0

توجیه منطقه

 
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

شهید قربان علی جوادی

قربان علی جوادی،  در افغانستان متولد شده بود. آن طور که خودش می گفت؛  هنگامی که دانشجوی سال سوم رشته پزشکی بوده و در کابل د رس می خوانده؛  به دلیل حمله روس ها به افغانستان،  دیار خود را ترک کرده و به ایران آمده بود. وقتی او را در بین نیروهای رزمنده ی ایرانی در جنگ با عراق دیدیم،  پرسید یم: شما چرا به جبهه آمدید؟  امام را از کجا شناختید؟
او در جواب گفت:
من قبل از این که در ایران انقلاب شود،  امام را می شناختم و مقلد ایشان بودم. انقلاب ایران متعلق به تمام مستضعفین جهان و زمینه ساز ظهور حضرت مهدی است من باید در ایران شهید شوم و به آرزوی خودم برسم.

همرزم شهید 

جمعه 27 اسفند 1389  12:32 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

خاطره اي از شهید شعبان علی جهانبخش

یک شب شعبان علی در منزل ما خواب بود. نیمه های شب از صدای خنده های او از خواب بیدار شدنم. دیدم که خواب است. بیدارش کردم و علت خنده اش را پرسیدم. بلند شد و با ناراحتی گفت:
چرا مرا از خواب بیدار کردی؟  من داشتن با آقای خودم به کربلا می رفتم.
صبح همان روزرفت  به بسیج و عازم جبهه شد. او در عملیات کربلای هشت شرکت کرد و در همان عملیات به شهادت رسید.

راوي : برادر شهید

منبع: مجموعه خاطرات شهداي خراسان
جمعه 27 اسفند 1389  12:32 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

خاطره اي از شهید محمد رضا بهمن آبادی زمانی که در جبهه بود، تلفنی به او خبر دادیم که صاحب فرزند شده

زمانی که در جبهه بود،  تلفنی به او خبر دادیم که صاحب فرزند شده و خداوند به او پسری عطا کرده است. از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شد و گفت:
اسمش را محمود بگذارید. ان شا اﷲ به زودی می آیم و او را می بینم.

اما مدتی گذشت و از او خبری نشد. دو ماه و نیم در جستجوی او بودیم. اما او را پیدا نکردیم. تا اهواز هم رفتیم. فرماندهانش گفتند که رفته مرخصی. همرزمانش هم از او خبری نداشتند. بالاخره در گرگان یکی از دوستانش را پیدا کرد یم که در لحظه ی آخر همراه او بوده. او برایمان تعریف کرد:
صبح بود که بهمن آبادی سوار بر آمبولانس به نزدیکی سنگر ما آمد و جلوی سنگر توقف کرد. به او گفتیم که بیاید با ما صبحانه بخورد،  ولی او قبول نکرد و گفت که  می خواهد در ماشین قرآن بخواند. چیزی نگذشت که هواپیماهای عراقی حمله کردند و یکی از آن آمبولانس ها را هدف گرفت و در یک چشم به هم زدنی آمبولانس منفجر شد. از آن به بعد دیگر نفهمید یم چه اتفاقی افتاد.
بعد از کلی جستجو؛  بالاخره جسد سوخته ی محمد رضا را در تهران پیدا کردیم و آن را همراه خود به بیرجند بردیم.

راوي : علی اکبر بهمن آبادی ( پدر شهید )

منبع: مجموعه خاطرات شهداي خراسان
جمعه 27 اسفند 1389  12:33 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

خاطراتي از شهید سید یحیی بحرانی قیری

مدتی بود که فردی به نام عبد الله را با خود از شیراز آورده بودیم. عبد اﷲ کسی را نداشت و با ما زندگی می کرد و خیلی وقت ها هم در کارهای خانه دست به کمک ما بود. یک روز صبح،  موقع صبحانه،  عبد اﷲ را صدا زدم و گفتم که استکان و نعلبکی بیاورد. اما او صدای مرا نشنید. برای همین کمی صدایم را بلند کردم و گفتم:
زيارت جامع كبيره


یک شب که به تهران آمده بود،  به دیدن من آمد. آثار خستگی را در چهره ی او نمایا ن بود. با این حال تصمیم گرفت که بعد از نماز مغرب و عشاء به همراه براد ران دیگر،؛  زیارت جامعه کبیره بخواند. خواندن دعا تا پاسی از شب ادامه داشت. سید یحیی با چشمانی پر از اشک و با صدای سوزناک دعا را می خواند و درباره ی مفاهیم عالیه ی این زیارت حرف می زد. وقتی که نگاهش می کردم،  احساسم این بود که آثار خستگی بر اثر خواندن دعا از چهره اش محو شده است.
دکتر آریان


می دانستم که شب ها غذای سنگین نمی خورد. یک شب که به خانه ی ما آمده بود،  برایش یک دانه گلابی بردم. اما او گلابی را نخورد. پرسیدم:
چرا نمی خوری؟
در جوابم گفت:
این گلابی را کسی باید بخورد که بتواند انرژی حاصل از آن را در راه خدا مصرف کند.
کریم قاسمی مفرد



در زمان ریاست جمهوری بنی صدر،  برای انجام ماموریتی به کردستان رفته بود. در آنجا مسؤلیت تقسیم مهمات را به عهده داشت.
وقتی از ماموریت بر گشت،  گزارش هایی را مبنی بر خیانت های بنی صد ر به مسئولین ارائه کرد. به او گفتم:
پسرم!  بنی صدر رئیس جمهور است. تو نباید این گزارش ها را می دادی.
در جواب گفت:
اگر او رئیس جمهور است من هم مامورم.
پدر شهید



سید یحیی رابط و بانی ازد واج من و همسرم بود. در روز جشن ازدواج،  اتاق را با نوشتن چند آیه و حدیث تزئین کرد. بعد هم جمله ای را به عنوان هدیه به من و همسرم گفت:  جمله این بود:
از این به بعد شما د و نفر هستید و مسئولیتتان سنگین تر است. باید دو نفری در راه خدا گام بردارید.
دوست شهید



آن شب قرار بود که به طرف مواضع از دست رفته برویم و آن ها را دوباره تصرف کنیم. ساعت یک شب بود،  خواب بودم که با صدای یحیی از جا پریدم. یحیی گفت:
بلند شو!  می خواهیم  برویم نجف.
حالت روحانی عجیبی داشت. وقت اعزام،  توی اتوبوس  مدام نوحه می خواند. بچه ها  می گفتند:؟
مثل این که می خواهی شهید بشوی؟
او می خندید و می گفت:
اگر خدا قسمت کند.
همان شب یحیی به شهادت رسید.
محمد رضا شریفیان
منبع: مجموعه خاطرات شهداي خراسان
جمعه 27 اسفند 1389  12:33 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

خاطره اي از شهید محمد بنی اسدی

خاطره اي از شهید محمد بنی اسدی

در دی ماه سال 1365 به جبهه اعزام شدیم و در عملیات کربلای 5 شرکت کرد یم. یک روز از اوج حمله د شمن، من مجروح شدم. چون پایم قطع شده بود ؛ خون زیادی از دست داده بودم. نزدیک غروب بود که محمد را دیدم. او و همرزمش مقداری مهمات را روی برانکارد گذاشته بودند و به طرف خط مقدم می رفتند. صدایش زدم. نگاهم کرد و گفت:
تخمکار! تويی؟
به طرفم آمد. قمقمه ی آبش را به من داد و گفت:
الان بر می گردم.
چند دقیقه بعد بر گشت. مرا روی برانکار گذاشت و به طرف پشت خط حرکت کرد. اما یک دفعه ترکشی به پایش اصابت کرد و بعد از چند قدم راه رفتن، روی زمین افتاد. او مدام یا زهرا و یا حسین می گفت. کمی بعد به من گفت:
هر دوی ما شهید می شویم.
اما با تلاش دوستانی که ما را پیدا کرد ند، به پشت خط منتقل شدیم. مرا به بیمارستان ابو علی سینا و او را به مشهد اعزام کردند. چند روز بعد به پدرم گفتم:
محمد، جان مرا نجات داد. اگر می توانی برو و به او سر بزن.
پدرم وقتی به بیرجند رسیده بود که پیکر محمد بنی اسدی را تشییع می کرد ند.

راوي عید محمد تخمکار
منبع: مجموعه خاطرات شهداي خراسان
 

 

جمعه 27 اسفند 1389  12:33 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

خاطره اي از شهید عبد الغفور بالش آبادی

یکی از دوستان عبد الغفور تعریف می کرد:
ما جزء گروه امداد بودیم. یک روز،  بعد از پیاده روی زیاد،  خسته و کوفته وارد سنگر شدیم و شروع کردیم به خوردن هندوانه ای که برایمان آورده بودند. اما عبد الغفور هندوانه نخورد و از سنگر بیرون رفت و گفت:
سزاوار نیست که ما میوه بخوریم و دوستان مجروحمان در میان خاک و خون افتاده باشند.
همین که از سنگر بیرون رفت،  صدای انفجار خمپاره ای به گوش رسید. وقتی بیرون رفتیم،  عبد الغفور را دیدیم که به شهادت رسیده است.

راوي پدر شهید
منبع: مجموعه خاطرات شهداي خراسان
جمعه 27 اسفند 1389  12:33 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

انگار نه انگار که یه روزی به این دست یه آدم وصل بوده

صدای قرچ قرچ قیچی را که شنیدم ، نمی دانستم چه اتفاقی برایم افتاده است . نوک قیچی را روی شکمم احساس می کردم . می برید و با لا می آمد . من کجا بودم ؟ دلم می خواست چشم هایم را باز کنم . هر چه قدرت داشتم ، جمع کردم تا چشم هایم را باز کنم ، هیچ وقت فکر نمی کنم باز کردن چشم این همه مشکل باشد .
اصلا نمی دانستم زنده هستم  یا ... صدای قیچی ، دلم را ریش ریش می کرد . تنم آنقدر درد داشت که نمی فهمیدم قیچی تنم را می برد یا نه . شاید اسیر شده بودیم . بقیه کجا بودند ؟  قیچی همین طور می برید . حالا با لا رسیده بود و کنار گوشم جیر جیر می کرد و می برید ...
دقیق که شدم ، فهمیدم صدای بریدن قیچی ، صدای بریدن گوشت نیست . یاد لباس غواصی ام افتادم . حتما کسی داشت لباس غواصی ام را می برید . حتما کار از کار گذشته بود . این همه اطلاعات ... مگر شهید ها را با همان لباس رزم ، به خاک نمی سپارند ؟ داشتم فکر می کردم تا یادم بیاید از بین بچه ها آیا کسی از آنها با لباس غواصی دفن کرده اند یا نه ؟ قیچی داست قسمت پشت گردنم را می برید ... نمی فهمیدم گوشت گردنم بود یا لباس تنم ...
نمی فهمیدیدم قیچی ایرانی بود یا عراقی ...
چشمانم را که باز کردم ، کیسه خون اولین چیزی بود که دیدم . لوله قرمز آن وصل بود به تنم . من توی اورژانس ساحلی لباس غواصی دیگر تنم نبود . قیچی کار خودش را کرده بود . محمد ریاحی بود ، تنگسیری بود ، همه بودند . همه لبخند می زدند .
تنگسیری گکفت : چطوری ولاور ، شماها همه رو شاد کردین ، خدا قوت ...
انرژی ام را جمع کردم و گفتم : محمد ....
گفت فرستادیمش اون طرف ، فکش تیر خورده خوب می شه ، نگران نباش ! خودت چطوری ؟ می تونی حرف بزنی ؟
دوباره نقشه سه بعدی اسکله در ذهنم جا گرفت . گفتم : نقشه ؟!
نقشه را روی تخته پهن کردند و روبرویم گذاشتند . شروع به صحبت کردم . انگشتم را که گذاشتم روی محل راه پله گردان ، انگشتم خونی بود .
راهع پله خونی شد ...
اینجا راه پله اس ، اینجا نردبانه ، اینجا یه توپه ، مواظبش باشید خیلی خطرناکه ... از این طرف ....
چهار
می بینی الهی ؟ می بینی  ترو خدا نگاه کن ببین چطور دستم رو بریدن ‍ !  انگار نه انگار که یه روزی به این دست یه آدم وصل بوده . نمی دونی چقدر وقتی خودم دیدم جا خوردم . برای همین امروز که اومدیم اینجا ، آوردمت اینو بهت نشون بدم .
می بینی ؟ دست خودمه ! هیچ شکی ندارم . آستین لباس غواصی هم داره . چقدر هم دقیق اون رو بریدن ...
ما شا الله به این همه انصاف ، دیگه این دست رو نمی تونستن کاریش بکنند . چون دور گردنش بوده و گرنه اون رو هم می بریدن .
حالا یادت اومد ؟ چرا اینجوری بهم نگاه می کنی بابا ؟ رسول ایزدی ...
یادت اومد ؟ آها ... تو داشتی اسلحه ات رو روغنکاری می کردی ... اومد به من گفت : اکبر بیا امروز یه عکس با من بگیر  ، می خوام شمید بشم ، یه عکس یادگاری باهام بگیر ...
آخی ! ... تو خندیدی و گفتی : آق رسول ! شما که گاهی جلوی دوربین عکاسی یا فیلمبرداری تشریف نمی  آوردین ، می ترسیدین ریا بشه .
گفت : امشب شب آخر دیگه ، یه شب هم هزار شب نمی شه ... حالا اکبر آريالا می یای یا نه ؟ دلم برای تو می سوزه ، می خوام فردا یه مدرک داشته باشی که به جبهه اومدی و با یه شهید عکس گرفتی .
من گکفتم : خوبه ، خوبه ... عکس تو را می خوتم چیکار ؟ می خوام بزنم رو قندون ؟
گفت : بیا ، این دم آخر هم غنیمته جنگیه ...
همین لباس غواصی توی عکس تنش بود . دستم رو انداختم گردنش و گفتم : بیا بابا ، تنمون ساییده شد از بس افتخاری با این و اون عکس گرفتیم ... حالا بگو خمپاره ... آخرش رو بکش ...
یادته ؟! سعید نتونست خودش رو نگهداره قاه قاه زد زیر خنده و گفت : خمپاره بخوری ایشا الله ، درست وا یستا ، عین آدم عکس بگیریم .
گفتم چه جوری ؟
صاف ایستادو گفت اینجوری ...
گفتم : برو بابا انگار قضیه آرپی جی قورت دادم که این طور صاف وایستم . دوباره صدای خنده اش رفت هوا . دست من هنوز دور گردنش بود . صدای دوربین بپلند شد . چیلیک .
خنده رسول قطع شد و هوارش با لا رفت : چرا حالا گرفتی ؟ من آماده نبودم بی معرفت ...
تو گفتی : خنده ات خیلی قشنگ بود . دلم نیومد نگیرم ...
حالا همون عکس رو زدن بالای مزارش . با قیچی منو کنارش از کنارش بریدن و دور کردن . دستم رو که دور گردنش بود ، نتونستن کاری بکنن ، اونو باقی گذاشتن . می بینی محمد ؟ رسول ایزدی هم شهید شده . از بین اون همه غواص الان شاید فقط بیس نفرشون زنده نباشن . سالم ترین  اونا شاید من باشم ... تو هم که این طوری قطع نخاع و جانباز 70./. شدی . داره تاریک  می شه .
بذار این پتو رو بندازم روی پاهات که سردت نشه ... آها ، نیاد پایین بره لای چرخ ویلچرت . بریم ... داشتم می گفتم یه بار توی تاریکی اومد خزید کنارم و گفت اکبر من تازه معنی اسم رود خونه اروند رو فهمیدم . می دونی اروند یعنی چی ؟
گفتم : نه ، یعنی چی ؟
گفت : اروند یعنی وحشی ...

منبع:" آسمان زیر آب" , نوشته ی علیرضا فخرایی,نشرکنگره ی سرداران وچهارده هزار شهیداستان فارس,شیراز-1380
 

 


جمعه 27 اسفند 1389  12:35 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

زیر شمشیر غمت رقص کنان خواهم رفت ...

همه اسکله به هم ریخت . هنوز صدای تق تق پوتینهای آنها روی کف اسکله توی گوشم است . وقتی مطمئن شدم حسابی کار از کار گذشته است که صدای آژِپر خطر اسکله در دریا پیچید . بین عربده کشیدن عراقیها ، صدای قلب خودم را مس شنیدم . گفتم : محمد ، چیکار کنیم ؟
گفت : زیر اسکله چطوره ؟
گفتم : بزن بریم ...
هوا تاریک بود و اسکله چیزی حدود 300 تا 400 پایه داشت . بین پایه ها ؛ محل مناسبی برای مخفی شدن بود .
گفقت : از این طرف می ریم و از اون طرف بیرون می یاییم ...
گفتم : آره ، خوبه ، از زیر اسکله که رد می شیم ، راههای ورودی رو هم پیدا می کنیم ....
رفتیم زیر اسکله . صدای آژیر ته دلم را خالی  می کرد . جلوتر که رفتیم ، رسیدیم زیر توپ 57 . این محل تقریبا وسط تاسیسات اسکله و نسبت به محلهای دیگر ، محل تاریک تری بود .
ما فکر یک مسئله را نکرده بودیم و آن پایه های افقی بودند که رابط ستونهای عمودی سکو بودند و کمی پایین تر از سطح آب بودند . این ستونها چون زیر آب بودند ، متوجه آنها نشده بودیم . همین طور که پارو می زدیم  ، یک لحظه متوجه شدم کف قایق به چیزی گیر کرد . یکی از ستونها کف قایق گیر کرده بود و مانع  از حرکت قایق می شد .
قایق هفت متر بود . سه متر و نیم قایق یک طرف سکو بود ، سه متر و نیم دیگر قایق ، طرف دیگر سکو . قایق شده بود مثل الا کلنگ .
گفتم : محمد چیکار کنیم ؟
گفت : شناسایی ...
شروع کردیم به ذکر خواندن . حس کردم محمد هم ذکر می خواند . هنوز دقیقا راههای ورودی را ندیده بودیم  و این یکی از مهمترین قسمتهای شناسایی ما بود . دنبال راه فرار و راه ورود به اسکله می گشتم که در تاریکی زیر اسکله ؛ از نردبانهایی که پشت ستونهای مشخصی بود ، عراقیها پایین می آمدند و دنبال ما می گشتند . ما در تاریک ترین قسمت زیر اسکله گیر افتاده بودیم و پیدا کردنمان مشکل بود . فرصت مناسبی پیش آمده بود تا راههای ورود را شناسایی کنیم . الهی داشت با دوربین دید در شب اطراف را نگاه می کرد .
بالای سر ما ، روی اسکله ، همه مجهز شده بودند . یک آ« ، بالای سرم را نگاه کردم ، هفت ، هشت عراقی را دیدم که پایین را نگاه می کردند . گفتم الان ما را می بینند . منتظر شلیک بودم که آنها را ترک کردند . خودم هم باور نمی کردم . شروع کردم به زمزمه کردن : و جعلنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم سدا فاغشیناهم فهم لا یبصرون ...
( اینها کور و کر هستند و خداوند در پشت سر و جلوی رویشان دیواری قرار می دهد که نمی بینند و نمی فهمند ) .
همین طور در قایق نشسته بودیم یک دفعه صدای انفجاری از عمق آب به هوا بر خاست . تازه متوجه شدم که انفجارهای سطح آب اطراف اسکله نارنجکهای ضد غواصی هستند که هفتاد تا هشتاد سانتیمتر در عمق آب فرو می رود و بعد منفجر می شود و عمق آب را پر از ترکش می کند .
چه خوب شد که ما با قایق به آنجا آمده بودیم . اگر با لباس غواصی زیر سکو بودیم ، تنمان پر از ترکش شده بود .
نارنجک بود که با یک صدای قلپ در آب می افتاد و یکی دو ثانیه بعد ، زیر کوهی از آّ را به هوا می فرستاد .
صدای برخورد یکی از نارنجکها را که با تن قایق شنیدم ، گفتم قایق الان متلاشی می شود . نارنجک قسمت عقب قایق افتاد و چون قایق قوس داشت ، در آب افتاد . وقتی منفجر شد ، آنقدر آب به هوا پاشید که درون قایق و سر و روی ما دو نفر پر از آب شد .
چیزی حدود 200 نارنجک اطراف اسکله منفجر شد . گوشم صدا ها را درست نمی شنید ؛ از صدای انفجار پر شده بود . عراقیها کنار اسکله راه می رفتند و هر چند قدم ، نارنجک درون آب می انداختند . بعد از اینهمه نارنجک ، آب آرام شد . منتظرشان بودم تا پایین بیایند . حدسم درست بود . یک نفر با اسلحه و چراغ قوه از یک راه پله که دور یک ستون ساخته شده بود ، پایین آمد و با چراغ قوه شروع به جستجو کرد . راه پله گردون را به خاطر سپردم . راه خیلی خوبی برای ورود به این دژ فولادی بود .
من توی خودم کز کرده بودم و دایره نور را که این طرف  آن طرف می شد ، نگاه می کردم . نور چراغ قوه برای آن محیط خیلی کم بود . عراقی از پله با لا رفت . بالای سکو قیامتی به پا بود . صدای دویدنها ، داد و فریاد عراقیها به عربی ..
انگار می خواستند کار خواصی بکنند . به هم دستور می دادند و یا سیدی ، یا سیدی . می گفتند .
وقتی نور افکن به آن نزدیکی و پر نوری را به پایین اسکله آوردند و شروع به جستجوی پایین اسکله کردند ، فهمیدم چه خیالی در سرشان بود .
دایره نور حرکتش را شروع کرد . از حوالی خود پله گردان شروع کرد . این طرف ، آن طرف ، زیر پایه ها ، هنوز به تیر بار نرسیده بود . حدود یک دقیقه گذشت و دایره نور همه جا نور انداخته بود جز زیر توپ . یک آن دیدم دایره نور دارد نزدیک و نزدیک تر می شود .و دایره نور دقیق داشت به سمت ما حرکت می کرد که ناگهان متوقف و بعد خاموش شد . هوار یک عراقی که فکر می کنم فرمانده آنها بود ، هوا رفت و همه ساکت شدند . کاش عربی بلد بودم .
مسئول پرژکتور نور افکن را همان جا گذاشت و با لا رفت . باورم نمی شد . یعنی ما را ندیدند ؟ یعنی دست از سرمان برداشتند ؟ یعنی این همه اطلاعات سالم به دست بچه ها می رسید ؟
مسئول نور افکن حالا رسیده بود و همه داشتند سر او فریاد می زدند و او مرتب می گفت : نعم یا سیدی ، نعم یا سیدی ...
الهی گفت : اکبر داره می یاد پایین ...
من هیچ چیزی نتوانستم بگویم .
نور افکن دوباره روشن شد و دوباره دنبال ما گشت . یک بار دیگر همین قضیه تکرار شد . بین ستونهای پایه و آب دنبال ما یا جسد ما می گشت . چند دقیقه ای به همین منوال گذشت تا اینکه احساس کردم در کمتر از یک ثانیه تنم از تابش نور افکن گرم شد و نور از روی قایق ما رد شد و دورتر رفت و دوباره برگشت .
هوار عراقی هوا رفت : یا سیدی ، یا سیدی ...
بالای اسکله همه مسلح و آماده شکار شده بودند . دیگر جای احتیاط و سکوت نبود . صدای من میان صدای عراقیها گم می شد .
داد زدم : محمد ! یا علی ، پارو بزن ...
آب با لا آمده بود و قایق بالاتر . از پارو به میله فشار آوردیم . قایق از روی میله رها شد . سر خورد روی آب . حدود یک ساعت می شد که زیر اسکله گیر افتاده بودیم .
محمد گفت : کنار سکو راهمون رو ادامه بدیم .
گفتم : جلومون ایستادن و منتظرن ...

دید درست می گویم . نگاه هر دومان بر گشت طرف ساحل . فهمیدم چه چیزی در دل هر دو نفرمان است .
روی پدال سمت چپ هدایت قایق فشار آوردم . هر چی قوت داشتیم ، ریختیم توی بازو  و پارو زدیم . رفتیم طرف چپ و از اسکله دور شدیم . پنج شش متر که دور تر شدیم . عراقیها انگار دستور آتش گرفتند . نمی دانم چند گلوله به طرفمان شلیک شد . آب دریا آبکش شد . تیر بود که می رفت توی آب و ناله آب را در می آورزد و بخار به هوا می فرستاد . حس کردم آب اطراف قایق دارد به جوش می آید . وسط خرمن آتش توی قایق نشسته بودیم و هیچ کاری جز پارو زدن نمی توانستیم بکنیم . سرم داشت می سوخت . همه جا پر از گلوله بود .گوشم پر از صدای تیر بود . صدای شلیک توپ 57 به هوا رفت . گلوله توپ نزدیک ما به آب خورد و یک عالمه آب فرستاد توی هوا . بعد کمانه کرد و دوباره رفت هوا . چون دو زمانه بود ، توی هوا منفجر شد . حس کردم تمام بدنم و لباس غواصی ام دارد جزغاله می شود .
صدای شکستن چوب قایق که به گوشم رسید ، سردی مور مور کننده آب با پاهایم آشنا شد . قایق تیر خورده بود و آب به کف قایق راه پیدا کرده بود . . چه خوب که چوب قایق ، جیبوه اسفنجی بود و زود زیر آب نمی رفت .
توی سد تمرین می کردیم ، یک قوطی شیر خشک همیشه توی قایق بود که با او آب را از قایق بیرون می ریختیم . قوطی حالا توی قایق نبود . توی قایق دو تا کلاش بود , چند تا نارنجک و بی سیم و جیره جنگی و قمقمه ....
خدا کنه دو تا تیوپ تعادل دو طرف قایق ، تیر نخورده باشد . تیر بود که به طرفمان می آمد .
گفتم : محمد چطوری ؟
گفت : هنوز خوبم . تو چی ؟
آمدم بگویم من هم خوبم که صدایی مثل صدای شکستن جمجمه توی گوشم نشست . پارو از دستش توی آب افتاد . انگار مغزش متلاشی شد . صدای خرخرش دلم را لرزاند . آمدم خم بشوم . گلوله توپ کنارمان توی آب خورد و رفت هوا . محمد هنوز نشسته بود ...
این همه گلوله ... یک گلوله توی زانوهایم نشست و یکی توی رانم .الهعی خرخر می کرد . منور که هوا رفت ، دیدم الهی فکش آویزان شده . تیر از پشت به فکش خورده و آن را از جا کنده بود . شده بودیم سیبل نشانه گیری . پشت سرم را نگاه نمی کردم . دوست نداشتم تیر توی صورتم بخورد . زانویم که تیر خورده بود ، زق زق می کرد . آمدم طرف محمد خم بشوم  انگار کسی کمرم را لگد کوفت . بلافاصله شکمم که شکافت ، مطمئن شدم تیر دیگری خورده ام ، به شکمم خورده بود و از کمرم بیرون زده بود . دل و روده ام که جا گرفت ، بخار و بوی خونم زیر دماغم خورد . بدنم پر از تیر شده بود .
هیچ وقثت فکر نمی کردم ، دو نفر آدم این همه خون داشته باشند . منور که هوا را روشن کرد ، دیدم کف قایق پر از خون است . قایق تیر خورده بود . سکان قایق کنده شده بود . دو تا تیوپ تعادل دو طرف قایق سالم سالم مانده بود . منور بعدی که هوا رفت خودم را روی قایق انداختم که یعنی تمام کرده ام .
منور که خاموش شد ، سراغ بی سیم رفتم . امیدی به سالم ماندنش نداشتم . صدای بی سیم را که در آوردم ، دلم می خواست از خوشحالی فریاد بکشم . از شکمم خون می ریخت . دیگر تیری شلیک نمی شد . رفتم روی خط واحد شناسایی . صدایشان را می شنیدم .
تنگسیری مسئول واحد شناسایی و مرتضی ، مسئول شناسایی ناو تیپ کوثر خط منتظر بودند . آمدم حرف بزنم ، احساس خطر کردم . اگر عراقیها گرا گرفته باشند یا با کمک منافقها شنود روی خط کار گذاشته باشند ...
شروع کردم به زمزی حرف زدن ...
صدای تنگسیری را به خوبی شناختم . آمدم صحبت کنم که محمد ریاحی گوشی را از تنگشیری گرفت .
گفت : اکبر ، اکبر تویی ؟
گفتم : ها ... به گوشم ...
گفت : چی شده ؟ دارم می یام . کجا هستین ؟
گفتم : همون جایی که قرار بود باشیم . می دونی کجا ؟
گفت : آره گرا بده ...
گفتم : حدود 180
ناله الهی به هوا ر فت . داشت خر خر می کرد . بهش گفتم : محمد ! الان بچه ها می رسن ...
دوباره ناله کرد . انگار می خواست چیزی بگوید . حس کردم می خواهد به من بفهماند پارو بزن تا بچه ها به اسکله نزدیک نشوند .
آرام گرفتم : محمد جون ، بدنم پر از تیره نمی تونم پارو بزنم . الان آب مد می شه . اگه باز هم طول بکشه ، آب ما رو بر می گردونه طرف اسکله ، ماه در می یاد ، هوا روشن می شه ، گیر می افتیم ...
الهی انگار که متوجه شد من منظورش را نمی فهمم ، دوباره بی حال روی قایق افتاد .
نمی دانم محمد ریاحی کجا بود که به این زودی رسید . این بار صدای قایقش  را خیلی خوب شناختم . دو تا موتور 150 روی قایقش بود .
دیدم قایق ریاحی ، مسیر را دارد اشتباه می رود . تازه فهمیدم که گرا را به محمد ریاحی اشتباه گفته ام . می خواستم سراغ بی سیم بروم که حس کردم صدای قایق نزدیک تر می شود . یاد دوربین های دید در شب افتادم . حتما ریاحی هم داشت . قایقش  حسابی مجهز بود . وقتی رسید ، دو نفر بودند همین طور که نشسته بودم کمک کردم تا محمد الهی را سوار قایق کنند . بعد فهمیدم که خودم هم نمی توانم سوار قایق شوم و حسابی زخمی شده ام . ریاحی و همراهش بهم کمک کردن تا سوار قایق بشوم . ریاحی طناب قایق ما را هم به قایق خودش بست .
عراقیها ، چند تا تیر شلیک کردند ، یک منور هم به هوا فرستادند .
گفتم : محمد ، ترو جان عزیزت راه بیفت !
گفت : الان قایقمون پرواز می کنه ، نترس ...
این را گفت و قایق را روشن کرد و راه افتاد . صدای توپ و تفنگ عراقیها بلند شد . چند لحظه بعد سرعت قایق آنقدر زیاد شده بود که فقط پره عقب قایق موتوری توی آب بود ، قایق می رفت هوا ، بعد می خورد کف موج . ممن و الهی پرتاب می شدیم هوا . الهی کف قایق خوابیده بود . صورتش را با دست گرفته بود و با تکانهای قایق این طرف و آن طرف پرتاب می شد .
از تیر رس اسکله که دور شدیم ، ناله کردم که ریاحی یواش برو ، مگه نمی بینی چه حال و روزی داریم .الهی داغون شد . ریاحی خندید و گفت : رو چشمام ، هر چی بگی قبوله ... بفرما ...
سرعت قایق کمتر و کمتر شد .یکی از بچه ها که توی قایق بود ، با جعبه کمکهای اولیه رفت سراغ محمد الهی و کارش رو شروع کرد . بعد به سراغ من آمد .
تنها ترسی که داشتم از ناوچه اوزا بود و گلوله ورودی نهر قمیچه . حتما با بی سیم به توپ 23 خبر  داده بودند تا از ما پذیرایی کند . از شکمم ، رانم و زانویم خون فواره می زد ؛ محمد الهی هم همین طور . دستش توی دستهای من بود . یادم افتاد به حرفش که قبل از حرکت گفته بود : ما با هم روی این پروژه کار کردیم ، یا با هم می ریم و بر می گردیم ، یا با هم شهید می شیم ...
گفتم : خوب محمد تند تر برو ، مگه نمی بینی از الهی داره خون می ره ؟ ریاحی که سکان را محکم گرفته بود ، با خنده فریاد کشید : تند می رم می گی یواش برو ، یواش می ری می گی تند برو ، تکلیف ما رو روشن کن ، شل کن ، سفت کن در نیار .. چشم ! بفرما ....
سرعت قایق دوباره زیاد  شد . چند دقیقه که گذشت حس کردم دارم ضعف می کنم . بدنم داشت سرد می شد . تشنه و تشنه تر می شدم . دریا داشت دور سرم می چرخید . گوشم سنگین شد . پلکهایم داشت سنگین و سنگین تر می شد . قایق داشت حرکت می کزرد . محمد ریاحی برگشت و به من نگاه کرد . می خواستم چیزی بگویم ، زبانم سنگین شده بود . قایق خورد کف یک موج . آب به هوا پاشیده شد . محمد ریاحی ، به طرف من برگشت و با فریاد صحبت می کرد . صدایش را نمی شنیدم . پلک چشمهایم که افتاد ، دیگر هیچ چیزی نفهمیدم . انگار یک پرده آبی روشن جلوی رویم کشیده شده بود . پشت پرده صدای بچه ها را می شنیدم . صداها همه آشنا بودند . پشت پرده هم صدای قایق موتوری می آمد .
انگار جمعیت زیادی پشت پرده بودند . انگار همه این صداها و همهمه ها را قبلا شنیده بودم . یکی داد زد : هر کی جلیقه نجات نداره ، بیاد بگیره .
صدلی گریه یک نوجوان به گوشم می رسید ، داشت مثل بچه ها گریه می کرد . صدای گریه اش را قبلا شنیده بودم . بدنم درد نداشت . احساس بی وزنی می کردم . از پشت پرده صدای گلنگدن کشیدن به گوشم رسید . نوجوان هنوز گریه می  کرد . حس کردم می توانم راه بروم . بلند که شدم ، فهمیدم لباس غواصی تنم است . لباسم سوراخ نشده بود . از خون خبری نبود .
وقتی پرده را کنار زدم ، دیدم کنار اروند هستم . قبلا این صحنه ها را دیده بودم . دنبال صاحب صدای گریه می گشتم .
شهید طالب لاریان را که دیدم ، همه چیز یادم آمد . قبل از عملیات والفجر 8 بود . بچه ها داشتند برای عملیات آماده می شدند .
طالب از نوجوانان غواصی بود که در این عملیات شرکت کرده بود . این نوجوان در کربلا دنیا آمده بود و ضمنا پدرش هم در جنگ شهید شده بود . به همین علت بچه ها لاریان را خیلی دوست داشتند .
آن شب که لباسهای غواصی را برای عملیات آورده بودند ، لباسی برای تن لاغر و کوچک او پیدا نمی شد . لباسهای غواصی کره ای بودند و بزرگ .
طالب وقتی دیده بود بقیه دارند برای رفتن آماده می شوند ، بنای دادو هوار و گریه گذاشته بود . می گفت : مگر من این همه آمئوزش ندیده ام ؟ این همه آموزش ندیدم ؟ مگه خود شما نگفتید حتما تو را همراه خودمون می بریم ؟ چرا به من دروغ گفتین ؟
کار که با لا گرفت ، فرمانده لشکر که به آن قسمت آمده بود ، متوجه آن قسمت شد و به طالب لاریان گفت : آخه عزیزم ، این لباسها بزرگه ، نمی تونی باهاش شنا کنی ، اصلا نمی تونی باهاش مانور کنی . چطور می خوای غواصی کنی ؟
وقتی شنید یک لباس در واحد دیگری پیدا شده که اندازه اش متسط است ، گذاشت و رفت دنبال لباس . وقتی برگشت ، شاد وشنگول بود و توی لباس غواصی گم شده بود . هنوز لباس برایش گشاد بود و خودش را به آن راه زده بود که یعنی لباس اندازه اش هست . همه اش می گفت : می خوام برم پیش بابام . آخرش هم رفت .
یک جا اسفند دود کرده بودند . همه بودند . داشتند آماده می شدند . آ« طرف تر دو تا از بچه ها داشتند لباس غواصی خودشان را چرب می کردند .
پرسیدم : دارید لباسها را برای چی چرب می کنید ؟
یکی از اونها گفت : آخه وقتی لباس چرب می شد ، توی آب سرعتمون بیشتر می شه ... زود تر می رسیم .
اون طرف تر داشتن برای بچه ها توضیح می دادن : الان آب، یک فلوس (سی سانتیمتر) موج داره . یعنی موج صدا رو با خودش می بره . اگه آّ رفت توپ گلوت ، سرفه نکنی . خواستی سرفه کنی ، سرت رو بکن زیر آب . اگه خدا ی نکرده اتفاقی افتاد . تیر خوردی ، دست و پات رو گم نکنی ، شالاپ و شولوپ هم راه نیندازی . خودت رو می سپاری به آب دهنه نهر علیشیر ، قایق نجات ایستاده ، بچه ها رو جمع می کنه . امشب شب خیلی مهمی هست ...
یکی از بچه ها که نارنجک به کمرش می بست ، خندید و گفت : خلاصه اینکه عجب شبی امشب . باید با سه تا جونور عجیب و غریب دست و پنجه نرم کنیم و توی خشکی این طرف گرازها ، توی آب کوسه ها ، اون طرف اروند عراقیها ...
من هم خنده ام گرفت . حاج محمود رجایی را که دیدم ، خشکم زد . حاجی یک چشم و یک پایش را در جنگ از دست داده بود . بهش گفتم : سلام حاجی ، شما ما شا الله دیگه چرا ؟
زد زیذ خنده و گفت چطور مگه ؟ مگه پیر شده ام ؟ پیرمرد عموته ...
بچه های تخریبچی حرفه ای ، چهار زانو نشسته بودند و داشتند موانع را بین خودشان برای منفجر کردن تقسیم می کردند .
لازم نبود همه آنها را بشناسیم تا بفهمیم همه آنها تخریبچی هستند . دقیق که شدم ، دیدم دستهایشان را روی نقشه می گذارند . بیشتر آنها یکی دو سه انگشت ندارند . این یکی از علامتهای مشخصه تخریبچی ها بود .
به غواص های عملیات که نگاه می کردم . دلم می گرفت . چه گلهای سر سبدی بودند . از بین نهصد نفر آموزشی میناب بعد از این همه سختی و آموزش فقط هشتاد و پنج نفر غواص برای عملیات انتخاب شده بودند .
شام آن شب چلوکباب بود . بعد ها مهدی توکلی به من گفت : اون شب عملیات ؛ توی یه حالتی قرار گرفتم که در آب حس کردم ، شامی که خوردم ، داره از معده ام بیرون می زنه ...
احمد شیخ حسینی و شهید شیروانی هستند با هم صحبت می کردند . هر دو گریه می کردند . شیخ حسینی ، شهید شیروانی را در آغوش گرفت . بعد فهمیدم که شهید شیروانی به شیخ حسینی گفته بود : خواب دیدم داشتند اسم سربازهای امام زمان رو می خوندن ، اسم من نفر اول بود .
اولین گلوله ای که از طرف عراقیها به سمت بچه ها شلیک شد ، شهید شیروانی شهید شد .
گوشه ای دیگر ، بچه های غواص داشتند هر هفت یا هشت نفر ، مچ های دستشان را با طناب به هم می بستند تا جریان آب آنها را از هم دور نکند و جمع آنها را از هم پراکنده نکند .
کار غواصها اول از همه شروع شد . قرار بود بچه ها از این طرف اروند به آن طرف اروند بروند ، زیرا تمام موانع و هشت پرهایی که توی آب کار گذاشته شده بود ، مواد منفجره کار بگذارند ، بعد به طرف ساحل عراقیها بروند و زیر تمام سنگرها ، نارنجک به دست بنشینند تا موقع علامت ، سنگرها و کمین ها را خفه کنند تا دیگر نیروها نتوانند با قایق به این طرف بیایند .
همه آماده و منتظر بودند . موقع آن بود که بچه ها به آب بزنند . ولی پیش بینی بچه ها در مورد وضعیت جزر و مد آب کاملا اشتباه از آب درآمده بود . وضعیت جزر و مد آّ و امواج آن برای به آب زدن و رسیدن به محل مناسب عملیات مناسب نبود و ممکن بود نتیجه معکوس به دست بیاید .
خیمه دوز داشت با سلطان آبادی یکی از مسئولین محور صحبت می کرد و سلطان آبادی پایش را توی یک کفش کرده بود و کی گفت : من   این حرفها سرم نمی شه . عملیات امشب باید انجام بشه ، آب می خواد جزر باشه یا مد باشه فرقی نمی کنه ، خدا رو به روح شهید عباس رضایی که چند روز پیش شهید شد قسم بده ، خود خدا همه چیز رو درست می کنه ، خودش وسیله سازه ...
بچه ها به آب زدند . با اسلحه یا آرپی جی به آن سنگینی شنا می کردند . مواد منفجره و دیگر وسایل را هم در پوشش ضد آب ، داخل گونی گذاشته بودند و داخل گونی هم جلیقه نجات گذاشته بودند تا گونی زیر آب نرود . بعد آن را خودشان روی آب می کشیدند .
لباس غواصی ام تنم بود . من هم به آب زدم ، مثل همان شب عملیات . با همان بچه ها .
آب می غرید . هر چیزی را که روی آب بند می شد ، با خودش می برد . کشتی به گل نشسته اروند را هنوز ندیده بودم . آب غوغا می کرد . ناصر نوروزی ، محسن روزی طلب و خیمه دوز توی گوش بچه هایی که اطرافشون بودن زمزمه می کردند : بچه ها ، سعی کنید خلاف جریان آب پارو بزنید ...
خلاف جریان آب ...
از بس خلاف جریان آب شنا کردن مشکل بود ، شهید ملک پور از رمق افتاده بود . می خواست سرفه کند، سرش را فرو برد زیر آب .
حباب هوا از آب بیرون زد : قلپ ... قلپ ...
آب داشت بچه ها را با خودش می برد . محسن ریاضت توی آب آرام دم گرفته بود : ما شا الله ... و بچه ها پا می زدند تا بتوانند خلاف جریان اروند شنا کنند ولی آب بچه ها را با خودش می برد .
کشتی را که دیدم ، دیگر پاک نا امید شدم و. هنوز فاصله زیادی با ساحل داشتیم و معلوم نبود که جریان آب چه بلایی به سر بچه ها و عملیات امشب می آورد . داشتیم از کشتی دور می شدیم . نمی دانستیم جزر بود یا مد . در این روند همزمان سه جزر و مد وجود داشت . حدود پانصد متر از کشتی دور شدیم . جهت حرکت بچه ها عوض شد نمی دانستیم چه اتفاقی افتاده بود . یا جزر و مد آب عوض شده بود یا اینکه ما توی یک جریان دیگر اروند افتاده بودیم .
بچه ها پا می زدند . تعجب همه وقتی به یقین تبدیل شد که آب دوباره همه بچه ها را بر گردند طرف کشتی و بعد از مدتی همان جایی که مد نظرشان بود به ساحل رساند .
خیمه دوز گفت : سقف سنگر عراقیها پلیت آهنیه .. اگه یه نم بارون بزنه ، گوش عراقیها پر از صدای تق تق بارون می شه و اگه بیرون صدایی بیاد متوجه نمی شوند .
چند دقیقه بعد کنار ساحل ، نم نم باران را که روی صورتم احساس کردم یاد خیمه دوز افتادم . باران که تند تر شد ، صدای خوردن قطراتش به سقف سنگر عراقیها را می شد از دور شنید .
چقدر باران به موقع بود . عراقیها کنار ساحل را پر از چوب های نازک خشک کرده بودند تا اگر کسی روی آنها قدم بردارد ، صدای شکستن چوب بیاید و نگهبانها متوجه خطر بشوند . با آمدن باران چوبهای خشک همه خیس و بی خطر هستند .
من رفتم سراغ محسن ریاضت . روز یطلب . یکی از مربیان غواصی ، شعری یاد بچه ها داده بود و گفته بود وقتی زیر سنگرهای دشمن ، آماده حمله نشسته اید ، این شعر را بخوانید :
زیر شمشیر غمت رقص کنان خواهم رفت ...
بچه ئهای غواصی تخریبچی کارشان را شروع کرده بودند . سمت چپ ما ، لشکر ثار الله داشت درگیر می شد . محسن ریاضت و سه بسیجی غواص دیگر داشتند کار می کردند .فقط یکی از آنها را می شناختم . اسمش فرود بود . رفتم به آنها کمک کنم . هنوز به آنها نزدیک نشده بودم که کنار آنها خمپاره ای به زمین خورد . سینه فرود پر از ترکش شد و بقیه بچه ها هم حتی خود ریاضت ترکش خورد . ریاضت داشت می گفت : محور داره لو می ره ، انفجار ها رو باید بزنیم . آتیش زنه کجاست ؟ فرود آتیش زنه کو ؟ ( آتش زنه وسیله ای بود که باعث انفجار مواد منفجره می شد )
فرود روی زمین افتاده بود . تا می خواست حرف بزند ، خون توی حلقش می رفت و صداهای نامفهومی از گلویش خارج می شد ...
ریاضت می گفت : کار داره می خوابه ، مواد یه جوری باید منفجر بشه ، آتیش زنه همراه کیه ؟
سید علی مومن ، طرف بچه ها دوید و گفت : چرا منفجر نمی شه ؟ مشکل چیه ؟
وقتی قضیه را فهمید ، گفت فقط یه راه داره ، یه نارنجک بذاریم روی آخرین مانع ، ضامنش رو بکشیم . منفجر که شد ، همه مواد منفجره ، منفجر می شه .
موانع داخل آب بودند . زمان زیادی طول می کشید تا یک نفر نارنجک را روی موانع بگذارد و بتواند از آن دور بشود و ضمنا زمان محدود نارنجک این اجازه را به شخص نمی داد و منفجر می شد .
ریاضت گفت : سید ! اگه این کار رو بکنی ، نارنجک منفجر می شه ، پودر می شی .
سید علی مومن نارنجک را برداشت که سراغ موانع برود . یکی از بچه ها طرف ما آمد و گفت چه خبره ؟ چرا موانع منفجر نمی شن ؟ مشکل چیه ؟
ریاضت گفت : آتیش زنه نداریم .
گفت : من دارم .ایناهاش ، توی کوله پشتیمه ...
همین که انفجار زده شد ، چنان نور سفیدی به هوا پاشیده شد که گاهی فراموش نمی کنم . زمین لرزید و تکه های هشت پرها و موانع در نور مشخص بودند . همه موانع تکه تکه شدند و به هوا پاشیده شدند . راه باز شد . قایقها از آن طرف ، حرکتشان شروع شد . فرود شهید شد ...
رفتم سراغ یک سنگر عراقی . عراقی ها توی سنگر به هم ریخته بودند و داد و فریاد می کردند . یک نارنجک توی سنگر انداختم . عراقیها نارنجک را دیدند و دادو هوار راه انداختند  . منتظر بودم ، نارنجک منفجر شود ، نارنجک را بیرون پرتاب کردند . تا نارنجک را دیدم ، یاد کارتونهای بچه ها افتادم . سریع نارنجک را دوباره توی سنگر پرتاب کردم . منتظر بودم تا آن را بیرون بیندازند که نارنجک منفجر شد و طوفانی از بوی باروت و گوشت و خون از سنگر بیرون زد .
خیمه دوز داد زد : بچه ها جاتون رو عوض کنید و تیر اندازی کنید تا معلوم نشه کم هستیم ، اگه فهمیدن چند نفر بیشتر نیستیم واویلا می شه ...
ریاضت داد می زد : بی سیم ، یه بی سیم  به من برسونید .
رسول ایزدی را که دید ، فریاد کشید : رسول بی سیم رو چکار کردی ؟
رسول گفت : با تیوپ آب  بندی شده بود . آب رفته بود توش ، انداختمش توی اروند .
یک تیر کالیبر به دست حسن خلیلی خورده بود . توی قایق افتاده بود . ناله می کرد : بی سیم اینجاست . ریاضت رفت سراغ بی سیم . توی بی سیم غوغا بود . ریاضت می گفت : حاج قاسم ! منم ریاضت ، اینجا محور باز شده ، قایقها مشکل دارن ، دستور برگشت ندارن ؛ ساحل ، ترافیک قایقه ...
حاج قاسم از آ« طرف بی سیم می گفت : بگو مجروحین رو برگردونن ، نزدیک نهر قصر ، چراغ گذاشتیم ، بگو مجروحین رو ببرین اونجا .
مهدی فروغی داشت آرپی جی می زد . به من گفته بود . فلانی اگه شهید شدم رادیوی دو موجم مال تو ...
سید محمد انجوی نژاد می گفت : یه خمپاره افتاد توی آب و منو به بیرون از آب پرتاب کرد ، وقتی دوباره توی آب افتادم ، گلوی پاره همراهم را دیدم ...
یک قایق ، خمپاره خورد . یکی از بسیجی ها کوله پشتی  اش آتش گرفت . پرید توی آب ...
چند قایق بی سرنشین روی آب رها بودند ...
اروند ، قیامت بود ....


منبع:" آسمان زیر آب" , نوشته ی علیرضا فخرایی,نشرکنگره ی سرداران وچهارده هزار شهیداستان فارس,شیراز-1380
 
جمعه 27 اسفند 1389  12:35 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

دریا و موجها بد جور با قایقهای ما غریبی می کردند

دریا آرام بود و من تشنه بودم . پارو زدن حسابی عرقم را در آورده بود . نمی دانم چند ساعت بود که روی آب بودم .الهی هم مثل من بود . صدای نفس نفس  زدنش به گوشم می رسید . دلم می خواست آب دریا شیرین بود و سرم را در آّ دریا می کردم و قلب قلپ می خوردم .

یاد خیمه دوز افتادم . از مربیان خوب آموزش غواصی بود . روزهایی که از ساعت هشت صبح تا چهار بعد از ظهر توی آب بودیم ، وقت برای ناهار خوردن نبود ، موقع ناهار ، قایق ها راه می افتادند و مربیان غواصی ، بچه های اکیپ خودشان را یکی یکی مثل ماهی در آب غذا می دادند . یادم نمی رود . آن روز ظهر که حسابی تشنه بودم ، دست خیمه دوز جلوی دهانم آمد و با مهربانی چند کله خرما در دهانم گذاشت . خرما را یک طرف دهانم گذاشتم و گفتم : تشنه ام ، آب می خوام .


خیمه دوز خندید و گفت : مگه توی آب نیستی ؟ آب خوردنیه ، بسم الله ...


خندهام گرفت . سنگینی تنم را دادم پایین و با سر فرو رفتم توی عمق آب . چرخ زدم و توی عمق آب قرار گرفتم . چشمانم رو که باز کردم ، چند فوج پای غواصی توی آب داشتن لول می خوردن و پره های قایق موتوری داشت حرکت می کرد و قایق موتوری را اطراف بچه ها می چرخاند .


نور خورشید را زیر آب بهتر می شد حس کرد . یاد تشنگی ام افتادم . دهانم را باز کردم . چرخ زدم و قلپ قلپ آب خوردم . تتا اینکه نفسم تمام شد . به سطح آب که رسیدم ، مثل بشکه شده بودم .


دستهام از بس پارو زده بودم ، تاول زده بود . تاول روزهای قبل هم روی هم تلنبار شدهبودند و کف دستم پینه بسته بود و خشن شده بود . قبل از اینکه توی دریا پارو بزنم ، حس می کردم با این قایق به این کوچکی ، در دریای به این بزرگی ، احساس وحشت می کنم .


ولی این طور نبود . چقدر دیگر تا سکو مانده بود ؟ اینهمه پارو زده بودیم . حدس می زدم فاصله زیادی نمانده باشد . قطب نما پیش الهی بود . هنوز تشنه بودم . به الهی گفتم : نگهدار ، تشنه ام ...


الهی پارو زن را متوقف کرد . قایق آرام با جریان آب به راهش دامه داد . حس کردم جریانی قایق را به طرف خودش می کشد . یاد جریاد چرخشی نزدیک اسکله افتادم . مطمئن شدم که به اسکله نزدیک هستم . سر قمقمه را که باز کردم آب بخورم ،ناگهان جلوی رویمان روشن شد . طرف نور که نگاه کردم ، صدای انفجار تازه به گوشم رسید . به نور که پقطع و وصل می شد ، دقیق شدم .پایه های اسکله و تجهیزات آن را می شد دید .


حالا فهمیدم حاج عبد الله رودکی درباره انفجارهای سطح آب چه می گفت . خیلی دلم می خواست بفهمم چرا سطح آب روشن و شعله ور می شد .


ناوچه های اوزا را با آن شکلهای عجیب و غریبشان کنار اسکله دیدم . مکث نکردم و از رمز بین خودم و الهی استفاده کردم و گفتم : محمد اوضاع کچله ! بزن بریم ...


شروع کردیم به سر و ته کردن . شهید خرمی و عقیل زاده هم سر قایق را کج کردند و با قدرت تمام شروع به پارو زدن کردیم .


نمی دانستم چه اتفاقی افتاده .دلواپسی ام درباره ناوچه اوزا بود . حتما منتظر بود دور بشویم تا شلیک کند . حتما رادارهای لعنتی ما را گرفته بودند ، ما که قایق را در راه کرتب خیس کرده بودیم ...


حدود نیمه شب بود . خیلی حس بدی داشتم . این که هر لحظه ممکن است ، اول صدای صوتی به گوش برسد و بعد در یک لحظه قایق از هم متلاشی شود ، اصلا احساس دلچسبی نبود .


تا توانستیم پارو زدیم ، تا هر چه زودتر به بویه شماره 8 که فانوس دریایی داشت ، برسیم . هنوز فانوس را ندیده بودیم . مرتب به قطب نما نگاه می کردیم . خرمی و عقیل زاده هم همراه ما پارو می زدند .


پانزده کیلو متر پارو زده بودیم تا به حوالی اسکله برسیم و حالا باید پانزده کیلومتر را بر می گشتیم .


خیالم از ناوچه های اوزا راحت شده لبود . اگر از وجود ما مطمئن شده بودند ، یا ما را تعقیب می کردند یا شروع به تیر اندازی کرده بودند ؟ ! حسابی خسته شده بودم . وقتی چند بار تغییر جهت دادیم و دنبال فانوس به چپ و راست گشتیم ، فهمیدم که گم شده ایم . پیدا کردن یک سکو در دریا ، خیلی مشکل تر از پیدا کردن یک کشتی بزرگ در اروند است .


این مشکل را دیگر پیش بینی نکرده بودم . اگر تا صبح بچه های خودی را پیدا نمی کردیم ، معلوم نبود چه بلایی بر سرمان می آمد . احتمال دیگری که من می دادم ، خاموش کردن چراغ فانوس دریایی بود .


گفتم : چکار کنیم محمد ؟


گفت : توکت علی الله !


تا چشم کار می کرد ، سیاهی بود فکر نمی کردم دریا این طور با ما شوخی کند . چپ و راست می رفتیم تا سکو را پیدا کنیم . ترسم از وحشت دریا بود که می گفتند هوش از سرآدم می برد . نگاهی به پشت سرم انداختم . چهره بچه ها را درست نمی دیدم .


دریا به این بزرگی ، بی هیچ نشانه و علامتی ...


کم کم صداهایی در گوشم شروع به شکل گرفتن کرد . صدا داشت با من حرف می زد . این حرفها را قبلا جایی شنیده بودم . اول جمله ها تک تک گفته می شد و بعد ، آرالم و روان پشت سر هم ردیف شدند ...


مرتب این جمله ها توی ذهنم شکل می گرفت :


وقتی وسط دریا گیج می شی ... وقتی نمی دونی داری می ری یا بر می گردی ... وقتی جای ستاره ها عوض می شه و قطب نما از کار افتاده ، اون وقته که می فهمی چقدر تنهایی .


تو هستی و خدا و دریا ...ها ... خیال کردی بوی کباب می یاد ، توی دریا کباب می دن ؟ نه ... وسط دریا که رفتی می بینی دارن به تن آدم داغ می چسبونن ... دریا حسوده ، یه بلایی به سر آدم می یاره که آدم از آدمیت می افته ...


مو به اندازه تمام روزهای زندگیت ، توی این دریا روز رو به شب ، شب رو به روز رسوندم ، ولی بعضی وقتها ، توی همین دریا ، یه بلایی به سرم میاد که یادم می ره شیر ننه ام رو کی ترک کردم ...


تازه یادم آمد که این جمله ها رو چه کسی گفته بود . چهره نا خدا زایر جلئی چشمانم آمد . آن روزها زیاد پیش او می رفتیم . روزهایی که می خواستیم ، با وضعیت اروند و جزر و مد آن برای عملیات والفجر 8 آشنا بشویم . همیشه قلیانش به راه بود و همیشه بچه ها را با خوشرویی تمام می پذیرفت . سن زیاد و دنیا دیده بودنش باعث می شد تا با کلام شیرین و لهجه جنوبی اش ما را کامل مجذوب صحبتهای خودش بکند . حالا که در دریا گم شده بودیم ، حتی جمله هایی از او را که فراموش کرده بودم  حالا داشت به خوبی با صدای او در گوشم نجوا می شد :


خدا هیچ وقت برات نسازه که این جور سرت بیاد ، ولی من مرده و تو زنده ببین کی سرت میاد ؟ این موقع ها اگه یه کم روغن جیگر کوسه بخوری ، شاید یه کم بهتر بشی . اون وقت یه نون می خورم . و صد سجده شکر می کنم .دریا رو این جور نبین ، درسته که مادره ... درسته که از خونش این همه ماهیگیر رو سیر می کنه ... ولی دلخوشی ماهیگیر که به ماهیه ... دلخوشی دریا به چیه ؟ دریا یه مادر بی شوهره که بعضی وقتها دلش سر می ره...


شبهای چهارده ماه که کامل شد ، شیر ماهی میاد روی آّب ، تماشای ماه . اون وقته که تور می اندازن و می گیرنش .


تماشای ماه به قیمت جونش تموم می شه ...


هی ... یه چیزهایی توی همین دریا دیدم که نگو ...


خروس ماهی دیدم ، این هوا . ماهیه ، آخرش دو تا خال داره ، دستت بالای قایقه ، داری تور می کشی بالا ، یه دفعه می پره بیرون آب ، دستت روو می کنه و می خوره ...


یه بار ، مار ماهی یه جاشو رو زد ، جلئی چشم خودم ، اینقدر جون داد تا مرد ...


کسی باور نمی کنه ، ولی مو برات می گم . می گن دریا پری داره ، مو دیدم ... این پری همه چیز می شه ، زن می شه ، قایق می شه ، یه بار یه چیز دیگه اس . لنج می شه .. یه بار پشت سکان بودم . دیدم در خونه ام توی چهار چوب سیخ ایستاده روی آب . کار ، کار پری بود ...


تا حالا باد رفته توی تنت لونه کنه ؟ تا حالا برات مجلس زار گرفتن ؟ هو گل دیدم ، ماهی پرنده ، مثل گنجشک پرواز می کرد . ماهی وقتی توی تور گیر می کنه ، صدای کبوتر می ده د، شنیدی ؟


یه جاشو داشتم ، اسمش نایب بود ، چه پسری بود . الله اکبر ، دریا که روغنی و آروم می شد ، قیلون برام چاق می کرد و دست می برد به نی آمونه . وقتی صدای نی آمونه روی آب حرکت کنه و باز به آدم برسه ، غوغا تو دل آدم به پا می شه . الان که لنجمون رو عراقیا داغون کردن ، روی خشکی بی مصرف افتادم ... مرد دریا توی خشکی می میره ...


اصلا فکر می کنی چند سالمه که بهم می گی بوا ؟ .. نه کاکا ، دریا آدم رو این طوری پیر می کنه .. اون زمون مرد که دریا زیر پام بود . بندر عباس ، هرمز ، قشم ، هنگام ، خارک ، گنگ ، بمبئی کلکته ، جده ، خلیج فارس ، بحر عمان ، تنگه عدن ، چابهار ، کنارک ، بیشانو تنگ خوران .. هی ، اون زمون مرد ...


اگه آواره دریا بودم ، مال این بود که توی خشکی دلم می گرفت ، حالا چه کنم ؟ الهی خیر نبینین .. دیدی چطور آتیش به خرمن مردم انداختن . دیدی چطور لنجم رو عراقیها به آتیش کشیدن ؟ اون همه گفتن زایر حسین کوسه گرفته ، ظرف برداشتم ببرم بدم زایر حسین برام روغن کوسه پر کنه .


وقتی روغن کوسه می مالیدم به تن لنج ، جون می گرفت و تازه می شد و سرعتش زیاد می شد . به خودم گفتم ناخدا ، تو که لنجت سوخته ، روغن کوسه می خوای چه کنی ؟ نشستم یه دل سیر گریه کردم .


بعد آروم به خودم دلداری دادم که ایشا الله جنگ زود تموم می شه ، خدا بزرگه ، ما هم آخرش روی لنج می شینیم .


رفتم لب ساحل ، پیش زایر حسین ، دیدم کوسه آورده ، به چه بزرگی ! ظرف رو دادم ، زاید گفت : کارت نباشه ، پرش می کنم. برگشتم ، دیدم لب ساحل قیومت شد. برگشتم ، دیدم زایر گریه می کنه ، عیدو گریه می کنه ، ناصر ، زبیدو ؛ همه گریه می کنن . تو سر می زدن ، می فهمی چه خبر بود ؟


از تو شکم کوسه پلاک شناسایی یه غواص در آورده بودن . دیروز اسمشو از تهرون آوردن . شهید حسینی زاده بوده . دانشجو بوده .. هی خدا ... یحیی غواص بوده ، اون شهید هم غواص بوده ... یحیی یه عمر دنبال مروای می گرده ... او بنده خدا هم .. این کجا و او کجا ...


داشت صبح می شد و ما چهار نفر هنوز ب مستقیم و چپ و راست می رفتیم . تصمیم گرفتیم تا جایی که می توانیم به خاک ایران نزدیک تر بشویم تا حد اقل احتمال اسیر شدنمان کمتر شود .


دیگر مچ دستم قدرت نداشت . وقتی دیدم شهید خرمی و عقیل زاده دارن آرام با هم صحبت می کنن ، دلم شور افتاد . آنها خیلی کم صحبت می کردند و تا ضرورتی پیش نمی آمد صحبت نمی کردند . هوا گرگ و میش بود . وقتی صدای نامفهوم یک قایق را شنیدم ، فهمیدم چرا عقیل زاده و شهید خرمی با هم صحبت می کنند .


شهید خرمی گفت : شما هم می شنوید ؟


الهی گفت : آره صدلی قایق می یاد .


گفتم : آره ، از صداش معلومه تند روست .


عقیل زاده دست برد و اسلحه اش را برداشت و گفت : اگر عراقی باشه ؟


الهی گفت : عراقیها معمولا با چند قایق می یان برای گشت .


شهید خرمی گفت : اگه عراقی بود باهاش درگیر می شیم .


من به الهی نگاه کردم . دیدم ضامن نارنجک صاف می کنه . نگاهم که توی نگاهش افتاد ، لبخند آرامی زد و گفت : توکل بر خدا . اگر قایق عراقیها بود ، نارنجک می اندازیم توی قایق . یا اونها کشته می شن ، یا با هم کشته می شیم .


دیدم بهترین راه ؛ همین است . اسلحه را مسلح کردم و نارنجک ها را دم دست گذاشتم و چشم گرداندم تا شاید قایق را ببینم . درست حدس زده بودم . قایق تند رو بود . وقتی از دور آن را دیدم ، فقط پره های عقب آن در آب بود . نوک قایق ، قایق های مارا نشانه گرفته بود و با سرعت جلو می آمد . نمی شد تشخیص داد ، چند نفر سوار قایق هستند .


جهت قایق که کمی تغییر کرد ، با قایق دید زدیم . سکاندار صورتش را با چفیه پوشانده بود . قایق داشت به ما نزدیک تر می شد . آماده بودم تا سکاندار دست از پا ، کوچکترین خطایی کرد . دق دلی گم شدنمان را سرش خالی کنم .


سکاندار قایق تند رو هم که انگار فهمید قضیه از چه قرار است ، نزدیک قایق که رسید ، قایق خودش را متوقف کرد . خیلی دلم می خواست صورتش را ببینم . دستش را طرف صورتش برد . اسلحه را گرفتم طرف صورتش . چفیه را که از صورت پس می زد ، شروع به صحبت کرد : شما هیچ معلوم هست کجایید ؟ بابا قرارمون کجا بود ؟ چرا شما اینجایید ؟ همه دلواپس شما شدن .


الهی گفت : محمد ریاحی ! تو هستی ؟


چفیه را کنار زد و گفت : پس فکر می کردی کیه ؟ می دونی چقدر دنبالتون گشتیم ؟


عقیل زاده گفت : اینجا کجاست ؟


ریاحی خندید و گفت : هیچ می دونید از دیروز بعد از ظهر تا حالا چقدر پارو زدید ؟ شما الان نزدیک خود بهمن شیر هستید . حدود بیست کیلومتر از چهار پایه دور شدید . از دیروز عصر تا حالا حدود پنجاه کیلومتر پارو زدید . حالا قایقها رو سوار کنید ، با هم بریم پیش بچه ها . همه دلواپس سما هستن . می خوام از بچه ها مژدگونی بگیرم که پیداتون کردم .



دو روز بعد حدود غروب همه اکیپ قبلی ، توی دریا ، کنار بویه شماره 8 بودیم . قرار بود یک بار دیگر با تمهیداتی جدید تر برای شناسایی اسکله الامیه برویم . دریا آن شب ، عجیب وحشی شده بود . موج ، قایق را می کوبید به چهار پایه .


نمازمان را باید همان جا می خواندیم . موج ، چنان قایق را تکان می داد که نماز خواندن ایستاده ممکن نبود .


دریا چنان نا آرام بود که حتی نشستن کف قایق هم مشکل بود . با دست دو طرف قایق را گرفته بودیم و نماز می خواندیم .


موقع رکوع و سجود بعضی وقتها ، چنان تعادلمان به هم می خورد، که برای حفظ آن مجبور بودیم با کف دست به کف قایق بکوبیم . برایم عجیب بود که چقدر نماز ، آن هم نمازی که ممکن بود آخرین نمازمان باشد ، آن هم در آن شرایط نا آرام و متلاطم ، بتواند دلمان را آرام کند . هر بار جدا شدن ما از بویه شماره 8 به معنای رفتن و دیگر برنگشتن بود .


الهی را که بعد از نماز در آغوش گرفتم ، حس کردم آخرین باری است که این قدر به او نزدیک می شوم . دریا و موجها بد جور با قایقهای ما غریبی می کردند و باید سریع تر راه می افتادیم . با شهید خرمی و عقیل زاده هم خداحافظی کردیم و با هم به راه افتادیم . این بار با خودمان بی سیم هم برده بودیم و قرار شده بود شهید خرمی و عقیل زاده ، پنج کیلومتر مانده به سکو ، به عنوان تامین همان جا بمانند و من و الهی به طرف سکو برویم . به این ترتیب امکان لو رفتن و گرفته شدن ما توسط رادارهای اسکله ، کمتر می شد .


حدود ساعت هفت بعد از ظهر بود . شروع به پارو زدن کردیم . این بار هم مثل دفعه گذشته باید حدود پنج ساعت پارو می زدیم تا به اسکله برسیم . دیگر ترکیدن تاولهای دستمان برای خودمان امری کاملا طبیعی شده بود . رنگ پارو در جایی که آن را در دست می گرفقتیم ، تغییر کرده بود . هر پارویی که می زدم و به اسکله نزدیکتر می شدم ، حس می کردم که تعلقات و وابستگی هایم را دارم در آّ می ریزم . الهی توی راه ذکر می خواند .


نمی دانم چرا وقتی بیشتر از دو ساعت پارو می زدم ، اینهمه احساس عطش می کردم . سرم به پارو زدن گرم بود که شهید خرمی ما را صدا کرد . حدود پنج کیلومتر به اسکله مانده بود و قایق دوم باید به عنوان تامین در جای خود می ماند .


ما به حرکت ادامه می دادیم . دریا آرام و آرام تر شده بود و چون قبلا این مسیر را آمده بودیم ، طی مسیر کمی راحت تر شده بود.


حدود یک ساعت بعد ما در صد متری اسکله بودیم . دریا آن قدر آرام و به قول بچه ها صابونی یا روغنی شده بود که حس می کردم اگر صدای نفس نفس زدنم کمی بلند تر شود ، نگهبانهای اسکله صدایمان را می شنوند . اسکله را تا توانسته بودند ، تاریک نگه داشته بودند .


چه خوب که دوربین دید در شب را همراهمان آورده بودیم . دوربین دست الهی بود و داشت همه جا را دید می زد .


گفتم : محمد بده من هم نگاه گنم ...


گفت : هیس ...


شروع کردم بدون دوربین به شناسایی کردن ، چه اسکله ای !... اندازه یه لشکر تجهیزات داشت . این همه سنگر ، گونی ، توپ 57 تک لول ، سنگر هلی کوپتر ، سنگر انفرادی ، سنگرهای اجتماعی ، این همه تاسیسات ، حتی پد هلی کوپتر ... سکو ، وسط دریا ، چیزی نزدیک به یک کیلومتر طول داشت و ما درست وسط اسکله ایستاده بودیم .


چقدر زحمت کشیدیم تا به اینجا رسیدیم . چه شبهایی که خواب شکستن طلسم این سکوی لعنتی رو دیدیم . ناوچه های او آن طرف اسکله خواب بودند . هیچ صدایی به گوش نمی رسید ، هیچ نفری دیده نمی شد .


خوش به حال الهی ! داشت با دوربین دید در شب همه جا را می دید . سعی می کردم تا جایی که ممکن است مشخصات اسکله را به خاطر بسپارم . چیزی که هنوز پیدا نکرده بودم . راههای ورودی به اسکله بود . بین این همه ستون فلزی و در آن تاریکی هر چه گشتم نتوانستم راههای ورودی را پیدا کنم .


یادم به انفجارهای سطح آب افتاد . ترسیدم . از اینکه آب اطراف اسکله مثل آب شب پر از آتش و انفجار شود . توی همین فکر بودم که یک لحظه متوجه نور چراغ قوه شدم که از سمت راست علامت زد . دلم پایین ریخت .


گفتم : محمد ، اونجا رو ! لو رفتیم ...


گفت : لو ؟


گفتم : اونجا ، سمت راست ، کنار اون تانکر بزرگه ...


سریع با دوربین به جایی که اشاره کردم نگاه کرد . گفت : چیزی نیست .


گفتم : خودم دیدم . یه نور چراغ قوه داشت علامت می داد .


دوباره من و الهی به آن نقطه چشم دوختیم . کمی گذشت . خودم داشت باورم می شد که اشتباه کرده ام . آمدم حرفی را که زده بودم ، فراموش کنم که ناگهان صدای دویدن چند نفر روی تورهای کف اسکله به گوشم خورد که از سمت راست به سمت چپ می دویدند .


وقتی صدای پوتنینهای چند نفر دیگر را از چند جای اسکله شنیدم مطمئن شدم که عراقیها از دور ، متوجه نزدیک شدن ما به اسکله شده اند ولی هیچ عکس العملی نشان نداده اند تا ما با قایقهای بی دفاع پارویی خودمان کاملا به آنها نزدیک بشویم .




منبع:" آسمان زیر آب" , نوشته ی علیرضا فخرایی,نشرکنگره ی سرداران وچهارده هزار شهیداستان فارس,شیراز-
جمعه 27 اسفند 1389  12:36 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

هر روز ممکنه شهید بشی

من و الهی فکر نمی کردیم ، عملیات شناسایی این قدر پیچیده باشد . خیلی عجیب بود . اروند ، وقتی کنار ساحلش هستی ، فکر می کنی رود در حالت جزر است ، ولی وقتی وسط اروند می روی ، می بینی تازه رودخانه در حالت مد است .
از بویه شماره هشت که در دریا بود و چراغ فانوس دریایی داشت ، تا سکوی الامیه ده کیلو.متری فاصله بود . قرار شد آزمایش کنیم ، قایق را به لنگر قایق عاشورا مجهز کنیم ، با قایق تا بویه هشت برویم ، بعد لنگر را در آب بیندازیم ، با غواصی به طرف سکو برویم و بعد از شناسایی به طرف قایق برگردیم .
برای آزمایش ، این کار را اول در بهمن شیر انجام دادیم . نتیجه ای که به دست آمد برای خود ما غیر قابل تصور بود . محیط و جریان بهمن شیر ، تقریبا شبیه به اروند بود و برای همین محل آزمایش انتخاب شده بود . بعد از یک مبارزه کاملا خسته کننده ، توانستیم در مدت زمان یک ساعت و نیم ، خلاف جریان آب ، فقط صد متری را طی کنیم .
هملن شب جلسه مشترکی گرفته شد و تصمیم گرفته شد که از طناب استفاده شود رفتن با جریان آب و برگشتن با طناب !
فردای آن روز من و الهی  به آب زدیم . خودم را که به جریان وحشی بهمن شیر سپردم ، یاد شهید حناوی افتادم . رفتن با جریان آب خیلی راحت بود ولی در جریان برگشتن با طناب ، آب چنان به سینه مان کوفت که راحتی رفتن را فراموش کردیم . وقتی به ساحل رسیدیم قیافه هر دو نفرمان دیدنی شده بود .
کم کم داشتیم نگران می شدیم . بعد از انجام این همه تمرین و گذشت زمان َ، فکر این که عملیات شناسایی انجام نشود یا اینکه به مخاطره بیفتد ، آزارمان می داد .
فردای آ« روز مسئله ای مشخص شد که همه ما را به فکر فرو برد و آ« نکته این بود که درست در محل سکو ، آب سد خور عبد الله بهمن شیر و اروند به هم می پیوندند و در ـن منطقه جریان شدیدی ایجاد می کند و هر جنبنده ای را در آّ ، دچار قیامتی می کند .
وقتی به جریان چرخشی آب فکر کردیم ، تصمیم خودمان را در جلسه نهایی گرفتیم . قرار شد لباس غواصی بپوشیم و تمام مسیر را با قایق طی کنیم .
چند روز گذشت تا مجموعه شرایط اروند و آب و هوا و وضعیت نور ماه برای انجام عملیات شناسایی مناسب شد . چهار هم بود و مهتاب کامل . حدود عصر با سه قایق لگنی برای رفتن تا بویه 8 و دو قایق پا رویی کانو رفتن تا اسکله وارد نهر قمیچه شدیم .
وارد نهر که شدیم ، دلم برای همه تنگ شد . برای خانواده ام ، برای تمام برو بچه ها ، برای غواصها .. انگار سالهای سال آنها را ندیده بودم . من و الهی دذر این همه مدت آن قدر به هم نزدیک شده بودیم که با کمک حس ششم حتی حرکتهای جزیی همدیگر را هم پیش بینی می کردیم و خلاصه روز به روز علاقه ما نسبت به همدیگر بیشتر و شدیدتر می شد .
در همین فکر بودم که صدای دوشیکا و توپ 23 بلند شد و آرامش منطقه را به هم کوفت . این صدا مربوط به ورود بچه ها از نهر قمیچه به اروند بود که شنیدن جریان آن خالی از لطف نیست .
عراقیها یک قبضه توپ 23 در قصر بیشه مستقر کرده بودند که خطری جدی بود برای هر قایق یا جنبنده ای که در مسیر حرکت می کرد .
طریقه رها شدن از دست این توپ مزاحم را برای اولین بار در آنجا دیدم . بچه ها یک دوشکای سالم و سر حال را روی یک قایق تند روی سر حال تر کار می گذاشتند ، قایق حوالی توپ می چرخید و رو به نیزارها و توپ تیر اندازی می کرد و آنقدر تیر اندازی را ادامه می داد تا اینکه توپ به غرش می افتاد و رد پای قایق را می زد .
خدمه دقایق مشغول سر گرم کردن توپ می شدند و زمان مناسبی به وجود می آمد تا قایق یا قایقهایی که از گذرگاه قصر عبور می کردند ، به این بازی بخندند و از معبر رد شوند .
از اروند که رد شدیم به دریا رسیدیم . شب چهاردهم بود و دریا به نهایت زیبایی خودش رسیده بود . پدرم می گفت : هیچ انسانی نیست که دریا را ببیند و در مقابل این همه عظمت و زیبایی احساس عجز نکند .
به چراغ دریایی (بویه 8) که رسیدیم ، توقف کردیم . اینجا نقطه ای بود که می بایست ، قایقهای کانو سر هم بندی می شدند و از آنجا حرکت حرکت اصلی به سمت اسکله شروع می شد .
بعد از سر هم بندی قایقها نوبت خداحافظی رسید .الهی را که در آغوش گرفتم ، گردنم از اشک چشم او خیس شد ...
یک قایق کانو را من و الهی هدایت می کردیم و قایق دیگر را شهید خرمی از بچه های گچساران و عقیل زاده بچه ماهشهر هدایت می کردند . این بچه ها از ناو تیپ کوثر آمده بود و قرار بود در این عملیات همدیگر را همراهی کنیم .
بالاخره بسم الله گفتیم و راه افتادیم . سعی کردیم  توانمان را ذخیره کنیم تا در برگشت انرژی کم نیاوریم ؛ به ویژه اینکه در برگشت باید با جریان چرخشی سد خور عبد الله ، بهمن شیر و اروند هم مبارزه می کردیم .
همین طور که پارو می زدیم ، هجوم فکرها و خاطره های مختلف به ذهنم شروع شذ . به این فکر می کردم که ما در مقابل این همه تجهیزات و رادارها و امکانات ، کاملا بی دفاع بودیم . فقط در صورتی صحیح و سالم بر می گشتیم که از جنگ رادارها جان سالم به در ببریم و گرنه ما کجا و ناوچه اورا کجا ! به قول یکی از بچه ها ، ناوچه اوزا می تونه اصلا حرکت نکنه و بذاره تا شما شناسایی رو کامل کنید و خداحافظی کنید و وقتی سر و ته کردید و بعد از اینکه ده کیلومتر دور شدید ؛ یا یه شلیک توپ ، الفاتحه ...
چند سال پیش که تازه اومده بودم اطلاعات عملیات ، یکی از بچه ها بهم گفت : فلانی خودت اومدی اطلاعات عملیات یا فرستادنت ؟
خجالت کشیدم . گفتم : خودم اومدم .
گفت : عاشقی یا دیونه ؟
گفتم : یعنی چی ؟
گفت : کسی که می یاد اطلاعات عملیات ، یا دیونه شهادته ، یا عاشق حسین . تو کدومشی ؟
هیچی نگفتم . راست می گفت . اون واحد یه جور دیگه بود . جلوی در ورودی اون جا روی یه مقوای بزرگ نوشته شده بود :
من از امروز  ، ترک دست وا و سر و پا کرده ام .
وقتی رفتم قسمت غواصها ، یک بار که با یکی از بچه ها راه می رفتیم ، دیدم پشت یک تپه ، یک قبر کنده شده .
گفتم : این قبر مال کیه ؟
گفت : مال همه .
همه یعنی کیا ؟
همه بچه های اطلاعات عملیات ، غواصها ، حتی خودت .
یعنی چی ؟
هر کی میاد توی این واحد ، درست مثل اینه که از همون اول قبر خودش رو با دست خودش کنده . هر روز ممکنه شهید بشی . بچه ها شب که می شه ، آخر وقتها می رن می خوابن توی قبر و بیا خودشون خلوت می کنند ...
حالا این قبر رو کی ؟
یادش بخیر ، «مرتضی حقیقی » پیشقدم این کار شد . اول برای خودش بود . بعدها بچه ها هم ازش استفاده می کردن .
بنده خدا به شوخی می گفت : یواشکی رفتم  یه متر زمین خریدم ؛ چه زمینی ، یه زمین بود چه جایی ، مساحتش یک در دو ، چهار نبش ، مسکونی ، در از سقف زیر زمین .... بچه ها اینو هم نتونستن ببینن . رفتن غصبش کردن . این یه تکه زمین رو هم نتونستن ازمون ببینن . والله زمین غصبی نماز نداره ...
حالا کجاست ؟
از این واحد رفته یه جای دیگه ...
اون جا ، توی اون واحد ؛ سوره واقعه ، سوره حشر و سوره قدر معنای دیگری می داد . اصلا نماز اون جا یه مراسم دیگه ای داشت . دلم برای همه بچه ها تنگ شد . آخر نتونستم با اون جوون سبزه ای که حالا دیگه اسمش هم یادم نمانده ، خداحافظی کنم . اون یکی از بچه های جنگ بود که با بقیه بچه ها فرق می کرد و تفاوتش در گوشه گیر بودنش بود .
کسی نمی دانست که او دقیقا چه مدت در جبهه ماندگار شده ولی از اینجا و اون جا می شنیدم که او در جبهه بزرگ شده . اوایل که به واحد ما آمد متوجه مسئله ای شدم . او هیچ وقت نامه هایی که برای نوشتن نامه به بچه های جبهه داده می شد ؛ استفاده نمی کرد و آنها را به بچه ها می بخشید .
بچه ها خیلی دوست داشتند در آن کاغذها که رنگ و بوی جبهه می داد ، برای خانواده هایشان نامه بنویسند . تا این کاغذها بین بچه ها پخش می شد ، بچه ها دور و برش را می گرفتند وبا شوخی یا چاپلوسی یا بعضی هم با خواهش و تمنا کاغذهای او را برای خودشان می گرفتند .
من آرام آرام کنجکاو می شدم تا اینکه از گوشه و کنار شنیدم که او تمام خانواده اش را از دست داده و کسی را ندارد . خیلی سعی کردم با او هم صحبت بشوم ؛ به خصوص عصرهای جمعه که دلتنگ تر نشان می داد .
عصر جمعه ای بهش گفتم : عصرهای جمعه خیلی دلت می گیره .
گفت : همه عصرهای جمعه دلگیر هستن می دونی چرا ؟
گفتم : چرا ؟
بعضی ها می گن تبعید آدم در بهشت به زمین توی یه عصر جمعه اتفاق افتاده ... می گن همه آدم ها توی عصرهای جمعه دلشون برای بهشت تنگ می شه و دلتنگی می کنن.
بعد از ظهرهای جمعه سعی می کردم او را تنها نگذارم . یک عصر جمعه ای که او را گم کرده بودم . حسابی دنبال او گشتم تا اینکه دیدم ، یک نفر پشت تانکر آّ کز کرده . خودش بود . یا الله گفتم . آنجا رسم بود وقتی می خواهند خلوت کسی را بشکنند یا الله بگویند و به آن شخص فرصت بدهند تا اگر بخواهد ، قرآن یا دعایش را مخفی کند یا اشک هایش را با چفیه اش پاک کند .
نزدیکش که رسیدم ، چشمهایش سرخ سرخ بود .
گفتم : می دونی چقدر دنباغلت گشتم ؟ هیچ معلوم هست کجایی ؟
گفت : دلم برای یه نفر تنگ شده .
خوشحال شدم . گفتم حتما می خواد درباره دوستی ، آشنایی ، کسی صحبت کند . حقیقتش خیلی درباره اینکه کسی را دارد یا نه کنجکاو شده بودم .
من هم پرسیدم : دلت تنگ شده ؟ برای کی ؟
گفت : نمی دونم ... خودم هم نمی دونم ...

منبع:" آسمان زیر آب" , نوشته ی علیرضا فخرایی,نشرکنگره ی سرداران وچهارده هزار شهیداستان فارس,شیراز-1380

 


جمعه 27 اسفند 1389  12:36 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

از هشت شب تا چهار صبح توی آّب بودم

به منطقه که رسیدیم ، کنار اروند ، اولین چیز آشنایی که نظرم را جلب کرد ، کشتی بزرگ و زنگ زده ای بود که داخل اروند ، نزدیک عراق به گل نشسته بود . نوک این کشتی به سمت عراق بود و ته آن به ساحل ایران بود .
این کشتی ، شاخص بسیار مهمی در شناسایی و جهت بندی اروند بود . حتی در عکسهای هوایی ، این کشتی به وضوح مشحص بود .
این کشتی موقع بارگیری به گل نشسته بود . و ضمنا این کشتی روبروی نهر عقاب بود ، به کشتی نهر ابوعقاب هم معروف بود که فاصله اش تا ساحل عراق حدود 200 متر بود .
همه برو بچه های غواص از این کشتی خاطره مشترک دارند . اولین شب داخل شدن به اروند ، عبور از این اروند خروشان ، آن قدر دست نیافتنی و مشکل بود که بچه ها همان شب اول بنا را بر عبور کامل از اروند نگذاشتند و قرار شد که بچه ها تا کشتی به گل نشسته بروند و برگردند .
بعد از چند ماه محاسبه و تمرین بچه ها بسم الله گفتند و برای اولین بار وارد اروند شدند . یکی از اعضا اولین اکیپ ، شهید دیساوی بود که بعد ها در کربلای پنج شهید شد . بالا خره با هزار زحمت وقتی بچه ها وارد کشتی شده بودند ، آن شب را در کشتی جشن گرفته بودند و آنجا زیارت عاشورا خوانده بودند .
شب دوم که بچه ها وارد آب شدند ، شهید عباس رضایی ، شهید امیر فرهادیان فرد و حاج احمد شیخ حسینی وارد اروند شدند که آنها هم تا کشتی رفته بودند و برکشته بودند .
شب بعد ، بچه های غواص اطلاعات عملیات بعد از رسیدن به کشتی وارد خاک دشمن شده بودند که در آن شب هم از شبهای شیرین زندگی برو بچه های غواص بود .
شیرینی آن شب ، البته برای همه نبود . بچه ها دوسال بود که آن طرف اروند را فقط با دوربین می دیدند . همه آنها آرزو داشتند که آ« طرف اروند بروند و موانع را لمس کنند . سیم خاردارها ، هشت پرهای ضد هاروکرافت و ...
خلاصه مثل اینکه طی طریق ، شب اول تا کشتی و شب بعد تا خاک دشمن آن قدر مرسوم شده بود ، که هر تازه وارد غواصی باید این کار را انجام می داد .
طریقه رسیدن به آن طرف اروند هم به این طریق محاسبه شده بود که اگر آب جزربود ، بچه ها باید به طرف آبادان حرکت می کردند و در محل مشخصی به آب می زدند و خودشان را به جریان آب می سپردند و با فین غواصی پا می زدند تا اینکه ، دو کیلوکتر آ« طرف تر حوالی کشتی به گل نشسته به ساحل دشمن می رسیدند و اگر دریا مد بود ، طرف دهانه خلیج فارس می رفتند و دو کیلومتر آن طرف تر به خاک دشمن می رسیدند .
بعضی شبها هم خاطرات جالبی در این بین پیش می آمد . مثلا یک شب محسن ریاضت از بچه های اطلاعات عملیات قرار بوده یک سری از بچه ها را برای توجیه منطقه اروند تا کشتی .... راهنمایی کند و با خود برگرداند . آن موقع آب جزر بوده ، بنا بر اکیپ به طرف آبادان حرکت می کنند و به آب می زنند 20 تا 30 متر که به کشتی مانده ، به آخر جزر که تخلیه با سرعت هر چه تمام تر انجام می گیرد ، بر می خورند و متوجه می شوند که با سرعت زیادی به کشتی کشتی نزدیک می شوند . بچه ها از هم متفرق می شوند .
 خود ریاضت می گفت : همین که به کشتی نزدیک شدیم ، دیدم روی عرشه پر از میله و لوله است . فقط آروم گفتم : بچه ها پاهاتون رو جمع کنید تا میله ها توی شکمتون فرو نره . همین که به کشتی رسیدیم ، صدای دامب و دومب کشتی و آخ و  واخ بچه ها با لا گرفت . از یک طرف کشتی وارد شدیم و از طرف دیگر خارج . آن شب قرار بود تا کشتی بریم ولی دیدم جریان داره با سرعت هر چه تمامتر ما را به طرف ساحل دشمن می بره . گفتم حالا که این طوره با یک تیر دو نشون می زنیم . اون شب بچه ها هم به کشتی رسیدند و هم به خاک دشمن .
یک بار دیگر هم « ناصر براتی» و حاج احمد شیخ حسینی و شهید عباس رضایی برای شناسایی رفته بودند و قرار بود که در کشتی توقفی داشته باشندذ . وضعیت کشتی در آب طوری بوده که برخورد آّ به بدنه کشتی تشکیل گرداب قوی می داده ، آن قدر که هر کسی را در خودش فرو می برده . آن شب نوبت این سه بنده خدا بوده که دقیقا حدود 20 الی 25 دقیقه در گرداب گیر کنند و با آن مبارزه کنند .
به قول حاج احمد شیخ حسینی شده بودیم مثل هندوانه ای که در گرداب گیر کرده و هی می چرخه و زیر آّب می ره و به سنگ می خوره و می یاد با لا . هنوز صدای برخورد بدنم با بدنه کشتی توی گوشمه .
من و شهید ناصر رضایی بعد از تقلای فراوان خودمون رو به بالای کشتی رسوندیم و ناصر برایی غیبش زد . مقداری صبر کردیم ، خبری نشد . گفتیم شاید به ساحل دشمن رفته . زدیم بهآب ، ولی ناصر برایی رو ندیدیم . توی راه برگشتن گفتم شاید توی کشتی باشه . توی کشتی هم نبود . برگشتیم  ساحل . نگران و منتظر بودیم و دلمون برای ناصر برایی که از برو بچه های خیلی حوب اطلاعات عملیات بود . شور می زد ، تا اینکه بچه ها ، فردا ظهر آن بنده خدا رو خسته و کوفته توی نهر علیشیر پیدا کرده بودن .
وقتی آوردنش واحد ، ریختیم دور و برش که چی شده ؟ بنده خدا جون حرف زدن نداشت . فقط تونست بریده بریده بگه :
اینقدر توی آب گرداب ، آب منودور خودم چرخوند و به کشتی کوفت که قید توی کشتی رفتن رو زدم . وقتی می تونستم خودم رو از گرداب خلاص کنم ، اینقدر چرخیده بودم که دیگه مشرق و مغرب رو نمی شناختم . ستاره ها هم معلوم نبودن . شروع کردن به پا زدن و شنا کردن تا به ساحل خودمون برسیم .
اینقدر شنا کردم تا حدود چهار صبح ، پام خورد به خشکی . دلم می خواست همون جا بگیرم از خستگی بخوابم . از هشت شب تا چهار صبح توی آّب بودم . اومدم نشستم ، دیدم ای داد بیداد ، زمین پر از سیم خاداره . فهمیدم توی خاک عراقیها هستم . همون جا دوباره زدم به آب و سر و ته کردم . داشت هوا روشن می شد . وسطهای اروند بودم . دیدم نمازم قضا می شه . خلاصه نمازم رو روی آب خوندم . داشت هوا روشن می شد . خدا خدا می کردم منو نبینن . ساحل که رسیدم دیگه هوا روشن شده بود .
گفتم حالا دیگه حتما عراقیها بیدار شدن و منو می بینند . جلوی روم هم حدود دو کیلومتر باتلاق و چولان بود . مجبور شدم همه دو کیلومتر رو هم سینه خیز بیام ...همه بچه ها برای سلامتی اش صلوات فرستادند . خیلی می خواست یک نفر حدود یازده ساعت با اروند مبارزه کند و دست و پا بزند ، بعد هم از ساعت 6 تا 11 صبح هم توی اروند توی باطلاقها سینه خیز رود .
مجموع این اعمال بود که دیگر اروند برای بچه های غواص حکم اسباب بازی پیدا کرده بود .
دیگر از لحاظ زمانبندی می دانستیم که وقتی بچه ها به آب می زنند . اگر بخواهند مسیر را با سرعت طی کنند بیست دقیقه و اگر بخواهند بطور عادی شنا کنند ، بیست و پنج الی سی دقیقه بعد در خاک دشمن هستند و برگشت انها هم چیزی در حدود سیو پنج دقیقه طول می کشد .
اوایل کار بچه ها برای داخل شدن به اروند ، تمرکز بسیار زیادی می خواستند ولی این اواخر وقت رفتن جیبهای زیپی لباس های غواصی را از شکلات و جیره جنگی پر می کردند و در میان اروند پلاستیک آنها را باز می کردند و در آّ آنها را می خوردند .
جالب اینجاست ، یکی از مشکلاتی که با توجه به سردی بسیار زیاد آب و مدت زمان هشت ساعته کار بچه ها در آب آنها را اذیت می کرد ، دستشویی رفتن بچه ها بود که با ابتکار جالبی آن را حل کرذند . این راهکار چیزی جز استفاده از دستشویی صحرایی عراقی ها نبود ؛ آن هم با زیپ یکسره و بلند لباسهای غواصی ! !
دیگر شناسایی رفتن بچه های عواص آنقدر ادامه پیدا کرده بود که بچه ها حتی نگهبانها را هم می شناختند . مثلا لشکر 19 فجر دو محور عملیاتی داشت که یکی از این معبرها نهر « الجویدی» عراق بود . این نهر ، دو کمین داشت که یکی از آنها سمت چپ و دیگری سمت راست نهر بود . بچه ها از بین این دو کمین وارد قلب عراقی ها می شدند و از پشت سر عراقی ها که نخلستان بود ، سر در می آوردند .
یکی از این معبر ها معمولا دو نگهبان داشت که یکی از آنها پسر لاغر سیاهی بود که خیلی فرز و هوشیار بود و با کوچکترین صدایی ، اسلحه اش را ضامن خارج می کرد و شروع به گشت زدن می کرد . بچه ها اسم این نگهبان را جاسن گذاشته بودند .
نگهبان دیگر ، پیرمردی پنجاه شصت ساله بود که آنقدر سیگار می کشید که بچه ها حتی اسم سیگارش را که « بغداد» بود ، از ته سیگارهایش شناسایی کرده بودند . این نگهبان هر وقت که سیگار نمی کشید ؛ یا چرت می زد و یا به عربیی زمزمه می کرد و اغلب این شعر را می خواند که ترجمه فارسی اش همچه مضمونی داشت : چه می خواهی از دل من که می پرسی رنگ من ؟
بچه ها اسم این نگهبان را « عبود » گذاشته بودند . شبی که جاسم نگهبان بود ، بچه ها سعی می کردند . خیلی با احتیاط عمل کنند یا ساعت شناسایی را طوری تغییر دهند که به نگهبانی جاسم نخورند . چون اغلب جاسم از ساعت 3 تا 5 نگهبانی می داد و عبود از ساعت 1 تا سه .
اگر زمان نگهبالنی عبود بود . بچه ها کاملا راحت بودند ، حتی بعضی یک متری او رد می شدند و چون مطمئن ترین جا کنار خود او بود ، زمانی که احتیاج به وقت گذرانی یبود ، همان جا در چند متری او می نشستند تا وقت سپری شود . دیگر بچه ها وقتی به هم می گفتند امشب کریم ، نعیم ، جاسم یا عبود نگهبان است . سن ، قیافه و مشخصات رفتاری هر کدام از آنها مشخص بود و بچه ها حساب کار خودشان را می کردند .
یک شب ، بچه ها با این گمان که عبود مشغول نگهبانی است ، برای شناسایی رفته بودند و زمانی فهمیده بودند اشتباه کرده اند که جاسم متوجه صداشده بوده و دنبال بچه ها می گشته ...
آن شب ، شهید امیر فرهادیان فرد ف شهید عباس رضایی و حاج احمد شیخ حسینی برای شناسایی رفته بودند . حاج احمد می گفت : تا جاسم را دیدیم در گل فرو رفتیم و به بد شانسی مان لعنت فرستادیم . تا گردن در گل فرو رفتیم . حدس می زدم ، فکر کرد صدا ، صدای گراز بود ، چون بعد از مدتی جستجو ، بی خیال آمد و روی دیوار روبه روی ما که کنار اروند بود نشست . من نیم متری سمت راست پایش بودم . شهید عباس رضایی نیم متری سمت چپ پایش بود و شهید امیر فرهادیان فرد یک متری روبرویش بود . ما او را روبرویمان در افق می دیدیم و منتظر بودیم تا اگر متوجه ما شود ، زود دست به کار شویم .
جاسم داشت از با لا ، پایین را نگاه می کرد و ما را که در تاریکی بودیم ، نمی دید ، شروع کرد به آواز خواندن و پایش را تکان دادن . پایش از یک وجبی سر من رد می شد و هر لحظه ممکن بود محکم بخورد توی سرم . منتظر بودیم که آنجا را ترک کند . جاسم هم که تازه فکش از آواز خواندن گرم شده بود ، دست به جیب بود و مشتش را پر از تخمه کرد و شروع کرد به تخمه خوردن و آواز خواندن و پوست تخمه هارا    روی سر ما ریختن .
هیچ کاری نمی توانستیم بکنیم جز تحمل . این وضعیت 45 دقیقه طول کشید . وقتی بلند شد و ایستاد ، انگار دنیا را به ما دادند . فکر کرئدیم می خواهد برود ، ولی دقتی دست برد و زیپ شلوارش را پایین کشید ، فهمیدیم که حسابی اشتباه کرده ایم و ...
در آن موقعیت ما در حالی که خیس می شدیم ، هیچ راهی نداشتیم جز اینکه صبر کنیم تا بعد از عملیات ، پدرشان را در بیاوریم .
بعد از اینکه جاسم کارش تمام شد دوباره بالای سرمان نشست . حدود 40 دقیقه بعد که پاسبخش جاسم را صدا کرد ، جاسم بلند شد و دنیال صدا رفت و ما هم از فرصت استفاده کردیم و فرار کردیم ...

منبع:" آسمان زیر آب" , نوشته ی علیرضا فخرایی,نشرکنگره ی سرداران وچهارده هزار شهیداستان فارس,شیراز-1380

 


جمعه 27 اسفند 1389  12:36 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

از هشت شب تا چهار صبح توی آّب بودم

.. داشتم با خودکارم ، کاغذ روی میز را خط خطی می کردم . حوصله ام حسابی سر رفته بود . چشمم که به محمد رضا الهی خورد نگاهمان در هم قفل شد . او هم با نگاهش سوال کرد : موضوع از چه قرار است ؟
شانه هایم را با لا انداختم ، یعنی که نمی دانم !

او هم مثل من گیج شده بود . نزدیک به سه ساعت بود که ما در جلسه بودیم . نیمه های جلسه ، دیگر داشت باورم می شد که اشتباهی به جلسه دعوت شده ام ، چون در تصمیمهای آن جلسه هیچ سهمی نداشتم .
صحبت از یک پروژه بزرگ بود و یک عملیات عظیم که برای انجام آن احتیاج به انجام کارهای جانبی زیادی بود . فکر این که در این عملیات هیچ سهمی نداریم ؛ آزارم می داد .
در این بین ، کلمه ای شنیدم که ناگهان سرم سوت کشید . فکر کردم دلایل شرکت من و الهی در این جلسه را فهمیدم : اروند .
تنم سرد شد . دوباره آب ، عمق فین غواصی ، سرما ، لرزش ، صدای به هم خوردن دندان ها ، قایق عاشورا ، سوزش آفتاب روی پوست بدن و صدای بالا کشیدن زیپ لباس غواصی .
اروند ، اسمی بود که شنیدنش هر غواص جنگ دیده ای را هوایی می کرد و بار دیگر تمام دیده ها و دانسته هایم درباره اروند در ذهنم شروع به رژه کردند .
اروند رودخانه ای است بسیار عظیم که تشکیل شده از آبهای سه کشور ایران ؛ عراق و ترکیه است . این رودخانه در دهانه فاو به خلیج فارس ملحق می شود . نکته جالب در مورد  امواج این رودخانه این است که روی سطح اروند جریان صاف ، ساکت و آرام است ، اما در عمق آن غوغایی به پاست و خروش و طغیان واقعی رودخانه زیر  آّب است . به طوری که اگر لنگر کشتی که در اروند لنگر می اندازد ضعیف باشد ، جریان رود ، کشتی یا یدک کش را از لنگر جدا می کند و با خود می برزد . این رود خانه در طول بیست و چهار ساعت ، چهار بار جزر و مد را به خود می بیند .
شش ساعت جزر و مد و شش ساعت مد . وحشی ترین حالت اروند ، آخر جزر و مد بود . احمد شیخ حسینی از بچه های اطلاعات عملیات می گفت : آخر جزر ، توی این غوغا ، مرد می خواد که بتونه با آب بجنگه ، این جور وقتها دو تا جنگ داری که باید باهاش دست و پنجه نرم کنی . یکی جنگ با آبه و دومی جنگ با دشمن ، اگه در جنگ با آب پیروز شدی ، تازه می رسی به جنگ با دشمن .
اروند ، این رودخانه عظیم ، برای کل دنیا عجیب و ناشناخته است . هنوز محققان کل دنیا نتوانسته اند جزر و مد  این رودخانه را به طور کلاسیک تجزیه و تحلیل کنند .
یادم می آید زمانی که برای شناسایی موقعیت جزر و مد اروند برای والفجر 8 کار می کردیم َ، بروشورهایی از موسسه ژئوفیزیک لندن به دستمان رسید که تمام اطلاعات جغرافیایی و طبیعی زمین را به عنوان یک مرجع مطمئن ، به طور مداوم منتشر می کرد .
در این بروشورها اطلاعات مربوط به آب ، هوا، دریاها ، رودخانه و کانالهای بزرگ مثل کانال سوئز و عقبه و یا اطلاعات مربوط به سردی و گرمی هوا ، غلظت نمک آب و حتی جانوران آن آب ، از قبیل ماهی ها و کوسه ها و یا وضعیت هلال ماه ذکر می شد .جالب اینجا بود که وقتی این بروشورها به دستمان رسید ، پس از ترجمه متوجه شدیم که مطالب بروشورها هیچ مطابقتی با وضعیت اروند نداشت . به طور مثال اگر در ۀنها ذکر شده بود . ساعت 12 نیمه شب اروند جزر است ، همان ساعت اروند مد کامل بود ...
چقدر بچه ها سختی کشیدند تا زبان این رودخانه را فهمیدند و آ« را رام کردند .
شناخت اروند حدود نه ماه قبل از عملیات والفجر 8 انجام گرفت و فهمیدیم که تکنولوژی دیگر کاربردی ندارد و دست به دامن تجربه و تمرین شدیم .
شناخت اروند به طریقه ای کاملا سنتی انجام گرفت و در این راه دست به دامن افرادی شدیم که قبلا با این رودخانه سر و کار داشتند مثل ناخداها ، لنج داران آن زمان ، ماهیگیری ها ، مردان بومی ، ساکنین شهر و قصر و .... کسانی بودند که تجربه آنها ما را در این کار یاری داد .
یکی از شهدایی که ما در راه شناخت اروند داشتیم ، شهید حناویی بود ؛ یکی از اولین شهدای پیشرو در شنا و غواصی . اواخر سال 62 برای شناسایی منطقه آبادان هنوز مسئله غواصی به این شکل مطرح نشده بود ، قرار شد دو نفر از بچه ها از اروند عبور کنند .
شهید حناوی که آن موقع در تعاون لشکر کار می کرد ، یکی از افرادی بود که برای این کار انتخاب شد . جانباز بود و چند تا از انگشتهای دستش قطع شده بود . اهل همان حوالی بود و قبلا در اروند شنا کرده بود .
نفر بعد طهمورثی بود که در شنا خیلی زبده بود . بعد از اعلام آمادگی توسط ، دو نفر قرار شد عملیات به خاطر جریان بسیار تند اروند ابتدا به طور آزمایشی در بهمن شیر انجام شود و شب بعد عبور از اروند صورت پذیرد .
شب بسیار سردی بود و سرمای جنوب تا مغز استخوان ما را که با لباس کنار بهمن شیر ایستاده بودیم ، می سوزاند . وقتی به شهید حناوی و طهمورثی نگاه می کردم که قرار بود در این هوا توی آب اروند بروند ، لزوم می گرفت .
کار خیلی ضرب الاجلی بود ، حتی برای همراهی بچه ها قایق هم پیش بینی نشده بود . آن دو حرکت کردند  چشمهای نگران بچه ها آنها را همراهی کرد .
مقداری که از ساحل جلوتر رفتند  عضلات پای شهید حناوی گرفت و حرکتش کند شد . طهمورثی نگران حناوی شد و رفت طرفش . حناوی به طهمورثی گفته  بود تو حرکت کن ، چیزی نیست . طهمورثی حرکت کرد . وقتی به آن طرف بهمن شیر رسید ، حناوی حرکتش در آب متوقف شد و فهمیدیم که حناوی دچار مشکل جدی شده است .
هر چه انرژی داشتم ، جمع کردم و فریاد کشیدم : طهمورثی ...، حناوی ...
برگرد ...، حناوی ...
همه فریاد کشیدند ، حاج مجتبی مینایی ، مشفق ، محسن ریاضت ...
ما کنار بهمن شیر بودیم ، شهید حناوی وسط بهمن شیر و طهمورثی آن طرف بهمن شیر . وقتی طهمورثی به حنایی رسید ، حنای، شهید شده است ...
تنم گرم شده بود . صدای تپش قلب خودم را می شنیدم . حس کردم دارم عرق می کنم . چند لحظه بعد در جلسه عنوان شد که ماموریت من ( اکبر توانا ) و محسن الهی کاملا محرمانه است و توجیه آن به طور خصوصی و در جلسه دیگری انجام خواهد شد و برای آمادگی باید هر چه سریع تر خود را به پادگان شهید دستغیب ، واقع در اهواز برسانیم . در این گیر و دار ، فقط مکان ماموریت ما نام برده شد که باعث تعجب بیشتر من و محمد رضا الهی شد . مکان ماموریت ما ، خلیج فارس بود !
دو روز بعد من و الهی کلافه و منتظر ، روی نیمکتهای محوطه باز پادگان شهید دستغیب نشسته بودیم و کنجکاوانه ، گذر زمان را نظاره می کردیم . الهی آهی کشید که تا ته دلش را خواندم . خندیدم و گفتم : چه خبره محمد آقا ؟ طاقت داشته باش ... دیر کردم ، گفتن امروز می یان دنبالمون ...
الهی با نگاه متواضع همیشگی اش ، فقط لبخندی زد و سرش را پایین انداخت .
گفتم : خوبیش اینه که ماموریت ، توی خلیجه و حد اقل اونجا گراز نداره . خندید و گفت : خوب ، کوسه که داره ...
گفتم راست می گی ، می گن آدم کم اقبال رو توی بیابون هم کوسه می زنه ...
الهی زد زیر خنده و گفت : مگه تو هم از گرازها تنه خوردی ؟
گفتم : از بچه های واحد کسی رو می شناسی که توی چولانهای اروند راه رفته باشه ئ تنه نخورده باشه ؟
گفت : معلومه خیلی بهشون علاقه داری !.....
گفتم آره ، خیلی دوستشون دارم . چه جور هم ... اسمشون که می یاد ، حالم به هم می خوره می دونی ؟ چه جوری هستن .... با اون هیکل بزرگ و قوی ، گردن کوتاه اون پوزه بلند ، موهای سیخ سیخی و نوک تیز ... اصلا می دونی چرا نمی تونن گردنشون رو به چپ و راست خم کنند ؟ چون گردنشون خیلی کوتاهه ، در عوض خیلی گردنشون قطور و قویه . برای اینکه چیزی رو ببینند هی باید به چپ و راست بچرخند .
بعضی وقتها خیلی خنده دار می شد . اگه یکی از بچه ها از سر یه گراز ، ضربه می خورد ، گراز برای اینکه ببینه به کی تنه زده ؛ باید دور می زد و فرد مقابل رو نگاه می کرد . اون وقت همون شخص از ته گرازه هم ضربه می خورد .
مثل تیر دو زمانه بود ... حالا کاشکی ففقط ضربه می زد و در می رفت . بعضی وقتها هم با اون صدای نخراشیده اش و پای کوتاهش ، آدم رو دنبال می کرد که حسابی حال برو بچه ها رو جا می آورد . حالا توی اون موقعیت ، نه می تونی اونو فراری بدی ، نه سر و صدا راه بندازی ، نه شلیک کنی ، فقط باید دو تا پا قرض کنی و فرار کنی .
یه بار بچه ها کنار اروند توی چولانها پناه گرفته پناه گرفته بودن تا موقعیت آب مناسب بشه و برن اون طرف اروند برای شناسایی ، یه خانواده گراز بهشون حمله می کنه . بچه ها اگه بلند می شدن ، دیده می شدن و لو می رفتن ، هر چی تقیه می کنن ، افاقه نمی کنه . توی وضعیت نامناسب جزر و مد اروند می زنن به آب . با هزار تا مشکل می رسن اون طرف اروند ولی یه جای ناشناس .
دنبال منطقه که می گردن ؛ یه جای جدید پیدا می کنن که تا حالا اونجا رو ندیده بودن و اون ممنطقه جدید ، شناسایی اش برای عملیات که در راه بوده ، خیلی مهم بوده . خلاصه شناسایی اون شب خیلی پربار شده بوده و بچه ها می گفتن : گرازها ، وسیسله امداد غیبی شده بودند .
گفت : جالبه ، شنیدم جون سخت هستن ...
گفتم : آره .. چه جور هم یه بار یه گراز اومده بود توی سنگر و حمله کرده بود به بچه ها ، می گفتن خیلی قوی و خطرناک بود . هرکاری می کنن بره بیرون نمی ره و همه جا رو به هم  می زنه . جلیل عابیدینی از بچه های اطلاعات عملیات سی تا تیر به گراز می زنه ، گراز هنوز نمرده بوده . آخرش تا تیر به سرش نمی خوره ؛ نمی میره . تازه یه چیزی برات بگم ...
گفت چی ؟
گفتم : تا حالا ، هیچ درباره گاوهای موجی که اونجا بودن چیزی شنیدی ؟ اولهای جنگ می گفتند چند تا گاو توی نیزارهای منطقه بودن که از موج خمپاره موجی شده بودن . اگه کسی رو می دیدن می گذاشتن دنبالش و حسلبی حالش رو جا می آوردن ...
صدای یکی از بچه های مقر رو که شنیدیم به خودمون اومدیم .
به به ، شماها اینجایید ؟ بابا یه نفر به اسم حسینی اومده پادگان ، داره تمام پادگان رو دنبالتون می گرده ، شماها اینجا نشستید  ، دارید شاهنامه می خونید ؟
حسینی رو که دیدیم ، از چهره آفتاب سوخته اش فهمیدیم که همیشه کنار آبه. خودش رو معرفی کرد و گفت که باید به طرف سد دز حرکت کنیم ، اونجا  « حاج عبد الله رودکی » منتظر ماست .
در جلسه ای که ما و حاج عبد الله رودکی داشتیم ، حاج عبد الله شروع به توجیه عملیات کرد و گفت : ماموریت ما شناسایی کامل اسکله نفتی الامیه عراق است و قرار است دست دشمن از این اسکله کوتاه شود .
الهی سوال کرد : محل این اسکله کجاست ؟
حاج عبد الله نقشه نظامی را روی میز پهن کرد و با نوک خودکار ، اسکله را که علامتگذاری شده بود ، به ما نشان داد و گفت : این اسکله بین دهانه اروندئ و خود عبد الله قرار دارد و برای رسیدن به آن چند مشکل وجود دارد . اولین مشکل پیمودن 25 کیلومتر مسافت برای رسیدن به اسکله است .
دومین مشکل راهدارهای بسیار قوی اسکله است که به راحتی قادر به شناسایی قایقهای معمولی اسن . سومین مشکل ناوچه های مستقر در پای اسکله هستند که نام آنها اوزا است .و از لحاظ مانوری دارای شدت بسیار بالایی هستند ولی برای شلیک تیر محدودیت فاصله دارند و برای تیر اندازی دقیق حتما باید ده کیلومتر با هدف فاصله داشته باشند ولی این ناوچه ها به راحتی قادر به تعقیب هدف هستند . آخرین مشکل ، انفجاراتی است که هر از گاه روی سطح آب حوالی اسکله صورت می گیرد . شدت این انفجارات به حدی است که اسکله را روشن می کند و هنوز مشخص نیست که این انفجارات با چه ماده منفجره ای صورت می گیرد .
حاج عبد الله وقتی چهره ما دو نفر را دید که کنجکاوانه او را نگاه می کنیم ، لبخندی زد و ادامه داد : نگران نباشید . روی این عملیات شناسایی ، تحقیقات مفصلی شده و سعی شده یک سری از این مشکلات ، از میان برداشته بشه . در مورد مشکل اول که طی مسیر 29 کیلومتر برای رسیدن به اسکله هست ، راههای مختلفی عنوان شده که یکی از آنها پیمودن 5/14 کیلومتر اول با قایق و پیمودن 5/ 14 کیلومتر دوم با شنا و لباس غواصی است .
الهی گفت : مگر رادارها قایق را شناسایی نمی کنند ؟ پس چطور در این شناسایی از قایق استفاده می شود ؟
حاج عبداله گفت : در این عملیات شناسایی شما از یک قایق مخصوص استفاده می کنید . نمی دانم تا حالا اسم قایق « کانو» را شنیده اید یا نه ؟ قایق کانو ، قایقی است که از برزنت ، هفده قطعه چوب و دو تیوپ برای حفظ تعادل در طرفین آن ساخته شده و بعد از سر هم بندی ، هفت متر طول و 70 سانتیمتر عرض پیدا می کند .
الهی پرسید : ارتفاعش چقدر است ؟
حاج عبدالله گفت : سوال خوبی کردی . ارتفاع کم و خوابیده بودن این قایق باعث شد که ما را برای این کار انتخاب کنیم و اگر حین حرکت و شناسایی ، قایق مرتب با آب خیس شود ، رادار آن را کوچک تر از حد معمول می گیرد و اعلام خطر نمی کند . پس اولین مرحله تمرین شما ، تمرین برای پیمودن 14 کیلومتر مسیر در آب شیرین این سد ، همراه با لباس و فین غواصی است که از لحاظ زمانی باید حدود 10 تا 15 روز ظطول می کشد . البته می دانم که کار ساده ای نیست ، ولی انتخاب شما برای این عملیات بدون دلیل صورت نگرفته ، بقیه مطالب در جلسه های بعدی مطرح می شود . سوالی نیست ؟
از فردا صبح پس از خوردن صبحانه با الهی به آّ ب می زدیم و تا ساعت سه یا چهار بعد از ظهر شنا می کردیم . آب سد ، شیرین و سنگین بود و عمق آب از 2 متر تا 200 متر می رسید . با گذشت زمان تمرین ها را سنگین تر و نفس گیر تر می کردیم ، تا شنا کردن به مسافت 15 کیلومتر در آب دریا و مقابله با موجهای سنگین آن برایمان ساده تر می شود . مرحله سختی بود و تمرین ها به حدی خسته کننده بود که پس از رسیدن به خشکی دیگر نای حرکت نداشتیم .
بعد از تمرین های شنا حدود یک هفته پارو زدن باعث شد تا موفق شدیم مسافت 14 کیلومتر را در مدت سی دقیقه طی کنیم . تمرین های سنگین و مداوم باعث شده بود که به قول بر و بچه های آنجا حسابی هیکلها ورزشکاری شود و روی فرم بیاید ، این مسئله به قدری محسوس بود که وقتی حاج عبد الله رودکی برای چک کردن تمرین ها به سد آمد ، تا ما را دید ، خندید و گفت : ها ما شا الله ، دو تن مرد جنگی ، به از هزار .... چه خبر ؟
و بعد از دیدن پیشرفت شنا و پاروکشی ما گفت : خسته نباشید ، واقعا خسته نباشید ، حالا باید بریم منطقه .
پرسیدم : برای شناسایی ؟
حاج عبد الله گفت : نه برای تمرین های تکمیلی . باید بریم سراغ اروند و نهرهای منشعب از اون مثل بهمن شیر ، قاسمیه و قمیچه .. . یه جایی است که باید با هم تجربه کنیم . باو بندیل رو جمع کنید با هم می ریم اونجا .

منبع:" آسمان زیر آب" , نوشته ی علیرضا فخرایی,نشرکنگره ی سرداران وچهارده هزار شهیداستان فارس,شیراز-1380

 


جمعه 27 اسفند 1389  12:37 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

گاو موجي

.. داشتم با خودکارم ، کاغذ روی میز را خط خطی می کردم . حوصله ام حسابی سر رفته بود . چشمم که به محمد رضا الهی خورد نگاهمان در هم قفل شد . او هم با نگاهش سوال کرد : موضوع از چه قرار است ؟
شانه هایم را با لا انداختم ، یعنی که نمی دانم !

او هم مثل من گیج شده بود . نزدیک به سه ساعت بود که ما در جلسه بودیم . نیمه های جلسه ، دیگر داشت باورم می شد که اشتباهی به جلسه دعوت شده ام ، چون در تصمیمهای آن جلسه هیچ سهمی نداشتم .
صحبت از یک پروژه بزرگ بود و یک عملیات عظیم که برای انجام آن احتیاج به انجام کارهای جانبی زیادی بود . فکر این که در این عملیات هیچ سهمی نداریم ؛ آزارم می داد .
در این بین ، کلمه ای شنیدم که ناگهان سرم سوت کشید . فکر کردم دلایل شرکت من و الهی در این جلسه را فهمیدم : اروند .
تنم سرد شد . دوباره آب ، عمق فین غواصی ، سرما ، لرزش ، صدای به هم خوردن دندان ها ، قایق عاشورا ، سوزش آفتاب روی پوست بدن و صدای بالا کشیدن زیپ لباس غواصی .
اروند ، اسمی بود که شنیدنش هر غواص جنگ دیده ای را هوایی می کرد و بار دیگر تمام دیده ها و دانسته هایم درباره اروند در ذهنم شروع به رژه کردند .
اروند رودخانه ای است بسیار عظیم که تشکیل شده از آبهای سه کشور ایران ؛ عراق و ترکیه است . این رودخانه در دهانه فاو به خلیج فارس ملحق می شود . نکته جالب در مورد  امواج این رودخانه این است که روی سطح اروند جریان صاف ، ساکت و آرام است ، اما در عمق آن غوغایی به پاست و خروش و طغیان واقعی رودخانه زیر  آّب است . به طوری که اگر لنگر کشتی که در اروند لنگر می اندازد ضعیف باشد ، جریان رود ، کشتی یا یدک کش را از لنگر جدا می کند و با خود می برزد . این رود خانه در طول بیست و چهار ساعت ، چهار بار جزر و مد را به خود می بیند .
شش ساعت جزر و مد و شش ساعت مد . وحشی ترین حالت اروند ، آخر جزر و مد بود . احمد شیخ حسینی از بچه های اطلاعات عملیات می گفت : آخر جزر ، توی این غوغا ، مرد می خواد که بتونه با آب بجنگه ، این جور وقتها دو تا جنگ داری که باید باهاش دست و پنجه نرم کنی . یکی جنگ با آبه و دومی جنگ با دشمن ، اگه در جنگ با آب پیروز شدی ، تازه می رسی به جنگ با دشمن .
اروند ، این رودخانه عظیم ، برای کل دنیا عجیب و ناشناخته است . هنوز محققان کل دنیا نتوانسته اند جزر و مد  این رودخانه را به طور کلاسیک تجزیه و تحلیل کنند .
یادم می آید زمانی که برای شناسایی موقعیت جزر و مد اروند برای والفجر 8 کار می کردیم َ، بروشورهایی از موسسه ژئوفیزیک لندن به دستمان رسید که تمام اطلاعات جغرافیایی و طبیعی زمین را به عنوان یک مرجع مطمئن ، به طور مداوم منتشر می کرد .
در این بروشورها اطلاعات مربوط به آب ، هوا، دریاها ، رودخانه و کانالهای بزرگ مثل کانال سوئز و عقبه و یا اطلاعات مربوط به سردی و گرمی هوا ، غلظت نمک آب و حتی جانوران آن آب ، از قبیل ماهی ها و کوسه ها و یا وضعیت هلال ماه ذکر می شد .جالب اینجا بود که وقتی این بروشورها به دستمان رسید ، پس از ترجمه متوجه شدیم که مطالب بروشورها هیچ مطابقتی با وضعیت اروند نداشت . به طور مثال اگر در ۀنها ذکر شده بود . ساعت 12 نیمه شب اروند جزر است ، همان ساعت اروند مد کامل بود ...
چقدر بچه ها سختی کشیدند تا زبان این رودخانه را فهمیدند و آ« را رام کردند .
شناخت اروند حدود نه ماه قبل از عملیات والفجر 8 انجام گرفت و فهمیدیم که تکنولوژی دیگر کاربردی ندارد و دست به دامن تجربه و تمرین شدیم .
شناخت اروند به طریقه ای کاملا سنتی انجام گرفت و در این راه دست به دامن افرادی شدیم که قبلا با این رودخانه سر و کار داشتند مثل ناخداها ، لنج داران آن زمان ، ماهیگیری ها ، مردان بومی ، ساکنین شهر و قصر و .... کسانی بودند که تجربه آنها ما را در این کار یاری داد .
یکی از شهدایی که ما در راه شناخت اروند داشتیم ، شهید حناویی بود ؛ یکی از اولین شهدای پیشرو در شنا و غواصی . اواخر سال 62 برای شناسایی منطقه آبادان هنوز مسئله غواصی به این شکل مطرح نشده بود ، قرار شد دو نفر از بچه ها از اروند عبور کنند .
شهید حناوی که آن موقع در تعاون لشکر کار می کرد ، یکی از افرادی بود که برای این کار انتخاب شد . جانباز بود و چند تا از انگشتهای دستش قطع شده بود . اهل همان حوالی بود و قبلا در اروند شنا کرده بود .
نفر بعد طهمورثی بود که در شنا خیلی زبده بود . بعد از اعلام آمادگی توسط ، دو نفر قرار شد عملیات به خاطر جریان بسیار تند اروند ابتدا به طور آزمایشی در بهمن شیر انجام شود و شب بعد عبور از اروند صورت پذیرد .
شب بسیار سردی بود و سرمای جنوب تا مغز استخوان ما را که با لباس کنار بهمن شیر ایستاده بودیم ، می سوزاند . وقتی به شهید حناوی و طهمورثی نگاه می کردم که قرار بود در این هوا توی آب اروند بروند ، لزوم می گرفت .
کار خیلی ضرب الاجلی بود ، حتی برای همراهی بچه ها قایق هم پیش بینی نشده بود . آن دو حرکت کردند  چشمهای نگران بچه ها آنها را همراهی کرد .
مقداری که از ساحل جلوتر رفتند  عضلات پای شهید حناوی گرفت و حرکتش کند شد . طهمورثی نگران حناوی شد و رفت طرفش . حناوی به طهمورثی گفته  بود تو حرکت کن ، چیزی نیست . طهمورثی حرکت کرد . وقتی به آن طرف بهمن شیر رسید ، حناوی حرکتش در آب متوقف شد و فهمیدیم که حناوی دچار مشکل جدی شده است .
هر چه انرژی داشتم ، جمع کردم و فریاد کشیدم : طهمورثی ...، حناوی ...
برگرد ...، حناوی ...
همه فریاد کشیدند ، حاج مجتبی مینایی ، مشفق ، محسن ریاضت ...
ما کنار بهمن شیر بودیم ، شهید حناوی وسط بهمن شیر و طهمورثی آن طرف بهمن شیر . وقتی طهمورثی به حنایی رسید ، حنای، شهید شده است ...
تنم گرم شده بود . صدای تپش قلب خودم را می شنیدم . حس کردم دارم عرق می کنم . چند لحظه بعد در جلسه عنوان شد که ماموریت من ( اکبر توانا ) و محسن الهی کاملا محرمانه است و توجیه آن به طور خصوصی و در جلسه دیگری انجام خواهد شد و برای آمادگی باید هر چه سریع تر خود را به پادگان شهید دستغیب ، واقع در اهواز برسانیم . در این گیر و دار ، فقط مکان ماموریت ما نام برده شد که باعث تعجب بیشتر من و محمد رضا الهی شد . مکان ماموریت ما ، خلیج فارس بود !
دو روز بعد من و الهی کلافه و منتظر ، روی نیمکتهای محوطه باز پادگان شهید دستغیب نشسته بودیم و کنجکاوانه ، گذر زمان را نظاره می کردیم . الهی آهی کشید که تا ته دلش را خواندم . خندیدم و گفتم : چه خبره محمد آقا ؟ طاقت داشته باش ... دیر کردم ، گفتن امروز می یان دنبالمون ...
الهی با نگاه متواضع همیشگی اش ، فقط لبخندی زد و سرش را پایین انداخت .
گفتم : خوبیش اینه که ماموریت ، توی خلیجه و حد اقل اونجا گراز نداره . خندید و گفت : خوب ، کوسه که داره ...
گفتم راست می گی ، می گن آدم کم اقبال رو توی بیابون هم کوسه می زنه ...
الهی زد زیر خنده و گفت : مگه تو هم از گرازها تنه خوردی ؟
گفتم : از بچه های واحد کسی رو می شناسی که توی چولانهای اروند راه رفته باشه ئ تنه نخورده باشه ؟
گفت : معلومه خیلی بهشون علاقه داری !.....
گفتم آره ، خیلی دوستشون دارم . چه جور هم ... اسمشون که می یاد ، حالم به هم می خوره می دونی ؟ چه جوری هستن .... با اون هیکل بزرگ و قوی ، گردن کوتاه اون پوزه بلند ، موهای سیخ سیخی و نوک تیز ... اصلا می دونی چرا نمی تونن گردنشون رو به چپ و راست خم کنند ؟ چون گردنشون خیلی کوتاهه ، در عوض خیلی گردنشون قطور و قویه . برای اینکه چیزی رو ببینند هی باید به چپ و راست بچرخند .
بعضی وقتها خیلی خنده دار می شد . اگه یکی از بچه ها از سر یه گراز ، ضربه می خورد ، گراز برای اینکه ببینه به کی تنه زده ؛ باید دور می زد و فرد مقابل رو نگاه می کرد . اون وقت همون شخص از ته گرازه هم ضربه می خورد .
مثل تیر دو زمانه بود ... حالا کاشکی ففقط ضربه می زد و در می رفت . بعضی وقتها هم با اون صدای نخراشیده اش و پای کوتاهش ، آدم رو دنبال می کرد که حسابی حال برو بچه ها رو جا می آورد . حالا توی اون موقعیت ، نه می تونی اونو فراری بدی ، نه سر و صدا راه بندازی ، نه شلیک کنی ، فقط باید دو تا پا قرض کنی و فرار کنی .
یه بار بچه ها کنار اروند توی چولانها پناه گرفته پناه گرفته بودن تا موقعیت آب مناسب بشه و برن اون طرف اروند برای شناسایی ، یه خانواده گراز بهشون حمله می کنه . بچه ها اگه بلند می شدن ، دیده می شدن و لو می رفتن ، هر چی تقیه می کنن ، افاقه نمی کنه . توی وضعیت نامناسب جزر و مد اروند می زنن به آب . با هزار تا مشکل می رسن اون طرف اروند ولی یه جای ناشناس .
دنبال منطقه که می گردن ؛ یه جای جدید پیدا می کنن که تا حالا اونجا رو ندیده بودن و اون ممنطقه جدید ، شناسایی اش برای عملیات که در راه بوده ، خیلی مهم بوده . خلاصه شناسایی اون شب خیلی پربار شده بوده و بچه ها می گفتن : گرازها ، وسیسله امداد غیبی شده بودند .
گفت : جالبه ، شنیدم جون سخت هستن ...
گفتم : آره .. چه جور هم یه بار یه گراز اومده بود توی سنگر و حمله کرده بود به بچه ها ، می گفتن خیلی قوی و خطرناک بود . هرکاری می کنن بره بیرون نمی ره و همه جا رو به هم  می زنه . جلیل عابیدینی از بچه های اطلاعات عملیات سی تا تیر به گراز می زنه ، گراز هنوز نمرده بوده . آخرش تا تیر به سرش نمی خوره ؛ نمی میره . تازه یه چیزی برات بگم ...
گفت چی ؟
گفتم : تا حالا ، هیچ درباره گاوهای موجی که اونجا بودن چیزی شنیدی ؟ اولهای جنگ می گفتند چند تا گاو توی نیزارهای منطقه بودن که از موج خمپاره موجی شده بودن . اگه کسی رو می دیدن می گذاشتن دنبالش و حسلبی حالش رو جا می آوردن ...
صدای یکی از بچه های مقر رو که شنیدیم به خودمون اومدیم .
به به ، شماها اینجایید ؟ بابا یه نفر به اسم حسینی اومده پادگان ، داره تمام پادگان رو دنبالتون می گرده ، شماها اینجا نشستید  ، دارید شاهنامه می خونید ؟
حسینی رو که دیدیم ، از چهره آفتاب سوخته اش فهمیدیم که همیشه کنار آبه. خودش رو معرفی کرد و گفت که باید به طرف سد دز حرکت کنیم ، اونجا  « حاج عبد الله رودکی » منتظر ماست .
در جلسه ای که ما و حاج عبد الله رودکی داشتیم ، حاج عبد الله شروع به توجیه عملیات کرد و گفت : ماموریت ما شناسایی کامل اسکله نفتی الامیه عراق است و قرار است دست دشمن از این اسکله کوتاه شود .
الهی سوال کرد : محل این اسکله کجاست ؟
حاج عبد الله نقشه نظامی را روی میز پهن کرد و با نوک خودکار ، اسکله را که علامتگذاری شده بود ، به ما نشان داد و گفت : این اسکله بین دهانه اروندئ و خود عبد الله قرار دارد و برای رسیدن به آن چند مشکل وجود دارد . اولین مشکل پیمودن 25 کیلومتر مسافت برای رسیدن به اسکله است .
دومین مشکل راهدارهای بسیار قوی اسکله است که به راحتی قادر به شناسایی قایقهای معمولی اسن . سومین مشکل ناوچه های مستقر در پای اسکله هستند که نام آنها اوزا است .و از لحاظ مانوری دارای شدت بسیار بالایی هستند ولی برای شلیک تیر محدودیت فاصله دارند و برای تیر اندازی دقیق حتما باید ده کیلومتر با هدف فاصله داشته باشند ولی این ناوچه ها به راحتی قادر به تعقیب هدف هستند . آخرین مشکل ، انفجاراتی است که هر از گاه روی سطح آب حوالی اسکله صورت می گیرد . شدت این انفجارات به حدی است که اسکله را روشن می کند و هنوز مشخص نیست که این انفجارات با چه ماده منفجره ای صورت می گیرد .
حاج عبد الله وقتی چهره ما دو نفر را دید که کنجکاوانه او را نگاه می کنیم ، لبخندی زد و ادامه داد : نگران نباشید . روی این عملیات شناسایی ، تحقیقات مفصلی شده و سعی شده یک سری از این مشکلات ، از میان برداشته بشه . در مورد مشکل اول که طی مسیر 29 کیلومتر برای رسیدن به اسکله هست ، راههای مختلفی عنوان شده که یکی از آنها پیمودن 5/14 کیلومتر اول با قایق و پیمودن 5/ 14 کیلومتر دوم با شنا و لباس غواصی است .
الهی گفت : مگر رادارها قایق را شناسایی نمی کنند ؟ پس چطور در این شناسایی از قایق استفاده می شود ؟
حاج عبداله گفت : در این عملیات شناسایی شما از یک قایق مخصوص استفاده می کنید . نمی دانم تا حالا اسم قایق « کانو» را شنیده اید یا نه ؟ قایق کانو ، قایقی است که از برزنت ، هفده قطعه چوب و دو تیوپ برای حفظ تعادل در طرفین آن ساخته شده و بعد از سر هم بندی ، هفت متر طول و 70 سانتیمتر عرض پیدا می کند .
الهی پرسید : ارتفاعش چقدر است ؟
حاج عبدالله گفت : سوال خوبی کردی . ارتفاع کم و خوابیده بودن این قایق باعث شد که ما را برای این کار انتخاب کنیم و اگر حین حرکت و شناسایی ، قایق مرتب با آب خیس شود ، رادار آن را کوچک تر از حد معمول می گیرد و اعلام خطر نمی کند . پس اولین مرحله تمرین شما ، تمرین برای پیمودن 14 کیلومتر مسیر در آب شیرین این سد ، همراه با لباس و فین غواصی است که از لحاظ زمانی باید حدود 10 تا 15 روز ظطول می کشد . البته می دانم که کار ساده ای نیست ، ولی انتخاب شما برای این عملیات بدون دلیل صورت نگرفته ، بقیه مطالب در جلسه های بعدی مطرح می شود . سوالی نیست ؟
از فردا صبح پس از خوردن صبحانه با الهی به آّ ب می زدیم و تا ساعت سه یا چهار بعد از ظهر شنا می کردیم . آب سد ، شیرین و سنگین بود و عمق آب از 2 متر تا 200 متر می رسید . با گذشت زمان تمرین ها را سنگین تر و نفس گیر تر می کردیم ، تا شنا کردن به مسافت 15 کیلومتر در آب دریا و مقابله با موجهای سنگین آن برایمان ساده تر می شود . مرحله سختی بود و تمرین ها به حدی خسته کننده بود که پس از رسیدن به خشکی دیگر نای حرکت نداشتیم .
بعد از تمرین های شنا حدود یک هفته پارو زدن باعث شد تا موفق شدیم مسافت 14 کیلومتر را در مدت سی دقیقه طی کنیم . تمرین های سنگین و مداوم باعث شده بود که به قول بر و بچه های آنجا حسابی هیکلها ورزشکاری شود و روی فرم بیاید ، این مسئله به قدری محسوس بود که وقتی حاج عبد الله رودکی برای چک کردن تمرین ها به سد آمد ، تا ما را دید ، خندید و گفت : ها ما شا الله ، دو تن مرد جنگی ، به از هزار .... چه خبر ؟
و بعد از دیدن پیشرفت شنا و پاروکشی ما گفت : خسته نباشید ، واقعا خسته نباشید ، حالا باید بریم منطقه .
پرسیدم : برای شناسایی ؟
حاج عبد الله گفت : نه برای تمرین های تکمیلی . باید بریم سراغ اروند و نهرهای منشعب از اون مثل بهمن شیر ، قاسمیه و قمیچه .. . یه جایی است که باید با هم تجربه کنیم . باو بندیل رو جمع کنید با هم می ریم اونجا .

منبع:" آسمان زیر آب" , نوشته ی علیرضا فخرایی,نشرکنگره ی سرداران وچهارده هزار شهیداستان فارس,شیراز-1380
جمعه 27 اسفند 1389  12:37 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

قناصه و دوربین

.. هیچ وقت فکر نمی کردم  دو نفر آدم ، این همه  خون داشته باشند . منور  را که هوا فرستادند ، چشمم دید . کف قایق پر از خون بود . همین طور گلوله بود که به طرفمان  می آمد . هیچ پناهگاهی جز آب دریا نداشتیم . همین طور که پارو می زدم ، انگار کسی کمرم را لگد می کوفت . چه ضربی داشت ! شکمم را شکافت ، مطمئن شدم تیر دیگری خورده ام . تازه احساس کردم تیری به کمرم خورده  و از شکمم بیرون زده . می شد یک لحظه یاد عکس  آن روزهای کتاب علوم مدرسه افتاد . تیر از کمر سیب وارد شده بود و همراه با بخار آب سیب از شکم آن بیرون زده بود . سیب را رذوی یک پوکه فشنگ گذاشته بودند . بخار شوری ، زیر دماغم خورد  . دل و روده ام دوباره جا گرفت . بدنم پر از تیر شده بود ....
محمد رضا الهی را نمی دیدم . آن طرف قایق افتاده بود . توی سیاهی ، تبر خوردن و صدای خشک استخوانش را حس کردم . صدای خفه اش به گوشم خورد : آه ...
دلم ریخت . گفتم مغزش متلاشی شده . فکر کردم صدا ، صدای شکستن جمجمعه اش بود . کینه هر چه قناصه و دوربین بود . در شب بود  ، به دلم نشست . همین طور شلیک می کردند .صدای الهی  به گوشم نمی خورد . نا امید شدم . گلوله توپ که کنار قایق منفجر شد ، کوهی از آب به هوا رفت . قله کوه آب که پایین رسید ، دهانم پر از آب شور دریا بود . پشت سرمان اسلحه  ها چند لحظه آرام گرفتند . لابد می خواستند ببینند توپ ، قایق را منفجر کرده یا نه ...
چند لحظه دریا آرام شد . منتظر شلیک دوباره بودم که صدای الهی آمد . داشت خر خر می می کرد . هنوز مانده بود  . داد زدم محمد ، محمد ...
با خر خر جوابم را داد . خون راه گلویش را بسته بود . نمی توانست درست نفس بکشد .
فکر کردم گلویش تیر خورده . من.ری در هوا روشن شد . گردن الهی سالم بود . فکش از جا کنده شده و آویزان بود . تیر از پشت به اتصال فکش خورده بود و جدایش کرده بود . صورتش یکپارچه سرخ خون بود . دستش را روی سرش گذاشته بود . فریاد کشیدم : محمد !
هوای ذخیره شده در سینه اش را با صدای نا مفهوم سردی بیرون داد .
داشت خون غرغره می کرد ... منور هنوز داشت توی هوا می سوخت . عراقی ها انگار که قایق را سالم دیده باشند . عربده کشیدند و هوا ر هوار راه انداختند و دوباره شروع به تیر اندازی کردند .
واویلاا .... این همه گلوله ..... ناله دریا هم در آمده بود . همین طور گلوله بود که تن دریا و قایق را می شکافت . آنقدر تیر اندازی شد که حسن کردم  ، آب سرخ . انگار که وسط دایره آتش بودم و هیچ راهی جز سوختن  نداشتم . تشنه بودم  از شکمم داشت خون می رفت . جگرم داشت آتش می گرفت . چه خوب  که لباس غواصی را محکم جمع کرده بودم و گرنه تیر موقع بیرون آمدن ، شکمم را باز می کرد .
الهی سرش را طرف آب دریا خم کرده  بود . سر و صورتش سرخ بود . خونش توی دریا می ریخت .
یاد کوسه ها افتادم . دلم ریخت . اگر کوسه ها بوی خون را تعقیب کرده باشند ....
چیزهای عجیبی از اول دیدن اروند ، درباره کوسه ها شنیده بودم .
اینجا محل زاد و ولد کوسه اس ، می دونی یعنی چی ؟  یعنی هر کوسه ای زاییده ، یه بار به اروند اومده . اینجا خونهه کوسه اس .
آهای مواظب باش . پایین کوسه ها دارن توی هم می لولن . اینقدر سریع تو رو می زنه که خبر دار نمی شی  .
هر کی دست و پاش زخمیه یا خون آلوده ، توی آب نیاد . اگه دوقطره خون بریزه توی دریا  یه عالمه کوسه میریزن دور و برمون .
وقتی کوسه ها خیلی گرسنه می شن می افتن به جون خودشون و همدیگه رو تیکه  پاره می کنن .
آره دیگه ترس نداره . همین طور که روی آب هستی ، یه دفعه تو رو می کشه پایین ، سلاخی ات  می کنه . چند شب اول ، به خصوص اون شب که می رفتیم نزدیک کشتی وسط اروند ، توی راه  چند بار دست دست زدم به پاهام و فین غواصی ام ، می خواستم ببینم پاهام هستن ، نکنه یه موقع کوسه هام  پاهام رو زده باشه و من نفهمیده باشم .
...... آمدم فریاد بکشم محمد سرت  را داخل آب بگیر ، که توپ دیگری جلوی قایق خورد و همه جا را به هم ریخت .
با خودم گفتم کوسه  باید رویین تن باشد تا میان این همه تیر و توپ قصد آدم خوردن بکند ، حتما خورش تکه تکه می شود .
دلم می خواست ببینم اسکله در چه وضعی است . به پشت سرن نگاه نمی کردم ، مبادا تیر دیگری توی صورتم بخورد . شده بودیم سیبل نشانه گیری . ما دو نفر بودیم و خدا و سیصد و چهارصد کلاش که تیرشان گرسنه گوشتمان بودند .
حالا که اسم سیبل آمد ، بگذارید جریانی را از اولین روزی که به میدان تیر اندازی رفتیم تعریف کنم و بعد .......
من همان بچه بسیجی تازه تفنگ دست گرفته بودم که شانه هایم از لگدهای تفنگ کلاش کوفته شده بود و پر از درد بود ؛ آنقدر دست و پایم را گم کرده بودم که وقتی به خودم آمدم دیدم دارم به سیبل بغل دستی ام تیر می زدم . تیر اندازی که تمام شد ، دویدیم طرف سیبل ها . مربی تیر اندازی مان که دور سوراخهای سیبل کناری ام با قلم قرمز خط می کشید ، نگاهی به جواد کرد و تعجب زده گفت : آسید جواد ! شما که ده تا تیر بیشتر نداشتید ، چطور چهارده تا تیر زدی توی سیبل ؟
معذرت می خوام آقای زارع ، کار من بود ... حواسم پرت شد .
آقای زارع لبخند معنی داری زد و گفت : دفعه دیگه ، توی منطقه اگه حواست پرت شد ، خودی ها رو به کشتن می دی ...
یک بار دیگر هم پشت ویترین یک مغازه لوکس ، یک تابلوی نقاشی دیدم که یک سیبل نشانه گیری نقاشی شده بود . چند جای آن انگار گلوله خورده بود ، سوراخ شده و سوراخهای آن ، خون به پایین ریخته شده بود ........
حالا توی قایق نشسته بودم و منتظر بودم یکی از همین تیرها درست وسط هدف صد امتیازی بخورد و مغزم را پخش کند ......
اگر عراقی ها ما را ندیده بودند ، حالا داشتیم بر می گشتیم . کار باید کار همان دوربین های دید در شب لعنتی عراقی ها بود ، و گرننه قایق آنقدر کوچک بود که رادار آن را نمی گرفت . توی راه هم مرتب قایق را خیس می کردیم تا رادار آن را به عنوان قایق تشخیص ندهد . کاش حد اقل خودمان را بیشتر استتار می کردیم .
شاید اگر از رنگ متالیک استفاده می کردیم ، بهتر بود . یاد شهید عباس رضایی به خیر . چطور توی آموزش غواصی کنار آب ، صداش رو صاف کرد و شروع به صحبت کرد :
برادرا ، اول یه صلوات بفرستید ..... آموزش این ساعت ، رنگ متالیکه . این رنگ توی غواصی خیلی مهمه و جون خیلی ها رو نجات می ده  . قرار بود ، بچه های تدارکات  ، چند تا بشکه بزرگ رنگ متالیک بیارن تا به همه برسه ، منتهی تدارکاته دیگه .....
ماشین هنوز نرسیده و ما هم چون آموزش خیلی مهمه ، نمی تونیم معطل بشیم . بنابر این آموزش رو شروع می کنیم . این آموزش مربوط به استتار و شیوه کار در این آموزش دو نفره است . حالا بیاین نزدیک آب جمع بشید ... ها ما شا الله  ... حیف که برس ها نرسیده . اصلا اسم تدارکات رو باید عوض کنیم  . بذاریم تدارکات . بگذاریم  ... برای یاد گرفتن آموزش ، اول باید رنگ درست کردن رو یاد بگیریم . شیوه درست کردن رنگ هم این جوریه که دست رو از آب پر می کنیم ، می ریزیم روی گل تا شل بشه . نه خیلی شل که آبکی بشه . یکی از برادرا بیاد جلو داوطلبانه کمک کنه ، مدل بشه ...... خیلی ممنون برادر ،
شما بیا ، برای سلامتیش یه صلوات محمدی بفرستید .......
خوب  رو هم می زنیم تا رنگ  آماده بشه . بعد از طرف مقابلتون عذر خواهی می کنید تا خدا نکرده دلخور نشه . این جوری : برادر شرمنده ام ، آموزشه و قصه قربته بعد از سر شروع  می کنید و گل رو می ریزید روی سر نفر مقابل .
این جوری ...... چی شد برادر ؟ .... چرا ترسیدی ؟ نترس ، چشماتو ببند که گل نره توی چشمات ، ها ما شا الله ، خلاصه قسمت تمیز روی بدن نمونه ، مخصوصا قسمت سر که از آب بیرون می مونه . دیدی چقدر راحته ؟ خیلی خوب حالا خودتون شروع کنید ....برادر چیه ؟ چرا شرم می کنید ؟ خجالت نداره .... گل ریختن توی سر ، با اینکه می می گن خاک بر سرت خیلی تفاوت داره ، این کجا و آن کجا ؟ اولی مال بهشتی هاست ، دومی مال جهنمی ها ... نترسید عاقبت گل کوزه گران خواهیم شد . بسیجی خاکیه ... ، بعد از سر نوبت لباس غواصیه . شروع کنید ....
اون وقت بود که دید کلی آدم جلوش نشستند و یه نگاه به اون می کنند و یه نگاه به بسیجی کنارش که غرق گل شده و یه نگاه به نفر رو به روشون می کنند گه قراره طبق مدل شل مالی بشه .
بچه ها از شرم سرخ شده بودند . حتی چند تا از بچه های شیطون که چیزی به اسم خجالت نمی شناختند . بهش برخورده بود ؛ چند لحظه فکر کرد و نفس گرفت و مثل معرکه گیرها دوباره دم گرفت .
ها کاکو ، چی چیه ؟ می ترسی صورتت رو گل مالی کنی ؟ نترس صورتت رو شل بمال تا سیرتت برق بندازه ، مگه ندیدی وقتی قابلمه سیاه دوده ای رو با گل می مالند ، چقدر برق می افته ؟ می ترسی غرورت رو گل  مالی کنی ؟ می ترسی نامزدت ببینه ؟ حالا که این جوره ....
چشماش رو بسته بود ؛ مثل اینکه از سخنرانی خودش خوشش اومده بود . چشماش رو که باز کرد ، صد و بیست سی تا آدم گلی رو به روش دید که داشتن خودشون و طرف روبه روشون رو گل مالی می کردند . چند دقیقه بعد شهید عباس رضایی بود که ایستاده بود وسط و فریاد می کشید : بابا بسه ، به خدا خوبه ف بیاین اینجا باهاتون کار دارم ، خوبه ، گوش کنید ببینید چی می گم ... با شماهام ....
گوش شنوایی نبود . تازه بچه ها گرم شده بودند . یادم نمی رود بچه ها با دستهای پر از گل دنبال هم گذاشته بودند . گل به سر و روی همدیگر می مالیدند . شهید عباس رضایی و برادر محسن ریاضت و چند نفر دیگر از مربی ها هم ایستاده بودند و به بازار شامی که راه افتاده بود می خندیدند ...
آن روز گذشت وآن کلاس توسط بچه ها به اسمهایی از قبیل آموزش حنابندان ، کلاس ضد غرور ، کلاس حافظ شناسی ( به خاطر بیت معروف عاقبت خاک گل کوزه گران خواهی شد ) ، آموزش صافکاری و کلاس گل آرایی معروف شد ...
تیر اندازی هنوز ادامه داشت . حتما هنوز داشتند با دوربین دید در شب ما را دید می زدند . یکی از دوربین های غنیمتی را با خودمان آورده بودیم . اگر غنیمت جالبی به دستشان می افتاد ، از آن نگاه های معنی دار نثار هم می کردند و می گفتند : ببین برادران بعثی برای اینکه ما راحت باشیم چه ها که نساخته اند .......
بچه های غواص شناسایی خیلی خوشحال بودند که مشکل زنگ زدن و یا عمل نکردن اسلحه آنها در آب حل شده است . بعد از چند هفته محشن ریاضت می گفت : دیدم برو بچه های غواص شناسایی دارن با همدیگه پچ پچ می کنند و می خندن . از یکی از بچه ها پرسیدم چه خبره ؟
تو نمی دونی چی شده ....
حالا ما غریبه ایم ؟ حفاظتیه ؟ گفتن نگین ؟
نه جون تو ، برات می گم .
خب بگو ...
از شنماسایی که بر می گشتیم ، توی چولانها که راه می رفتیم ، با برو بچه ها گفتیم بذار با یوزی های ضد آب یه تیر اندازی بندازیم ، بببینیم چه جوریه ، می دونی ؟ خدا خیلی بچه ها رو دوست داره ...
چطور مگه ؟
آخه تفنگ ها عمل نکرد ...
خوب گلنگدن می کشیدند ....
کشیدیم ... تکون نخورد ...
چرا ؟
آخه دل و جیگر اسلحه ها همه ش زنگ زده !
ا.... مگه ضد آب نبود ؟
چرا ، حالا اومدیم سوال کردیم ، می گن هر بار که از آب  اومدین بیرون باید روغنکاریش می کردید . بیست و چهار ساعت می خوابودندینش توی گازوئیل ... حالا نگاه کن ...
ریاضت می گفت خشاب اسلحه ، قرمز قرمز بود . بدنه داخلی اسلحه کامل زنگ زده بود .
دو تا از بچه ها هم برای تست کردن دو تا از نارنجکها ، بعد از بیست دقیقه با رنگ پریده برگشتند . داخل نارنجک ها هم زنگ زده بود و عمل نمی کرد . فقط خدا می دانست ، اگر حین شناسایی ، درگیری راه می افتاد و احتیاج به تیر اندازی می شد ، چه قیامتی به راه می افتاد ... چند تا غواص با اسلحه های زنگ زده و نارنجکهایی که عمل نمی کردند ...
دستم که به نارنجکهای کنار قایق خورد ، با خود فکر کردم چه خوب که نارنجکهایی که با خودمان آوردیم ، نو بودند . هنوز قایق و آب ازراف آن لحظه به لحظه آبکش می شد . الهی به یک طرف خم شده بود . قایق کج شده بود . آمدم خودم را به طرف مقابل الهی خم کنم تا قایق صاف شود ، نتوانستم . زانویم تیر خورده بود . یاد مظلومیت غواصها افتادم . شهید « امیر فرهادیان فرد» می گفت غواصها مظلوم شهید می شن ، سنگر غواص هیچ چی غیر آب نیست . اگه خیلی خوش شانش باشه نی زارجلویش رو گرفته ، وقتی گلوله طرفش می یاد یا وقتی تیر می خوره ، تازه اون وقته که باید دندونها شو روی هم فشار بده تا ناله هم نکنه ، نه می تونه پناه بگیره ، نه می تونه دفاع کنه ، نه می تونه فرار کنه ....
احمد شیخ حسینی درباره شهادت امیر می گفت :
من بودم و شهید امیر فرهادیان فرد و شهید عباس رضایی . وقتی خورد به تنه ام  ، به خودم اومدم . قدیه کنده بزرگ نخل بود . فکر کردم تنه درخته ، هیچی نگفتم ، دم بالاییش توی تاریکی از آب بیرون زده بود . گفتم همه چیز تموم شد .
آروم گفتم : امیر ، کوسه !
گفت : هیس ! ... دارم می بینمش ...
دیدم داره ذکر می خونه . من هم شروع کردم . همین طور داشت حرکت می کرد . اگه کوچکترین صدایی در می آمد یا تیر عراقیها سوراخ سوراخ می شدیم و اگه کاری نمی کردیم با دندونهای کوسه تیکه تیکه می شدیم .
کوسه به ما پشت کرد و مقداری دور شد . خوشحال شدم . گفتم حتما گرسنه نیست .
آروم گفتم : امیر ...
گفت : هیس !...
شروع کرد به ذکر گفتن . کوسه دوباره به ما رو کرد ، برگشت و نزدیک و نزدیک تر شد امیر ذکر می گفت ؛ من هم . نزدیک تر شد . با خودم گفتم لعنتی !  یا شروع کن ، انگار گرسنه نیستی ...
کوسه شروع کرد دورمون چرخید . می گفتن کوسه قبل از حمله دودور ، دور شکارش می چرخه ، بعد حمله می کنه و دیگه تمونه .
دور اول دورمون زده بود . من اشهدم رو خوندوم . چه سرعتی داشت . دور دوم روکه زد ، با همه چیز و همه کس خداحافظی کردم ؛ خانواده ام ، برو بچه های شناسایی ، غواصها ...
نزدیک نزدیک که رسید ، صدای امیر آروم بلند شد ، صداش هیچ وقت یادم نمی ره :
یاد مادر ، یا فاطمه زهرا ، خودت کمکمون کن ...
کوسه داشت همین طور نزدیک و نزدیک تر می شد . دیگه با ما فاصله ای نداشت . گفتم دست به اسلحه یا نارنجک ببرم . به خودم گفتم شاید یه نفرمون رو کوسه بزنه ، دو نفر دیگه رو عراقیها می کشن . منصرف شدم .
کوسه از کنارمون رد شد . اون طرف تر ایستاد . صدای امیر بار دیگه به گوشم رسید :
یا مادر ...
کوسه از ما دور شد و رفت . امیر توی آب گریه اش گرفت .
باورمون نمی شد که هنوز زنده هستیم . پاش به خاک که رسید ، مرغ هوا شد . عجیب عوض شده بود . اینقدر منقلب شده بود که انگار یه نفر دیگه اس .
بیشتر وقتها غیبش می زد . پیداش که می کردن یه پناهی پیدا کرده بود ، چشماش خیس بود و قرآنی زیپی کوچولوش دستش بود . این اتفاق هفت قبل از عملیات والفجر 8 افتاده بود . توی این مدت اگه امیر هم حضرت فاطمه زهرا رو می شنید ، گریه امونش نمی داد .
امیر آقا ، حالا تنها تنها حال می کنی ...
آنان که کوسه را به نظر کیمیا کنند ... آیتا بود که چشمکی به ما بزنند ؟...
امیر آقا دست راستت زیر سر ما ...
چرا غذا نمی خوری امیر ؟ مرگ من بیا ، فقط یه لقمه ...
اون سحر همچین از خواب پرید که من وحشت کردم . خواب دیده بود ؛ نگفت چه خوابی .
زد بیرون ، گفتم : کجا امیر ؟
گفت : می خوام برم برای آخرین بار نهر «طرف»  را ببینم ...
ما همیشه با هم می رفتیم اونجا . بذار همراهت بیام ...
نه ، بدار تنها برم ، خواهش می کنم ...
تو هم برای ما رفیق نشدی ف برو بابا ...
اصلا صدای خمپاره که از نزدیک طرف اومد ، دلم گواهی داد . پریدم ترک موتور ...
بالای سرش که رسیدم ، فقط و فقط یه ترکش کوچولو توی شقیقه اش خورده بود و چشماش برای همیشه خواب رفته بود .
پاروی الهی توی آب افتاده بود . دلم می خواست جان می گرفتم و پارو می زدم تا جایی که هیچ تیری به ما نرسد . دلم از این می سوخت که شناسایی کامل بود . چقدر به اسکله نزدیک شده  بودیم ....
دلم می خواست اگر قرار است شهید شوم بعد از رساندن اطلاعات به واحد ، سعادت پیدا کنم . حیفم می آمد . سنگر ها ، گونی های شن ، توپ 57 تک لول ، سنگر تیر بار ، انفرادی ، اجتماعی ، تاسیسات ؛ نردبانهای ورودی حتی پد هلی کوپتر و .. همه را توی ذهنم ثبت کرده بودم . نقشه سه بعدی اسکله در ذهنم ثبت شده بود . چقدر این اطلاعات مهم بودند .
دلم می خواست نذر کنم . یادش به خیر شهید « رضا ذاکر عباسعلی » حاجتی داشت . نذر کرده بود به اهواز که رفتیم ، سه روز از اهواز کله پاچه بخرد و برای بچه ها به پادگان شهید دستغیب بیاورد .
اصلا بچه ها نذرشان هم حال و هوای دیگری داشت . « محمد دیساوی » نذر کرده بود دیگر بالش زیر سرش نگذارد . می خواست به خودش سختی بدهد . آنقدر بالش زیر سرش نگذاشت تا شهید شد . از آن طرف هم شهید فرهادیان فرد که هیچ وقت روزگار ، لب به چای نمی زد ؛ نذر کرده بود در عملیات والفجر 8 پیروز که شدیم ف یک لیوان چای بخورد . جشن چای خوران شهید فرهادیان فرد یکی از دلچسب ترین جشن هایی بود که در آن شرکت کرده بودم . چه قشقرقی توی واحد و چند واحد اطراف به راه افتاده بود که : بچه ها بیاین ، امیر فرهادیان فرد مدیونه ف نذر داره ، می خواد یه لیوان چای بخوره ...
بچه ها کلی گشتند تا توانستند بزرگترین لیوان موجود را برایش انتخاب کنند .
ناصر نوروزی در آن سرمای زمستان برای اینکه به خودش سختی بدهد ، نذر کرده بلود از آب اروند که بیرون می آید و یا حتی از حمام هم که بیرون می آید ، هیچ وقت از حوله استفاده نکند . هنوز هم ناصر هیچ وقت از حوله استفاده نمی کند .
شهید دیساوی نذر کرده بود توی عملیات والفجر 8 که پیروز شدیم ، از بالای کشتی بزرگی که وسط اروند به گل نشسته ، داخل اروند شیرجه بزند . جایی که معلوم نبود عمق آب چقدر است و تازه معلوم نبود کف آن شن روان است یا سنگ و یا ... خلاصه معلوم نبود بعد از شیرجه با لا می آید یا نه ؟
جالب اینجا بود که بچه ها کلی سلام و صلوات نذر کردند تا او بدون هیچ مشکلی نذرش را ادا کرد .
شهید فرهادیان فرد نذر کرده بود و یک هفته نظافت دستشویی را به عهده گرفته بود .
عباس کریمپور نذر کرده بود و شش ماه به خانه نرفته بود . جای دیگری شنیدم حقوق یک ماهش را به مسجد محل کمک کرده بود .
یکی از بچه ها نذر کرده بود و هفت شب لباس بچه ها را شسته بود .
محمود مظاهری نذر کرده بود و. سیزده ماه رنگ خانه را ندیده بود .
رکورد دار نرفتن به مرخصی شهید عباس کریمپور بود که شانزده ماه به خانه نرفته بود . توی لشکر چنین سابقه ای نبود .
یکی از بچه ها هم می گفت : بچه ها نذر کردم شهید بشم ، شهید که شدم ، خودم هر شب جورذابهای همه تون رو می شویم .
مشهد رفتن بچه ها هم یکی از حکایت های جالب بود که همه اش با نذر پا گرفته بود . بچه ها هوس پا بوس امام رضا کرده بودند و از همان لحظه همه ضروریات این سفر ، بسته به فراخور بچه ها با نذر آنها فراهم شده بود .
کرایه مینی بوس با من .
پول گازوییل مینی بوس هم از اول تا آخر با من .
من هم از اول تا آخر غذا درست می کنم .
پول حمام همه بچه ها هم توی راه با من .
من هم سر همه رو کنار می زنم ....
حالا حمام رفتن هم چه حمامی . حمام رفتن  بچه های جبهه هم برای خودش آدام و رسومی داشت . سیروس دستان می گفت :
قشنگی اش به این بود که صدا توی حمام می پیچید .
آنجا که رفتیم ، آنچنان آنجا را روی سرمان گذاشتیم که نگو و نپرس .
اکیپ حمامی شهید مسعود اصلاحی بود و شهید جواد سلیمانی و من . حمام رفتن ما هم آدابی داشت . مثل قدیمها که بساط کاهو و سکنجبین و لنگ و دلاک حمام روبراه بود . من آرایشگر گروه سه نفری خودمان بودم . شهید جواد سلیمانی بچه ها را در کیسه کشیدن و شستن کمک می کرد و شهید مسعود اصلاحی هم به قول خودش بچه ها را نرمش و مشت و مال می داد . منتهی هر کدام به سبک و سیاق خودمان .
شهید مسعود اصلاحی دید ضعیفی داشت و بدون عینک قادر به دیدن نبود . یک بار چنان سر شهید اصلاحی را آرایش کردم که وقتی آینه را جلو صورتش گرفتم ، عینک را از روی چشمش برداشتم تا نبیند چه دسته گلی به آب داده ام . یادم نمی رود انگار فهمید چه خرابکاری کرده ام . لبخند زد و گفت : دستت درد نکنه مشتی سیروس ! خیلی خوب شده . حالا سرم رو کامل از ته بتراش ... این ازآرایشگری من .
شهید جواد سلیمانی هم که استخوانبندی رشید و دست بزرگی داشت . هزار ما شا الله شنیده بود مستحب است هنگام سلام و علیک دست هم را بفشارید تا کینه از دل شما برود . چنان موقع چاق سلامتی دست طرف مقابل رذا فشار می داد که چرق و چروق استخوانهای طرف مقابل را در می آورد . بچه ها می گفتند قبل از چاق سلامتی با جواد باید دستت را نرمش بدهی یا یواشکی یه سوزن ته گرد بگیری کف دستت .
خلاصه توی حمام با این دستهای قوی چنان کیسه را به پشت بچه ها می کشید که اگه داد و هوار راه نمی انداختند و او را قسم نمی دادند یا در نمی رفتند ، حسابی زخم و زیلی می شدند .
بعد از همه نوبت شهید اصلاحی بود تا با مشت و مال ، خال بقیه را حسابی جا بیاورد . خلاصه ترق و توروق استخوانها را در می آورد و از سر یک مفصل هم نمی گذشت .
گاهی وقتها هم به شوخی دست بچه ها را از پشت می چرخاند که طرف به التماس می افتاد . بعد ، شهید اصلاحی با بچه ها شروع می کرد به شوخی و خنده که : یادتون نره که غسل شهادت بکنید ف انشا اله چند شب دیگه یکی از همون شبهایی که شام کتلت یا مرغه عملیات می شه . از اون عملیات های با حال نه این جوری ، عملیات باید همچین باشه که خمپاره قدم به قدم یکی به یکی بزنه و خمپاره 60 پشت سر هم گاپ گاپ کنه و تو سوار موتور باشی و از اون موتور وحشی ها که تا یه سنگریزه می ره زیذ چرخ اش ف پرش می کنه می ره تا عرش غ بعد وقتی داری توی خط حرکت می کنی ، یکی از اون خمپاره ها مستقیم به موتورت بخوره و پخش و پلا بشی ، یه گونی داشته باشی ، تیکه تیکه های خودتو جمع کنی ، برگردی ، حالا چه جوری ؟! خمپاره گاپ گاپ می کنه ، قدم به قدم و بعد شروع می کرد به صدای خمپاره و توپ و مسلسل و هلی کوپتر در آوردن .
مسعود که حسابی ماهر بود و صدا هم که هزار ما شا الله توی حمام می پیچید اگه یه نفر از بیرون به صدای مسعود گوش می کرد توی حمام ، خط مقدم عملیاته ...
خسته که می شد ، می گفت : وای ... آق سیروس ... از نفس افتادم ، قربونت یه کم ما رو مشت و مال بده ...
تن پر ترکش مسعود اصلاحی رو فقط من می تونستم ماساژ بدم . اگه کسی بی گدار به آب می زد ، ناله سرد و دردناک ولی آروم شهید اصلاحی بلند می شد . تن اون بنده خدا پر از ترکش بود و به قول بچه ها از اونهایی بود که آهن بدنش زیاده . حین ماساژ دادن مسعود دقیق مواظب ترکشهای تنش بودم . فقط من جای دقیق ترکشها رو می دونستم و دستم رو  روی اونها نمی کشیدم .
یه بار که همراه بچه ها نمی تونستم بیام حمام ، برای شوخی ، کروکی یه آدم رو روی مقوای ضخیم شیرینی های اهدایی کشیدم و دورش رو باقیچی چیدم . بعد پشت و روی مقوا ، ترکشهایی که توی تن شهید اصلاحی بود ، علامت گذاشتم و به شهید سلیمانی دادم و گفتم : بیا ، من نیستم که مسعود رو مشت و مال بدم ، اگه تو خواستی این کار و اناجم بدی ، مواظب این علامتها باش ، عراقیها محلهای علامت رو ترکش کار گذاشتن ...
خلاصه بچه ها توی حمام کلی خندیده بودند ...
مشت و مال مسعود که تمام می شد ، غسل شهادت و بعد حمام که تمام می شد ...
یک ماه بعد ، من بودم و حاج اسدی و آقای بنایی و یک گونی که در آن بدن تکه تکه شهید اصلاحی و شهید سلیمانی و شهید انصاری ( پیک گردان ) بود . درست همان طور که شهید اصلاحی خواسته بود . خمپاره مستقیم به موتوری که آنها سوارش بودند . خورده بود . بدن آنها را بعد از عملیات از منطقه جمع آوری کرده بودند .
چهره این سه شهید قابل شناسایی نبود . مرا برای شناسایی و جداسازی تکه های بدن این شهیدان خبر کرده بودند . چون هم شهید اصلاحی را می شناختم ، هم شهید سلیمانی را . هم با محلهای ترکش بدن شهید اصلاحی آشنایی داشتم ، هم با قامت رشید و دستهای بزرگ شهید سلیمانی . بقیه اعضاء مال شهید انصاری بود ...
با صدای شکستن چوب قایق ، دوباره به خود آمدم . قایق دوباره تیر خورد . نمی دانستم لاستیکهای دو طرف قایق سالم بودند یا نه . اگر تیر خورده بودند ، هر دو نفر ما الان روی آب بودیم .
آمدم نذر کنم تا بتوانم اطلاعات را به واحد برسانیم . نمی دانستم چه نذری باید بکنم تا حق مطلب ادا شود . دلم می خواست بزرگترین عدد دنیا را بلد بودم تا می توانستم به اندازه آنها صلوات نذر کنم . دلم میس خواست تا می توانستم نماز مستحبی بخوانم ...
توی فکر نذر بودم که صدای توپ 57 که به طرفمان می آمد ، به گوشم رسید و قبل از اینکه به جایی برخورد کند ، فکر نذر از سرم پرید و فقط به فکرم رسید که دست و پا شکسته زمزمه کنم :
الهی رضابه رضائک و تسلیما ...

منبع:" آسمان زیر آب" , نوشته ی علیرضا فخرایی,نشرکنگره ی سرداران وچهارده هزار شهیداستان فارس,شیراز

جمعه 27 اسفند 1389  12:37 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

خاطره اي از شهید عباس علی بهمدی

پدر به خواندن نماز اول وقت خیلی مقید بود. یک روز موقع سحر که هوا هنوز تاریک بود،  پدر مشغول خواندن نماز بود و یک فانوس پشت سرش روشن بود.

موقعی که پدر به رکوع می رفت،  فانوس برگشت و پای پدر را سوزاند. اما او اصلاً به روی خودش نیاورد و به نمازش ادامه داد. وقتی نمازش تمام شد،  گفت:
انسان باید آن قدر سر نماز محکم باشد که هر اتفاقی افتاد،  تحمل کند.

راوي مهری بهمدی
منبع: مجموعه خاطرات شهداي خراسان
 

 


جمعه 27 اسفند 1389  12:38 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها