0

توجیه منطقه

 
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

شهید حمید رخشانی

دانشجوی سال چهارم رشته ی پزشکی بود. یک روز دختر بچه ای را با خودش به منزل آورد. من تعجب کردم. چون دختر بچه برای من ناشناس بود. پرسیدم:
این دختر کیست؟
گفت:  سوار ماشین بودم که دیدم خانمی با فرزندش کنار خیابان ایستاده و دست بلند کرده است.  سوارش کردم. دیدم انگشتش ورم کرده و سیاه شده است. پرسیدم:

چرا دستت ورم کرده؟


گفت:  سوزن در دستم شکسته.


گفتم چرا دستت را مداوا نمی کنی؟


گفت:  پول ندارم.


او را به بیمارستان بردم تا عمل شود و دخترش را به خانه آورد.



دختر ناشناس


 


جمعه 27 اسفند 1389  12:26 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

شهید سید محمد رجایی

وقتی به اهواز رسیدیم،  ما را به محل ستاد منتقل کردند. اولین کاری که سید محمد انجام داد،  رفتن به حمام بود. گفتم:
آقا سید!  ما تازه رسیده ایم. نکند خسته شده ای؟
گفت:  نه منطقه جای متبرکی است. حیف نیست که بدون غسل برویم؟

وقتی ما را تقسیم کردند،  فهمیدم که باید از او جدا شوم. موقع خداحافظی رو به من کرد و گفت:
من وصیت نامه ام را نوشته ام. ممکن است دفعه ی آخری باشد که همدیگر را می بینیم. به شما سفارش می کنم که به خانواده ام تاکید کنید دوچرخه ام را بفروشند و پولش را به مسجد بدهند. تعدای کتاب دارم که آن ها را هم به کتابخانه مسجد اهدا کنند کمی پول دارم که آن ها را در مراسم عزایم خرج کنند. چیز دیگری ندارم.
بعد با هم خداحافظی کردیم. او رفت و با جسدی پر از ترکش به مشهد باز گشت.

احمد احمدی حسینی

روز تشییع جنازه ی پسرم،  خانمی ناشناس خیلی بی قراری و گریه و زاری می کرد. حتی من که مادر شهید بودم. تحت تاثیر آن زن قرار گرفتم. پیش او رفتم و گفتم:
ببخشید خواهر!  من ماد ر شهید هستم. شما را به جا نمی آورم. چرا این قد ر برای پسر من بی قراری می کنید؟
زن در جواب من گفت:
ما جنگ زده هستیم. از آبادان به مشهد آمده ایم. د و تا از فرزندان من شهید شده اند. همسرم و یکی دیگر از فرزندانم نیز مجروح جنگی هستند. وقتی آن ها در بیمارستان قائم بستری بود ند،  سید محمد خیلی به آنها می رسید. هر روز از طرف سپاه برای سر کشی و کنترل مجروحین به بیمارستان می آمد و حتی به ما کمک مالی می کرد. وقتی همسر و فرزندم مرخص شدند،  به خانه ی ما می آمد و آن ها را پانسمان می کرد و اگر دارویی لازم داشتند،  تهیه می کرد و برایمان مواد غذایی می آورد چند وقت بود که از او بی خبر بودیم. پسرم از سپاه،  سراغش را گرفته بود. کمی بعد فهمیدیم که شهید شده است. او تنها شهید شما نیست. بلکه فرزند شهید من هم هست.

مادر شهید
جمعه 27 اسفند 1389  12:27 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

شهید علی رضا ذوقی زحمتکش

علی رضا در تمام راهپیماییهای زمان انقلاب شرکت می کرد. د ر روز یک شنبه ی خونین من همراه او بودم. جمعیت زیادی مقابل منزل آیت ا... شیرازی جمع شده بودند.            تیر اندازی شروع شد و عده ای از مردم به شهادت رسیدند. دست علی را گرفتم و کشیدم و گفتم:
بیا برویم خطر ناک است.
علی رضا گفت:  نه،  من می مانم. باید کار را تمام کنیم.
آن روز و روزهای بعد،  علی و مردم دیگر به تظاهرات علیه رژیم ادامه داد ند و بالاخره کار را تمام کردند.

همسر شهید
جمعه 27 اسفند 1389  12:27 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

شهید محسن دوستی قلندر آبادی

جديدترين دانلودها

  • file icon سخنرانی امام خمینی(ره)-دلدادگان
    (کلیپ)
  • file icon سخنرانی مقام معظم رهبری-شهادت، برگ تاریخ ساز
    (مقام معظم رهبری)
  • file icon سخنرانی مقام معظم رهبری-فیلمسازان تصویرگران پشت جبهه ها
    (مقام معظم رهبری)
  • file icon آیه های حیات، متن وصیت نامه های شهدای مسجد بلال اهواز
    (زندگینامه شهدا)
  • file icon راهنمای مناطق عملیاتی جبهه های جنوب
    (راهیان نور)

فرم ورود کاربران

  • بازیابی گذرواژه
  • بازیابی شناسه
  • ایجاد یک حساب

آمار بازدیدکنندگان

139 امروز mod_vvisit_counter
4580 دیروز mod_vvisit_counter
31309 این هفته mod_vvisit_counter
40279 هفته گذشته mod_vvisit_counter
90979 این ماه mod_vvisit_counter
295549 ماه گذشته mod_vvisit_counter
8657256 کل بازدیدها mod_vvisit_counter

بازدیدکنندگان: 79 مهمان, 14 ربوت حاضر
امروز: 27 اسفند 1389
 
 
خاطرات > خانواده شهيد > شهید محسن دوستی قلندر آبادی

شهید محسن دوستی قلندر آبادی PDF چاپ نامه الکترونیک
دوشنبه ۰۴ خرداد ۱۳۸۸ ساعت ۱۰:۰۶
در شب عملیات کربلای 2،  جیره غذای سه روز را تحویل رزمندگان دادند. محسن وقتی غذایش را گرفت ريال شروع کرد به خوردن و با خنده و شوخی همه ی غذایش را خورد. با تعجب به او گفتیم:
این غذا مال سه روز است،  نه برای یک وعده.
و او در جوابمان گفت:
من می دانم که شهید می شود و دیگر نیازی به این غذا ها ندارم.
در اوج درگیری،  محسن که امداد گر بود،  داوطلب شد که طنابی را به کمرش ببندد و از یکی از ارتفاعات پایین برود. به مجروحان   کمک کند.
اما پس از انتقال به پایین ارتفاع،  نیروهای ما مجبور به عقب نشینی شدند. د ر کشاکش کمک به مجروحان،  تیری به پای محسن اصابت کرد و او با دستمالی که به گردن داشت،  زخم خودش را پانسمان کرد. اما همین تیر،  راه گذر از این دنیای فانی و رسیدن به رضای حق را برای او باز کرد. چرا که با تیر خلاص دشمن به شهادت رسید. پیکرش در همان منطقه ماند و بعد از یک سال به آغوش خانواده اش باز گشت و در گلزار شهدای خواجه ربیع دفن شد.
                               
  یکی همرزمان
 
جمعه 27 اسفند 1389  12:27 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

شهید زین العابدین دقتی پور

هشت تا دختر داشتم و فرزند نهم را باردار بودم. یک شب در عالم خواب دیدم که سید بزرگواری وارد خانه مان شد و یک گردنبند   به شکل قلب به گردنم انداخت. روی دو طرف گردنبند نوشته بود:  زین العابدین.
وقتی فرزندم متولد شد،  پسر بود. نامش را زین العابد ین گذاشتم.

طوبی نقاش مودی

جمعه 27 اسفند 1389  12:28 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

شهید علی دشتی

شهید دشتی به شهید کاوه علاقه ی زیادی داشت و د ر بیشتر ماموریت ها همراه او بود. وقتی خبر رسید که سردار بزرگ محمود کاوه به شهادت رسیده است،  شهید دشتی برای این که روحیه بچه ها تضعیف نشود،  خوش را به سختی کنترل می کرد. ولی من که او را زیر نظر داشتم،  دیدم که او به گوشه ای خلوت رفته و بد ون این که کسی متوجه شود،  آرام و بی صدا گریه می کند. درست مثل کسی که پدرش را از دست داده است.
محمد رضا شاد مهر

جمعه 27 اسفند 1389  12:28 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

شهید رمضان داوودی

آن طور که همرزمانش تعریف می کنند،  رمضان و شش نفر دیگر از دوستانش بعد از آزاد کردن محوری  که د ر دست ضد انقلاب بوده،  د ر حال برگشت به مقر خود      بوده اند که با کومله ها درگیر می شوند. چهارنفر از آن ها شهید می شوند.

یک نفر فرار می کند و رمضان و یک نفر دیگر به اسارت کومله ها در می آیند. عوامل ضد انقلاب هم که از رزمندگان ما کینه به دل داشتند،  این دو نفر را تا سر حد مرگ شکنجه می کنند و به شهادت می رسانند. وقتی اجساد د و شهید را یافتند،  آثار جنایات ضد انقلاب روی بدن آن ها نمایان بود. آن از خدا بی خبر ها صورت رمضان را با آب جوش سوزانده و پوستش را کنده بودند. شکمش را پاره کرده بودند و آن قدر با سنگ به سر و صورتش کوبیده بودند که به شهادت رسیده بود.
همسر شهید
جمعه 27 اسفند 1389  12:28 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

شهید محمد رضا داور زنی

یک بار که محمد رضا به مرخصی آمده بود،  مادرش به او گفت:
محمد رضا!  اگر می خواهی به جبهه بروی،  برو ولی د رس را هم فراموش نکن تا بتوانی بروی دانشگاه.

محمد رضا خیلی جدی گفت:
من مدت هاست که در دانشگاه ثبت نام کرده ام و الان هم دارم درس می خوانم.
مادرش با تعجب گفت:
کدام دانشگاه؟
محمد رضا گفت:  دانشگاه امام حسین. که اگر در آن سرم را بدهم،  در امتحانش قبول شده ام. اگر شکمم پاره شود،  اگر بسوزم و خاکستر شوم،  در امتحانش قبولم.

پدر شهید

یک روز که دور هم نشسته بودیم و درباره ی عزاداری امام حسین و عاشورا حرف        می زد یم،  محمد رضا گفت:
دیگر احتیاجی نیست که برای امام حسین عزاداری کنید اگر به مجلس عزاداری امام حسین بروید و گریه کنید،  معلوم است که تظاهر می کنید و دروغ می گویید. چون الان هم جنگ ما،  جنگ بین حسین و یزید است. ولی شما ادعا می کنید امام حسین را دوست دارید،  در جنگ شرکت نمی کنید.

پدر شهید

یک روز به شوخی به محمد رضا گفتم:
تو که اینقدر به شهادت علاقه داری،  بگو ببینم به کجا می خواهی برسی. می خواهی بروی بهشت و به حوریان بهشتی برسی؟
محمد رضا گفت:
نه،  ما عاشق خدا هستیم. خدا برای شهید جایی را از نظر گرفته که در آن می تواند خدا را ببیند. شهید نظر می کند به وجه ا...

پدر شهید


در عملیات کربلای یک مجروح شده و در بیمارستان بستری بود. بعد از این که         زخم هایش التیام پیدا کرد،  پزشکان گفتند:
چند تا ترکش در بد نش باقی مانده و باید عمل شود.
اما او حاضر نشد که ترکش ها را از بد نش بیرون بیاورند وقتی علت این قضیه را پرسیدیم گفت:
این ها مدال افتخار من هستند. می خواهم این مدال ها را با خود به آخرت ببرم.

بردار شهید



وقتی برادش علی رضا شهید شد از او پرسیدم:
از شهادت برادرت ناراحت نیستی؟
در جوابم گفت:
نه،  چرا باید ناراحت باشم. او به آرزویش رسیده است.
چند وقت بعد،  وقتی عملیات کربلای 5 شروع شد به من گفت:
یادت هست که آن روز از من درباره ی علی رضا سوال کردی؟
گفتم بله.
محمد رضا گفت:
حالا که به خانه می روم،  جای خالی اش را احساس می کنم. دلم برایش تنگ شده،  دیشب خوابش را دیدم.
و بعد شروع کرد به گریه کردن. وقتی حال منقلب او را دیدم گفتم:  اگر پیش علی رضا رفتی،  مرا هم شفاعت کن.
محمد رضا خندید و جوابی نداد و در همان عملیات شهید شد.

علی اصغر جمالی

 


جمعه 27 اسفند 1389  12:28 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

شهید حسین علی خرمنی

در اسفند ماه سال 1379 ارد وی یاد عزیزان به قصد دیدار والدین شهدا از مناطق جنگی جنوب،  برگزار گردید و تعدادی از والدین محترم شهیدان راهی مناطق جنگی شدند تا به یاد فداکاری عزیزانشان تسلی یابند. و به آن همه ایثار و حماسه افتخار کنند و به خود ببالند.
در شب عید قربان اسفند ماه 1379 در کانون فرهنگی شاهد خرم آباد،  من شاهد         واقعه ای به یادماندنی بودم. مادر شهید حسین علی خرمنی،  در آن شب حال عجیبی داشت و بسیار منقلب بود. به تصور این که این مادر شهید،  مریض است د و سه بار پزشک کاروان به سراغش رفت و معاینه اش کرد و برایش داروی مسکن تجویز کرد. اما به هنگام صرف شام؛  همراهان کاروان؛  به اصرار ماد ر شهید،  او را در خلوت خود،  تنها گذاشتند تا شاید حالش بهتر شود. من که نگران وضعیت او بودم،  کمی بعد وارد اتاق او شدم و دیدم که دارد گریه می کند. آنقد ر اشک ریخته بود که لباس هایش خیس شده بود. جلو رفتم و از حالش پرسیدم. با همان حال جواب داد:
پسرم،  شهیدم الان اینجا بود. به دید نم آمد. او را دیدم. با او حرف زدم. از او پرسیدم که چرا به دیدن پدرت نرفتی و پیش مکن آمدی؟  گفت:
اول به سراغ پدرم رفتم. او در عرفات مشغول خواندن نماز بود. نخواستم خلوتش را به هم بزنم.  آمدم پیش شما. آن وقت هدیه ای را از جیبش بیرون آورد و به من داد و تاکید کرد که او را برای خواهر کوچکش ببرم.
بسته د ر دست مادر بود و. از او خواستم که آن را به من نشان بد هد. بسته را در دستم گذاشت. آن را بوسیدم. آن را بوییدم و لمس کردم. بو و عطر خاصی داشت و داخل پارچه ای لطیف سفید رنگی پیچیده شده بود. به نظر می رسید داخل آن مهر بسیار ظریفی بود که روی آن حکاکی شده بود. خیلی دوست داشتم بسته را باز کنم و شکل و نوشته های آن را ببینم. اما تا خواستم گوشه ی آن را کنار بزنم،  مادر آن را از دستم گرفت و گفت:
پسرم سفارش کرده که این را دست نخورده تحویل محبوبه بدهم.
در طول سفر،  هر جا می رفتیم،  این هدیه گرانبها همراه ماد ر بود. آن را توی یک دستمال پیچیده بود  و با سنجاق به لباسش وصل کرده بود و تنها از روی لباس لمسش می کرد.
این مادر بزرگوار که هیچ گاه پیکر فرزند مفقودالاثرش را ندیده بود،  در ابتدای سفر       می گفت:
من برای یافتن نشانی از پسرم به این جا آمدم. تمام مناطق جنگی را گشتم،  اما نشانی از او نیافتم.
پس از دریافت این هدیه،  مادر شهید،  دیگر بی قراری نمی کرد و آرام گرفته بود.

گل جهان درتومی

 


جمعه 27 اسفند 1389  12:29 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

شهید علی اصغر خراسانی طرقی

نزدیک سال نو بود و من در خانه سفره ی هفت سین چیده بودم. علی اصغر که برای زیارت به مشهد رفته و بر گشته بود، به خانه ی ما آمد.
وقتی سفره هفت سین را دید،  گفت:
چرا این سفرته را پهن کرده ای؟
گفتم:  خوب عید است دیگر،  این یک سنت است.
علی اصغر گفت:
مگر امروز در تلویزیون ندیدی که چندین شهید را در مشهد تشییع کردند. ما عید نداریم. عید ما روزی است که بر دشمن پیروز شویم.
بعد از این که براد رم خداحافظی کرد و رفت،  سفره عید را جمع کردم.

خواهر شهید
جمعه 27 اسفند 1389  12:30 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

شهید سید محمد رضا خدادادی

چهل روز از فوت پد ر محمد رضا گذشته بود. هخر چه پس انداز داشتیم،  برای مراسم پدرش خرج کردیم. در همین ایام بود که خبر شهادت محمد رضا را آورد ند. نگران این بودیم که با چه پولی مراسم او را بر گزار کنیم. اما روح خود شهید یارمان کرد و مراسم او را به نحو احسن و آبرومندانه بر گزارکردیم.
مادر شهید

 


جمعه 27 اسفند 1389  12:31 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

شهید سید اسماعیل حسینی ثانی

مدتی بود که در روستای ما عده ای از جوانان قمار بازی می کردند. سید اسماعیل چند بار آنها را نصیحت کرد و توصیه کرد که از این کارخلاف دست بردارند. ولی آنها توجهی به نصایح او نکرد ند. سید اسماعیل که بی توجهی آنها را دید،  از برادران کمیته کمک گرفت. عده ای از مردم روستا که فکر می کردند سید اسماعیل کار خوبی نکرده است ،  به او سنگ می زدند و ناسزا می گفتند. ولی او صبورانه تحمل می کرد و می گفت:
مرا بزنید،  مرا بکشید. ولی این جا برای من با جبهه فرقی ندارد. من وظیفه ام را انجام  می د هم.
وقتی شهید شد،  مردم از دو کیلو متری روستا تابوت او را را روی دوش گرفتند و تا مزار شهدا تشییع کرد ند و همان هایی که به او سنگ می زدند،  در تشییع جنازه اش به سر و سینه می زدند و اشک می ریختند.

محمد رضا فیاض بخش (دایی شهید)
جمعه 27 اسفند 1389  12:31 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

شهید سید احمد حسینی باغستانی

یکی از همرزمان سید احمد تعریف می کرد:
عراقیها دست به حمله ی سنگینی زده بود ند و تعداد شهدا و مجروحین ما زیاد بود. سید احمد که امداد گر بود،  بی توجه به آتش سنگین دشمن و با تمام قوا بین مجروحان در رفت و آمد بود و کمک می کرد که آن ها را به پشت جبهه منتقل کنند.
من که حسابی ترسیده بودم،  او را صدا کردم و گفتم:
سید علی!  بیا برویم. این جا دیگر جای ماندن نیست.
ولی او د ر جوابم گفت:
این جا خط مقدم است. خون ما هم از خون بقیه رنگین ترنیست. مجروحان به من احتیاج دارند.
وقتی دیدم که به حرفم توجهی نمی کند سوار ماشین شدم و به عقب رفتم. کمی بعد دیدم که آمبولانس ها پشت سر هم دارند از خط می آیند. جلو رفتم و زخمی ها را نگاه کردم. سید احمد هم در بین آنها بود. ترکش به قلبش خورده بود. او را به بیمارستان رساند ند. مدتی بعد او را عمل کردند ولی قلب او طاقت عمل جراحی را نداشت و در زیر عمل جان به جان آفرین تسلیم کرد.

پدر شهید

 


جمعه 27 اسفند 1389  12:31 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

شهید سید علی رضا حسینی

یک روز علی گفت:
من آرزو دارم که شهید شوم.
به او گفتم:
نه پسرم. تو باید زنده باشی و بجنگی تا راه کربلا باز شود و مرا به زیارت امام حسین ببری.
علی رضا گفت:
نه ماد ر جان!  اگر زنده به خدمت جدم بروم،  جده ام زهرا خواهد گفت:
جایی که پیروان ما با سر آمده اند،  تو که اولاد مایی،  چرا با پا آمده ای؟  آن وقت جواب جده ی سادات را چه بد هم؟

مادر شهید
 

افزودن نظر

جمعه 27 اسفند 1389  12:31 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

شهید علی رضا حسنی

بیست و پنج سالش شده بود. آخرین باری که به مرخصی آمده بود. از او خواستم که به جبهه نرود تا مقدمات دامادیش را فراهم کنم و گفتم:
یکی از بهترین دختر های فامیل را برایت در نظر گرفتم.

سرش را پایین انداخت و با ناراحتی گفت:
من و د و سید دیگر در یک سنگر بود یم. من و سید علی رضا رحمتی قالی بافان. وقتی کاتیوشای دشمن به سنگر خورد،  سید علی رضا رحمتی را به بهشت برد. خونش را به صورتم مالیدم و عهد کردم که انتقامش را بگیرم. خون زیادی از حمل مجروحان و شهیدان بر لباس من به امانت مانده است. من جواب این امانت ها را چگونهه بد هم؟
گفتم:  خوب اول ازدواج کن،  بعد برو جبهه.
گفت:  نه ازدو.اج دلبستگی می آورد. می ترسم دلبستگی مرا از جبهه باز دارد.
مادر شهید
جمعه 27 اسفند 1389  12:32 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها