آخرین باری که به مرخصی آمده بود، با هم به گلزار شهدا رفتیم. همان طور که بین قبر ها راه می رفتیم و فاتحه می خواندیم، کارگری را دیدیم که مشغول کندن یک قبر است و قربان علی رو به من کرد و گفت:
این قبر من است. مرا این جا د فن می کنند.
من که ناراحت شده بودم گفتم:
این چه حرفی است که تو می زنی؟
خندید و گفت:
این جا را نشانی بگذار. مرا داخل همین قبر خواهند گذاشت.
گریه ام را که دید، گفت:
من که هنوز شهید نشده ام. ولی قول بده که اگر شهید شدم ، برایم گریه نکنی
وقتی شهید شد، او را د ر همان جا دفن کردیم.
همسر شهید