0

توجیه منطقه

 
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

شهید عبدالعلی صالحی فرزند قربان محمد
جمعه 27 اسفند 1389  12:22 AM

یک روز که از مراسم هفتم یکی از شهدا به خانه برگشتم. دیدم که عبدالعلی مشغول خواندن نماز است،  حال عجیبی داشت. گریه می کرد و می گفت:
برایم دعوت نامه فرستاده اید که به یاری اسلام بروم؟
یک دفعه بیهوش شد و روی زمین افتاد. با عجله بالای سرش رفتم و تکانش دادم تا به هوش آمد. اما دوباره فریاد زد:
یا مهدی!  یا زهرا!
و دوباره بیهوش شد.  این قضیه سه بار تکرار شد. دفعه ی سوم که به هوش آمد، پرسیدم:
بابا جان!  چه شده؟  چرا این قدر بیتابی می کنی؟
در جوابم گفت:
در عالم رویا،  خانم و آقای سیدی بالای سرم آمد ند و گفتند:
عبدالعلی!  نمی خواهی اسلام را یاری کنی؟  بعد نامه ای را به دستم دادند و گفتند:
این نامه را امام حسین نوشته و می گوید که برای یاری اسلام اقدام کن.
پدر!  خواهش می کنم اجازه بدهید که من به جبهه بروم. اگر اجازه ندهید،  خودتان باید جواب گوی حضرت مهدی و حضرت فاطمه باشید.
این اتفاق باعث شد که من با رفتنش به جبهه موافقت کنم.
                                 
قربان محمد صالحی

 


تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها