0

توجیه منطقه

 
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

زندگی نامه سرلشکر خلبان آزاده حسین لشگری - (قسمت دوم)

شورش اسرا و عقب نشینی عراقی ها
عاقبت ما به کجا خواهد کشید ؟ این سئوالی بود که همه زندانیان را درگیر کرده بود. فشار عصبی باعث شده بود همه دچار افسردگی و بدبینی نسبت به هم شوند؛ تا این که روزی ستوانیار مسئول زندان برای شنیدن درخواست های ارشد آسایشگاه وارد سالن شد.
علی نیسانی که عربی اش خوب بود، مشغول ترجمه کردن گفتگوها به زبان عربی بود که ناگهان لحن گفتارش تند شد. ستوانیار سیلی محکمی به او زد و او هم بدون معطلی جواب سیلی اش را داد . ستوانیار برافروخته و متعجب با عصبانیت فراوان آسایشگاه را ترک کرد. وقتی جریان را از نیسانی پرسیدند جواب داد:
- من به او گفتم ما همه افسر هستیم و رفتار شما با ما توهین آمیز است و ستوانیار در جوابم گفت: اینها همه حرف است من با یک بسته سیگار همه شما افسران را می خرم !
همه اسرا با شنیدن این گفته ها عصبانی شده و نیسانی را تشویق کردند. مدت کمی از ماجرا گذشته بود که ناگهان در باز شد و نیسانی را بیرون بردند. جو آسایشگاه متشنج شده بود. یکی از اسرا به طرف در دوید و فریاد زد:
- هموطن مرا آزاد کنید ...
و سرش را محکم به شیشه کوبید. شیشه شکست و خون از سرش جاری شد ولی او بدون توجه فریاد می زد هموطن ما را رها کنید. این کار او باعث تحریک همه شد و تمام اسرا با هر وسیله ای که پیدا می کردند به در ورودی حمله کردند .
نگهبان عصبانی بود. ناگهان گلنگدن تفنگش را کشید و آماده شلیک شد. تعدادی از اسرا من جمله لشگری که آرام تر از بقیه بودند، سعی کردند بقیه را نیز آرام کنند. مسئول زندان که چاره ای نداشت، نیسانی را به داخل آسایشگاه فرستاد. با ورود او موج شادی آسایشگاه را فرا گرفت . شورش اسرا باعث عقب نشینی عراقی ها شده بود ولی آنها نمی توانستند این شکست را در خاک خود قبول کنند .

اعتصاب غذا
اسرا تصمیم گرفتند برای جلوگیری از ترفندها و نقشه های عراقی ها، قبل از آن که آنها کاری انجام دهند اعتصاب غذا کنند. به همین دلیل سه روز را با خواندن نماز جماعت و پس از آن سردادن سرود "ای ایران" با صدای بسیار بلند سر کردند. البته مقدارکمی نان و خرما از قبل ذخیره داشتند که بین گروه ها تقسیم شد . روز چهارم اعتصاب غذا سرتیپ لشگری برای گرفتن وضو بلند شد ولی زانوانش توان نداشت و به زمین خورد. حدود 80 ساعت بود که چیزی نخورده بود و تب شدیدی داشت. ارشد آسایشگاه با دیدن وضعیت لشگری موضوع را به مسئول زندان گفت. آنها می خواستند لشگری را به بیمارستان ببرند ولی بنا به خواست خود او قرار شد دکتر به آسایشگاه آمده و او را جلوی در معاینه کند .
مدتی بعد دکتر آمد و پس از معاینه لشگری گفت مشکل از گرسنگی زیاد است . عراقی ها می خواستند او را از سالن خارج کنند ولی ارشد آسایشگاه گفت این کار آنها باعث ایجاد درگیری می شود و عراقی ها که نمی خواستند ماجرای چند روز پیش دوباره تکرار شود، این بار هم مجبور شدند به خواسته های اسرا تن در دهند و برای شکستن اعتصاب غذا امتیازاتی از جمله 2 ساعت هواخوری در روز، قراردادن دو نوع روزنامه در اختیار اسرا گذاشتند و بهتر شدن کیفیت و کمیت غذاها، داشتن دکتر وبا احترام رفتار کردن و غیره را نیز به آنها بدهند . این بار هم اسرا توانستند با وحدت و توکل به خدا پیروز شوند و این پیروزی باعث تقویت روحیه و خوشحالی بیش از حد آنان شد .

هفت سین بی نظیر
عید نوروز در راه بود و همه اسرا به فکر برگزاری جشن بودند. این اولین عیدی بود که در اسارت می گذراندند و می خواستند تا آن جا که می شود آداب و رسوم عید را رعایت کنند تا حال و هوای عید غم دوری از عزیزان شان را برایشان راحت تر و کم تر کند . برای سفره هفت سین، هفت نفر را با درجه سرهنگ و سرگرد و سروان و ستوان انتخاب کردند و آنها را در یک جا نشاندند. ساعت تقریبی تحویل سال را به دست آوردند و پس از تحویل سال، ارشد آسایشگاه درباره سنت عید و زنده شدن دوباره زمین صحبت کرد و بعد از دعا برای سلامتی امام خمینی و رزمندگان اسلام و همه ایرانیان ، همه اسرا با هم دیده بوسی کرده و عید را تبریک گفتند. پس از آن هر گروه برای عید دیدنی پیش گروه دیگر رفته و بعضی ها هم که پول ایرانی داشتند، به هم عیدی می دادند . همه اسرا احساساتی شده بودند و به یاد خانواده های شان افتاده بودند و جای خالی آنها را با دانه های اشک پر می کردند . این مراسم ساده بهانه ای شد برای وحدت و دوستی بیشتر و این که دوباره صفحه زندگی را صفر کرده و با روحیه و هدفی جدید زندگی را ادامه دهند .

خبر آزادی خرمشهر اردوگاه را منفجر کرد
یک سال دیگر هم سپری شد و دومین عید نوروز هم در اسارت دشمن گذشت . یک روز اسرا برای هواخوری بیرون رفته بودند. لشگری یکی از نگهبانان عراقی را که با او دوست شده بود و گاهی برایش درد و دل می کردف ناراحت و غمگین دید. وقتی علت را از او پرسید نگهبان با افسردگی درحالی که مواظب اطراف خود بود گفت :
- خمینی هر چه نظامی بوده در خوزستان جمع کرده . من نمی دانم ایران چه قدر جمعیت دارد ولی فکر کنم حدود 2 یا 3 میلیون جمعیت و نیرو در خوزستان هست ، هر کجا را که نگاه می کنی جمعیت موج می زند .الان جنگ در جبهه ها به طور شدیدی ادامه دارد و نیروهای عراقی از همه جاهایی که در ابتدای جنگ گرفته بودند به وسیله نیروهای ایرانی به عقب رانده شدند. حدود 18 هزار عراقی اسیر و 25 هزار نفر هم کشته شده اند. ماموران صدام فرماندهانی را که عقب نشینی یا فرار کرده اند دستگیر و اعدام می کنند . جبهه های جنگ درحال حاضر درخاک عراق است و خرمشهر و بستان ، سوسنگرد ، قصرشیرین و مهران پس گرفته شده و نیروهای ایرانی در پشت دروازه های بصره هستند. این اخبار را دوستاتنم که از جبهه برگشته اند و یا فرار کرده اند برایم گفته اند .
لشگری با شنیدن این اخبار گویی از شادی پر در آورده بود ولی وقتی ناراحتی نگهبان عراقی را دید او را دلداری داد و به او گفت خدا بزرگ است جنگ تمام می شود ناراحت نباش !
هنگامی که به آسایشگاه برگشت، لشگری تمام گفته های سرباز عراقی را برای ارشد بازگو کرد و او هم با خوشحالی موضوع را به همه گفت .همان روز بعد از ناهار از طبقه بالا که تعدادی از اسرای خلبان را آن جا اسکان داده بودند، ضربه هایی به شکل مورس شنیده شد. آنها رادیو داشتند و اخبار دریافتی را به شکل مورس به همه مخابره می کردند. اسرا مورس خوانی کردند و متوجه آزادی خرمشهر شدند. ناگهان همه از شدت خوشحالی تکبیر گفتند. نگهبانان از این عمل غیر منتظره تعجب کردند و ارشد بلافاصله از همه خواست تا خود را کنترل کنند تا عراقی ها پی به وجود رادیو در طبقه بالا نبرند . با انتشار این خبر بار دیگر موج شادی و شعف همه جا را فراگرفت .

دوران مرد آسمان ها ، پرواز ابدی خود را آغاز نمود
صبح روز 31 تیر ماه 1361 اسرا با شنیدن صدای آژیر قرمز و شلیک توپ های پدافند، متوجه حمله هواپیماهای ایران به شهر بغداد شدند. آنها مدت ها بود صدای هواپیمای خودی را بر فراز بغداد نشنیده بودند. فردای آن روز روزنامه بغداد را برای اسرا بردند که در آن عکس و خبر سقوط یک فروند هواپیمای اف - 4 ایرانی در شهر بغداد به چشم می خورد . تنها یک دست که درون دستکش بود و یک پای درون پوتین از خلبان باقی مانده بود و خلبان دیگر را به اسارت گرفته بودند .همان شب توسط مورس اعلام شد که خلبان فانتوم شهید سرلشکرعباس دوران بوده است .

وسیله ای برای خنثی نمودن تبلیغات دروغین عراقی ها
دومین ماه مبارک رمضان بود که تیز پروازان در اسارت می گذراندند. در یکی از شب های قدر در باز شد و اسیرانی که در طبقه بالا بودند به پایین منتقل شدند. پس از هجده ماه دوری، هر کس دوست و آشنایش را در آغوش گرفته بود و از شوق می گریست. با آمدن آنها اگر چه جای بقیه خیلی تنگ شده بود ولی ارزشش را داشت زیرا که آنها اخباری را که از رادیو ایران شنیده بودند و برای بقیه تازگی داشت باز گو می کردند چرا که قبلا فقط اخبار مهم از طریق مورس به بقیه اطلاع داده می شد .
از آن شب به بعد هر شب ساعت 12 اخبار توسط باباجانی از رادیو گرفته می شد و صبح روز بعد در اختیار مسئولان گروه ها قرار می گرفت تا او همه گروه را در جریان بگذارد و به این ترتیب رادیو وسیله ای شد برای خنثی نمودن تبلیغات دروغین عراقی ها از جبهه های جنگ که در روزنامه های خود منعکس می کردند .

طرح فرار از اردوگاه
با آمدن بچه های طبقه بالا کلاس قرآن ، انگلیسی ، آلمانی و ترکی ، کمک های اولیه پزشکی و رزم انفرادی برگزار شد و یک گروه از اسرا هم روی طرح فرار کار می کردند. تا این که روزی یکی از بچه ها کلید در خروجی به محوطه هواخوری را که نگهبان جا گذاشته بود برداشت و سعی کرد از روی کلید با خمیر نان قالب بگیرد حدود 10 دقیقه بعد مسئول زندان متوجه شد ولی چون نمی دانست چه کسی کلید را برداشته، سرباز مسئول را مقصر دانست و به حسابش رسید. لشگری و دیگر اسرا در فرصتی مناسب کلید را سر جایش گذاشتند ولی مسئول زندان شبانه جوشکار آورد و چفت دیگری با قفلی جدید به در خروجی زد !

بازگشت به زندان استخبارات
دو ماه پس از آمدن اسرای طبقه بالا، روزی در باز شد و نگهبان گفت خلبانان برای رفتن آماده شوند. آنها به تصور این که به اردوگاه برده خواهند شد، خوشحال بودند و اسم و آدرس اسرای نیروی زمینی و انتظامی را می گرفتند تا در نامه نگاری به خانواده های شان اطلاع دهند که آنها زنده و اسیر هستند. هنگام خداحافظی رادیو به اسرای نیروی زمینی سپرده شد و اندکی بعد خلبانان سوار بر یک اتوبوس بدون شیشه به زندان استخبارات عراق برده شدند. لشگری با نگاهی اجمالی به زندان دریافت که با گذشت دو سال و آمدن اسیران جنگ تحمیلی و مجاهدان عراقیف چهره زندان خیلی فرق کرده. در سلول های انفرادی تعداد 10 الی 12 نفر که حتی جای نشستن نداشتند زندانی بودند و تعدادی از اسرا که بیشتر زن و بچه های نیمه عریان و سربرهنه عراقی بودند، در گوشه های زندان زندگی می کردند. به علت نبودن جا خلبانان را به محل هواخوری زندانیان که سقفش با میله های آهنی پوشیده شده بود بردند و این اولین شبی بود که آنها در محوطه باز می خوابیدند. لشگری با خود فکر می کرد شاید همسر و فرزندش هم الان درحال تماشای ستاره ها باشند و با اندیشیدن به آنها دردی در دلش احساس کرد . چه قدر دلش برای دیدن آنها تنگ شده بود .
Image

بازگشت دوباره به ابو غریب
صبح روز بعد یک نگهبان آمد و با لهجه فارسی توضیح داد که چون زندان استخبارات آنها را تحویل نمی گیرد باید دوباره به زندان ابو غریب باز گردانده شوند. همه مشغول جمع آوری وسائل خود شدند . لشگری با خودش فکر می کرد که آشفتگی و هرج و مرج در کارهای عراقی ها موج می زند .
وقتی خلبانان به ابو غریب باز گردانده شدندف متوجه شدند که بچه ها به علت استفاده نادرست از رادیو ، آن را خراب کرده اند و سعی و تلاش برای تعمیر آن بی فایده بوده است زیرا برای تعمیر رادیو احتیاج به لوازم یدکی بود . دو روز از برگشتن تیزپروازان به ابو غریب می گذشت که مسئول زندان آمد و گفت تمام اسیران غیر خلبان وسایل شان را جمع کنند و آماده رفتن باشند . با جدا شدن آنها، تعدادی نگهبان از نیروی هوایی عراق آمدند و خلبانان را تحویل گرفتند و به هر کسی یک تشک اسفنجی ، چند تخته پتو ، مسواک و قاشق و لباس نو دادند. وضعیت غذا و نظافت آسایشگاه بهتر شده بود و نگهبانان جدید که از کارکنان نیروی هوایی بودند سعی می کردند با احترام نسبت به خلبانان که هم لباس آنها بودند رفتار کنند ولی نبودن رادیو و بی خبری از اوضاع جنگ باعث ناراحتی و افسردگی اسرا شده بود .
در بین نگهبانان جدید سرباز جوانی به نام ستار بود که تازه ازدواج کرده بود و علاقه زیادی به برقراری ارتباط با لشگری داشت و مرتب با او صحبت و شوخی می کرد. عقابان اسیر برای گذراندن وقت با چوب و تخته ماکت های زیبایی از هواپیما می ساختند که بسیار مورد توجه ستار بود. روزی او از سرتیپ لشگری خواست که یک ماکت هواپیما برایش بسازد. لشگری فرصت را مغتنم شمرد چسب ، کاغذ و خودکار از ستار گرفت و با کمک بقیه شروع به ساختن ماکت هواپیمای بوئینگ 747 کرد در یکی از روزها ستار کنار لشگری ایستاده بود و از خانواده اش برای او تعریف می کرد که لشگری از او خواست خبرهای جدیدی از جنگ برایش بگوید. ستار نگاهی به چشمان لشگری کرد و انگار متوجه خواسته او شد با لبخندی پرسید می خواهی برایت یک رادیو بیاورم ؟ و لشگری با لبخند خفیفی رضایت خود را اعلام کرد .

رادیو در عوض ماکت هواپیما
سرانجام هواپیمای ستار آماده شد. او با دیدن هواپیما بسیار خوشحال شد و به لشگری گفت:
- من چند روز دیگر از این جا خواهم رفت و این هواپیما را از تو یادگار خواهم داشت .
لشگری گفت :
- مبارکت باشد ولی من از تو هیچ یادگاری ندارم !
ستار سری تکان داد و گفت :
- خدا بزرگ است ...
و به فکر فرو رفت . به نظر می رسید ستار فکرهایی در سر دارد ولی می ترسد که گرفتار شود و به جرم همکاری با دشمن و جاسوسی تیر باران شود. گویی او منتظر فرصتی مناسب بود .
سرانجام روز موعود فرارسید. آن روز ستار به تنهایی در محوطه هواخوری مسئول نگهبانی بود. لشگری و چند نفر دیگر در محوطه بودند و بقیه در آسایشگاه. ستار به اتاق نگهبانی رفته و یک باتری نو به رادیوی قدیمی اش می اندازد و آن را روشن می کند. سپس در سالن را باز کرده و از اسرا می خواهد سطل آشغال را خالی کنند. سروان رضا احمدی که از جریان رادیو اطلاع داشت برای بردن زباله اقدام می کند و ستار خودش را کنار می کشد تا او بتواند به راحتی رادیو را بردارد و بعد از آن که از برداشتن آن مطمئن می شود، در سالن را می بندد و چند دقیقه بعد به محوطه برگشته و به لشگری میگوید :
- من می روم ان شاالله مبارک شما باشد !
و عصر همان روز برای همیشه از آن جا می رود و رادیو را از خودش به یادگار می گذارد .
اسرا پس از گذشت دو هفته و اطمینان از این که کسی به دنبال رادیو نخواهد آمد، آن را درون بالش جاسازی کردند و نامش را خدابخش گذاشتند . از آن شب به بعد هر شب رادیو راس ساعت 30/ 11 بیرون آورده می شد و پس از اخبار ساعت 12 دوباره به جای اولش باز گردانده می شد. با شنیدن اخبار ایران بارقه ای از امید در دل اسرا پدیدار شده بود و همان باعث شده بود تحمل روزهای اسارت راحت تر شود .

زندان سعد ابن ابی وقاص واقع در پایگاه هوایی الرشید
اسفند سال 1362 نوید بهار دیگری را در غربت ارزانی می داشت. این فصل در سرزمین عراق و در کنار فرات بسیار دیدنی است اما نصیب لشگری و بقیه اسرا از بهار فقط لطافت هوای آن در ساعات هواخوری بود ! هر اسفندی که در اسارت سپری می شد به آنها نوید می داد که بهار بعدی در کنار خانواده خواهند بود اما . . .
زمزمه ای بین نگهبانان بود که اسرا را از این جا خواهند برد و همین باعث شده بود که آنها برای پنهان کردن اشیای با ارزشی که داشتند مثل رادیو دست به کار شوند. با مشورت همدیگر به این نتیجه رسیدند که تنها راه برای بیرون بردن رادیو چند تکه کردن آن است. بنابراین تصمیم گرفتند قسمت هایی از رادیو که احتیاج به لحیم کاری نداشت را از هم جدا کرده و آنها را در لباس زیر خود جاسازی کنند .
بعد از ظهر روز 12 اسفند تعدادی از افسران دژبان مرکزی عراق به همراه سربازان مسلح وارد زندان شدند و گفتند :
- وسایل شخصی خودتان را جمع کنید می خواهیم از این جا برویم .
بچه هایی که مامور بردن تکه های رادیو بودند، بلافاصله به دستشویی رفتند و هر کدام تکه ای از رادیو را پنهان کرده و آمدند . اسرا را سوار اتوبوس کردند و بر خلاف همیشه، چشم های شان را نبستند. پس از طی مسافتی به زندان دژبان در پایگاه هوایی الرشید رسیدند. در آهنی بزرگی را باز کردند و به حیاطی که تقریبا 20 *25 متر مساحت داشت وارد شدند .
زندان سه بند داشت . لباس های شسته شده ای که روی طناب آویزان بود نشان می داد که تعدادی اسیر احتمالا ایرانی در این زندان هستند . جلوی بند زندان چند نفر دژبان ایستاده بودند تا وسایل تازه واردان را تفتیش کنند. نفس در سینه همه حبس شده بود. سرتیپ لشگری این لحظات پر اضطراب را بدین شکل بازگو می کند :
ما علاده بر رادیو، وسایل دیگری مثل میخ و درفش و تیزبر که برای کارهای مان لازم بود را نیز به همراه داشتیم. این وسایل در ساک دو نفر از هم بندان جاسازی شده بود. مقابل دژبان ها که رسیدیم، طبق قرارقبلی اولین کسی که باید عبور می کرد جناب محمودی ارشد ما بود که داخل کیفش هیچ چیز مشکوکی نداشت. قرار گذاشتیم افرادی که از بازرسی عبور می کنند ساک های شان را با بقیه عوض کنند. این کار در حالت عادی غیر ممکن بود. لذا با صحنه سازی و شلوغ کردن حواس نگهبان ها را پرت کردیم و در یک فرصت مناسب جناب محمودی ساکش را با ساکی که وسایل درونش بود عوض کرد. با همین ترفند همه وسایل مان را از بازرسی عبور دادیم .
آنها را وارد بندی کردند که حدود 150 متر مربع بود و اطراف آن شش سلول کوچک قرار داشت. در مقایسه با ابوغریب زندان جدید بسیار تنگ و تاریک و مرطوب و کثیف بود و این وضعیت برای اسرا اصلا خوشایند نبود. دستشویی و توالت و حمام خارج از سلول ها بود. جیره غذایی هم نسبت به ابوغریب بسیار کم بود . پس از غذا برایشان تشک های پنبه ای کثیف و بد بویی آوردند که هیچ کس رغبت نمی کرد روی آنها بخوابد. همه با تاسف و نگرانی به همدیگر نگاه می کردند. زندانیان زندان مجاورهم از طریق مورس اطلاع دادند که از بچه های نیروی زمینی هستند که یک سال و نیم پیش از خلبانان جدایشان کرده بودند. هیچ چاره ای جز هماهنگی با وضعیت جدید وجود نداشت. پس گروه بندی جدید انجام شد و همه مشغول نظافت اتاق ها شدند. ساعت 8 شب شام آوردند و ساعت 9 هم همه را به سلول ها فرستادند و در سلول ها را قفل کردند و گفتند تا 7 صبح درها بسته است می توانید برای دستشویی از قوطی هایی که به شما می دهیم استفاده کنید. همه با تعجب و خشم اعتراض کردند ولی نگهبان ها بدون توجه درها را بستند و رفتند .
صبح درها را باز کردند ولی هیچ کس از سلول ها بیرون نیامد. ارشد گفت تا زمانی که رئیس زندان نیاید ما وارد بند نمی شویم. سرانجام نگهبان ها مجبور شدند به دنبال رئیس زندان بروند و او را بیاورند. او که سرگردی حراف و زرنگ بود، پس از شنیدن اعتراضات و مشکلات قول داد که به تدریج اوضاع بهتر شود. در ضمن او موافقت کرد که در سلول ها تا ساعت 10 شب باز باشد و صبح ها هم قبل از طلوع آفتاب برای نماز درها را باز کنند . این بار هم عقابان دربند توانستند با اعتراض کمی از خواسته های شان را برآورده کنند و همین امر باعث ایجاد خوشحالی زیادی در بین آنان شده بود .

دیدار با دوستان قدیمی
صداهایی به گوش می رسید. اسیران بند مجاور را برای هواخوری بیرون آورده بودند. لشگری سعی می کرد تا از سوراخی که برای تهویه ایجاد کرده بودند محوطه را زیر نظر داشته باشد او دوستان قدیمی را می دید که چهره هایشان خسته و شکسته بود. گویا دریک سال و نیم گذشته سختی های فراوانی را تجربه کرده بودند هر کس به تنهایی قدم می زد و انگار همه از هم فرار می کردند !
یکی از اسیران درحالی که مواظب نگهبان روی پشت بام بود خودش را به پنجره نزدیک کرد و گفت :
- بخشی هستم، می دانم شما آمده اید . این جا اتفاقات زیادی افتاده است که بعدا مفصلا برایتان می نویسم .
هواخوری تمام شده بود و او با همان سرعتی که آمده بود رفت .
خلبانان با مشورت به این نتیجه رسیدند که تنها راه برای برقراری ارتباط با اسیران نیروی زمینی جاسازی نامه لا به لای لباس های آویزان شده است . در هواخوری بعدی این مطلب با آنها در میان گذاشته شد و محل ارتباط نیز دقیقا مشخص شد. فردای آن روز که نوبت هواخوری خلبانان بود آقای محمودی از درز لباس مشخص شده نامه ای بیرون آورد و بعد از رفتن به بند در حضور همه شروع به خواندن نامه کرد. نامه از طرف آقای بخشی نوشته شده بود که خلاصه آن در ادامه ذکر می شود .
"سلام و خیر مقدم به همه عزیزان دور از وطن ! زندانی که در آن هستیم سعدبن ابی وقاص نام دارد و متعلق به پادگان الرشید بغداد است . اگر متوجه شده باشید ما را به دو گروه تقسیم کرده اند. ابتدا همه ما با هم بودیم و دیواری بین ما نبود. کلاس قرآن ، میز پینگ پونگ ، چای و سیگار و آب یخ داشتیم. اوضاع غذا و پوشاک مان نسبتا خوب بود ، دکتر خودمان برای ما طبابت می کرد و اگر تشخیص می داد مریضی باید به بیمارستان اعزام شود عراقی ها او را می بردند ولی بعضی از بچه ها از دکتر خواسته های بیشتری داشتند و از او می خواستند روزی یکی دو شیشه شیر برای آنها تجویز کند ولی دکتر نمی توانست این کار را بکند و همین باعث دشمنی و کینه شد. عده ای حق را به دکتر می دادند و به همین ترتیب دو دستگی و اختلاف در بین ما ایجاد شد. عراقی ها سعی داشتند افراد ناراضی را سرکوب کنند لذا امتیازات را حذف کردند و محدودیت هایی برای ما ایجاد نمودند روزی سرهنگ (مسئول زندان) برای حل اختلاف به این جا آمد. او در بین سخنانش گفت : صدام حسین ولی امر شماست و شما باید از او اطاعت کنید . من در جوابش گفتم ولی امر ما فقط خمینی است. جرو بحث بین ما بالا گرفت و او سیلی محکمی به من زد و من هم جواب او را با یک سیلی دادم این کار من باعث تهییج بقیه شد و شورش بزرگی ایجاد شد. هر کس هر وسیله ای که نزدیکش بود به طرف نگهبانان پرت می کرد. یکی از سربازان عراقی را گروگان گرفتیم ولی بلافاصله یک سرتیپ از استخبارات آمد و گفت اگر سرباز را آزاد نکنیم دستور می دهد آسایشگاه را با بولدوزر روی سر ما خراب کنند. ما چاره ای جز تسلیم نداشتیم. بعد از این ماجرا چند نفر را برای بازجویی بردند از میان آنها شش نفر را به انفرادی انداختند و بقیه را هم به دو دسته تقسیم کردند. تمام وسایل مان را هم گرفتند و دیگر به ما لباس ندادند و غذا هم بسیار کم و بد شد . دوستان مان بعد از یک ماه از انفرادی آزاد شدند. آنها در شرایط بسیار بدی بودند. بوی تعفن می دادند و بسیار لاغر و نحیف شده بودند. آنها در این یک ماه روزی سه بار با دست و پای بسته شلاق می خوردند . از اینها که بگذریم مدت هاست از وضع جنگ و ایران بی خبریم حتی به ما روزنامه هم نمی دهند خواهش می کنم ما را بی خبر نگذارید . مخلص شما بخشی ."
این نامه هشداری بود برای خلبانان تا آن چه به سر دوستان شان آمده بود به سر آنها نیاید . بعد از مشورت تصمیم گرفته شد اخبار رادیو به اطلاع اسیران نیروی زمینی هم رسانده شود. به وسیله نامه از آنها قول گرفته شد که اخبار لو نرود و از آن به بعد هر روز خلاصه اخبار برایشان فرستاده می شد .
ادامه دارد
جمعه 27 اسفند 1389  12:51 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

خاطرات خلبان آزاده سرهنگ "ابوالقاسم عبیری" (قسمت دوم - پایانی)

سه ماه انفرادی اولین دیدار
نگهبان قاسم با او رابطه خوبی داشت. روزی وقتی برایش صبحانه آورد روزنامه ای که در آن خبر سقوط هواپیمای آنها همراه با تصویر لاشه آن درج شده بود، قاچاقی زیر سینی گذاشته بود و برایش آورد. عکس، صحنه ای را نشان می داد که تعدادی زن درحال پخت نان بودند و آن طرف تر تعدادی بر اثر ترکش هواپیما صدمه دیده بودند. البته اسمی از آنها در ماجرا برده نشده بود. این عکس و خبر او را مطمئن کرد که با توجه به موقعیت سقوط هواپیما و زمان آن، مسئولان ایرانی پی خواهند برد که هواپیمای آ نها بوده و به خانواده هایشان خبر خواهند داد.
Image

سه ماه در زندان انفرادی بود. روزی مشغول خواندن نماز بود که نگهبانی وارد سلولش شد و گفت:


- لباس هایت را بپوش.


قاسم لباس هایش را پوشید و نگهبان دست ها و چشم هایش را بست و او را وارد ماشینی کرد. از زیرِ چشم بند یک جفت پوتین نظرش را جلب کرد . حدس زد خسرو غفاری باشد. گفت:


- خسرو! تویی؟


او نیز گفت:


- قاسم تویی؟


درحالی که هر دو دست هایشان بسته بود و جایی را نمی دیدندف یکدیگر را غرق در بوسه کردند.


آنها را به زندان مهجر بردند و در یکی از سلول ها انداختند. دو نفر سرباز ایرانی که به دست کردها اسیر شده و آ نها را به عراقی ها تحویلی داده بودند نیز آن جا بودند. داخل سلول آن قدر گرم بود که نفس آدم می گرفت.


مشغول حرف زدن با خسرو بود که ناگهان از دریچه کوچکی که روی درِ سلول بود، کاغذ سیگار مچاله شده ای به درون سلول پرت شد. خسرو با عجله کاغذ را برداشت و به دست قاسم داد . وقتی آن را باز کرد با ذغال کبریت نیم سوخته نوشته شده بود:


- ما چند نفر اسیر ایرانی هستیم که در این زندان نگهداری می شویم. سرپرستمان محمودی و شروین هستند. ما در بدترین شرایط هستیم.


به خسرو گفت:


اینها اگر چهار پنج سالی این جا هستند چطور زنده مانده اند؟


خسرو گفت:


- شاید این نوشته کارِ خودِ عراقی ها باشد. آ نها می خواهند با این کار به ما بفهمانند که اگر نخواهیم با آنها همکاری کنیم ممکن است به سرنوشتی چون آنها دچار شویم.


در همین حین یکی از نگهبان ها درِ سلول را باز کرد و با عجله وارد شد و گفت:


- بده به من!


- چی را؟


- همان که قایم کردی.


- من چیزی را قایم نکردم.


- چرا خودم دیدم.


قاسم با ورود سرباز به داخل سلول، کاغذ را مچاله کرده و درون پوتینش انداخته بود. سرباز مشغول گشتن سلول شد و در آخر کاغذ را پیدا کرده و بعد از کلی غر و لند رفت.


قاسم شبی خواب عجیبی دید. خواب دید که روز دو شنبه است و در سلول آنها را باز کردند و به آنها گفتند شما آزادید .


این خواب بارقه های امید را در دلش روشن کرده بود. فردای آن روز مشغول نماز خواندن بودند که نگهبان آمد و آ نها را صدا زد:


- قاسم! خسرو! حرّک...


هر دو با سرعتی برق آسا آماده شدند . آنها را سوار ماشین کردند و به زندان تکریت بردند. تا آن موقع هنوز لباس پرواز تنشان بود در آن زندان لباس های شان را گرفتند و لباس مخصوص اسرا به آنها دادند.



ارودگاه صلاح الدین


25 شهریور ماه 1364 بود که داخل اردوگاه شماره " صلاح الدین" شدند. این اردوگاه در وسط یک اردوگاه و در شمال غربی عراق واقع بود که به طور تقریبی 60 کیلومتر طول و عرض داشت. دورادور اردوگاه کویر بود و در صورتی که طوفان می آمد با آن که در و پنجره بسته بود، اما باز هم گرد و خاک داخل آسایشگاه می رفت . وقتی وارد اردوگاه شدند اسرای ایرانی با دیدن آنها خیلی خوشحال شدند و دور آن دو حلقه زدند.


اردوگاه از لحاظ جمعیت شرایطی داشت که یک نفر به تنهایی نمی توانست سرپرستی اش را بر عهده بگیرد. ولی در آن اوضاع و احوال برای انسجام بیشتر و جلوگیری از تفرقه لازم بود اردوگاه یک ارشد داشته باشد. قبلاً اردوگاه چهار ارشد داشت. بچه ها با هم فکری به این نتیجه رسیدند که یک ارشد انتخاب کنند که همه او را قبول داشته باشند. از این رو قرعه به نام سرهنگ "وطن پرست" افتاد.


او یکی از افسران بسیار خوب نیروی زمینی بود . با انتخاب او به عنوان ارشد همه از او پیروی می کردند. این اتحاد و همدلی موجب وحشت عراقی ها می شد و از این کار جلوگیری می کردند.


یکی از اقدام هایی که از طریق بچه ها صورت می گرفت، این بود که به سربازان اسیر ایرانی که در آسایشگاه به طور جداگانه نگهداری می شدند کمک می کردند. از لحاظ جیره غذایی، پوشاک و...


بن هایی که معمولاً ارزش پولی داشت و می شد از فروشگاه اردوگاه خرید کرد، در اختیار آنها می گذاشتند و آنها نیز این بن ها را به سربازان می دادند تا خرید کنند. پس از مدتی عراقی ها متوجه شدند و از این کار جلوگیری کردند.از آن پس اجناس را خودشان می گرفتند و به سربازان می دادند.



گفتگو با نمایندگان صلیب سرخ


منافقین در آسایشگاه سربازان نفوذ کرده بودند و برای این که نظم اردوگاه را به هم بریزند، مرتب سربازان را تحریک می کردند که اجناس را از آنها قبول نکنند.


روزی افراد صلیب سرخ وارد اردوگاه شدند. وطن پرست تصمیم گرفت با آنها صحبت کند و جریان به هم خوردگی نظم اردوگاه را با آنها در میان بگذارد.


وقتی وطن پرست می خواست با صلیبی ها صحبت کند، سرهنگ عبیری به عنوان مترجم با آنها صحبت می کرد. در حین صحبت با صلیبی ها، چند تا از مسئولان اردوگاه دور و بر آنها چرخ می خوردند و با نگاه های غضب آلود به آنها می فهماندند که نباید این کار را می کردند.


جلسه گفت وگو با صلیبی ها 4 ساعت طول کشید.


چند روز بعد نگهبان وارد آسایشگاه شد . سرهنگ عبیری و ابوالقاسم اکبری را که لیسانس وظیفه بود صدا کرد و گفت:


- شما به اتاق شماره 2 بروید.


- برای چی؟


- همین که گفتم.


- تا دلیلش را نگویی ما نمی رویم.


- پس بیایید برویم پیش " آمر" (فرمانده)


وقتی نزد فرمانده رفتند و آن جا نیز مخالفت کردند، فرمانده از جایش بلند شد و چنان سیلی محکمی به صورت سرهنگ عبیری نواخت که سرش به دیوار خورد. اکبری سرش داد کشید و گفت:


- چرا می زنی؟


اکبری را هم سیلی زد. این بار سرهنگ سرش فریاد کشید:


- چرا می زنی؟ مگر چه کار کرده ایم؟


نگهبان جلو آمد و گفت:


- اگر جایتان را عوض نکنید این کتک ها که چیزی نیست شما را حلق آویز می کنیم.


- حالا که این طوره مگر کشته ما را از این جا ببرند...


در این حین معاون اردوگاه دستش را گرفت و گفت:


- شما فقط 2 روز بروید آسایشگاه شماره 2. من قول می دهم دوباره شما را بازگردانم . اینها سر لج افتاده اند ممکن است شما را اذیت کنند.


اکبری گفت:


- جناب عبیری! حالا که اینها کوتاه آمدند و به 2 روز رضایت داده اند بهتر است برویم.


به آسایشگاه خودشان رفتند تا وسایل شان را بردارند ولی از این کار منصرف شدند. ولی به زور آنها را بردند. پس از مدتی آنها را برگرداندند و سپس با خلبان ها به یک آسایشگاه بردند.



زانو بزنید


روزها را در آسایشگاه با کتاب هایی که صلیب سرخ در اختیارشان می گذاشت سپری می کرد. زبان روسی را در حد تکلم یاد گرفته بود. فرانسه را هم تا حدودی یاد گرفت. چندین کتاب از جمله بینوایان را هم خوانده بود.


یک روز عصر هوا خیلی سرد بود و سرما تا مغز استخوان آدم نفوذ می کرد . معاون اردوگاه اسرا را جمع کرد و گفت:


- طبق دستوری که از بالا رسیده اسرا بایستی برای افسران عراقی زانو بزنند. این کار در سایر اردوگاه ها انجام می شود. این جا هم باید انجام شود.


سپس چند بار به زبان عربی گفت: اِجلس!


بعد از آن به فارسی نیز ترجمه کرد. ولی هیچ کس به حرف او گوش نداد. دوباره تکرار کرد. وقتی دید فایده ندارد دستش را روی شانه یکی از افسران نیروی دریایی که به او دکتر مجید می گفتند گذاشت و با اصرار خواست که او را بنشاند ولی هر چه به شانه او فشار می آورد بیشتر مایوس می شد و سرانجام سراغ چند نفر دیگر رفت و آنها هم مقاومت کردند.


با عصبانیت دستور داد آنها را به آسایشگاه ببرند وگفت:


- آن قدر آن جا بمانید تا بمیرید.


عراقی ها چهار روز حتی برای گرفتن وضو و رفع حاجت نیز اجازه خروج از آسایشگاه را ندادند.


پس از 4 روز معاون اردوگاه وارد آسایشگاه شد و گفت:


- ارشد باید سرش را از ته بتراشد.


ارشد آسایشگاه جناب دهخوارقانی از خلبانان بود. او نیز سرش را تراشید و بقیه به تبعیت از او سرشان را تراشیدند. فردای آن روز فرمانده همه را ار آسایشگاه بیرون کرد و گفت:


- شما اگر به دستور ما نمی نشینید، به دستور ارشد خودتان که باید بنشینید.


بچه ها گفتند:


- اگر ارشد خودمان بگوید اطاعت می کنیم.


سپس دهخوارقانی از بچه ها خواست که بنشینند . همه اطاعت کردند و نشستند. البته زانو زدن خیلی با نشستن فرق می کرد. آنها بر اثر مقاومت بچه ها به نشستن راضی شده بودند.



آزادی ، خاک میهن


نیروهای صلیب سرخ وارد اردوگاه شدند . چون قبلاً از آنها ثبت نام شده بود، کاغذ های مخصوصی دادند تا برای خانواده هایشان نامه بنویسند . قاسم کاغذ را گرفت و گوشه ای نشست. نمی دانست باید چه بنویسد. سر انجام نوشت:


- همسرم! خدای آن جا و این جا یکی ست. اسارتم خواست و مشیت خداوند بوده است. آن چه کردیم جز انجام وظیفه و ادای دین نبود. هر طور باشد به لطف خدا می گذرد . تمام اندیشه ام در این جا به یادِ شما پُر می شود. مواظب خودت و بچه ها باش!


زمانی که زمزمه آزادی اسرا و تبادل آنها در اردوگاه ها بالا گرفت، بچه ها برای بازگشت به وطن لحظه شماری می کردند. سرانجام جزو آخرین دسته از اسرا آنها را از اردوگاه بیرون آوردند، لب مرز بردند و تحویلی نیروهای ایرانی دادند. وقتی به کرمانشاه رسیدند تیمسار یوسفی که در کرمانشاه مسئولیتی داشت و از همسایه های سرهنگ عبیری بود، او را دید و شناخت. او با همسر سرهنگ تماس گرفته و خبر آزادی او را داده بود.


وقتی به فرودگاه مهرآباد رسیدند، قلبش به شدت می تپید. چشمانش هر چند خسته و بی سو، ولی به دقت به هر طرف می چرخیدند تا این که همسر و بچه هایش را دید. دو دخترش را در آغوش کشید و آنها تمام رنج هایی را که کشیده، را فراموش کرد.

جمعه 27 اسفند 1389  12:51 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

خاطرات خلبان آزاده سرهنگ "ابوالقاسم عبیری" (قسمت اول)

با فرسایشی شدن جنگ، رفته رفته به مرحله ناگوار آن که زدن شهرها و مراکز غیرنظامی بود وارد می شدیم . البته عراق از همان آغازِ جنگ به این شیوه دست زده بود ولی مسئولان ایران با الهام از تعالیم اسلامی، اجازه مقابله به مثل به خلبانان ما نمی دادند. حتی در زدن مراکز اقتصادی و نظامی توصیه می شد که به مناطق مسکونی و یا اشخاص غیرنظامی که در جوار مراکز مهم و استراتزیک دشمن واقع شده اند، صدمه ای وارد نشود.
در تاریخ جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، سال های 1364 و 1365 اوج حمله های هوایی عراق به شهرهای ایران بود. یک نمونه فجیع این حمله ها، زدن مدرسه ای در شهرستان بروجرد بود که تعداد زیادی از کودکان معصوم و بی پناه درحالی که در حیاط مدرسه تجمع کرده بودند، در خون خود غوطه ور شدند و ده ها مورد مشابه دیگر که بیان آن قلب هر شنونده ای را به درد می آورد.
در چنین شرایطی، مسئولان برای این که به دشمن بفهمانند که اگر مقابله به مثل نمی کنیم ناشی از ضعف نیست بلکه تاکنون به خاطر ملاحظات اسلامی و انسانی دست به این کار نزده ایم، و از طرفی چنانچه تصمیم به مقابله به مثل نمی شد، دشمن روز به روز گستاخ تر می شد و ممکن بود حتی بمب های شیمیایی خود را در شهرهای ما فرو ریزد، لذا دستور داده شد تا با احتیاط کامل برخی از شهرهای مهم عراق به تلافی شهرهای ما، مورد حمله هوایی قرار گیرند.

سرهنگ عبیری عصر یکی از روزها، از گردان پروازی رهسپار منزل شد . هنوز وارد منزل نشده بود که صدای آژیر هوایی بلند شد. همسرش که برای استقبال او آمده بود با دست به صورت خودش کوبید و گفت:
- خدای من ... تا کی باید این وضع ادامه داشته باشد؟ مردم بی گناه چه کرده اند که این گونه توسط این وحشی ها بمباران می شوند. کم مانده این عراقی های از دیوار خانه مان هم بالا بیایند .
عبیری همسرش را کمی دلداری داد و به او گفت وضعیت این گونه نخواهد ماند.

هدف، بغداد قصرصدام
یک هفته بعد عبیری در برنامه پروازی برای حمله به شهر بغداد قرار گرفت. در آن روز از پایگاه آنها 6 فروند برای زدن شهرهای مختلف عراق عازم بودند . او و جناب "معنوی نژاد" برای زدن بغداد انتخاب شده بودند . البته نیمه های شب برنامه تغییر کرد و هدف شهر "بعقوبه" واقع در 40 کیلومتری بغداد تعیین شد. ماموریت با موفقیت به پایان رسید و پس از بمباران شهر، سالم به پایگاه برگشتند.
عصر یکی از روزهای ماه رمضان 1364 بود. چیزی به اذان نمانده بود که عبیری به پست فرماندهی احضار شد . تقریباً می دانست به چه علت فرا خوانده شده است.
مدتی قبل بر اثر یک سانحه "ایجکت" کرده بود و پایش شکسته بود. تازه داشت خوب می شد که مرتب به فرمانده عملیات اصرار می کرد که او را برای ماموریت برون مرزی در برنامه قرار دهد. اما او به دلیل آسیب دیدگی این کار را به تعویق انداخته بود.
بلافاصله خود را به پست فرماندهی رساند. دیگر دوستان خلبانش (غفاری، دلخواه اکبری و اشکان) هم آمده بودند. فرمانده همه را در اتاقی جمع کرد و گفت:
- ماموریت زدن شهر بغداد توسط شما باید انجام شود. باید مواظب باشید کسی از این عملیات بویی نبرد. غفاری با عبیری پرواز خواهد کرد و دلخواه اکبری با اشکان. صبح فردا به صورت دسته دو فروندی طوری باید پرواز کنید که طلوع خورشید بالای بغداد باشید . هدف زدن قصر صدام است. اگر نتوانستید شهر بغداد را بمباران کنید . هر گاه تهدید شدید سریع برگردید . جناب بابایی تاکید زیادی کرده اند که در صورت بروز خطر برگردید. حالا روی نقشه کار کنید. موفق باشید...

عملیات طراحی شد
فرمانده اتاق را ترک کرد. آن چهار نفر به مرور نقشه و محاسبات پروازی که اصطلاحاً " بریف" یا توجیه پرواز نام گرفته مشغول شدند. دیوار دفاعی بغداد یکی از محکم ترین پدافند هوایی محسوب می شد که گذر از آن دل شیر می خواست. این ماموریت 90 درصد احتمال بازگشت نداشت؛ اما بچه ها خوشحال بودند زیرا برای زدن قصر صدام می رفتند و اگر موفق می شدند این کاخ ستم را بر سر طاغوت بغداد خراب کند، ممکن بود سرنوشت جنگ به یکباره عوض شود.
با دقت زیاد روی نقشه کار می کردند و زمان از دستشان خارج شده بود . به طوری که زمانی متوجه شدند ساعت 1 بامداد است . از پست فرماندهی بیرون آمدند و هر یک رهسپار منزل خود شد.
با صدای باز شدن در همسرش سراسیمه جلو آمد و درحالی که کمی عصبانی بود گفت:
- قاسم! ما نصف عمر شدیم... نمی دانی وقتی آژیر قرمز می کشند و برق پایگاه را قطع می کنند، این بچه ها چه حال و روزی پیدا می کنند؟!
خیلی عصبانی بود اما او حتی نمی دانست که سرهنگ تا آن ساعت حتی افطار هم نکرده است. بعد از خوردن سحری همیشه عادت داشت نمازش را می خواند و اگر فرصتی بود کمی می خوابید ولی آن روز دلش نمی خواست به همسرش بگوید که باید برود. دلش نمی آمد موقع رفتن او را ببیند . خودش را به خواب زد و گفت:
- خسته ام بعداً نمازم را می خوانم.
ساعتی بعد به خیال این که همسرش خواب است، بلند شد، نمازش را خواند و لباس پروازش را پوشید. غافل از این که همسرش زیر چشمی او را می پاید . همین که کفش هایش را پوشید صدای همسرش را شنید که گفت :
- قاسم کجا؟
- گردان.
- صبحِ به این زودی؟
چشمش به نقشه ای که در دست سرهنگ بود افتاد . از پایگاه تا بغداد خط قرمزی کشیده شده بود و او این مفهوم را می دانست که هدف زدن شهر بغداد است. به یکباره دلش فرو ریخت و گفت:
- قاسم ... بغداد؟
- خانم بغداد نمی رویم، برای یک گشت هوایی قرار است چند تا هواپیما را اسکورت کنیم.
- فکر می کنی من بچه ام؟ تو داری به بغداد می روی. پس بگو چرا از امروز عصری دلم شور می زد، قاسم من خیلی می ترسم. مواظب خودت باش اگر خدای نکرده طوریت بشه من با این دو تا بچه بیچاره می شم..
- خانم کی گفته ما به بغداد می رویم؟ این فقط یک نقشه است. چرا مثل بچه ها رفتار می کنی؟
از هر دری که وارد می شد بی فایده بود. او پی برده بود که سرهنگ عازم چه ماموریت خطرناکی ست. سرانجام کوتاه آمد و ظرف بزرگی را پر از آب کرد و قدری سبزی نیز داخلش انداخت . پشت سرش ریخت. تا آن روز ماموریت های زیادی رفته بود ولی تا آن روز همسرش را تا این حد بی تاب ندیده بود . درحالی که با چشمش بدرقه اش می کرد سری برایش تکان داد و گفت:
- برمی گردم انشاء اللّه.
چند لحظه بعد تیمسار خسرو غفاری با ماشین خودش جلوی پایش سبز شد . قرار گذاشته بودند برای محرمانه بودن عملیات حتی از ماشین اداره استفاده نکنند . سوار شد و به طرف گردان پروازی به راه افتادند.

پرواز به سوی بغداد
نیم ساعت به طلوع آفتاب روز 17 خرداد ماه سال 1364 مانده بود. جثه بزرگ دو هواپیمای مجهز به انواع بمب در درون آشیانه ها که انتظار چهار خلبان را می کشید تا پا در رکاب آنها گذارد و خواب خوش صبحگاهی را بر اهالی بغداد به خصوص صدام سلب کنند.
آرام آرام روی " رمپ" پروازی خزیدند و بدون این که با برج مراقبت تماس بگیرند، به ابتدای باند رفتند. ابتدا هواپیمای او و جناب غفاری که شماره یک بود از زمین برخاست و سپس هواپیمای شماره 2 بال در بال آنها قرار گرفت و به سمت غرب کشور به پرواز در آمدند.
کمی اوج گرفتند. ضمن این که شماره 2 را می پایید، شش دانگ حواسش را به دستگاه جنگ الکترونیک دوخته بود تا چنان چه تهدیدی مشاهده کرد، بتواند آن را خنثی کند.
تیمسار خسرو غفاری لیدر دسته پروازی و او کابین عقب او بود.
انتظار داشت با ورودشان به محدوده شهر بغداد رادارهای دشمن آنها را بیابند، ولی برخلاف تصورش هیچ علامتی مبنی بر این که در بُرد رادار دشمن قرار گرفته اند مشاهده نکرد. این می توانست دو دلیل داشته باشد:
1- ارتفاع آنها بیش از حد پایین بود و رادار در ارتفاع پست قادر به شناسایی نیست.
2- دشمن ممکن بود متوجه حضورشان شده باشد ولی رادارهایش را برای اغوای آنها خاموش کرده باشد.
درست به دوازده کیلومتری بغداد رسیده بودند. یک دقیقه دیگر لازم بود تا طبق برنامه روی هدف برسند.

مجبور به خروج از هواپیما شدند
در این حال هواپیما تکانی خورد و یک پارچه آتش شد و موتورها خاموش شدند . بلافاصله صدای شماره 2 در رادیو پیچید:
- شماره یکً هواپیما آتش گرفته بیرون بپرید.
عبیری به غفاری گفت:
- هواپیما را زدند . سعی کن موتورها را روشن کنی.
- دسته گاز جواب نمی دهد دارم سعی می کنم.
- هواپیما داره سقوط می کنه ارتفاع به 300 پا رسیده.
- موقعیت چیه؟
-12 کیلومتر به هدف بین بعقوبه و بغداد.
در این حال شماره دو چرخی زد و گفت:
- شماره یک! اوضاع خیلی وخیمه هر چه سریع تر هواپیما را ترک کنید .
در یک لحظه سرهنگ عبیری دستش را به دستگیره صندلی پران برد و آن را کشید..
هواپیما به زمین اصابت کرد و به کوهی از آتش تبدیل شد . کمی بالاتر، او و تیمسار خسرو غفاری چترشان به زحمت باز شده بود و به طرف زمین می آمدند. سرهنگ احساس کرد غفاری روی آتش فرود می آید فریاد زد:
- خسرو ... یه کاری کن. داری توی آتش می افتی..
خوشبختانه به خیر گذشت و حدود 200 متر آن طرف تر به زمین خورد . هواپیما روی دهی به نام " کشکول" سقوط کرد و تعدادی از عراقی ها کشته شدند .

در پاسگاه
هنوز روی زمین خودشان را جمع و جور نکرده بودند که دیدند چند عراقی مسلح درحالی که اسلحه های خودشان را بالا گرفته بودند به طرف آنها می آیند . همراه آنها تعدادی زن و بچه هم بودند. سرهنگ به سرعت نقشه و مدارکی را که داشتند زیر خاک پنهان کرد.
عراقی ها درحالی که تیراندازی هوایی می کردند به طرف آنها آمدند . پیر مردی عراقی با وانت خودش را به آنها رساند و با زبان اشاره و عربی آنها را به درون ماشین فراخواند . بلافاصله داخل ماشین شدند . پیرمرد شیشه ها را بالا کشید و درها را بست. چند لحظه بعد جمعیت دور ماشین حلقه زده بودند و به شیشه های ماشین چنگ می انداختند . پیرمرد با آنها صحبت کرد اما آنها دست بردار نبودند و اجازه نمی دادند ماشین حرکت کند. سرانجام تعداد ازآنها سوار وانت شدند و اجازه دادند وانت حرکت کند.
مسیری را که نمی دانستند کجاست در پی گرفتند. ماشینی از نوع " بی- ام- و"سد راه وانت شد و سرنشینان آن سعی داشتند که آنها را از پیرمرد بگیرند. اما پیرمرد نپذیرفت . کمی جلوتر رفتند تا این که به پاسگاهی در حومه بغداد رسیدند . چند نفر با لباس شخصی جلوی پاسگاه ایستاده بودند . معلوم شد پیرمرد از ابتدا قصد داشته آنها را به پاسگاه تحویل دهد.
یکی از آنها نزد غفاری رفت و گفت:
- چطور شد؟
منظورش این بود که چگونه مورد هدف قرار گرفتید؟ خسرو از روی تمسخر با دهان روی دستش کشید و همانند ساز دهنی صدایی در آورد و گفت:
- این جوری...
در پاسگاه بودند تا این که هلی کوپتر آمد و آنها را سوار کرد و چند دقیقه بعد هم در پایگاه الرشید به زمین نشست. خلبان ها دورشان حلقه زدند و به آنها دست دادند. چون زبان انگلیسی بلد بودند، راحت تر می توانستند حرف های آنها را بفهمند. یکی از آنها جلوآمد و گفت:
- این جا کشور دوم شماست. نگران نباشید این جا نرمال است. ما در هوا با هم دشمنیم ولی در زمین دوستیم.

شروع بازجویی ها
سرهنگ ترجیح می داد در بازجویی ها ساکت باشد تا خسرو جواب دهد. زیرا او هم فرمانده دسته پروازی بود و هم ارشد او. فرمانده پایگاه پرسید:
- چند خلبان دارید؟
خسرو پاسخ داد:
- به اندازه کافی.
- مثلاً چه تعداد؟
- رادیو بی بی سی گفته ... نفر.
- از خودت بگو نه از رادیو
- حتماً آنها بیشتر خبر دارند!
چشم هایشان را بستند و سوار ماشین کردند. حدود نیم ساعت آنها را این طرف و آن طرف چرخاندند و سپس آنها را به وزارت دفاع برده اند. در وزارت دفاع او را به اتاقی بردند که تعداد زیادی از افسران نیروی زمینی عراق آن جا بودند . هر یک سوالی از او می پرسید . وقتی با جواب های دو پهلو مواجه می شدند می گفتند:
- این اطلاعات تو درست نیست.
- شما از کجا می دانید درست نیست؟ اگر درستش را می دانید چرا از من می پرسید؟
- خلبانی که به بغداد می آید باید خیلی بیشتر از اینها اطلاعات داشته باشد!
- من همین قدر اطلاعات دارم. نوبت پروازم بود آمدم. از چیز دیگری خبر ندارم.
یکی از آنها پرسید:
- ایران ادعا کرده موشکی ساخته که هواپیماهای ما را در ارتفاع 150 هزار پایی می تواند بزند. آیا درست است؟
- من هم این مطلب را از رادیو شنیده ام.
عراقی ها وقتی دیدند نمی توانند، دست به حربه ای جدید زدند.
- ما این جا وسایلی داریم که می توانیم از تو حرف بکشیم.
- وقتی چیزی نمی دانم شما هر کاری کنید جوابم همین است.
دستور داد چشمانش را بستند و از اتاق بیرون بردند.
اصرار زیادی داشتند که قاسم را برای مصاحبه تلویزیونی راغب کنند. هر بار به یک بهانه به سراغش می رفتند. می گفتند:
- اگر مصاحبه کنی خانواده ات از وجودت با خبر می شوند.
او می دانست که اگر مجبور به مصاحبه شود حتماً از او خواهند خواست که به مملکتش بد بگوید. به همین دلیل از این کار سرباز می زد.
پس از چند ماه که به اردوگاه رفت، تازه فهمید علت اصرار آنها برای مصاحبه چه بوده است. آنها به مردم عراق اعلام کرده بودند هواپیمایی در نزدیکی عراق سرنگون شده و خلبانانش اسیر شده اند و به زودی با آنها مصاحبه می شود.
روز بعد تیمساری عراقی به سراغ قاسم رفت و گفت:
این سلول مثل یک لیوان است. اگر مصاحبه نکنی آن قدر این جا می مانی تا بپوسی!
غیرتش اجازه نمی داد مصاحبه کند.

جمعه 27 اسفند 1389  12:51 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

عراق به کویت هم حمله کرد حضرت امام(ره) بارها در سخنرانی هایشان به حکام منطقه موعظه کرده بودند که این

عراق به کویت هم حمله کرد
حضرت امام(ره) بارها در سخنرانی هایشان به حکام منطقه موعظه کرده بودند که این قدر از صدام حمایت نکنید! و دست از کمک او بردارید. به تعبیری فرموده بودند اگر این گرگ خلاصی یابد، اولین کسی را که پاره می کند شما هستید. دیری نپایید که این گفته امام به حقیقت پیوست.
چنگال صدام و عمال بعثی اش گلوی شیخ کویت را فشرد و با حمله ای برق آسا این کشور به اشغال نیروهای بعث در آمد. چاه های نفتش به آتش کشیده شد و دارایی آن به یغما برده شد. عراق، ارتش جنگ نا آزموده کویت را در هم کوبید و اکثر آنها را به اسارت در آورد. زندان های عراق از مردم کویت و نیروهای نظامی اش مالامال شد. به گونه ای که حتی در اطراف زندانی که آنها در آن بودند در محوطه ای باز، نظامیان کویت را با کم ترین امکانات رفاهی نگهداری می کردند.
عراق با اجرای سیاست های ضد و نقیضش، به نوعی بن بست رسیده بود و دنیا محکومش کرده بود. دولتمردان عراقی خود نیز در برابر خودکامگی های رهبر مستبدشان مستاصل شده بودند و به طریقی تمایل داشتند تا مسئله خود را با ایران حل کنند.
در آن زمان مکاتباتی بین صدام و رئیس جمهوری اسلامی ایران (حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی) انجام شد و پیش قدم این سیر مکاتبات نیز عراقی ها بودند.
سرانجام به خواسته های به حق دولت و ملت ایران گردن نهادند و خواستار اجرای مفاد قطعنامه 598 شدند که قبلا از سوی حضرت امام(ره) نیز پذیرفته شده بود. قرار شد که در کوتاه ترین فرصت هر دو کشور به مرزهای بین المللی خود برگردند و تبادل اسرا انجام گیرد.

رئیس زندان: شما مهمان ما هستید
فردای همان شب رئیس زندان آمد و درِ بندها را گشود و بچه ها را جهت هواخوری فرا خواند. به آنها گفت:
- شما از امروز دیگر یک اسیر نیستید بلکه مهمان ما هستید و ما با هم برادریم.این چند سال هم که جنگیدیم ناحق و ناروا بوده. دولت های دیگر که دشمن دو ملت ایران و عراق هستند باعث بروز این جنایت شدند.
جناب محمودی گفت:
- شما که دیگر برای برادری جایی نگذاشته اید.
رئیس زندان گفت:
- به هر حال جنگ تمام شده و ان شاالله شما به ایران خواهید رفت.
محمودی گفت:
- من این حرف شما را باور ندارم.
رئیس زندان گفت: "چرا؟"
جناب محموی پاسخ داد:
- اگر شما راست می گویید و ما نزد شما مهمان هستیمف دوتا خواسته داریم که باید برایمان انجام دهید.اول این که یک رادیو به ما بدهید تا خودمان اخبار را بشنویم و باور کنیم. دوم این که پنجره ها را (که تا آن زمان با آجر پوشانده بودند) باز کنید و ضمناً در بین ما و بند مجاورمان را نبندید زیرا ما وآنها از دوستان قدیمی هستیم و می خواهیم که با هم باشیم.
سرهنگ گفت:
- با درخواست اول شما موافقم ولی در مورد ادغام بندها باید از بالا اجازه بگیرم. به شما بیل و کلنگ می دهم تا خودتان پنجره ها را باز کنید.
ساعتی بعد رادیویی آوردند و به بچه ها دادند. یک روز بعد هم بیل و کلنگ آوردند و بچه ها با حرص زیاد مشغول کوبیدن به دیوار ها شدند.
Image

رهایی نزدیک بود
روز 26 مرداد ماه 1369 اولین گروه از اسرای ایران و عراق مبادله شدند.
آفتاب روز 23 مهرماه 1369 هنوز طلوع نکرده بود که در زندان بر روی پاشنه چرخید و سرگردی که معاون زندان بود وارد شد. او به دنبال جناب محمودی فرمانده آسایشگاه می گشت. به او گفتند:
- خواب است اگر پیغامی هست بگو تا ما به او بدهیم.
سرگرد گفت:
- به او بگویید اسرا حاضر باشند امروز به ایران خواهید رفت.
وقتی او رفت به سراغ محمودی رفتند و ماجرا را برایش گفتند. او با بی اعتنایی به گفته های سرگرد عراقی گفت:
- غلط کرده اند!
دوباره سرش را روی بالش گذاشت و خوابید.
چند لحظه بعد بلند شد و گفت:
- جدی می گویید یا این که مرا دست انداخته اید؟
گفتند:
- سرگرد گفت ساعت 8 قرار است برای مان لباس بیاورند.
هیچ کس نمی دانست باید این خبر را باور کند یا نه؟
ساعت 8 صبح بود که درِ آسایشگاه باز شد و نگهبان ها حدود بیست و پنج دست لباس و کتانی آوردند و به آ نها تحویل دادند.
بچه ها لباس و کفش را می گرفتند، به سینه می چسباندند و اشک شوق می ریختند. گرچه اکثر لباس ها اندازه نبود، ولی کسی به این مسئله توجه نمی کرد. لباس ها را پوشیدند و منتظر حرکت ماندند.
هر چه لباس و دارو اضافی داشتند جمع کردند و به سربازها دادند. در آن موقع عراق به علت جنگ خلیج فارس در تحریم اقتصادی بود و دارو کمیاب بود. نزدیک یک کارتن دارو از بندهای مختلف جمع آوری شده بود که زیر نظر دکتر "کاکرودی" از اسرای بند مجاورشان تفکیک و بسته بندی شده و به عراقی ها تحویل دادند.
ساعت 3 بعد از ظهر بود که دو اتوبوس به محل زندان آوردند و پس از تفتیش مختصری به ما دستور دادند تا سوار شویم. به محض دیدن اتوبوس ها، بچه ها مطمئن شدند که به ایران خواهند رفت زیرا برای اولین بار بود که می دیدند اتوبوس ها پرده ندارند و با چشمان باز و دستان گشوده سوارشان می کنند. حدود 2 ساعت در راه بودند تا به اردوگاه "بعقوبه" وارد شدند. اطراف اردوگاه را با سیم خاردار محصور کرده بودند و تعداد زیادی اتوبوس در پارکینگ آن پارک شده بودند که این اتوبوس نیز به آنها پیوست.
به محض پیاده شدن، افسر ارشد زندان الّرشید بغداد که به نظر می رسید مدتی است منتظر آمدن آنها بود، جلو آمد و ضمن خوشامدگویی گفت:
- امشب یا فردا صبح به ایران خواهید رفت.علت حضور شما هم در این جا این است که صلیب سرخ باید شما را ببیند و ثبت نام تان کند.

این پسر بسیجی باید بیاید
روز قبل از آمدن آنها به این اردوگاه، اسرای بسیجی بر سر مسائلی که هنگام رفتن برایشان رخ داده بود اغتشاش کرده و عراقی ها به سمت آنها تیر اندازی کرده بودند. در نتیجه یکی از بسیجی ها مورد اصابت گلوله قرار گرفته و شهید شده بود. عراقی ها یکی از بسیجی ها را که تصور می کردند عامل حادثه باشد در آن جا نگه داشته و او را به طرز وحشتناکی کتک زده بودند به طوری که پرده گوشش پاره شده بود و صداها را تشخیص نمی داد.
از این رو عراقی ها نمی خواستند که او به ایران بازگردد. جناب محمودی پس از مطلع شدن از این موضوع بسیار ناراحت شدند و به دوستان آن بسیجی قول دادند حتما او را با خود به ایران ببرند.
همان شب فرمانده به داخل محوطه آمد و گفت:
- من اسامی چهل نفر را می خوانم اینها دسته اول هستند که به ایران می روند بقیه هم در نوبت های بعدی خواهند رفت.
از جمله اسامی که خوانده شد نام جناب محمودی بود اما از اسم آن بسیجی شکنجه شده در لیست خبری نبود. جناب محمودی به فرمانده گفت:
- چرا اسم این بسیجی را نخواندید؟
گفتند: "باشد برای نوبت بعد."
محمودی گفت:
- یا اسم این بسیجی را جزو این لیست به جای من بنویسید یا این که من از این جا نمی روم.
فرمانده عراقی گفت:
- مگر می شود؟ ما به ازای هر سرگرد یک نفر هم ردیف او را از ایران تحویل می گیرم. شما نمی شود به جای این بسیجی باشید.
جناب محمودی چون نتوانست نسبت به فرستادن بسیجی اقدامی کندف جریان نگه داشتن آن بسیجی را به اطلاع حاج آقا ابوترابی رساند. ایشان هم دستور دادند همه اسیرانی که بیرون رفته اند به داخل بازگردند. آنها نیز دستور را پذیرفتند و به داخل برگشتند. همه گفتند که ما هم نمی رویم. سرهنگ که وضعیت را این چنین دید بناچار موافقت کرد تا آن بسیجی به جای بسیجی دیگری که نامش قبلا خوانده شد بود، برود.

صلیب سرخ اسرای خلبان را بعد از 10 سال ثبت نام کرد
فردا صبح نمایندگان صلیب سرخ به اردوگاه آمدند و خواستند با بچه ها مصاحبه کنند. آنها سه نفر خانم خارجی بودند که با حجاب اسلامی آراسته شده بودند و چند نفر مرد هم همراه آنها بودند. اولین سوالی که اسرا از آنها کردند این بود که این 10 سال گذشته را کجا بودند؟
آنها گفتند:
- دولت عراق نمی گذاشت به شما سر بزنیم.
فرم هایی را به بچه ها دادند که سوال هایی نوشته شده بود و از آنها خواسته بودند به آنها پاسخ دهند و میان آنها دوسوال بسیار جالب بود.
یکی این که: "آیا می خواهید این جا بمانید و پناهنده شوید یا به ایران برگردید؟"
سوال بعدی این که: "آیا می خواهید به کشور دیگری پناهنده شوید؟"
بچه ها جواب این سوال ها را بسیار تحقیر آمیز دادند به طوری که مامورین صلیب سرخ ناراحت شدند.
جالب این که موقع خروج مامورین صلیب سرخ، زنانی که روسری به سر داشتند به محض رسیدن به آن طرف سیم خاردار روسری های شان را برداشتند. انگار تنها ما که داخل حصار بودیم مرد بودیم و دیگران که بیرون از حصار بودند نامرد!

حرکت به سوی ایران
سر انجام حدود ساعت 2 بعد از ظهر بود که اسرا را سوار اتوبوس کردند و به طرف مرز ایران حرکت دادند. شور و حالی که با نزدیک شدن به مرز ایران به اسرا دست می داد، وصف ناپذیر بود.
مسئولان ایرانی و عراقی در پاسگاه مرزی حاضر بودند. قدری در آن جا معطل شدند تا این که مسئولان دو طرف امور مربوط به تبادل را انجام دادند. سرانجام دستور دادند که از مرز بگذرند. به محض عبور از مرز، چند تن از برادران پاسدار آمدند و در هر اتوبوس یکی دوتای آنها سوار شدند. اتوبوس حرکت کرد و درحال حرکت نام تک تک آنها را پرسیدند و نوشتند. چند صد متر آن طرف تر اتوبوس برای تعویض ایستاد. پس از تعویض اتوبوس ها، آنها را به سمت خسروی حرکت دادند.

یک روز تا دیدار
فردای آن روز آنها را سوار اتوبوس کردند و به سمت کرمانشاه حرکت دادند. محمد غم انگیزترین صحنه ها را هنگام خارج شدن از پادگان با چشم دید. مردم زیادی از زن و مرد جلوی اتوبوس ها آمده و گریان بودند. هر کدام تابلویی در دست داشتند که روی آن اسمی نوشته شده یا عکسی بر آن نصب شده بود.
در کرمانشاه به خلبان ها لباس پرواز دادند و آنها را سوار هواپیما کردند. ساعتی بعد در فرودگاه مهرآباد چرخ های هواپیما باند فرودگاه را لمس کرد و بر زمین نشست.
حالا یوسف در تهران است. همدوره و همکلاسی های خود را می دید که با درجات سرتیپی و سمت های فرماندهی به استقبال آنها آمده بودند. تیمسار "سپید موی" جانشین وقت فرماندهی نیروی هوایی را در بین آنها دید که با صدای بلند می گفت:
- یوسف به وطن خوش آمدی. برادرت بهرام آن جاست.

شهادت برادر
سمتی را که او نشان می داد به دقت نگریست اما بهرام را نشناخت. زیرا پس از 10 سال قیافه ها عوض شده بود.
بهرام او را شناخت و دستش را تکان داد. هر دو همدیگر را در آغوش کشیدند که یوسف پرسید:
- چرا یعقوب(برادر کوچکش) نیامد؟
بهرام گفت:
- یعقوب چند وقت پیش توی جبهه پایش ترکش خورد و در خانه منتظر توست.
دلش تکانی خورد. گفت:
- بهرام ... یعقوب شهید شده؟
گفت:
- این چه حرفیست. گفتم که پایش زخمی شده.
یوسف پی برده بود که بهرام حقیقت را نمی گوید. گفت:
- بهرام مرا گول نزن من طاقت شنیدنش را دارم.
به یکباره بغض بهرام ترکید و او را در آغوش کشید و گفت:
برادر باید جامه سیاه به تن کنی ...
مراسم فیلم برداری از آزادگان و سخنرانی جناب سرگرد محمودی به عنوان فرمانده و ریش سفید فرمانده ها به پایان رسید و آنها را با اتوبوس برای چند روز به قرنطینه بردند. وارد ساختمان قرنطینه که شدند، در پاگرد پله ها شخصی به محمد گفت:
- همسرت پای تلفن منتظر توست.
گوشی تلفن را برداشت:
- الو ... الو ...
الو سلام خوش آمدی
چند لحظه ای با همسرش صحبت کرد و حال دخترش را پرسید. روز بعد خودش به منزلش تلفن زد.
با شنیدن صدای دخترش بغض راه گلویش را گرفت.
Image

پایان10سال رنج تنهایی و اسارات
محمد یوسف احمد بیگی سرانجام روز 26 مهر 69 ساعت 5 بعد از ظهر در میان استقبال مردم با وفای ایران و همسایگاه خوب و صمیمی محله "سمنگان نارمک" به خانه بازگشت.
در جلوی منزل عکس برادر شهیدش "یعقوب" را در جایگاهی بسیار زیبا قرار دادند و دو دختر آن شهید به مناسبت ورود عموی شان درحالی که گریه امان شان نمی داد، برایش شعر خواندند.
پایان
جمعه 27 اسفند 1389  12:52 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

زندگی نامه آزاده سرتیپ خلبان "محمدیوسف احمدبیگی" (قسمت چهارم)

پایگاه هوایی الرشید زندان دژبان
اسفند ماه 1362به اسرا اطلاع دادند که آنها را از آن جا خواهند برد. آنها می دانستند که برای ورود به زندان جدید، حتما تفتیش خواهند شد. به همین دلیل بابا جانی گفت:
- برای بردن رادیو فقط یک راه وجود دارد وآن این که رادیو را چند تکه کنیم و هر تکه را یکی با خودش حمل کند.
وقتی اتوبوس آمد، هر بیست و پنج نفر آنها سوار شدند اما بر خلاف همیشه چشم هایشان را نبستند. پس از طی مسافتی به " زندان دژبان" در " پایگاه هوایی الرّشید" رسیدند. آنها را به حیاط زندان که چیزی حدود 500 متر مربع وسعت داشت بردند. این زندان شامل سه بند بود. هنگام ورود به بند تفتیش آغاز شد. طبق هماهنگی قبلی نفر اول، جناب سرگرد محمودی بود که داخل ساکش هیچ چیز مشکوکی وجود نداشت. آنها قرار گذاشته بودند افرادی که از بازرسی عبور می کنند، ساک هایشان را که همه یک شکل و از کیسه ی نایلونی برنج درست شده بودند، با هم عوض کنند. با شلوغ کردن اوضاع توسط بچه ها، حواس نگهبآنها پرت شد و محمودی توانست بعد از عبور از بازرسی، کیسه خودش را با یکی از اسرا عوض کند. همین طور کار را ادامه دادند تا توانستند تمام وسایل را از بازرسی عبور دهند.
بندی که وارد آن شدند 150 متر بود و در آن 6 اتاق کوچک قرار داشت. دستشویی بیرون از اتاق ها بود و از ساعت 8 شب تا 6 صبح امکان استفاده از آن غیرممکن بود.
جیره غذایی بسیار اندک بود. تشک ها پنبه ای و کثیف و نمدار بود. ساعت 9 شب همه آنها را به اتاق های شان فرستادند و گفتند تا ساعت 7 تمام درها بسته خواهد بود. حتی به آنها اجازه رفع حاجت و ادای فریضه نماز را ندادند.
صبح که درها را باز کردند آنها خواستند که با رییس زندان صحبت کنند و مشکلات را با او در میان گذاشتند و او قول داد که وضع را درست کند.
نزدیک غروب آفتاب بود که چند دستگاه تهویه کوچک آوردند و نصب کردند. تعدادی تشک ابری هم آوردند و قرار شد درها ساعت 10 شب بسته شوند و 5 صبح قبل از طلوع آفتاب باز شوند.

ارتباط با اسرا از طریق مورس
آنها کمی که با محیط آشنا شدند متوجه اسیرانی شدند که احتمال دادند ایرانی باشند. با ضربات مورس، تماس گرفتند و فهمیدند که حدس شان درست بود.
آنها همان همرزم های شان از نیروی زمینی و انتظامی بودند که دو سال پیش از آنها جدایشان کرده بودند.
پس از تماس با آنها، قرار گذاشتند که از خصوصیات نگهبانان و وقایعی که در زندان برای آنها رخ داده بود بنویسند و آن را در درز لباسی که شسته و روی بند آویزان کرده بودند قرار دهند. فردای آن روز نوبت هواخوری بود. آنها لباس ها را از روی بند برداشتند و نوشته ها را خواندند. در آن نامه ها بیان شده بود که افسران و نگهبانان زندان افرادی پست و بی رحم هستند و نباید به حرف ها و قول هایشان اطمینان کرد.
احمد و دوستانش نیز از وقایع ایران و جبهه ها آن را مطلع کردند (به دلیل داشتن رادیو، از این اوضاع با خبر بودند)

جایی برای نگه داری عمو (رادیو)
"زندان دژبان" زندانی بسیار قدیمی و متعلق به زمان انگلیسی ها بود که زمانی بر عراق سلطه داشتند. دیوارهای حمام و دستشویی آن ترک خوردگی داشت و لابه لای دزرهای آن لجن انباشته شده بود. اسرا می ترسیدند که دچار بیماری های پوستی شوند اما مسئولان زندان توجهی نداشتند. با توجه به وضعیت آنها که تا آن زمان جزو مفقودین محسوب می شدند (زیرا صلیب سرخ از وجود آنها هیچ اطلاعی نداشت.) مسئولان عراقی حتی الامکان سعی داشتند که کسی آنها را نبیند. لذا از آوردن افرادی مثل دکتر به داخل زندان خودداری می کردند.
بچه ها تصمیم گرفتند که خودشان آن جا را مرمت کنند. جناب بورایی که در بنایی نیز سررشته داشت، پیشنهاد کرد که جای یکی از آجرها را خالی بگذارند و داخلش را سیمان کرده و روی آن را هم با موزاییک بپوشانند. برای این که موزاییک غیرطبیعی جلوه نکند، با مخلوط سیمان و صابون درز آن را بپوشانند تا بدین طریق مخفی گاهی برای رادیو درست کنند. این کار انجام شد و چیزهایی از قبیل کاسه و مسواک و ... جلوی آن قرار گرفت تا طبیعی تر جلوه کند.

ساخت منبع تولید برق
پس از مدتی باطری رادیو تمام شد و بچه ها کسل و ناراحت بودند. روزی یکی از اسرا در حال مطالعه روزنامه انگلیسی زبان "بغداد آبزرور" به مطلبی برخورد کرد و آن این بود که از میوه ها و پوست شان می توان الکتریسیته ایجاد کرد.
مقداری انار داشتند که آنها را دانه کرده و به صورت سرکه در آوردند. برای آن دو قطب مثبت و منفی درست کردند. لامپ کوچکی هم به دو سر قطب ها وصل کردند. لامپ روشن شد ولی اندازه آن بزرگ بود و نمی توانستند پنهانش کنند.
با مطالعه بیشتر، وسایل را کوچک تر کردند تا حدی که به اندازه یک باطری ماشین در آمد. بدین صورت که پوست انار را در آب خیس می کردند و برای مدتی پوست انار حال اسیدی به خود می گرفت سپس از آن برق می گرفتند. از وقتی نیروگاه آب اناری درست شد، مدت زمان بیشتری می توانستند از رادیو استفاه کنند.

عراقی ها متوجه رادیو شدند ولی ...
روزی بر خلاف روزهای دیگر، تا ساعت 8 صبح درِ بند باز نشد تا این که ساعت 8 افسر نگهبان به تنهایی وارد شد و جناب محمودی را با خود برد. جناب محمودی نیز خواست تا رضا احمدی به عنوان مترجم نزد او باشد البته او خود قادر بود عربی صحبت کند اما حضور رضا احمدی نیر کنارش لازم بود زیرا به دلیل اطلاعات زیادی که از قرآن و احادیث داشت مشاور خوبی بود و می توانست به او کمک کند.
نگهبان بدون مقدمه به او گفت:
- رادیو را به من بده.
رضا از نگهبان خواست که توضیح بیشتری دهد. پس از مکالماتی به جناب محمودی گفت:
- نگهبان رادیو می خواهد.
جناب محمودی گفت:
- مگر آنها به ما رادیو دادند که حالا از ما می خواهند؟
نگهبان: "همان رادیو که از ابوغریب به این جا آورده اید."
محمودی: "مگر وقتی ما با این زندان آمدیم تفتیشمان نکردید؟"
نگهبان: "من همه جا را تفتیش می کنم و رادیو را پیدا خواهم کرد اما اگر خودت آن را به من بدهی بهتر است."
محمودی زیر بار نرفت و حتی تهدیدهای او کارساز نشد.
با وضع پیش آمده استفاده از رادیو غیر ممکن شد. بند بغلی آنها مرتب درخواست اخبار و اطلاعات می کرد و آنها شک کردند که مبادا موضوع رادیو از همان جا لو رفته باشد.
از این رو برای شان نوشتند با توجه به این که عراقی ها به داشتن رادیو مظنون شده اند آن را درون چاه توالت انداخته اند.

تلاش برای یافتن رادیو و اقامه نماز شکر
بچه ها حدود بیست روز از رادیو استفاده نکردند تا آب ها از آسیاب افتاد. پس از بیست روز دوباره رادیو را روشن کردند.
یک روز صبح سر ساعت مقرر، درِ سلول ها را باز نکردند تا این که نگهبانان آمدند و گفتند که می خواهند همه اتاق ها را بگردند. سرپرست نگهبانان نفرات سلول را دقیقا بازرسی بدنی کرد و از محوطه بند خارج نمود. پس از چند دقیقه دستور داد تا دوباره به سلول برگردند.
وقتی برگشتند همه چیز به هم ریخته بود. سر انجام نگهبان ها به سلول آخر رسیدند و رادیو درست در همان سلول بود. احمد از سوراخ کلید نگاه کرد و دید که باباجانی و قنودی، زیر سر و کتف فرشید اسکندری، و محمدی و سلمان پاهای او را گرفته و از سلول بیرون آوردند. (فرشید اسکندری به علت داشتن رماتیسم مفصلی، هر از چند گاهی بیماری اش عود می کرد).
نگهبانان هر پنج نفر آنها را تفتیش کردند و به داخل حیاط فرستادند و سلول را گشتند اما نتوانستند رادیو را پیدا کنند. آنها رادیو را وسط پای فرشید اسکندری پنهان کرده بودند. همه آنها این ماجرا را از الطاف الهی دانستند و همگی به پاس این عنایت نماز شکر به جا آوردند.

"هاد" کتاب قوانین
کلمه هاد مخفف (هیئت امور داخلی) بود که توسط محمودی فرمانده آسایشگاه پیشنهاد شده بود.
محمودی با همکاری تعدادی از بچه ها قوانینی را برای اداره امور تدوین کرده بودند که به عنوان " کتابچه دستورالعمل" در امور داخلی زندان از آن استفاده می کردند. در پایان کتابچه نیز اسامی نوشته شده بود و هر کس ملزم بود جلوی اسم خودش را امضا کند. اعضای هاد چهار نفر بودند که تصمیم می گرفتند مثلا چه کسی دستشویی ها را بشوید.
براساس دستورالعمل هاد، هر سه ماه یک بار تغییرات گروهی و محل داشتند. این که چه کسی با چه کسی هم گروه شود مسئله مهمی بود که در آن شرایط برای همه دلمشغولی خوبی بود.

موشک جواب موشک
اواخر سال 1366 بود و مدتی بود که اخبار موشک باران ایران را می شنیدند. این مسئله آنها را سخت غمگین کرده بود.
تا این که شبی در نزدیکی های پایگاه الرّشید انفجار مهیبی رخ داد. فردای آن شب فرمانده گفت:
- این صدای موشک های دوربرد ایران بود که به ساختمان "بانک رافدین " بغداد اصابت کرده و آن را در هم کوبیده است.
بچه ها زیر لب زمزمه می کردند:
- موشک جواب موشک.
سرانجام جنگ موشک ها هم کاری از پیش نبرد و پس از مدتی حملات از سر گرفته شد.

آتش بس
روز 28 تیر 1367 محمد صبح زود از خواب برخاست که از یکی از بچه ها شنید ایران قطعنامه 598 را قبول کرده است.
این خبر او را دلخور کرد اما وقتی شنید امام قبول کرده، کمی آرام شد. گفت:
- اگر امام پذیرفته حتما ادامه این جنگ به صلاح اسلام و مسلمین نبوده زیرا امام کارهای شان از روی حکمت است و ما مطیع اوامر او هستیم. به هر حال ما راضی هستیم به رضای خدا و این تصمیم امام را بی چون و چرا گردن می نهیم.
قرار شد اسرا در اسرع وقت مبادله شوند اما عراق در اجرای این بند از قطعنامه تعلل ورزید و به همین دلیل آزادی اسرا به حالت تعلیق در آمده بود.

برای امام دعا کردند
در شب سیزدهم خرداد ماه 1368مطلع شدند که امام(ره) کسالت دارند و در بیمارستان بستری هستند.هر کدام از آنها به طریقی برای شفای امام دعا می کرد.آنها شبی برای شفای ایشان مجلسی ترتیب داده و دعای توسل خواندند.

روح بلند حضرت امام (ره) به آسمان پرواز کرد
شب پانزدهم خرداد 68 شبی جانکاه و فراموش ناشدنی برای همه مردم ایران بود. آن شب مسئول رادیو به محض دریافت خبر ارتحال حضرت امام(ره) توان از کف داده بود و گوشی را از گوش کشیده و بی اختیار شیون و زاری سر داده بود. در آن زمان یوسف با محمدی و ذوالفقاری هم سلول بود. شب ها پس از شام به کلاس قرآن می رفتند. آن شب نوبت او بود که ظرف ها را بشوید. وقتی برای گذاشتن ظرف ها به درون سلول رفت محمدی را دید. پرسید:
- چرا برگشتی؟ مگر کلاس نداریم؟
جوابی نداد. به ذوالفقاری نگاه کرد.او هم رنگ پریده بود.
گفت: "چی شده؟ چرا این طور نگاه می کنید؟"
بغض محمدی ترکید و اشک چون سیل از چشمانش سرازیر شد. ذوالفقاری خودش را به او نزدیک کرد و گفت:
- تسلیت می گویم، من زودتر خبر دار شده بودم ولی به تو چیزی نگفتم. امام ...
به محض این که کلمه امام از زبانش جاری شد، تن محمد سرد شد و زانوهایش لرزید.
هر سه شروع به گریستن کردند. در آسایشگاه همه فهمیده بودند.
محمودی به تک تک سلول ها سر می زد و آنها به آرامش دعوت می کرد. او گوشزد می کرد که هر چند غم سنگینی است اما نباید دشمن بفهمد که ما از موضوع با خبر هستیم زیرا ممکن است نگهبان ها حساس شوند و به وجود رادیو پی ببرند. پس بگذارید تا آنها خودشان خبر را اعلام کنند.

سه روز بعد در روزنامه ها خبر ارتحال امام (ره) و ...
تا دو روز پس از آن واقعه جان سوز روزنامه برایشان نیاوردند. روز سوم بود که روزنامه دادند و پس از آن که بچه ها خبر را خواندند به یک باره چون کوهی آتشفشان فوران کردند و با شوری وصف ناپذیر در غم هجران امام عزیز به سرو سینه می زدند مراسم نوحه خوانی و سینه زنی به پا کردند و برای امام (ره) ختم قرآن گرفتند.
قبل از رحلت امام، روزنامه های عراق و سایر کشورها، اراجیفی را می نوشتند مبنی بر این که بعد از امام(ره) دیگر کسی رهبری این ملت را نخواهد پذیرفت. چرا که در ایران همه چیز به هم خواهد ریخت و جنگ قدرت مملکت را از هم خواهد پاشید. بحمدالّله با انتخاب حضرت آیت الّله خامنه ای توسط مجلس خبرگان به عنوان رهبر انقلاب اسلامی، دشمنان ایران سکوتی مرگبار گرفتند. دیگر حتی روزنامه عراقی "الثوره" هم چیزی درباره حکومت و رهبری ایران نمی نوشت. زیرا دریافته بودند که به ملت عراق یا سایر ملل نمی توان اخبار دروغین داد و مردم عراق تشییع بی سابقه و تاریخی پیکر پاک و مطهر امام(ره) را از تلویزیون دیده بود.

رادیو به دست بند کناری هم رسید
مدت چهار ماه بود که آنها از رادیو استفاده می کردند اما بند مجاور اطلاعی نداشت. با وجود افرادی مثل سرگرد اسدالّله میرمحمدی و سروان علی والی (افسر نیروی انتظامی و قهرمان مسابقات وزنه برداری آسیا ) در بین آنها، باز هم نمی توانستند کاملا مطمئن باشند ومی ترسیدند که رادیو لو برود.
روزی هنگام هواخوری، افرادی از بند مجاور از فرصت استفاده کردند و رادیوی یکی از نگهبان ها را که لبه دیوار حیاط بود با قلاب گرفتن و بالا رفتن از دیوار می دزدند و پنهان می کنند. آنها نمی دانستند که محمد و دوستانش رادیو دارند لذا با خوشحالی به آنها اطلاع دادند و گفتند که رادیو خراب است. آنها می دانستند که باباجانی در تعمیر رادیو متخصص است. لذا خواستند تا رادیو را برایشان تعمیر کند و پس از تعمیر نیز همان جا بماند تا هم خودشان استفاده کنند و هم به آنها اخبار را بدهند.
قرار شد رادیو را در کیسه ای پنهان کنند و در زیر لباس های آویخته شده روی بند در محوطه حیاط قرار دهند. فردای آن روز باباجانی آن را برداشت و هر چه قدر سعی کرد نتوانست آن را تعمیر کند. رادیو بزرگ بود و نگهداری از آن خطر ناک. باباجانی قطعاتی را که امکان خرابی آنها در رادیوی خودشان می رفت از آن جدا کرد و ما بقی را درون چاه توالت انداخت ولی از این موضوع حرفی به بند بغلی نزدند و از آن پس اخباری را که از رادیوی خودشان می گرفتند به اسم رادیوی آنها به خودشان می دادند!
ادامه دارد

 


جمعه 27 اسفند 1389  12:52 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

زندگی نامه آزاده سرتیپ خلبان "محمدیوسف احمدبیگی" (قسمت سوم)

باید خود را از تنهایی نجات می دادم
روز وشب می گذشت و من از دنیای بیرون کاملا بی خبر بودم. شبها با کابل های سیمی ضخیم به در سلول ها می کوبیدند تا زندانیان هراسان از خواب بیدار شوند. بعضی اوقات افرادی را از سلول بیرون می آوردند و تا سر حد مرگ شکنجه می کردند تا ترس و وحشت در دل دیگر زندانی ها بیفتد. وقتی هم کسی را شکنجه نمی کردند، نوار شکنجه پخش می کردند.
باید چاره ای می اندیشیدم تا از این جنگ اعصاب رهایی یابم. به فکرم رسید ورزش کنم تا از این طریق بتوانم روحیه ام را تقویت کنم. شنا می رفتم یا روی دو نیمه دیوار دستشویی پارالل کار می کردم. روزی هزار تا پای باستانی می زدم. ولی پس از ده روز فکر کردم با غذاهایی که به ما می دهند ممکن است کم کم دچار مشکل شوم و نتوانم انرژی لازم برای بدنم تامین کنم؛ در نتیجه ورزش را کنار گذاشتم و شروع به خواندن نمازهای مستحبی کردم. کمی هم می خوابیدم. پاسخ هایی را که در بازجویی های قبلی داده بودم نیز مرتب با خود مرور می کردم تا فراموش نکنم چون بعضی از سوال ها را به دروغ برای آن که آنها را منحرف کنم، گفته بودم.

بازجویی های دوباره و همان تهدیدها
چهارده روز از بازجویی اولیه ام گذشته بود که سربازی وارد سلول شد و پس از پرسیدن نامم، چشمانم را بست و تا جلوی در آسانسور برد و آن جا تحویل کس دیگری داد. با آسانسور به طبقه پایین رفتیم و برای این که من موقعیتم را گم کنم، کمی این طرف و آن طرف چرخیدیم و در بین راه نگهبان به من گفت:
- حواست را خوب جمع کن اگر دروغ بگویی دستت را می برند!
داخل اتاق شدیم. افسر مو بوری که قبلا در پایگاه الرشید دیده بودم و لیست خلبانان دستش بود، حضور داشت. در طرف دیگر اتاق مردی بلند قد و شیک پشت میز نشسته بود که با لبخند بر لب، زیر چشمی مرا ورانداز می کرد. از من پرسید:
- سروان چرا سر و وضعت این طوری شده؟ موهایت بلند است لباست کثیف است، مگر با رفقایت نیستی؟
با حالت تمسخر لبخندی زدم و گفتم:
- سروان خودت خوب می دانی من کجا هستم، چرا می پرسی؟
گفت: "هیچی فقط می خواستم بدانم چیزی نمی خواهی؟"
گفتم: "خیر فقط می خواهم با دوستانم باشم."
گفت: "بله بله می گویم ببرندت پیش دوستانت اما فعلا چند سوال از شما داریم. شما وقتی برای هلی کوپتر کپ می ایستید در چه ارتفاعی پرواز می کنید؟"
با خود گفتم حتما دلیر مردان هوانیروز نفس شان را گرفته اند و ضربه سختی به آنها زده اند و خلبانان خودمان هم برای آنها کپ ایستاده اند (کپ: پوشش هوایی مرز برای جلوگیری از نفوذ دشمن است همچنین تامین امنیت برای هلی کوپترها و هواپیماهایی که فاقد کارایی رزمی باشند).
گفتم:
- البته بستگی به خلبان دارد، کتاب دارد و دستورالعملش توی کتاب هاست. مگر شما خلبان نیستید؟
گفت:
- چرا ... ولی اگر مثلا خود تو کپ باشی چطور پرواز می کنی؟ چه سرعتی را نگه می داری؟
گفتم: "اگر من باشم در ارتفاع 50 پایی این کار را می کنم!"
با شنیدن جواب من، سروان درحالی که صورتش از عصبانیت سرخ شده و خشم تمام وجودش را گرفته بود رو به من گفت:
- در آن صورت اولین دشمن تو زمین خواهد بود! مگر می شود در ارتفاع 50 پایی برای هلی کوپتر کپ ایستاد؟!
گفتم:
- خب من تکنیکم این طور است. جنگ است و هر کس باید هنرش را به خرج بدهد تا زنده بماند!
درحالی که سرش را تکان می داد و سکوت کرده بود، به شخصی که همراه وی بود چیزی گفت که او هم کمی تند شد. انگار به سروان گفت کتکش بزن. اما سروان با گفتن لا لا جواب او را داد. پس از آن در را باز کرد و سرباز را صدا کرد. دوباره چشمانم را بستند و به سلول بردند.

به سلول دیگر انتقال یافتم
مدت دو ماه می گذشت که در سلول جدید تک و تنها بودم. ناگهان شبی در باز شد شخصی آمد و به من گفت:
- پتویت را بردار و بیا بیرون.
چشمانم را بست و مرا به طرف راهرو برد. پس از مدتی صدای باز شدن در سلول به گوشم رسید فهمیدم که از چاله به چاه افتاده ام! در سلول را بست و رفت. مردی قوی هیکل و قد بلند درون سلول ایستاده بود. بلافاصله گفتم:
- سلام ایرانی هستی؟
گفت: "سلام علیکم ... لا. "
سپس اسم و مشخصاتی مثل دین، درجه و شغل مرا پرسید. خود را معرفی کردم و اسمش را پرسیدم در جوابم گفت:
- خلاف ...
تعجب کردم و با خودم گفتم چرا او از گفتن اسمش امتناع می کند! دوباره پرسیدم اسمت چیست؟ گفت: "خلاف"
برداشتم از کلمه خلاف این بود که صحبت کردن با من خلاف یعنی ممنوع است. مانده بودم که چرا خودش را معرفی نمی کند که صدایی در راهرو پیچید و گفت خلاف! خلاف! این آقا زود برخاست و به در سلول کوبید و گفت:
- نعم نعم!
تازه فهمیدم که اسم این بابا واقعا خلاف است. به وضع ظاهری خلاف و لباسی که بر تن داشت نگاهی انداختم؛ شک کردم که او یک زندانی معمولی باشد لذا از او پرسیدم:
- چرا اینجا هستی؟ جرمت چیست؟
گفت: "قاتل"
دوباره به سر و وضع او نگاهی انداختم و گفتم:
- اینجا زندان سیاسی است جای قاتل ها نیست!

می خواستند از من حرف بکشند
پس از این که مدتی به زبان درهم و برهم فارسی و عربی صحبت کردیم، متوجه شدم سوال هایش رنگ و بوی سوال هایی را دارد که در بازجویی ها می پرسیدند. شک کردم که نکند عامل نفوذی باشد لذا هر چه می پرسید جواب های بی ربط می دادم. شروع کرد از زندان های ایران بد گفتن به او گفتم در زندان های ایران با قاتلان این گونه رفتار نمی کنند. آنها در زندان عمومی نگهداری می شوند و هر چند وقت یک بار با خانواده های شان ملاقات دارند شما هم اگر قاتل هستی نباید در این زندان باشی گذشته از این تمام بعثیون خودشان قاتلند. یک دفعه تکانی خورد و گفت:
- لا لا همه قاتل نیستند!
بیچاره با این جواب خودش را لو داد. فهمیدم کاسه ای زیر نیم کاسه است. همین باعث شد تا قفل دهان را محکم تر کنم و هیچ گونه اطلاعاتی به او ندهم بعد هم شروع کردم از بد رفتاری های عراقی ها با زندانیان صحبت کردن و از این که در این مدت بر من چه گذشته او تنها با اشاره سر تایید می کرد و هیچ چیز نمی گفت.

پشت به قبله نماز می خواندم و صاحب تسبیح شدم
آن روزتا شب با خلاف در سلول بودم. زمانی که برای نماز ایستادم خلاف گفت:
- چرا این طرفی می ایستی؟ قبله آن طرف است.
تازه فهمیدم که در طول این دو ماه پشت به قبله نماز می خواندم و آنها سمت قبله را به من اشتباه گفته بودند. خدا می داند شاید هم عمدا این کار را کرده بودند و شاید هم هر گاه می دیدند که من پشت به قبله نماز می خواندم کلی به من می خندیدند!
به هر حال آن شب کلی از عراقی ها بد گفتم و در جواب سوال هایش خودم را به گنگی زدم. او که خسته شده بود دیگر کم تر حرف می زد. فردا صبح که بلند شد با نگهبانان کمی صحبت کرد در لابه لای حرف هایش می دیدم که به من اشاره می کرد گویا با او در مورد لباس من صحبت می کرد.
بعد از ناهار روز دوم بود که دو نفر آدم عجیب غریب با چهره هایی وحشتناک به داخل سلول آمدند. یکی از آنها با خشم نگاهی به من کرد و گفت:
- نقیب طیار؟
گفتم: "بله"
گفت: "امشی! حرکت!"
من که از خدا خواسته بودم، فوری بیرون پریدم. زندانبان دوباره مرا به همان سلول قبلی برد و در را بست. نگاهی به اطرافم انداختم پتویی تمیز در گوشه سلول پهن شده بود و یک لباس عربی هم روی دیوار گذاَشته بودند. بسیار خوشحال شدم و لباس را پوشیدم. دستم را در جیب لباس بردم نخ ضخیم سفیدی شبیه بند پوتین در آن بود که سی و سه گره داشت با خودم گفتم:
- به به این هم تسبیح حالا تا می توانی تسبیح بگو و شکر خدا کن!
روزها و شب ها می گذشت و در این سلول تاریک زندگی خودم را بارها و بارها مثل نوار از خاطرم می گذراندم تا این که شب عید نوروز سال 1360 فرا رسید.
می خواستم طبق رسم و رسوم عید که با خانواده سر سفره هفت سین می نشستیم، این جا هم سفره ای تدارک ببینم. خیلی فکر کردم که چگونه سفره را تهیه کنم. سرانجام نانی را که داشتم هفت تکه کردم و روی تکه پارچه ای که از لباسم کنده بودم قرار دادم. هفت سین مجللی شد! ولی آخرهای شب که گرسنگی امانم را بریده بود چاره ای ندیدم جز این که هفت سینم را بخورم و این کار را هم کردم!!

دیدار هم وطن
دو سرباز نوبتی از سلولم محافظت می کردند. یکی از آنها اسمش حسن بود، جوانی بلند قد با ظاهری شاد که همیشه درحال بشکن زدن بود. دیگری محمد نام داشت که کمی موذی و بد طینت بود و مدام نقشه می کشید پوتین های خلبانی مرا که آمریکایی بود بگیرد. ولی من زیر بار نمی رفتم. سرانجام یک روز در مقابل اصرار زیاد او گفتم:
- یک جفت کفش کتانی برایم بیاور تا پوتین ها را به تو بدهم.
تا این که یک روز محمد یک جفت کتانی پاره آورد و به من داد با اشاره به او گفتم:
- این چیست؟
در جواب گفت:
- جبل البوتین (پوتین را بده)
گفتم:
- لا ... کتانی جدید، هذا مندرس!
با عصبانیت کتانی ها را گرفت و به پنجره کوبید و رفت. از آن به بعد هر وقت می خواست سهمیه نانم را بدهد، پنجره سلول را باز می کرد و نان را برایم پرت می کرد.
دهم فروردین سال 1360 بود که سرباز حسن در سلول را باز کرد و مرا به اسم صدا زد و گفت:
- امشی! حرکت! بطانیات (پتوها)
بارقه ای از امید و خوشحالی در دلم ایجاد شد. با خود گفتم خدا کند این دفعه مرا پیش بچه ها ببرند! از در سلول که بیرون آمدم، چند نفر را دیدم که به طرف انتهای راهرو در حرکت بودند. به نظر می رسید که همه آنها اسیر باشند چرا که آنها هم مثل من پتوهای شان را برداشته بودند. آنها یک جمع چهار نفری بودند که همگی را به سلول شماره 5 بردند و مرا هم پیش آنها فرستادند. من که از خوشحالی سر از پا نمی شناختم بلافاصله پرسیدم:
- بچه ها ایرانی هستید؟
گفتند: "بله"
شادی ام چندین برابر شد زیرا پس از این مدت اولین بار بود که با یک گروه از اسرای ایرانی روبه رو می شدم. هر کس چیزی می گفت بدون این که توجهی به حرف دیگری داشته باشد. مثل این که همه فقط دل شان می خواست حرف بزنند. واقعا صحنه جالبی بود!
یکی از بچه ها که به ظاهر از اسرای قدیمی بود، ایستاده بود و می خندید او ما را به سکوت دعوت کرد و گفت:
- گوش کنید یکی یکی حرف بزنید من همایون باقی هستم (ستوان یکم همایون باقی متخصص مخابرات زرهی نیروی زمینی) پیش بچه های ایرانی که در ابوغریب اند بوده ام ولی به بهانه کسالت و بیمارستان به این جا آمده ام. حالا خودتان را یکی یکی معرفی کنید.

مواظب عوامل کودتا باشید
همه خود را معرفی کردند. سروان خلبان محمد رضا یزد (اف 5)، ستوان خلبان پرویز حاتمیان (اف 5)، ستوان پیاده داراب کریمی، من هم خود را معرفی کردم و سپس همایون باقی برایمان از زندان ابوغریب تعریف کرد. او می گفت:
- به احتمال زیاد شما را یا به زندان ابوغریب خواهند برد یا به اردوگاه البته خدا کند که به اردوگاه ببرند چون آن جا امکان این که با ایرانیان نامه نگاری کنید وجود دارد ولی در ابوغریب نه چون آن جا زندان سیاسی است و تقریبا حالت مخفی دارد.
او در ادامه صحبت هایش گفت:
- بچه ها سعی کنید نسبت به همدیگر حساس نشوید دیری نخواهد پایید که این شور و شوقی که از دیدن همدیگر دارید به اختلاف و کشمکش تبدیل خواهد شد. این تجربه ای است که ما در زندان ابوغریب کسب کرده ایم. بهتر است که بگذاریم به عهده زمان خودتان خواهید فهمید!
عراق سعی می کرد به کمک شاپور بختیار و عوامل خود فروخته ارتش رژیم پهلوی که در کوتای نوژه دست داشتند و به عراق گریخته بودند، کودتای دیگری در ایران پی ریزی نمایند. عوامل کودتا سرهنگ بهرامی از تیپ زرهی خوزستان و سرهنگ علی مرادی بودند که برای صحبت با اسرا و جلب نظر آنان به داخل زندان ابوغریب می رفتند. عراقی ها تعداد 8 نفر از افسران ارشد که تقریبا سمت فرماندهی داشتند برای گفت وگو با این دو عامل کودتا انتخاب کرده و نزد آنها می بردند. سرگرد خلبان محمود محمودی که جزو آن 8 نفر بود، از شنیدن سخنان سراسر حاکی از خیانت سرهنگ بهرامی از طرف تمامی افسران ارشد این حرکت را خیانت به میهن و نظام جمهوری اسلامی قلمداد کرده و هرگونه همکاری با عوامل کودتا را رد می کند.

مورس یاد گرفتیم
در همین سلول بود که باقی به ما گفت مورس می دانید؟ منظور ضرباتی است که به دیوار می زنند. گفتیم:
- نه ما تنها بوده ایم بعضی اوقات سلول های بغلی ضربه هایی می زدند و ما هم جواب می دادیم ولی مفهومش را نمی دانستیم.
او با تجربه ای که داشت مورس را به ما یاد داد و از همان لحظه شروع به مورس زدن کردیم و فهمیدیم در سلول شماره سه (سمت راست ما) چه اشخاصی حضور دارند و به همین طریق مابقی افراد داخل سلول ها را شناختیم.
اولین کاری که ما کردیم با مورس اسامی خودمان را به دکتر بیگلری و دکتر پاک نژاد که در سلول شماره 7 بودند دادیم تا آنها نیز به سلول های بعدی اطلاع بدهند. شاید چنانچه فرصتی دست داد اسامی ما را از طریق صلیب سرخ به ایران بدهند.
2 ماه گذشت. در سلول های انفرادی که گنجایش کمی داشت 4 تا 6 اسیر را نگهداری می کردند. این جا بود که به گفته همایون باقی حساسیت های ایجاد شده با تمام گذشت ها و نوع دوستی هاف جوی خسته کننده در سلول حاکم کرده بود. درسلول شماره 9 شیر زنانی بودند که با چند روز اعتصاب غذا توانستند به خواسته خود که همانا رفتن به هواخوری بود، برسند و با فریادهای بلند به زندانبانان می فهماندند که ما از شما نمی ترسیم و جدا این می توانست برای ما الگوی باشد تا چگونه باید مقاومت کنیم.

انتقال به زندان ابوغریب
صبح روز 15 خرداد 1360 در سلول نشسته بودم و یکی از همرزمان (داراب کریمی) نیز روبه رویم. به او گفتم:
- داراب ... دوست داری به کربلا بروی؟
اشک در چشمانش حلقه زد و سرش را به علامت رضایت پایین انداخت. هنوز لحظاتی نگذشته بود که نگهبان به داخل آمد و 6 نفر از ما را با خود به بیرون برد و همگی ما را سوار بر آمبولانس به زندان ابوغریب انتقال دادند. با ورود ما به زندان ابوغریب همگی اسرا صلوات فرستاند و به استقبال ما آمدند. سرگرد دانشور که فرمانده اسرا بود ما را در آغوش کشید و خوش آمد گفت ومقررات زندان را بازگو کرد.
از فردای ورود ما به ابوغریب، زندگی برایمان به شکل دیگری آغاز شد. برای مثال جهت استحمام هر نفر فقط شش پارچ آب در اختیار داشت.
در این زمان اوضاع داخلی ایران به سبب فعال شدن گروهک ها بسیار ناآرام بود. عراقی ها در این وضعیت هر طور که دل شان می خواست اخبار را در روزنامه های شان می نوشتند. افرادی بودند که مقدار کمی عربی می دانستند و این روزنامه ها را با نظر شخصی و شاید هم مغرضانه ترجمه می کردند و همین امر بارها باعث ناراحتی بچه ها و به هم خوردن آسایشگاه می شد. این افراد با عراقی ها نیز سر و سر داشتند. اوضاع به همین نحو ادامه داشت تا چند ماه بعد یک روز آمدند و حدود 19 نفر از افراد آسایشگاه را بردند که آن چند نفر هم که نظم را برهم زده بودند جزو آنها بودند

عمو، نام تازه وارد
بیستم شهریور سال 1361 اطلاع دادند که بچه های طبقه بالا را می خواهند به آسایشگاه ما بیاورند. وقتی آنها آمدند دوست خلبانم داوود سلمان را دیدم که پس از احوال پرسی به من گفت:
- ما در جمعمان رادیو داریم و می توانیم اخبار ایران را گوش کنیم.
در هنگام شب سرگرد محمودی همه بچه ها را قسم داد و سپس ماجرای رادیو را عنوان نمود. از آن پس هر شب اخبار ایران را گوش می کردیم. یک نفر به عنوان مسئول رادیو انتخاب شد که فقط باید اخبار را به ارشد آسایشگاه انتقال می داد. او شب ها به زیر پتو می رفت و اخبار را روی کاغذ سیگار با میخ یا خودکار بدون جوهر می نوشت و روزها برای بچه ها قرائت می کرد. رادیو را "عمو" نام گذاشته بودیم زیرا می ترسیدیم که ناخداگاه کلمه رادیو از زیر زبان بچه ها بیرون آید و باعث دردسر شود.
دو ماه بعد عراقی ها وارد آسایشگاه شدند و گفتند خلبانان آماده شوند. وسایلمان برداشتیم سوار ماشینی شدیم که از داخل آن هیچ کجا پیدا نبود. به نظر می رسید قرار بود ما را به جایی تحویل دهند که آنها نپذیرفتند. با غروب آفتاب ما را به زندان استخبارات عراق بردند. در داخل راهروهای زندان پر بود از زنان و کودکان سربرهنه و نیمه عریان عراقی. چون جا نبود ما را در داخل بالکن نگه داشتند و فردا از آن جا حرکت کردیم و به زندان ابوغریب رفتیم. دو روز بعد در زندان باز شد و این بار افسران نیروی زمینی و انتظامی را بردند و ما همان جا ماندیم.

تحویل نیروی هوایی عراق شدیم
روزی در زندان باز شد و به ما گفتند:
- وسایل تان را بیرون بریزید می خواهیم وسایل نو به شما بدهیم.
آن جا بود که متوجه شدیم ما 25 نفر خلبان را تحویل نیروی هوایی عراق داده اند. تقسیم به 7 گروه شدیم و وسایل نو را تحویل گرفتیم.

ارتباط از طریق کانال هوا
چند روز بعد متوجه شدیم که چند اسیر را به طبقه بالا بردند. از طریق کانال هوا که بین طبقه ما و طبقه بالا قرار داشت با آنها ارتباط پیدا کردیم و حتی می توانستیم از طریق همین کانال به وسیله نخ و سنجاق چیزهای کوچک را مثل یادداشت رد و بدل کنیم. از جمله آن اسرا، راننده شهید تندگویان، چند پزشک، چند تکنسین، یک بسیجی به همراه یک دانشجوی لبنانی را می توانم نام ببرم. بعد از مدتی اخبار رادیو را به صورت یادداشت از طریق کانال هوا به بالا می فرستادیم. پس از آن که مطالعه شد دوباره آن را پس گرفته و از بین می بردیم.

بنایی با دست خالی
یک محوطه 200 متری در جلوی آسایشگاه بود که بوی تعفن آن همیشه ما را آزار می داد. یک روز یکی از اسرا به ارشد پیشنهاد داد که اگر سیمان جور کند می تواند آن محوطه را سیمان نماید. برای شروع با 10 کیسه شروع کردیم که کم آمد. محمودی (فرمانده اسرا) با صحبت با رئیس زندان او را متقاعد کرد که مقداری دیگر سیمان در اختیار آنها قرار دهد و با هر زحمتی حتی کار کردن در شب موفق شدیم آن جا را سیمان کنیم. وسایل کار ما یک ماله بود و یک شیشه پنی سیلین که از آن به عنوان تراز استفاده می کردیم. در حین کار یک روز فرماندهان نیروی هوایی عراق برای بازدید آمدند و وقتی دیدند که ما با آن امکانات کم این کار را انجام می دهیمف بسیار متعجب شدند. دوباره سیمان کم آمد و جناب محمودی به رئیس زندان این موضوع را اطلاع داد که او هم به خاطر این که فرماندهان نیروی هوایی از این کار راضی بودند و به علت تشویق خودش توسط فرمانده، مایل بود این کار تمام شود. مقداری سیمان در بیرون اردوگاه قرار داشت که برای اردوگاه نبود ولی او دستور داده بود هر شب نگهبانان 10 کیسه از آن سیمان ها را دزدیده به ما بدهند.
در روز 22 بهمن سال 61 کار تمام شده بود. آن جا را رنگ کردیم. با قوطی های سیگار برای خود کاپ درست کردیم. از پتو برای خود کفش درست کردیم و یک دوره مسابقات فوتبال و والیبال را برگزار کردیم.
در این مدت چندین بار نقشه فرار کشیدیم که هر بار با شکست مواجه شد. حتی خواستیم تونلی از آسایشگاه به بیرون بزنیم که متوجه شدیم کف آسایشگاه را به قطر 30 سانتی متر بتن ریخته شده است و از داخل آن میل های آهنی عبور داده اند.

عمو از دست رفت
یک روز تصمیم گرفته شد جای بچه های نیروی زمینی و انتظامی را از ما جدا کنند. به علت بازدید بدنی که از آنها می شد، به آنها گفتیم رادیو را برای ما بگذارید که یکی از آنها گفت:
- رادیو در داخل کیسه تاید می باشد.
که از آن به بعد هم رادیو خراب شد. تصمیم گرفتیم رادیوی جدیدی به دست بیاریم.
یک روز سروان رضا احمدی که از خلبانان اف 4 بود، با بچه های گروهش برای گرفتن غذا رفته بود که یک رادیو در اتاق نگهبان ها دید. با گرم کردن سر نگهبان ها توسط دوستانش موفق شد این رادیو را برداشته به آسایشگاه بیاورد. رادیو را داخل یک کیسه گذاشتیم و درون سوراخی در بالای کاسه توالت پنهان کردیم.
بعد از حدود دوساعت نگهبان پی برد که رادیویش نیست ولی از ترس چیزی به فرمانده خود نگفت. بعد از مدتی چون محل نگهداری رادیو مناسب نبود جای آن را عوض کرده در وسط یک بلوک سیمانی زیر منبع آب قرار دادیم. برای تامین باطری از باطری های کهنه نگهبانان استفاده می کردیم که پس از مدتی یک ساعت درخواست کردیم که ابتدا مخالفت می شد ولی در نهایت توانستیم آن را بدست آورده و از باطری آن استفاده می کردیم و بجای آن باطری کهنه خود نگهبانان را به آنها می دادیم و باطری جدید می گرفتیم که با دوسه بار انجام این کار به ما شک کردند و دیگر نتوانستیم باطری دریافت کنیم ولی به دلیل این که چندین بار این کار را انجام داد بودیم تا مدتی خودکفا بودیم. درضمن در همین زمان سروان باباجانی را که از بچه های هوانیروز بود و در الکترونیک سررشته داشت به عنوان مسئول رادیو انتخاب کردیم.

میکروفون مخفی
سروان باباجانی مجبور بود برای شنیدن اخبار زیر پتو برود و گوش خود را به بلندگوی رادیو بچسباند و این کار را برای او دشوار می کرد. یک روز یکی از بچه ها متوجه یک برآمدگی روی دیوار شد. روی آن را تراشیدیم و متوجه وجود یک میکروفون مخفی شدیم. در آسایشگاه جست وجو کردیم و توانستیم 10 میکروفون را پیدا کرده و همه آنها را از داخل دیوار خارج کنیم. چند روز گذشت دیدیم عراقی ها هیچ عکس العملی نشان نمی دهند که متوجه شدیم که این میکروفون ها برای زمانی بوده که زندان در دست استخبارات بوده است و مسئولان فعلی زندان از آن اطلاع نداشتند. چند روز بعد باباجانی گفت می تواند از این میکروفون ها برای رادیو بلند گو بسازد. با سررشته ای که از الکترونیک داشت، این کار را انجام داد و از این پس مجبور نبود برای شنیدن اخبار گوش خود را به بلندگوی آن بچسباند.
ادامه دارد

 


جمعه 27 اسفند 1389  12:52 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

زندگی نامه آزاده سرتیپ خلبان "محمدیوسف احمدبیگی" (قسمت دوم)

یوسف را به ساختمان شیکی بردند که بعدها متوجه شد ساختمان روزنامه الجمهوریه است. پیرمردی که سردبیر روزنامه بود، شروع به صحبت های کذبی کرد. او در مورد این که ایران به عراق اعلان جنگ داده یا به عراق حمله کرده است، صحبت هایی کرد و گفت که ایران و اسرائیل علیه اعراب جنگ به راه انداخته‏اند یا در داخل ایران تفرقه بین ترک و فارس و عرب ایجاد کرده‏اند.
احمدبیگی هم جواب های دندان‏شکنی به او داد و گفت:
- ما غائله فارس و ترک و عرب به راه نینداخته‏ایم. اگر چنین بود در شناسنامه‏‎ها، قومیت را مشخص می‏کردیم. برای مثال این دوست من (حسین‏ نژادی) ترک زبان است و من فارس‏ زبان. هردو در یک هواپیما از وطن مان دفاع می‏کردیم.
احمدبیگی در این جا به یاد صحبت های معنادار و آن نقشه‏ای که سرگرد عراقی در روز اول اسارت به او نشان داده بود، افتاد و گفت:
- ما قصد سرزمین شما را نداریم، در صورتی که نقشه‏هایی که به من نشان داده‏اند، حاکی از این است که قسمتی از ایران را برای خود جدا کرده و اصرار به گرفتن آن دارید.
پس از ترجمه صبحت های احمدبیگی برای سردبیر، وی که اصلا انتظار نداشت یک اسیر جنگی گرفتار شده در چنگال آنها، این طور محکم و بدون ترس صحبت کند، رو به حسین‏ نژادی کرد و گفت:
- شما حرفی ندارید؟
که حسین نژادی نیز حرف های احمدبیگی را تایید کرد.
بعد از این، دوباره دستور دادند چشمان آنها را ببندند و سپس احمدبیگی را به همان اتاقی که آقای ابوترابی در آن بود بردند و حسین ‏نژادی را هم به اتاقی دیگر. این آخرین دیدار آنها بود تا پایان اسارت.

اسیر دانه ای دو هزار تومان
چند روز بعد احمدبیگی را به اتاقی که در همان ردیف اتاق قبلی بود، بردند. در آن جا یک سروان پشت میز نشسته بود که با ورود یوسف از جایش بلند شد، دست داد و به فارسی گفت:
- آقای سروان خوش آمدید!
روی میزش را مرتب کرد. کتابی از اشعار خیام روی میز بود و در طرف دیگر یک ضبط صوت. رو به او کرد و گفت:
- شما کی اسیر شدی؟
- چند روز پیش.
- کجا شما را زده اند؟
- بدره.
- شهر بدره را زدید؟
- خیر.
- شغلتان قبل از ارتش چه بوده؟
- محصل بوده ام.
- زن و فرزند دارید؟
- بله.
- چند تا بچه داری؟
- یکی.
- راحت هستید؟
احمدبیگی جواب داد:
- من اسیرم، شما حق ندارید با من این جور رفتار کنید. من باید نزد دیگر اسرا باشم. پیش دوستانم. شما باید طبق مقررات ژنو رفتار کنید. این جا از نظر بهداشتی جای مناسبی نیست.
- آقای سروان شما موقتا این جا هستید هنوز جایتان مشخص نشده. چند روزی مهمان ما هستید بعد خواهید رفت.
پس از دقیقه ای سکوت، سروان عراقی گفت:
- می خواهید شما را به هتل ببریم؟
- طبق مقررات ژنو اردوگاه!
سروان عراقی خنده ای کرد و گفت:
- نه ما شما را به هتل خواهیم برد نزد دوستان تان.
سپس انگشتش را روی زنگ فشار داد. سربازی آمد و او را دوباره به همان اتاق قبلی برد.

ورود افراد تازه وارد
پس از چند روز آقای ابوترابی و چند نفر دیگر، نیمه شب با یورش سربازان عراقی از اتاق بیرون برده شدند و احمدبیگی نظاره گر این ماجرا بود. نیم ساعت بعد دوباره در باز شد. نگهبان که یک گروهبان بود و سعی می کرد خودش را خنده رو و خوش اخلاق جلوه دهد ولی در اتاق دیگر اسیران را شکنجه می کرد، وارد اتاق شد و به زبان انگلیسی به محمد گفت:
- سروان ... تعدادی الان به این جا می آیند شما حق ندارید با آنها صحبت کنید اوکی؟
احمدبیگی سری تکان داد و او رفت.
چند لحظه بعد، حدود بیست و پنج نفر وارد اتاق شدند. چون اتاق کوچک بود، مسجد وار نشستند. هنوز همه وارد نشده بودند که یکی از آنها یک مرتبه با لهجه کردی صدا زد:
- بچه ها ایشان خلبان هستند.
وقتی همه وارد شدند، گروهبان نگهبان به عربی چیزهایی گفت و آنها هم با گفتن "نعم ... نعم" (بله) جوابش را دادند. سپس او بیرون رفت و به محض این که در بسته شد، چند نفر دور احمد بیگی حلقه زدند و گفتند:
- جناب سروان کی اسیر شدید؟
- چند روزی می شود. شما کی اسیر شدید؟
- ما روزهای اول جنگ اسیر شدیم.
در این گروه تعداد هشت نفر کرد، هشت نفر عرب، چند نفری هم فارس و تعدادی هم ترک زبان بودند.
احمدبیگی از آنها پرسید:
- اگر اول جنگ اسیر شدید چرا هنوز این جا هستید؟
گفتند: "ما را برای بازجویی آورده اند."
دو نفر از آنها که خیلی ناراحت بودند، در کناری نشسته و گریه می کردند. بیگی از آنها پرسید: "چرا ناراحتید؟"
یکی از انها گفت: "هیچی ... ناراحت شما هستیم."
بیگی حدس زد باید خبرهایی باشد. رو به دیگران کرد و گفت:
- بچه ها شما چطور اسیر شدید؟
و آنها بدین شکل نقل کردند:
- جناب سروان! داستان ما غم انگیز است! ما هشت نفر پرسنل ژاندارمری هستیم. افراد کومله و دمکرات ما را اسیر کردند و به عراقی ها تحویل دادند و به ازای هر نفر ما، دو هزار تومان پول گرفتند. به خدا قسم جناب سروان ما گفتیم خودمان نفری پانزده هزار تومان به شما پول می دهیم ما را تحویل عراقی ها ندهید، اما آنها توجه نکردند و گفتند که پول آنها نقد است.
سپس آهی کشید و گفت:
- به خدا قسم اگر به ایران برگردم اصلا در کردستان نمی مانم.

دعوا بر سر نان
یک روز بین چند نفر از آنها که همزبان بودند، سر یک نصف نان ساندویچی نزاعی رخ داد به حدی که یکدیگر را کتک می زدند و هر چه دل شان می خواست به همدیگر می گفتند. عراقی ها با شنیدن صدای آنها، پشت پنجره آمدند و آنها با دیدن عراقی ها ساکت شدند. احمدبیگی با دیدن این صحنه ناراحت شد، جلو رفت گفت:
- به عنوان یک ایرانی از این عمل شما شرمسارم! شما چطور با این روحیه در جبهه ها جنگیده اید؟ شما که برای یک لقمه نان این طور به جان هم افتاده اید، چطور می خواستید جان خود را فدای مملکت و دین و انقلاب کنید؟ شما حداقل یک انسانید و باید در سختی ها به هم کمک کنید.
دو سه نفر آن جا بودند که تبریزی بودند که در اشغال سایت دهلران اسیر شده بودند. یکی از آنها گفت:
جناب سروان! این بچه ها (دو نفری که دعوا کرده بودند) را که این جا آورده اند، سابقه خوبی ندارند. چند نفر آمده بودند اردوگاه برای ما سخنرانی کردند و می گفتند بیایید بروید علیه حکومت ایران بجنگید (البته در اردوگاه همه آنها را هو کردند) عراقی ها هم تعدادی را که حدس می زدند سست هستند و از نظر عقیدتی تو خالی اند، شناسایی کردند و آوردند که این دو نفر هم جزو همان ها بودند. البته آنها دل این کار را ندارند. شما دیدید که برای یک لقمه نان با هم چه کار کردند! حالا چطور می خواهند بروند جلوی گلوله بایستند، نمی دانم!
روز دیگر یکی از بچه های خوزستانی که او را علی می نامیدند، توسط گروهبان نگهبان شکنجه گر به اتاق بغلی برده شد. پس از چند لحظه صدای کابل و شلاق بلند شد و علی با فریاد می گفت:
- لا ... لا ...
پس از این که او را خوب کتک زدند، دوباره به اتاق برگرداندند. بیگی پرسید:
- علی چه شده؟
- هیچی جناب سروان.
- تو را زدند؟
- جناب سروان خودت می دانی چرا می پرسی؟
- علی چرا تو را می زدند؟
- از من می خواستند خیانت کنم اما من قبول نکردم. این دفعه اول نیست.
در این حال صدای گریه او بلند شد و با صدای بلند شروع به گریه کرد.

انتقال به هتل یا همان استخبارات
نیمه شب 16 دی ماه 1359 شانزده روز پس از اسارت احمدبیگی، در باز شد. نگهبان داخل شده و گفت:
- مستر ... پا شو بریم.
احمد بیگی پرسید: "کجا؟"
نگهبان خندید و گفت:
- هتل!
اسیرانی که در اتاق بودند شروع به سر و صدا کردند. احمدبیگی آنها را دعوت به سکوت کرده و پس از دلداری دادن آنها گفت:
- با همدیگر متحد باشید و نگذارید دشمن از شما سوء استفاده کند. جنگ دیر یا زود تمام می شود و به کشور باز خواهید گشت، خدای نکرده کاری نکنید که فردا با وجدانی شرمسار و ناراحت به ایران برگردید.
در این حال نگهبان اشاره کرد که یا الله! یا الله!
او را به داخل ماشین مخصوص حمل زندانیان که از بیرون شبیه آمبولانس بود، انداخته و دستانش را بستند. نگهبان وقتی داشت در آمبولانس را می بست، خنده ای کرد و گفت:
- مستر ... داری می ری هتل پیش دوستانت.
او که اولین بار بود این سرباز را می دید، تعجب کرده بود که چرا این چنین می کند؟ لبخندش برای چیست؟ احساس خوبی نداشت. با خودش فکر می کرد که او را این وقت شب به کجا می برند؟ چرا سرباز می گفت به هتل می روی! مگر اسیر را به هتل می برند؟! آن گاه در دل گفت:
- خدایا به تو پناه می برم. هر چه پیش آید خوش آید.
آمبولانس در یک ساختمان ایستاد. در عقب ماشین را باز کردند. یک نفر به سرعت آمد و چشمانش را بست و با گفتن "امشی ... امشی ..." (راه بیفت) او را حرکت داد.
احساس می کرد داخل یک راهرو شده که موکتی نرم کف آن را پوشانده! با خودش فکر کرد نکند واقعا او را به یک هتل آورده اند؟ اگر این طور باشد حتما نقشه ای دارند و می خواهند اطلاعات بگیرند!
سرانجام وقتی چشمان او را باز کردند، خود را در یک اتاق بسیار کثیف دید که پر بود از لباس های کهنه که بعضی از آنها هم خونی بودند. فردی آن جا ایستاده بود که کت و شلواری شیک پوشیده و کراواتی هم به گردن داشت. خنده ای کرد و به عربی گفت:
- چطوری سروان؟ لباس هایت را در بیاور!
لباس پروازش را در آورد؛ ولی اوگفت:
- بقیه را هم در بیاور.
و اشاره کرد به انگشتر و پلاک شناسایی.
احمدبیگی گفت:
- اینها را لازم دارم.
نگاهی کرد و گفت:
- صحبت ممنوع! زود باش انگشترت را در بیاور!
راجع به پلاک زیاد سخت گیری نکرد اما انگشتر را گرفت و داخل جیب لباس پروازش گذاشت و گفت:
- بعدا به شما خواهند داد.
سپس یکی از لباس های کهنه و کثیف نظامی های خودشان را تن او کرده چشمانش را بستند و او را دوباره به راه انداختند و از اتاق بیرون بردند. چند قدمی که رفتند صدای باز شدن در آسانسور را شنید. پس از خروج از آسانسور، صدای چند نفر را شنید که با هم عربی صحبت می کردند. صدای رادیو که ترانه می خواند نیز بلند بود و دوباره بازجویی! دوباره همان پرسش های تکراری ...

سلول انفرادی
وقتی چشمانش را باز کردند تازه فهمید کجاست. یک در پولادین، یک سلول انفرادی! هتلی که صحبت آن را می کردند باید همین جا باشد. از بغل که نگاه می کرد، سالن بسیار تنگ و طولانی را می دید که هر طرفش حدود چهل تا پنجاه اتاق داشت. در سلول را باز کرده و او را به داخل هول دادند و در را بستند.
بوی تعفن از سلول به مشام می رسید. اولین چیزی که توجه او را جلب کرد، لامپ ضعیف و کم نوری بود که در پشت یک پنجره مشبک در قسمت بالا و گوشه چپ اتاق سوسو می زد. به محض دیدن آن به یاد فیلم پاپیون افتاد! سرش را که به عقب برگرداند، دستشویی و توالت کثیفی را دید که مقداری هم آشغال درون آن ریخته شده بود. در گوشه دیگر اتاق یک سطل آشغال وجود داشت که کپک زده بود و بوی تعفنش آدم را گیج می کرد. بالای تیغه آجری که اتاق را از توالت جدا می کرد، یک تکه نان فانتزی خشک و سیاه شده بود. چند بار داخل اتاق قدم زد و دیوارهایش را ورانداز کرد. چیزی توجهش را جلب نمی کرد جز کثیفی و رنگ ناخوشایند جگری اتاق! نگاهی به دیوارها و لباس های کثیفی که به تن داشت انداخت و با دلی شکسته زیر لب خدا را شکر کرد و گفت
- خدایا رضایم به رضای تو ...

آغاز نبردی دیگر
مدت زیادی روی پا در گوشه سلول نشست و در افکار خود غوطه ور بود. زندگیش را از زمان طفولیت تا حال از نظر می گذراند. تمام صحنه ها مانند فیلم از جلو چشمانش عبور می کردند. به خصوص صحنه سانحه و سقوط هواپیما. خدا را شکر می کرد که از آن سانحه سخت جان سالم به در برده است. پس از چندی که با این افکار دست و پنجه نرم می کرد، تصمیم گرفت که بخوابد. هوا سرد و سلول بسیار کثیف بود ولی چاره ای نبود. باید عادت می کرد. تازه اول مبارزه بود و تنهایی! پتوی نمور و کثیف را پهن کرد. دمپایی ها را بالش کرده و زیر سرش گذاشت تا بخوابد. هنوز چند لحظه ای نگذشته بود که احساس خارش شدیدی در پشت سرش کرد. خارش هر لحظه زیادتر می شد. بعد از آن مچ پاهایش شروع به خارش کرد. بلند شد و نگاه کرد. وای لشکری از شپش روی پتو و تنش رژه می رفتند!
به فکرش رسید که لباس هایش را بشوید. البته با آب خالی. چون صابون و پودر نداشت. آنها را شست و بعد از آن هم سلول را. آن شب تا صبح نخوابید. صبح که شد دو قرص نان با یک تخم مرغ آب پز به داخل سلول پرت کردند. یک لیوان چای جوشیده هم در یک ظرف پلاستیکی پشت پنجره گذاشتند و این چایی که از شدت بد بویی آن را داخل دستشویی خالی کرد و تخم مرغی که فاسد بود و نان هایی که خیس و ترش بودند، جیره 24 ساعت او بود.
اواسط روز بلوز و شلوارش تقریبا خشک شده بود. تصمیم گرفت پتویش را هم بشوید. این کار را کرد و تا چند روز چیزی نداشت تا روی آن بخوابد. در طول این چند روز گه گاه پنجره باز می شد و کسانی که معلوم بود مسئولیتی دارند، می آمدند و می رفتند.
با دکمه لباسش مشغول نوشتن اسم روی دیوار بود که یکدفعه به ذهنش رسید ممکن است بقیه هم این کار را انجام داده باشند. پس به جست وجوی اسم های آشنا روی در و دیوار سلول پرداخت. حدسش درست بود. در یک جا اسم خلبان "هوشنگ اظهاری" را دید که مقابلش چهارده خط کشیده شده بود. در جای دیگر به اسم خلبان "حسین کریمی نیا" با یازده خط در مقابلش برخورد. با خودش گفت:
- پس ماندن من در این جا موقتی خواهد بود.
اسم خود را روی دیوار نوشت و هر روز که می گذشت یک خط مقابل آن می کشید.

بازجویی مجدد در هتل
آخر دی ماه بود که در باز شد و یک نفر داخل شد و گفت:
- شما محمد یوسف احمدبیگی خلبان اف – 4 هستی؟
جواب داد: "بله."
چشمانش را بست، او را بیرون برد و تحویل شخص دیگری داد. در بین راه آن شخص با لهجه فارسی گفت:
- شما سروان هستی یا سرگرد؟
احمد بیگی گفت: "سروان."
آن شخص گفت: "وای به حالت اگر سرگرد باشی؟!"
او را به اتاقی بردند و روی صندلی نشاندند. بدون این که چشم بندش را باز کنند، اسم و درجه اش را پرسیدند و بعد ادامه دادند:
- سلمان را می شناسی؟ (منظور "داوود سلمان" خلبان هواپیمای اف -4 بود.)
جواب داد:
- چرا چشمانم را باز نمی کنید؟
گفتند: "حرف نباشد او را می شناسید یا نه؟گ
با این برخورد و این که چشمانش را باز نمی کردند، متوجه شد که آشنایی آن جاست که آنها نمی خواهند او را ببیند. حدس زد آن آشنا باید سروان "حمید نعمتیگ خائن باشد. (سروان حمید نعمتی از کودتاچیان پایگاه هوایی نوژه بود که پس از خنثی شدن کودتا در مورخه 19/4/1359 به عراق پناهنده شد و در طول جنگ تحمیلی با رژیم بعث عراق همکاری نزدیکی داشت و توسط پیام رادیویی از خلبانان می خواست که با هواپیمای خود به عراق پناهنده شوند.)
پس از مقداری سوال و جواب در مورد سروان داوود سلمان که او هم اسیر شده بود، شخصی پرسید:
- شما خمینی را دوست دارید؟
احمدبیگی جواب داد: "شما رهبرتان را دوست دارید؟"
گفتند: "بله ما دوست داریم. آقای صدام حسین رهبر خوبی است."
بیگی گفت: "اگر شما رهبرتان را دوست داریدف خب ما هم دوست داریم و اگر بخواهید توهین کنید جواب توهین تان را خواهم داد."
بازجویی حدود یک ساعت طول کشید و بیشتر حول اخلاقیات و روحیات پرسنل نیروی هوایی بود، تا شاید از طریق عوامل و گروهک های خود که در آن زمان فعال بودند، بتوانند در آنها نفوذ کنند. سپس از او پرسیدند:
- آیا در ماموریت های خود نیروهای ما را زده ای؟
بیگی جواب داد: "البته ... مگر قرار بود شیرینی بیاورم و تقسیم کنم."
پرسیدند: "مثلا چه هدف هایی را زده ای؟"
جواب داد: "توپخانه، قرار گاه، تجمع افراد، ستون های زرهی، پارکینگ های موتوری و ..."
با گفتن این جمله، باران کتک بر سرش باریدن گرفت. خوب که کتکش زدند، چشم بند را برداشتند. سپس ورقه ای را مقابلش قرار دادند و گفتند:
- چیزهایی را که گفته ای امضا کن.
احمدبیگی از امضا کردن ورقه امتناع کرده و گفت:
این مخالف قانون ژنو است و من امضا نمی کنم هر کاری که می خواهید بکنید.
فردی با زبان فارسی به او گفت:
- احمق تو فکر می کنی این چرندیاتی که گفتی برای ما قابل قبول است! ما منابعی داریم که تمام اطلاعات مملکت تان را به ما می دهند. اصلا احتیاجی به این مزخرفات تو نداریم.
و دستور داد دوباره چشمانش را ببندند و او را به سلولش باز گردانند. فردای آن روز احمدبیگی را به سلول دیگری منتقل کردند.

تازه فهمیدم کجا هستم
احمدبیگی درباره آن روزها چنین می گوید:
- اواخر دی ماه سال 59 بود و من تازه فهمیده بودم کجا هستم و چه باید بکنم. برخاستم و با توکل به خدا شروع به نظافت سلول کردم. چند سلول آن طرف تر اسیری بود که روزی سه بار با صدای بلند اذان می گفت. اکثر اوقات دعا می خواند و تکبیر می گفت و گه گاه هم نگهبانان او را کتک می زدند تا شاید ساکت شود، ولی او باز ادامه می داد. بعدا فهمیدم که آن شخص آقای "تندگویان" وزیر نفت جمهوری اسلامی بود.
هر چند روز یک بار سرهنگ مسئول زندان می آمد و آمار می گرفت. ولی یک روز که برای گرفتن آمار آمده بود، حرکاتش فرق کرده بود. او قصد داشت اسرا را اذیت کند. به هر سلولی که می رسید پس از کمی سوال و جواب، از اسیر می خواست به جلو پنجره برود سپس به طور ناگهانی با مشت به سر و صورت او می کوبید به گونه ای که نعره و فریاد آنها به هوا می رفت. ولی به سلول من که رسید، چون متوجه نقشه او شده بودم زیاد جلو نرفتم و با کمی فاصله سوالاتش را پاسخ دادم. دلهره داشتم که مبادا در سلول را باز کند که اگر این کار را می کرد کتک را نوش جان کرده بودم. البته خدا را شکر این طور نشد.

بدترین خاطره از هتل
او یکی از بدترین خاطراتش را این گونه باز گو می کند:
- چند شب بود که به سلول روبه روی من خانمی را آورده بودند که احتمالا از همسران مجاهدین عراقی بود. او فرزندی داشت تقریبا دو ساله که با هم در یک سلول بودند اتفاقاتی شب ها در این سلول می افتاد که شنیدنش دل هر انسان غیرتمندی را به درد می آورد به گونه ای که قلم از نگاشتن آن شرم دارد. پس از این که سربازان سلول این زن مظلومه را ترک می کردند، او را چنان کتک می زدند که فریادش دل انسان را به آتش می کشید. با گوش خود می شنیدم که آن زن بیچاره ناله کنان می گفت:
الهی انا مظلوم! الهی انا مظلوم!
از این که در چند قدمی این زن بودم ولی نمی توانستم کمکش کنم، به خود می پیچیدم و درحالی که نمی توانستم جلوی سیل اشک هایم را بگیرم، از خدا می خواستم این ظلم ها را بدون جواب نگذارد و خودش ریشه این مفسدین را از بن برکند.

جمعه 27 اسفند 1389  12:53 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

خاطرات سرتیپ خلبان آزاده "هوشنگ ازهاری"

سال های بی خبری
سرتیپ خلبان "هوشنگ ازهاری" به تاریخ بیست و چهارم خرداد ماه سال 1330 در شیراز متولد شد. تحصیلات دوران ابتدایی اش را در شیراز ماند. دو سال اول دبیرستان را در شهر شاهرود گذراند و پس از آن به تهران آمد.
پس از اخذ دیپلم، به دلیل علاقه زیادی که به فن خلبانی داشت، در سال ۱۳۴۹ وارد دانشکده خلبانی نیروی هوایی شد و در مهرماه سال 1349 شروع به خدمت کرد. سال اول در کنکور قبول نشد و سال دوم هم به دلیل بیماری نتوانست شرکت کند.
علاقه اصلی اش ورود به "ایران ایر" بود، ولی او می گوید در آن زمان اگر کسی می خواست وارد ایران ایر شود، بدون پارتی نمی شد. با گذراندن دوره آموزشی و سردوشی گرفتن، به کلاس های زبان دانشکده رفت و شروع به اتمام دوره پرواز در پایگاه قلعه مرغی کرد. یک سال بعد در مهر ماه سال ۱۳۵۰ برای تکمیل تحصیلاتش به آمریکا اعزام شد و به "پایگاه اکلند" شهر تگزاس رفت. پس از سه ماه و نیم به "پایگاه ریس" منتقل شد.
پروازهایش را با هواپیماهای تعلیمی تی 37 – تی 38 شروع کرد و با گذراندن تعلیمات که حدود ۶۳ هفته به طول انجامید، به ایران برگشت و به پایگاه مهرآباد رفت. یک سال هم در مهرآباد آموزش های مربوط به کابین عقب هواپیمای ۴-F را دید و پس از آن به پایگاه هوایی شیراز منتقل شد.
حدود یک سال و چهار ماه در شیراز بود و باز به تهران بازگشت و دوره کابین جلوی ۴-F را با دوره معلمی به پایان رساند و در گردان ۱۱ آموزش باقی ماند.
Image
شیپور جنگ نواخته شد
روز ۳۱ شهریور عراق به ایران حمله کرد و جنگ شروع شد. فرمانده پایگاه تمامی افراد را فراخواند و گفت که همه پایگاه باید بسیج شوند و عملیات دسته جمعی علیه عراق انجام دهند. روحیه بچه های پایگاه پایین آمده بود و تصمیم گرفته شد که تعداد انگشت شماری از بچه ها به عملیات بروند و وقتی افراد پایگاه ببینند که آنها سلامت برگشته اند، روحیه شان بالا می رود. هشت نفر به ماموریت رفتند و همگی به سلامت برگشتند و بعد از آن بنا شد که برای روز اول مهر، یک حمله وسیع برنامه ریزی شود. این پرواز از به یادماندنی ترین پروازهایی بود که ایرانی ها انجام دادند. زیرا تمامی پایگاه ها بسیج و با ۱۴۰ فروند هواپیما به عراق حمله ور شدند.
دو نوع عملیات در نیروی هوایی انجام می شد، عملیات برون مرزی و درون مرزی. در عملیات برون مرزی، برنامه حمله به پایگاه ها و نواحی استراتژیک عراق بود و در عملیات درون مرزی، حمله به نیروهای عراقی بود که وارد ایران شده بودند.

ماموریتی پر حادثه
روز ششم جنگ است. عراقی ها تا نزدیکی اهواز و دزفول هم رسیده اند. در همین روز به پایگاه نوژه ماموریتی محول شد. ماموریت حمله به نیروهای عراقی بود که نزدیک دزفول بودند. لذا برای این عملیات خلبان انتخاب شدند که نام ازهاری نیز در این لیست به چشم می خورد. بلافاصله کارهای مقدماتی انجام شد و خلبانان آماده پرواز شدند و مدتی بعد در دل آسمان جای گرفتند. با مختصاتی که از منطقه داده شده بود، هواپیماها بر فراز دزفول رسیدند. خلبانان با کمی دقت متوجه شدند نیروهای عراقی همگی زیر درختان آن نواحی رفته و استتار کرده بودند و فقط شنی های تانک ها قابل رویت بود. به محض رویت شنی ها تانک ها، خلبانان گردشی کرده و تمامی بمب ها را به سویشان پرتاب کردند. توپ های ضد هوایی به شدت کار می کردند.
در این هنگام ازهاری متوجه یک قبضه توپ ضدهوایی شد که به سمت او نشانه رفته است و قصد دارد دماغه هواپیما را هدف قرار دهد. بی درنگ آن را نشانه رفت و هواپیما را به سرعت به سمت توپ ضد هوایی هدایت کرد و با تیر آن را نشانه گرفته و منهدمش کرد. سپس با گردشی سریع سمت را تصحیح نمود و از داخل یک رودخانه که خشک شده بود، پرواز را به سمت ایران ادامه داد.

استراحت بی استراحت
ازهاری به علت گردشی سریعی که کرده بود و فشار جی بالایی که تحمل کرده بود، کمر درد بسیار شدیدی گرفته بود. این درد به حدی بود که به او اجازه کوچک ترین حرکتی را نمی داد. با هر زحمتی که بود هواپیما را به پایگاه رساند و سالم به زمین نشست. به دلیل درد زیاد نمی توانست از هواپیما خارج شود و توسط تعدادی از پرسنل از هواپیما پیاده شد. پس از معاینات اولیه قرار شد که او فعلا استراحت کرده و پرواز نکند؛ ولی با آرام گرفتن نسبی درد کمرش، طاقت نیاورد و فردای آن روز دوباره به گردان پروازی مراجعت کرد. معاون عملیات پایگاه از ورود ازهاری متعجب شده بود و به وی گفت که چرا استراحت نکرده است؟ که ازهاری در جواب پاسخ داد خوبم و احتیاجی به استراحت ندارم.
ساعتی بعد دوباره معاون عملیات پایگاه وارد اتاق شد و رو به ازهاری کرد و گفت:
- آقای ازهاری برای فردای شما یک عملیات گذاشتم.
ازهاری جواب داد:
- از نظر سلامت جسمی در وضعیت خوبی به سر نمی برم.
معاون عملیات پایگاه گفت:
- یک عملیات گشت زنی ساده است. یک نفر را هم با شما می فرستم تا سوخت گیری هوایی را به او آموزش بدهی.
فردا صبح راس ساعت پنج صبح، دو فروند فانتوم مسلح از باند بلند شدند و ساعت ۱۱ به سلامت به زمین نشستند.
Image
ماموریت بغداد
به محض رسیدن به پایگاه، فرمانده رو به ازهاری می کند و می گوید:
- یک پرواز برایت گذاشتم که باید بری.
ازهاری جواب می دهد:
- جناب سرهنگ من همین الان نشستم و هنوز صبحانه نخوردم.
فرمانده پاسخ گفت:
- اگر نروی عملیات لغو می شود.
ازهاری پرسید مقصد کجاست؟
فرمانده گفت: "بغداد."
پدافند عراق بسیار قوی بود و در آن زمان اطلاعات کافی از مکان ها و محل های استقرار آنها در دست نبود. خلبانان برای رسیدن به بغداد باید از چندین حصار و پدافند رد می شدند.
عملیات آغاز شد. 4 فروند جنگنده بمب افکن فانتوم به صورت فرمیشن دو به دو به پرواز درآمدند. دو جنگنده جلو بمب های خوشه ای حمل می کردند و در جنگنده عقب بمب های ناپل. ازهاری در این پرواز جزو دو جنگنده جلو بود و کمک او در این پرواز ستوان قادری بود. جنگنده ها ابتدا به سمت خرم آباد حرکت کرده و بعد از سوخت گیری هوایی وارد خاک عراق شدند و به سمت بغداد حرکت کردند. قرار بود هواپیماها ابتدا پالایشگاه الدوره را بزنند. بعد از گذشتن از موانع مختلف هواپیماها به بغداد رسیدند و طبق طرح قبلی، پالایشگاه الدوره را بمباران کردند. حال باید آنها از روی پایگاه الرشید گذشته و خود را به آسمان بغداد می رساندند و آن جا اعلامیه ای را که امام (ره) برای ملت عراق داده بودند، در آن جا پخش می کردند. به محض این که هواپیماها به بغداد رسیدند لیدر (فرمانده) دسته به سمت فرودگاه الرشید برگشت و ازهاری نیز به سمت چپ که فرودگاه صدام بود چرخید. این جزو عملیاتی دفاعی بود و هواپیماها مسیر مشخص را دنبال نمی کردند. خلبانان فقط باید کاری می کردند که پدافندهای عراقی آنها را نشانه بگیرند.

مورد هدف قرار گرفتم
از این جا به بعد را خود ازهاری نقل می کند:
به سمت فرودگاه صدام که رفتیم، دیدم تعداد بسیاری از پدافندها به من شلیک می کنند و بلافاصله به سمت راست گشتم که متاسفانه دیدم لیدر ما دقیقاً جلوی هواپیمای من است و من چاره ای نداشتم به جز این که هواپیما را به سرعت به سمت راست بالا ببرم. ارتفاع حدود ۱۵۰ پا بود و پایین هم نمی توانستم بروم. وقتی که به سمت بالا کشیدم، فهمیدم که از فرودگاه الرشید به لیدر ما نشانه رفته اند که آن گلوله ها به هواپیمای من اصابت کرد. شلیک ها بسیار شدید بود و هواپیما را از کنترل خارج کرد. فکر کنم در ۲۰ یا ۳۰ متری زمین بود که دوباره توانستم کنترل هواپیما را به دست بگیرم.
دیدم که هر دو موتورها آتش گرفته. من یک موتور را خاموش کردم تا خودم را از منطقه موشکی آنها دور کنم و بعد اگر توانستم به سمت ایران برگردم. متاسفانه حدود ۱۶ مایل که از بغداد دور شده بودیم، آن موتور هم از کار افتاد. آقای قادری هم از کابین عقب فریاد می زد که من دارم می سوزم و آتش به داخل کابین سرایت کرده است. به او گفتم که صبر کن تا ارتفاع بگیریم و بعد اجکت کنیم.

بیرون پریدیم ، آسیب دیدم ، کتک خوردیم
ما هر دو بیرون پریدیم. باد بسیار شدیدی می آمد و به همین دلیل من از ناحیه شانه و کتف به زمین خوردم. البته دلیل اصلی به خاطر قایق نجات بود که باد شده بود و این قایق به پای من آویزان بود و هنگام فرود پایم به آن گیر کرد و به زمین خوردم و باعث شد که دستم بشکند. من دیگر بیهوش شدم و وقتی به خود آمدم، کلاه و دستکشم را درآوردم. در همین حال صدای همهمه شنیدم. پشت سرم را که نگاه کردم دیدم تعداد بسیاری به طرف من می آیند. می خواستم دست چپم را بالا ببرم که اعلام کنم من زنده ام نتوانستم. سرانجام دست راستم را بالا بردم.
چندین نفر مرا گرفتند و شروع به کتک زدن من کردند. کاپشنم را درآوردند و تک تک جیب هایم را زیر و رو کردند. اسلحه ام را هم گرفتند و نهایتاً فردی با لباس شخصی که یک کلاشینکف در دست داشت، جلو آمد و با فریاد بلند، با قنداق تفنگش به سر من زد طوری که من از دست چند نفری که مرا گرفته بودند، چندین متر جلوتر افتادم.
حدود صد نفر بودند. یکی از آنها تیراندازی هوایی کرد و به زبان عربی یک چیزی گفت که فکر کنم منظورش این بود که کسی به من نزدیک نشود. مرا پشت یک وانت انداختند و چند نفر هم بالای سر من بودند که همگی با کلاشینکف سر من را نشانه گرفته بودند. نزدیک یک پاسگاه شدیم. البته قبل از این که مرا سوار کنند، به همان شخصی که تیراندازی کرد به انگلیسی گفتم:
- رفیق من چی شد؟
او هم با دست اشاره کرد و گفت که بعداً بعداً و من احساس کردم که او را هم سالم گرفته اند.
Image
از پاسگاه به بیمارستان و استخبارات
سوار وانت که شده بودم، به آنها می خندیدم و با خود می گفتم فکر می کنند که یک سوپرمن را دستگیر کرده اند که ۱۰ نفره از آن مراقبت می کنند. جلوی پاسگاه که رسیدیم، مردم در دو صف روبه روی هم ایستاده بودند که راهی میان شان باز بود تا من از آن جا رد شوم. از ابتدای آن جا تا دم پاسگاه مردم آب دهان، سنگ، مشت، گوجه و هرچیزی که به دست شان می رسید طرف ما پرتاب می کردند.
رئیس پاسگاه آمد و گفت: "بشین."
من که تمام لباس هایم خونی بود، روی صندلی یک روزنامه انداختم و نشستم. در همین لحظات دیدم آقای قادری را هم آوردند. او هم هر دو دستش شکسته بود. به من گفت:
- ازهاری ... دارم می میرم.
گفتم:
- نگران نباش همه چیز درست می شه.
فرمانده پاسگاه پرسید: "چایی می خورید؟"
ما هم گفتیم: "بله."
یک چایی کمر باریک شیرین برای ما آورد. سپس با آمبولانس ما را به بیمارستان الرشید بردند.
در بیمارستان چون همه لباس های من خونی بود، با قیچی آنها را پاره کردند. از افسر عراقی پرسیدم:
- یک لیوان آب به من می دهید؟
جواب داد: "نه می خواهم از تشنگی بمیری."
گفتم: "مسئله ای نیست..."
ولی همان موقع یکی از پرستاران برای من یک لیوان آب آورد. خلاصه با همان چشمان بسته ما را به اتاق عکسبرداری بردند و کاشف به عمل آمد که دست من شکسته و آنها دست من را گچ گرفتند.
از بیمارستان ما را به زندان الرشید فرستادند. این زندان مربوط به استخبارات عراق و سازمانی شبیه ساواک زمان شاه بود.

پالایشگاه در آتش می سوخت
لحظه ای که ما را از برانکارد پیاده کردند تا به زندان ببرند، بالای سرم را که نگاه کردم دیدم که یک قارچ بسیار بزرگی از دود روی بغداد را گرفته است. خوشحال شدم چون می دانستم که قارچ، مربوط به بمباران پالایشگاه الدوره است. با خودم گفتم که خدایا شکر که حداقل ماموریت را به خوبی انجام دادیم.
به دلیل داروهایی که به من تزریق کرده بودند، بیهوش شدم و وقتی به خودم آمدم دیدم که صدای اذان می آید. با همان وضعیت که یک دستم در گچ بود و لباس هایم خونی بلند شدم و نماز خواندم. در یک اتاق ۳ متر در 4 متر که یک تخت شکسته و یک مبل خراب داشت، زندانی بودم. یک دشداشه عربی روی تخت افتاده بود که من آن را پوشیدم اما متعجب بودم از این که غذای بسیار خوبی به من می دادند.

وضع خوب بود تا این که ...
صبحانه برای من خامه و چایی با نان داغ و شیر و موز آوردند. ناهار هم پلو با دو نوع خورشت و کباب می دادند. کل این مسایل فقط پنج روز طول کشید. روز سوم من را به بازجویی بردند. در آن جا من به افسر عراقی گفتم که کیف و حلقه من را گرفته اند، من پول هایش را نمی خواهم ولی حلقه و مدارکم را بدهید. دستور داد حلقه من را آوردند ولی مدارکم را هیچ وقت ندیدم.
روز پنجم چند نفر آمدند و چشم های مرا بستند و با یک ماشین به زندان استخبارات بردند. وارد یک ساختمان بزرگ شدیم. زیر پای من موکت بسیار نرمی بود من فکر کردم که شاید من را به یک هتل آورده اند. بعد که سوار آسانسور شدیم دیگر داشتم مطمئن می شدم که هتل است. از چندین دالان من را گذراندند و دیدم که یک در آهنی باز شد و ما را به داخل انداختند.
یک اتاق بسیار تاریک که تمامی آن رنگ قهوه ای داشت. یک سوراخی در دیوار بود به طول یک متر که در انتهای آن یک لامپ بسیار کم نور قرار داشت و جلویش هم یک حفاظ نرده ای بود تا ما نتوانیم به آن دسترسی پیدا کنیم. صبحانه به اندازه نصف لیوان آش که فقط آب و خورده برنج بود با دو نان خشک شده، ناهار کمی پلو می دادند که روی آن آب خورشت ریخته بودند و شب هم به اندازه نصف لیوان همان آش را می دادند.
بعد از گذشت چند روز، احساس کردم که دستم بسیار درد می کند من چندین بار در زدم و می گفتم:
- دکتر ... دکتر ...
افسرعراقی هم می گفت: "دکتر ما کو."

مجبور شدند دستم را عمل کنند
من که عربی بلد نبودم نمی دانستم "ما کو" یعنی چه. سرانجام بعد از سه روز دکتر آمد ولی چون نور بسیار کم بود، نتوانست معاینه کند و گفت که من را به اتاق خودش ببرند.
مرا به بهداری بردند و چون چشمم به نور عادت نداشت، مدتی طول کشید تا بتوانم ببینم. وقتی چشم هایم عادت کرد، نگاهی به دستم انداختم و دیدم که دست من به کلی سیاه شده است. دکتر گفت ما باید تو را به بیمارستان بفرستیم. فردای آن روز مرا به بیمارستان بردند و دوباره عکس گرفتند. در یک قسمت قرار بود تست عصب بکنند. دکتر گفت دستت را اشتباه گچ گرفتند و به همین خاطر باید عمل شود. دو روز بعد من را به اتاق عمل بردند. قرار بود تا بهبودی کامل آن جا بمانم ولی چهار روز بعد آمدند و مرا بردند.
من خیلی خوشحال شدم که مرا از بیمارستان بردند؛ چون در بیمارستان یک تلویزیون جلوی من بود که کانال های عراقی را نشان می داد. آن کانال ها هم فقط پیشروی ارتش عراق در خاک ایران مانند عبور از کارون و حملات شان را نشان می داد و من از لحاظ روانی در وضعیت بدی بودم و دوست داشتم که بتوانم سریعاً به ایران برگردم و به مردمم کمک کنم، ولی نمی توانستم.
هر بار که تلویزیون را خاموش می کردم، عراقی ها فوراً آن را روشن می کردند. در این میان چندین بار برای بازجویی من آمدند و هرچه پرسیدند، من می گفتم که نمی دانم! تا این که یک بار افسر عراقی ناراحت شد و کلتش را درآورد و مرا نشانه گرفت و گفت:
- می خواهی بکشمت؟
گفتم: "بکش ولی اگر می توانی یک اسلحه هم به من بده تا ببینیم چه کسی دیگری را می کشد."

تا زمان آزادی فقط مقاومت و ایثار اسراء
به هر جهت از بیمارستان مرا به زندان استخبارات بردند و در سوم آبان مرا با چشم بند به یک اتاق بردند و هنگامی که چشمم را باز کردند دیدم که در اتاق تمامی اسرای خلبان ایرانی هستند که بعضی از آنها را می شناختم.
بچه ها در اولین نگاه مرا نشناختند. چون لباس عربی تنم بود و سرم هم بسته دستم گچ گرفته بود. بعد که جلوتر رفتم، مرا شناختند و شروع به سلام و علیک کردیم. شب که شد دیدیم که یک تلویزیون و ویدیو آوردند و یک فیلم برای ما گذاشتند. حالا فیلم چی بود! عبور از کارون. در همان حین سرهنگ عراقی به اتاق آمد و یکی از بچه ها را که نامش "رضا احمدی" بود (بعدها آقای رضا احمدی به رحمت ایزدی پیوست) بلند کرد و از او پرسید:
- خمینی بهتر است یا صدام؟
او هم محکم جواب داد:
- خمینی.
سرهنگ هم یک سیلی محکم به رضا زد.
تمام بچه ها را به سلول های چند نفره بردند ولی مرا هنوز در انفرادی نگه داشتند.
جمعه 27 اسفند 1389  12:53 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

خاطره ای از سرهنگ خلبان جانباز آزاده "محمد غلامحسینی"

در واپسین روزهای تابستان سال1362 و در گرماگرم جنگ تحمیلی، به اتفاق یکی از همکارانم شهید سروان خلبان "سعید هادی" ماموریت یافتیم تا به منظور پشتیبانی از نیروی های سطحی و رزمندگان سلحشور اسلام در منطقه عملیاتی حاج عمران، به گشت و شناسایی منطقه بپردازیم . از این رو پس از انجام مقدمات پروازی و توجیهات لازم در اتاق بریفینگ در ساعت مقرر به قصد انجام ماموریت به پرواز درآمدیم . هوا خوب و فرحبخش بود. آسمان صاف بود و گهگاه لکه های پراکنده ابر در آن مشاهده می شد. خورشید از لابه لای ابرها گرمای ملایمی را به درون کابین می تاباند . برای انتخاب بهترین موقعیت در وضعیت مناسبی قرار گرفتیم .
درحین عبور از فراز شهرهای پرجنب و جوش ، دشت های باطراوت ، دره های عمیق ، کوه های سر به فلک کشیده ، جنگل های انبوه و مناظر سرسبز و با صفای میهن اسلامی ناظر آرامشی بودم که در سایه جان فشانی های مدافعان دلاور این سرزمین بر بخش اعظم کشور حکم فرما بود و از این که خود نیز یکی از عناصر کوچک این دفاع مقدس بودم، به خود می بالیدم .
دقایقی بعد بر روی مناطق عملیاتی نبرد ظاهر شدیم ، تا آن روز بارها به ماموریت های برون مرزی و گشت و شناسایی اعزام شده بودم. حتی یک بارهم به اتفاق خلبان شهید "منصور سالار صدیق" در یک درگیری هوایی و نبردی نابرابر با یک دسته پروازی دشمن ، موفق شدیم یک فروند هواپیمای سوخو 22 دشمن را که قصد داشت شهر کرمانشاه را بمباران کند، منهدم کنیم . خلبان این هواپیمای متجاوز مجبور به ترک هواپیما شد و در منطقه صالح آباد به اسارات رزمندگان اسلام درآمد .

اما آن روز ...
روز غریبی بود. از قبل هماهنگی های لازم پروازی با خلبان سعید هادی که در این ماموریت هدایت هواپیما را برعهده داشت انجام شده بود . به منظور مصون ماندن از شناسایی توسط دشمن، به هنگام برخاستن و در هنگام پرواز هیچ گونه مکالمه رادیویی انجام نگرفت .
شهید هادی انسان شجاع و والایی بود . کم تر حرف می زد اما همان کلمات اندکش معنی و مفهوم خاصی داشت . او با قاطعیت و خون سردی ، با آرامش کامل تصمیم می گرفت و عمل می کرد از من نیز خواسته بود تا به دقت به گفته هایش عمل کنم . هنوز دقایقی از شروع پروازمان برفراز مناطق عملیاتی نگذشته بود که از طریق رادار به ما اطلاع داده شد که چند فروند هواپیمای دشمن را بر روی رادار مشاهده می کنند و از ما خواستند که نسبت به هواپیمای مهاجم در وضعیت و موقعیت مناسبی قرار بگیریم . رادار درحالی که ما را کنترل می کرد ، هر لحظه از موقعیت و فاصله هواپیمای دشمن اطلاعات جدیدتری به ما می داد . هادی از من خواست تا آمادگی لازم را جهت درگیری با هواپیماهای متخاصم ، بخصوص هواپیمایی که ما را تعقیب می کرد داشته باشم .

هواپیمای دشمن مورد هدف قرار گرفت
درحالی که به شدت تلاش می کردیم تا هرچه زودتر در وضعیت و موقعیت مناسب قرار گیریم و با شلیک مسلسل و یا پرتاب موشک هواپیمای دشمن را هدف قرار داده و منهدم نماییم ، هادی با سرعت و با خون سردی و هوشیاری خاصی با درنظر گرفتن کلیه پارامترهای لازم، خود را در وضعیت مناسب قرار داد و بدین ترتیب با افزودن سرعت در فاصله مطلوب، رادار را بر روی هواپیمای عراقی قفل کرد .
اینک در فاصله مناسبی نسبت به هواپیمای متخاصم قرار گرفته بودیم . از هادی خواستم تا اجازه شلیک موشک را به من بدهد اما با خون سردی تمام جواب داد :
- صبرکن تا فاصله را کم تر کنیم .
درحالی که اندکی دلهره داشتم برای این که فرصت را هم از دست نداده باشیم ، مجددا گفتم:
- اجازه شلیک موشک دارم؟
وی با قاطعیت جواب داد :
- نه.
نهایتا هواپیما در وضعیت بسیارمناسبی قرار گرفت و هادی از من خواست تا موشک را رها کنم .
با فرمان او دستم را بر روی دکمه رها کننده موشک فشردم. موشک رها شد و لحظه ای بعد برق انفجار یک فروند هواپیمای دشمن که به تلی از آتش مبدل شده بود، چشمانم را خیره کرد . از شادی این که موفق به انهدام یک هواپیمای دشمن شده بودیم فریاد الله اکبر سر دادیم .

رادار زمینی هشدار داد هواپیمای دشمن ...
رادار زمینی باردیگر هشدار داد که تعدادی دیگر از هواپیماهای دشمن در چند مایلی ما در پروازند . سرگرم جستجوی هواپیماها شدم و مدام صفحه رادار را بازرسی می کردم که ناگهان همه چیز بهم ریخت . هواپیما از جلو و زیر کابین مورد اصابت یک فروند موشک قرار گرفت ، لحظات بسیار حساسی بود زمان به کندی می گذشت . برای لحظه ای چشمانم تیره و تار شد ، آسمان به دور سرم چرخید و حالت عجیبی پیدا کردم .
وقتی به خود آمدم فریاد کشیدم:
- سعید ! سعید ! ما مورد اصابت موشک قرار گرفته ایم.
اما هیچ صدایی از کابین جلو نشنیدم . بار دیگر با این اندیشه که ممکن است سعید دچار شوک شده باشد فریاد زدم:
- سعید ! سعید ! هواپیما درحال سقوط است برای پریدن آماده باش.
اما هیچ جوابی از کابین جلو شنیده نشد .
قبل از اصابت موشک در ارتفاع 20000 پایی و با سرعت 480 نات درحال پرواز بودیم ، لیکن بر اثر اصابت موشک برای مدت زمان کوتاهی هواپیما به سرعت اوج گرفت و چند هزار پا تغییر ارتفاع داد . کلیه آلات دقیق از کار افتاده بودند و فرمان ها کاملا قفل شده بودند . هواپیما به شدت درحال سوختن بود .

هرکاری کردم اهرم صندلی پران کابین جلو کار نکرد
لحظات پراضطرابی بود تصمیم گرفتم با کشیدن اهرم رها کننده ، کابین جلو را برای پریدن رها سازم در این لحظه بود که متوجه شدم بازوی چپم به علت اصابت ترکش از کار افتاده و کوچک ترین حرکتی ندارد. به هر شکل ممکن اهرم رها کننده کابین جلو را کشیدم ولی متاسفانه به دلیل صدمات سنگینی که به سمت چپ هواپیما وارد شده بود، این اهرم عمل نکرد .
بوی تندی که ناشی از سوختن دستگاه ها و آلات دقیق هواپیما بود، فضای بسیار نامطلوبی را در کابین بوجود آورده بود . ناگزیر با تلاش فراوان موفق به کشیدن دستگیره پرتاب کننده صندلی و کاناپی شدم . فشار هوا با شدت هرچه تمام تر به جایگاه خلبان وارد شد و من برای لحظه ای احساس کردم چشمانم از حدقه خارج شده است . سرانجام خود را در دل آسمان یافتم .

به سختی به زمین خوردم و به اسارت درآمدم
از آن جا که دچار موج انفجار موشکی شده بودم به هنگام خروج از کابین نتوانستم حالت مناسبی به خود بگیرم ، به همین جهت کتف و زانویم به شدت با لبه کابین برخورد کرد و صدمه دید . ابتدا به صورت سقوط آزاد مانند قطعه سنگی به طرف زمین در حرکت بودم . اما با بازشدن چتر نجات امیدوار شدم هرچند این تازه آغاز راه بود .
در هنگام اصابت موشک تنها عکس العملی که توانستم انجام دهم این بود که تلاش کردم هواپیما را به سمت شرق هدایت کنم تا بلکه در خاک عراق سقوط نکند به همین لحاظ محل سقوط ما بلندی های منگوله در جنوب غربی مهاباد بود ، اما در آن زمان این منطقه تحت نفوذ حزب دمکرات کردستان قرار داشت .
درحالی که به اطراف می نگریستم محکم بر زمین کوبیده شدم بر اثر برخورد با صخره ها پای چپم از ناحیه مفصل به شدت آسیب دید و احساس بی حالی و گیجی مخصوصی وجودم را فرا گرفت . در چنین وضعی و پیش از آن که به حالت طبیعی برگردم توسط افراد حزب دمکرات به اسارت درآمدم .

روح شهید هادی همچنان درحال پرواز بود
از این که از سرنوشت همرزم خود بی اطلاع بودم بر ناراحتی ام می افزود. از حال او جویا شدم . گفتند او کشته شده است و پیکرش را در پای لاشه هواپیما به خاک سپرده اند . به طوری که از ظواهر امر برمی آمد شهید بزرگوار سروان خلبان سعید هادی در لحظات اولیه برخورد موشک به کابین هواپیما به افتخار شهادت نایل آمده و با کاروان شهیدان گلگون کفن به ملکوت علی سفر کرده بود .
روحش شاد و یادش گرامی باد .

هواپیمای گشت آمد ولی نتوانستم آنها را با خبر کنم
این سقوط برای من پرمخاطره و به یاد ماندنی بود . شکسته شدن آرنج ، پاره شدن یک عصب دست چپ ، خرد شدن زانوی راست ، شکستگی دنده های روی طحال و نیز استخوان ترقوه سمت راست، نتیجه این سقوط اجباری بود .
حدود 15 دقیقه بعد از سقوط یک فروند هواپیمای اف 4 خودی برای جست وجوی محل سقوط و خبر گرفتن از وضعیت ما در آسمان منطقه ظاهر شد . اما من به دلیل این که پس از سقوط لوازم همراهم به دست افراد حزب کومه له افتاده بود و در اسارت آنها بودم، نمی توانستم با هواپیما تماس رادیویی گرفته و وضعیت خود و هواپیما را گزارش نمایم .

بعد از چهار ماه اسارت آزاد شدم
مدت چهارماه در شرایط بسیار سخت ، بدون معالجه و دارو در چادری در همان بلندی ها نگهداری می شدم . فقط اعضای شکسته را با تکه های چوب بستند و به خاطر شکستگی قسمت های مختلف بدنم قادر به حرکت دادن من نبودند . پس از چهار ماه و به لطف خداوند آزاد شده و برای معالجه به خارج از کشور اعزام گردیدم .
اکنون با الطاف الهی سلامت نسبی خود را به دست آوردم . پای راستم را که 11 سانتی متر کوتاه شده بود در معرض کشش قرار دادند و پس از معالجه تا حد زیادی ترمیم شد و حالا فقط 3 سانتی متر کوتاه تر از حد معمول است . ضایعاتی نیز در آرنج دست چپم باقی مانده که حرکت دست چپم را محدود کرده و از آرنج بیش از 10 درجه حرکت ندارد .
اکنون با 55 درصد جانبازی به سبب عشق و علاقه وافری که به فن پرواز دارم در امور جمعی پرواز مشغول خدمت هستم .
منبع : بربلندای سپهر

 


جمعه 27 اسفند 1389  12:53 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

سرهنگ خلبان آزاده "یوسف سمندریان"

مرداد سال 1365 بود. تازه از ماموریت گشت و شناسایی برگشته بودم که داوطلبانه آماده ماموریت شدم. طبق دستور فرماندهی به من و سرهنگ خلبان "عباس رمضانی" ماموریتی ابلاغ شد تا مخازن سوخت دشمن را که بسیار حیاتی بود، در استان سلیمانیه واقع در شمال عراق بمباران نماییم. من به عنوان شماره یک و رمضانی به عنوان شماره دو پرواز انتخاب شدیم. کارهای مقدماتی پرواز را انجام دادیم. در اتاق بریفینگ فرمانده عملیات تاکید کرد:
- منطقه مورد نظر شدیدا توسط نیروهای بعثی محافظت می شود.
قرار بر این شد که ساعت 6 بعد از ظهر و قبل از غروب افتاب، با رعایت احتیاط در قالب دو گروه پروازی پایگاه را ترک نماییم.
پروازهای عصر هنگام به دلیل ایجاد سایه های شدید، گرد و خاک هوا و همچنین به دلیل دید کم خلبان به خاطر زاویه تابش خورشید، بسیار مخاطره انگیز بود. در عوض در این زمان پدافند دشمن دید کامل داشت. فرمانده عملیات پایگاه مایل بود تا با عملیات در زمان های غیرقابل انتظار برای عراقی ها، دشمن را غافلگیر کند.

تصمیم گرفتم ماموریت را کنسل کنم ولی ...
پس از پرواز، تا نزدیکی مرز ادامه دادیم و سپس برای مخفی ماندن از دید رادارهای عراقی ارتفاع خود را کم کرده و در فاصله 40پایی از سطح زمین قرار گرفتیم. به محض ورود به خاک عراق عرض ارادتی به آقا اباعبدالله الحسین (ع) و آقا اباالفضل العباس (ع) کردیم. در همین لحظه به ناگاه متوجه سربازی شدم که با دیدن هواپیماهای ما به سرعت خود را از دید ما مخفی کرد. احتمال دادم دیده بان مرزی عراق باشد. تصمیم گرفتم به پایگاه برگشته و ماموریت را به ساعتی دیگر موکول کنم. البته بلافاصله از تصمیم خود منصرف شدم و آیه "وجعلنا" را زیر لب زمزمه کردم. نیروی دیگری در من دمیده شد. با تغییر سمت به طرف غرب گردش کردیم و به سوی هدف روانه شدیم. دقایقی از ورودمان به خاک دشمن نگذشته بود که در دید رادارهای آنها قرار گرفتیم.
حدسم درست بود. ورودمان از طریق دیده بان مرزی اطلاع داده شده بود و دشمن منتظرمان بود. به همین جهت سدی از آتش به سوی ما گشوده شد. چاره ای نبود. هواپیما با سرعتی نزدیک به 1000کیلو متر در ساعت به جلو می رفت.

موشک اول به موتور سمت چپ هواپیمایم برخورد کرد
2دقیقه مانده بود به هدف برسیم که ناگهان موشکی به موتور سمت چپ هواپیمای من اصابت کرد. برای لحظاتی هواپیمایم تعادل خود را از دست داد. سریعا شیر بنزین موتورسمت چپ را بستم تا آتش به نقاط دیگر هواپیما سرایت نکند.
هواپیمای شماره 2 که من را می دید از رادیو اعلام کرد هواپیمایت آتش گرفته.
اندیشه های مختلفی از سرم گذشت. چراغ اعلام آتش سوزی بخش دم و بال هواپیما روشن شده بود. از طرفی هنوز بمب هایم را رها نکرده بودم و هواپیما سنگین بود. با یاری گرفتن از خدای متعال و ائمه اطهار، تصمیم گرفتم در یک اقدام تلافی جویانه هواپیما را که آتش گرفته بود تا بالای کارخانه ای که در چند کیلومتری من قرار داشت، هدایت کنم. با تمهیدات مختلف به آن جا رسیدم و کلید رها سازی کلیه بمب ها را زده و آن جا را به تلی از آتش و دود مبدل ساختم. بعدها فهمیدم که آن جا مرکز مهمات عراق بوده است.

موشک دوم و موتور سمت راست
با سرعت سمت پروازی خود را تصحیح نمودم تا با چرخشی مناسب به سمت کشور عزیزمان باز گردم ولی ناگهان موتور سمت راست هواپیما نیز مورد اصابت موشک قرار گرفت. شماره 2 که اوضاع نگران کننده هواپیمای مرا دیده بود با اضطراب خاصی چندین بار از طریق رادیو اعلام کرد :
- شماره 1،شماره1 هواپیمایت آتش گرفته بپر بیرون، بپر بیرون.
هواپیما به کلی از اختیار من خارج شده بود. هر لحظه از بال چپ به بال راست، معلق می شد تمامی عقربه های نشان دهنده ها در کابین بر صفر فرو افتاده بود. با پیام رادیویی همکارم مبنی بر ترک سریع هواپیما، مترصد فرصتی بودم تا خود را از مهلکه نجات دهم. زمان به سرعت می گذشت و ممکن بود هر لحظه هواپیما در آسمان منفجر شود.
ناگهان هواپیما شیرجه ای زد و با سرعت زیاد به طرف زمین رفت. همکارم از طریق رادیو فریاد می زد
- یوسف، بپر بیرون بپر بیرون.
درست می گفت. ماندن در کابین مساوی مرگ بود. آژیر وضعیت قرمز با بوق های ممتد آخرین هشدارها را می داد. هر دو موتور چپ و راست در آتش شدید می سوخت و بوی تند ناشی از سوختن دستگاه ها و سیم ها، در کابین پیچیده بود. در آن شرایط با آن سرعت و ارتفاع کم خطر پریدن با چتر کم تر از مرگ نبود، اما چاره ای جز پرش نداشتم. همکارم بار دیگر در رادیو فریاد زد
- یوسف هواپیما را ترک کن ...

سرانجام مجبور به پرش شدم
هنوز پیامش تمام نشده بود که بی اختیار دستگیره پرتاب کننده صندلی را فشردم. در یک لحظه هوا با فشار هر چه تمام تر وارد کابین شد. شدت جریان هوا به قدری شدید بود که احساس کردم چشمانم از حدقه خارج شده است. پس از چند لحظه خود را در آسمان دیدم درحالی که اهرم چتر نجات را نیز کشیده بودم و این آغاز راهی بود که به سرنوشتی نامعلوم پیوند می خورد. از آن جا که هواپیما دچار حریق شده بود و تعادل نداشت، هنگام خروج اضطراری کتفم با لبه کابین برخورد کرده و به شدت صدمه دیده بود. درحالی که به سرعت به زمین می رسیدم، در جست وجوی هواپیمای همکارم بودم. بی خبری از سرنوشت او به ناراحتی ام می افزود. هواپیمای گشتی عراقی لحظات قبل از بالای سرم رد شده بود. نمی دانستم که آیا موفق شده است به موقع از منطقه دور شود.
مکان فرود من پوشیده از درختان جنگلی بود. هنگام فرود تعدادی از سربازان دشمن را می دیدم که به سوی محل فرود من در حرکت بودند. به آنها چشم دوخته بودم ببینم به سمت من تیراندازی می کنند یا نه که ناگهان به زمین خوردم. درد شدیدی تمامی ساق پایم را فرا گرفت باد نیز چتر نجاتم را با خود بر روی زمین می کشید. درحالی که برای رهایی از چتر در تلاش بودم، سربازان دشمن سر رسیدند.

به سلیمانیه و بلافاصله به بغداد منتقل شدم
سرم را آهسته و آرام بالا بردم تا جایی که جلوی صورت خود لوله اسلحه ای را دیدم که به طرف من نشانه رفته است. نگاهم به آن دوخته شده بود که صدای داد و فریاد سربازان که به من دشنام می دادند مرا متوجه خود کرد. آنها می گفتند زندگی برای تو تمام شده در این لحظه چند تن از آنها دستگیره آتش اسلحه خود را کشیدند.
بسان آهویی که در دام صیادی بی رحم اسیر شده باشد، نشستم. چشمانم را بستم و شهادتین را ادا کردم و منتظر ماندم. ناگهان چند نفر شانه هایم را محکم گرفتند و مرا بلند کردند. بلافاصله چشمانم را بستند و وسایل پروازی را از من جدا کردند. به دستور آنها به طرف نقطه نامعلومی به راه افتادم. پس از طی مسافتی سوار بر اتومبیل شدم. اتومبیل حرکت کرد و سرانجام در شهر سلیمانیه مرا تحویل نیروهای امنیتی دادند و از آن جا نیز بلافاصله به بغداد منتقل شدم.

بغداد ابتدای مقاومت های من
بغداد ابتدای راه بود. مقاومت های من در آن جا آغاز شد. بازجوی های اولیه تا حدود 10 روز ادامه پیدا کرد. ساعت ها تحقیق و سوالات گوناگون و سپس بازگشت به سلول.
سلولی تاریک که مساحت آن از 2متر در 2متر تجاوز نمی کرد.
ماه اول بازجویی ها، مجبور بودم در مقابل نورهای خیره کننده ای که بر دیدگانم می انداختند، سرپا ایستاده و زیر مشت و لگد، به سوالات شان پاسخ بگویم. چهارده ماه در سلول انفرادی بودم. بعد از این مدت شک و تردید در رهایی یافتن از اسارت و یا مرگ در این سلول تاریک، موجی از یاس و اندوه را در دلم جای داده بود. ناگزیر، به مدت سیزده روز، دست به اعتصاب غذا زدم اما تاثیری در دل آهنین بعثی ها نداشت.
ولی در نهایت، عراقی ها مجبور شدند مرا به اردوگاهی دیگر، تبعید نمایند. آن جا بازجویی های مجددا آغاز شد ولی وقتی فهمیدند که به چه علت من اعتصاب غذا کرده بودم، مرا به سلولی بدتر از اولی انداختند و گفتند:
- برو اون تو و از گرسنگی، بمیر.
این جا بود که مجبور شدم اعتصاب غذایم را بشکنم و آنها نیز در نتیجه مرا به اردوگاه اول بازگرداندند.

در لیست صلیب سرخ هم نبودم
هر تلاشی از سوی من برای بهبود اوضاع، بیهوده بود. من از طرف صلیب سرخ نام نویسی نشده بودم و در سلول های متروکه و به دور از چشم صلیب سرخ به صورت مخفیانه نگهداری می شدم. هر چند که از طریق بچه های بسیج، موضوع من با صلیب سرخ، درمیان گذاشته شده بود اما آنها در پاسخ به ثبت نام من می گفتند:
- تا عراق نخواهد خلبانان را به ما نشان دهد، ما نمی توانیم کاری بکنیم.

سرانجام لحظه وصال فرا رسید
بعد از چند سال شکنجه، به اردوگاه اسیران منتقل شدم. روزگار سختی را با بردباری و تحمل رفتارهای خشن زندانبانان عراقی، به سر آوردم تا این که با پذیرش قطعنامه 598، وضعیت دیگری در اردوگاه حاکم شد و دشمن به واقعیت ها و شرایط جدید تن در داد. من نیز به دنبال آغاز تبادل اسرا و به دلیل این که خلبان بودم، به همراه آخرین گروه از آزادگان سرافراز کشور عزیزمان که به خاطر عزت و عظمت میهن اسلامی، سال ها رنج جدایی از وطن را تحمل کرده و زیر سخت ترین شکنجه ها مقاومت نموده بودند، به خاک پاک دیار شهیدان قدم گذاشتم.

جمعه 27 اسفند 1389  12:54 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

خاطرات خلبان آزاده "هوشنگ شروین"

با شروع حمله های هوایی عراق، دلواپسی پیچید توی خانه. مثل خیلی از نظامیان دیگر، باورم نمی شد عراق جرأت این کار را داشته باشد. با خبرهایی که داشتم می دانستم نمی تواند حریف ما در جنگ هوایی بشود. خیلی زود می توانستیم نیروی هوایی اش را زمین گیر کنیم. من و باقی خلبان های شجاع نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران، حمله هوایی عراق را توهین به خلبان های ایرانی می دانستیم. روزی که این خبر را شنیدم برای دیدن مادرم به تهران رفته بودم.
با خبر که شدم، فوری برگشتم به پایگاه همدان و آمادگی ام را اعلام کردم. کار اولم آموزش مردمی بود. باید معنی آژیرها و کارهایی را که موقع حمله هوایی باید برای حفظ جان انجام بگیرد، آموزش می دادم. بعد هم با پروازهایی که در خاک عراق داشتم فهمیدم دفاع موشکی مستحکمی دارند.
مأموریت هایم زیاد شده بود و کم تر می توانستم خانواده ام را ببینم. توی این مدت، پایگاه همدان هم چندبار با حمله های هوایی تهدید شده بود. یک شب بعد از پرواز، وقتی آمدم خانه فکر کردم بهتر است زن و بچه ام را بفرستم تهران. به این ترتیب هم خیال من راحت می شد، هم آنها از تنهایی و دوری در می آمدند.

هدف پایگاه هوایی کوت
در هر حال او هرگز آن روز صبح را فراموش نمی کند. صدای زنگ را هنوز به خاطر دارد و عقربه های ساعت، که یک ربع به پنج بامداد را نشان می دادند. راننده گردان پرواز، جلوی در منزل منتظر اوست. مأموریت مهمی است. او لیدر دسته پرواز است و قرار است پایگاه هوایی کوت را در دل عراق بکوبند. کمک خلبان "هوشنگ شروین" هرگز فکر نمی کرد وقتی توی گوشی تلفن به خواهرش قول می دهد که وقتی از عملیات برگشت به او زنگ خواهد زد، نتواند به قولش عمل کند. او هرگز فکر نمی کرد بعد از این تلفن، تا 10 سال نتواند صدای خواهرش را بشنود.
مأموریت بمباران پایگاه "کوت" بود. قرار بر این بود همراه با سه فروند جنگنده دیگر، صبح قبل از طلوع آفتاب به پرواز درآییم. ولی به دلیل تغییر برنامه مأموریت، ساعت هشت و نیم صبح، من و شماره دو به مقصد پایگاه کوت عراق پرواز کردیم. طول مسیر را در ارتفاع چهار هزارپایی طی کردیم. حدود بیست کیلومتری هدف، مطابق برنامه از پیش تعیین شده، شماره دو با فاصله کمی عقب افتاد. به ارتفاع پنجاه پایی تغییر وضعیت دادیم. با سرعت سرسام آوری به سوی هدف پیش می رفتیم.
Image
بمباران پایگاه با موفقیت کامل
با دیدن اولین نشانه پایگاه، با حداکثر قدرت به ارتفاع دو هزار پایی اوج گرفتم. حالا دیگر بالای باند پایگاه کوت بودم و آشیانه ها و ساختمان های اداری اطراف باند و چند فروند هواپیما را می دیدم. با زاویه تند شیرجه زدم. تکان های شدید هواپیما به چپ و راست می توانست من و هواپیما را از دسترس پدافند دور نگه دارد. در ارتفاع تعیین شده بمب ها را رها کردم. با سبک شدن هواپیما، رها شدن بمب ها را یکی بعد از دیگری حس می کردم. تا رها شدن آخرین بمب باید در حالت شیرجه باقی می ماندم. پس مدام به زمین نزدیک تر می شدم. با قدرت تمام هواپیما را از شیرجه خارج کردم و چرخیدم به سمت راست. در چشم انداز مقابلم منطقه درندشتی را دیدم که پر بود از سلاح پدافند. دوباره شیرجه رفتم و گرفتم شان زیر رگبار مسلسل. به عقب که نگاه کردم دیدم شماره دو مشغول شیرجه برای رها کردن بمب های هواپیمایش است و دو فروند میگ عراقی در پس زمینه دارند دور می زنند. آنها پوشش هوایی پایگاه کوت بودند.

درحال برگشت ناگهان ...
مأموریتم را انجام داده بودم. باید سریع به ایران بر می گشتم. از انجام مأموریتم احساس غرور می کردم که ناگهان یک ضربه خشک و محکم دور هواپیما را گرفت و تعادلش را به هم ریخت. موتور سمت چپ آتش گرفته بود. با کابین عقب صحبت کردم. هواپیما از فرامین من اطاعت نمی کرد و با فشار زیاد اوج می گرفت، طوری که در کم تر از چهار هزار پا به حالت واماندگی و 180 درجه گردش نامتعادل و پشت و رو شده دور خودش می چرخید. مثل قلوه سنگ می رفتیم پایین. راه نجاتی برای هواپیما وجود نداشت.»

فرود در خاک عراق
چترم که باز شد، هواپیما میان زمین و آسمان با صدای مهیبی ترکید و تکه های آتش توی هوا پخش شد. آن طرف تر باز شدن چتر کمکم را دیدم. به دور و برم نگاه کردم. دنبال راه فرار می گشتم. آن پایین گله گوسفند برای خودش می چرید. از دور یک جیپ نظامی می آمد طرفم. عده ای هم دنبالش می دویدند. آن قدر به فکر بررسی اوضاع و احوال منطقه بودم که نفهمیدم کی به زمین رسیدم. بدجوری فرود آمدم. کمرم تیر کشید و حالت تهوع به من دست داد. حالم جا نیامده بود که رسیدند بالای سرم. جیپ ارتشی سبز رنگی 15-10 متر دورتر نگه داشته بود. دو نفر بالای سرم ایستاده بودند. آن که قدش بلندتر بود اشاره کرد بلند شوم. نمی توانستم تکان بخورم. آمد جلو و با نوک پوتین کوبید به پهلوم. درد کمر یادم رفت. زیر بلغم را گرفت و با غیظ بلندم کرد. بعد از یک دقیقه کمکم را هم آوردند. هولمان دادند توی جیپ. حال رضا را پرسیدم. لب باز نکرده ضربه محکم نگهبان سرم را آورد پایین. 8-7 کیلومتر رفتیم تا رسیدیم به شهر کوت. جیپ جایی ایستاد که شبیه به کلانتری بود. پیاده مان کردند. هر دوی ما را به داخل ساختمانی کوتاه و پهن بردند و در بازدید بدنی هر چه داشتیم ازمان گرفتند. بعد به چند جا تلفن زدند سپس ما را از ساختمان بیرون بردند. توی بنز آژیرداری هولمان دادند و راه افتادیم.

حرف نزنی ضرر می کنی
نزدیک 3 ساعت در راه بودیم. کمر درد امانم را بریده بود. سعی می کردم چشم بندم را شل کنم. وارد یک پایگاه شدیم. راننده برای رد گم کردن از لای ساختمان ها می رفت و مارپیچ می راند. سرانجام جلوی ساختمان تک طبقه ای از ماشین پیاده شدیم. من و کمکم را از هم جدا کردند. مرا به اتاقی بردند و چشم هایم را باز کردند. یک سرگرد نیروی هوایی پشت میز نشسته بود. مثل روز روشن بود که یک بازجویی طولانی را در پیش دارم، اما بعد از نیم ساعت سرگرد عراقی کف دو دستش را صاف گذاشت روی میز. به هر دری زده بود مثل یک نظامی پاسخش را داده بودم. نمی خندید ولی چشم هایش از آن چه بود به نظرم ریزتر می آمد. زنگ روی میزش را فشار داد. دستش را که از روی زنگ برداشت دهانش باز شد:
- ضرر کردی.
صدای دو قدم کوتاه آمد و در روی پاشنه چرخید. نگهبان آمد تو. قبل از این که دست و چشمم را ببندد، سیگار عرق کرده توی مشتم را گذاشتم کنار فندک طلایی روی میزش. سرگرد داد کشید
- ببرش بیرون!
من داشتم به لحظه ای فکر می کردم که پاکت سیگار را با خوش رویی جلویم دراز کرده بود و گفته بود شما می توانید امروز و فردا زنده بودنت را از رادیو اعلام کنی تا زن و بچه ات مطلع شوند. فقط باید کمی برای ما حرف بزنید.
بعد از آن به جاهای مختلف انتقالم دادند و در بدترین شرایط مورد بازجویی قرار گرفتم که بعد از مدتی طولانی به یکی از اردوگاه ها انتقال پیدا کردم و مدت 10 سال از بهترین سال های عمرم را در آن جا گذراندم.

بعد از 10 سال اسارت
«29 جفت چشم با حرص و ولع به فضای بیرون از زندان نگاه می کردند و اتوبوس می رفت. در بغداد مردم در رفت و آمد بودند. بعضی وقت ها پشت چراغ راهنمایی نگاه خوشحال و حسرت زده شان با نگاه مان گره می خورد. اتوبوس از شهر آمد بیرون و پیچید طرف بعقوبه. این را از تابلوهای کنار جاده فهمیدیم. هر کسی در خودش بود و با فکرهایش کلنجار می رفت.
انگار همین دیروز بود که هواپیمایم را زدند. با چتر نجات پریدم و موقع فرود کمرم آسیب دید. دستگیرم کردند و بردند به پایگاه کوت و ... یاد همدان افتادم و شبی که با همسرم در خیابان خانه های سازمانی قدم می زدیم. آن شب زیبای مهتابی جلوی چشمم آمد. یاد خواهرم افتادم و تلفنی که پیش از پروازم زد. یاد کشورم افتادم و اتفاق هایی که توی این 10 سال از سر گذرانده بود. جنگ، کوبیدن شهرها، انفجار، موشک باران ها، سیل، زلزله و.... از خودم پرسیدم:
یعنی بعد از این همه سال، کسی هست که منتظرم باشد؟ من که تا حالا نامه ای از خانواده ام نداشته ام و نامه ای هم برای شان نفرستاده ام اصلاً آنها کجایند الان؟ چه کار می کنند؟ به سر خانواده ام چه آمده است؟ مادرم؟ یعنی توانسته طاقت بیاورد؟ او عمری یتیم داری کرده بود تا ما روزی عصای دستش باشیم. قلبم از درد کشیدن هایش لرزید.
دخترم چطور است؟ آزاده الان باید 10 سالش باشد. یعنی نبود من در روحیه اش تأثیر گذاشته است؟ همسرم چه می کند؟ می داند من زنده ام؟ روزی که آمدم مأموریت، نه پول پس اندازی داشتم، نه خانه و زمین. حتماً سال های سختی را گذرانده است یا امام رضا! خودت واسطه من و خدایم باش!
خودت شفاعتم کن و از این همه فکرهای پریشان خلاصم کن. خدایا، رحم به دل شکسته و تن اسارت کشیده ام کن!
- هوشنگ، هوشنگ!
با تکان های بغل دستی ام، که می گفت رسیده ایم بعقوبه، برگشتم به اتوبوس. خورشید دم غروب رنگ خون داشت و آسمان سرخ بود. رسیدیم به اردوگاهی و پیاده شدیم. از یکی از مسئول های عراقی شنیدیم آخرین گروه اسراییم. فرستادندمان به سالنی بزرگ. آن جا چند نفر از خلبان ها و دوست هامان را دیدیم و احوال پرسی و روبوسی کردیم. فهمیدیم آقای مهندس یحیوی و مهندس بوشهری و حاج آقا ابوترابی هم میان ما هستند. نماز را به امامت حاج آقا برپا کردیم. بعد از نماز، حاج آقا ابوترابی سخنرانی کرد و از ارزش دفاع و مقاومت برای مان گفت، از خوشحالی تا صبح بیدار بودیم. با مهندس یحیوی به صحبت نشستم. از خاطره هاش برایم گفت. از سختی هایی که کشیده بود، 10 سال در سلول های بعثی و از شهادت مهندس تندگویان.
سرانجام صلیب سرخی ها آمدند
فردای آن روز چند نفر از خانم های صلیب سرخ آمدند و با تک تک مان مصاحبه کردند. همه حجاب اسلامی داشتند و با این کار احترام به قوانین کشور ما گذاشته بودند. فرم هایی دادند، برای انتخاب کشوری که می خواهیم به آن جا برویم. معلوم بود. همه ایران را انتخاب کردیم. کارت هایی به ما دادند و با 9 اتوبوس راه افتادیم طرف مرز. برای نماز کنار رودخانه ای توقف کردیم و وضو گرفتیم و نماز خواندیم و هر چه به مرز نزدیک می شدیم، شوق و دلهره ام بیشتر می شد. سرانجام رسیدیم به مرز و اتوبوس ها ایستادند. ایران رو به روی مان بود. دیدن خاکش قلب مان را آرام می کرد. آمبولانسی با علامت هلال احمر از طرف ایران آمد و 100 متری ما ترمز کرد. چند نفر پیاده شدند. در تاریک و روشن هوا دنبال پرچم ایرانی می گشتم. به آرم جمهوری اسلامی ایران روی ماشین نگاه کردم. پرچم ایران را دورتر تشخیص دادم، بوی آشنای خاک ایران را همراه باد شناختم. قلبم تندتر می زد. آنهایی که از آمبولانس پیاده شده بودند، همراه چند عراقی آمدند پیش ما و به ما خوش آمد گفتند.

آزادگان به خانه خوش آمدید
آن جا ماندن مان یک ساعت طول کشید. کارهای قانونی مبادله که تمام شد، سوار اتوبوس ها شدیم و حرکت کردیم طرف ایران. از مرز خسروی که گذشتیم چند تا اتوبوس از روبه رو آمدند. از زیر پرده اشک، پرچم زیبای ایران را روی اتوبوس ها دیدم. چراغ های اتوبوس ها روشن بود. از کنارمان که رد شدند اسیرهای عراقی را آن جا دیدیم. از این که بر می گشتند به کشورشان خوشحال بودند. بعد تابلوها و پلاکاردهای کنار جاده نظرم را جلب کرد:
"آزادگان به خانه خوش آمدید."
نقل از کتاب: مسافر، آسمان، زنجیر
جمعه 27 اسفند 1389  12:54 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

پاسخبا شروع حمله های هوایی عراق، دلواپسی پیچید توی خانه. مثل خیلی از نظامیان دیگر، باورم نمی شدنطقه

با شروع حمله های هوایی عراق، دلواپسی پیچید توی خانه. مثل خیلی از نظامیان دیگر، باورم نمی شد عراق جرأت این کار را داشته باشد. با خبرهایی که داشتم می دانستم نمی تواند حریف ما در جنگ هوایی بشود. خیلی زود می توانستیم نیروی هوایی اش را زمین گیر کنیم. من و باقی خلبان های شجاع نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران، حمله هوایی عراق را توهین به خلبان های ایرانی می دانستیم. روزی که این خبر را شنیدم برای دیدن مادرم به تهران رفته بودم.
با خبر که شدم، فوری برگشتم به پایگاه همدان و آمادگی ام را اعلام کردم. کار اولم آموزش مردمی بود. باید معنی آژیرها و کارهایی را که موقع حمله هوایی باید برای حفظ جان انجام بگیرد، آموزش می دادم. بعد هم با پروازهایی که در خاک عراق داشتم فهمیدم دفاع موشکی مستحکمی دارند.
مأموریت هایم زیاد شده بود و کم تر می توانستم خانواده ام را ببینم. توی این مدت، پایگاه همدان هم چندبار با حمله های هوایی تهدید شده بود. یک شب بعد از پرواز، وقتی آمدم خانه فکر کردم بهتر است زن و بچه ام را بفرستم تهران. به این ترتیب هم خیال من راحت می شد، هم آنها از تنهایی و دوری در می آمدند.

هدف پایگاه هوایی کوت
در هر حال او هرگز آن روز صبح را فراموش نمی کند. صدای زنگ را هنوز به خاطر دارد و عقربه های ساعت، که یک ربع به پنج بامداد را نشان می دادند. راننده گردان پرواز، جلوی در منزل منتظر اوست. مأموریت مهمی است. او لیدر دسته پرواز است و قرار است پایگاه هوایی کوت را در دل عراق بکوبند. کمک خلبان "هوشنگ شروین" هرگز فکر نمی کرد وقتی توی گوشی تلفن به خواهرش قول می دهد که وقتی از عملیات برگشت به او زنگ خواهد زد، نتواند به قولش عمل کند. او هرگز فکر نمی کرد بعد از این تلفن، تا 10 سال نتواند صدای خواهرش را بشنود.
مأموریت بمباران پایگاه "کوت" بود. قرار بر این بود همراه با سه فروند جنگنده دیگر، صبح قبل از طلوع آفتاب به پرواز درآییم. ولی به دلیل تغییر برنامه مأموریت، ساعت هشت و نیم صبح، من و شماره دو به مقصد پایگاه کوت عراق پرواز کردیم. طول مسیر را در ارتفاع چهار هزارپایی طی کردیم. حدود بیست کیلومتری هدف، مطابق برنامه از پیش تعیین شده، شماره دو با فاصله کمی عقب افتاد. به ارتفاع پنجاه پایی تغییر وضعیت دادیم. با سرعت سرسام آوری به سوی هدف پیش می رفتیم.
Image
بمباران پایگاه با موفقیت کامل
با دیدن اولین نشانه پایگاه، با حداکثر قدرت به ارتفاع دو هزار پایی اوج گرفتم. حالا دیگر بالای باند پایگاه کوت بودم و آشیانه ها و ساختمان های اداری اطراف باند و چند فروند هواپیما را می دیدم. با زاویه تند شیرجه زدم. تکان های شدید هواپیما به چپ و راست می توانست من و هواپیما را از دسترس پدافند دور نگه دارد. در ارتفاع تعیین شده بمب ها را رها کردم. با سبک شدن هواپیما، رها شدن بمب ها را یکی بعد از دیگری حس می کردم. تا رها شدن آخرین بمب باید در حالت شیرجه باقی می ماندم. پس مدام به زمین نزدیک تر می شدم. با قدرت تمام هواپیما را از شیرجه خارج کردم و چرخیدم به سمت راست. در چشم انداز مقابلم منطقه درندشتی را دیدم که پر بود از سلاح پدافند. دوباره شیرجه رفتم و گرفتم شان زیر رگبار مسلسل. به عقب که نگاه کردم دیدم شماره دو مشغول شیرجه برای رها کردن بمب های هواپیمایش است و دو فروند میگ عراقی در پس زمینه دارند دور می زنند. آنها پوشش هوایی پایگاه کوت بودند.

درحال برگشت ناگهان ...
مأموریتم را انجام داده بودم. باید سریع به ایران بر می گشتم. از انجام مأموریتم احساس غرور می کردم که ناگهان یک ضربه خشک و محکم دور هواپیما را گرفت و تعادلش را به هم ریخت. موتور سمت چپ آتش گرفته بود. با کابین عقب صحبت کردم. هواپیما از فرامین من اطاعت نمی کرد و با فشار زیاد اوج می گرفت، طوری که در کم تر از چهار هزار پا به حالت واماندگی و 180 درجه گردش نامتعادل و پشت و رو شده دور خودش می چرخید. مثل قلوه سنگ می رفتیم پایین. راه نجاتی برای هواپیما وجود نداشت.»

فرود در خاک عراق
چترم که باز شد، هواپیما میان زمین و آسمان با صدای مهیبی ترکید و تکه های آتش توی هوا پخش شد. آن طرف تر باز شدن چتر کمکم را دیدم. به دور و برم نگاه کردم. دنبال راه فرار می گشتم. آن پایین گله گوسفند برای خودش می چرید. از دور یک جیپ نظامی می آمد طرفم. عده ای هم دنبالش می دویدند. آن قدر به فکر بررسی اوضاع و احوال منطقه بودم که نفهمیدم کی به زمین رسیدم. بدجوری فرود آمدم. کمرم تیر کشید و حالت تهوع به من دست داد. حالم جا نیامده بود که رسیدند بالای سرم. جیپ ارتشی سبز رنگی 15-10 متر دورتر نگه داشته بود. دو نفر بالای سرم ایستاده بودند. آن که قدش بلندتر بود اشاره کرد بلند شوم. نمی توانستم تکان بخورم. آمد جلو و با نوک پوتین کوبید به پهلوم. درد کمر یادم رفت. زیر بلغم را گرفت و با غیظ بلندم کرد. بعد از یک دقیقه کمکم را هم آوردند. هولمان دادند توی جیپ. حال رضا را پرسیدم. لب باز نکرده ضربه محکم نگهبان سرم را آورد پایین. 8-7 کیلومتر رفتیم تا رسیدیم به شهر کوت. جیپ جایی ایستاد که شبیه به کلانتری بود. پیاده مان کردند. هر دوی ما را به داخل ساختمانی کوتاه و پهن بردند و در بازدید بدنی هر چه داشتیم ازمان گرفتند. بعد به چند جا تلفن زدند سپس ما را از ساختمان بیرون بردند. توی بنز آژیرداری هولمان دادند و راه افتادیم.

حرف نزنی ضرر می کنی
نزدیک 3 ساعت در راه بودیم. کمر درد امانم را بریده بود. سعی می کردم چشم بندم را شل کنم. وارد یک پایگاه شدیم. راننده برای رد گم کردن از لای ساختمان ها می رفت و مارپیچ می راند. سرانجام جلوی ساختمان تک طبقه ای از ماشین پیاده شدیم. من و کمکم را از هم جدا کردند. مرا به اتاقی بردند و چشم هایم را باز کردند. یک سرگرد نیروی هوایی پشت میز نشسته بود. مثل روز روشن بود که یک بازجویی طولانی را در پیش دارم، اما بعد از نیم ساعت سرگرد عراقی کف دو دستش را صاف گذاشت روی میز. به هر دری زده بود مثل یک نظامی پاسخش را داده بودم. نمی خندید ولی چشم هایش از آن چه بود به نظرم ریزتر می آمد. زنگ روی میزش را فشار داد. دستش را که از روی زنگ برداشت دهانش باز شد:
- ضرر کردی.
صدای دو قدم کوتاه آمد و در روی پاشنه چرخید. نگهبان آمد تو. قبل از این که دست و چشمم را ببندد، سیگار عرق کرده توی مشتم را گذاشتم کنار فندک طلایی روی میزش. سرگرد داد کشید
- ببرش بیرون!
من داشتم به لحظه ای فکر می کردم که پاکت سیگار را با خوش رویی جلویم دراز کرده بود و گفته بود شما می توانید امروز و فردا زنده بودنت را از رادیو اعلام کنی تا زن و بچه ات مطلع شوند. فقط باید کمی برای ما حرف بزنید.
بعد از آن به جاهای مختلف انتقالم دادند و در بدترین شرایط مورد بازجویی قرار گرفتم که بعد از مدتی طولانی به یکی از اردوگاه ها انتقال پیدا کردم و مدت 10 سال از بهترین سال های عمرم را در آن جا گذراندم.

بعد از 10 سال اسارت
«29 جفت چشم با حرص و ولع به فضای بیرون از زندان نگاه می کردند و اتوبوس می رفت. در بغداد مردم در رفت و آمد بودند. بعضی وقت ها پشت چراغ راهنمایی نگاه خوشحال و حسرت زده شان با نگاه مان گره می خورد. اتوبوس از شهر آمد بیرون و پیچید طرف بعقوبه. این را از تابلوهای کنار جاده فهمیدیم. هر کسی در خودش بود و با فکرهایش کلنجار می رفت.
انگار همین دیروز بود که هواپیمایم را زدند. با چتر نجات پریدم و موقع فرود کمرم آسیب دید. دستگیرم کردند و بردند به پایگاه کوت و ... یاد همدان افتادم و شبی که با همسرم در خیابان خانه های سازمانی قدم می زدیم. آن شب زیبای مهتابی جلوی چشمم آمد. یاد خواهرم افتادم و تلفنی که پیش از پروازم زد. یاد کشورم افتادم و اتفاق هایی که توی این 10 سال از سر گذرانده بود. جنگ، کوبیدن شهرها، انفجار، موشک باران ها، سیل، زلزله و.... از خودم پرسیدم:
یعنی بعد از این همه سال، کسی هست که منتظرم باشد؟ من که تا حالا نامه ای از خانواده ام نداشته ام و نامه ای هم برای شان نفرستاده ام اصلاً آنها کجایند الان؟ چه کار می کنند؟ به سر خانواده ام چه آمده است؟ مادرم؟ یعنی توانسته طاقت بیاورد؟ او عمری یتیم داری کرده بود تا ما روزی عصای دستش باشیم. قلبم از درد کشیدن هایش لرزید.
دخترم چطور است؟ آزاده الان باید 10 سالش باشد. یعنی نبود من در روحیه اش تأثیر گذاشته است؟ همسرم چه می کند؟ می داند من زنده ام؟ روزی که آمدم مأموریت، نه پول پس اندازی داشتم، نه خانه و زمین. حتماً سال های سختی را گذرانده است یا امام رضا! خودت واسطه من و خدایم باش!
خودت شفاعتم کن و از این همه فکرهای پریشان خلاصم کن. خدایا، رحم به دل شکسته و تن اسارت کشیده ام کن!
- هوشنگ، هوشنگ!
با تکان های بغل دستی ام، که می گفت رسیده ایم بعقوبه، برگشتم به اتوبوس. خورشید دم غروب رنگ خون داشت و آسمان سرخ بود. رسیدیم به اردوگاهی و پیاده شدیم. از یکی از مسئول های عراقی شنیدیم آخرین گروه اسراییم. فرستادندمان به سالنی بزرگ. آن جا چند نفر از خلبان ها و دوست هامان را دیدیم و احوال پرسی و روبوسی کردیم. فهمیدیم آقای مهندس یحیوی و مهندس بوشهری و حاج آقا ابوترابی هم میان ما هستند. نماز را به امامت حاج آقا برپا کردیم. بعد از نماز، حاج آقا ابوترابی سخنرانی کرد و از ارزش دفاع و مقاومت برای مان گفت، از خوشحالی تا صبح بیدار بودیم. با مهندس یحیوی به صحبت نشستم. از خاطره هاش برایم گفت. از سختی هایی که کشیده بود، 10 سال در سلول های بعثی و از شهادت مهندس تندگویان.
سرانجام صلیب سرخی ها آمدند
فردای آن روز چند نفر از خانم های صلیب سرخ آمدند و با تک تک مان مصاحبه کردند. همه حجاب اسلامی داشتند و با این کار احترام به قوانین کشور ما گذاشته بودند. فرم هایی دادند، برای انتخاب کشوری که می خواهیم به آن جا برویم. معلوم بود. همه ایران را انتخاب کردیم. کارت هایی به ما دادند و با 9 اتوبوس راه افتادیم طرف مرز. برای نماز کنار رودخانه ای توقف کردیم و وضو گرفتیم و نماز خواندیم و هر چه به مرز نزدیک می شدیم، شوق و دلهره ام بیشتر می شد. سرانجام رسیدیم به مرز و اتوبوس ها ایستادند. ایران رو به روی مان بود. دیدن خاکش قلب مان را آرام می کرد. آمبولانسی با علامت هلال احمر از طرف ایران آمد و 100 متری ما ترمز کرد. چند نفر پیاده شدند. در تاریک و روشن هوا دنبال پرچم ایرانی می گشتم. به آرم جمهوری اسلامی ایران روی ماشین نگاه کردم. پرچم ایران را دورتر تشخیص دادم، بوی آشنای خاک ایران را همراه باد شناختم. قلبم تندتر می زد. آنهایی که از آمبولانس پیاده شده بودند، همراه چند عراقی آمدند پیش ما و به ما خوش آمد گفتند.

آزادگان به خانه خوش آمدید
آن جا ماندن مان یک ساعت طول کشید. کارهای قانونی مبادله که تمام شد، سوار اتوبوس ها شدیم و حرکت کردیم طرف ایران. از مرز خسروی که گذشتیم چند تا اتوبوس از روبه رو آمدند. از زیر پرده اشک، پرچم زیبای ایران را روی اتوبوس ها دیدم. چراغ های اتوبوس ها روشن بود. از کنارمان که رد شدند اسیرهای عراقی را آن جا دیدیم. از این که بر می گشتند به کشورشان خوشحال بودند. بعد تابلوها و پلاکاردهای کنار جاده نظرم را جلب کرد:
"آزادگان به خانه خوش آمدید."
نقل از کتاب: مسافر، آسمان، زنجیر
جمعه 27 اسفند 1389  12:54 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

پاسخ بهبا شروع حمله های هوایی عراق، دلواپسی پیچید توی خانه. مثل خیلی از نظامیان دیگر، باورم نممنطقه

با شروع حمله های هوایی عراق، دلواپسی پیچید توی خانه. مثل خیلی از نظامیان دیگر، باورم نمی شد عراق جرأت این کار را داشته باشد. با خبرهایی که داشتم می دانستم نمی تواند حریف ما در جنگ هوایی بشود. خیلی زود می توانستیم نیروی هوایی اش را زمین گیر کنیم. من و باقی خلبان های شجاع نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران، حمله هوایی عراق را توهین به خلبان های ایرانی می دانستیم. روزی که این خبر را شنیدم برای دیدن مادرم به تهران رفته بودم.
با خبر که شدم، فوری برگشتم به پایگاه همدان و آمادگی ام را اعلام کردم. کار اولم آموزش مردمی بود. باید معنی آژیرها و کارهایی را که موقع حمله هوایی باید برای حفظ جان انجام بگیرد، آموزش می دادم. بعد هم با پروازهایی که در خاک عراق داشتم فهمیدم دفاع موشکی مستحکمی دارند.
مأموریت هایم زیاد شده بود و کم تر می توانستم خانواده ام را ببینم. توی این مدت، پایگاه همدان هم چندبار با حمله های هوایی تهدید شده بود. یک شب بعد از پرواز، وقتی آمدم خانه فکر کردم بهتر است زن و بچه ام را بفرستم تهران. به این ترتیب هم خیال من راحت می شد، هم آنها از تنهایی و دوری در می آمدند.

هدف پایگاه هوایی کوت
در هر حال او هرگز آن روز صبح را فراموش نمی کند. صدای زنگ را هنوز به خاطر دارد و عقربه های ساعت، که یک ربع به پنج بامداد را نشان می دادند. راننده گردان پرواز، جلوی در منزل منتظر اوست. مأموریت مهمی است. او لیدر دسته پرواز است و قرار است پایگاه هوایی کوت را در دل عراق بکوبند. کمک خلبان "هوشنگ شروین" هرگز فکر نمی کرد وقتی توی گوشی تلفن به خواهرش قول می دهد که وقتی از عملیات برگشت به او زنگ خواهد زد، نتواند به قولش عمل کند. او هرگز فکر نمی کرد بعد از این تلفن، تا 10 سال نتواند صدای خواهرش را بشنود.
مأموریت بمباران پایگاه "کوت" بود. قرار بر این بود همراه با سه فروند جنگنده دیگر، صبح قبل از طلوع آفتاب به پرواز درآییم. ولی به دلیل تغییر برنامه مأموریت، ساعت هشت و نیم صبح، من و شماره دو به مقصد پایگاه کوت عراق پرواز کردیم. طول مسیر را در ارتفاع چهار هزارپایی طی کردیم. حدود بیست کیلومتری هدف، مطابق برنامه از پیش تعیین شده، شماره دو با فاصله کمی عقب افتاد. به ارتفاع پنجاه پایی تغییر وضعیت دادیم. با سرعت سرسام آوری به سوی هدف پیش می رفتیم.
Image
بمباران پایگاه با موفقیت کامل
با دیدن اولین نشانه پایگاه، با حداکثر قدرت به ارتفاع دو هزار پایی اوج گرفتم. حالا دیگر بالای باند پایگاه کوت بودم و آشیانه ها و ساختمان های اداری اطراف باند و چند فروند هواپیما را می دیدم. با زاویه تند شیرجه زدم. تکان های شدید هواپیما به چپ و راست می توانست من و هواپیما را از دسترس پدافند دور نگه دارد. در ارتفاع تعیین شده بمب ها را رها کردم. با سبک شدن هواپیما، رها شدن بمب ها را یکی بعد از دیگری حس می کردم. تا رها شدن آخرین بمب باید در حالت شیرجه باقی می ماندم. پس مدام به زمین نزدیک تر می شدم. با قدرت تمام هواپیما را از شیرجه خارج کردم و چرخیدم به سمت راست. در چشم انداز مقابلم منطقه درندشتی را دیدم که پر بود از سلاح پدافند. دوباره شیرجه رفتم و گرفتم شان زیر رگبار مسلسل. به عقب که نگاه کردم دیدم شماره دو مشغول شیرجه برای رها کردن بمب های هواپیمایش است و دو فروند میگ عراقی در پس زمینه دارند دور می زنند. آنها پوشش هوایی پایگاه کوت بودند.

درحال برگشت ناگهان ...
مأموریتم را انجام داده بودم. باید سریع به ایران بر می گشتم. از انجام مأموریتم احساس غرور می کردم که ناگهان یک ضربه خشک و محکم دور هواپیما را گرفت و تعادلش را به هم ریخت. موتور سمت چپ آتش گرفته بود. با کابین عقب صحبت کردم. هواپیما از فرامین من اطاعت نمی کرد و با فشار زیاد اوج می گرفت، طوری که در کم تر از چهار هزار پا به حالت واماندگی و 180 درجه گردش نامتعادل و پشت و رو شده دور خودش می چرخید. مثل قلوه سنگ می رفتیم پایین. راه نجاتی برای هواپیما وجود نداشت.»

فرود در خاک عراق
چترم که باز شد، هواپیما میان زمین و آسمان با صدای مهیبی ترکید و تکه های آتش توی هوا پخش شد. آن طرف تر باز شدن چتر کمکم را دیدم. به دور و برم نگاه کردم. دنبال راه فرار می گشتم. آن پایین گله گوسفند برای خودش می چرید. از دور یک جیپ نظامی می آمد طرفم. عده ای هم دنبالش می دویدند. آن قدر به فکر بررسی اوضاع و احوال منطقه بودم که نفهمیدم کی به زمین رسیدم. بدجوری فرود آمدم. کمرم تیر کشید و حالت تهوع به من دست داد. حالم جا نیامده بود که رسیدند بالای سرم. جیپ ارتشی سبز رنگی 15-10 متر دورتر نگه داشته بود. دو نفر بالای سرم ایستاده بودند. آن که قدش بلندتر بود اشاره کرد بلند شوم. نمی توانستم تکان بخورم. آمد جلو و با نوک پوتین کوبید به پهلوم. درد کمر یادم رفت. زیر بلغم را گرفت و با غیظ بلندم کرد. بعد از یک دقیقه کمکم را هم آوردند. هولمان دادند توی جیپ. حال رضا را پرسیدم. لب باز نکرده ضربه محکم نگهبان سرم را آورد پایین. 8-7 کیلومتر رفتیم تا رسیدیم به شهر کوت. جیپ جایی ایستاد که شبیه به کلانتری بود. پیاده مان کردند. هر دوی ما را به داخل ساختمانی کوتاه و پهن بردند و در بازدید بدنی هر چه داشتیم ازمان گرفتند. بعد به چند جا تلفن زدند سپس ما را از ساختمان بیرون بردند. توی بنز آژیرداری هولمان دادند و راه افتادیم.

حرف نزنی ضرر می کنی
نزدیک 3 ساعت در راه بودیم. کمر درد امانم را بریده بود. سعی می کردم چشم بندم را شل کنم. وارد یک پایگاه شدیم. راننده برای رد گم کردن از لای ساختمان ها می رفت و مارپیچ می راند. سرانجام جلوی ساختمان تک طبقه ای از ماشین پیاده شدیم. من و کمکم را از هم جدا کردند. مرا به اتاقی بردند و چشم هایم را باز کردند. یک سرگرد نیروی هوایی پشت میز نشسته بود. مثل روز روشن بود که یک بازجویی طولانی را در پیش دارم، اما بعد از نیم ساعت سرگرد عراقی کف دو دستش را صاف گذاشت روی میز. به هر دری زده بود مثل یک نظامی پاسخش را داده بودم. نمی خندید ولی چشم هایش از آن چه بود به نظرم ریزتر می آمد. زنگ روی میزش را فشار داد. دستش را که از روی زنگ برداشت دهانش باز شد:
- ضرر کردی.
صدای دو قدم کوتاه آمد و در روی پاشنه چرخید. نگهبان آمد تو. قبل از این که دست و چشمم را ببندد، سیگار عرق کرده توی مشتم را گذاشتم کنار فندک طلایی روی میزش. سرگرد داد کشید
- ببرش بیرون!
من داشتم به لحظه ای فکر می کردم که پاکت سیگار را با خوش رویی جلویم دراز کرده بود و گفته بود شما می توانید امروز و فردا زنده بودنت را از رادیو اعلام کنی تا زن و بچه ات مطلع شوند. فقط باید کمی برای ما حرف بزنید.
بعد از آن به جاهای مختلف انتقالم دادند و در بدترین شرایط مورد بازجویی قرار گرفتم که بعد از مدتی طولانی به یکی از اردوگاه ها انتقال پیدا کردم و مدت 10 سال از بهترین سال های عمرم را در آن جا گذراندم.

بعد از 10 سال اسارت
«29 جفت چشم با حرص و ولع به فضای بیرون از زندان نگاه می کردند و اتوبوس می رفت. در بغداد مردم در رفت و آمد بودند. بعضی وقت ها پشت چراغ راهنمایی نگاه خوشحال و حسرت زده شان با نگاه مان گره می خورد. اتوبوس از شهر آمد بیرون و پیچید طرف بعقوبه. این را از تابلوهای کنار جاده فهمیدیم. هر کسی در خودش بود و با فکرهایش کلنجار می رفت.
انگار همین دیروز بود که هواپیمایم را زدند. با چتر نجات پریدم و موقع فرود کمرم آسیب دید. دستگیرم کردند و بردند به پایگاه کوت و ... یاد همدان افتادم و شبی که با همسرم در خیابان خانه های سازمانی قدم می زدیم. آن شب زیبای مهتابی جلوی چشمم آمد. یاد خواهرم افتادم و تلفنی که پیش از پروازم زد. یاد کشورم افتادم و اتفاق هایی که توی این 10 سال از سر گذرانده بود. جنگ، کوبیدن شهرها، انفجار، موشک باران ها، سیل، زلزله و.... از خودم پرسیدم:
یعنی بعد از این همه سال، کسی هست که منتظرم باشد؟ من که تا حالا نامه ای از خانواده ام نداشته ام و نامه ای هم برای شان نفرستاده ام اصلاً آنها کجایند الان؟ چه کار می کنند؟ به سر خانواده ام چه آمده است؟ مادرم؟ یعنی توانسته طاقت بیاورد؟ او عمری یتیم داری کرده بود تا ما روزی عصای دستش باشیم. قلبم از درد کشیدن هایش لرزید.
دخترم چطور است؟ آزاده الان باید 10 سالش باشد. یعنی نبود من در روحیه اش تأثیر گذاشته است؟ همسرم چه می کند؟ می داند من زنده ام؟ روزی که آمدم مأموریت، نه پول پس اندازی داشتم، نه خانه و زمین. حتماً سال های سختی را گذرانده است یا امام رضا! خودت واسطه من و خدایم باش!
خودت شفاعتم کن و از این همه فکرهای پریشان خلاصم کن. خدایا، رحم به دل شکسته و تن اسارت کشیده ام کن!
- هوشنگ، هوشنگ!
با تکان های بغل دستی ام، که می گفت رسیده ایم بعقوبه، برگشتم به اتوبوس. خورشید دم غروب رنگ خون داشت و آسمان سرخ بود. رسیدیم به اردوگاهی و پیاده شدیم. از یکی از مسئول های عراقی شنیدیم آخرین گروه اسراییم. فرستادندمان به سالنی بزرگ. آن جا چند نفر از خلبان ها و دوست هامان را دیدیم و احوال پرسی و روبوسی کردیم. فهمیدیم آقای مهندس یحیوی و مهندس بوشهری و حاج آقا ابوترابی هم میان ما هستند. نماز را به امامت حاج آقا برپا کردیم. بعد از نماز، حاج آقا ابوترابی سخنرانی کرد و از ارزش دفاع و مقاومت برای مان گفت، از خوشحالی تا صبح بیدار بودیم. با مهندس یحیوی به صحبت نشستم. از خاطره هاش برایم گفت. از سختی هایی که کشیده بود، 10 سال در سلول های بعثی و از شهادت مهندس تندگویان.
سرانجام صلیب سرخی ها آمدند
فردای آن روز چند نفر از خانم های صلیب سرخ آمدند و با تک تک مان مصاحبه کردند. همه حجاب اسلامی داشتند و با این کار احترام به قوانین کشور ما گذاشته بودند. فرم هایی دادند، برای انتخاب کشوری که می خواهیم به آن جا برویم. معلوم بود. همه ایران را انتخاب کردیم. کارت هایی به ما دادند و با 9 اتوبوس راه افتادیم طرف مرز. برای نماز کنار رودخانه ای توقف کردیم و وضو گرفتیم و نماز خواندیم و هر چه به مرز نزدیک می شدیم، شوق و دلهره ام بیشتر می شد. سرانجام رسیدیم به مرز و اتوبوس ها ایستادند. ایران رو به روی مان بود. دیدن خاکش قلب مان را آرام می کرد. آمبولانسی با علامت هلال احمر از طرف ایران آمد و 100 متری ما ترمز کرد. چند نفر پیاده شدند. در تاریک و روشن هوا دنبال پرچم ایرانی می گشتم. به آرم جمهوری اسلامی ایران روی ماشین نگاه کردم. پرچم ایران را دورتر تشخیص دادم، بوی آشنای خاک ایران را همراه باد شناختم. قلبم تندتر می زد. آنهایی که از آمبولانس پیاده شده بودند، همراه چند عراقی آمدند پیش ما و به ما خوش آمد گفتند.

آزادگان به خانه خوش آمدید
آن جا ماندن مان یک ساعت طول کشید. کارهای قانونی مبادله که تمام شد، سوار اتوبوس ها شدیم و حرکت کردیم طرف ایران. از مرز خسروی که گذشتیم چند تا اتوبوس از روبه رو آمدند. از زیر پرده اشک، پرچم زیبای ایران را روی اتوبوس ها دیدم. چراغ های اتوبوس ها روشن بود. از کنارمان که رد شدند اسیرهای عراقی را آن جا دیدیم. از این که بر می گشتند به کشورشان خوشحال بودند. بعد تابلوها و پلاکاردهای کنار جاده نظرم را جلب کرد:
"آزادگان به خانه خوش آمدید."
نقل از کتاب: مسافر، آسمان، زنجیر
جمعه 27 اسفند 1389  12:54 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

پاسخ به:توجیه منبا شروع حمله های هوایی عراق، دلواپسی پیچید توی خانه. مثل خیلی از نظامیان دیگر، باورم

با شروع حمله های هوایی عراق، دلواپسی پیچید توی خانه. مثل خیلی از نظامیان دیگر، باورم نمی شد عراق جرأت این کار را داشته باشد. با خبرهایی که داشتم می دانستم نمی تواند حریف ما در جنگ هوایی بشود. خیلی زود می توانستیم نیروی هوایی اش را زمین گیر کنیم. من و باقی خلبان های شجاع نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران، حمله هوایی عراق را توهین به خلبان های ایرانی می دانستیم. روزی که این خبر را شنیدم برای دیدن مادرم به تهران رفته بودم.
با خبر که شدم، فوری برگشتم به پایگاه همدان و آمادگی ام را اعلام کردم. کار اولم آموزش مردمی بود. باید معنی آژیرها و کارهایی را که موقع حمله هوایی باید برای حفظ جان انجام بگیرد، آموزش می دادم. بعد هم با پروازهایی که در خاک عراق داشتم فهمیدم دفاع موشکی مستحکمی دارند.
مأموریت هایم زیاد شده بود و کم تر می توانستم خانواده ام را ببینم. توی این مدت، پایگاه همدان هم چندبار با حمله های هوایی تهدید شده بود. یک شب بعد از پرواز، وقتی آمدم خانه فکر کردم بهتر است زن و بچه ام را بفرستم تهران. به این ترتیب هم خیال من راحت می شد، هم آنها از تنهایی و دوری در می آمدند.

هدف پایگاه هوایی کوت
در هر حال او هرگز آن روز صبح را فراموش نمی کند. صدای زنگ را هنوز به خاطر دارد و عقربه های ساعت، که یک ربع به پنج بامداد را نشان می دادند. راننده گردان پرواز، جلوی در منزل منتظر اوست. مأموریت مهمی است. او لیدر دسته پرواز است و قرار است پایگاه هوایی کوت را در دل عراق بکوبند. کمک خلبان "هوشنگ شروین" هرگز فکر نمی کرد وقتی توی گوشی تلفن به خواهرش قول می دهد که وقتی از عملیات برگشت به او زنگ خواهد زد، نتواند به قولش عمل کند. او هرگز فکر نمی کرد بعد از این تلفن، تا 10 سال نتواند صدای خواهرش را بشنود.
مأموریت بمباران پایگاه "کوت" بود. قرار بر این بود همراه با سه فروند جنگنده دیگر، صبح قبل از طلوع آفتاب به پرواز درآییم. ولی به دلیل تغییر برنامه مأموریت، ساعت هشت و نیم صبح، من و شماره دو به مقصد پایگاه کوت عراق پرواز کردیم. طول مسیر را در ارتفاع چهار هزارپایی طی کردیم. حدود بیست کیلومتری هدف، مطابق برنامه از پیش تعیین شده، شماره دو با فاصله کمی عقب افتاد. به ارتفاع پنجاه پایی تغییر وضعیت دادیم. با سرعت سرسام آوری به سوی هدف پیش می رفتیم.
Image
بمباران پایگاه با موفقیت کامل
با دیدن اولین نشانه پایگاه، با حداکثر قدرت به ارتفاع دو هزار پایی اوج گرفتم. حالا دیگر بالای باند پایگاه کوت بودم و آشیانه ها و ساختمان های اداری اطراف باند و چند فروند هواپیما را می دیدم. با زاویه تند شیرجه زدم. تکان های شدید هواپیما به چپ و راست می توانست من و هواپیما را از دسترس پدافند دور نگه دارد. در ارتفاع تعیین شده بمب ها را رها کردم. با سبک شدن هواپیما، رها شدن بمب ها را یکی بعد از دیگری حس می کردم. تا رها شدن آخرین بمب باید در حالت شیرجه باقی می ماندم. پس مدام به زمین نزدیک تر می شدم. با قدرت تمام هواپیما را از شیرجه خارج کردم و چرخیدم به سمت راست. در چشم انداز مقابلم منطقه درندشتی را دیدم که پر بود از سلاح پدافند. دوباره شیرجه رفتم و گرفتم شان زیر رگبار مسلسل. به عقب که نگاه کردم دیدم شماره دو مشغول شیرجه برای رها کردن بمب های هواپیمایش است و دو فروند میگ عراقی در پس زمینه دارند دور می زنند. آنها پوشش هوایی پایگاه کوت بودند.

درحال برگشت ناگهان ...
مأموریتم را انجام داده بودم. باید سریع به ایران بر می گشتم. از انجام مأموریتم احساس غرور می کردم که ناگهان یک ضربه خشک و محکم دور هواپیما را گرفت و تعادلش را به هم ریخت. موتور سمت چپ آتش گرفته بود. با کابین عقب صحبت کردم. هواپیما از فرامین من اطاعت نمی کرد و با فشار زیاد اوج می گرفت، طوری که در کم تر از چهار هزار پا به حالت واماندگی و 180 درجه گردش نامتعادل و پشت و رو شده دور خودش می چرخید. مثل قلوه سنگ می رفتیم پایین. راه نجاتی برای هواپیما وجود نداشت.»

فرود در خاک عراق
چترم که باز شد، هواپیما میان زمین و آسمان با صدای مهیبی ترکید و تکه های آتش توی هوا پخش شد. آن طرف تر باز شدن چتر کمکم را دیدم. به دور و برم نگاه کردم. دنبال راه فرار می گشتم. آن پایین گله گوسفند برای خودش می چرید. از دور یک جیپ نظامی می آمد طرفم. عده ای هم دنبالش می دویدند. آن قدر به فکر بررسی اوضاع و احوال منطقه بودم که نفهمیدم کی به زمین رسیدم. بدجوری فرود آمدم. کمرم تیر کشید و حالت تهوع به من دست داد. حالم جا نیامده بود که رسیدند بالای سرم. جیپ ارتشی سبز رنگی 15-10 متر دورتر نگه داشته بود. دو نفر بالای سرم ایستاده بودند. آن که قدش بلندتر بود اشاره کرد بلند شوم. نمی توانستم تکان بخورم. آمد جلو و با نوک پوتین کوبید به پهلوم. درد کمر یادم رفت. زیر بلغم را گرفت و با غیظ بلندم کرد. بعد از یک دقیقه کمکم را هم آوردند. هولمان دادند توی جیپ. حال رضا را پرسیدم. لب باز نکرده ضربه محکم نگهبان سرم را آورد پایین. 8-7 کیلومتر رفتیم تا رسیدیم به شهر کوت. جیپ جایی ایستاد که شبیه به کلانتری بود. پیاده مان کردند. هر دوی ما را به داخل ساختمانی کوتاه و پهن بردند و در بازدید بدنی هر چه داشتیم ازمان گرفتند. بعد به چند جا تلفن زدند سپس ما را از ساختمان بیرون بردند. توی بنز آژیرداری هولمان دادند و راه افتادیم.

حرف نزنی ضرر می کنی
نزدیک 3 ساعت در راه بودیم. کمر درد امانم را بریده بود. سعی می کردم چشم بندم را شل کنم. وارد یک پایگاه شدیم. راننده برای رد گم کردن از لای ساختمان ها می رفت و مارپیچ می راند. سرانجام جلوی ساختمان تک طبقه ای از ماشین پیاده شدیم. من و کمکم را از هم جدا کردند. مرا به اتاقی بردند و چشم هایم را باز کردند. یک سرگرد نیروی هوایی پشت میز نشسته بود. مثل روز روشن بود که یک بازجویی طولانی را در پیش دارم، اما بعد از نیم ساعت سرگرد عراقی کف دو دستش را صاف گذاشت روی میز. به هر دری زده بود مثل یک نظامی پاسخش را داده بودم. نمی خندید ولی چشم هایش از آن چه بود به نظرم ریزتر می آمد. زنگ روی میزش را فشار داد. دستش را که از روی زنگ برداشت دهانش باز شد:
- ضرر کردی.
صدای دو قدم کوتاه آمد و در روی پاشنه چرخید. نگهبان آمد تو. قبل از این که دست و چشمم را ببندد، سیگار عرق کرده توی مشتم را گذاشتم کنار فندک طلایی روی میزش. سرگرد داد کشید
- ببرش بیرون!
من داشتم به لحظه ای فکر می کردم که پاکت سیگار را با خوش رویی جلویم دراز کرده بود و گفته بود شما می توانید امروز و فردا زنده بودنت را از رادیو اعلام کنی تا زن و بچه ات مطلع شوند. فقط باید کمی برای ما حرف بزنید.
بعد از آن به جاهای مختلف انتقالم دادند و در بدترین شرایط مورد بازجویی قرار گرفتم که بعد از مدتی طولانی به یکی از اردوگاه ها انتقال پیدا کردم و مدت 10 سال از بهترین سال های عمرم را در آن جا گذراندم.

بعد از 10 سال اسارت
«29 جفت چشم با حرص و ولع به فضای بیرون از زندان نگاه می کردند و اتوبوس می رفت. در بغداد مردم در رفت و آمد بودند. بعضی وقت ها پشت چراغ راهنمایی نگاه خوشحال و حسرت زده شان با نگاه مان گره می خورد. اتوبوس از شهر آمد بیرون و پیچید طرف بعقوبه. این را از تابلوهای کنار جاده فهمیدیم. هر کسی در خودش بود و با فکرهایش کلنجار می رفت.
انگار همین دیروز بود که هواپیمایم را زدند. با چتر نجات پریدم و موقع فرود کمرم آسیب دید. دستگیرم کردند و بردند به پایگاه کوت و ... یاد همدان افتادم و شبی که با همسرم در خیابان خانه های سازمانی قدم می زدیم. آن شب زیبای مهتابی جلوی چشمم آمد. یاد خواهرم افتادم و تلفنی که پیش از پروازم زد. یاد کشورم افتادم و اتفاق هایی که توی این 10 سال از سر گذرانده بود. جنگ، کوبیدن شهرها، انفجار، موشک باران ها، سیل، زلزله و.... از خودم پرسیدم:
یعنی بعد از این همه سال، کسی هست که منتظرم باشد؟ من که تا حالا نامه ای از خانواده ام نداشته ام و نامه ای هم برای شان نفرستاده ام اصلاً آنها کجایند الان؟ چه کار می کنند؟ به سر خانواده ام چه آمده است؟ مادرم؟ یعنی توانسته طاقت بیاورد؟ او عمری یتیم داری کرده بود تا ما روزی عصای دستش باشیم. قلبم از درد کشیدن هایش لرزید.
دخترم چطور است؟ آزاده الان باید 10 سالش باشد. یعنی نبود من در روحیه اش تأثیر گذاشته است؟ همسرم چه می کند؟ می داند من زنده ام؟ روزی که آمدم مأموریت، نه پول پس اندازی داشتم، نه خانه و زمین. حتماً سال های سختی را گذرانده است یا امام رضا! خودت واسطه من و خدایم باش!
خودت شفاعتم کن و از این همه فکرهای پریشان خلاصم کن. خدایا، رحم به دل شکسته و تن اسارت کشیده ام کن!
- هوشنگ، هوشنگ!
با تکان های بغل دستی ام، که می گفت رسیده ایم بعقوبه، برگشتم به اتوبوس. خورشید دم غروب رنگ خون داشت و آسمان سرخ بود. رسیدیم به اردوگاهی و پیاده شدیم. از یکی از مسئول های عراقی شنیدیم آخرین گروه اسراییم. فرستادندمان به سالنی بزرگ. آن جا چند نفر از خلبان ها و دوست هامان را دیدیم و احوال پرسی و روبوسی کردیم. فهمیدیم آقای مهندس یحیوی و مهندس بوشهری و حاج آقا ابوترابی هم میان ما هستند. نماز را به امامت حاج آقا برپا کردیم. بعد از نماز، حاج آقا ابوترابی سخنرانی کرد و از ارزش دفاع و مقاومت برای مان گفت، از خوشحالی تا صبح بیدار بودیم. با مهندس یحیوی به صحبت نشستم. از خاطره هاش برایم گفت. از سختی هایی که کشیده بود، 10 سال در سلول های بعثی و از شهادت مهندس تندگویان.
سرانجام صلیب سرخی ها آمدند
فردای آن روز چند نفر از خانم های صلیب سرخ آمدند و با تک تک مان مصاحبه کردند. همه حجاب اسلامی داشتند و با این کار احترام به قوانین کشور ما گذاشته بودند. فرم هایی دادند، برای انتخاب کشوری که می خواهیم به آن جا برویم. معلوم بود. همه ایران را انتخاب کردیم. کارت هایی به ما دادند و با 9 اتوبوس راه افتادیم طرف مرز. برای نماز کنار رودخانه ای توقف کردیم و وضو گرفتیم و نماز خواندیم و هر چه به مرز نزدیک می شدیم، شوق و دلهره ام بیشتر می شد. سرانجام رسیدیم به مرز و اتوبوس ها ایستادند. ایران رو به روی مان بود. دیدن خاکش قلب مان را آرام می کرد. آمبولانسی با علامت هلال احمر از طرف ایران آمد و 100 متری ما ترمز کرد. چند نفر پیاده شدند. در تاریک و روشن هوا دنبال پرچم ایرانی می گشتم. به آرم جمهوری اسلامی ایران روی ماشین نگاه کردم. پرچم ایران را دورتر تشخیص دادم، بوی آشنای خاک ایران را همراه باد شناختم. قلبم تندتر می زد. آنهایی که از آمبولانس پیاده شده بودند، همراه چند عراقی آمدند پیش ما و به ما خوش آمد گفتند.

آزادگان به خانه خوش آمدید
آن جا ماندن مان یک ساعت طول کشید. کارهای قانونی مبادله که تمام شد، سوار اتوبوس ها شدیم و حرکت کردیم طرف ایران. از مرز خسروی که گذشتیم چند تا اتوبوس از روبه رو آمدند. از زیر پرده اشک، پرچم زیبای ایران را روی اتوبوس ها دیدم. چراغ های اتوبوس ها روشن بود. از کنارمان که رد شدند اسیرهای عراقی را آن جا دیدیم. از این که بر می گشتند به کشورشان خوشحال بودند. بعد تابلوها و پلاکاردهای کنار جاده نظرم را جلب کرد:
"آزادگان به خانه خوش آمدید."
نقل از کتاب: مسافر، آسمان، زنجیر
جمعه 27 اسفند 1389  12:55 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

پاسخ به:توجیه منطقه با شروع حمله های هوایی عراق، دلواپسی پیچید توی خانه. مثل خیلی از نظامیان دیگر، ب

با شروع حمله های هوایی عراق، دلواپسی پیچید توی خانه. مثل خیلی از نظامیان دیگر، باورم نمی شد عراق جرأت این کار را داشته باشد. با خبرهایی که داشتم می دانستم نمی تواند حریف ما در جنگ هوایی بشود. خیلی زود می توانستیم نیروی هوایی اش را زمین گیر کنیم. من و باقی خلبان های شجاع نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران، حمله هوایی عراق را توهین به خلبان های ایرانی می دانستیم. روزی که این خبر را شنیدم برای دیدن مادرم به تهران رفته بودم.
با خبر که شدم، فوری برگشتم به پایگاه همدان و آمادگی ام را اعلام کردم. کار اولم آموزش مردمی بود. باید معنی آژیرها و کارهایی را که موقع حمله هوایی باید برای حفظ جان انجام بگیرد، آموزش می دادم. بعد هم با پروازهایی که در خاک عراق داشتم فهمیدم دفاع موشکی مستحکمی دارند.
مأموریت هایم زیاد شده بود و کم تر می توانستم خانواده ام را ببینم. توی این مدت، پایگاه همدان هم چندبار با حمله های هوایی تهدید شده بود. یک شب بعد از پرواز، وقتی آمدم خانه فکر کردم بهتر است زن و بچه ام را بفرستم تهران. به این ترتیب هم خیال من راحت می شد، هم آنها از تنهایی و دوری در می آمدند.

هدف پایگاه هوایی کوت
در هر حال او هرگز آن روز صبح را فراموش نمی کند. صدای زنگ را هنوز به خاطر دارد و عقربه های ساعت، که یک ربع به پنج بامداد را نشان می دادند. راننده گردان پرواز، جلوی در منزل منتظر اوست. مأموریت مهمی است. او لیدر دسته پرواز است و قرار است پایگاه هوایی کوت را در دل عراق بکوبند. کمک خلبان "هوشنگ شروین" هرگز فکر نمی کرد وقتی توی گوشی تلفن به خواهرش قول می دهد که وقتی از عملیات برگشت به او زنگ خواهد زد، نتواند به قولش عمل کند. او هرگز فکر نمی کرد بعد از این تلفن، تا 10 سال نتواند صدای خواهرش را بشنود.
مأموریت بمباران پایگاه "کوت" بود. قرار بر این بود همراه با سه فروند جنگنده دیگر، صبح قبل از طلوع آفتاب به پرواز درآییم. ولی به دلیل تغییر برنامه مأموریت، ساعت هشت و نیم صبح، من و شماره دو به مقصد پایگاه کوت عراق پرواز کردیم. طول مسیر را در ارتفاع چهار هزارپایی طی کردیم. حدود بیست کیلومتری هدف، مطابق برنامه از پیش تعیین شده، شماره دو با فاصله کمی عقب افتاد. به ارتفاع پنجاه پایی تغییر وضعیت دادیم. با سرعت سرسام آوری به سوی هدف پیش می رفتیم.
Image
بمباران پایگاه با موفقیت کامل
با دیدن اولین نشانه پایگاه، با حداکثر قدرت به ارتفاع دو هزار پایی اوج گرفتم. حالا دیگر بالای باند پایگاه کوت بودم و آشیانه ها و ساختمان های اداری اطراف باند و چند فروند هواپیما را می دیدم. با زاویه تند شیرجه زدم. تکان های شدید هواپیما به چپ و راست می توانست من و هواپیما را از دسترس پدافند دور نگه دارد. در ارتفاع تعیین شده بمب ها را رها کردم. با سبک شدن هواپیما، رها شدن بمب ها را یکی بعد از دیگری حس می کردم. تا رها شدن آخرین بمب باید در حالت شیرجه باقی می ماندم. پس مدام به زمین نزدیک تر می شدم. با قدرت تمام هواپیما را از شیرجه خارج کردم و چرخیدم به سمت راست. در چشم انداز مقابلم منطقه درندشتی را دیدم که پر بود از سلاح پدافند. دوباره شیرجه رفتم و گرفتم شان زیر رگبار مسلسل. به عقب که نگاه کردم دیدم شماره دو مشغول شیرجه برای رها کردن بمب های هواپیمایش است و دو فروند میگ عراقی در پس زمینه دارند دور می زنند. آنها پوشش هوایی پایگاه کوت بودند.

درحال برگشت ناگهان ...
مأموریتم را انجام داده بودم. باید سریع به ایران بر می گشتم. از انجام مأموریتم احساس غرور می کردم که ناگهان یک ضربه خشک و محکم دور هواپیما را گرفت و تعادلش را به هم ریخت. موتور سمت چپ آتش گرفته بود. با کابین عقب صحبت کردم. هواپیما از فرامین من اطاعت نمی کرد و با فشار زیاد اوج می گرفت، طوری که در کم تر از چهار هزار پا به حالت واماندگی و 180 درجه گردش نامتعادل و پشت و رو شده دور خودش می چرخید. مثل قلوه سنگ می رفتیم پایین. راه نجاتی برای هواپیما وجود نداشت.»

فرود در خاک عراق
چترم که باز شد، هواپیما میان زمین و آسمان با صدای مهیبی ترکید و تکه های آتش توی هوا پخش شد. آن طرف تر باز شدن چتر کمکم را دیدم. به دور و برم نگاه کردم. دنبال راه فرار می گشتم. آن پایین گله گوسفند برای خودش می چرید. از دور یک جیپ نظامی می آمد طرفم. عده ای هم دنبالش می دویدند. آن قدر به فکر بررسی اوضاع و احوال منطقه بودم که نفهمیدم کی به زمین رسیدم. بدجوری فرود آمدم. کمرم تیر کشید و حالت تهوع به من دست داد. حالم جا نیامده بود که رسیدند بالای سرم. جیپ ارتشی سبز رنگی 15-10 متر دورتر نگه داشته بود. دو نفر بالای سرم ایستاده بودند. آن که قدش بلندتر بود اشاره کرد بلند شوم. نمی توانستم تکان بخورم. آمد جلو و با نوک پوتین کوبید به پهلوم. درد کمر یادم رفت. زیر بلغم را گرفت و با غیظ بلندم کرد. بعد از یک دقیقه کمکم را هم آوردند. هولمان دادند توی جیپ. حال رضا را پرسیدم. لب باز نکرده ضربه محکم نگهبان سرم را آورد پایین. 8-7 کیلومتر رفتیم تا رسیدیم به شهر کوت. جیپ جایی ایستاد که شبیه به کلانتری بود. پیاده مان کردند. هر دوی ما را به داخل ساختمانی کوتاه و پهن بردند و در بازدید بدنی هر چه داشتیم ازمان گرفتند. بعد به چند جا تلفن زدند سپس ما را از ساختمان بیرون بردند. توی بنز آژیرداری هولمان دادند و راه افتادیم.

حرف نزنی ضرر می کنی
نزدیک 3 ساعت در راه بودیم. کمر درد امانم را بریده بود. سعی می کردم چشم بندم را شل کنم. وارد یک پایگاه شدیم. راننده برای رد گم کردن از لای ساختمان ها می رفت و مارپیچ می راند. سرانجام جلوی ساختمان تک طبقه ای از ماشین پیاده شدیم. من و کمکم را از هم جدا کردند. مرا به اتاقی بردند و چشم هایم را باز کردند. یک سرگرد نیروی هوایی پشت میز نشسته بود. مثل روز روشن بود که یک بازجویی طولانی را در پیش دارم، اما بعد از نیم ساعت سرگرد عراقی کف دو دستش را صاف گذاشت روی میز. به هر دری زده بود مثل یک نظامی پاسخش را داده بودم. نمی خندید ولی چشم هایش از آن چه بود به نظرم ریزتر می آمد. زنگ روی میزش را فشار داد. دستش را که از روی زنگ برداشت دهانش باز شد:
- ضرر کردی.
صدای دو قدم کوتاه آمد و در روی پاشنه چرخید. نگهبان آمد تو. قبل از این که دست و چشمم را ببندد، سیگار عرق کرده توی مشتم را گذاشتم کنار فندک طلایی روی میزش. سرگرد داد کشید
- ببرش بیرون!
من داشتم به لحظه ای فکر می کردم که پاکت سیگار را با خوش رویی جلویم دراز کرده بود و گفته بود شما می توانید امروز و فردا زنده بودنت را از رادیو اعلام کنی تا زن و بچه ات مطلع شوند. فقط باید کمی برای ما حرف بزنید.
بعد از آن به جاهای مختلف انتقالم دادند و در بدترین شرایط مورد بازجویی قرار گرفتم که بعد از مدتی طولانی به یکی از اردوگاه ها انتقال پیدا کردم و مدت 10 سال از بهترین سال های عمرم را در آن جا گذراندم.

بعد از 10 سال اسارت
«29 جفت چشم با حرص و ولع به فضای بیرون از زندان نگاه می کردند و اتوبوس می رفت. در بغداد مردم در رفت و آمد بودند. بعضی وقت ها پشت چراغ راهنمایی نگاه خوشحال و حسرت زده شان با نگاه مان گره می خورد. اتوبوس از شهر آمد بیرون و پیچید طرف بعقوبه. این را از تابلوهای کنار جاده فهمیدیم. هر کسی در خودش بود و با فکرهایش کلنجار می رفت.
انگار همین دیروز بود که هواپیمایم را زدند. با چتر نجات پریدم و موقع فرود کمرم آسیب دید. دستگیرم کردند و بردند به پایگاه کوت و ... یاد همدان افتادم و شبی که با همسرم در خیابان خانه های سازمانی قدم می زدیم. آن شب زیبای مهتابی جلوی چشمم آمد. یاد خواهرم افتادم و تلفنی که پیش از پروازم زد. یاد کشورم افتادم و اتفاق هایی که توی این 10 سال از سر گذرانده بود. جنگ، کوبیدن شهرها، انفجار، موشک باران ها، سیل، زلزله و.... از خودم پرسیدم:
یعنی بعد از این همه سال، کسی هست که منتظرم باشد؟ من که تا حالا نامه ای از خانواده ام نداشته ام و نامه ای هم برای شان نفرستاده ام اصلاً آنها کجایند الان؟ چه کار می کنند؟ به سر خانواده ام چه آمده است؟ مادرم؟ یعنی توانسته طاقت بیاورد؟ او عمری یتیم داری کرده بود تا ما روزی عصای دستش باشیم. قلبم از درد کشیدن هایش لرزید.
دخترم چطور است؟ آزاده الان باید 10 سالش باشد. یعنی نبود من در روحیه اش تأثیر گذاشته است؟ همسرم چه می کند؟ می داند من زنده ام؟ روزی که آمدم مأموریت، نه پول پس اندازی داشتم، نه خانه و زمین. حتماً سال های سختی را گذرانده است یا امام رضا! خودت واسطه من و خدایم باش!
خودت شفاعتم کن و از این همه فکرهای پریشان خلاصم کن. خدایا، رحم به دل شکسته و تن اسارت کشیده ام کن!
- هوشنگ، هوشنگ!
با تکان های بغل دستی ام، که می گفت رسیده ایم بعقوبه، برگشتم به اتوبوس. خورشید دم غروب رنگ خون داشت و آسمان سرخ بود. رسیدیم به اردوگاهی و پیاده شدیم. از یکی از مسئول های عراقی شنیدیم آخرین گروه اسراییم. فرستادندمان به سالنی بزرگ. آن جا چند نفر از خلبان ها و دوست هامان را دیدیم و احوال پرسی و روبوسی کردیم. فهمیدیم آقای مهندس یحیوی و مهندس بوشهری و حاج آقا ابوترابی هم میان ما هستند. نماز را به امامت حاج آقا برپا کردیم. بعد از نماز، حاج آقا ابوترابی سخنرانی کرد و از ارزش دفاع و مقاومت برای مان گفت، از خوشحالی تا صبح بیدار بودیم. با مهندس یحیوی به صحبت نشستم. از خاطره هاش برایم گفت. از سختی هایی که کشیده بود، 10 سال در سلول های بعثی و از شهادت مهندس تندگویان.
سرانجام صلیب سرخی ها آمدند
فردای آن روز چند نفر از خانم های صلیب سرخ آمدند و با تک تک مان مصاحبه کردند. همه حجاب اسلامی داشتند و با این کار احترام به قوانین کشور ما گذاشته بودند. فرم هایی دادند، برای انتخاب کشوری که می خواهیم به آن جا برویم. معلوم بود. همه ایران را انتخاب کردیم. کارت هایی به ما دادند و با 9 اتوبوس راه افتادیم طرف مرز. برای نماز کنار رودخانه ای توقف کردیم و وضو گرفتیم و نماز خواندیم و هر چه به مرز نزدیک می شدیم، شوق و دلهره ام بیشتر می شد. سرانجام رسیدیم به مرز و اتوبوس ها ایستادند. ایران رو به روی مان بود. دیدن خاکش قلب مان را آرام می کرد. آمبولانسی با علامت هلال احمر از طرف ایران آمد و 100 متری ما ترمز کرد. چند نفر پیاده شدند. در تاریک و روشن هوا دنبال پرچم ایرانی می گشتم. به آرم جمهوری اسلامی ایران روی ماشین نگاه کردم. پرچم ایران را دورتر تشخیص دادم، بوی آشنای خاک ایران را همراه باد شناختم. قلبم تندتر می زد. آنهایی که از آمبولانس پیاده شده بودند، همراه چند عراقی آمدند پیش ما و به ما خوش آمد گفتند.

آزادگان به خانه خوش آمدید
آن جا ماندن مان یک ساعت طول کشید. کارهای قانونی مبادله که تمام شد، سوار اتوبوس ها شدیم و حرکت کردیم طرف ایران. از مرز خسروی که گذشتیم چند تا اتوبوس از روبه رو آمدند. از زیر پرده اشک، پرچم زیبای ایران را روی اتوبوس ها دیدم. چراغ های اتوبوس ها روشن بود. از کنارمان که رد شدند اسیرهای عراقی را آن جا دیدیم. از این که بر می گشتند به کشورشان خوشحال بودند. بعد تابلوها و پلاکاردهای کنار جاده نظرم را جلب کرد:
"آزادگان به خانه خوش آمدید."
نقل از کتاب: مسافر، آسمان، زنجیر
جمعه 27 اسفند 1389  12:55 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها