود
چفیه
شد سیاه آن چفیه ، آری شد سیاه
رنگ داغ و درد و سوز وآه و چاه
گفت: چفیه ، رنگ ماتم می شوی
پرچم غم... پرچم غم می شوی
گفت : ای چفیه سیاهت می کنم
خادم مولای آهت می کنم
چفیه ای کاندر خم خونش زدند
رنگ مجنون... رنگ مجنونش زدند
چفیه های سرخ یعنی خون خشک
یک نشان از چاه و اشک و بوی مشک
خون فرق عابد پارینه پوش
می‌چکد از فرق و می خشکد به دوش
سرخ یعنی خاک دشت کربلا
سرخ پیوندی حنایی با بلا
سرخ یعنی حجله ی پاها و تیغ
سرخ یعنی نعش کاوه بر ستیغ
سرخ یعنی اشک چشم مرتضی
سرخ یعنی خشم ...خشم مرتضی
چفیه های کوثری شد خیس نور
رنگ دریا، رنگ دریای بلور
گفت : ای چفیه سپیدت می کنم

چون سپیده دم شهیدت می کنم

گفت : رنگت شد نشان استخوان
همنشین حنجر مولایمان
رنگ نور و رنگ نور و نور باش
روشن شبهای تار هور باش
لاله را در چفیه پرپر خواستند
چفیه را در خون شناور خواستند
آسمان از درد غیرت چاک شد
چفیه از بالا سفیر خاک شد...
چفیه
استخوان در زخم حنجر هر که داشت
چفیه را برداشت ، بر زخمش گذاشت
مرهم زخم تن روح است این
باد بان کشتی نوح است این

محرم حلقوم های زمزمه

ناله های یا علی ، یا فاطمه
چفیه شبگردی است در یک شهر خواب
خفته ای بر دست مجنون، روی آب
چفیه یعنی از زمین بگریخته
خویش را از آسمان آویخته
چفیه یعنی محض یاد علقمه
در عطش بخشیدن یک قمقمه
چفیه یعنی یال های کول شیر
هیبت شیران دشتِ تیغ و تیر
چفیه یعنی مد عا بی ادعا
یک شکایت نامه در دست دعا

چفیه یعنی ابجد عشق علی

کودکی در مکتب مشق علی
چفیه یعنی ترس ..ترس از ترس عشق
چفیه یعنی چار حرف از درس عشق
حرف اول ...اول چزابه ها
ابتدای چاه و چشم و لابه ها
حرف چمران در سماع و هلهله
زیر بارانهای داغ چلچله
دومین از فاطمه دارد نشان
از فدک ... از فرق ... فزت و زفغان
حرف دوم قصه فهمیده ها
یادگار فاو و فکه دیده‌ها
حرف سوم سومین حرف ولی
ابتدا و انتهای یاعلی
چفیه
حرف سوم، سومین حرف شهید
سومین حرف بسیجی و سپید
حرف آخر... آخر آه است... آه
انتهای نعره و چاه است ... چاه
حرف آخر... اول هور است و هور
انتهای فکه را کن جستجو
چفیه را در خاک فکه جسته‌ام
چفیه ها را تکه تکه جسته ام
چفیه ها مظلوم های عالمند
آخرین هابیل های آدمند

چفیه از روز ازل مظلوم بود

از غدیر از پیشتر معلوم بود

چفیه را ابلیس ، چنگش می‌ کشید

دست قابیلان ، به سنگش می کشید
چفیه را در نینوا آتش زدند
دوش میثم بوده و دارش زدند
چفیه تا بوده ست ، تنها بوده است
راند ه از دنیای "تن"ها بوده است

چفیه را از آسمانها رانده اند

چفیه را در آسمانها خوانده اند
کرخه ها جاری است در خطهای او
بستر خونست این شطهای او
روزگاری چفیه ها بر دوش بود
سفره و سجاده و تن پوش بود
اشکهای نیمه ی شب، ژاله بود
چفیه ها گلبرگ خیس لاله بود
لاله مهمان اقاقی گشته بود
 چفیه ی نمناک ، ساقی گشته بود
چفیه بر بالای چمران می نشست
پای منبر در جماران می نشست
چفیه
ای قلم دیگر نمی گویی چرا؟
از پس و خنجر نمی گویی چرا؟

چفیه ی چمران مگر از یاد رفت؟

پرچم کاوه مگر با باد رفت؟
من به آوینی تظلم کرده ام
 همتی !...آیینه را گم کرده ام
چفیه افتاده به خاک جاده ها
دستگیری کن از این سجاده ها
آی ... می گویند فصلِ مرد نیست
چفیه ها این روزها شبگرد نیست
ای خدا ! دست من و دامان تو
بی سرو سامان منو، سامانِ تو
ترس دارم چفیه ها دیگر شوند
در هجوم نقش، بازیگر شوند
ای زبان از آنچه گفتی شرم کن
ای قلم ، سر در خط آزرم کن
مستمع شاید نخواهد بشنود
آنچه را باید ، نخواهد بشنود
می نشینم مرز دریای بلور
موج آید خیس گردم ، خیس نور
تا که توفان از کران ها در رسد
باز فصلِ خوب مردان، سر رسد
من نشستم مثنوی ننشسته است
شعر جوشان است وخامه خسته است
دم فرو بستم ز سر الخفیه‌ ها
چفیه‌ها... وا چفیه‌ها... وا چفیه‌ها

 

                                                                  (عباس موزونی)

 

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 25 شهریور 1390  6:07 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

به یاد شهید حاج همت

به یاد شهید حاج همت
در این عرصه چون حاج همت کجاست

که در هر سجودش قیامی به پاست

به هر عرصه مرد خطر همت است
بر آتش زده بال و پر همت است
حماسی دل و شرزه و بی قرار
خطر پوی و شوریده سر همت است
پر از آیت نور و دلدادگی
پر از جلوه های سحر همت است
من و تو گسستیم و پیوسته اوست
که پیوسته اهل نظر همت است
به شوق خدا در خطر می دوید
به شوق خدا جلوه گر همت است
کجا رفتی ای همت خط شکن
شقایق تبار و شقایق کفن
تو شور پرستو شدن داشتی

هوای فراسو شدن داشتی

 

شادی روح شهدا صلوات

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 25 شهریور 1390  6:08 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

بوسه بر خاک راه شهدا

اردوی راهیان نور

 

من سرخی خاک جبهه ها را بوسم

خاک ره مردان خدا را بوسم
بوسد چو امام دست و بازوی مرا
من خاک شوم دست امام مقتدا را  بوسم

 

شهدا
دو چشم تیز بینم را مبندید
که تا مردم ببینند چشم بازم
که هرگز کورکورانه نرفتم
بسوی جبهه تا جان را ببازم
شهدا
شیون مکن مادر در مرگ خونبارم
بگذر ز من دیگر شوق خدا دارم
گر کشته گردیدم در جبهه ها مادر
بهرم مکن زاری بهرم مزن بر سر
یک پرچم سبزی بر خانه زن مادر
بهرم چراغان کن این کوچه را یک سر

 

حمید داوود ابادی
خوش جبهه ایست حیف که گلچین روزگار
فرصت نداد که ریشه ی کفار برکنیم
شهدا
شهید راه وطن این منم که در خاکم
ز دهر دیده فرو بسته ام در افلاکم
بامر حق بخروش آمدم سوی باطل
بجنگ کفر من آن حق پرست بی باکم
طمع به خاک وطن داشت خصم و غافل بود
که در برابر او سخت کوش و چالاکم
اگر چه کشته آزادی وطن گشتم
کنون بخاک سیه سر نهاده صد چاکم
ز خون من پس از این لاله روید و گوید
به تربتم چه نشستی مجو که غمناکم
شهید راه وطن مست عشق حق باشم
که بی نیاز بتابوت و چوبه تاکم

 

 

جبهه
دوست ندارم که در حجله بختم به سعادت برسم
دوست دارم که در سنگر عشقم به شهادت برسم

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 25 شهریور 1390  6:08 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

عشق یعنی در سکوت یک نگاه

شهید همت
عشق یعنی " همت " و یک دل خدا
توی سینه اشتیاق کربلا
عشق یعنی شوق پروازی بزرگ
در هجوم زخم‌های بی‌صدا
عشق یعنی قصه عباس و آب
در " طلاییه " غروب آفتاب
عشق یعنی چشم‌ها غرق سکوت
در درون سینه، اما انقلاب
عشق یعنی آسمان غرق خون
در شلمچه گریه‌گریه.... تا جنون
تابلو
عشق یعنی در سکوت یک نگاه
نغمه انا الیه راجعون
عشق یعنی در فنا نابود شدن
در میان تشنگان ساقی شدن
عشق یعنی در ره دهلاویه
غرق اشک چشم، مشتاقی شدن
عشق یعنی حرمت یک استخوان
یادگار از قامت یک نوجوان
آنکه با خون شریفش رسم کرد
بر زمین، جغرافیای آسمان

 

شهیدحاج محمدابراهیم همت

فرمانده تیپ محمدرسول الله (ص)

محل شهادت :جزیره مجنون - عملیات خیبر

تاریخ شهادت : 16 اسفند 1362

تشییع جنازه شهید همت

عملیات خیبر :

رمز عملیات: یا رسول‌الله (صلی‌الله علیه و آله)

وسعت منطقه عملیات: 1180 كیلومتر مربع

هدف عملیات:  تصرف و تأمین جزایر مجنون و بخشی از هورالهویزه

نیروهای عمل ‌كننده: سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و ارتش جمهوری اسلامی ایران

 

 

خدایا مرا همتی کن عطا
که با چشم همت بجویم تو را

منبع :

بر گرفته از وبلاگ ولایت تا شهادت

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 25 شهریور 1390  6:08 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

گفتم به کجا، گفت صدایم کردند

خوش آن سری که در آن بود هوای حسین
خوش آندمی که در آن بود ولای حسین
خوش آن تنی که بکوی حسین سپارد جان
خوش آن بدن که شود خاک پای حسین

دفاع مقدس
من که مهمان حسینم در جنان جانباز دینم
من شهید یکه تاز عرصه این سرزمینم
جان خود کردم فدای مکتب اسلام و قرآن
پاسدارم من دلیر کشور ایران زمینم

 

ما ز کوی حق سفر تا کربلا خواهیم کرد
جان خود را در ره جانان فدا خواهیم کرد
عهد و پیمانی که ما بستیم با خون حسین
اندرین وادی به عهد خود وفا خواهیم کرد
دفاع مقدس

 

رسد ز خاک هر شهید به گوش ما این پیام
بهر رهائی از ستم  ز جا ،کن قیام
بسوز عاشقانه بر وجود شمع امام
کشته ی با شرف به از زندگی ظلام

 

 

 

ای گل زیبای عمرم زود پرپر گشته ای
شاد و خندان رفته و گلگون کفن برگشته ای
همنشین و همره شهزاده اکبر گشته ای
افتخار خاندان و باب و مادر گشته ای
دفاع مقدس
در سنگر حق شیر شکاران همه رفتند
مستانه پی پیر جماران همه رفتند
غمنامه بود ناله جانسوز شهیدان
ما با که نشستیم که یاران همه رفتند

 

گفتم به کجا، گفت صدایم کردند
گل بودم و از شاخه جدایم کردند
گفتم که فرشته ها چه کردندت؟گفت:
روزی خور سفره ی خدایم کردند
دفاع مقدس

 

شهیدان شاهدان روزگارند
برای دین و کشور افتخارند

 

زآن قطره ی  خون کز گلوی تو چکید
سر تا سر این دیار،آلاله دمید
بر لوح مزار عاشقان نقش زدند
من مات من العشق فقد مات شهید

منبع :

ساجد

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 25 شهریور 1390  6:08 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

بی‌تو ما همسفر قافله‌ی پاییزیم

پاییز
بی‌تو ما همسفر قافله‌ی پاییزیم
مثل خروشید لب بام غروب‌انگیزیم
بی‌تو بر شانه‌ی پرشورترین خاطره‌ها
كنج تنهایی‌مان، خون جگر می‌ریزیم
نازنین ! قلب تو هر چند شكست اما ما
یك‌یك از داغ خداحافظی‌ات لبریزیم
منتظر باش؛ خلیج دلمان توفانی است
منتظر باش كه آبستن رستاخیزیم
كاش در باغچه‌ی باور ما سبز شوی
بی‌تو ما همسفر قافله‌ی پاییزیم

 

                                                                                        عادل دانش

 كوچ سرخ

کبوتر هبوط آسمان
نگاه پنجره ها بود و كوچ سرخ كبوتر
و آسمان همه درداغ آفتاب شناور
چه دست های سیاهی كه دیو شوم برانگیخت
به انهدام پرنده، به قتل عام صنوبر
پرنده پر زد و تا فرصت همیشه سفر كرد
و دشت، سهم عطش شد، پر از ترانه ی پرپر
شبی رسیده، شبی با هزار قصه ی زیبا
شبی كه عاطفه شد در نگاه ماه، منور
به باغ خنده ی خورشید، عاشقانه ، صمیمی
من و تو همنفسِ هم، من و تو مثل برادر
هوا هوای عطش بود و كوچِ سرخ پرستو
ولی من و تو نشستیم كُنج خانه، مكدر
نگاه پنجره ها بود كوچِ سرخ كبوتر
و بعد از آن سخنی نیست از چفیه و سنگر

 

                                                                             كوثر حسن زاده

 

عشق و عطش

شهید گمنام
هفت آسمان و هفت زمین سجده گاه شد
دریا دلی به شوق زیارت به راه شد
ساحل برای آمدنش بی قرار بود
گویی به درد عشق و عطش او دچار بود
با نغمه ای دو باره دلش پا گرفته بود
در عمق چشم های خدا جا گرفته بود
با خند ه ای به وسعت دریا در انتظار
او بر سر قرار خود اما چه بی قرار
بوی بهشت آمد و ان دل روانه شد
تصمیم عشق بازی اش اما بهانه شد

خم شد دلش به سوی خدا پركشید و رفت

تا لابه لای فصل دعا سر كشید و رفت
شاید نسیم عطر خدا می وزید او
در عمق چشم های خدا گرم گفتگو

                                                                            الهه حسینی


اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 25 شهریور 1390  6:09 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

فصل پرواز فقط فوز شهادت مى خواست

شهدا و امام حسین(ع)
شهید! ای به شط نور شستشو كرده
نماز وصل به محراب عشق آورده
چو سوخت پرده جسمت در التهاب عروج
شگفت بر لب جانت حدیث ناب عروج
كنایتی ست كه با آب خنجر جلاد
ز باغ جان تو جوشد جوانه میلاد
لطافتی ست دلت را چنان لطافت نور
كه رفته ای شب تاریك تا ضیافت نور
ز قید فرع گسستی به اصل پیوستی
به بزم قرب به معراج وصل پیوستی
بلوغ خلسه روحانی ات مبارك باد
نبوغ رجعت پنهانی ات مبارك باد
قسم به شمع كه در محفل شهادت سوخت
قسم به عشق كه این شیوه را به ما آموخت
قسم به آنكه كنون خفته در لحد خاموش
چراغ خون شهیدان نمی شود خاموش

                                                                    

                                                                                   زكریا اخلاقی

شهدا
كه را روى این دست ها مى برند؟
خدایا مگر عشق را مى برند؟
كسى نیست آیا كه گوید به من
تن بى كفن را كجا مى برند؟
چه در مخملى سبز پیچیده اند
كه او را به باغ خدا مى برند؟
به دوش نسیم سحرگاه عشق
شهید مرا تا كجا مى برند؟
من و كوچه سرد و غمگین تو
تو را از نگاهم چرا مى برند؟
چرا خون نگریم مگر مى شود
عزیز مرا سر جدا مى برند

 

                                                                        عبدالحسین رحمتى

گل لاله
چقدر شعر نگفتیم كه فرصت مى خواست
چقدر ما نسرودیم كه جرأت مى خواست
چقدر در غم پرواز نشستیم و نمى دانستیم
فصل پرواز فقط فوز شهادت مى خواست
عقل مى گفت: برو اصل ارادت كافى است
عشق مى گفت: كه اى كاش ارادت مى خواست
پشت بر عشق نمودى دگر این بار مگوى
باز از عطر دعایى كه اجابت مى خواست
اگر اى دوست تو را دیر زیارت كردم

به خدا دیدن چشمان تو فرصت مى خواست

                                                                          عبدالحسین رحمتى

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 25 شهریور 1390  6:09 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها