0

توجیه منطقه

 
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

شهید مرتضی صنعتی اسفیوخی

وقتی به مرخصی می آمد. به د یدن خانواده های شهدا می رفت و به سر کشی از مجروحان و جانبازان می پرداخت. شب ها خیلی دیر به منزل می آمد. وقتی به او اعتراض می کردم که چرا د ر خانه نمی ماند،  در جوابم می گفت:
شما بیایید مجروحین و جانبازان را ببینید که چطور جانشان را برای انقلاب و اسلام  داده اند،  آن وقت به من نمی گویید چرا در منزل نیستی.
آقا مرتضی گه گاهی ما را به دیدن مجروحین و جانبازان می برد. اگر هم کسی برای تزریقات و پانسمان به خانه ی ما می آمد،  از او پول نمی گرفت و می گفت:
صلوات بفرستی د و برای رزمندگان اسلام دعا کنید.

بی بی منیره موسوی (همسر شهید)

آقا مرتضی به من می گفت:
اگر من شهید شوم،  شما چه کار می کنید؟
من می گفتم:
خدا نکند ما خانواده ی عیالباری هستیم و اگر شما شهید شوید،  ما چه کار کنیم؟
او گفت:
بگویید ان شا اﷲ  چون من آرزوی شهادت دارم. دوستانم در نزدیکی من به شهادت    می رسند،  ولی من سالم هستم. معلوم است که گنهکارم و هنوز گناهانم پاک نشده است. دعا کنید که من شهید شوم.
آخرین باری که به مرخصی آمد، با حال خاصی گفت:
از من راضی باشید من این دفعه شهید می شوم. بعد از شهادتم فرزندانم را خوب تربیت کنید.

بی بی منیره موسوی


در طول زندگی مشترکمان که 12 سال طول کشید،  صاحب شش دختر شدیم. هر وقت یکی از دختر ها به دنیا می آمد. آقا مرتضی خیلی خوشحال می شد و جشن می گرفت. وقتی دختر پنجمم به دنیا آمد،  آقا مرتضی همه ی دوستانش را به خانه دعوت و با خوشحالی از آن ها پذیرایی کرد. مادرش وقتی این همه شاد مانی را دید،  گفت:
آقای صنعتی،  این یکی هم که دختر شده!
و او در جواب مادرش گفت:
الهی درد و بلایش بخورد به چشم هایم. مگر من از دختر ناراضی ام؟  پنچ تا هیچ،  اگر صد تا هم داشته باشم،  باز هم راضی هستم. همین دخترهایند که پدر و مادرشان را به جایی می رسانند.

همسر شهید                                 

هر وقت که پدر می خواست به پادگان برود،  به من توصیه می کرد که د ر کارهای خانه به مادرم کمک کنم. یک بار به من قول داد که اگر دختر خوبی باشم و مادر از من راضی باشد،  برایم یک هدیه می خرد و از من پرسید که چه چیزی دوست دارم؟
من گفتم:  بابا!  من یک ساعت مچی دوست دارم.
پدر رفت و من بی صبرانه منتظر بازگشتش بودم. آن قد ر انتظار کشیدم که خوابم برد. نمی دانم چه قدر گذشت. فقط همین را می دانم که یک دفعه احساس کردم کسی دارد دستم را نوازش می کند. وقتی چشم هایم را باز کردم دیدم که پدر کنارم نشسته و دارد دستم را نوازش می کند. از جا پریدم و وقتی ساعت مچی را در دست پدر دیدم ،  خودم را د ر آغوش او انداختم و او را غرق بوسه کردم. آن شب تا صبح خوابم نبرد. گه گاه بر بالین پدر می رفتم. و در حالی که خواب بود او را می بوسیدم و نوازش می کردم. آن شب نمی دانستم که یک هفته ی دیگر پد رم را از دست می دهم.
                                      
مریم صنعتی


آن طور که همرزمانش تعریف می کنند،  نحوه ی شهادت مرتضی به این صورت بوده که در منطقه ی اشنویه،  مرتضی و یکی از پزشکان سوار آمبولانس شده و به پشت جبهه بر می گشته اند. در حین بازگشت دو نفر از رزکندگان را می بینند که در باتلاق گیر کرده اند و در حالی که دست و پا می زنند،  کمک می خواهند،  مرتضی خیلی سریع از آمبولانس پایین می پرد و برای نجات آنها به طرف باتلاق می رود. اما چیزی نمی گذرد که یک خمپاره به طرف او شلیک می شود و همه چیز به هم می ریزد. وقتی دکتر بالای سر او می رود،  می بیند که بیهوش است و خون زیادی از بدنش رفته. چون د و سه روز قبل از این اتفاق چند واحد خون به مجروحان اهدا کرده بود،  دیگر راهی برای نجاتش باقی     نمی ماند. ساعتی بعد مرتضی جان به جان آفرین تسلیم می کند و به شهادت می رسد.

همسر شهید
جمعه 27 اسفند 1389  12:22 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

شهید عبدالعلی صالحی فرزند قربان محمد

یک روز که از مراسم هفتم یکی از شهدا به خانه برگشتم. دیدم که عبدالعلی مشغول خواندن نماز است،  حال عجیبی داشت. گریه می کرد و می گفت:
برایم دعوت نامه فرستاده اید که به یاری اسلام بروم؟
یک دفعه بیهوش شد و روی زمین افتاد. با عجله بالای سرش رفتم و تکانش دادم تا به هوش آمد. اما دوباره فریاد زد:
یا مهدی!  یا زهرا!
و دوباره بیهوش شد.  این قضیه سه بار تکرار شد. دفعه ی سوم که به هوش آمد، پرسیدم:
بابا جان!  چه شده؟  چرا این قدر بیتابی می کنی؟
در جوابم گفت:
در عالم رویا،  خانم و آقای سیدی بالای سرم آمد ند و گفتند:
عبدالعلی!  نمی خواهی اسلام را یاری کنی؟  بعد نامه ای را به دستم دادند و گفتند:
این نامه را امام حسین نوشته و می گوید که برای یاری اسلام اقدام کن.
پدر!  خواهش می کنم اجازه بدهید که من به جبهه بروم. اگر اجازه ندهید،  خودتان باید جواب گوی حضرت مهدی و حضرت فاطمه باشید.
این اتفاق باعث شد که من با رفتنش به جبهه موافقت کنم.
                                 
قربان محمد صالحی

 


جمعه 27 اسفند 1389  12:22 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

شهید عبد العلی صالحی فرزند حسین علی

شب بود و برف شدیدی می بارید. اما پدر هنوز نیامده بود. زیر کرسی نشسته بودیم و تلویزیون می دیدیم. مادر هر چند گاهی کنار پنجره می رفت و به د ر چشم می دوخت. پدر تازه به مرخصی آمده بود و می خواست بر گردد.  ما به نبود او عادت داشتیم. با این حال دیر کرد نش نگرانمان کرده بود. یک دفعه با صدای در،  از جا بلند شدم و خود را به حیاط رساندم.

پدر پشت در بود و با چشمان درشتش نگاه می کرد. خودم را در آغوشش انداختم و او را بوسیدم و اوهم من را بوسید. با این که دستانش پر بود،  مرا بلند کرد و با هم وارد اتاق شد یم. پد ر چیزهایی را خریده بود؛  به مادر داد و دوباره به طرف در رفت. پرسیدم:
با با!  کجا می رویی؟
برگشت و نگاهم کرد و گفت:
دوست داری با من بیا؟
با خوشحالی سر تکان دادم و خیلی زود لباس گرم پوشیدم. پدر کیسه ای را که کنار در گذاشته بود،  برداشت و راه افتادیم. از د ر بیرون آمدیم و وارد خیابان شدیم. باد سردی می وزید. پاهایم تا زانو در برف فرو می رفت. با این حال سعیب می کردم که از پدر عقب نمانم. بعد از طی کردن راهی طولانی،  به چند خانه ی قدیمی و نیمه ویران رسیدیم که نور کم رنگی از پشت پنجره ها ی آنها به چشم مکی خورد. پدر دم در یکی از این خانه ها توقف کرد و در زد. پیرزنی شکسته و خمیده در را باز کرد وبا دیدن پدر خطوط          چهره اش از هم باز شد. پدر سلام کرد. پیرزن جواب سلام او را داد و از ما دعوت کرد که به خانه اش برویم. خانه ی پیر زن سرد و کم نور بود. خودم را به چراغ نفتی نزدیک کردم تا گرم شوم. پدر کیسه ای را که همراه خود آورده بود،  باز کرد و پلاستیکی را که داخل آن گوشت و برنج بود،  بیرون آورد و گوشه ای گذاشت . کمی بعد از خانه بیرون آمدیم و با پیرزن که مرتب دعا می کرد،  خداحافظی کردیم.
پدر مرا بغل کرد. سرم را روی شانه اش گذاشتم. او در حالی که با نفس هایش گرمم     می کرد،  گفت:
بعد از من،  تو مرد خانه هستی. به مادرت کمک کن. به مردم هم کمک کن. آن ها مثل خواهران و برادران تو هستند.
وقتی به خانه رسید یم،  برف ما را سفید و خیس کرده بود. ماد ر د ر را باز کرد و مرا به خانه برد. اما پدر هم به حیاط رفت. پیت نفتی را که کنار حیاط بود،  برداشت و از در بیرون رفت.

فرزند شهید
جمعه 27 اسفند 1389  12:22 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

شهید علی اصغر صادقی

آخرین باری که تصمیم رفتن به جبهه را داشت. مصادف با ایام عید بود. من به او گفتم:
این چند روز را صبر کن و بعد از عید برو.
ولی او گفت:

مگر آنها که جبهه اند،  نمی خواهند عید پیش زن و بچه هایشان باشند؟  مگر برای آنها عید نیست؟  انسان باید بهترین چیزهایی که دوست دارد و عزیزترین اوقاتش را برای خدا صرف کند.

همسر شهید
جمعه 27 اسفند 1389  12:22 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

شهید عباس شریفی

وقتی عباس در جبهه بود،  فرزندش به دنیا آمد. کمی بعد که برای دیدن بچه به مرخصی آمد،  احساس کردم که به بچه بی توجه است. خیلی کم او را بغل می کرد. زیاد نوازشش نمی کرد. یک روز از او پرسیدم:
چرا این قدر به بچه بی توجهی؟  مگر از به دنیا آمدنش خوشحال نیستی؟

او در جوابم گفت:


چرا. ولی نمی خواهم زیاد به او وابسته شوم. اگر با او انس بگیرم،  دیگر نمی توانم د ر جبهه بمانم.



برادر شهید

جمعه 27 اسفند 1389  12:22 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

شهید سید امیر شاه حسینی

گاهی که با هم صحبت می کردیم،  سید امیر می گفت:
دوست دارم مانند جدم امام حسین موقع شهادت سر د ر بدن نداشته باشم. د وست دارم مثل حضرت علی اکبر بد نم تکه تکه شود.

وقتی سید امیر به شهادت رسید،  برای شناسایی او به معراج شهدا رفتم. آن جا بود که با پیکر بی سر و بی دست و پای او مواجه شدم. با خودم گفتم:
او به آرزویش رسید.

مرتضی خراسانی – فرمانده ی شهید
جمعه 27 اسفند 1389  12:23 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

شهید حسین سهراب نیا

پدرم 60 ساله بودند که به جبهه رفتند و به امداد گری مشغول شدند. آن طور که همرزمانش تعریف می کنند. یک روز صبح،  موقع نماز،  پدر به اصرار بقیه ی رزمندگان،  پیش نماز می شود. امال وقتی نماز شروع می شود،  تعدادی از مزدوران حزب دمکرات به مسجد حمله می کنند و پس از به شهادت رساندن نگهبانان،  وارد مسجد می شوند و به طرف نماز گزاران شلیک می کنند.
تیری به کتف پدر می خورد.  ایشان تفنگ را به سینه خود می چسباند و به سجده می روند و در همان حال تیر دیگری که به طرفشان شلیک می شود،  به شهادت می رسند.

جمعه 27 اسفند 1389  12:24 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

شهید محمد رضا سنجاقی

محمد رضا کتاب نوحه ای تهیه کرده بود و بیشتر اوقات،  تمرین نوحه خوانی می کرد. یک روز برای انجام کاری از خانه بیرون رفتم وقتی بر گشتم دیدم محمد رضا روی درخت وسط حیاط نشسته و دارد نوحه می خواند و خواهران و برادرانش را سر گرم بازی هستند. وقتی علت این کارش را پرسیدم. گفت:
 

من داشتم با صدای بلند نوحه می خواندم. بچه ها گفتند که نخوانم. ولی من ادامه دادم. آنها دنبالم کرد ند و من از دستشان فرار کردم و آمدم این بالا.


خنده ام گرفت. احساس کردم که او رابطه ی عمیقی با ائمه دارد.

جمعه 27 اسفند 1389  12:25 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

شهید محمد سلطانی

در زمان طاغوت محمد به عنوان فردی مذهبی و انقلابی در مدرسه شناخته می شد. خودش تعریف می کرد:
معلم ریاضی مان که فردی طاغوتی بود،  از من خوشش نمی آمد. چند بار مرا پای تخته برد و از من سوال کرد. یک بار بلد نبودم. مساله را حل کنم. معلم که منتظر چنیین فرصتی بود،  دستش را با لا برد و سیلی محکمی توی گوشم زد.
من هم برای این که بیشتر کتک نخورم،  خودم را به غش زدم و روی زمین ولو شدم. معلم دست و پایش را گم کرد. یکی از بچه ها را صدا زد که آب بیاورد. آب اثری نکرد و خودش هر کاری کرد که من به هوش بیایم،  موفق نشد. او که سخت ترسیده بود. از کلاس رفت بیرون تا ناظم را خبر کند. بچه ها دوید ند که ببینند چه شده است. من چشمکی به آنها زدم. بچه ها موضوع را فهمیدند و زد ند زیر خنده. از آن به بعد معلم ریاضی جرات نمی کرد مرا کتک بزند.
خواهر شهید
جمعه 27 اسفند 1389  12:25 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

شهید غلام علی سجودی فریمانی

تمام راهروهای خانه های سازمانی را پر کرده بود. از پوسترهایی که روی آن احادیث و سخنان بزرگان نوشته شده بود. چند روز قبل از شهادت او،  یکی از دوستان به دید نش رفته بود و مشاهده کرده بود که احادیث و سخنان بزرگان،  جای خود را به جملاتی در وصف مقام شهید داده اند. وقتی از او پرسیده بودند که چرا پوسترهای احادیث و اخبار را از روی دیوار برداشته و جای آن ها را با جملات پر کرده،  جواب داده بود:

نمی دانم به د لم برات شده بود که درباره مقام شهید بنویسم.


چند روز بعد غلامعلی سجودی به شهادت رسید.



سید احمد احمدی حسینی

 
جمعه 27 اسفند 1389  12:25 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

شهید قربان علی سر چاهی

آخرین باری که به مرخصی آمده بود،  با هم به گلزار شهدا رفتیم.  همان طور که بین  قبر ها راه می رفتیم و فاتحه می خواندیم،  کارگری را دیدیم که مشغول کندن یک قبر است و قربان علی رو به من کرد و گفت:
این قبر من است. مرا این جا د فن می کنند.

من که ناراحت شده بودم گفتم:


این چه حرفی است که تو می زنی؟


خندید و گفت:


این جا را نشانی بگذار. مرا داخل همین قبر خواهند گذاشت.


گریه ام را که دید،  گفت:


من که هنوز شهید نشده ام. ولی قول بده که اگر شهید شدم ،  برایم گریه نکنی


وقتی شهید شد،  او را د ر همان جا دفن کردیم.



همسر شهید

جمعه 27 اسفند 1389  12:25 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

شهید حسین زوزنی

آخرین بار که پدر می خواست به جبهه برود،  چند تا عکس به من داد و گفت:
دخترم!  این عکس ها را امانت نگه دار!
پرسیدم:  بابا!  چرا این عکس ها را از آلبوم د ر آورده ای؟
مرا بوسید و گفت:
یک روز عمویت می آید و می گوید که چند تا از عکس ها ی مرا به او بدهی.
با ناراحتی گفتم:
خوب بدهید به مادر.
پدر گفت:
آن روز مادر در خانه نیست. فقط تو هستی. حالا این عکس را در جایی بگذار تا آن روز دنبالشان نگردی.
پدر به جبهه رفت. یک روز در خانه تنها بودم،  عمویم به خانه ما آمد و گفت:
عمو جان!  آلبوم عکس ها را بیاور و نشانم بده!
آلبوم را آوردم. عمو نگاهی به عکس ها انداخت و گفت:
نه اینها را نمی خواهم عکس بهتری ندارید.
یک دفعه به یاد عکس هایی افتادم که پدر به من داده بود. اشک د ر چشمان عمو حلقه زده بود. تازه فهمیدم که پدرم شهید شده است.

دختر شهید

جمعه 27 اسفند 1389  12:26 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

شهید عباس علی زاده سلیم کاخکی

سه چهار روز از عملیات خیبر گذشته بود. پاتک دشمن،  رزمندگان اسلام را تحت فشار قرار داده بود. به همین دلیل نیروهای ما منطقه را ترک کردند. اما د ر همین حال آقای کاخکی به سمت جلو حرکت می کرد و به مداوای مجروحین می پرداخت. ساعت 8 صبح بود که از من مقداری وسائل کمک های اولیه و سرم خواست و در کوله پشتی اش گذاشت. به او گفتم:
برادر کاخکی! در همین اورژانس بمان!  مجروح زیاد است.
ولی او را در جوابم گفت:
شما که این جا هستید. در خط مقدم مجروحین زیادی هستند که به کمک نیاز دارند. من باید بروم.
او رفت و دیگر بر نگشت.

احمد زمانی
جمعه 27 اسفند 1389  12:26 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

شهید علی اکبر ریوندی

پسرم معلم بود. صبح ها خیلی زود تر از شروع کلاس به مدرسه می رفت و شب ها دیر بر می گشت. یک روز از او پرسیدم:
چرا اینقدر زود می روی و دیر بر می گردی؟
در جوابم گفت:

یکی از شاگردانم فلج است. به او گفته ام که در منزل بماند تا بروم دنبالش. غروب ها هم به شاگردان علاقمند،  قرائت نماز را می آموزم و مسائل شرعی را به آن ها آموزش           می د هم. بعد هم نماز جماعت می خوانیم.
        
پدر شهید
جمعه 27 اسفند 1389  12:26 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

شهید محمد حسین رضایی

در روزهای عزاداری محمد حسین،  مسجد محل خیلی شلوغ بود. همه کسانی که او را می شناختند،  آمده بود ند که در نبود او با ما همدری کنند. یک روز که از مسجد به خانه بر گشتم،  یکی از دوستانم را دیدم. او به من گفت:
من دیشب خوابی دیدم که باید آن را برای شما تعریف کنم.
پرسیدم:  چه خوابی؟
گفت:  خواب دیدم که محمد حسین کنار دریا چه ای نشسته و خیلی شاد و سر حال است. به او گفتم:
این جا چکار می کنی؟
خندید و گفت:
این باغ مال من است. این جا درخت سیب زیاد است. برو یک دانه سیب برای خودت بکن.
بعد سیبی را به دست من داد و گفت:
این را ببر بده به پدرم و بگو که نصفش کند. نصفش را بخورد و نصف دیگرش را به     ماد رم بدهد  تا دیگر گریه نکنند.
همان روز برای یاد بود شهید بر سر مزار او رفتیم. جمعیت زیادی آمده بودند. یک دفعه چشمم به سیبی افتاد که کمی آن طرف تر از مزار محمد حسین روی زمین افتاده بود. تعجب کردم و. ما هیچ چیز برای پذ یرایی از مهمان ها نبرده بودیم. فکر کردم دارم اشتباه می کنم. به مردی که کنارمن ایستاده بود گفتم:
آن جا را نگاه کن. چیزی می بینی؟
گفت نه چیزی نمی بینم.
دوباره نگاه کردم. باز هم سیب را دیدم. خودم خجالت کشیدم بروم جلو و آن را بردارم. به مردی که کنارم ایستاده بود،  گفتم:
فلانی!  برو آن جا را نگاه کن. یک دانه سیب افتاده. می خواهم آن را برایم بیاوری.
او رفت و بعد از کمی گشتن سیب را پیدا کرد. سیب را به همسرم دادم و گفتم:
این را نگه دار!
چهل روز بعد سیب را نگاه کردم. مثل روز اولش سالم بود. دوباره آن را تا چهل روز دیگر نگه داشتیم. باز هم سالم بود. باز هم چهل روز دیگر نگهش داشتیم. بعد آن را نصف کردیم. نیمی از سیب را من خوردم و نیمی دیگر را همسرم. بعد ازآن احساس خوبی داشتیم و دیگر برای محمد حسین گریه نکردیم.

پدر شهید

 


جمعه 27 اسفند 1389  12:26 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها