0

اشعار دفاع مقدس

 
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

دل سروده هاى شاعران نوپرداز و جوان براى مردان خورشید

 

لاله هاى بارانى

شكوفه بود و شقایق به هم گره خوردند

همان زمان كه درختان بهار مى بردند

شبى كه منطق گلها شكوفه مى آورد

و لاله لاله شهادت ، جوانه مى پرورد

زمین مسیر سلام فرشته ها مى شد

همین كه لشكر گل در زمین رها مى شد

همین كه دست خزان باغ لاله ها را چید

دو بال سبز زمین رو به آسمان چرخید

جوانه هاى شقایق نفس رها در باد

وجودشان همه شور و سرودشان فریاد

خدا براى درختان لباس نور آورد

به قامت همه باغها شعور آورد

زمین كه راوى بغض جوانه ها شده بود

شبیه ابر در اندوه خود رها شده بود

زمین سؤال شد از آسمان نورانى

شكفت روبه عطش لاله هاى بارانى

زمین مسیر سلام فرشته ها شد باز

هزار لاله رها شد در آبى پرواز

دوباره روى زمین عشق لاله كارى شد

گذشت چندخزان، آفتاب جارى شد

رضا غلامحسین نژاد

ندبه

جمعه بوى تو را مى تراود، مرد بیدار شو ندبه سر كن

تازگیها دلم بد گرفته، حال و روز مرا تازه تر كن

روز ، اینجا خود روشنایى، خاك یك تكه خاك بهشت است

شعر قدرى سبك شو، خودت باش فكر یك آسمان بال وپر كن

استخوان استخوان لاله سر زد، پیرهن پیرهن یوسف آمد

باد برخیز كارت درآمد هرچه یعقوب دیدى خبر كن

آه سخت است سخت است مادر هى بیا هى برو تا لب در

پانزده سال چادر در آور، پانزده سال چادر به سر كن

وزن تابوت از بس سبك بود، شانه ها بار را حس نكردند

خواستى بى تعارف بگویى، مثل من باش راحت سفر كن

چندسالى است خاكت برادر بد نمك گیر كرده دلم را

با اجازه دوباره مى آیم، خاك شوریده را شورتر كن

مهدى فرجى

سپیده

از غزل گذشته اى، قصیده مى شمارمت

و رهسپار آسمان، رسیده مى شمارمت

نغمه هاى شعر توپر از نگاه تازه بود

بى سرود و بى صدا شنیده مى شمارمت

از غروب زخمى غریب دل بریده ام

تو طلوع روشنى ، سپیده مى شمارمت

اى تمام هستى من اى صداى بال عشق

از قفس گذشته اى ، پریده مى شمارمت

من براى رفتنت غزل غزل گریستم

از غزل گذشته اى قصیده مى شمارمت

***

یك تن

یك تن بى جان و مشتى استخوان

یك نگاه خسته از اعماق جان

یك پلاك و چفیه مردى كه رفت

از زمین تا انتهاى آسمان

بهرام كرم الهى

طلوع

طلوع مى كند آرى مسافرى دیگر

طنین گام كه بود؟ آن عابرى دیگر

در ابتداى همین فصل زرد پیدا شد

براى سبزشدن باز عابرى دیگر

همیشه قسمت خوب غزل نصیب تو بود

ولى سروده من محض خاطرى دیگر

تمام شهر پر از ازدحام تنهایى است

فقط منم، منم و او ـ مهاجرى دیگر ـ

نگو كه فرصت از دست رفته مى آید

فقط منم، و او ـ مهاجرى دیگر ـ

چه خواب خوب و خوشى بود انتظار اما

شدم تمام و نیامد مسافرى دیگر

ندا جلالى ـ گلستان

شعر عطش

نخلى كه در كوله بارش چیزى به جز سر ندارد

امشب چگونه بخوابد، از سینه سر برندارد

امشب كه خون كبوتر از آسمان مى تراود

از شاپركها بپرسید، اینجا كبوتر ندارد؟

در كربلایى دوباره از نخلها سربریدند

انگار برگشته درخون شمرى كه خنجر ندارد

وقتى كه مشك شهادت شعر عطش مى سراید

دیگر مگر خیمه هامان عباس واكبر ندارد

هرچند نخل وكبوتر، لاله، شقایق ، صنوبر

هرگز تمام تو را اى آیینه در برندارد

دستان فهمى كه كال است كى مى رسد تا نگاهت

از تو (سبكبال عاشق ) تعبیر بهتر ندارد

بعد از شما نور پرواز ماسید روى دل ما

جز شاپركهاى بى پر! اینجا كسى پر ندارد

رفتى وچشمان باران از رفتنت خیس خون است

كوچیدنت را پرستو ! این كوچه باور ندارد

نخلى كه در كوله بارش چیزى به جز سر ندارد

امشب دوباره بخوابد از سینه سر برندارد

مرتضى اردستانى

انعكاس آیینه ها

دلش دریچه سبزى به سمت دریا بود

در امتداد نگاهش بهار پیدا بود

زمین به عادت لبهاى او ارادت داشت

صداى روشنش آغاز اطلسى ها بود

چقدر ساده به دیدار لاله ها مى رفت!

و غنچه ـ غنچه غزل بر لبش شكوفا بود

حضور آبى آیینه ها تماشا داشت

امامزاده ى چشمش همیشه غوغا بود

من از گلوى یتیمان كوفه مى خوانم

قسم به آیینه ها انعكاس مولا بود

تمام غربت یك قرن را به دوش كشید

فقط شبیه خودش مرد بود ، آقا بود!

… و رفت و هستى خود را به ابرها بخشید

رفیق هرشب باران به فكر گلها بود

بابك اسلامى

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 25 شهریور 1390  7:03 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

شعری از علی محمد مودب

 

اذیتم‌ می‌كند این‌ هزار پا

كه‌ در گوشم‌

دارد پاهایش‌ را می‌شمارد

اذیتم‌ می‌كند این‌ دریا

كه‌ سرشارم‌ از خروش‌ عاشقانه‌ و می‌دانم‌

در گوش‌ همه‌ی‌ ماهی‌ها

آب‌ رفته‌ است‌

اذیتم‌ می‌كند

اذیتم‌ می‌كند

این‌ زخم‌

این‌ چشمه‌ی‌ سیاه‌ سرد

كه‌ مدام‌ می‌جوشد و پغله‌ می‌زند

از جگر آتش‌ گرفته‌ كوهی‌

كه‌ لب‌ وا نمی‌كنم‌ به‌ شكایت‌

تا فریاد ناگوار فرهاد

دهان‌های‌ آب‌ افتاده‌ در «قصر شیرین‌» را

تلخ‌ نكند

پی‌ خوبان‌ گرفته‌ صاحب‌ مرده‌

ولی‌ اذیتم‌ می‌كند

این‌ سگ‌ كه‌ مثل‌ خیال‌ تو

راه‌ افتاده‌ دنبال‌ من‌

ــ توی‌ خیابان‌های‌ پایتخت‌

از میان‌ این‌ همه‌ آدم‌

هی‌ پاچه‌ی‌ مرا می‌گیرد

نه‌ آدم‌ بشو نیست‌ این‌ آدم‌

كه‌ سرش‌ شكل‌ زمین‌ است‌

مثل‌ زمین‌ می‌چرخد

با آسیاب‌های‌ برقی‌ می‌چرخد

با دامن‌ رقاصه‌ها می‌چرخد

روی‌ شاخ‌ كله‌ گنده‌ها می‌چرخد

روی‌ شاخ‌ گاو می‌چرخد زمین‌

می‌چرخد و می‌چرخاند زنان‌ را

سكه‌ها را و گلوله‌ها را

و مرا با زنان‌ و

سكه‌ها و گلوله‌ها

زمین‌ شكل‌ سر من‌ است‌

با پوشش‌ تنك‌ قطب‌ شمالش‌

با گدازه‌های‌ نهفته‌اش‌ در مغز

با دریاهای‌ روان‌ بر گونه‌هایش‌

با عاشقانه‌های‌ یخ‌ بسته‌ در چانه‌اش‌

من‌ خوابم‌ می‌برد در ترمینال‌ اصفهان‌

زمین‌ می‌چرخد

زمین‌ خوابش‌ می‌برد در ترمینال‌ قم‌

من‌ می‌چرخم‌

زمین‌ در بم‌ می‌لرزد

من‌ در تهران‌

مثل‌ دل‌ من‌ سفر می‌كند زمین‌

و عاشق‌ می‌شود

به‌ ابری‌ كه‌ نمی‌داند

زخمی‌ است‌ بر گونه‌ آسمان‌

مثل‌ دل‌ من‌ عاشق‌ می‌شود زمین‌

و می‌لرزد

می‌لرزد و شعری‌ تازه‌ سر می‌كوبد

به‌ دیواره‌های‌ سرم‌

دست‌ به‌ سینه‌ بایستید آقایان‌!

بزرگ‌ترین‌ شاعر جهان‌ اینجاست‌

اینجایم‌ همچون‌ آیینه‌ خشمگین‌

برای‌ همه‌ لحظه‌های‌ مردمانم‌

نخندید به‌ پرمدعایی‌ من‌!

یاد گرفته‌ام‌ ادعا كنم‌ تا بزرگ‌ شوم‌

این‌ جا این‌ جوری‌ بزرگ‌ می‌شوند

زخم‌ها

هر انسانی‌ زخمی‌ است‌

هر خانه‌ای‌ زخمی‌

و هر شهری‌ زخمی‌

و زمین‌ مثل‌ من‌ زخمی‌

و زمین‌ مثل‌ من‌ عاشق‌ است‌

می‌گردم‌، می‌گردد

می‌لرزم‌، می‌لرزد

به‌ دنبال‌ طبیبی‌ دیگر

طبیبی‌ دیگر

كه‌ بتواند بنویسد:

«هر روز یك‌ مرتبه‌ عاشورا»

علی‌محمد مودب‌

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 25 شهریور 1390  7:03 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

آمدنم یادت هست؟

 

آخرین دفعه باز آمدنم یادت هست؟

بوی باروت و غبار بدنم یادت هست؟

وقتی از پنجره بر چشم تو خندیدم

حالت ساحل دریا شدنم یادت هست؟

روزی از کوچه به تو دست تکان می دادم

دست جا مانده از آن پیرهنم یادت هست؟

خاک انگشتر و تسبیح و پلاکی خونین

جای خالی مرا در کفنم یادت هست؟

آخرین دفعه بازآمدنم یادت ماند

لحظه تازه پرپر شدنم یادت هست؟

زهرا رسول زاده - قم

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 25 شهریور 1390  7:03 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

اولین شهید شاعردفاع مقدس

 

شهید حسین ارسلان متخلص به رخشا ،اولین شاعر صاحب اثر شهید دفاع مقدس است. وی در بیست و پنجم بهمن ماه سال 1324 در شهرستان یزد دیده به جهان گشود و در نیم روز بیستم آذرماه سال 1364 در هورالهویزه همراه با شاعر هم‌رزم خود ماشاء‌الله صفاری با شهادت به دیدار حق تعالی شتافت.

منبع : شبکه صبح

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 25 شهریور 1390  7:04 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

مسافر

و آتش چنان سوخت بال و پرت را،

كه حتّی ندیدیم خاكسترت را

به دنبال دفترچه ی خاطراتت

دلم گشت هر گوشه ی سنگرت را

و پیدا نكردم در آن كنج غربت

به جز آخرین صفحه ی دفترت را:

همان دستمالی كه پیچیده بودی

در آن مُهر و تسبیح و انگشترت را

همان دستمالی كه یك روز بستی

به آن زخم بازوی همسنگرت را

همان دستمالی كه پولك نشان شد

و پوشید اسرار چشم ترت را

ٱ

سحرگاه رفتن زدی با لطافت

به پیشانی ام بوسه ی آخرت را

و با غربتی كهنه تنها نهادی

مرا، آخرین پاره ی پیكرت را

و تا حال می سوزم از یاد روزی

كه تشییع كردم تن بی سرت را

كجا می روی؟ ای مسافر! درنگی

ببر با خودت پاره ی دیگرت را

اسفند 1369 محمد كاظم كاظمی

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 25 شهریور 1390  7:04 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

یاد شهیدان

 

در سینه ام دوباره غمی جان گرفته است

امشب دلم به یاد شهیدان گرفته است

تا لحظه های پیش دلم گور سرد بود

اینك به یمن یاد شما جان گرفته است

در آسمان سینه ی من ابر بغض خفت

صحرای دل بهانه ی باران گرفته است

از هر چه بوی عشق تهی بود خانه ام

اینك صفای لاله و ریحان گرفته است

دیشب دو چشم پنجره در خواب میخزید

امشب سكوت پنجره پایان گرفته است

امشب فضای خانه ی دل سبز و دیدنی ست

در فصل سرد، رنگ بهاران گرفته است

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 25 شهریور 1390  7:04 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

حسین جان عاشقانت پر كشیدند

حسین (ع)  جان عاشقانت پر كشیدند

همه جام بلایت سر كشیدند

به خاك جبهه غوغایی نمودند

كه نقش كربلایت بركشیدند

تو با دل های عشاقت چه كردی

كه دست از هر چه جز دلبر كشیدند

میان جبهه ایثار و شهادت

زیكدیگر عنان را در كشیدند

تو با رزمندگان سودا نمودی

كه آنها ناز تو بهتر كشیدند

شهادت را عجب تفسیر كردند

جهان را زینتی دیگر كشیدند

زپیكر جامعه دنیا دردیدند

لباس عشق بر پیكر شكیدند

به جرم عشق اینان كشته گشتند

به مقتلگاه عشق اذر كشیدند

به آوای بلند عشق گفتند

كه جام از دست زهرا(س) سركشیدند

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 25 شهریور 1390  7:04 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

زمان كربلای  پنج آمد

به گوش دل رسد این نغمه بر ما

كه شد در خاك جبهه شور و غوغا

شبی یاران درون خیمه بودند

همه آهنگ حمله می سرودند

كه فرمان آمد ای یاران بیایید

برای حمله ای آماده باشید

به سر دوران هجر و رنج آمد

زمان كربلای پنج آمد

عجب شوری درون خیمه ها شد

عزای حضرتزهرا(س) به پا شد

یكی می گفت با آن قلب خسته

كجایی مادر پهلو شكسته

قسم بر حیدر و بر كودكانش

بگیرم انتقام از دشمنانش

یكی می گفت یا رب كن عنایت

دهم این جان ناقابل برایت

ره دشت و ره صحرا بگیرم

تقاص سیلیزهرا(س) بگیرم

هم خوشحال و خندان می دویدند

كه گویی سوی جانان می رسیدند

شب حمله شب معراج یاران

شب آزادی چابك سواران

ولی صد آه جسم پاك خوبان

در آن شب گشت اندر خاك غلتان

اگر در خون خود آغشته گشتند

ره آزادگی با خون نوشتند

در آن لحظه رخ مولا بدیدند

صدای مادرشزهرا(س) شنیدند

كه می گفت ای عزیزانم بیایید

شما یاران و فرزندان مایید

شما شمع جهان افروز هستید

به حق محسنم پیروز هستید

روید آخر سوی قبر حسینم

ببینید كربلا نور در عینم

شود آخر عدو خوار و پشیمان

جهان از خونتان گردد گلستان

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 25 شهریور 1390  7:04 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

صدای  فاطمه(س) از جبهه آید

 

زمین و آسمان در ناله باشند

كه پیغام آور صد لاله باشند

به گوش جان دوباره نغمه آید

صدای فاطمه (س) از جبهه آید

كه یاران من پهلو شكسته

بین یا رب به خاك و خون نشسته

شبی یاران به سوی دشت رفتند

برای كربلای هشت رفتند

سراپای وجود آن عزیزان

در آن شب بود محور روی جانان

به پیش پای آنان پای من بود

به پهلوی شكسته دست من بود

علی آمد كمك باذوالفقارش

حسین(ع) آمد سوار ذوالجناحش

همه در انتظار حمله بودند

همه این نغمه با هم می سرودند

كه ما انصار زهرای حسینیم

فدایی بر ره پیر خمینیم

بكن یا رب عنایت جان زهرا(س)

بگیرم انتقاد او ز اعدا

در آن شب دشت و صحرا لاله گون گشت

زمین جبهه یا رب پر زن خون گشت

همه از یكدگر سبقت گرفتند

برات جنت و كوثر گرفتند

به بالای سر هر كس كه رفتم

سرش را روی دامانم گرفتم

بگفتم چشم خود را باز كن باز

برای مادر خود راز كن راز

كه من آن پاره قلب رسولم(ص)

تماشا كن كه زهرای بتولم(ص)

منم آن كس كه می كردی صدایم

منم آن كس كه جان دادی برایم

مبارك باد بر تو این شهادت

بگیر از دست من جام سعادت

به آوای جلی گویم من از جان

شما پیروز هستید ای عزیزان

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 25 شهریور 1390  7:05 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

بوی خرمشهر

لاله

مرا شهری است بی سامان و برباد

سواد اندوده چون مینوی  شدار

خدایش ناخدایی بی سرانجام

زمینش آسمانی دام در دام

كج اندیشانه خورشیدش شراری است

مهش اسب چموش بی سواری است

به تالابش خدایان خفته در خاك

بیابانش ظهور زخم و خاشاك

رها كن! شهر من هم رنگ مرگ است

رها كن! جلوه گل درتگرگ است

غریبان! شهر من را باد برده است

زمین، شهر مرا از یاد برده ست

كدام افسون چنین آواره ام كرد

و در بهت زمین آواره ام كرد

خدایا دشت سرگردان من بود

شب و آوارگی ویران من بود

خدایا گردبادی بود جانم

زبان چون ذوالفقاری در دهانم

نیامم كام و كامم شعله زاری

دلم دیوانه ای آتش سواری

الا ای ذوالفقار خفته در كام

برآ چون آفتاب ای رفته تا شام

برآ چاووش جان خسته من

برآ  اسرار كام بسته من

اگر چه گزمگانت بر نتابند

برآ مستند و در میخانه خوابند

فراموش من و تو هر چه بادا

جهان نوش من و تو هر چه بادا

سری دارم كه بی سامان ترین است

دلی كز عاشقی ویران ترین است

***

جلال و قهر حق در جلوه ذات

ترازوی زمین روز مكافات

ترا هر جلوه دیگرگون برادر

زبان ای ذوالفقار و خون برادر

برآ گاهی كه عالم شد خزانی

بهارم بی تو كارم شد خزانی

نگه كن باد شرطه از شمال است

جنون را ماه كامل در كمال است

پلنگ جانم امشب ماه وار است

غبار این بیابان پرسوار است

محرّر آتش امشب در گرفته است

تبم در شعله آذر گرفته است

بیا كز آب و از آئینه رَستم

من امشب هر چه باید بود هستم

به پیرامون من ماه و ستاره ست

زبانم آتش و حرفم شراره است

نمی تابم چنان كز شور و شیون

به رقص افتاده با من چوب و آهن

بیا ساقی كمند افكن شرابی

شب و مهپاره ای، نه، آفتابی

صدای مرگ بال افشانده امشب

زمین را تا تباهی رانده امشب

مرا این كوف ویران زاد از چیست؟

خدایا رقص خون در باد از چیست؟

چه شد كه شعله بازان نی سوارند

سواران یادگاران در غبارند

چرا این شهر لبریزاز غریبی است

قرارم زخمه ای از بی شكیبی است

شگفتن لانه در ویرانه دارد

بداندیشی در اینجا لانه دارد

زمین لبریز بوی مرگ و مُردار

دلیران خفته مردانی گِل اوبار

مرا شهریست بی سامان و بربار

سودا اندوده چون مینوی شداد

مرانه شهری از زاغان كژ خلق

فراسوتر زجابلسا و جابلق

بهشتی داشتم با نخلبندان

زمینی عرصه بالابلندان

مرا جویی زشیروانگبین بود

 بهشتی آسمانی بر زمین بود

هوایی مهربان، خاكی فلك سای

زمینش، آسمان افتاده برپای

بگوشهد و شكر آمیختندم

شبی در جامی از جان ریختندم

عدم را عرصه تنگ آمد جنون كرد

وجود آخر عدم را سرنگون كرد

خدایا جلوه ای در كلك مانی

و در پس كوچه های لن ترانی

زمین را جلوه رنگارنگ می ریخت

ز طاق شش فلك آهنگ می ریخت

كه ناگه در تب این جلوه بازی

مرا گل كرد شهر سرفرازی

زمین با نام خرمشهر گل كرد

شكر در شاخه ای از زهر گل كرد

عدم می ریخت بال و پر، ندیدید

گلی روییده در آذر، ندیدید

ندیدید آن چه دیدم، آن چه دیدم

نه از خود نه زكس آن را شنیدم

***

مرا با هرم این دشت آشنا كن

مرا در باغ بی باران رها كن

رها كن تا دلم آرام گیرد

تبی از جلوه های جام گیرد

و با گلخسته هایت در دل شب

بجوشم مثل اشك از چشم كوكب

رها كن تا دلم آشفته گردد

سخن های مگویت گفته گردد

مرا ای پیر! هم زنجیر بیشه

محمد! با توام ای شیر بیشه

برادرهات بوی خون گرفتند

دلی آشفته چون مجنون گرفتند

محمد! تاب مستوری نداریم

برادر! طاقت دوری نداریم

محمد! جلوه كن اروند گم شد

زمین در مكر غوغایان رُم شد

لجن فرسوده ها بی آبرویند

خصیص افتاده و درنده خویند

محمد آتش از چشمت بیفشان

زمین را رعدی از خشمت بیفشان

محمد ای جهان آراترین مرد

شكوه خاك بی پرواترین مرد

هوا دم كرده چون عصیان شیطان

زمین پتیاره ای آلوده دامان

مرا این عسرت و دلخستگی چیست

محمد، آه این پربستگی چست

بگو با ما كه باغ جلوه باز است

بگو كه عالم ما دلنواز است

بگو كه می توان با بال بسته

سرودی خواند از دل های خسته

نسیمی می وزد كاكل برافشان

برآشوبنده ی آرامش جان

بیاد چلچراغ گیسوانت

دری بگشا زباغ گیسوانت

بیفشان موی و مجنون كن زمین را

زبان بگشا و در خون كن زمین را

مرا ای پیر در زنجیر پیری

بنقل دوش در صحبت نگیری:

كه دوشم با گل و باگلسِتان بود

مرا كاشانه ای در بوستان بود

برادر! دیده ام با چشم جان بین

و آن سوتر از این چشم جهان بین

كه مردان پریروزی عجیبند

اگر چه بر زمین، اما غریبند

همان مردان آتش جان بی باك

همان پا بر زمینان، سر برافلاك

همان مردان خرمشهر و اروند

همان شب زنده داران فرهمند

چه پربندی مرا، مرغ سخن را؟

بگیر از من بگیر امروز من را

كه من پایاب را طاقت ندارم

من این مرداب را طاقت ندارم

كجائید ای بلاجویان عاشق

تجلی گاه گل های شقایق

فراچشمی برآوردم از این خاك

به پیگرد شما آن سوی افلاك

خداوندان روی پاكبازی

بلا جویان دشت سرفرازی

مرا این عرصه تنگ آمد خدایا

به چشمانم خدنگ آمد خدایا

مرا كیفیت این جمع فرسود

نگه كن شب رسید و شمع فرسود

ببین شب را كه در چشمم نشسته است

زمین از گردش بیهوده خسته است

بیاد زلف باران ریشه خشكید

نه بارانی، نه ابری، بیشه خشكید

محمد! تاب مستوری ندارم

برادر! طاقت دوری ندارم

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 25 شهریور 1390  7:05 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

پرچمدار

دشت لاله

بیا ، ای دوست با هم یار باشیم

شقایق وار پرچمدار باشیم

برای حفظ قرآن محمد(ص)

میان صحنه پیکار باشیم

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 25 شهریور 1390  7:05 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

سرفه می کند و طعم جبهه را، در هوای کوچه، می پراکند...

لاله و پلاک

سرفه کرد و از کنار من گذشت، چفیه پوش آشنای این محل

او هنوز سر به زیر و ساده است، مردِ با خدای این محل

می توانی از نگاه زرد او، خوشه هایی درد را دروکنی

با عبور او چه تازه می شود! رنگ و بوی جای جای این محل

می شناسمش من آن چنان، که تو کوچک و بزرگ این محله، نیز

تکیه گاه اعتماد کوچه است، پنجه ی گره گشای این محل

سرفه می کند و طعم جبهه را، در هوای کوچه، می پراکند

بوی دودهای شیمیایی آه! خاطرات مرد های این محل

گرچه ذره ذره آب می شود، پیش چشم های گریه ناک من

او هنوز، سر به زیر و ساده است، پنجه ی گره گشای این محل

پروانه نجاتی

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 25 شهریور 1390  7:05 PM
تشکرات از این پست
lakzaee97
lakzaee97
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : فروردین 1390 
تعداد پست ها : 43
محل سکونت : تهران

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

اشعار زيبايي بود

و من الله التوفیق

جعفر لک زایی

شنبه 26 شهریور 1390  10:31 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها