0

توجیه منطقه

 
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

نماز آخر

درباره شهيد جليل محدثي فر فرمانده گردان

تاريخ تولد 1/6/1342  گرگان
تاريخ شهادت: 10/4/1366 منطقه عملياتي ماووت
جليل زرنگ، مهربان و ورزيده بود. از آن بچه زرنگها بود. اتاق كوچك آخر خانه مال او بود. مي رفت تو و در را مي بست. من تو خانه دوام نمي آوردم. با بچه ها مي رفتيم بيرون درس مي خوانديم.

يك بار گفتم: چيه كز كردي گوشه خونه؟ دلت نمي گيره؟ اين جوري چي مي فهمي از درس؟


گفت: مهم وقته داداش من !همين آمدن و رفتن و حرف زدن، كلي از وقت رو هدر مي ده. آرامش خونه رو هيچ جا نداره.


خرداد هم با نمرات عالي قبول مي شد. سال سوم دبيرستان بود كه جنگ شروع شد. امتحان نهايي داشت. ديدم دارد راهي مي شود.


گفتم: اين همه درس خوندي الكي!؟ خب حداقل بمون تمومش كن.


گفت: اين همه درس خوندم تا همچين وقتي بتونم تصميم درست رو بگيرم. نه برادر من! خيلي از درسها رو بايد اون جا ياد بگيرم.


بصير محدثي فر- برادر شهيد


***


خيلي كارها مي كرد و ما بي خبر بوديم. فقط مي ديديم روز به روز هيكلش ورزيده تر مي شود. به زحمت مي شد ازش حرف كشيد. پي ماجرا را گرفتم. فهميدم غير فوتبال، بدنسازي هم كار مي كند. تو مسابقات شنا هم قهرمان استان است. بوكس را هم آموزش مي بيند.


جنگ كه شروع شد ازش دعوت كردند تو مسابقات بوكس شركت كند. دعوتنامه را باز هم نكرد. ساكش را بست و رفت جبهه.


برادر شهيد


***


آنهايي كه زير نظر آقا جليل آموزش ديدند آدمهاي متفاوتي شدند؛ مثل خودش. يكي از همه، محسن نوكاريزي بود. جليل خيلي چيزها يادش داد. مثل معلم و شاگرد بودند با هم.


سرسفره عقد بود. بلند شد و لباسهاش را عوض كرد. گفتند: كجا؟


گفت: جبهه. نمي تونم بمونم، معلوم نيست كه تا حالا چي اومده به سر بچه ها!


ساكش را بست و راهي شد. آمد تو مقر.


گفتم: اين جا چي كار مي كني شاداماد؟


گفت: دلي كه اين جاس نمي تونه جاي ديگه بتپه.


فرمانده بود. مثل بقيه نيروها تو ميدان مين كار مي كرد؛ مثل جليل و نيروهاش. مين پدالي تو دستش منفجر شد و شهيد شد.


حميد رجبي


***


بعد كربلاي چهار رفتم شهرك پل فلزي. شهيد شريف صدايم كرد و گفت: برو به فرمانده ات بگو كافي و ديزجي پيدا شدن.


سن و سالي نداشتم هنوز. پريدم پشت موتور و خودم را رساندم بهش.


بدون مقدمه گفتم: اگه كرابي و عامري شهيد شدن...


نگذاشت حرفم را تمام كنم. نگاهي توي صورتم انداخت و سرش را انداخت پايين. ادامه دادم: عوضش كافي و ديزجي پيدا شدن.


گفت: خدا رو شكر. رفت تو سنگر. دنبالش رفتم. صورتش خيس اشك شده بود. اين قدر با من مهرباني كرده بود كه صداش مي كردم دايي.


گفتم: دايي !گريه كردين؟


نگاهش را از من دزديد و چيزي نگفت. بهترين خبر براي جليل، سلامتي نيروهاش بود و بدترين خبر، شهادتشان و من هر دو را با هم عنوان كرده بودم.


گفت: خب جنگ همينه ديگه.


از سنگر هم زد بيرون. موقع رفتن گفت: نشين الكي اينجا، پاشو بريم كه كلي كار داريم. نمي گذاشت بچه ها متوجه شوند تا روحيه شان را از دست ندهند.


حميد رجبي


***


از بچه هاي جنگ نديده، نبودم كه براي اولين بار پا به منطقه گذاشته باشم. مرتبه پنجم بود و برايم تازگي نداشت. چيزي كه برايم تازگي داشت حجم بالاي آتش در خط بود. به گمانم چند ركوع و سجده به نمازم اضافه كردم. هر بار كه سوت خمپاره 120 را مي شنيدم، ناخودآگاه خم مي شدم. حمد را نخوانده مجبور مي شدم به ركوع بروم. نفهميدم نمازم را چند ركعتي تمام كردم. ترس تو وجودم سايه انداخته بود. قادر نبودم بيرون از سنگر راه بروم. يكي از بچه ها دعا مي خواند، من هم پشت سرش تكرار مي كردم. نادعلي را هم كه شروع كرد، تنهايش نگذاشتم. اوضاع خيلي بحراني بود. خيلي تلاش كردم كه از به هم خوردن دندانهايم جلوگيري كنم، اما ديگر اختيارش دست من نبود. مرتب با بي سيم با عقب ارتباط داشتيم. در همان لحظات باخبر شديم سنگر ديده بانهاي توپخانه را زدند. سه چهار تا از سنگرهاي اطراف خودمان هم رفت روي هوا. ناخودآگاه از سنگر بيرون آمدم. همين طور كه داشتم با ترس و لرز قدم برمي داشتم، به سنگر فرماندهي رسيدم. آنتن بي سيم از بغل سنگر آقا جليل بيرون زده بود. آقاي محدثي فر را ايستاده در حال نماز خواندن ديدم. صورتش خيس خيس بود. معلوم بود با همان آبها وضو گرفته است. در محيطي كه من داشتم خميده راه مي رفتم، او ايستاده بود و بدون هيچ ترس و عجله اي داشت نماز مي خواند. همان جا متوقف شدم. انگار كه كلمات سوره حمد را هجي كند، آرام و با طمأنينه. براي لحظه اي خمپاره و توپ و گلوله از يادم رفت. ترس را فراموش كردم و ايستادم به تماشاي آقا جليل. خيليها كمر خم بودند، تا چشمشان به جليل مي افتاد از خجالت قد مي كشيدند و با آرامش از او مي گذشتند. من هم انگار كه آدم ديگري شده بودم. به سنگر برگشتم و همان جا نشستم. يكي دو ساعت بعد سمندري خودش را توي سنگر ما انداخت و گوشي بي سيم را به دستش گرفت. با قرارگاه تماس گرفت و با همان كدهاي مخصوص رساند كه جليل هم رفت. وقتي سنگر را ترك كرد جاي خون آقاي محدثي فر روي گوشي بي سيم مانده بود.


***


زهرا فرخي

جمعه 27 اسفند 1389  12:43 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

«نماز جماعت»

شهید نصر اصفهانی  برای نماز جماعت اهمیت زیادی قایل بود، به ویژه برای نماز صبح.همیشه جزو نخستین کسانی بود که در کوی «شهید فلاحی» برای برپایی نماز صبح حاضر می­شد.   

 اگر ما هم تنبلی می­کردیم و در نماز صبح حاضر نمی­شدیم، به ما تذکر می­داد. بعد از نماز هم با خودروی شخصی­اش، همکاران را به اداره می­برد.

نمونه جالبی از جماعت ایشان به یاد دارم:

«در بیمارستان بستری و واقعاً لاغر و نحیف بود و روزهای آخر زندگی­اش را سپری می­کرد.

 به همراه «سرهنگ براتی» به ملاقات ایشان رفتیم. درست لحظه­ای که رسیدیم، صدای اذان برخاست». به ما گفت: «وقت نماز است، چرا پیش من آمدید؟! چرا به نماز جماعت نرفتید؟!» و پس از احوالپرسی، ما را به نماز جماعت دعوت کرد.

هرگز نتوانستم خودم را لحظه­ای به جای او فرض کنم. اگر من در آن حالت بودم، حتی نمی­توانستم از جای خود تکان بخورم؛ اما ایشان مسیر زیادی را برای ادای این فریضه، نماز جماعت، طی می­کرد تا به تکلیف خود عمل کند.

راوی: «سرگرد خلبان هوشنگ یاری »

منبع:کتاب مرد ره از انتشارات مركز اسناد انقلاب اسلامي؛سال 1380

جمعه 27 اسفند 1389  12:43 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

نماز ما، نماز بعثي‌ ها

ما نماز مي‌خوانديم‌، آنها هم‌ مثلاً نماز مي‌خواندند. مثلاً اسمشان‌مسلمان‌ بود، حالا رسمشان‌ به‌ كنار! ولي‌ انگار توي‌ همه‌ جبهه‌ هايشان‌بخشنامه‌ كرده‌ بودند كه‌ موقع‌ اذان‌ نماز، اين‌ كار را بكنند! خب‌ حتماً حزب‌بعث‌ گفته‌ بود كه‌ سربازان‌ قادسيه‌ صدام‌ بايد اين‌ گونه‌ باشند.

ما نماز مي‌خوانديم‌، آنها هم‌ مثلاً نماز مي‌خواندند. مثلاً اسمشان‌مسلمان‌ بود، حالا رسمشان‌ به‌ كنار! ولي‌ انگار توي‌ همه‌ جبهه‌ هايشان‌بخشنامه‌ كرده‌ بودند كه‌ موقع‌ اذان‌ نماز، اين‌ كار را بكنند! خب‌ حتماً حزب‌بعث‌ گفته‌ بود كه‌ سربازان‌ قادسيه‌ صدام‌ بايد اين‌ گونه‌ باشند.
سال‌ 60 توي‌ جبهه‌هاي‌ گيلانغرب‌ كه‌ بوديم‌، اين‌ طوري‌ بود؛ ولي‌ سال‌65 در منطقه‌ قلاويزان‌ مهران‌ كه‌ مستقر بوديم‌، بهتر صدايشان‌ مي‌آمد؛ چون‌فاصله‌ مان‌ كمتر بود و تحرك‌ و نبرد بيشتر.
موقع‌ اذان‌ نماز كه‌ مي‌شد، ظهر، مغرب‌ و حتي‌ صبح‌، هر كدام‌ از بچه‌هاكه‌ داخل‌ سنگر نگهباني‌ بود با صداي‌ خوش‌ و بلند اذان‌ مي‌داد و همه‌ را براي‌نماز خبر مي‌كرد. بي‌وجدانهابعثي‌ها! عادتشان‌ شده‌ بود. چند دقيقه‌ قبل‌ ازاذان‌ شروع‌ مي‌كردند و پشت‌ بلند گوهايشان‌ كه‌ در خط‌ نصب‌ شده‌ بود،صداي‌ كريه‌ و نخراشيده‌ خوانندهاي‌ ايراني‌ زمان‌ طاغوت‌ را پخش‌ مي‌كردند.شايد مي‌خواستند صداي‌ اذان‌ ما به‌ گوششان‌ نرسد. بدبختها مي‌دانستندوقت‌ نماز است‌، ولي‌ براي‌ اينكه‌ به‌ هر وسيله‌ كه‌ شده‌ با نماز مقابله‌ كنند، به‌ترانه‌ و آهنگ‌ و هر چه‌ دم‌ دستشان‌ بود، متوسل‌ مي‌شدند. شايد آنها اين‌جوري‌ بهتر نماز مي‌خواندند!!!

حميد داودآبادي
جمعه 27 اسفند 1389  12:43 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

رابطه‌ نماز شب‌ با ظرف‌ شستن‌

نادر محمدي‌ از بچه‌ هايي‌ بود كه‌ نماز شبش‌ ترك‌ نمي‌شد؛ ولي‌ سعي‌مي‌كرد كسي‌ متوجه‌ نشود. در عين‌ حال‌ اعتقاد سختي‌ داشت‌ به‌ اينكه‌ «كسي‌كه‌ نماز شب‌ مي‌خواند بايد از همه‌ لحاظ‌ خود را در اختيار خدا قرار دهد وسر بر فرمان‌ او باشد و نماز شب‌ در كارهاي‌ يوميه‌اش‌ اثر مثبت‌ داشته‌ باشد.»


نادر محمدي‌ از بچه‌ هايي‌ بود كه‌ نماز شبش‌ ترك‌ نمي‌شد؛ ولي‌ سعي‌مي‌كرد كسي‌ متوجه‌ نشود. در عين‌ حال‌ اعتقاد سختي‌ داشت‌ به‌ اينكه‌ «كسي‌كه‌ نماز شب‌ مي‌خواند بايد از همه‌ لحاظ‌ خود را در اختيار خدا قرار دهد وسر بر فرمان‌ او باشد و نماز شب‌ در كارهاي‌ يوميه‌اش‌ اثر مثبت‌ داشته‌ باشد.»
بعضي‌ از بچه‌ها بودند كه‌ به‌ قول‌ خودشان‌ با تيزبازي‌ از زير كار در رويي‌مي‌كردند و هنگامي‌ كه‌ نوبت‌ شستن‌ ظرف‌ غذاي‌ دسته‌ سي‌ چهل‌ نفري‌ به‌آنها مي‌رسيد، به‌ بهانه‌اي‌ جيم‌ مي‌شدند و خواه‌ ناخواه‌ بار اين‌ مسئله‌ مي‌افتادبر دوش‌ عده‌اي‌ از نيروهاي‌ مخلص‌ كه‌ در اين‌ گونه‌ مواقع‌ هميشه‌ داوطلب‌بودند و بدون‌ هيچ‌ ادعا و يا كلامي‌ كارهاي‌ ديگران‌ را هم‌ بر عهده‌ مي‌گرفتند.
بعضي‌ شبها كه‌ نادر براي‌ خواندن‌ نماز شب‌ مي‌رفت‌، چراغ‌ قوه‌اي‌ همراه‌مي‌برد و مي‌رفت‌ سراغ‌ كساني‌ كه‌ به‌ قول‌ خودشان‌ خيلي‌ تيز بودند و در آن‌نيمه‌ شب‌ مشغول‌ خواندن‌ نماز شب‌. جلوي‌ ديگران‌، نور چراغ‌ را به‌ صورت‌آنها مي‌انداخت‌ و خيلي‌ سريع‌ و تند مي‌گفت‌:
«بي‌ خودي‌ براي‌ خدا خالي‌ نبند. كي‌ گفته‌ كه‌ از زير شستن‌ ظرف‌ غذاي‌خودت‌ و ديگران‌ در بروي‌ و بيايي‌ نماز شب‌ بخوني‌؟ جمعش‌ كن‌ ببينم‌. فرداحالت‌ را مي‌گيرم‌.»
صبح‌ كه‌ مي‌شد، نادر با همان‌ صراحت‌، سر سفره‌ جلوي‌ همه‌ نيروهافرياد مي‌زد:
ـ آي‌ بچه‌ها... برادر فلاني‌ كه‌ از زير كار در مي‌رود و مي‌گذارد ظرف‌غذايش‌ را شما بشوريد و محل‌ استراحت‌ را جارو كنيد و همه‌ كارهاي‌ ديگر راشما انجام‌ بدهيد، شبها خيلي‌ مخلص‌ مي‌شود و مي‌رود نماز شب‌ مي‌خواندو كلي‌ براي‌ خدا خالي‌ مي‌بندد.
اينجا بود كه‌ طرف‌ از خجالت‌ آب‌ مي‌شد و از آن‌ به‌ بعد از تيزبازي‌ِ گذشته‌خبري‌ نبود و زودتر از بقيه‌ داوطلب‌ مي‌شد براي‌ شستن‌ ظروف‌ غذا.
البته‌ همين‌ مسئله‌ بعدها شد نقل‌ كلام‌ و شوخي‌ بچه‌ها و نادر با همان‌بچه‌ها خودماني‌ و دوست‌ جداناشدني‌ مي‌شد.

حميد داودآبادي
جمعه 27 اسفند 1389  12:43 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

زندگینامه سرلشکر خلبان آزاده "حسین لشگری" (قسمت ششم - پایانی)

حفظ قرآن برای شکر گذاری
دو ماه بعد قاسم سلمانی برای اصلاح سر و صورت او رفت و لحظاتی بعد ابوفرح به همراه عکاس وارد سلول شدند. عکاس سعی می کرد به گونه ای عکس بگیرد که مشخص نشود آن جا سلول است.
اوایل آبان 1374 ابوفرح خبر آورد که فردا روز ملاقات است.
این سومین ملاقاتش با مارک بود. این بار مارک علاوه بر نامه همسر و پسرش، نامه ای هم از برادرش آورده بود.
با خواندن نامه برادرش حس کرد که پدرش فوت کرده است. نامه ای برای مادر و برادرش نوشت و از آنها خواست تاریخ دقیق فوت پدرش را برایش بنویسند.
از این تاریخ به بعد به شکرانه ارتباطش با خانواده، عهد کرد که کل قرآن را حفظ کند. این عمل هر روز 6 تا 8 ساعت از وقتش را می گرفت.
روزی وقتی در حال خواندن قرآن بود به این آیه رسید :
"از نشانه های قدرت اوست که برایتان از جنس خودتان همسرانی آفریدم تا به ایشان آرامش یابید و میان شما دوستی و مهربانی نهادم. در این عبرت هایی است برای مردمی که تفکر می کنند."
پس از خواندن این آیه گفت: خداوندا پس چرا من همیشه تنها هستم؟
همان موقع مارمولکی وارد سلولش شد و پس از نیم ساعت بازگشت. از آن پس هر روز این مارمولک ساعت 7 صبح می آمد و 7:30 باز می گشت. گاهی نیز زوجش را با خود می آورد.
حسین گفت:
"خدایا! این جز لطف تو نیست که دو حیوان را فرستادی تا کمی سرگرم شوم و از تنهایی در آیم."
عید سال 1375 هم رسید. همسرش با هماهنگی هلال احمر ایران برایش تعدادی کارت تبریک فرستاده بود.آن سال هم بدون اتفاق خاصی و مملو از دلتنگی گذشت.

زیارت عتبات مقدسه 
از ابتدای سال 1376 زمزمه برقراری کنفرانس کشورهای اسلامی در ایران از رادیوهای ایران و بیگانه شنیده می شد . در زمستان آن سال سران کشورهای اسلامی یکی پس از دیگری وارد تهران شدند. ابوفرح چون از عوامل اطلاعاتی بود به همراه یک هیات بلند پایه به رهبری طه یاسین رمضان به ایران رفت. عراق که نیاز زیادی به حمایت کشورهای اسلامی داشت، در این کنفرانس در سطح بالایی شرکت کرد. پس از بازگشت هیات عراقی، ابوفرح به دیدار حسین رفت. او برایش تعریف کرد که در ایران به او خیلی خوش گذشته است . او از ایرانی ها به عنوان مهمان نواز نام برد. هیات عراقی با ایرانی ها در مورد تبادل بقیه اسرا به نتایج مثبتی رسیده بودند.
در پایان آن ملاقات ابوفرح به حسین گفت:
- هر وقت خواستی می توانی به زیارت عتبات مقدسه بروی.
حسین از این که می توانست به زیارت کربلا و نجف برود در پوست خود نمی گنجید. روزی قرار شد حسین به زیارت برود. ابوفرح به او گفت:
- یادآوری کن روسری دخترم را بیاورم.
اما از دلیل این کار چیزی نگفت.
برنامه  زیارت این گونه بود که ابتدا به نجف و کوفه و کربلا می رفتند و روز بعدش قرار بود به سامرا و زیارت سید محمد برادر بزرگ امام حسن عسکری(ع) به کاظمین می رفتند. یکی از نگهبان ها دوربین آورده بود و چند تا عکس از او گرفت. در کوفه پس از زیارت مسجد کوفه و محراب  امام علی (ع) به سوی ضریح مسلم ابن عقیل (س) رفتند. هر کجا که       می رسیدند عکس یادگاری می گرفتند.
به حرم حضرت عباس (س) که رفتند حسین به ابوفرح گفت:
- روسری دخترت را بیاور.
وسپس علت را جویا شد. ابوفرح گفت:
- حضرت عباس(س) باب الحوایج است. دخترم مدت هاست موی سرش بدون دلیل می ریزد. از دکتر و دارو هم نتیجه ای نگرفته ایم. چیزی نمانده کچل شود. می خواهم این روسری را به ضریح بمالم تا شفا بگیرد.
حسین از گفته او متعجب شد زیرا ابوفرح سُنی مذهب بود.
روزی مدیر زندان برایش پیغام فرستاد که آماده باشد. قرار است تعدادی از نظامیان عالی رتبه از دفتر ریاست جمهوری به ملاقاتش بیایند.
چند روز بعد صدام حسین در 13 شهریور که آن روز را به زعم خود روز آغاز جنگ از طرف ایران می دانند، در رسانه ها سخنرانی کرد و به اسم حسین لشگری به عنوان مدرک جنگی اشاره کرد. بر مبنای همین سخن خبرنگاری برای مصاحبه و دیدن او به زندان رفت. خبرنگار در مورد جنگ و نحوه زندگی اسرا سوال کرد و او نیز حقایق را گفت.
سپس چند عکس از او گرفتند و رفتند. دو روز بعد مصاحبه طولانی او در چند سطر به صورت خلاصه چاپ شد.

روزنه ای از امید
زمستان 1376 بر اثر همکاری نکردن عراق با نمایندگان سازمان ملل، آمریکایی ها تصمیم گرفتند برخی از مراکز استراتژیکی عراق را موشک باران کنند.
حسین را به یکی از خانه های امن منتقل کردند. پس از او پیرمردی را به آن جا منتقل کردند. پس از 24 ساعت او به همراه همان پیرمرد به زندان بازگشتند.
در اسفند 1376 دیداری با نماینده صلیب سرخ داشت که به وسیله او     سال 1377 را در نامه ای به خانواده اش تبریک گفت. دو هفته بعد ابوفرح به او گفت که فردا با نماینده صلیب سرخ ملاقات دارد. برایش کمی عجیب بود زیرا هر دو ماه این اتفاق می افتاد واین بار این اتفاق کمی دور از ذهن بود.
روز بعد دو ساعت منتظر نماینده صلیب سرخ شد اما در پایان به او گفتند که نماینده در مرز خسروی است و امروز نمی آید. روز بعد که او را ملاقات کرد به او گفت:
- ایران و عراق توافق کرده اند تبادل اسرا را از سر بگیرند و اسم او هم در فهرست بود.
روز 15 فروردین ساعت 11 صبح ابوفرح به او گفت:
- شخصی از وزارت امور خارجه عراق برای دیدن تو می آید.
او جوان 35 ساله ای بود با کت و شلوار و کراوات که به همراه دو نفر دیگر در انتظار او بودند. او به زبان فارسی صحبت می کرد . به حسین گفت:
- می توانید فردا به ایران بازگردید یا فردا را به زیارت کربلا و نجف بروید و سپس روز بعد به ایران بروید.
حسین خیال می کرد خواب می بیند. باورش نمی شد پایان اسارت فرا رسیده است. با خود فکر کرد سرانجام به ایران خواهم رفت اما شاید هرگز نتوانم دوباره کربلا را ببینم. بنابراین گفت:
- فردا به زیارت خواهم رفت.
هنگام بازگشت ابوفرح گفت:
- حاضری مصاحبه کنی؟
او نیز موافقت کرد. اما چون مصاحبه حسین برای آنها دلچسب نبود زود آن را تمام کردند.
فردای آن روز نماز ظهرش را در کنار ضریح شش گوشه امام حسین (ع) به جا آورد و با چشمانی اشک بار با سالار شهیدان خداحافظی کرد. موقع بازگشت او را به آرایشگاهی بردند تا صورتش را اصلاح کند. ساعت 8 شب در محوطه زندان بودند. ابوفرح به دو نگهبان دستور داد تا وسایل حسین را داخل سلول بیاورند. او وسایلش را در ساکی که ابوفرح برایش خریده بود ریخت و آخرین خداحافظی را با زندانی که بخشی از جوانی اش را در آن سپری کرده بود، انجام داد.
سپس سوار ماشین شد و به سمت مرز رفت. ساعت 11:30 شب در     20 متری مرز توقف کردند. چند لحظه بعد ماشینی به سمت آنها آمد و شخصی از آن پیاده شد . او وزیر امور خارجه عراق بود. او گفت:
- با تیمسار نجفی، رئیس کمیسیون اسرا و مفقودین قرار گذاشتیم که تبادل فردا ساعت 11 صبح انجام شود. شب را در چهل کیلومتری باشگاه افسران سپاه دوم عراق خواهیم گذراند.
دوباره به خاک عراق بازگشتند. ساعت 12 شب به سپاه دوم عراق رسیدند. رئیس باشگاه افسران از آنها استقبال کرد و در این لحظه معاون وزیر برای اولین بار او را به رئیس باشگاه و امیران ارتش به نام ژنرال لشگری معرفی کرد. پس از صرف شام از همراهانش خداحافظی کرد به جز ابوفرح که قرار بود فردا بازگردد.


لحظه وصال نزدیک است
اتاقی رابرای خواب به او نشان دادند و قرار شد فردا ساعت 7 صبح برای خوردن صبحانه آماده باشند. روی تخت دراز کشید و تصمیم گرفت متنی را برای سخنرانی آماده کند. با توجه به این که در مدت 10 سال پس از جدا شدن از دیگر خلبانان فارسی صحبت نکرده بود، از این نظر ضعیف شده بود  چند سطری در مورد وضع خودش و اوضاع واحوال دوران اسارتش و رفتار عراقی ها نوشت.
فردای آن شب یعنی روز 17 فروردین 1377 به سمت مرز حرکت کردند. 100 متر مانده به مرز او را به داخل یک دفتر راهنمایی کردند . در آن جا خبرنگاران صلیب سرخ سوالاتی کردند و او پاسخ شان را داد. یکی از کارشناسان صلیب سرخ به او گفت:
- می خواهم یک گفت و گوی خصوصی داشته باشیم.
حسین گفت: "بپرسید."
او گفت:
- می خواهی به هر کشوری که دوست داری پناهنده بشوی؟ ما از لحاظ مادی و سیاسی تو را تامین و حمایت می کنیم.
حسین گفت:
- من 18 سال شرایط سخت اسارت را تحمل کردم به امید این که روزی به کشورم بازگردم. از شما خواهش می کنم حتی اگر در این چند ساعت باقیمانده ازدنیا رفتم، جنازه ام رابه کشورم بازگردانید.
یکی دوساعت بعد ابوفرح آمد. حسین با او خداحافظی کرد و به همراه سرلشکر حسن به سمت مرز حرکت کرد. 10 متر مانده بود به مرز که دو نفر از صلیب سرخ به آنها اضافه شدند...

ایران من بعد از 18 سال آمدم
وقتی به مرز رسیدند، مردم او را به سمت جلو هدایت کردند و گارد تشریفات نظامی که نزدیک مرز ایستاده بود با رسیدن او فرمانده خبرداد داد.
وقتی از مرز عبور کرد ایستاد و آزاد باش گفت. امیر نجفی حلقه گلی به گردنش آویخت و صورتش را بوسید. مسئولانی که در آن جا حضور داشتند او را در آغوش کشیدند. جمعیت او را روی شانه بلند کردند و با شعار      
" لشگری قهرمان خوش آمدی به ایران"
او را به سمت جلو بردند...
پرچم پر افتخار ایران در دستان حسین تکان می خورد.
امیر نجفی او را وارد ماشین خود کرد و به طرف قصر شیرین حرکت کردند. حدود یک ساعت بعد به سالن قرنطینه قصر شیرین رسیدند. وارد اتاقی که برای آزادگان تدارک دیده بودند شد و استراحت کرد.
وقتی از اتاق خارج شد خبرنگاران برای مصاحبه انتظارش را می کشیدند. نوشته اش را در آورد و گفت:
- من 10 سال است فارسی صحبت نکرده ام از روی نوشته می خوانم اگر سوالی بود در پایان بپرسید.
متن را برایشان خواند . گویا همان کافی بود چون دیگر کسی چیزی نپرسید. یکی از کارکنان نیروی هوایی گفت:
- می خواهی تلفنی با خانواده ات صحبت کنی؟
با کمال میل پذیرفت. با شنیدن صدای همسرش قادر به حرف زدن نبود. با زور جملاتی بیان کرد. آن سوی خط همسرش گریه می کرد. پس از او با پسرش صحبت کرد. این لحظات برایش فراموش ناشدنی بود ...
فردای آن روز وقتی از خواب بیدار شد از ته قلبش خدا را شکر کرد. این اولین صبحی بود که وقتی از خواب بیدار می شد دشمن بعثی را حول و حوش خودش نمی دید. پس از صرف صبحانه وارد اتوبوس شد. مردم برای استقبال او و دیگر آزادگان آمده بود و به آنها شاخه گل تقدیم می کردند. در منطقه چهار زبر اسلام آباد غرب هنوز علامت ها و نشانه های عملیات مرصاد دیده می شد. تانک های سوخته و توپ های از کار افتاده دشمن نشان ار بزرگی عملیات می داد.
وقتی به فرودگاه کرمانشاه رسیدند، تعدادی ماشین با چراغ های روشن و بوق زنان آنها را تا مدخل ورودی فرودگاه بدرقه کردند. هواپیمای بویینگ 747 نیروی هوایی در انتظار آنها بود. پس از 18 سال در آسمان کشورش به پرواز در آمد. وقتی به تهران رسیدند امیر نجفی از او خواست نفر اول از هواپیما پیاده شود.

دیدار با خانواده و گرفتن لقب سیدالاسراء
سالن مملو از جمعیت بود. سرود جمهوری ایران توسط گروه موزیک نواخته شد . او پسرش و برادر همسرش را دید که به سمتش می رفتند. فرزندش را در آغوش کشید و صورتش را بوسید. سپس خانواده اش و خانواده همسرش را دید . به سمت آنها رفت و با همگی شان روبوسی کرد. همسرش آخرین کسی بود که او را دید. در گوشه ای از سالن ایستاده بود و اشک می ریخت. تنها چند کلمه گفت:
- سلام حالت چطور است؟
احساسات اجازه نمی داد بیشتر با هم حرف بزنند ...
آن شب در کنار علی (پسرش) و دیگر دوستان در مهمانسرا اسکان داده شد. فردای آن روز به همراه دژبان ارتش به طرف بیت رهبری حرکت کردند. ساعت 9 صبح رهبر تشریف آوردند. سپس امیر نجفی گزارشی از چگونگی آزادی آزادگان دادند و در مورد قدمت اسارت او و این که او طولانی ترین اسارت را داشته پیشنهاد کردند که مقام معظم رهبری او را به عنوان "سیدالاسرا" مفتخر نمایند. ایشان نیز تایید نمودند . در پایان مقام معظم رهبری با دست مبارک شان درجات را به آنها اعطا کردند.
پس از آن که به اتوبوس بازگشتند، امیر نجفی یک سکه بهار آزادی به هر یک از آنها هدیه کرد...
وقتی به منزل رسید خدا را شکر کرد که بار دیگر در کنار خانواده اش است...
پایان
برداشتی آزاد از کتاب 6410

جمعه 27 اسفند 1389  12:47 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

زندگینامه سرلشکر خلبان آزاده "حسین لشگری" (قسمت پنجم)

انتقال به مکان جدید
اوایل سال 1995 میلادی رسیده بود. طارق عزیز معاون نخست وزیرعراق برای گفت وگو در اجلاس شورای امنیت به نیویورک سفر کرده بود. او در هنگام برگشت به عراق در ژنو با رییس صلیب سرخ جهانی مصاحبه ای در رابطه با وضعیت معیشتی اسرای عراقی داشت و به او گفته بود که         خلبان های اسیری مانند حسین لشگری را زنده داریم و هر وقت که خواستید می توانید وضع زندگی اش را از نزدیک ببینید. رییس صلیب سرخ بلافاصله اجازه دیدار او را مکتوب کرد و از طارق عزیز خواست تا آن را امضا کند. 24 ساعت از این ماجرا نگذشته بود که ناگهان سرهنگ ثابت با عده ای از جمله مسئول جدید او ازاستخبارات ملقب به "ابوفرح" وارد اتاق شدند و از لشگری خواستند وسایلش را جمع کند. قرار بود به محل جدید نقل مکان کند.
حسین از سرهنگ پرسید می تواند رادیو را با خودش ببرد؟
سرهنگ پاسخ داد:
- در محل جدید همه چیز به تو خواهند داد. فقط وسایل شخصی ات را بیاور.
ابوالفرح گفت:
- از این به بعد من مسئول تو هستم. هر چه خواستی به من بگو . من برایت تهیه می کنم.
حسین از او می خواهد که برایش رادیو تهیه کند.
کسانی که برای بردن حسین آمده بودند لباس های شخصی پوشیده بودند و این امر او را نگران کرده بود. از یکایک نگهبانان خداحافظی کرد و روی شان را بوسید . خیلی از آنها اشک از چشمان شان جاری بود.
حسین نیز ناراحت بود. با ناراحتی سوار ماشین تویوتا شد .
سرهنگ که ناراحتی او را دید به انگلیسی گفت:
- مکان جدید برایت خوب است. مطمئن باش آن جا را دوست خواهی داشت.
ماشین وارد محوطه ای شد . سرهنگ خداحافظی کرد و رفت.
در آن محل کارمندان استخبارات رفت و آمد می کردند. همگی آنان از دیدن شخص غریبه ای که با چشم باز آنها را نگاه می کرد تعجب کرده بودند. یکی از کارکنان که عینک دودی به چشم داشت به او گفت:
- برو داخل و بنشین روی صندلی و بیرون را نگاه نکن.
اما حسین بی اعتنایی کرد. آن مرد عصبانی شد و باز هم تشر زد. اما باز بی اعتنایی کرد. ابوفرح با دیدن حرکات آن کارمند او را به کناری کشید وکلماتی زیر گوشش گفت. آن کارمند بدون این که به جناب لشگری نگاه کند به راهش ادامه داد و رفت. ابوفرح چفیه ای را به او داد و گفت:
- بیرون را نگاه نکن و این را دور سرت ببند.
ساعت 2 بعد از ظهر به زندان رسیدند. نگهبانان اثاثیه او را به اتاقی که در گوشه زندان بود و بسیار کثیف و آلوده به نظر می رسید، بردند. با دیدن آن اتاق رو کرد به ابوفرح و گفت:
- این بود جایی که این همه از آن تعریف کردید؟ این جا حتی آب سرد برای وضو گرفتن هم ندارد ...
ابوفرح گفت:
- ناراحت نباش این جا موقت است.
سپس به نگهبان گفت:
- برو غذای او را بیاور.
نگهبانی برایش غذا و نگهبان دیگر زیر پوش و پیژامه آورده بود. آن اتاق فقط یک پریز داشت که او مجبور بود بین تلویزیون و بخاری یک مورد را انتخاب کند که با توجه به سرمای هوا مجبور بود از بخاری استفاده کند.
با تاریک شدن هوا، نگهبانی آمد و از او خواست که تلویزیون را روشن کند. ساعت 9 شب بود و او مشغول گوش دادن اخبار بود. کسی از پشت در گفت:
- در را باز کنید.
نگهبان در را باز کرد و مرد بلند قدی وارد شد. پس از سلام او را با خود به جایی برد که توالت و دستشویی داشت. تلویزیون هم داشت اما در مورد رادیو به او گفتند بودجه ای برای خرید آن نداریم.
ولی حسین آن قدر اصرار کرد که رادیوی نگهبانی که به مرخصی رفته بود را به او دادند.

ارتباط از طریق نوشتن روی دیوار
دو ماه بود که او را به آن زندان برده بودند اما هنوز برای هوا خوری از زندان خارج نشده بود. نزدیک عید 1374 بود. از ابوفرح خواست به سلولش برود. بعد از 3 روز تاخیر رفت و او به ابوفرح گفت:
- مدت هاست به هواخوری نرفته ام. تکلیفم را روشن کن.
ابتدا کلی بهانه آورد که تعداد زندانی ها زیاد است و آنها هواخوری احتیاج دارند و نمی شود تو با آنها بروی و...
اما سرانجام پذیرفت که هفته ای دو بار و به مدت نیم ساعت او را به هواخوری ببرند.
محوطه هواخوری حدود 700 متر بود و روی دیوار های آن نوشته های جالبی بود. اما یکی از این نوشته ها حسابی ذهنش را به خودش مشغول کرده بود. نوشته شده بود:
"علی جان سلام من خوبم تو چه طوری؟ سرانجام به آرزوی مان می رسیم اگر حالت خوب است یک ضربدر جلوی این نوشته بگذار قربانت زهرا"
زیر این نوشته عبارت دیگری بود . نوشته شده بود:
"بچه ها نگران نباشید به زودی از این جا می رویم.گ
او هم زیر این عبارات نوشت:
"بچه ها این جا چه می کنید؟ من خلبان حسین لشکری هستم و مدت 16 سال است که از خانواده ام خبر ندارم."
در هواخوری های بعدی زیر جمله زهرا نوشته شده بود:
"من هم حالم خوب است. می خواهم به عراقی ها بگویم ما را از این جا ببرند. دوستت دارم. علی اکبر"
 و زیر جمله حسین هم نوشته شده بود:
"من حسن خلج هستم و 16 سال دارم."
در هواخوری های بعدی دوباره به سمت دیوار رفت و خواند:
"من را به بازجویی بردند و از مشخصات دایی ها و عموها پرسیدند گفتم من و تو دختر عمو وپسر عمو هستیم و می خواهیم با هم ازدواج کنیم و از دست رژیم ایران فرار کرده ایم. تو هم همین ها را بگو"
حسن خلج هم نوشته بود که قصد پیوستن به سازمان مجاهدین خلق را دارد.
حسین برایشان نوشت:
"اگر به سازمان بپیوندید فقط سلولتان را بزرگ تر کرده اید چون سازمان خودش در بغداد زندانی ست. برگردید به کشور خودمان، عید است و باید نزد خانواده هایتان باشید"
حسین پس از بازگشت به سلول سرما خورد و چند روزی نتوانست بیرون برود. بعد از این چند روز که به هواخوری رفت چند جمله برایش نوشته شده بود:
" پشیمانم ولی چاره ای ندارم که به سازمان بپیوندم و با علی باشم (زهرا)"
" من هم پشیمانم اما چاره ای ندارم که در سازمان و با زهرا باشم (علی)"
" پشیمانم ولی چاره ای ندارم جز این که تا آینده ای نامعلوم به سازمان بپیوندم."
روز اول عید را با نماز و مناجات شروع کرد. دلش هوای خانواده اش را کرده بود. آن سال ماه رمضان با فروردین مصادف شده بود.
حسین چون رادیو و تلویزیون داشت، زمان دقیق اذان را می دانست اما خیلی از زندانی ها این امر را نمی دانستند. روزها همین طور یکی پس از دیگری می گذشت..


دیدار با نماینده صلیب سرخ بعد از 16 سال
ساعت 11 صبح روز 12 خرداد 1374 داخل سلولش نشسته بود که در باز شد. ابوفرح با چهره ای خندان و در حالی که در دستانش میوه و عصاره پرتغال و شیرینی بود، وارد شد. پس از سلام و احوالپرسی به نگهبان گفت: - بگو سلمانی بیاید.
چند لحظه ی بعد سلمانی با وسایلش در سلول حاضر بود. او مشغول کوتاه کردن موهای حسین شد. ابو فرح گفت:
- فردا ساعت 8 آماده باش و رفت...
آن شب اصلاً نتوانست بخوابد. دائم در این فکر بود که کجا قرار است برود؟
زیر لب حمد و سوره می خواند و می گفت: خدایا پناه بر خودت...
ساعت 8 فردا ابوفرح و نگهبان وارد سلولش شدند. حوله ای که موقع هواخوری روی سرش می انداخت را برداشتند و از سلولش بیرون رفتند.
ابوفرح در عقب ماشینی را باز کرد و هر دو سوار شدند. پس از آن که از منطقه الرّشید دور شدند، ابوفرح حوله را از سر حسین برداشت. حسین تازه متوجه شد که سه تا ماشین هستند. یکی در جلو و دیگری پشت سرشان.
بین راه ابوفرح مقبره های امام موسی کاظم(ع) و امام جواد(ع) را به او نشان داد.
جلوی یک پادگان نظامی توقف کردند. جوانی حدود 33 ساله با یک ماشین تویوتای سفید در کنار آنها ایستاد. روی ماشین او نوشته شده بود   "صلیب الاحمر حولی" (صلیب سرخ بین المللی)
در دلش کمی امیدوار شد . نماینده صلیب سرخ خودش را "مارک فیشر" معرفی کرد.
اونیز گفت:
- من حسین لشگری اولین خلبان اسیر ایرانی هستم.
لحظاتی بعد سرلشکر حسن رئیس کمیته قربانیان جنگ وارد شد. کمی بعد مارک از او خواست که با حسین تنها صحبت کند. وقتی تنها شدند حسین سیم برق ضبط صوت را که روی میز بود از پریز کشید و داخل قفسه و کمد را کاملاً جست و جو کرد. مارک گفت خوب از عراقی ها تجربه کسب     کرده ای.
حسین گفت: "مهم نیست. باید احتیاط کرد."
پس از کمی گفت وگو، حسین خلاصه ای از زندگی اش را در عراق برای مارک تعریف کرد. سپس مشخصات کامل و آدرس تهران را داد. چون         نمی دانست در این 16 سال اسارتش چه بلایی بر سر خانواده اش آمده است، آدرس خدمات نیروی هوایی را نیز داد.
مارک برگه ای به او داد و گفت:
- هر چه می خواهی برای خانواده ات بنویس.
آن قدر حرف برای آنها داشت که نمی دانست کدام را بنویسد. به هر زحمتی که بود چند خطی نوشت و به دست مارک سپرد.
هنگام خداحافظی مارک فیشر کارت ویزیت خودش را که از طرف صلیب سرخ بود به او داد و گفت:
- این را همراه خودت داشته باش.
سوار همان ماشین که با آن آمده بود شد و به سلولش بازگشت.

تجدید دیدار بعد 16 سال از طریق عکس
دو ماه بعد ساعت 10:30 صبح 6 مرداد 1374 ابوفرح دریچه سلول را گشود به همراه آرایشگری که نامش قاسم بود وارد سلول داشت.
ابوفرح به قاسم گفت:
- سر و صورت حسین را اصلاح کن . فردا قرار مهمی دارد.
حسین پرسید: "جواب نامه ام آمده؟"
ابوفرح لبخند زد و گفت:
- فردا مارک می خواهد تو را ببیند.
فردای آن روز ساعت 8:30 صبح ابوفرح با یک نگهبان آمد و دوباره به همان جای قبلی رفتند.
مارک برایش توضیح داد که نامه را به ایران فرستاده و حدود 10 روز است که جواب نامه آمده ولی عراقی ها ملاقات را به تاخیر می اندازند.
سپس دو نامه و دو عکس به دستش داد. اول عکس ها را نگاه کرد. همسرش بود به همراه مرد جوانی که پسرش بود. این پسر همان پسر      بود که وقتی از او جدا شد، نمی توانست بنشیند. عکس دوم پسرش بود به تنهایی در جلوی آثار تاریخی شهر اصفهان.
سپس شروع به خواندن نامه ها کرد. یکی از علی (پسرش) و یکی از همسرش بود.
با خواندن نامه ها کم مانده بود که اشک از چشمانش سرازیر شود. مارک دو برگه دیگر به او داد و از او خواست که جواب نامه ها را بنویسد. از او پرسید:
- عکسی از دوران اسارتت داری که برایشان بفرستم؟
حسین گفت:
- نه اینها می گویند ممنوع است.
وقتی ابوفرح و ثابت آمدند مارک پرسید:
- چرا از حسین عکسی نمی گیرید تا برای خانواده اش بفرستم؟
ثابت هم قول داد که در اولین فرصت از او عکس بگیرند.
در پایان ملاقات حسین از مارک خواست که مقداری کاغذ و قلم در اختیار او بگذارند تا در زندان وقت بیشتری برای نوشتن داشته باشد. مارک بلافاصله دو عدد خودکار خارجی و 100 برگ کاغذ به او داد.
وقتی به زندان بازگشت، بارها و بارها نامه ها را خواند و عکس ها را نگریست و اشک ریخت...
ادامه دارد 

جمعه 27 اسفند 1389  12:47 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

سرتیپ خلبان آزاده "اسدالله اکبری فراهانی"

بعد از ۱۰ سال اسارت فکر می کردم که همیشه اسیر خواهم ماند. تمام خاک ایران را زیر پایم احساس می کردم و ارزشش را از طلا هم بالاتر می دیدم
سرتیپ خلبان آزاده "اسدالله اکبری فراهانی" در بهمن ماه سال ۱۳۲۹ در بهشهر متولد شد. وی از آن پس زندگی اش را به دلیل شغل پدرش در بسیاری از شهرهای ایران چون نکا، بروجرد، خرم آباد و اصفهان گذراند و از شروع تحصیلات متوسطه به بعد در تهران اقامت گزیدند. پدر وی در ژاندارمری کار می کرد. اکبری پس از اتمام دبیرستان وارد به دلیل علاقه به فن خلبانی وارد دانشکده خلبانی نیروی هوایی شد و با گذراندن امتحانات و معاینات پزشکی سخت، به رویای پرواز نزدیک شد.
پروازهای ابتدایی را در پایگاه قلعه مرغی تهران انجام داد و پس از گذراندن دوره های مقدماتی پرواز، در سال ۱۳۴۹ برای تعلیمات خلبانی پیشرفته به کشور آمریکا اعزام و در "پایگاه لکلند" واقع در ایالت تگزاس، امتحانات زبان و پرواز را گذراند و به "پایگاه هوایی ویلیام" واقع در ایالت آریزونا منتقل شد. با استعدادی که داشت آن دوره را در زمان یک سال به پایان رساند و در مهر ماه سال ۱۳۵۰ به ایران بازگشت و با درجه ستوان دومی به پایگاه سوم شکاری همدان (پایگاه شهید نوژه) در گردان ۲۱ شکاری پیوست.
وی اکثر دوران خلبانی اش را در حال پرواز با هواپیمای شکاری" F-5 " گذرانده است. پس از مدتی وی به پایگاه هوایی تبریز منتقل شد و دوران خدمتش را تا قبل از زمان جنگ در آن جا گذراند.
سرتیپ اکبری در سال 1353 به دلیل توانایی ها و استعدادهایش در پرواز، به تیم آکروجت آن زمان پیوست. در هر تیم آکروباتیک، هشت خلبان بود که تنها شش نفر برای انجام نمایش ها پرواز می کردند و دو نفر هم به صورت ذخیره بودند. این تیم تیزپرواز وظیفه اش نمایش های هوایی بود که برای جلب نظر جوانان و نشان دادن قدرت نیروی هوایی انجام می شد.
اوضاع برای سرتیپ اکبری به همین منوال گذشت تا این که جنگ شروع شد.
از آن به بعد را از زبان سرتیپ اکبری مرور می کنیم :
Image
اکبری

جنگ تحیملی آغاز می شود


مهر ماه سال ۱۳۵۹ بود. من فرمانده گردان ۲۱ شکاری بودم. از اولین روزی که عراقی ها به ایران حمله کردند، ما هم شروع به پرواز کردیم و در اکثر روزها، هر خلبان دوبار پرواز می کرد.


من به عنوان فرمانده گردان همیشه نقش لیدر (فرمانده) خلبانان عملیاتی را خود به عهده می گرفتم و نفرات بعدی را که بیشتر با چهار فروند پرواز می کردیم، در بال خود قرار می دادم.


هر روز از ستاد، عملیات های گوناگونی به ما ابلاغ می شد و ما در اسرع وقت انجام می دادیم. در ابتدای جنگ، روزی دو پرواز داشتیم که یکی در اوایل صبح حدود ساعت چهار بود و پرواز دیگر را بعدازظهر یا شب انجام می دادیم.


اولین روزهای جنگ، جنگ پایگاه های هوایی بود و ما باید پایگاه ها و انبارهای مهمات یا تاسیسات عراق را هدف قرار می دادیم.


اکثر عملیات را با موفقیت انجام می دادیم و بیشتر به صورت فرمیشن چهار یا دو فروندی پرواز می کردیم که یک نفر لیدر و بقیه در بال او بودند.



روزی که من اسیر شدم


روزی به ما عملیات بمباران تاسیسات برق موصل اعلام شد و قرار شد با دو فروند پرواز کنیم. من لیدر شدم و خلبان "فضیلت" - که بعدها به مقام شهادت نایل شد - در بال من بود. باید به گونه ای پرواز می کردیم که رادارهای عراقی ما را نبینند. به همین خاطر شب قبل از عملیات ما با نقشه مسیر را مشخص و از روی زمان و مقیاس نقاط متعددی را انتخاب می کردیم تا نقطه هدف.


حتی از زمان پرواز از پایگاه خودی هم امکان داشت رادارهای عراقی ما را رویت کنند؛ پس باید در ارتفاعات بسیار پایین و دور از هرگونه شهر و پایگاه نظامی، تا هدف پرواز می کردیم. این سقف پروازی را تا هدف حفظ می کردیم و کمی مانده به آن، ارتفاع مان را بیشتر می کردیم تا بتوانیم هدف را نشانه بگیریم که به این حرکت "پاپ آپ" (pop up) می گویند.


باید کم ترین فرصت را به نیروهای هوایی دشمن می دادیم تا ما را نبینند. در حرکت پاپ آپ هم باید بسیار هوشیار باشیم چون وقتی هواپیما را بالا می کشیم، امکان قفل کردن آنها از سوی دشمن وجود دارد. به همین خاطر در هنگام پاپ آپ باید به صورت زیگزاگ پرواز کنیم. ماموریت ما نیز همین گونه بود و قرار بود وقتی که من پاپ آپ می کردمف خلبان فضیلت به فاصله سه ثانیه بعد از من پاپ آپ کند. ما هدف را زدیم و قرار بود بعد از عملیات من به سمت پایگاه تبریز پرواز کنم و آقای فضیلت هم به من پیوندد.


آخرین چیزی که یادم هست، صدای آقای فضیلت بود که از من پرسید: فاصله شما تا تبریز چقدر است؟


من هم جواب دادم ۱۶۷ مایل. و این تنها چیزی هست که از آخرین لحظات پرواز به یاد دارم.


این چیزهایی که می گویم فقط احتمالات است چون من دیگر بیهوش بودم. من احتمال می دهم که از طرف یکی از پدافندهای هوایی تیری به من شلیک شده و با فیوز صندلی پرتاب برخورد کرده و من پرتاب شده باشم. چون من آمادگی خروج اضطراری از هواپیما را نداشتم و ناگهان صندلی پرتاب شده بود، به خاطر فشار بسیار بالا من بیهوش شدم. تنها چیزی که یادم مانده، این است که بر زمین افتاده بودم و چشم هایم را که باز کردم دیدم فردی با لباس کردی بالای سر من ایستاده بود. چندین بار بیهوش شدم و باز به هوش آمدم. در یکی از این هوشیاری ها، دیدم که نیروهای صدام، هلهله کنان و با شلیک هوایی گلوله، به طرف من آمدند. چند لحظه بعد احساس کردم که همگی بالای سر من ایستاده اند.


خلبانان هواپیماهای شکاری باید از ساعت هایی که بند غیر فلزی دارند، استفاده کنند. در صورتی که من سال ها پیش، یک ساعت رولکس با بند فلزی هدیه گرفته بودم و در آن پرواز به دستم بود. هنگامی که به بیرون پرتاب شده بودم ساعت من احتمالاً به یکی از دستی های داخل کابین گیر کرده و باعث جراحت شدیدی در ناحیه مچ دست من شده بود که هنوز هم جایش مانده است. از یک چیز دیگر بسیار متحیرم که چگونه چتر نجات من باز شده بود چون من در آن زمان کاملاً بیهوش بودم و حتی بعد از بازشدن چتر هم، ما باید حالت های خاصی بگیریم و به مسیر جهت بدهیم. در صورتی که من بیهوش به آن آویزان بودم.


از طرف دیگر یک جعبه کمک های اولیه (Survival Key) به تمامی صندلی های هواپیماهای شکاری متصل شده است که خلبان بعد از پرتاب در ارتفاعات پایین، باید آن را از خود جدا کند ولی چون من بیهوش بودم، آن بسته همچنان به من وصل بود و من با همان جعبه به زمین خوردم که باعث ضرب دیدگی شدیدی در ناحیه ستون فقراتم شده بود. دست راست و سرم هم شکسته بود. جایی که من افتاده بودم، ماشین نمی توانست برود به همین خاطر احتمالاً ماشین تا پایین تپه آمده بود و کردهای عراقی، هلهله کنان من را برداشتند و به پایین بردند.


یکی از صحنه ها را به خوبی به یاد دارم که یکی از آن افراد با خشونت آمد و مرا با آن اوضاع و حالتی که داشتم و از چندین ناحیه مجروح شده بودم، برداشت و به داخل چترنجاتم انداخت و چتر را به کولش گرفت و پایین برد.


من را در یک ماشین ارتشی که شبیه یک وانت بار بزرگ بود انداختند. بعد از مدتی به یک شهر رسیدیم که نمی دانم کدام شهر عراق بود ولی از تعداد افراد داخل شهر حیرت کرده بودم. مثل این بود که تعداد زیادی از مردم آماده بودند من را دستگیر کنند. با تفنگ های کلاشینکف ایستاده بودند و هلهله می کشیدند و بعضاً تیرهوایی شلیک می کردند که صحنه بسیار رعب انگیزی بود.


در تمام این مدت، من در حالتی بودم که به هوش می آمدم و سریعاً از هوش می رفتم و تنها لحظه هایی از آن تراژدی را به یاد دارم. با همان وضعیت و خونریزی من را به جایی بردند و دیدم که یک سرباز عراقی در حال دوختن سر شکافته شده من است. بعد از اتمام کارش به عربی از من پرسید که صبحانه خوردی من هم گفتم نه و برایم یک چایی با قند آورد، من خوردم و دوباره بیهوش شدم.


حالت بسیار بدی داشتم ولی هنوز نمی دانستم که چه اتفاقی افتاده است. خلاصه با یک ماشین من را به جایی بردند که باز هم نمی دانم کجا بود فقط یک تخت داشت که من روی آن خوابیده بودم و یک عراقی هم بالای سر من ایستاده بود. به او گفتم که چرا مرا به بیمارستان نمی برید؟ با همان لهجه عربی به من فهماند که اول باید به سؤالات ما پاسخ دهی بعد به بیمارستان می روی.


من در آن حالت نمی توانستم حرف بزنم، به همین خاطر مرا به بیمارستان الرشید بردند که البته قسمتی از آن را مانند یک زندان درست کرده بودند که هر سلول یک تخت داشت و جلوی آن را میله ها فرا گرفته بود.



آمدن صلیب سرخ


چندین روز را در آن جا گذراندم تا یک روز دیدم که چند سرباز عراقی به اتاق من آمدند و شروع به نظافت اتاق کردند. ملحفه ها را عوض کردند و برای من دمپایی نو آوردند. من که نمی توانستم حرکت کنم متعجب بودم که آنها چرا این کار را می کنند. اولین فکری که به سرم زد این بود که جنگ تمام شده و آنها در حال پذیرایی از من هستند. در صورتی که فردای آن روز فهمیدم که وقت بازدید نیروهای صلیب سرخ است و آنها برای آن که خود را خوب نشان دهند چنین کاری کرده اند.


افراد صلیب سرخ آمدند و البته چندین افسر بلند پایه عراقی هم به همراه آنها بودند. یکی از صلیب سرخی ها پرسید که می خواهی چیزی بگویی؟


گفتم بله. و او افسران عراقی را از اتاق بیرون کرد. گفت چی شده؟ من در حالتی بودم که احساس می کردم تمام زندگی امم را از دست داده ام و در اوایل سنین جوانی اسیر شده بودم. شروع کردم به شکایت از وضعیت موجود. گفتم آنها مرا درمان نمی کنند و هیچ توجهی به وضعیت جسمی من ندارند.


فردی که از صلیب سرخ آمده بود، مرا با خون سردی آرامش داد و گفت:


- الان شما با این کشور در حال جنگ هستید و خلبانان عراقی هم که اسیر شده اند در مملکت شما همین وضعیت را دارند. نگران نباش چون به زودی جنگ تمام می شود و به ایران برمی گردی، تو آمدی و بر سر مردم این کشور بمب انداختی انتظار چه پذیرایی از آنها داری؟ ولی اگر نامه ای داری بنویس.


من هم سریعاً ورقه را از آنها گرفتم و امضا کردم در این مورد خیلی شانس آوردم چون همه در ایران فکر می کردند که من مرده ام.



استخبارات


دو یا سه ساعت بعد چند مامورعراقی آمد و مرا بردند. فکر می کردم که افراد صلیب سرخ سفارش های شان را کرده اند و آنها مرا به یک جای بهتر منتقل می کنند. در تمام مدت چشم هایم را بسته بودند. به یک ساختمان رسیدیم، از زیر چشم بندم قسمت هایی از ساختمان را می دیدم. یک بنای بسیار تمیز بود. من دیگر خیالم راحت شد که مرا به یک جای بهتر برده اند. بعدها فهمیدم که آن جا ساختمان استخبارات عراق است که نهادی مانند ساواک زمان شاه در ایران بود.


با آسانسور مرا به طبقات پایین تر بردند و بعد از گذراندن چندین راهرو، به یک جایی رسیدیم که کف آن از سنگ بود و من می دانستم که با ساختمان اصلی فاصله زیادی داریم. دقیقاً مانند فیلم ها بود و تنها صدای پای آنها و خودم را می شنیدم، مابقی سکوت محض بود. تا این که جلوی یک اتاق ایستادیم. صدای یک در فلزی بزرگ آمد، من را به داخل آن انداختند و فوراً در را بستند. چشم بندم را باز کردم و احساس کردم به انتهای دنیا رسیده ام یک اتاق بسیار کوچک که هیچ نوری نداشت.


دیوارها، سقف و کف آن قرمز پررنگ بود و یک در آهنی بسیار بزرگ جلوی اتاق بود. می خواستم فریاد بکشم و کشیدم ولی هیچ کس جوابی نمی داد. یک توالت هم در گوشه اتاق بود.


شاید باورتان نشود، ولی هنگامی که چشم بندم را باز کردم تمام زندگی ام، همسرم و دو فرزندم که یکی چهار سال و دیگری دو سال داشت، مانند یک فیلم سینمایی به جلوی چشمم آمدند. نمی دانستم شب و روز چگونه می گذرد چون هیچ نوری نبود. حدود سه ماه مرا در آن سلول انفرادی نگه داشتند.


غذایش بسیار بد بود. صبح زود نصف لیوان چایی سرد و نصف لیوان هم چیزی مانند آش می دادند که به جز مقداری آب و خورده برنج، چیزی نداشت. روزی دو عدد نان بسیار کوچک مانند باگت می دادند که بسیار سفت شده بود و خمیر آن بوی ترشیدگی می داد. وقت ناهار بهترین غذایش بود چون نصف بشقاب برنج می دادند که روی آن را با یک آبی آغشته بودند که رنگ رب گوجه بود و شب هم از همان آبی که روی برنج می ریختند نصف لیوان می دادند. احساس می کردم که قرار است از تنهایی همین جا بمیرم. آرزو می کردم که این در یک بار باز شود و من را بیرون ببرند. شاید باور نکنید ولی از لحاظ روحی در شرایطی بودم که دوست داشتم حتی در را باز کنند و مرا کتک بزنند تا کس دیگری را هم ببینم.


حتی یک سوسک هم داخل سلول نبود تا من احساس زندگی کنم. خلاصه این سه ماه که در انفرادی بودم از بدترین لحظات زندگی من بود.


بعد از این سه ماه، یک روز آمدند و چشم هایم را بستند و مرا بیرون بردند. به یک اتاق بزرگی راهنمایی ام کردند و گفتند چشم بندت را باز کن. وقتی چشم بند را باز کردم، فکر کنم یکی از زیباترین لحظه های عمرم بود چون دیدم که سرتاسر تمام خلبانان و افسران ایرانی هستند که در اتاق نشسته اند.


همه همین احساس را داشتند زیرا قبل از آن هرکس فکر می کرد که تنهاست و کسی هنوز اسیر نشده، چون ابتدای جنگ بود. ولی با دیدن این صحنه، همه خوشحال شدند. نه به خاطر این که آنها اسیر شده اند، بلکه به دلیل این که تمام احساس تنهایی ها از بین می رفت. همگی شروع کردیم به گپ زدن و روبوسی کردن. یکی از بچه ها آمد و با تعجب به من گفت:


- آقای اکبری تو زنده ای؟ همه ما فکر می کردیم تو مُردی.


چون آقای فضیلت به آنها گفته بود که من فقط هواپیمای او را دیدم که با صخره ها برخورد کرد. آقای فضیلت که بعدها شهید شد، اصلاً پرتاب من را از هواپیما ندیده بود و به افراد پایگاه گفته بود که من با هواپیما سقوط کرده ام ولی هنوز این خبر به گوش خانواده ام نرسیده بود. می گفتند هنگامی که فضیلت به پایگاه برگشت، زبانش گرفته بود و نمی توانست صحبت کند چون فکر می کرد من مُرده ام.


ولی طبق مقررات جنگ و ارتش تا هنگامی که شهادت یا اسارت از طرف دشمن اعلام نشود، شخص مفقودالاثر شناخته می شود. به همین خاطر به خانواده من اعلام کردند که مفقودالاثر است. ولی خانواده من باور نمی کردند چون در اوایل جنگ حرف های بسیار ضد و نقیضی از افرادی که شهید یا اسیر شده بودند شنیده بودند.


باز هم خدا را شکر، نامه ای که من به صلیب سرخ داده بودم یک سال بعد به دست شان رسید و مطمئن شدند که من زنده ام.



زندان ابوغریب جایی که فقط صدای شنکجه در آن شنیده می شد


بعد از آن، تمامی ما را به زندان ابوغریب بردند. یک زندان وسیع و بزرگ که همواره صدای شکنجه و داد از آن شنیده می شد. حدود ۱۰۰ نفر از خلبانان و افسران ارشد را در یک بند انداختند. به گونه ای که آن قدر جا کم بود که نمی توانستیم به راحتی بخوابیم. هیچ محفظه هوایی وجود نداشت و حتی دستشویی هایش هم در آخر بند بود که باعث آلودگی بسیاری شده بود.


بعد از گذشت چند روز وضعیت مان بسیار بد شد. هوا بسیار کم بود و آلودگی بسیاری داشت. دستشویی هایش حتی آب هم نداشت. چندین روز به همین منوال گذشت و ما دیگر نمی توانستیم تحمل کنیم. تصمیم گرفتیم که اعتصاب غذا کنیم. همه بچه ها را هماهنگ کردیم که دیگر غذا نخورند با آن وضعیت ضعف جسمی غذا نخوردیم، دو روز گذشت.


افسران عراقی آمدند و گفتند درخواست شما چیست؟ ما هم می گفتیم که باید یکی از بازرسان صلیب سرخ را بیاورید تا ما غذا بخوریم. حال بسیاری از بچه ها بد بود طوری که دیگر تحمل نداشتند. افسر عراقی آمد و گفت که به صلیب سرخ اطلاع داده ایم ولی اگر درخواستی دارید به خود ما بگویید. ما هم که دیدیم بسیاری از بچه ها رنجور شده بودند، تصمیم گرفتیم به حداقل چیزی که می خواهیم اکتفا کنیم.


چندین مزایا به ما دادند از جمله هفته ای یک ساعت هواخوری آن هم نه در محوطه باز، فقط پنجره های بالا را یک ساعت باز می کردند. روزنامه های عراقی به ما می دادند به افراد سیگاری هم دو نخ سیگار می دادند. هفت ماه در این وضعیت بودیم که یک روز چند سرباز عراقی آمدند و اسامی بعضی از ما را صدا زدند و گفتند که اینها را می خواهیم به صلیب سرخ نشان دهیم. من که می دانستم افراد بعثی عراق یک روده راست در شکم شان نیست، ولی چون جزو اسامی بودم مجبور شدم بروم.



به زندان سیاسی ها عراق منتقل شدم


حدود ۱۵ نفر بودیم که ما را به یک زندانی بردند که دو طبقه بود و دورتادورش را سلول هایی فرا گرفته بودند. زندان سیاسی های عراق بود. هر دو یا سه نفر ما را در یک سلول انداختند. با افراد سیاسی بسیار بد برخورد می کردند و تمام وقت آنها را می زدند و شکنجه می دادند. نگهبان ها به ما متذکر می شدند که شما حق صحبت ندارید ولی ما که دیگر آب از سرمان گذشته بود، راحت با یکدیگر صحبت می کردیم. بعضی اوقات هم با هماهنگی شعارهای " الله اکبر، خمینی رهبر" می دادیم که باعث عصبانیت نگهبانان می شد. من در آن زمان ارشد بودم چون درجه نظامی من از بقیه افراد بالاتر بود. هر ۲۰ دقیقه یک بار شعار می دادیم تا شاید یکی از مقامات ارشد بیاید و به وضعیت ما رسیدگی کند در همان زمان اعتصاب غذا هم کردیم و دیگر غذا نمی خوردیم. تا این که دو روز گذشت و دیدیم که یک افسر بلندپایه و تنومند با چندین سرباز به داخل زندان آمدند و در وسط زندان که یک میز و صندلی داشت، نشست. دقیقاً وقتی وارد شدند ما شروع به شعاردادن کردیم. نگهبان زندان را صدا کرد و گفت که چه خبر است؟ او هم گزارش داد که تمامی این سر و صداها زیر سر شخصی به نام اسدالله است. من را صدا زدند، پیش آن افسر بردند یک مترجم ایرانی هم داشتند که دست و پا شکسته ایرانی صحبت می کرد. من خیلی لاغر شده بودم تنها حدود ۴۷ کیلو وزن داشتم.


افسرارشد پرسید: "انت اسدالله؟" یعنی تو شیر خدا هستی؟


من هم گفتم نعم و با صدای بلند خندید و گفت به چه حقی اسمت را اسدالله گذاشتند؟ بعد از مسخره کردن من گفت چرا سر و صدا می کنید؟


گفتم ما اسیر هستیم. طبق قانون ژنو باید با ما رفتار کنید و وضعیت بسیار بدمان را برایش توضیح دادم. به او گفتم صلیب سرخ قرار بود ما را ببیند، نه این که ما را به زندان سیاسی ها بیندازید. ما را به بند خودمان برگردانید.


نمی دانم مترجم به او چه چیزی گفت که بسیار خشمگین شد و جاسیگاری که روی میز بود را بلند کرد و به سمت من پرتاب کرد و خود مترجم هم بلند شد، یک سیلی آبدار به صورت من زد و مرا در یک انباری انداختند و در را بستند. چند دقیقه بعد آمدند و مرا به وسط زندان انداختند و چند نفره با باطوم های شان شروع کردند به کتک زدن. من فقط صورتم را گرفته بودم و آنها مشت و لگد می زدند. آن قدر زدند که بیهوش شدم و بعد مرا به سلول خودم انداختند.


بچه ها غذا نمی خوردند تا این که افسر زندان گفت که نیروهای عراقی در حال ساخت یک اردوگاه جدید برای شما هستند تا صلیب سرخ هم از شما بازدید کند، پس غذایتان را بخورید. ما هم با این که می دانستیم دروغ می گوید ولی غذا را خوردیم. خلاصه حدود شش ماه ما را در آن جا نگه داشتند و بعد از آن به اردوگاه رمادی فرستادند.



یک سال در اردوگاه الرمادی


در این اردوگاه اسیران ایرانی اعم از پاسداران، بسیجیان و نیروهای دیگر بودند. اردوگاه بسیار بزرگی در میان یک بیابان بود که دسترسی به هیچ چیز نبود. یک سال هم در آن ارودگاه بودم و ۹ سال آخر اسارت را هم در یک اردوگاه دیگر بودم.


کلاً ۱۰ سال اسارت کشیدم. حتی دو سال بعد از آتش بس بین نیروها، خلبانان و افسران ارشد را نگه داشتند. دیگر از لحاظ روانی هیچ کدام از ما تعادل نداشتیم. وضعیت روحی مان بسیار بد بود ولی هیچ چاره ای نداشتیم. تمامی دوران اسارت یک طرف، آن دو سال بعد از آتش بس یک طرف دیگر.


اگر بخواهم از وضعیت این دو سال برای تان بگویم، شاید گریه کنید. هیچ کس نمی تواند به جز خود اسرا احساس کند که ۱۰ سال اسارت در خاک غریب چگونه است.


به هیچ صورت نمی توانم این دوران را برای تان توضیح دهم. ۱۰ سال از بهترین سال های زندگی من (۲۸ سالگی تا ۳۸ سالگی) که باید با خانواده و بچه هایم می گذراندم.


هر وقت صلیب سرخ عکس های خانواده های مان را به ما می داد، یک هفته گریه می کردیم. در هر عکس، بچه هایم چند سال بزرگ تر شده بودند ولی من نمی توانستم باور کنم چون در کنارشان نبودم که بزرگ شدن شان را ببینم.


هر روز اسارت به اندازه یک سال می گذشت. تمامی ثانیه ها سنگین تر از چند ساعت بودند ولی به هر صورت همین طور ۱۰ سال گذشت.



قرار شد روزی دوهزار نفر آزاد شوند


حتی آزادی ما هم در وضعیت خاصی پیش آمد. در اواخر اسارت ما که دیگر جنگ تمام شده بود، عراقی ها برای ما تلویزیون آورده بودند که البته فقط کانال های خود بعثی ها را می گرفت و ۸۰ درصد خبرهای دروغ پخش می کرد. یک روز صدام به تلویزیون آمد و گفت ما قرارداد 1975 الجزایر را به رسمیت می شماریم و از خاک ایران کاملاً عقب نشینی می کنیم و قرار است روزی دو هزار نفر از اسرا را آزاد کنیم. اولین سری اسرا که از اردوگاه ما فرستاده شدند، از بین اسرا خلبانان و افسران ارشد را جدا کردند و به یک بند جداگانه فرستادند.


فرمانده اردوگاه را خواستیم و پرسیدیم که چرا ما را نفرستادید و بقیه افراد همگی به ایران بازگشتند؟ او هم صادقانه جواب داد که شما جزو افسران و خلبانان ارزشمند هستید و شما را به این راحتی ها به ایران برنمی گردانیم چون هر لحظه ممکن است دوباره جنگ شروع شود.


دو ماه دیگر نیز به همین حال گذشت و قرار شد ما را در تاریخ ۲۴ شهریورماه سال ۱۳۶۹ به ایران بفرستند.



سرانجام لحظه وصال رسید


تا مرز ایران ما را با چشم بند بردند و در مرز تحویل نیروهای ایرانی دادند. به هیچ وجه نمی توانم احساسم را بیان کنم حتی نمی توانستم باور کنم که آزاد شدم. بعد از ۱۰ سال اسارت فکر می کردم که همیشه اسیر خواهم ماند. تمام خاک ایران را زیر پایم احساس می کردم و ارزشش را از طلا هم بالاتر می دیدم. از کرمانشاه با هواپیما به تهران آمدیم و دو روز هم در قرنطینه بودیم.


10سال آرزو داشتم که یک ستاره در آسمان ببینم چون هیچ وقت شب ها بیرون نرفتیم و اولین شب قرنطینه در تهران، این آرزویم برآورده شد. ۱۰ سال از تمامی لذت های زندگی محروم بودم. وقتی خانواده ام را دیدم، احساس می کردم که دوباره زنده شده ام.


باید از همسرم هم قدردانی کنم که در نبود من بسیار سختی کشید و برای آینده بچه های مان زحمت های فراوان کشید. پدر و مادر من هم زجر کشیدند و از آنها هم متشکرم.


هنگامی که به ایران آمدم از خدمت با درجه سرتیپی بازنشست شدم. هماکنون درهواپیمایی ایران ایرتور خلبان هواپیمای مسافربری توپولف هستم.


پرواز اعتیاد دارد و کسی که یک بار با هواپیما پرواز کند، نمی تواند ترکش کند. من هم پرواز را ادامه دادم ولی هنوز در آرزوی یک بار پرواز با هواپیمای شکاری و انجام مانور مانده ام.


من برای ملت جنگیدمف برای ملت ۱۰ سال اسارت کشیدم و هیچ توقعی از مردم به جز به یادماندن چنین چیزهایی ندارم. حدود ۱۰ سال برای آزادی ایران و ملت ایران اسارت کشیدم.

جمعه 27 اسفند 1389  12:47 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

نگاهی به زندگی سرلشکر خلبان آزاده "حسین لشگری"

شايد خيلي ها ندانند او اولين اسير ايراني در چنگال رژيم بعث عراق است و البته واپسين اسيري كه آزاد شد امير سرتيپ خلبان حسين لشكري را مي گويم . صحبت هاي او بسيار زيباست .

يك هفته قبل از آن پرواز من در مرخصي به سر مي بردم و به تهران آمده بودم كه به پايگاه هوايي دزفول احضار شدم .
از اواسط مرداد عملا تهاجم هوايي عراقي ها آغاز شده بود و ماهم بايد آمادگي مان در دفاع را به دشمن ثابت مي كرديم . از روز شنبه كه وارد پايگاه شدم تا روز پنج شنبه كه آن اتفاق افتاد جمعاب دوازده پرواز در قالب ماموريت هاي شناسايي آلرت و اسكرامبل و عمليات هاي آفندي به مواضع نيروهاي در مرز ارتش بعث عراق انجام داده بودم و در آن روز قرار بود سيزدهمين پرواز را انجام دهم . به فاصله چند دقيقه بعد از گروه دو فروندي ما يك گروه و بلافاصله بعد از آن هم گروه ديگري ماموريت پروازي به نزديكي هاي همان منطقه داشتند. با اين حال جلسه بريفينگ ـ توجيه عملياتي ـ ما به دليل عدم آشنايي ليدر پروازي به منطقه چند دقيقه بيشتر به طول انجاميد و ما هم كه گروه يكم بوديم بعد از دو گروه ديگر پرواز را آغاز كرديم و اين يعني هوشياري دشمن و كسب آمادگي لازم براي دفاع به محض رسيدن به منطقه هدف واقع در مندلي و زرباتيه عراق ديوار آتش عراقي ها در آن لحظات صبحگاهي كه هنوز آفتاب كاملا طلوع نكرده بود به استقبالمان آمد و من كه در حال شيرجه به سمت هدف بودم مورد اصابت قرار گرفتم . با وجود عدم كنترل هدايت هواپيما و در حالي كه آماده ذكر شهادتين شده بودم از فرصت محدودي كه داشتم استفاده كردم و در همان شرايط هم راكت ها رها و هم هواپيما را براي اصابت به هدف هدايت كردم . بعد از آن هم اهرم اجكت را كشيدم . چشم كه باز كردم عراقي ها را بالاي سرم ديدم . يك افسر عراقي با برخوردي مودبانه به من نزديك شد و با زبان عربي گفت كه قصد دارد دست هايم را ببندد. البته برخوردهاي ناشايست هم كم نبود. آرام آرام هوشياري ام را به دست آوردم و شرايطم را بررسي كردم ; لبم پاره شده بود دست چپم هم هنگام پرتاب شدن از هواپيما زخمي شده بود اما تلفات سنگيني به دشمن وارد كرده بودم . عراقي اولين اسيرشان را گرفته بودند و با تيراندازي هوايي و هلهله ابراز شادي مي كردند. باز بيهوش شدم و بعد از مدتي در چادر بهداري چشم باز كردم در حالي كه يك پزشك عراقي با درجه ژنرالي مشغول مداوا و بخيه لب زخمي من است . سپس مرا به بيمارستان منتقل كردند و بعد هم مراحل بازجويي و بندهاي زندان .
اينها صحبت هايي است كه در مصاحبه هاي ديگري هم از امير لشكري شنيده بوديم اما شرايط خانوادگي او هم براي هر كسي جاي سوال است . ضيا آباد قزوين محل تولد او در سال 1331 است . بعد از آن هم يك زندگي كاملا معمولي تا زماني كه تصميم به ورود به نيروي هوايي مي گيرد . « در روز سيزدهم فروردين سال 53 لباس نظامي بر تن كردم و پس از موفقيت در مراحل آموزشي براي افزايش تخصص هاي پرواز با هواپيماي « اف ـ 5 » به كشور ايالات متحده اعزام شدم .
بعد از آن هم به كشور بازگشتم و رخدادهاي انقلاب شكوهمند اسلامي را شاهد بودم .
اسارت در روز 27 شهريور سال 1359 هم در سن بيست و هشت سالگي ام رخ داد و به عنوان اولين خلبان ايراني گرفتار زندان رژيم بعث عراق شدم .
در مدت اسارتم در زندان هاي مخابرات ابوغريب و الرشيد زنداني بودم و در نهايت ده سال پاياني را كه بعد از زمان پذيرش قطعنامه بود مجددا به زندان مخابرات بازگشتم تا مدت طولاني زندان انفرادي بدون همدم و هموطن را در سلول شماره 65 طبقه دوم اين زندان طي كنم . در اين مدت ـ به جز يك سال و نيم آخر ـ صليب سرخ جهاني هم اطلاعي از من نداشت . يك گروه از اسرا كه براي مدتي در مخابرات و ابوغريب با من هم سلولي بودند بعدها خبر زنده بودنم را به خانواده ام رساندند.
مهم بود بدانيم كساني كه عملا در بسته ترين محيط ممكن حضور دارند چگونه از اخبار بيرون مطلع مي شوند. امير لشكري از روند عمليات ها و پيروزي هاي رزمندگان اسلام چگونه اطلاع حاصل مي كرد
« در ابوغريب موفق شديم از عراقي ها يك عدد راديو به دست آورديم و يك بار هم با نفوذ به يكي از عناصر دشمن موفق شدم راديو به دست بياورم .
بعد از آزادي ساير دوستان براي تهيه اخبار با مشكل مواجه شدم و دسترسي ام به اطلاعات محدود بود اما چون هدف دشمن زنده ماندن من بود در صورتي كه كوچك ترين تغيير در حالاتم مي ديدند سعي مي كردند دليل آن را كشف كنند و مشكلاتم را حل كنند. مثلا برايم قرآن و نهج البلاغه و مفاتيح الجنان مي آوردند آن هم در حالي كه در اردوگاه ها به تعداد زيادي از اسرا فقط يك جلد قرآن مي رسيد.
چرا اسارت امير سرتيپ لشكري بعد از اعلام پذيرش قطعنامه تداوم يافت از او پرسيديم و چنين پاسخ گرفتيم .
آنها قصد بهره برداري تبليغاتي از من داشتند و سعي مي كردند در موقعيت مناسب با معرفي من اعلام كنند كه ايران آغازگر جنگ بوده است . به همين دليل هم زنده نگه داشتنم از اهميت ويژه اي برخوردار بود و كوچك ترين اتفاقات زندان من بايد به اطلاع صدام مي رسيد و از او كسب تكليف مي شد.
در نهايت با تسليم نشدنم به اجراي خواسته هاي آنها و سپس معرفي عراق به عنوان تجاوزگر مقدمات آزادي من فراهم شد.
اين روند در زمان برگزاري اجلاس سران كشورهاي اسلامي در سال 76 و هنگامي كه يك هيئت نمايندگي از عراق به سرپرستي طه ياسين رمضان وارد ايران شده بود و مذاكره مفصلي كه در خصوص من انجام گرفت به نتيجه رسيد.
در همان روزهاي پذيرش قطعنامه آخرين اسير ايراني را ديدم و بعد از آن به تنهايي به مدت ده سال در زندان مخابرات بودم تا اينكه يك روز از نگهباني اطلاع دادند كه ملاقاتي دارم . تعجب كردم . وقتي كه وارد اتاق ملاقات شدم شخصي با زبان فارسي با من صحبت كردـ براي اولين بار بعد از ده سال . از لهجه اش مشخص بود كه عرب زبان است و فارسي را ياد گرفته او معاون وزير امور خارجه عراق بود و به من اطلاع داد كه با توافق به دست آمده با كميسيون اسرا تا چند روز ديگر آزاد خواهم شد.
فرداي آن روز براي زيارت به كربلا و نجف و سامرا رفتيم و مجددا به زندان بازگشتيم . اين بار ديگر داخل زندان نشدم و وسائلم را كه از قبل آماده گذاشته بودم برايم آوردند و به سمت ايران و مرز خسروي به راه افتاديم . آن روز با حضور نماينده صليب سرخ و مسئولان ايراني از مرز گذشتم و وارد خاك مقدسمان شدم . صحنه پرشوري بود و استقبال با شكوهي از من به عمل آوردند. بعد از آن هم زمينه ايجاد ارتباط تلفني براي من و خانواده ام فراهم كردند و « موفق شدم بعد از هجده سال با همسر و پسرم صحبت كنم .
امير لشكري از خانواده اش مي گويد : « علي در آن روزها چهار ماه و نيم بود و روزي كه بازگشتم هجده ساله و دانشجوي سال اول دندانپزشكي بود » .
امير لشكري در جواني و سن بيست و هشت سالگي به اسارت دشمن درآمده و در همان سرزمين غربت امام موسي كاظم (ع ) زندان جور را تحمل كرده است . كودكش در آن روزها دندان در دهان نداشته و قادر به تكلم نبوده و امروز جواني رعنا و يك دندان پزشك است . هجده سال از لحظات لذت بخش بالندگي فرزندش را فقط در ذهن مجسم كرده و در همين چند ساله اخير لاجرم با تورق صفحات آلبوم مرور كرده است . حالا در سنين ميانسالي با خستگي هاي ناشي از اسارت به خانه بازگشته و ما مديون او و امثال او هستيم . عزتت پايدار اي نماد آزادگي !.
روزنامه جمهوری اسلامی 860703

جمعه 27 اسفند 1389  12:48 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

زندگی نامه آزاده سرتیپ خلبان "محمدیوسف احمدبیگی" (قسمت اول)

در سال 1327 در روستای "قلعه جعفر بیگ" از توابع شهرستان تویسرکان، در یک خانواده کشاورز و مذهبی به دنیا آمد.
محمد، تحصیلات ابتدایی را در شهر تویسرکان به اتمام رسانید و برای ادامه تحصیل به تهران عزیمت کرد. تحصیلات متوسطه را در شهر تهران به پایان رسانید و موفق به اخذ دیپلم شد. در سال 1348 وارد نیروی هوایی شد. در بدو ورود به نیروی هوایی در رسته همافری مشغول به خدمت شد. بعد از گذشت دو سال و بعد از اتمام دوره همافری به دلیل علاقه وافری که به یاد گیری فن خلبانی پیدا کرده بود، وارد دانشکده خلبانی نیروی هوایی شد و مانند دیگر دانشجویان خلبانی دوره مقدماتی پرواز را در ایران با موفقیت پشت سر گذاشت.
سال 1350 برای فراگیری دوره پیشرفته خلبانی به کشور آمریکا اعزام شد. پس از گذراندن این دوره، با اخذ گواهینامه خلبانی با هواپیمای اف 4 به ایران بازگشت و با درجه ستواندومی در نیروی هوایی مشغول به خدمت گردید.
وی دوران قبل از انقلاب را در پایگاه های نیروی هوایی سپری نمود و با پیروزی انقلاب و آغاز درگیری های خودفروختگان در کردستان، به پایگاه شهید نوژه همدان منتقل شد.

یورش ناجوانمردانه عراق آغاز شد
در همین اوصاف درحالی که در پایگاه شکاری همدان مشغول به خدمت بود، عراق حمله ناجوانمردانه خود را به ایران آغاز نمود. محمد نیز همپای دیگر خلبانان نیروی هوایی به مقابله با تجاوز دشمن پرداخت و چندین پرواز موفق برون مرزی را نیز پشت سر گذاشت.
دریکی از ماموریت ها، هواپیمای او یکی از چرخ های خود را از دست داد ولی او با مهارت خاصی هواپیما را سالم به زمین نشاند.
با شروع جنگ، خانواده را برای اطمینان بیشتر به شهر تهران می فرستد ولی این دوری زیاد طولانی نیست و همسرش تصمیم می گیرد که به همراه تنها فرزندش و مادر محمد پیش او آمده و با هم زندگی کنند.
Image
خانواده در کنار احمدبیگی، روزجدایی 10 ساله نزدیک است
با اطلاع از این قضیه، او سعی می کند که جلوی آمدن خانواده را بگیرد ولی موفق نمی شود. لذا وقتی اصرار همسرش را می بیند، چاره را در تسلیم شدن می یابد.
در تاریخ بیست و هفتم آذرماه سال 1359 خانواده احمدبیگی وارد پایگاه می شوند و زندگی جدید را شروع می کنند.
صبح روز بعد (بیست و هشتم آذر ماه سال 1359) درحالی که هنوز یک روز از آمدن خانواده نگذشته بود، صدای زنگ تلفن همه را به خود آورد.
- جناب سروان احمدبیگی
- بله بفرمائید
- جناب سروان ساعت 11 صبح در اتاق توجیهات قبل از پرواز پایگاه حضور داشته باشید. شما فرمانده یک دسته پروازی هستید.
- چشم الان می آیم.
محمد بلافاصله حاضر شد و تصمیم می گیرد منزل را به طرف پست فرماندهی ترک کند. سکوت همه جای خانه را فرا گرفته، همسرش سکوت را می شکند:
- پرواز داری؟
- بله، مگه چیز عجیبیه؟ این کار هر روز ماست.
- چه ساعتی؟
- فکر کنم ساعت 12.
- کی برمی گردی؟
- ان شاالله حدود یک بعدازظهر.
او ادامه می دهد:
- من به شما گفتم تهران بمانید، من هم هر شب زنگ می زنم.
در این هنگام دختر کوچکش درحالی که پلاک پدر را در دست دارد، می آید و می گوید:
- بابا گردنبندت رو یادت رفت.
این گردن بند همان پلاک شناسایی بود که مدت ها قبل توسط همسر محمد پنهان شده بود؛ زیرا او آن را به عنوان یک نشانه برای شناسایی جسد تعریف کرده بود.
به هرحال پلاک را گرفته، به گردن می آویزد و به راه می افتد.

عملیات ابلاغ می شود و جنگنده ها به پرواز در می آیند
سروان احمدبیگی وارد پست فرماندهی پایگاه می شود. قرار بر این است که زمین فوتبال شهر "بدره" که محل تجمع هلی کوپترهای عراقی است، در یک فاصله 15 دقیقه ای، دوبار بمباران شود. با هماهنگی های لازم، قرار می شود به خاطر خطرات احتمالی دو پرواز و به دلیل این که بعد از پرواز اول پدافند منطقه هوشیار می شود، دو گروه در یک قالب 4 فروندی به یک باره به آن جا هجوم برده و اهداف را بمباران کنند.
سروان احمدبیگی با کمک خود سروان "ایوب حسین نژاد" و دیگر خلبانان به اتاق تجهیزات رفته و بعد از گرفتن ملزومات پرواز، راهی آشیانه شده و به پرواز در می آیند.
همه چیز به خوبی پیش می رود و هواپیماها با کم کردن ارتفاع، از مرز رد می شوند. بعد از طی 15 مایل در خاک عراق، احمدبیگی متوجه یک پارک موتوری می شود و تصمیم می گیرد که یکی از بمب ها را آن جا رها کرده و با تهیه فیلم، برای انهدام مابقی تجهیزات اقدام شود. احمدبیگی به روی هدف می رود و دکمه رها سازی یک بمب را فشار می دهد، در این هنگام کمک وی می گوید:
- تمام بمب ها رفت.
که احمدبیگی جواب می دهد:
- من فقط یک بار دکمه رها سازی را زدم.

هواپیما از چندین جهت مورد اصابت قرار می گیرد
احمدبیگی بعد از این واقعه به راه خود ادامه داده و تصمیم می گیرد بر روی هدف رفته و با مسلسل آن جا را به رگبار ببندد؛ ولی به این فکر می افتد که اگر با هواپیمای دشمن برخورد کند، احتیاج به مسلسل هواپیما دارد. لذا تصمیم می گیرد که گردش کند که ناگهان هواپیما مورد اصابت چندین گلوله ضد هوایی قرار می گیرد.
هواپیما دارای لرزش های زیادی شده ولی احمدبیگی از کمک می خواهد که خروج اضطراری نکند. در همین هنگام یک موشک به سمت راست قسمت عقب هواپیما برخورد می کند. به محض برخورد موشک، هواپیما با فشار زیاد شروع به اوج گیری می کند و به دلیل فشار زیاد، احمدبیگی بی هوش می شود. پس از چند لحظه احمدبیگی به هوش می آید. در این لحظه دماغه هواپیما به صورت 80 درجه و رو به سمت زمین و هواپیما با سرعت زیاد درحال سقوط بود. تلاش ها برای بازگرداندن هواپیما به وضع عادی ثمری ندارد و او تصمیم می گیرد در ارتفاع کم اقدام به خروج اضطراری از هواپیما کند. به دلیل ارتفاع کم موقع خروج اضطراری، محمد به سختی فرود می آید و آسیب می بیند.

در چنگال دشمن
درحالی که سعی می کند خود را از چتر رها کند، دونفر عراقی خود را به بالای سر او می رسانند. او درحالی که در محاصره آن دو بود، بلند شده و به راه می افتاد و همزمان سروان حسین ایوب نژادی را نیز می بیند که سربازان مشغول کتک زدن او هستند. پس از لحظاتی ایوب نژادی هم به جمع آنها اضافه می شود.
هر دو به مقر عراقی ها برده و برای بازجویی آماده می شوند.
- ایرانی هستی؟
- بله.
- چرا سقوط کردی؟
- هواپیمایم دچارمشکل شد.
- دچارمشکل یا شما را زدند؟
- به هرحال چه فرقی می کنه الان در دست شما هستم.
- چند فروند بودید؟
- چهارفروند.
- کجا را می خواستید بزنید؟
- زمین فوتبال شهر بدره.
- یعنی مردم را؟
- خیر.
- پس چرا زمین فوتبال؟
- برای این که آن جا هلی کوپترهای شما پارک بودند.
- از کجا می دانی؟
- از کجایش به من مربوط نیست من فقط دستور را اجرا می کنم.
- می دانی هر چهار فروند را سرنگون کردیم؟
- نه فقط هواپیمای من را زدید. بقیه رفتند.
- از کجا می دانی؟
- برای این که با آنها صحبت کردم و گفتم پریدم بیرون (البته این حرف احمدبیگی بلوف بود).

باجویی ها تازه شروع شده است
بعد از بازجویی، هر دو را به یک ساختمان دیگر می برند در آن جا ژنرالی عراقی نشسته بود و رو به احمدبیگی می کند و می گوید:
- سروان ناهار خوردید؟
- خیر.
- صبحانه را کجا خوردید؟
احمدبیگی که منظور او را متوجه شده بود می گوید:
- شام را در بغداد می خورم.
بعد از اتمام بازجویی، چشمان هر دو نفر را می بندند و سوار اتومبیلی می کنند. بعد از حدود 3 ساعت به ساختمان وزارت دفاع عراق می رسند. احمدبیگی و ایوب نژادی را به داخل ساختمان می برند.
در آن جا دوباره بازجویی ها آغاز می شود. سرگردی عراقی این بار وظیفه بازجویی را به عهده دارد:
- سروان این جنگ تا کی ادامه دارد؟
- تا دفع تجاوز.
- ما که تجاوز نکردیم، شما جنگ را شروع کردید.
- خیر این شما بودید که وارد کشور ما شدید و تا نیروهای شما از خاک ما بیرون نیایند این جنگ ادامه دارد.
- مثلا چه مدت؟
- تا خروج شما از کشورمان.
در این لحظه سرگرد عراقی نقشه ای را به احمدبیگی نشان می دهد که درآن قسمت های زیادی از ایران ضمیمه عراق شده بود و می گوید:
- کشور شما از شمال به خراسان از جنوب به بندرعباس از شرق به پاکستان و افغانستان و از غرب به دامغان و کاشان منتهی می شود، بقیه رو ما می گیریم.
احمدبیگی جواب می دهد:
- رویای خوبی است برای شما اگر تعبیر شود.
سرگرد عراقی که انتظار چنین جوابی را نداشت، عصبانی می شود ولی جلوی خود را می گیرد.
کیف احمدبیگی را جلوی خود می آورد و وسایل آن را خارج می کند و عکس خانواده احمدبیگی را به او می دهد. در این لحظه دکتری که بعدا مشخص شد از عوامل حفاظت اطلاعات عراق بوده، احمدبیگی را که از ناحیه دست مجروح شده بود، معاینه کرد و گفت احتیاج به عکس دارد که سرگرد با اشاره سر به او می گوید به بیرون برود؛ سپس زنگ را فشار می دهد و سربازی می آید و بعد از بستن چشمان احمدبیگی او را می برد.

در کنار دیگر اسرا
بعد از چند دقیقه حرکت، او را وارد اتاقی دیگر کرده و چشم هایش را باز می کنند. او به محض ورود با توجه به این که لباس خلبانی داشت، مورد استقبال افراد حاضر در اتاق که همگی از اسرای ایرانی بودند، قرار می گیرد. آنها از او اسمش را می پرسند و ماجرایی که برایش اتفاق افتاده که احمدبیگی بعد از بجا آوردن نماز، خود را معرفی کرده و دیگران هم خود را معرفی می کنند.
"فیض الله امان الهی" درجه داری بود که به خاطر رشادت به درجه ستوانی رسیده بود و بعدها در اردوگاه صلاح الدین به دست عراقی ها به شهادت می رسد.
نفر بعد حاج آقا ابوترابی بود که درحال دیدبانی در کوه های الله اکبر به اسارت درآمده بود.
نفر دیگر ستوان یک تورانی بود که پایش در گچ بود. دو نفر از جوانان آبادانی هم در آن جا بودند.

بعد از یازده روز بازجویی ها دوباره شروع می شود
احمدبیگی مدت یازده روز در این اتاق زندانی می شود. بعد از آن او را از آن اتاق خارج کرده و بعد از سوار کردن به ماشین، به محل دیگری انتقال می دهند. وارد یک ساختمان می شوند که احتمالا ساختمان عملیات یکی از پایگاه های هوایی عراق بوده. سپس احمدبیگی را به اتاقی دیگر می برند که این یک اتاق بریفینگ (توجیهات قبل از پرواز ) بود. در آن جا یک سرگرد و دو سروان خلبان عراقی بودند.
دوباره بازجویی شروع می شود:
- اسم؟
- محمدیوسف احمدبیگی.
- چند فروند بودید؟
- چهارفروند.
- می دانی همه را زدیم؟
- خیر فقط من را زدید.
- از کجا می دانی؟
- وقتی بیرون پریدم به آنها اطلاع دادم.
- با چه ارتفاعی وارد خاک عراق شدید؟
- 5 هزار پا.
در این لحظه سرگردی که بازجویی می کرد، عصبانی می شود و رو به احمدبیگی می کند و می گوید:
- کجا دوره دیدی؟
- آمریکا.
- چقدر پرواز داری؟
- حدود 1500 ساعت.
نگاهی به اطرافیانش می کند و می گوید:
- لیدر هستی؟
سپس ادامه می دهد:
- داوود سلمان را می شناسی؟ ( "داود سلمان" از دوستان خلبان احمدبیگی بود که قبل از او به اسارت درآمده بود)
- بله.
- او کجاست؟
- پیش شما.
- نه دست ما نیست او مرده است.
- دست شماست و سالم است.
- از کجا می دانی سالم است؟
- صحبت هایش را از رادیوی شما گوش کردم.
- به هرحال مرده است.
- نه نمرده است.
- تو را هم می کشیم.
- برایم فرقی نمی کند.
در این لحظه یک سرتیپ وارد اتاق می شود که همگی برای احترام بلند می شوند ولی احمدبیگی از جای خود تکان نمی خورد. سرتیپ رو به سرگرد کرده و چیزی از او می خواهد. سرگرد هم بلافاصله از احمدبیگی سوال می کند:
- سروان آن چه را از تو می پرسم درست جواب بده. لیست خلبانان گردان 31 و 32 شاهرخی را برای مان بنویس.
احمد بیگی می گوید:
- طبق قانون ژنو من فقط اسم و درجه و محل خدمتم را می گویم و بیش از این چیزی نمی گویم.
سرگرد با عصبانیت می گوید:
- دستت را قطع می کنم.
سپس به عربی چیزی به دو خلبان می گوید و به همراه سرتیپ عراقی از اتاق خارج می شود.
خلبان عراقی نزدیک احمدبیگی می شود و می گوید:
- ببین جناب سروان اگر چیزهایی را که از تو می خواهند درست نگویی و یا این که اسامی خلبانان را ننویسی، تو را اذیت می کنند.
احمد بیگی در جواب می گوید:
- این که می گویی من دوست شما هستم قبول، ولی می دانی که ما چیزی نمی دانیم. به ما دستور را ابلاغ می کنند و ما انجام می دهیم. تصمیم گیرنده رده های بالا هستند.
سپس این بار سروان خلبان عراقی شروع به بازجویی می کند:
- در پایگاه هوایی همدان چند تا هواپیما دارید؟
- نمی دانم متغیر است.
- متغیر؟ مگر می شود تو تعداد آن را ندانی؟
- نه نمی دانم جنگ است و هر روز تغییر می کند.
با چه سرعتی وارد خاک عراق می شوید؟
- 300 نات (این درحالی بود که اکثرا هواپیماها با سرعتی بین 450 تا 500 نات وارد خاک عراق می شدند).
- با چه ارتفاعی؟
- 5 هزارپا.
- 5 هزار پا؟
- بله.
- چند تا دوست نزدیک داری؟
- همه با هم دوستیم.
- فرماندهان پایگاه را می شناسی ؟
- خیر.
- چرا؟
- برای این که آنها از ما قدیمی تر هستند و من تماس نزدیک با آنها ندارم.
- گلچین را چطور؟ (جناب گلچین درآن موقع فرمانده پایگاه هوایی همدان بود.)
- ایشان فرمانده من هستند. فقط همین.
- او به رژیم معتقد است؟
- مگر می شود یک فرمانده به رژیم معتقد نباشد؟
سپس دوباره دو کاغذ به احمدبیگی می دهد و می گوید:
- من صلاح می دانم نام خلبان های گردان های شکاری پایگاه همدان را برای شان بنویسی چون اگر ننویسی اذیتت می کنند.
سپس بیرون می رود و پس از 10 دقیقه بر می گردد و می گوید:
- چرا ننوشتی؟
احمد بیگی جواب می دهد:
- من مجاز نیستم این کار را بکنم حتی اگر دستم را قطع کنید نخواهم نوشت.
سروان عراقی به احمدبیگی می گوید:
- من به تو گفتم. خود دانی.
سپس احمدبیگی را بلند کرده و او را به اتاق مجاور راهنمایی می کند. در اتاق مجاور همان سرگرد قبلی نشسته بود. کاغذهای بازجویی را به او می دهند و سرگرد شروع به مطالعه کاغذها می کند. وقتی به سوال سرعت ورود به خاک عراق می رسد، عصبانی شده و می گوید:
- دروغ گو دروغ گو ...
و سپس از اتاق خارج می شود.

مصاحبه با سردبیر روزنامه الجمهوریه
بعد از دقایقی دوباره چشمان احمدبیگی را بسته و او را به همان اتاق قبلی در وزارت دفاع عراق می برند. احمدبیگی چند روزی در آن جا بود تا این که روزی درجه داری وارد اتاق شده و چشمان احمدبیگی را بسته و او را وارد اتومبیل می کند. بعد از سوار شدن به اتومبیل، او حدس می زند که همکار خلبانش (حسین نژادی) نیز در اتومبیل باشد. تا می آید صحبت کندف نگهبان مانع می شود. اتومبیل به راه افتاده و بعد از حدود بیست دقیقه جلوی ساختمانی می ایستد. هر دو را وارد ساختمان می کنند و در نهایت به اتاقی برده و چشم بندشان را باز می کنند. اتاق برای احمدبیگی آشنا بود. این اتاق همان جایی بود که شهید تند گویان (وزیر نفت جمهوری اسلامی ایران که به دست عراقی ها اسیر و به شهادت رسید) را نیز قبل از شهادت به آن جا آورده بودند. احمدبیگی وقتی در بندرعباس خدمت می کرده مصاحبه ایشان را از تلویزیون ابوظبی دیده بود.
در این لحظه پیر مردی وارد اتاق شد. او سردبیر روزنامه "الجمهوریه" بود. مترجمی نیز با او بود. مترجم رو به خلبانان می کند و می گوید:
- این آقا صحبت هایی دارند. من آنها را برای شما ترجمه می کنم و شما جواب او را بدهید.

پایان قسمت اول

 


جمعه 27 اسفند 1389  12:48 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

زندگینامه سرلشکر خلبان آزاده "حسین لشگری" (قسمت چهارم)

دردسرهای جایگزین جدید!
جایگزین شدن حسن انصاری به جای ارشد آسایشگاه برای سرتیپ لشگری مشکلاتی را به همراه داشت. عراقی ها می گفتند که او دستش کج است و از ارتش عراق دزدی کرده و به همین خاطر هم سه سال زندانی شده.
از پول حقوق سرتیپ لشگری هر ماه مقداری پودر و صابون خریداری می شد و در اختیارش قرار می گرفت. از وقتی که انصاری آمده بود قوطی های تاید که برای یک ماه بود چند روزه تمام می شد. لشگری پیگیر شد تا علت را بفهمد و متوجه شد که حسن تایدها را برای شستن ماشین خود برمی دارد. روزی لشگری در حضور بقیه عراقی ها به انصاری گفت :
- شما پودرها را برای شستن ماشین استفاده می کنی و ما الان برای شستن لباس پودر نداریم.
حسن با ناراحتی موضوع را انکار کرد ولی از بعد آن ماجرا مترصد فرصتی بود تا با اهرم فشار لشگری را وادار به سکوت در برابر دزدی های خود کند!
او متوجه شده بود که داشتن رادیو چقدر برای لشگری مهم است و از همین موضوع سوء استفاده می کرد و رادیو را فقط مدت محدودی در اختیارش قرار می داد و درست زمان پخش اخبار ایران رادیو را می برد و می گفت می خواهد به بیانات صدام گوش کند. او همچنین قدغن کرده بود لشگری توسط نگهبان های دیگر برای سروان ثابت (مسئول کمیته اسیران) پیغام بفرستند.
دو هفته به همین منوال گذشت تا این که لشگری به ناچار نامه ای نوشت و توسط یکی از نگهبانان که مسئول آوردن غذا بود و خودش هم دل خوشی از انصاری نداشت، برای سروان ثابت فرستاد. وقتی انصاری از این موضوع مطلع شد به استخبارات شکایت کرد. او در شکایت خود نوشته بود من ارشد نگهبان ها هستم و نسبت به جان لشگری مسئولیت دارم اما او با نادیده گرفتن موقعیت من باعث سوء استفاده نگهبانان دیگر شده و من دیگر قادر به کنترل نگهبان ها و حفظ جان او نیستم. استخبارات رونوشت گزارش حسن را به کمیته قربانیان جنگ فرستاد و چند روز بعد ستوان سلام برای بررسی موضوع آمد.
از آن جا که ستوان سلام عرب بود و متعصب، لذا فشار را روی لشگری گذاشت و به او گفت :
- تو اسیر آنهایی باید مطیع باشی.
هرچه لشگری از کارهای خلاف حسن گفت فایده ای نداشت و در نهایت ستوان سلام به حسن و سایر نگهبان ها گفت هر وقت شما مناسب دیدید حسین را به هواخوری ببرید و یا رادیو را در اختیارش بگذارید!

قرنطینه
با رفتن ستوان سلام، حسن که گویی به آرزوی دیرینه اش رسیده بود، به نگهبانان دستور داد اتاق و تمام وسایل لشگری را بازرسی کنند. آنها هم اتاق را از بالا به پایین و حتی زیر تشک و لای متکاها را گشتند و هر چه وسیله از قبل خودکار و کاغذ، تیغ و خود تراش، ناخن گیر، کارد میوه خوری و پودر و صابون و... پیدا کردند با خود بردند و در اتاق را از پشت قفل زدند و خلاصه قرنطینه کاملی برای لشگری ساختند.
بعد از آن ماجرا هر روز فقط 5 دقیقه در اتاق را برای گرفتن غذا یا دستشویی باز می کردند. گاهی اوقات هم در را باز نمی کردند. لذا لشگری مجبور بود درون سطل قضای حاجت کند! غذایی هم که به او می دادند سرد و نیمه خورده بود. نگهبانان حتی زحمت شستن ظرف ها را هم به خود نمی دادند. اما سرتیپ لشگری سعی می کرد با خواندن قرآن و دعا و کتاب خود را سرگرم کرده و روحیه اش را تقویت کند. دو سه روز اول ورزش و پیاده روی را درون اتاق انجام داد ولی به دلیل نبودن هوای کافی و تعرق زیاد، زیر بغل و کشاله های رانش عرق سوز شد به طوری که به سختی راه می رفت لذا تصمیم گرفت ورزش را رها کند. چیزی که از همه بیشتر او را آزار می داد این بود که از اخبار ایران اطلاعی نداشت چرا که عراقی ها دیگر رادیو در اختیارش نمی گذاشتند اما او چاره ای جز صبر نداشت!

زیارت امام رضا در اسارت!
با دلی شکسته و اندوهگین با خدا راز و نیاز می کرد. ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد. به سمت تلویزیون رفت تا شاید بتواند ازآن طریق تلویزیون ایران را بگیرد. پس از نیم ساعت جست و جو ناگهان صدایی را شنید که به زبان عربی اخبار می گفت و مطالبش بیشتر راجع به اوضاع ایران بود. سعی کرد موج را صاف کند و با اضافه کردن نیم متر سیم به آنتن توانست یک صدای 60 درصدی را بشنود که می گفت تلویزیون جمهوری اسلامی ایران. تصویر به صورت خط خطی و شطرنجی بود. به نظر می رسید دولت عراق برای این که مردم نتوانند تلویزیون ایران را ببینند روی تصاویر پارازیت ایجاد می کرد.
از آن به بعد او هر روز ظهر و هر شب ساعت 11 به این برنامه گوش می داد. در یکی از همین شب ها پس از پایان اخبار گوینده تلویزیون گفت :
- بینندگان عزیز حالا ارتباط مستقیمی داریم با مشهد مقدس.
گزارشی بود از صحن امام رضا (ع) که به صورت زنده پخش می شد. با شنیدن صدای افرادی که دعا می خواندند بی اختیار اشک شوق از چشمانش سرازیر شد و برای چند دقیقه خود را در حرم آقا دید. دشمن می خواست او را از دنیای خارج بی خبر نگه دارد ولی از آن جایی که عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد، او هم از اخبار ایران آگاه شد و هم به زیارت امام رضا    (ع) رفت!

هفت ماه گذشت
حدود هفت ماه از زندانی شدن او در اتاق می گذشت. در این مدت اصلا ورزش نکرده بود و دلش برای هوای بیرون و پیاده روی زیر نور خورشید تنگ شده بود. ساعت 11 صبح طبق معمول هر روز یک جزء از قرآن را قرائت کرد. آن روز جزء سی ام و در نهایت قرآن را ختم کرده بود. بلند شد و کنار پنجره نشست و به پرندگان آزاد و رها که روی درختان سر و صدا می کردند خیره شد و به یاد دوران طفولیت و مکتب خانه و روزی که قرآن را ختم کرده بود افتاد. می دانست پدرش از شنیدن این خبر خوشحال خواهد شد. بلافاصله خودرا به خانه رساند و خبر را به پدر و مادرش داد. آنها او را غرق بوسه کردند. فردا صبح که قصد رفتن به مکتب را داشت، مادرش مقداری کشمش و گردو به همراه 25 ریال پول گذاشت داخل یک بشقاب و آن را در دستمالی بست تا برای ملا ببرد. چه قدر ملا از این هدیه خوشحال شده بود.
همچنان که این خاطرات از ذهنش می گذشت خود را در اتاق یافت. با خودش فکر می کرد خدایا هفت ماه است از این جا بیرون نرفته ام امروز هم که قرآن را ختم کردم نه معلمی هست که برایش شیرینی ببرم نه اصلا شیرینی وجود دارد. در حالی که جنب و جوش پرندگان را روی شاخه نگاه می کرد، آرزوی آزاد بودن و شیرینی خوردن کرد!
هنوز چند لحظه نگذشته بود که در اتاق باز شد. ستوان یکم سلام که مسئول او از طرف کمیته بود وارد شد. در دست های او یک جعبه شیرینی و پاکتی از میوه بود! آنها را روی میز کنار دیوار گذاشت و در حالی که لبخند به لب داشت به طرف لشگری آمد. او گفت سرتیپ ستار که ریاست جدید کمیته را به دست گرفته به تو سلام رساند و گفت از این لحظه به بعد روزی یک ساعت می توانی برای هواخوری بیرون بروی. هر ساعتی را که می خواهی انتخاب کن و به نگهبانان بگو هر چه از نظر لباس زیر و دمپایی و غیره کم داری هم بگو تا برایت تهیه کنم.
ستوانیار حسن انصاری هم که تمام این محدودیت ها را برای لشگری ایجاد کرده بود، در اتاق بود و با خجالت سرش را پایین انداخته بود! ستوان سلام می گفت زمانی که سرتیپ ستار منصوب می شود پس از بررسی پرونده اسیران به یاد لشگری می افتد و از وضعش جویا می شود و دستور لغو تنبیه را صادر می کند. از آن روز به بعد در اتاق هر روز از 8 تا 11 باز بود.
روزها از پی هم می گذشت و دلتنگی های لشگری بیشتر و بیشتر می شد اما امیدش را از دست نمی داد. هر شب رویای بازگشت به ایران عزیز را می دید.

پذیرش قطعنامه از طرف عراق امیدی تازه در دل لشگری
24 مرداد ماه سال 1369 بود. ساعت 5/10 صبح ناگهان تلویزیون عراق برنامه عادی خودش را قطع کرد و اعلام کرد ساعت 11 صبح صدام حسین پیام مهمی دارد و این اطلاعیه چند بار تکرار شد، سرانجام ساعت 11 صبح با پخش سرود جمهوری عراق وزیر اطلاعات در صفحه تلویزیون ظاهر شد و گفت:
- صدام حسین پیام مهمی برای شما ملت عراق دارد به آن توجه فرمایید!
صدام ظاهر شد و پس از سلام و احوالپرسی، پیام شورای انقلاب عراق را از روی نوشته برای مردم خواند و گفت عراق از اراضی اشغالی ایران عقب نشینی نموده و اسرای جنگی آزاد خواهند شد. او عهد نامه 1975 ایران و عراق را رسما مورد پذیرش قرار داده بود. صدام تاکید کرد به صورت یک جانبه از 26 مرداد اسیران به تدریج آزاد خواهند شد و از ایران توقع دارد متعاقبا حسن نیت نشان داده و اسیران عراقی را آزاد کند. نگهبانان با شنیدن این خبر به اتاق لشگری آمدند و تبریک گفتند و آرزو کردند او جزء اولین کسانی باشد که آزاد می شود.
ساعت 12 ظهر گوینده اخبار سراسری با سخنگوی وزارت خارجه صحبت می کرد. سخنگو می گفت ما هم خبر عقب نشینی عراق و تبادل اسرا را از روی تلکس خبری دریافت کرده ایم ولی هنوز رسما در این مورد نامه ای به سفیر ایران در ژنو داده نشده و اگر چنین چیزی صحت داشته باشد ما از آن استقبال می کنیم. شب رادیو بی بی سی ارقام اسرای ایران و عراق را 110 هزار نفر ارزیابی کرد که از این مجموع 70 هزار نفر اسرای عراقی و 40 هزار نفر ایرانی بودند. با شنیدن این اخبار لشگری آرام و قرار نداشت و خود را در یک قدمی خاک کشورش می دید.
روز 26 مرداد فرارسید و اولین گروه اسیران ایرانی از مرز گذشتند و به وسیله دکتر حبیبی معاون اول رئیس جمهور مورد استقبال قرار گرفتند. اما لشگری در بین آنها نبود. حتی خبری هم که گویای این باشد که امروز یا فردا خواهد رفت، نبود. روزانه 4 تا 5 هزار اسیر بین دو کشور رد و بدل می شدند. پس از 20 روز 80 هزار اسیر تبادل شد ولی هنوز از اسم لشگری خبری نبود. او مرتب به نگهبانان و سروان ثابت می گفت پس من کی قرار است بروم؟ و آنها اظهار بی اطلاعی می کردند.
دو کشور اعلان کردند که تمام اسیران آزاد شده اند و اسیر دیگری وجود ندارد! واین خبر تمام دلخوشی لشگری را از او گرفت.

سه روز پس از جنگ چهل روزه غربی ها علیه عراق
جلوی پنجره نشسته بود و تلاش پرندگان را برای به دست آوردن غذا نظاره می کرد. سه روز پس از جنگ چهل روزه غربی ها علیه عراق رادیو اعلام کرد تمام اسیران غربی را با عزت و احترام آزاد می کند. لشگری به یاد خودش افتاد که پس از ده سال اسارت هیچ کس به فکر آزادی اش نیفتاده بود. آهی از ته دل کشید و با خود اندیشید مثل این که قسمت من از این دنیا فقط اسارت است!
با شروع جنگ خلیج فارس وضع غذا، نفت و برق بسیار خراب شده بود. غذا را فقط دو وعده می دادند که خیلی هم بی کیفیت بود. آب و برق هم مدام قطع می شد. سرما به قدری شدید بود که او مجبور بود هر چه لباس دارد روی هم بپوشد. یک روز که هوا به شدت سرد شده بود یکی از نگهبانان گفت در این نزدیکی جنگلی هست که درختان خشک بسیاری دارد اگر چوب تهیه کنیم می توانیم آتش خوبی داشته باشیم. لشگری سعی کرد این فکر را در نگهبان تقویت کند تا این که سرانجام دو نفر از آنها رفتند و دو کنده بزرگ آوردند. فرقونی در حیات بود که توی آن آتش روشن کردند و به داخل ساختمان بردند. نگهبانان موقع خواب مقداری زغال داخل سطل ریختند و آن را در اتاق لشگری گذاشتند. با توجه به این که تمام در و پنجره ها بسته بود گاز متصاعد شده از زغال تمام فضای اتاق را پر کرد. لشگری با صدای اذان بلند شد ناگهان سرش گیج رفت و زمین خورد. موقع زمین خوردن سرش به لبه کمد لباس برخورد کرد و شکست. پس از ده دقیقه در حالی که روی زمین افتاده بود و از سرش خون می رفت به هوش آمد و با لگد به در کوبید. نگهبان در را باز کرد و شمعی روشن نمود و رفت ولی او قدرت صدا زدن نگهبان را نداشت. پس از چند دقیقه نگهبان که دید لشگری از اتاق بیرون نیامده به داخل اتاق آمد و او را در آن وضعیت دید و بلافاصله بقیه نگهبانان را صدا زد. آنها فورا پنجره اتاق را باز کردند و سطل را بیرون بردند سپس سرش را پانسمان کرده و او را روی تخت خواباندند. صبح نگهبانان از او قول گرفتند که این مسئله را با سروان ثابت در میان نگذارد و او هم قول داد.

تغییر محل زندگی
عراق در جنگ چهل روزه متحمل خسارات فراوانی شده بود. همه جا ویران شده بود. پس از گذشت چهار ماه هنوز آب و برق قطع بود. تقریبا هر روز تشییع جنازه سربازان عراقی که توسط نیروهای غربی زنده به گور شده بودند صورت می گرفت. ترور شخصیت های سیاسی حزبی و نظامی شروع شده بود. هرج و مرج و فحشا همه جا بیداد می کرد. یکی از همین شب ها در نزدیکی محل زندگی لشگری تیراندازی شد. نگهبان ها بلافاصله مسلح شدند و بیرون رفتند و فورا موضوع را به رده های بالا گزارش دادند و آنها هم تصمیم گرفتند محل زندگی او را تغییر دهند.
محل جدید خانه ای بود متعلق به یکی از ایرانی های رانده شده از عراق که به دست استخبارات افتاده بود. اتاقی را که به او اختصاص داده بودند بیشتر شبیه انباری بود بدون پنجره و کولر. به محل جدید که آمده بودند تلویزیون نگهبان ها خراب شده بود و در آن شرایط آنها قادر به تعمیر آن نبودند لذا از او خواستند تلویزیونش را در اختیار آنها بگذارد. لشگری که چاره ای جز تسلیم نداشت سعی می کرد زمان پخش اخبار تلویزیون را بگیرد که اغلب موفق نمی شد چرا که آن ساعت مصادف بود با زمان فیلم دیدن نگهبانان. لذا به ارشد اعتراض کرد و گفت من در زمان معین تلویزیون را لازم دارم اما ارشد در جواب گفت:
- این جا من ارشد هستم و تمام وسایل از جمله خود تو در مسئولیت من هستی!
اعتراض او راه به جایی نبرد و آنها هر وقت از دیدن فیلم خسته می شدند تلویزیون را به او می دادند و او با وجود این که نمی توانست اخبار را بشنود ولی تلویزیون را می گرفت که آن را مال خود نکنند.

در گیری با ارشد نگهبانان
ساعت سه بامداد بود. با درد کلیه از خواب برخاست و دید که احتیاج به دستشویی دارد. هر چه کرد نتوانست خود را تا صبح کنترل کند لذا به ناچار در زد. کسی به او اعتنا نکرد او دوباره در زد و با داد و فریاد خواست که در را باز کنند. نگهبان ها به ناچار در انباری را باز کردند. وقتی برگشت ارشد نگهبانان که ابوردام نام داشت گفت:
- الان چه وقت در زدن بود؟ تو نباید در بزنی هر وقت ما خواستیم در را باز می کنیم!
از خود خواهی او خونش به جوش آمده بود و با عصبانیت گفت:
- اگر به شما باشد نمی خواهید 24 ساعت یک بار هم در را باز کنید. من هر وقت احتیاج به دستشویی و وضو گرفتن داشته باشم در می زنم و شما هم موظفید در را باز کنید!
بگو مگوی آنها بالا گرفت. ابوردام که سخت عصبانی شده بود لشگری را به داخل انباری (اتاقش) هل داد. او هم سیلی محکمی به گوش او نواخت. سر و صدا نگهبانان دیگر را نیز به آن جا کشانده بود. این کار لشگری برای ارشد بسیار گران آمده بود لذا دست برد و کلت کمری اش را بیرون آورد و در هوا گلنگدن کشید. خلاصه با دخالت بقیه لشگری را به داخل انباری انداختند و در را بستند. در این هنگام او با صدای بلند گفت:
- یک ساعت دیگر وقت نماز است و من باید بیایم بیرون وضو بگیرم!
یکی از نگهبانان از او خواست که ساکت شود و قول داد خودش در را برای او باز کند که البته به قولش هم وفا کرد.
صبح روز بعد ابوردام موضوع درگیری را برای مسئولان تشریح کرد و خواست که نماینده سرگرد ثابت برای بررسی بیاید. ستوانیار النمار از طرف سرگرد ثابت آمد و از لشگری خواست که موضوع را کامل برایش تعریف کند. لشگری گفت که هر شب ساعت 10 او را داخل اتاق می کنند و در را می بندند به طوری که فشار ادرار و درد کلیه باعث ناراحتی اعصابش شده. النمار حرف های او را تصدیق کرد و قول داد که برایش دکتر بفرستد. فردای آن روز دکتر به همراه یک سرگرد استخبارات آمد و پس از شنیدن شرح واقعه و معاینه، به ابوردام دستور داد که هر وقت حسین خواست به دستشویی برود در را برای او باز کنید و این بار هم به خواست خدا قضیه به نفع لشگری تمام شد.

استقامت در برابر پیشنهادهای وسوسه انگیز
ادامه یافتن تیراندازی در اطراف خانه ای که لشگری در آن زندانی بود باعث شد یکی از شب ها ساعت 2 بعد از نیمه شب او را به همراه 20 نفر محافظ با رعایت تمام مسائل حفاظتی بدون هیچ گونه سر و صدا به همان خانه ای که سال ها در آن زندانی بود برگردانند و لشگری هیچ وقت نتوانست بفهمد که این تیراندازی ها به چه منظور صورت می گرفت.
ابوردام ارشد نگهبانان که ماموریتش در آن جا تمام شده بود، جای خود را به ستوانیار سلمان داد که بسیار خوش برخورد بود و چند مدال به خاطر شجاعت هایش از دست صدام حسین گرفته بود. او به نگهبان ها دستور داده بود که هر وقت لشگری خواست می تواند به هواخوری برود و همچنین گفته بود اگر حسین (لشگری) از شما شکایتی بکند فورا شما را به یگان های پیاده منتقل می کنم!
در یکی از روزهایی که لشگری به هواخوری رفته بود، سلمان کنار او آمد و از رسم و رسوم ازدواج در ایران پرس و جو کرد. همچنین از او پرسید که آیا همسرش را دوست دارد؟ و درباره زنان و دختران عراقی چه نظری دارد؟ لشگری با تعجب جواب سوال های سلمان را داد. ناگهان سلمان گفت:
- آیا دوست داری یکی از دختران هشام همسایه بغلی مان را برایت خواستگاری کنم؟
لشگری سر به زیر انداخت و گفت:
- زن و بچه من در ایران منتظر من هستند.
سلمان جواب داد:
- تو پانزده سال است که این جایی و از زن و بچه ات خبر نداری فکر می کنی زنت به پای تو نشسته و ازدواج نکرده؟ به علاوه برفرض که تو برگشتی ایران، بعد از پانزده سال آن جا چه داری؟ باید در فقر و کمبود زندگی کنی اما اگر همین جا با یک دختر عراقی ازدواج کنی و در عراق بمانی با درجه بالایی که به تو خواهند داد می توانی در ارتش عراق خدمت کنی. این جا همه چیز به تو خواهند داد خانه ویلایی، ماشین شخصی و خلاصه همه چیز.
لشگری در حالی که از سخنان سلمان گیج شده بود گفت:
- سوال بزرگی از من کردی باید روی آن فکر کنم.
از صحبت های سلمان به این نتیجه رسیده بود که پیشنهاد او باید از طرف رده های بالا طراحی شده باشد. پیشنهاد او دو حالت داشت: اگر جدی می گفت و لشگری هم به خواسته هایش تن در می داد، در مقابل تاریخ و فرهنگ مردم ایران که 15 سال به عشق آنان در سخت ترین شرایط ایستادگی کرده بود مسئول بود و همچنین در مقابل زن و فرزندش که 15 سال برای برگشت او صبر کرده بودند نیز جوابی نداشت.
در حالت دوم عراقی ها برای فریب او و بهره گیری سیاسی و تبلیغی این پیشنهادها را مطرح کرده اند و مشخص بود که در این صورت پس از اتمام کارشان او را سر به نیست می کردند تا در آینده مشکل ساز نباشد. در هر دو حالت لشگری خود را از دست رفته و مورد لعن و نفرین ابدی خانواده و ملتش می دانست. پس بهتر دید در زندان های عراق بماند و بپوسد ولی هیچ گاه با پیشنهادهای آنها موافقت نکند.
وقتی سلمان از تصمیم او با خبر شد به طرق مختلف سعی کرد او را منصرف کند. لشگری که می دید سلمان دست بردار نیست از او پرسید:
- به نظر تو اسیران عراقی که در ایران پناهنده شده اند و ازدواج کرده اند کار خوبی کرده اند و تو از کارشان راضی هستی؟
سلمان لحظه ای تامل کرد و گفت:
- نه ... من از آنها بیزارم!
و لشگری با لبخند جواب داد:
- خب اگر من هم چنین کاری بکنم هموطنانم نسبت به من همین احساس را پیدا می کنند لذا خواهش می کنم دیگر راجع به این موضوع پا فشاری نکن.
اما سلمان با اصرار می گفت:
- اگر زن های عراقی را قبول نداری، می توانی با یکی از دخترهای مجاهد (منافقین) که ایرانی هستند ازدواج کنی و همین جا بمانی.
اما لشگری با عصبانیت جواب داد:
- این جور دخترها به درد من نمی خورند، اینها اسیر در اسیرند و زباله ای بیش نیستند.
با این جواب محکم سلمان امید خود را از دست داد و دیگر راجع به ازدواج او حرفی نزد.
روزها از پی هم می گذشت و لشگری چون پرنده ای در قفس گرفتار بود تا این که روزی سلمان با دستان پر از میوه و خرما به اتاقش آمد و گفت:
- با پیشنهاد جدیدی پیش تو آمده ام حالا باید فکر کنی و بپذیری! اگر به یکی از کشورهای شرقی یا غربی پناهنده سیاسی شوی، عراق کمک می کند که تو را بپذیرند و پول قابل توجهی در حساب بانکی تو در آن کشور می ریزند که تا آخر عمر تامین باشی، آن جا می توانی خانواده ات را هم پیش خود ت ببری.
لشگری باز هم مثل دفعات قبل نقشه دشمن را نقش بر آب کرد و گفت:
- ممنون دست شما درد نکند ولی من ترجیح می دهم در عراق زندانی باشم تا پناهنده سیاسی!
سلمان فریاد زد:
- فکر می کنی در ایران چه خبر است؟ چرا به فکر خودت نیستی؟
و لشگری جواب داد:
- نمی خواهم با این کار ننگ تاریخ را برای خود بخرم.
و در اعماق دل از این که توانسته بود در برابر وسوسه های شیطانی ایستادگی کند احساس غرور و رضایت می کرد.

مصاحبه ای که هیچ وقت از تلویزیون عراق پخش نشد!
روزی النمار نماینده سرهنگ ثابت، با مقداری میوه و سبزیجات و چند کتاب انگلیسی و فارسی پیش لشگری رفت و به او گفت قرار است از طرف تلویزیون با او مصاحبه کنند. لشگری با این شرط که جواب سوال ها را به اختیار بدهد، قبول کرد و فردای آن روز برای مصاحبه آمدند. قرار بود ابتدا از نحوه زندگی او فیلم برداری شود و سپس مصاحبه انجام گیرد. کار را با نماز صبح آغاز کردند. بدین ترتیب که بر خلاف همیشه که لشگری باید چندین بار نگهبانان را صدا می زد، آنها خود برای باز کردن در می آمدند. میز صبحانه را هم برای فیلم برداری تزیین کرده بودند و خلاصه بعد از ورزش داخل حیاط مبل گذاشتند و سوال های راجع به جنگ و اسارت کردند و از برنامه های تلویزیون پرسیدند و بعد از آن مصاحبه گر پرسید:
- آیا می دانی با اسیران عراقی در ایران چه رفتاری می شود در حالی که شما این جا در بهترین شرایط زندگی می کنید؟
لشگری با قاطعیت جواب داد:
- من الان 15 سال است در زندان های شما اسیر هستم ولی هنوز به صلیب سرخ معرفی نشده ام و نمی گذارید با خانواده ام نامه نگاری کنم این چگونه رفتاری است؟ حتما تعداد زیادی از دوستان خلبان من هم مثل من مخفیانه زندانی هستند شما به این شرایط می گویید خوب؟
مصاحبه گر که انتظار چنین جوابی را نداشت، با عصبانیت درباره آغاز کننده جنگ سوال کرد و لشگری جواب داد:
- طبق بیانیه سازمان ملل با توجه به حمله همه جانبه زمینی، دریایی و هوایی عراق به ایران در 31 / 6 / 1359عراق آغاز کننده جنگ است.
مصاحبه گر که می دید لشگری هیچ نرمشی نشان نمی دهد، از او خواست که پیامی برای ملت ایران بدهد و او هم مصاحبه را با دعوت همه به صبر و بردباری و رسانیدن سلام به هموطنان و همسر و خانواده اش تمام کرد.
بعد از این ماجرا، لشگری دو ماه برای پخش این مصاحبه از تلویزیون عراق روز شماری کرد ولی هیچ گاه این مصاحبه پخش نشد، تا این که روزی سرهنگ ثابت به دیدن او آمد و اطلاع داد که آن مصاحبه قرار بود برای صدام برده شود ولی اشکالی در صدای فیلم وجود داشت لذا چهار نفر از سرلشکرهای صدام حسین آمده اند تا مصاحبه را تکرار کنند! لشگری چاره ای نداشت. لباس پوشید، موی سرش را مرتب کرد و همراه سرهنگ ثابت وارد سالن شد. چهار سرلشکر و یک سرگرد و مترجم و فیلم بردار و چند راننده و محافظ در سالن حضور داشتند. با ورود او، یکی از سرلشکرها ضمن احوالپرسی گفت که قرار است این مصاحبه برای صدام حسین برده شود و خواهش کرد لشگری از کمبودها و مشکلات چیزی نگوید و قول داد بعد از مصاحبه خودش به شخصه بنشیند و تمام حرف های لشگری را گوش داده و مشکلاتش را برطرف کند. سوالات مصاحبه مانند دفعه پیش راجع به محل سقوط، تاریخ اسارت، مشخصات فردی و در آخر پیام برای خانواده بود.
پس از اتمام مصاحبه سرلشکر از او خواست تا مشکلاتش را بگوید و او توضیح داد که در این پانزده سال هیچ گونه وسیله ارتباطی با ایران نداشته و رادیویی هم که در اختیارش گذاشته اند مال خود او نیست. وضع غذا خوب نبوده و مهم ترین مشکلش عدم نامه نگاری با خانواده اش می باشد. سرلشکر دستور داد همه احتیاجات او را به جز نامه نگاری با خانواده که آن هم در اختیار شخص صدام بود، رفع کنند و همچنین دستور داد ماهیانه مبلغ بیشتری برایش خرج کنند.
قبل از رفتن، سرلشکر دوباره پیشنهاد ازدواج با یک دختر عراقی یا ایرانی را مطرح کرد و لشگری خیلی متین فقط لبخند زد و سکوت کرد و متوجه شد که سلمان بیهوده این حرف ها را نمی زد بلکه از بالا دستور داشته!
بعد از این ماجرا وضع او کمی بهتر شد. حالا رسما یک رادیو داشت که کسی نمی توانست از او بگیرد. چند جلد کتاب و لباس زیر برایش آوردند و پول بیشتری برای خرید میوه در نظر گرفتند. داشتن یک رادیوی مستقل در اسارت یعنی همه چیز و لشگری از این که خداوند چنین عنایتی را به او ارزانی داشته بسیار خوشحال بود. او دیگر به راحتی قادر بود اخبار رادیوهای ایران را دریافت کند و بدین ترتیب روحیه خود را حفظ کرده و خود را بین مردم کشورش حس کند.
ادامه دارد

جمعه 27 اسفند 1389  12:48 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

يانات رهبر معظم انقلاب اسلامي ايران در ديدار با امير خلبان شهيد حسين لشگرى

شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۸۸ ساعت ۰۸:۱۷
حضرت آيت‌الله‌العظمي خامنه‌اي رهبر معظم انقلاب اسلامي ايران در ديداري كه در تاريخ ‌77/1/19 با امير خلبان شهيد حسين لشگرى داشتند، فرمودند: هيچ كس نمى‌تواند لحظه‌هاى ناراحتى طولانى شما را توصيف كند. نه انسانهايى كه آن چيزها را درك نكردند، مى‌توانند بفهمند، نه زبانها مى‌توانند آن را درست بيان كنند. لمس ناراحتيها و رنجها چيز ديگرى است. شنيدن آنها از زبان ديگران، نمى‌تواند آنچه را كه بر انسان رنجديده گذشته، تصوير كند. اما در پيشگاه خدا اين‌طور نيست، در پيش كرام‌الكاتبين اين‌گونه نيست. در قيامت، عين عمل شما آن‌جا حاضر مى‌شود- «فمن يعمل مثقال ذرّة خيراً يره»(‌٢٢)- يعنى انسان،خودِ عمل را آن‌جا مشاهده مى‌كند!
به مناسبت شهادت امير خلبان شهيد حسين لشگرى، متن فرمايشات رهبر معظم انقلاب اسلامي را به نقل از پايگاه اطلاع‌رساني دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آيت‌الله‌العظمي سيدعلي خامنه‌اي(مد‌ظله‌العالي) منتشر مي‌كند.

بسم‌اللَّه‌الرّحمن‌الرّحيم

خداى متعال را با همه وجود و از اعماق دل و جان سپاسگزارم كه بحمداللَّه اين نقطه غم‌انگيز هميشگى را در خاطر و ذهن ما و ملت ايران زدود و شما عزيزان ميهن و آزادگان عزيز را كه در دشوارترين شرايط، حقيقتاً سربازان فداكار انقلاب و اسلام بوديد، به آغوش ميهن و آغوش خانواده برگرداند. اين ساعت كه شما را ملاقات مى‌كنم، براى من ساعتى بسيار عزيز و گرامى است.

البته شما اين را بدانيد - شايد هم مى‌دانيد - كه بنده و مسؤولين و شايد بسيارى از ملت ايران، كمتر وقتى بوده كه از يادتان غافل باشيم و به خاطر ناراحتى شما عزيزان و خانواده‌هايتان، رنج نبريم. حقيقتاً در دلهاى مسؤولين به خاطر وجود عزيزان ما در چنگال دشمنانى كه حتّى به قواعد جنگ هم پايبند نيستند، يك غصّه‌ى دائمى وجود داشت؛ وليكن فعلاً اين براى شما اهميت زيادى ندارد. آن چيزى كه بيشتر از همه اهميت دارد، اين است كه بدانيد لحظه لحظه‌ى رنجهاى طولانى‌تان پيش خداى متعال، ثبت و محفوظ است.

هيچ كس نمى‌تواند لحظه‌هاى ناراحتى طولانى شما را توصيف كند. نه انسانهايى كه آن چيزها را درك نكردند، مى‌توانند بفهمند، نه زبانها مى‌توانند آن را درست بيان كنند. لمس ناراحتي‌ها و رنجها چيز ديگرى است. شنيدن آنها از زبان ديگران، نمى‌تواند آنچه را كه بر انسان رنجديده گذشته، تصوير كند. اما در پيشگاه خدا اين‌طور نيست، در پيش كرام‌الكاتبين اين‌گونه نيست. در قيامت، عين عمل شما آن‌جا حاضر مى‌شود - «فمن يعمل مثقال ذرّة خيراً يره»(‌٢٢) - يعنى انسان، خودِ عمل را آن‌جا مشاهده مى‌كند!

همان ثانيه‌هاى رنج، همان شبهاى طولانى، همان تنهايي‌ها، همان دوري‌ها و غربت‌ها، همه‌ى آن مصيبت‌هايى كه براى انسان در زندان دشمن وجود دارد - آن اهانت‌ها، آن تحقيرها، آن بى‌خبري‌ها، آن نگراني‌ها و دلهره‌ها، آن ياد زن و فرزند و پدر و مادر و عزيزان، آن اميدهايى كه انسان مى‌بيند كأنّه رفته رفته از افق ديدش، كمرنگ و خاموش مى‌شوند و خود اين، بزرگترين مصيبتهاست - همه‌ى اين چيزهاى غيرقابل تصوير، عيناً در پيش پروردگار و در محضر ذات مقدّس الهى، حضور پيدا مى‌كنند. عين آن صبرى كه شما كرديد، حضور پيدا مى‌كند - تجسّم اعمال - عمل پيش خداى متعال محفوظ است. حسنه محفوظ است و خداى متعال، آن حسنه را در قيامت به شما برمى‌گرداند و آن، هنگامى است كه شما از هميشه بيشتر به چنين چيزى نيازمنديد!

تنها توصيه‌اى كه من به شما مى‌كنم اين است كه عزيزان! حسنات را براى خودتان حفظ كنيد. مبادا خداى نكرده در طول زندگى به خاطر چيزهايى، چيزى از اين حسنات، از دست برود؛ حيف است. اينها - اين صبرى كه شما كرديد - ذخيره‌هاى بسيار ارزشمندى است. تعبيرى در عربى هست كه مى‌گويد: «ذهب العنا و بقى الاجر».(‌٢٣) سختيها مثل همه چيز عالم، گذراست. خوشى هم مى‌گذرد، سختى هم مى‌گذرد. همه‌ى زندگى مى‌گذرد. خوب؛ اين سختي‌ها تمام شد، اما آن اجرها همه باقى مانده است. براى انسان خيلى قيمتى است كه ببيند آن اجرها، آن پاداشهاى الهى، آن سپاسى كه پروردگار عالم به خاطر تحمّل اين صبر و اين رنج كشيدن از شما دارد، براى شما باقى است.

ان‌شاءاللَّه خداوند اجر شما را زياد كند، آن را پيش خودش محفوظ بدارد، ثوابهاى زيادى به شما عنايت كند، شما را ان‌شاءاللَّه براى استقبال از يك زندگى شيرين در آينده - در ميان عزيزانتان - سالهاى طولانى، مداوم و از همه جهت آماده كند و ان‌شاءاللَّه وسايل رفاه و آسايش و راحتىِ خيال و فكر شما را به جبران آن سختيها فراهم نمايد.

همه‌ى شما - بخصوص آنهايى كه زياد ماندند - رمز مقاومت و ايستادگى هستيد. شما نشان دهنده‌ى اين حقيقت هستيد كه رنجها مى‌گذرد و اجرها مى‌ماند. از همه بيشتر غم و رنج اين آقاى «لشگرى» بود كه ما هر وقت به ياد ايشان مى‌افتاديم، حقيقتاً غمى دلمان را مى‌گرفت. هجده، نوزده سال، زمان بلندى است؛ زمان كمى نيست كه ايشان در چنگ دشمن بودند و بحمداللَّه صبر و استقامت كردند. اميدواريم خداى متعال به همه‌ى شما اجر دهد و موفّقتان بدارد و ان‌شاءاللَّه خانواده‌هاى شما - فرزندان و كسان و والدينتان - را مشمول رحمت و خير كند. عين اين ثواب و اجرى را كه خداى متعال به شما مى‌دهد، به كسان شما هم مى‌دهد؛ چون آنها هم خيلى رنج كشيدند، خيلى زجر كشيدند. گاهى مى‌شود آن كسى كه خودش در زندان است و از ميهن عزيز و خانواده‌اش دور است، كمتر رنج مى‌كشد، تا كسانى كه در انتظار او هستند و جاى خالى‌اش را دائماً مى‌بينند. آنها هم خيلى رنج كشيدند. خداوند ان‌شاءاللَّه به آنها هم اجرى وافر عطا كند - كه حتماً هم عطا خواهد كرد - ان‌شاءاللَّه موفّق باشيد.

والسّلام عليكم و رحمةاللَّه

‌٢٢) زلزال: ‌٧

‌٢٣) نظير عبارات فوق در روايتى از امام محمد باقر (ع) آمده است كه پيامبر خدا (ص) هرگاه افطار مى‌فرمود به خداوند عرض مى‌كرد: «اللهم لك صمنا و على رزقك افطرنا فتقبله منا ذهب الظمأ و اتبلّت العروق الاجر»؛ كافى، ج ‌٤، ص ‌٩٥.

 


جمعه 27 اسفند 1389  12:49 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

خاطرات سرهنگ خلبان آزاد مدعلی کیانی" (قسمت سوم - پایانی)

شش ماه از اسارتشان گذشته بود که ازهاری و وزیری دو تن از خلبانان " اف – 4 " که در اردوگاه صلاح الدین به سر می بردند، توسط همان افسر نیروی زمینی از وجود آنها در زندان مهجر باخبر شدند. در نامه ای که به خانواده هایشان می نویسند خبر سلامتی آنها را به خانواده آنها رساندند.
همسر سرهنگ کیانی نامه ای در چند خط و یک قطعه عکس از دخترش "حورا" که دو ماه پس از اسارتش به دنیا آمده بود، به آدرس ازهاری برایش فرستاده بود. ازهاری نیز پیغام داده بود که نامه رسیده اما هنوز نتوانسته بود آن را به سرهنگ برساند.
سلول آنها روبه روی در ورودی بود و نزدیک توالت. به همین دلیل از سوراخ های در همه چیز را زیر نظر داشت.
روزی متوجه شد تازه واردی وارد بند می شود. طبق عادت پشت در رفت و از سوراخ نگاه کرد. ایرانی بود. بلافاصله نام خودش و فلاحی را گفت و منتظر عکس العمل او شد. سرگردی از نیروی زمینی بود. با شنیدن نام او و فلاحی سر جایش میخکوب شد. در حالی که چشمش را از نگهبانی که کمی دورتر بود بر نمی داشت گفت:
- نامه و عکس شما پیش من است. آنها را در توالت پیش سیفون می گذارم.
صبر کرد تا مدتی از رفتن آن سرگرد نیروی زمین بگذرد تا سر حوصله بتواند نامه را جا سازی کند. سپس با چند ضربه محکم به در سلول کوبید. نگهبان آمد و با تندی گفت:
- چته چرا این قدر سرو صدا می کنی؟
- دستشویی دارم.
- الآن در را باز می کنم.
درِ سلول باز شد . سرهنگ هیجان زده بود. به خودش مسلط شد و وارد دستشویی شد. در یک چشم به هم زدن نامه را برداشت، زیر پیراهنش پنهان کرد و به سلولش بازگشت.
هر چند برایش سخت بود اما باید تا شب صبر می کرد. باید نامه را تا شب پنهان می کرد. برای فلاحی قلاب گرفت و او نامه را در بالای دیوار سلول گذاشت.
شب از نیمه گذشته بود که نامه را آورد و شروع به خواندن کرد. از این که همسرش فرزند سالمی به دنیا آورده بود خدا را شکر کرد. با دیدن عکس دخترش گویی تمام خستگی چند ماه اسارت از تنش بیرون رفت.
امید به زندگی در دلش زبانه کشید زیرا احساس کرد کسی انتظارش را می کشد.
بلافاصله در زیر همان نامه جواب را نوشت. فردا صبح نامه را در جایی که با سرگرد قرار گذاشته بود قرار داد. او نیز نامه را فرستاد و پس از چندی به دست همسرش رسیده بود.
زمستان شده بود و آنها لباس گرم نداشتند. بعضی از شب ها از فرط سرما تا صبح نمی خوابیدند. چندین بار لباس خواسته بودند اما مخالفت شده بود.
سرهنگ به در سلول کوبید . نگهبان با چشمان پف کرده آمد و گفت:
- چه می خواهی؟
- سرد است ... یا لباس گرم بدهید یا پتو.
- سربازهای خمینی آمده اند بمباران کرده اند حالا لباس هم می خواهند...
چند ماه بعد سرهنگ و فلاحی متوجه شدند که سالروز تولد صدام است و تمام سربازان مشغول جشن و پایکوبی هستند. به همین دلیل تصمیم گرفتند که با خودکارهایی که از عراقی ها گرفته بودند روی قوطی های تاید بنویسند.

نوشتن ممنوع
ساعت از 10 شب گذشته بود و آنها همچنان مشغول نوشتن بودند. برای یک لحظه متوجه شد کسی از سوراخ در نگاهشان می کند. با دستپاچگی در حال جمع و جور کردن بودند که ستوان یار عراقی به نام " نایب زاهد کریم" درِ سلول را باز کرد و پرسید: چه کار می کنید؟
- هیچی
- یا اللّه لخت شو.
خودش جلو آمد و لباس هایش را در آورد. خودکار را پیدا کرد و پرسید:
- این را از کجا آوردی؟
- ایران.
گفت ایران تا فکر نکند از نگهبان ها گرفته است. زیرا ممکن بود برای آنها بد بشود و دیگر نتواند چیزی از آنها بگیرد. با مشت و لگد به جانش افتاد و با همان وضعیت لخت، کشان کشان او را به طرف اتاق افسر نگهبان بردند. چشم ها و دست هایش را بستند و هر کس از راه می رسید مشت و لگدی حواله اش می کرد. آن شب پس از این که کتک مفصلی خورد برای تنبیه بیشتر پتویش را نیز از او گرفتند.
دور نگه داشتن آنها از نیروهای صلیب سرخ باور را در آنها ایجاد کرده بود که ممکن است هیچ گاه به اردوگاه نروند و همچنان مفقودالاثر باقی بمانند. تمام دلخوشی اش این بود که توسط ازهاری هر چند وقت یک بار با خانواده اش از طریق نامه ارتباط برقرار می کرد.
یک روز نگهبان آمد و گفت: حمام...حمام...
کمی غیر عادی بود. با خودش گفت حتماً خبری شده...
از سلول بیرون آمدند و پشت سر نگهبان به راه افتادند. از او پرسید: چی شده؟ چرا ما را به حمام می برند؟
- صلیب سرخ می خواهد شما را ببیند.
این خوشایند ترین خبری بود که در آن مدت می شنیدند.

صلیب سرخ
چند روزی بود که " ورزدار" و " علمی" دو تن از خلبانان " اف- 5 " را که بعد از آنها اسیر شده بودند، به زندان مهجر آورده بودند. علمی در سلول آنها بود و آن روز با هم به حمام رفتند. پس از استحمام لباس نو آوردند و به هر کدام یک دست دادند سپس آنها را داخل اتاقی بردند که میوه و شیرینی روی میز چیده شده بود!
هر سه نفرشان را دور میز نشاندند و پذیرایی مفصلی کردند. مدت مدیدی بود که رنگ میوه و شیرینی را ندیده بودند. پس از پذیرایی دو نفر وارد اتاق شدند و خودشان را ماموران صلیب سرخ معرفی کردند. یکی از آنها پرسید:
- انگلیسی بلدید؟
- بله بلدیم.
هنوز چند جمله بین آنها رد و بدل نشده بود که سرگردی عراقی سراسیمه وارد اتاق شد و یکراست به طرف سرهنگ کیانی رفت. در حالی که دستش را گرفته بود و از پشت میز بلند می کرد با ماموران صلیب سرخ گفت:
- شما باید با کسان دیگر صحبت کنید. اینها نیستند.
بدنشان به یکباره یخ کرد و همه چیز به هم خورد. آن سه نفر را با عجله از اتاق بیرون کردند و به سلول هایشان بازگرداندند.
تا مدتی سکوت بین آنها حکمفرما بود. پس از گذشت دقایقی هر سه به هم نگاه کردند و زدند زیر خنده.
برایشان بد نشده بود حمام کرده بود، لباس نو گیرشان آمده بود و هم دلی از عزا در آورده بودند!
کنجکاو شده بودند که بدانند ماموران چه کسانی را قرار بود ببینند؟ بعدها فهمیدند که چند تن از اسیران ایرانی در اردوگاه، یکی از ایرانی ها را که برای عراقی ها جاسوسی می کرده کشته بودند آنها را به زندان مهجر منتقل کرده و آن روز ماموران صلیب سرخ آمده بودند تا با آنها صحبت کنند و علت این کارشان را بپرسند. بعداً توانستند آن سه ایرانی را ببینند. به آنها گفتند:
- اگر دفعه بعد صلیب سرخ آمد بگویید که ما چند تن از خلبانان ایرانی در این زندان هستیم. بگویید که آن سه نفری را که آوردند تا شما با آنها صحبت کنید خلبان بودند.
آنها گفته بودند اما صلیبی ها اهمیتی نداده بودند.
نه تنها عراقی ها مفاد قراردادهای بین المللی در خصوص جنگ و اسرا را رعایت نمی کردند بلکه آنهایی نیز که داعیه نظارت بر اجرای این قوانین را داشتند، زیاد بی طرف نبودند و آگاهانه آب به آسیاب دشمن می ریختند.
شرایط زندان رفته رفته غیر قابل تحمل می شد. وضع بهداشت، هوای گرم، غذای نامناسب...
مدتی بعد بیماری گال به سراغ او و فلاحی آمد، البته قبل ازآن که وضعشان وخیم شوند با داروی دکتر بهبود یافتند.
پس از چند روز نگهبانان آنها را به بند دیگری بردند. جای نسبتا ًبدی نبود. از جای قبلی کمی بزرگ تر بود و امکانات بهتری هم داشت. حمام و دستشویی داشت و این خود عامل مهمی در بهبود وضعیت بهداشتشان شد.
بهترین حسن اتاق جدید اوقات هواخوری بود که تا آن روز از آنها دریغ کرده بودند. پس از مدتی تصمیم گرفتند که دست به شورش بزنند تا شاید آنها را به صلیب سرخ معرفی کنند. پس از مشورت به این نتیجه رسیدند که فلاحی و نجفی اقدا م به اعتصاب غذا کنند. این حربه نه تنها کارگر نبود بلکه پس از 48 ساعت فلاحی و نجفی را بردند و سخت تنبیه کردند.

انتقال به زندان دیگر
مدتی گذشت روزی دست ها و چشم هایشان را بستند و سوار ماشین کردند. پس از نیم ساعت حرکت، ماشین را متوقف کردند. سرهنگ کیانی، علمی، نجفی و فلاحی را وارد ساختمان کردند و چشم هایشان را باز کردند. وارد حیاط کوچکی شدند، تعدادی اسیر که قیافه هایشان برای آنها آشنا بود به آنها زل زده بودند. خوب که دقت کردند تعدادی از دوستان خلبانشان را دیدند که تا آن روز تصور می کردند شهید شده اند. محمودی، رضا احمدی، سلمان، حدادی...
کمی به همدیگر زل زده بودند . آنها نیز به استقبالشان آمدند. هر چند انتقال آنها از قفس به قفس دیگری بود ولی لااقل این حسن را داشت که تعداد زیادی از دوستانشان را یک جا دیدند و از سلامتی آنها باخبر شدند.

پذیرش قطعنامه
آتش بس اعلام و قطعنامه 598 از سوی ایران نیز پذیرفته شده بود. خبرش را از رادیویی که به صورت مخفی در آسایشگاه نگهداری می کردند و از نگهبانان عراقی کش رفته بودند، شنیدند.
با پذیرش این قطعنامه رفتار عراقی ها تغییر کرده بود. روزی مسئول زندان آمد و گفت:
- اگر تلویزیون می خواهید برایتان بیاوریم.
با مشورت بچه ها به این نتیجه رسیدند که در آن اوضاع تلویزیون فقط فیلم های مبتذل پخش می کند و با اخبار سراسر دروغین روحیه بچه ها را تخریب می کند بنابراین گفتند:
- اگر ممکن است یک یخچال یا کولر به ما بدهند.
آنها نیز پذیرفتند.

آزادی نزدیک است
نزدیک به دو سال از پذیرش قطعنامه گذشته بود هر چند اوضاع بهتر از قبل شده بود ولی بی خبری وناامیدی از آزادی رنجشان می داد. روزی بلندگوهای زندان پشت سر هم اطلاعیه می دادند و مرتب از صدام تمجید می کردند . سرودهای عربی پخش می شد و آنها نمی دانستند علت این شادی چیست؟
تا این که یکی از مسئولان زندان داخل آسایشگاه شد و خیالشان را راحت کرد. او گفت علت این شادی توافق مبادله اسرا از سوی دو کشور است. باور کردنی نبود.
دو دستگاه اتومبیل وارد محوطه زندان شد. همه آنها را سوار کردند و به سمت پادگان بعقوبه حرکت دادند. آن جا محل تجمع اسرایی بود که قرار بود مبادله شوند. شب، ماموران صلیب سرخ آمدند و آنها را ثبت نام کردند . صبح زود به طرف مرز حرکتشان دادند.
به مرز خسروی رسیدند. بوی عطر وطن مشامشان را نوازش می داد. نا خودآگاه اشک روی گونه هایشان جاری شد. به پادگان اسلام آباد و از آن جا به کرمانشاه انتقالشان دادند. هموطنان انتظارشان را می کشیدند . احساس خستگی چندین ساله با دیدن این همه شور و شعف یکباره از تنشان خارج شد.

دیدار پس از سال ها
با هواپیمای " سی- 130" نیروی هوایی آنها را از کرمانشاه به تهران منتقل کردند. بین زمین و آسمان از طریق بی سیم هواپیما او را صدا کردند. همسرش با برج مراقبت تماس گرفته بود و آنها نیز به درون هواپیما انتقال داده بودند. از طریق بی سیم با همسرش صحبت کرد و خبر سلامتی اش را به او داد.
وارد فرودگاه مهرآباد شدند. جمعیت استقبال کننده جلوی در ازدحام کرده بودند. اتوبوس ها آماده بودند تا آنها را سوار کنند. که یک دفعه صدایی او را متوجه جمعیت کرد:
- محمد... محمد...
وقتی نگاه کرد همسرش وبرادر همسرش را دید. دختر کوچکی را روی دستشان بلند کرده بودند و به او نشان می دادند . فهمید که حورا دخترش است.
باید چند روزی در قرنطینه می ماندیم. پس از دو روز به طرف ستاد نیروی هوایی حرکتشان دادند. استقبال با شکوهی از آنها به عمل آمد.
با اسپند و گل و گلاب او را به منزلش بردند. دور تا دور اتاق بستگان و دوستانش نشسته بودند . از گوشه اتاق یکی صدا زد:
- برای سلامتی آزادگان سرافرازمان صلوات!
پس از فروکش طنین صلوات جمع، یکی دیگر صدا زد:
- برای شادی روح بلند امام(ره) و ارواح طیبه شهدا بخوانید فاتحه مع الصلواه! 

جمعه 27 اسفند 1389  12:49 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

خاطرات سرهنگ خلبان آزاده "محمدعلی کیانی" (قسمت دوم)

پس از این که به مقصد رسیدند، دستشان را گرفتند و از ماشین پیاده کردند. چون چشمانشان بسته بود جایی را نمی دیدند. بعد از عبور از راهرو و راه پله پیچ در پیچ داخل اتاقی شدند. چشمانشان را باز کردند. سرهنگ سرش را به اطراف چرخاند. داخل اتاق فرمانده پایگاه هوایی بود. فرمانده پایگاه از جا برخاست و در حالی که لبخند کمرنگی روی لبانش بود به طرفشان آمد.
دستور داد تا دست هایشان را باز کردند. بلافاصله گروه فیلم برداری که از قبل آماده شده بود شروع به فیلم برداری کرد. فرصت را غنیمت شمرد و برای این که نشان دهد از اسیر شدنش هیچ هراسی در دل ندارد، دست هایش را بالا گرفته بود و لبخند می زد.
فیلم برداری تمام شد. دوباره دست ها و چشمانشان را بستند و آنها را سوار ماشین کردند و به طرف هلی کوپتری که برای بردن آنها آماده پرواز بود، بردند. از مکالمه خلبان هلی کوپتر متوجه شد که عیب باطری دارد و قادر به پرواز نیست. با هلی کوپتر دیگری آنها را به یکی از پایگاه های هوایی در آن حوالی بردند و با یک هواپیمای جت فالکون به طرف بغداد به پرواز در آمدند.
وقتی روی صندلی هواپیما نشست شخصی را کنارش احساس کرد . دستی به صورتش کشید و گفت: حزب اللّه؟
چیزی نگفت. دوباره تکرار کرد:
- حزب اللّه حشیش می کشی؟
سرهنگ در جوابش گفت:
- سیگار هم نمی کشم چه رسد به حشیش!
- حتماً مشروب می خوری؟
- ارزانی خودت. به من نمی سازد.
مرتب اراجیف می گفت تا او را عصبانی کند ...
در بغداد فرود آمدند. از هواپیما پیاده شان کردند و به طرف ماشینی که برای بردنشان آمده بود بردند. پس از طی مسافتی ماشین جلوی ساختمانی متوقف شد. پیاده شان کردند و وارد ساختمان شدند. پس از بالا رفتن از چند پله و راه پله داخل اتاقی شدند.
سرو صداهای تصنعی و گاهی سکوت محض، رفت و آمدهای مشکوک که شاید برای خالی کردن دل آنها و ایجاد وحشت بود، از شگردهایی بود که مرتب علیه آنها استفاده می کردند.

بازجویی مجدد در استخبارات
آنها را در اتاقی قرار دادند و بعد از یک ساعت آمدند و چشمانشان را باز کردند. شخصی که خود را سرهنگ معرفی می کرد وارد شد. سرهنگ کیانی قبل از هر چیز از او ساعت را پرسید. ولی اعتنایی نکرد. احساس گرسنگی می کرد. سرهنگ با انگلیسی دست و پا شکسته ای پرسید:
- غذا خورده ای؟
- نه
- اگر به سوال هایم خوب جواب دهی غذای خوب به تو می دهیم.
چیزی نگفت. دوباره پرسید:
- مگر نمی خواهی غذا بخوری؟
- نه کمی آب بدهید.
خود را به راهی زد که گویی چیزی نشنیده است. پرسید: کجا بودی؟
منظورش این بود که کجا خدمت کرده ای. سرهنگ کیانی گفت:
- بندر عباس.
- بندر عباس چند تا هواپیما دارد؟
- آمار دقیق را نمی دانم ولی روز 31 شهریور در آسمان 18 فروند هواپیما دیدم که رژه هوایی رفتند.
- این شد آمار؟
- بیشتر از این نمی دانم.
- خب اسامی خلبان ها را بگو.
سکوت کرد و چیزی نگفت. سعی می کرد تا حد امکان پاسخ هایش گنگ باشد. سرهنگ کمی جلوتر آمد و دوباره گفت:
- اسامی خلبان ها را بگو.
چند اسم ساختگی سر هم کرد و تحویلش داد. دوباره گفت:
- نام فرمانده پایگاه را بگو.
نام فرمانده قبلی پایگاه را به او گفت تا کمی از شک و دو دلی اش که در چهره اش موج می زد بکاهد . خودش هم در آن زمان علاوه بر پرواز، افسر اطلاعات پایگاه بندر عباس هم بود. سرهنگ در ادامه بازجویی پرسید:
- وقتی "آلرت" می ماندی چند موشک می بستی؟
بستگی به آمادگی داشت.
- افسر اطلاعات عملیات پایگاه کیست؟
سوالی را که از آن واهمه داشت پرسید. خودش را نباخت و گفت:
- سروان فنی حسنی.
- همه چیز را می دانیم.
این حرفش شک و تردید را نسبت به این که آیا واقعا می داند که او خود، افسر اطلاعات پایگاه است بیشتر کرد. منتظر عکس العمل او بود که در گفته های بعدی اش عنوان کند. ولی بر خلاف انتظارش پرسید:
- آیا می دانی دوستِ خلبانت مرده؟
برای لحظه ای دلش فرو ریخت و با خود گفت نکند فلاحی بر اثر سقوط ناراحتی اش بیشتر شده و همان منجر به مرگش شده باشد . بلافاصله پرسید:
- دوست خلبانم چرا مرد؟
- از خوشی!
- منظورت چیست؟
- زیرِ شکنجه جان داد.
خود را بی اعتنا نشان داد . سرهنگ گفت:
- شنیده ام چهار فروند هواپیما از لیبی به ایران آمده ، همین طوره؟
- من هیچ اطلاعی ندارم.
- چطور دوستت خبر داره ولی تو بی خبری؟
- کدام دوستم؟ همان که مرده؟
- قبل این که بمیرد گفت.
- اگر می گفت چرا شکنجه شد و چرا زیرِ شکنجه مرد؟
- هیچ چیز نگفت و از این که خودش را لو داد عصبانی شد و از اتاق بیرون رفت.
چند دقیقه بعد سربازی به اتفاق سرهنگ وارد شدند و غذا برایش آوردند. ساعت 5/5 عصر بود و تا آن موقع هیچ چیز نخورده بود. با احتیاط قاشق را پر کرد و داخل دهانش گذاشت. سرهنگ گفت:
- نترس داخلش سم نریختیم. بخور غذای خودمان است.
یکی دو قاشق دیگر خورد و آن را کنار زد. سرهنگ پرسید:
- شیعه هستی یا سنی؟
- چه فرقی می کند شیعه و سنی هر دو مسلمانند. مهم این است که هر دو خدای واحد کتاب واحد و پیغمبر واحد دارند...
گفت: مگر در کشور شما شیعه و سنی تضاد ندارند؟
- خیر هر دو فرقه از حقوق یکسان برخوردارند.
- پس شیعه هستی؟ نه؟
- بله.
- بمب شیمیایی دارید؟
- تا جایی که من اطلاع دارم رئیس جمهور ما، در نماز جمعه گفته ما اگر بخواهیم می توانیم بسازیم . اما من تا به حال جایی ندیده ام.
- پس تو چه خلبانی هستی که از هیچ چیز اطلاع نداری؟
- راستش را بخواهی جناب سرهنگ من در حال بازنشستگی از نیروی هوایی بودم . به همین دلیل اطلاعات زیادی از این گونه مسائل ندارم، زیاد هم علاقه به دانستنش نداشتم.
لیوانی آب از روی میز برداشت و از جایش بلند شد.
ساعت کمی از 9 گذشته بود که او را به اتاق دیگری بردند. یک تخت و تشک، چند صندلی و یک عکس تمام قد از صدام حسین تنها وسایل داخل آن بود.
کمی روی تخت دراز کشید تا استراحت کند. در سکوت اتاق به یاد همسرش افتاد. فکر می کرد تا حالا به او گفته اند که هواپیمایم را زده اند و او می داند که من یا شهید و یا اسیر شده ام.
آن روز لیدر دسته ( جناب بقایی) هواپیمای آنها را دید ولی کاری از دستش ساخته نبود. خودش هم در تیررس پدافند هوایی دشمن بود و ممکن بود او نیز مورد هدف قرار گیرد. به ناچار بازگشته بود و شرح ماجرا را برای خانواده و دوستانش گفته بود.
از جایش برخاست و کنجکاوانه همه جای اتاق را وراندار کرد. یک تکه کاغذ مچاله شده در کنار پایه تخت نظرش را جلب کرد. با سرعت آن را برداشت و بازش کرد. بخشی از یک کاغذ اداری بود که روی آن نوشته شده بود: " استخبارات جویّه العراقیه"
تازه فهمید که جایی که آنها را آورده اند " اطلاعات نیروی هوایی عراق" است.
یازده روز در آن جا بود، ولی جز بازجوها با کسی تماس نداشت.
سخت تحت نظر بود. حتی برای رفتن به دستشویی و یا گرفتن وضو نگهبانی تعقیبش می کرد. روزها از پس هم می آمدند و می رفتند و بازجویی برنامه روزانه اش شده بود.
روزی در حال بازجویی با همان سرهنگ در اتاق بود که به یکباره در باز شد و تیمساری وارد شد. سرهنگ احترامی گذاشت و به سرعت از اتاق بیرون رفت. تیمسار عراقی مانند فشفشه بالا و پایین می پرید و از خشم چهره اش گلگون بود. به زبان انگلیسی گفت:
- کیانی تو دروغگوی بزرگی هستی.
دستش به صندلی نزدیکش رفت و آن را به سمتش پرتاب کرد. با واکنشی سریع برخاست و صندلی با او برخورد نکرد. تیمسار فریاد زد:
- بشین.
ادامه داد:
- تو سرهنگ هستی ولی خودت را سروان معرفی کرده ای؟ دروغگو...
با مشت به سینه اش کوبید . نقشه ای را جلوی سرهنگ گذاشت و مرتب می خواست تا اطلاعات دقیق تری راجع به آن بگیرد. ولی سرهنگ خودش را به بی خبری می زد. تیمسار با تمسخر گفت:
- برو، تو آدم بی سوادی هستی!!!
از اتاق خارج شد.
چند لحظه بعد سرهنگ وارد شد و گفت:
- ببخشید! این تیمسار کمی عصبانی است شما ناراحت نشوید.
در دلش گفت:
- تمام کارهایتان فیلم است. مطمئن باشید که نم پس نمی دهم.

ورود به زندان وزارت دفاع عراق
یک روز ماشینی که تمام شیشه های آن پوشیده شده بود به محل استخبارات آمد. او و فلاحی را سوار کردند و به زندان وزارت دفاع بردند. چند روزی بود فلاحی را ندیده بود. دلش می خواست بداند که در این مدت چه بر او گذشته است؟ فلاحی هنوز کمرش درد می کرد. از حال و روزش مشخص بود که او را به دکتر نبرده بودند. به زندان وزارت رسیدند. دوباره هر یک را به سلول انفرادی بردند...
دو ماه از ورودشان می گذشت. در بلاتکلیفی به سر می بردند. طبق "قرارداد ژنو" بایستی با اسرا رفتار مناسبی داشته باشند ولی نیروهای عراقی همه چیز را زیر پا گذاشته بودند. روزی یکی از افسران عراقی که درجه اش سرگرد بود به نام "مظهر" داخل سلول شد و چند برگ کاغذ جلوی او گذاشت و گفت:
- کیانی! هر چه از نیروی هوایی ایران می دانی بنویس! اما سعی کن درست بنویسی و مثل بازجویی های قبلی ات طفره نروی.
سرهنگ کیانی کاغذ ها را گرفت و شروع به نوشتن کرد.
" آیا می دانید یک هواپیمای میگ و یا اف- 4 که سقوط می کند چقدر قیمت دارد؟ و با پول آن چه کارهای خدماتی می توان انجام داد؟ هر دو کشور مسلمان وارد جنگی شده اند که ثروت ملی شان دارد به یغما می رود و در شعله ی اتش این جنگ می سوزند. آیا نباید فکر این سرمایه ها بود؟..."
بدون این که به موضوع اصلی بپردازد به ملامت و سرزنش جنگ و عواقب آن پرداخته بود. سرگرد مظهر مطالب را خواند و با ناراحتی گفت:
- این حرفا چیه نوشتی؟ از تو نخواسته بودم که موعظه کنی!
در جوابش گفت:
- بیش از این چیزی نمی دانم . عقیده ام را نوشته ام.
- عقیده ات را برای خودت نگه دار. مثل این که فراموش کردی اسیری و هر چه از تو بخواهند باید همان را بنویسی.
- این عقیده شماست. پس بهتر است شما هم عقیده تان را برای خودتان نگه دارید. من هر چه بدانم می نویسم. قبلاً در بازجویی ها گفته ام که من چون در حال بازنشستگی بودم تمایل زیادی به کسب اطلاعات محرمانه نیروی هوایی از خود نشان نمی دادم.
از همان شب در نزدیکی های سلولش صدای ضجه و فریاد به گوش می رسید. این سر و صداها از ساعت 9 شب شروع می شد و تا پاسی از شب ادامه داشت. ابتدا فکر می کرد کسی را شکنجه می کنند تا از او اطلاعات بگیرند اما خوب که دقت کرد پی برد نوار ضبط صوت است. فهمید این هم یکی از شگردهای آنها برای فرو ریختن دل آنان ست.
در مدتی که در وزارت دفاع زندانی بود مهر یکی از نگهبان ها به دلش نشسته بود و احساس خوبی نسبت به او داشت. جوانی خوش رو و مودب بود. نامش " علی " بود. فهمیده بود که علی شیعه است. او نیز نسبت به سرهنگ کیانی احساس خوبی داشت. روزی علی آمد و گفت:
- می خواهی حمام کنی؟
پیشنهاد خوبی بود زیرا تا آن روز حتی حق حمام نداشت. گفت:
- بله ولی وسایل حمام ندارم.
علی رفت و چند لحظه بعد بازگشت. یک حوله و پیجامه ای مندرس برایش آورد. سرهنگ حمام کرد و به سلول بازگشت.
از روزی که به آن جا آمده بود از فلاحی خبر نداشت. از علی پرسید:
- سروان فلاحی که با من به این جا آوردند همین جاست؟
با احتیاط گفت:
- بله همین سلول نزدیک شماست.
- کمرش شکسته بود آیا او را به بیمارستان بردند؟
- نه.
از یک سو شاد شد چون نزدیک فلاحی بود و از طرفی ناراحت چون پی برد که او هنوز درد می کشد.

مهجر بند اعدامی های زندان الرشید
روز جمعه بود که او را بیرون بردند. فلاحی را نیز از سلولش بیرون برده بودند. هر دو را سوار ماشین کردند و به مقصد نامعلومی حرکت دادند. وقتی به مقصد رسیدند فهمیدند که زندان الرّشید در حومه بغداد و نزدیک کاظمین است.
هر دوشان را در یک سلول انداختند و نگهبان دو تخته پتو یک پارچ آب و یک سطل برایشان آورد. نگهبان توضیح داد که سطل برای ادرار است.
سرهنگ کیانی پرسید:
- چرا با ما این گونه رفتار می کنید؟ مگر می شود در این سلول تنگ و تاریک سر کرد؟ پس قرار داد"ژنو" چه می شود؟ همه آنها کشک است؟
نگهبان فراد زد:
- صحبت نباشد.
درِ سلول را به هم کوبید ورفت. چند روز از اقامتشان در آن سلول می گذشت که تصمیم گرفتند کمی کنکاش کنند و بفهمند آن جا کجاست؟ زندان جدید " الرّشید" بود که به گفته نگهبانان تا کاظمین ده دقیقه فاصله داشت.
" مهجر" نام بندی بود که آنها در آن جا بودند. مجرمینی که قرار بود اعدام شوند را به این محل می آوردند و در همان جا به نوبت به جوخه اعدام می سپردند.
درون مهجر راهرویی بود که حدوداً بیست سلول یک و نیم در دو متر داشت. که در دو طرف راهرو قرار داشتند. دیوارها به ارتفاع چهار متر قد کشیده بود و سقف آن نیز از پلیت های آهن پوشیده شده بود که همین امر باعث می شد تابستان های گرم و زمستان های سرد داشته باشد. دیوارها تا سقف امتداد نیافته بود بلکه مقداری فضای خالی داشت و همین امر باعث می شد تا زندانیان بتوانند با سلول های همجوار خود ارتباط برقرار کنند.
چند روزی از اقامتشان در زندان مهجر گذشته بود که دو نفر عراقی را به بند آنها آوردند. یکی از آنها دکتر بود و دیگری مهندس و افسرِ گاردِ ویژه.
به دلیل این که زندانیان مهجر یکدست نبودند و ترکیبی از اسرای ایرانی و زندانیان عراقی بودند، شرایطی به وجود آمده بود که در برقراری ارتباط باید جانب احتیاط را رعایت می کردند زیرا ممکن بود عواملی نفوذی از سوی رژیم عراق وارد زندان کرده باشند تا از اسرای ایرانی حرف بکشند.
دکتر و مهندس عراقی علاقه زیادی برای هم کلام شدن با آ نها از خود نشان می دادند تا این که یک روز دکتر از سرهنگ کیانی پرسید:
- شما پناهنده اید؟
سرهنگ در جوابش گفت:
- نه خلبانیم و اسیر شده ایم.
کم کم ارتباطشان با آن دو بیشتر می شد تا این که فهمیدند آنها نیز مورد غضب رژیم بعث قرار گرفته اند . روزی دکتر برایش تعریف کرد:
- عموی من جزو یکی از سازمان های اسلامی داخل عراق است. چون محل اختفای او را به رژیم بعث نگفته ام مرا به زندان آوردند.
مهندس عراقی که افسر گارد ویژه بود و کاملاً به زبان انگلیسی مسلط بود نیز گفت:
- قرار بود حمله ای به نیروهای ایران بکنیم من از این کار سرباز زدم و با فرمانده ام درگیر شدم و با سیلی به گوش او نواختم به همین دلیل زندانی شدم.
روزی سرهنگ متوجه شد که در سلول بغلی یک ایرانی است. شب که شد چند بار بغلی را صدا زد تا این که او متوجه شد . سرهنگ پس از صحبت با او فهمید که ستوان دوم نیروی زمینی به نام احمدی است. او قبل از آنها اسیر شده بود. از او پرسید:
این جا چه کار می کنی؟
- برای بازجویی آمده ام.
- چرا این جا؟
- زندان مهجر حکم ترمینال را دارد. اسرایی را که می خواهند بازجویی کنند و یا به بیمارستان ببرند، این جا می آورند. تا زمانی که کارشان تمام شود این جا می مانند و سپس آنها را به اردوگاه بر می گردانند.
- آیا ممکن است به اردوگاه برگردی؟
- بله
- اگر به اردوگاه برگشتی به دوستان خلبانمان بگو که کیانی و فلاحی خلبانان " اف- 4 " در مهجر زندانی هستند.
ادامه دارد

جمعه 27 اسفند 1389  12:50 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

ندگینامه سرلشکر خلبان آزاده "حسین لشگری" (قسمت سوم)

فقط یک معجزه باعث حفظ رادیو شد !
هر روز صبح ساعت 7 در سلول ها باز می شد ولی آن روز به خصوص تا ساعت 5/8 در سلول ها باز نشد. هر چه اسیران نگهبانان را صدا می زدند خبری نبود تا این که ساعت 9 یکی از نگهبانان به نام عباس به تنهایی وارد بند شد. اسیران نیروی زمینی قبلا راجع به تیزی و هوشیاری عباس هشدار داده بودند. او به بند آمد و جناب محمودی (مسئول رادیو) را به همراه رضا احمدی (برای ترجمه) با خود برد. حدود نیم ساعت بعد آنها برگشتند. محمودی در پاسخ به نگاه های منتظر همه گفت:
- عباس سراغ رادیو را می گرفت و با وعده و وعید قول می داد که اگر رادیو را به او تحویل بدهیم او قضیه را خودش حل و فصل می کند ولی من زیر بار داشتن رادیو نرفتم و او هم که دلیل قابل قبولی نداشت عصبانی شد و ما را به بند برگرداند.
رادیو لو رفته بود و استفاده از آن تا اطلاع ثانوی ممنوع شد. البته خلبانان از بابت بند خود کاملا مطمئن بودند ولی احتمال می دادند که تعدادی از اسیران نیروی زمینی زیر شکنجه مجبور به گفتن موضوع رادیو شده اند. به هر حال برای آنها نوشتند که به علت لو رفتن رادیو آن را خرد کرده و در توالت انداخته اند.
پس از بیست روز مجوز استفاده از رادیو توسط ارشد آسایشگاه ( محمودی ) صادر شد البته این بار غیر از مسئول رادیو ( بابا جانی ) یکی از بچه های هم سلولی اوهم مسئول شده بود تا در تمام مدتی که از رادیو استفاده می شد از سوراخ کلید کل محوطه را زیر نظر داشته باشد. او دیده بود نگهبانان 10 دقیقه پس از این که بند را ترک کرده بودند در حالی که پوتین های شان را درآورده بودند خود را به پشت در سلول شماره هفت رساندند. ارشد آسایشگاه، لشگری و سه نفر دیگر در این سلول بودند و نگهبانان فکر می کردند چون ارشد در آن سلول است همه وسایل ارتباطی و رادیو هم آن جاست.
آن شب در سلول شماره هفت دو نفر خواب بودند. لشگری نیز به همراه دو نفر دیگر مشغول مطالعه روزنامه بودند اما چون سرشان پایین بود نگهبانان که از سوراخ کلید نگاه می کردند این طور برداشت کرده بودند که آنها روی نقشه یا رادیو کار می کنند. روز بعد در سلول ها طبق روال باز نشد. اعتراض زندانیان هم هیچ فایده ای نداشت تا این که عباس در را باز کرد و گفت امروز باید همه اتاق ها بازدید شود.
رادیو در سلول شماره یک بود. سلولی که هیچ جایی برای پنهان کردن هیچ چیز نداشت. همه نگران بودند و حتم داشتند که این بار دیگر رادیو لو خواهد رفت. عباس همه افراد سلول شماره هفت را کامل و دقیق بازدید بدنی کرد و به بیرون از بند فرستاد. وقتی آنها به سلول بازگشتند دیدند که همه چیز را به دقت گشته اند حتی کیسه های تاید را روی زمین خالی کرده و بالش های ابری را از وسط باز کرده بودند.فاصله بازرسی سلول شماره هفت تا سلول آخر که رادیو در آن قرار داشت برای همه یک سال گذشت. سلول شماره یک دقیقا روبروی سلول شماره هفت قرار داشت. لشگری از سوراخ کلید آن جا را تا حدودی می دید. او در حالی که سعی می کرد موقعیت را دقیقا زیر نظر داشته باشد گفت:
- نگهبان ها بچه های سلول یک را بازدید بدنی کردند و آنها در حالی که چهار نفری اسکندری را گرفته اند از سلول بیرون آمدند.
فرشید اسکندری مدت ها بود که به دلیل رماتیسم قادر به حرکت نبود و بچه ها او را روی پتو حمل و نقل می کردند. این آخرین سلول بود و عباس سعی داشت به هر طریقی که شده رادیو را پیدا کند. آنها تمام وسایل را زیرو رو کردند اما در نهایت دست از پا درازترمجبور شدند آن جا را هم ترک کنند. به محض خروج نگهبانان همه خود را به باباجانی رساندند و جویای رادیو شدند او گفت:
- آن را وسط پای اسکندری گذاشتیم چون او تنها کسی بود که نمی توانست راه برود.
فرشید گفت:
- وقتی بچه ها دست و پای مرا گرفتند که بیرون ببرند نگهبان دستور داد مرا هم بازدید بدنی کنند ترس و دلهره تمام وجودم را گرفته بود نگهبان از بالای بدنم شروع کرد به دست کشیدن اما از کمر به پایین بدنم را خیلی سطحی دست کشید ومتوجه وجود رادیو نشد !
لشگری با خود فکر می کرد تنها لطف خداوند بوده که نخواسته ما در این غربت از داشتن رادیو محروم بمانیم لذا به پاس این نعمت نماز شکر به جا آورد ولی وقتی به اطراف خود نگاه کرد دید عده زیادی مثل او فکر کرده و مشغول به جا آوردن نماز شکر هستند.
در هر هواخوری بچه های نیروی زمینی از پنجره جویای اخبار ایران می شدند ولی خلبانان هر بار می گفتند که پس از لو رفتن رادیو آن را شکسته و در توالت انداخته اند اما آنها این قضیه را باور نداشتند. خلبانان از طرفی برای آنها که از اخبار ایران بی اطلاع بودند و روحیه شان پایین آمده بود ناراحت بودند ولی از طرف دیگر از جمع آنان مطمئن نبودند و نمی توانستند دوباره ریسک کنند. تا این که در روز عید قربان آنها هم توانستند رادیوی یکی از نگهبانان را که روی دیوار جا گذاشته بود بردارند شاید این هم عیدی آنها بوده ! به هر حال وجود رادیو باعث شد که آنها هم دوباره روحیه شان را به دست بیاورند.

کتابچه دستورالعمل
با گذشت چند سال از اسارت به تدریج حساسیت هایی در بین جمع بیست و پنج نفری خلبانان به وجود آمد که دوری از خانواده و سختی های اسارت علت اصلی این حساسیت ها بود. برای رفع این مشکل همه خلبانان به کمک هم قوانینی را تدوین نمودند که به صورت کتابچه دستورالعمل درآمد، اسم و امضای تمام بیست و پنج خلبان زیر آن بود و همه موظف به اجرای آن قوانین بودند. بر اساس این دستورالعمل هر سه ماه یک بار گروه بندی و سلول ها تغییر می کرد و افرادی که مایل بودند با هم باشند اسامی شان را به هیئت رئیسه می دادند. اعضای هیئت رئیسه چهار نفر بودند که آنها هم هر چند وقت یک بار عوض می شدند. این گونه مسایل باعث ایجاد شور و حال زیادی در جمع شده بود به خصوص زمان انتخابات هیئت رئیسه که بیشتر شبیه انتخاباتی بود که در شهرها برای احراز کرسی نمایندگی مجلس صورت می گیرد. به هر حال این کارها در آن شرایط بهترین دل مشغولی و سرگرمی برای اسیران بود و باعث کم شدن بد بینی ها و حساسیت ها شده بود.

موشک جواب موشک
مدتی بود اخبار موشک باران ایران از رادیو شنیده می شد که این موضوع باعث ناراحتی و تضعیف روحیه خلبانان شده بود. همه به هم می گفتند با این وضعیت ایران حتما شکست خواهد خورد اما لشگری در اعماق قلب خود مطمئن بود پیروزی از آن ماست ! چند روزبعد ناگهان نیمه های شب صدای انفجار مهیبی در نزدیکی زندان الرشید شنیده شد. همه شوکه شده بودند و کسی نمی دانست که آن صدای انفجار چه بوده است ؟ شب بعد مسئول رادیو اخبار را گرفت و ضمن قول گرفتن از همه مبنی بر بازگو نکردن خبر با خوشحالی زیاد گفت:
- صدای انفجاری که دیشب شنیدید مربوط به موشک های دوربرد ایران است که به ساختمان بانک رافدین بغداد اصابت کرده و آن را در هم کوبیده است.
اسرا با شنیدن این خبر سر از پا نمی شناختند و زیر لب زمزمه می کردند "موشک جواب موشک."
عراق در روزنامه هایش هیچ اشاره ای به موشک ایران نکرده بود، در روزنامه ها فقط نوشته شده بود بانک رافدین توسط خرابکاران ایرانی بمب گذاری شده است !

استفاده از سلاح شیمیایی مرحله جدید جنگ
سرانجام جنگ موشک ها هم کاری از پیش نبرد و جنگ به مرحله جدیدی که همان استفاده از بمب های شیمیایی بود سوق داده شد. پس از مدتی حملات نیروها از سر گرفته شد و این بار عراق بود که با استفاده از سلاح شیمیایی زمین های از دست رفته اش را باز پس می گرفت. عراق در روزنامه الثوره عکس یک سرباز عراقی را به صورت کاریکاتور کشیده بود که در دستش اسپری حشره کش قرار داشت، دود سیاهی از این اسپری خارج شده بود و تعداد زیادی از نیروهای ایرانی گیج و مبهوت روی زمین دراز کشیده بودند ! دیدن این عکس برای اسرا بسیار دلخراش و ناراحت کننده بود و نشان دهنده این بود که عراق از سلاح شیمیایی استفاده می کند و از افشای آن هم هیچ واهمه ای ندارد.
لشگری و تعداد دیگری از جوانان که تجربه کافی نداشتند از این واقعه به شدت آسیب دیده بودند به طوری که سرتیپ لشگری حتی حاضر نشد سر سفره تحویل سال بنشیند لذا خود را به رخت شستن مشغول کرد. پس از تحویل سال ارشد آسایشگاه به سراغش آمد، او را در آغوش گرفت و سال نو را به او تبریک گفت و ادامه داد هر جنگی هم شکست دارد و هم پیروزی با پیروزی نباید زیاد خوشحال شد و با شکست هم زیاد ناراحت. این جمله بارقه ای از امید در دل لشگری روشن کرد. لباس هایش را پهن کرد و به اتاقی که مراسم در آن جا برگزار می شد رفت. یکی از اسرا شیرینی دست ساز تهیه کرده بود او خمیرهای وسط نان را بعد از خشک شدن با کمی شکر روی چراغ تفت داده بود با تعارف این شیرینی دست سازبه لشگری ذهن او از حصارهای زندان بیرون رفت. امسال هم سال تحویل در زندان گذشت !

بازجویی پس از هفت سال اسارت !
زمستان سال 1366 بود اسرا در محوطه هواخوری مشغول نرمش بودند یک نگهبان عراقی خود را به جمع رساند و پرسید:
- حسین لشگری کیست ؟ ملاقات کننده دارد.
بعد از معرفی لشگری توسط ارشد آسایشگاه چشم های او را بستند و او را به اتاقی خارج از محوطه زندان بردند. مدتی بعد اشخاصی وارد اتاق شدند و شخصی با لهجه فارسی پرسید حالت چطور است ؟ لشگری جواب داد:
- اجازه بدهید اول چشم هایم را باز کنم بعد با هم صحبت کنیم.
شخص دیگری که آن جا بود به عربی اجازه داد، لشگری چشم هایش را گشود، او یک سرهنگ خلبان و یک ستوانیار را دید که روبرویش نشسته اند. ستوانیار گفت:
- برای پرسیدن چند سوال به این جا آمده ایم و امیدواریم بتوانیم با هم همکاری کنیم.
لشگری با ناراحتی پاسخ داد بعد از هفت سال اسارت چرا دست از سرم برنمی دارید ؟ سرهنگ بدون اعتنا شروع کرد به پرسش کجا را زدید ؟ چگونه سقوط کردی ؟ آیا دوره توجیهی اسارت را دیده ای ؟ و.....
لشگری متوجه شد که آنها در پی پیدا کردن مدارکی هستند که بتوانند با استناد به آنها در جوامع بین المللی ثابت کنند ایران آغاز کننده جنگ بوده است. بنابراین در جواب آنها گفت:
- هیچ کس در ایران مرا توجیه نکرده بود ما اصلا خیال جنگ با شما را نداشتیم. ماموریتی که منجر به اسارت من شد یک ماموریت بسیار ساده بود دلیل آن هم به همراه داشتن عکس زن و بچه ام، گواهی نامه رانندگی ایرانی و خارجی و مبلغ 20 هزار تومان پول نقد است. اگر می دانستم اسیر می شوم هیچ وقت اینها را با خودم نمی آوردم !
پس از پایان بازجویی لشگری را به سلولش بازگرداندند اما یک هفته بعد دوباره توسط یکی از سرگروه های استخبارات بازجویی شد او هم سعی داشت از لشگری اقرار بگیرد مبنی بر این که ایران شروع کننده جنگ بوده است ولی با یاری خدا او هم موفق نشد و سرتیپ لشگری از این آزمون هم سربلند بیرون آمد.

پیروزی عملیات والفجر 10 موجی از شادی را به همراه داشت
در بهار سال 1367 اسرا از طریق رادیو مطلع شدند رزمندگان اسلام عملیات والفجر 10 را آغاز نموده اند در این عملیات شهر حلبچه در شمال عراق با همکاری نیروهای مردمی عراق به تصرف ایران درآمد و تعداد زیادی از فرماندهان ارتش عراق به اسارت در آمدند. با شنیدن این خبر موجی از شادی سراسر آسایشگاه را در بر گرفته بود و اسرا روحیه ای تازه یافته بودند، همه در دل آرزو می کردند کاش اسیر نبودند و در ایران این پیروزی را جشن می گرفتند، بعد از آن همه شکست و ناکامی این پیروزی بسیار شیرین و گوارا بود. عراق هر چه تلاش کرد نتوانست حلبچه را پس بگیرد، صدام به منظور زهر چشم گرفتن از بقیه مردم عراق برای این که بدانند همکاری با ایران چه عواقبی دارد به طور گسترده به بمباران شیمیایی آن هم از نوع گاز خردل پرداخت به طوری که ظرف مدت یک ساعت 5000 کشته و 15000 زخمی به جای ماند این فاجعه دنیا را تکان داد ولی به علت همکاری قدرت های استکباری با صدام هیچ وقت دولت صدام محکوم نشد !
نیروهای ایرانی طی بیانیه ای رسما اعلام کردند قصد عقب نشینی از شهر حلبچه را دارند و سپس شهر بندری فاو را که در عملیات والفجر 8 تصرف شده بود به عراق واگذار کردند.

پذیرش قطعنامه
همه منتظر عاقبت کار بودند، اسرا روز به روز افسرده تر و دلتنگ تر می شدند تا اینکه سرانجام شب سرنوشت ساز 27 تیر سال 1367 از راه رسید و خبر پایان جنگ و پذیرش قطعنامه از سوی امام از رادیو پخش شد. صبح روز بعد مسئول رادیو با صلاح دید ارشد آسایشگاه خبر را به اطلاع همه رساند. اسرا نمی توانستند خبر را باور کنند. تا دقایقی همه بهت زده بودند عده ای از شنیدن خبر ناراحت بودند و گریه می کردند عده ای دیگر فکر رهایی از بند و بودن در کنار خانواده را در ذهن می پروراندند و خوشحال بودند.
حالا این دولت عراق بود که در اجرای مواد قطعنامه تعلل می ورزید. صدام با توجه به عقب نشینی های اخیر ایران در جبهه ها فکر می کرد پذیرش قطعنامه ناشی از ضعف نیروهای ایرانی است لذا برای جبران شکست های خود و به دست آوردن امتیازات جدید با حمایت همه جانبه منافقین از زمین و هوا عده ای را با تجهیزات از منطقه غرب به طرف ایران گسیل داشت. صدام قول فتح سه روزه ایران را داده بود.
امام خمینی با یک بسیج عمومی چندین هزار رزمنده از جان گذشته را در منطقه غرب حاضر کردند و عملیاتی به نام مرصاد و با رمز یا علی آغاز شد. منافقان تا عمق 100 کیلومتر یا کمی بیشتر در خاک ایران پیشروی کرده بودند که نیروهای ایرانی در تنگه چهارزبر آنها را محاصره کرده و از زمین و هوا مورد حمله قرار دادند. منافقان شکست سختی خوردند و بیشتر نیروهای شان کشته یا اسیر شد. صدام بعد از چشیدن طعم این شکست فهمید که ایران هنوز در اوج قدرت است و ناچار قطعنامه را پذیرفت.

هفدهم مرداد ماه سال 1367 ساعت 5/1 شب اسرا با صدای تیراندازی سربازان از خواب بیدار شدند کسی نمی دانست چه اتفاقی افتاده است ! ساعت 3 نیمه شب یک ستوانیار همراه یک سرباز عراقی وارد سلول سر تیپ لشگری شدند و به او گفتند فردا ساعت 12 ظهر به دنبالش آمده و او را به جایی می برند اما نگفتند کجا ؟ بعد از رفتن آنها ارشد آسایشگاه اطلاع داد تیراندازی واکنش عراقی ها برای پذیرفتن قطعنامه از طرف صدام بوده است.

تغییر رفتار عراقی ها
همه اسرا فکر می کردند چون لشگری اولین اسیر بوده عراقی ها قصد دارند او را اولین نفر آزاد کنند به همین دلیل هر کس سفارشی برای خانواده خود به او می داد ولی در دل لشگری آشوبی بر پا بود تا این که ساعت 12 ظهر به دنبالش آمدند و این بار بدون این که چشمانش را ببندند او را بیرون بردند. رفتار عراقی ها نسبت به او خیلی تغییر کرده بود و بسیار با احترام با او برخورد می کردند. او را به سلمانی بردند وحوله و وسایل حمام برایش آماده کردند و لباس تابستانی مخصوص نیروی هوایی عراق را بر تنش کردند. هر نگهبانی که او را می دید سلام و احوالپرسی می کرد انگار نه انگار که تا دیروز همه اینها دشمن بوده و برخورد خشک و خشنی با اسرا داشته اند !
سرتیپ لشگری در ظاهر لبخندی بر لب داشت و از پذیرایی آنها خوشحال بود ولی در باطن دلشوره ای شدید سراسروجودش را فرا گرفته بود و با خود می اندیشید اینها چه نقشه ای برای من دارند چرا مرا از دوستانم جدا کرده اند ؟ !

لحظات پر از اضطراب
سرتیپ لشگری غرق در افکار و اندیشه های خود بود که نگهبان وارد شد و او را به اتاق افسر نگهبان برد. در آن جا سرگردی پشت میز نشسته بود و یک سروان هم روی مبل لم داده بود. با ورود لشگری آنها بلند شدند و خوش آمد گفتند ! سروان که از کمیته قربانیان جنگ آمده بود می گفت:
- من مامورم سلام رئیس جمهور صدام حسین را به شما برسانم و شما از این لحظه به بعد میهمان ایشان هستید.
سپس اضافه کرد ممکن است تا یکی دو هفته دیگر به ایران و نزد خانواده ات باز گردی. بارقه ای از امید در دل لشگری جرقه زد و گفت:
- خدا بزرگ است هر چه او بخواهد همان می شود.
و لحظاتی بعد به همراه سروان از اتاق خارج شده و به سمت خودرویی که جلوی اتاق افسر نگهبان پارک بود رفتند. در طول مسیر همواره سروان به فاصله یک متر از سمت چپ او راه می رفت و این طرز حرکت در ارتش نشانه احترام به مافوق است.
پس از مدتی آنها به یک خانه ویلایی که در منطقه ای به نام "یرموک" قرار داشت رسیدند. پنج نفر از داخل خانه برای استقبال آمدند و با عزت و احترام آنها را به داخل ساختمان بردند و در آن جا یک اتاق تمیز و راحت با امکانات فراوان مثل کولر گازی و تخت خواب و کمد دیواری در اختیار لشگری گذاشتند و به او گفتند هر وقت خواستی از اتاق بیرون بروی در می زنی نگهبانان در را باز می کنند. صدای قفل کردن در سرتیپ لشگری را متوجه کرد که این جا هم همیشه در به رویش بسته است !
رفتار نگهبانان با او بسیار خوب بود، برای غذا همه با هم پشت میز ناهار خوری نشستند. لشگری که هشت سال بود چنین غذایی در بشقاب چینی با قاشق و چنگال نخورده بود. احساس می کرد شخصیت دیگری پیدا کرده چرا که عراقی ها در تمام مدت و به هر نحوی سعی داشتند شخصیت اسرا را خرد کنند.
بعد از نماز مغرب و عشاء نگهبانی آمد و گفت:
- ملاقات داری.
لشگری آماده شد و از اتاق بیرون آمد. داخل سالن یک سرتیپ مسئول اسیران ایرانی منتظر بود و به محض دیدن او گفت:
- شما به دستور صدام حسین این جا آورده شده اید. وضعیت شما با بقیه اسیران فرق می کند و ما منتظر هستیم ببینیم ایران در رابطه با پذیرش قطعنامه و آزادی اسرا چه می کند ؟ شاید تو هم در مذاکرات طرفین قرار گرفته باشی و هر چه زودتر به ایران برگردی.
او درباره سیاست داخلی ایران از لشگری سوالاتی پرسید و و در نهایت به او گفت این پنج نفر را که در این جا هستند برادر خود بدان و هر چه نیاز داشتی به آنها بگو.
صبح روز بعد ارشد نگهبان آمد وبه لشگری گفت:
- سروان ثابت مسئول کمیته اسیران منتظر شما هستند.
و او را به اتاق پذیرایی برد. سروان ثابت با لباس سبز ارتش عراق روی مبل نشسته بود که با ورود لشگری بلند شد و سلام و احوالپرسی کرد و توضیح داد که او را مستقیما به دستور صدام حسین به این جا آورده اند و قرار است تا زمان آزادی همین جا بماند سپس از وضعیت غذا و امکانات پرسید و در نهایت هم گفت از این به بعد هفته ای دو یا سه بار برای سر زدن به او خواهد آمد.
دو روز بعد یک نگهبان آمد و گفت سرتیپ پیغام فرستاده یک رادیو در اختیارت بگذاریم به محض خروج نگهبان لشگری رادیو را به برق زد و به جست و جوی موج رادیو ایران پرداخت و پس از بیست دقیقه تلاش توانست ایستگاه اهواز را که تقویت کننده رادیوی ایران بود بگیرد. با شنیدن صدای رادیو اشک از چشمانش جاری شد به شدت احساساتی شده بود انگار خواب می دید استفاده مجاز از رادیو آن هم در اسارت ! اولین چیزی را که شنید داستان شب رادیو بود تا ساعت 12 که اخبار سراسری پخش می شد خیلی مانده بود روی تخت دراز کشید و به صدای گوینده گوش سپرد تا این که ساعت 12 شد سرود جمهوری اسلامی ایران نواخته شد و سپس گوینده شروع به گفتن اخبار کرد. برای اولین بار از رادیو شنید که مذاکرات صلح بین هیئت های ایرانی و عراقی در ژنو برگزار می شود. به نظر می رسید پس از پایان مذاکرات اسیران به میهن خودشان باز می گردند. شنیدن این خبر روحیه او را صد چندان کرده بود. روی تخت دراز کشید و به فکر فرو رفت. با خود می اندیشید اگر زندگی من به همین ترتیب ادامه پیدا کند چه کنم ؟ باید برنامه ریزی کنم تا وقتم تلف نشود و شروع کرد به تقسیم بندی زمان و کارهایی که می توانست در یک اتاق در بسته انجام دهد و سرانجام برای تمام روز خود برنامه ای ترتیب داد بدین شرح: خواب و استراحت هفت ساعت، خواندن نماز قضا دو ساعت، صرف صبحانه ناهار و شام سه ساعت، مطالعه کتاب دو ساعت، ذکر خدا و صلوات یک ساعت، گوش دادن به اخبار ایران و جهان و تفسیر آن از رادیو های مختلف سه ساعت و......
با این تقسیم بندی دیگر وقت اضافی نداشت که به چیزی فکر کند !

دور اول مذاکرات ژنو
اخبار شب رادیو ایران و رادیو های بیگانه خبر از آغاز مذاکرات ژنو می دادند همه اسیران منجمله سرتیپ لشگری نگران و مضطرب چشم به نتیجه مذاکرات دوخته بودند. دور اول مذاکرات بدون هیچ نتیجه ای پایان پذیرفت. عراق به تصور این که ایران از روی ضعف قطعنامه را پذیرفته است قصد داشت امتیازاتی بگیرد ولی ایران همه چیز را منوط به اجرای مواد قطعنامه تصویبی شورای امنیت سازمان ملل نموده بود لذا مذاکرات به شکست انجامید و هیئت ها به کشورشان بازگشتند. پس از این مذاکرات رفتار عراقی ها با لشگری تغییر کرد و دیگر کسی صحبت از صلح و باز گشت او به ایران نمی کرد، روحیه اش بسیار پایین آمده بود و کم مانده بود رشته امور از دستش خارج شود دیگر حوصله انجام برنامه های روزانه اش را نداشت نمی توانست زمان را کنترل کند و گویی زمان او را سوار بر پاندول عقربه های ثانیه شمار خود کرده بود.
آبان ماه بود و از دور بعدی مذاکرات خبری نبود کم کم هوا رو به سردی می رفت روزها زمستان هم از پی هم آمدند و رفتند و یک بار دیگر عید از راه رسید و او در غربت و تنهایی کنج اتاق با دلی افسرده و ناراحت جشن گرفت و خدا را شکر کرد که لااقل سالم و سرپاست و جای خوب و گرمی دارد.

رحلت امام خمینی ( ره )
ظهر روز 11 خرداد سال 1368خبر بیماری امام و انتقال ایشان به بیمارستان از رادیو پخش شد در اخبار عربی تلویزیون عراق هم تصویر ایشان در بیمارستان نشان داده شد. لشگری بسیار نگران و مغموم بود و مرتبا برای سلامتی ایشان دعا می کرد.
صبح روز 14 خرداد با شنیدن آهنگ عزا از رادیو زانوانش سست شد. نگهبانان با تعجب او را نگاه می کردند و می گفتند خمینی مات، با شنیدن این حرف او دگرگون شد توان ایستادن نداشت ولی به هر نحو که بود باید خود را کنترل می کرد باید از لحاظ روحی پیش دشمن خودش و ملتش را حفظ می کرد به اتاقش برگشت و در خلوت از ته دل اشک ریخت و پس از مدتی کم کم به خواب رفت صبح روز بعد یکی از نگهبانان به او اطلاع داد از رادیو بی بی سی شنیده است که رهبری ایران به آیت الله خامنه ای واگذار شده. لشگری خوشحال شد و از او تشکر کرد و به شکرانه این حسن انتخاب همان شب صد صلوات فرستاد.
زندگی روزمره در اسارت ادامه داشت. مذاکرات صلح بین دو کشور به بن بست رسیده بود و هیچ کس نمی دانست سرانجام کار به کجا ختم خواهد شد ؟ سروان ثابت مسئول کمیته قربانیان جنگ هر سه ماه یک بار به دیدن او می رفت، حقوق ماهیانه افسران جزء در اسارت چیزی حدود 5 الی 6 دلار بود و لشگری می بایست با این پول تمام لوازم مورد نیاز خود را تهیه کند، گاهی برای خرید یک وسیله ماه ها صبر می کرد تا پولش جمع شود. او با صبر و اتکا به خداوند سختی ها را تحمل می کرد و امیدش را از دست نمی داد.
یک ستوانیار یکم به نام "حسن انصاری" که به جای ارشد نگهبانان آمده بود برای لشگری تعریف می کرد:
- من پنج سال از عمرم را در جبهه های جنگ گذراندم و در این مدت یک میلیون فشنگ و صد آرپی جی زده ام ولی هیچ وقت ایرانی ها را هدف نمی گرفتم تا بدین وسیله خودم هم کشته نشوم چون با خدا عهد کرده بودم و او هم دعای مرا مستجاب کرد.
او تعریف می کرد بارها خمپاره و گلوله آر پی جی در کنارش به زمین خورده و دوستانش در سنگر کشته شده اند ولی برای خودش هیچ اتفاقی نیفتاده. با شنیدن حرف های او لشگری به فکر فرو رفت با خود می اندیشید چه می شد اگر روزی می رسید که در هیچ کجای دنیا جنگی اتفاق نیفتد ! ؟
پایان قسمت سوم

جمعه 27 اسفند 1389  12:50 AM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

خاطرات سرهنگ خلبان آزاده "محمدعلی کیانی" (قسمت اول)

شب عاشورای 1364 بود. سرهنگ سرما خوردگی خفیفی داشت . آن شب نامش در ذخیره سوم بود و فرصت داشت تا کمی استراحت کند. در حال استراحت بود که سرگرد فتاحی او را به خود آورد و به او گفت:
- محمد آقا! از شما خواهشی دارم.
سرهنگ گفت:
- بفرمایید
- می دانی که ما روز عاشورا نذری داریم ... اگر ممکنه شما به جای من "آلرت" بمانی بعداً جبران می کنم.
سرهنگ فوراً پذیرفت زیرا می دانست او فرزند معلولی دارد و شاید آن نذر برای شفای فرزندش بود . او اسمش را به جای سرگرد فتاحی نوشت و فتاحی با خیال راحت راهی منزلش شد.
صبح روز بعد سرماخوردگی اش شدت یافته بود اما به روی خود نمی آورد. ساعت 7 صبح بود و او مشغول خوردن صبحانه بود که تلفن پایگاه زنگ خورد و با او کار داشتند. گوشی را برداشت و گفت:
- بفرمایید
- جناب سروان کیانی؟
- بله خودم هستم.
- فرمانده گردان با شما کار دارند لطفاً هر چه زودتر تشریف بیاورید.
جناب سرگرد ساجدی فرمانده گردان بود . وقتی خودش را به او رساند، جناب سرگرد ساجدی به او گفت:
- کیانی، امروز دو پرواز آزمایشی داریم. باید سریع آماده شوی.
هر چند که حال مساعدی نداشت اما پذیرفت.
دو پرواز آزمایشی را انجام داد. ساعت 5/12 ظهر بود که به سمت گردان برای آلرت در حال حرکت بود که باز هم جناب ساجدی صدایش کرد.
- جناب کیانی ... یک ماموریت برون مرزی پیش آمده تمایل داری بروی؟
اشکالی در پذیرفتن نمی دید به همین دلیل پذیرفت. تا زمان پرواز چند ساعتی باقی مانده بود به همین دلیل به منزل رفت و مشغول جمع آوری وسایل شخصی اش بود که همسرش گفت:
- باز هم ماموریت؟!
- چیز مهمی نیست اولین باری نیست که به ماموریت می روم . ممکن است یک روز یا شاید بیشتر طول بکشد.
چشم های نگران همسرش او را به یاد خواب دیشبش انداخت. او خواب دیده بود که بالای کوهی ایستاده و همسرش در پایین کوه است . تلاش هر دویشان برای رسیدن به هم بی فایده بود و حتی صدایشان به گوش هم نمی رسید ...

حرکت به سمت دزفول
به پایگاه بازگشت . او و جناب فلاحی هم پرواز بودند . فلاحی از استاد خلبانان نیروی هوایی بود که رشادت های زیادی در جنگ از خود نشان داده بود. مقدمات کار فراهم شد و ساعت 6 بعد از ظهر به سمت دزفول به پرواز در آمدند.
پایگاه دزفول از جمله پایگاه های نیروی هوایی بود که که در منطقه جنوب نقش زیادی در حملات هوایی به خاک دشمن و مناطق جنگی داشت. برای تقویت بنیه دفاعی این پایگاه و بالا بردن توان عملیاتی آن، از پایگاه های دیگر از انواع هواپیماهای جنگنده "اف- 5" و " اف- 4" به آن جا مامور می شدند و از همان جا ماموریت های برون مرزی انجام می شد و یا با پرواز بر فراز منطقه، نیروهای سطحی دشمن را که رفته رفته در حال پیشروی به درون خاک میهن اسلامی مان بودند، سرکوب می کردند.
آن روز به همین دلیل سرهنگ و دوستانش به آن جا می رفتند تا چند روزی را در آن پایگاه بمانند و از آن جا در ماموریت های جنگی که طرح عملیاتی آنها از قبل ریخته شده بود، شرکت کنند.
نیروهای عراقی با پیشرفته ترین ادوات نظامی در سطح منطقه گسترش یافته بودند و روز به روز خود را به شهر شوش و دزفول نزدیک می کردند. گرگ و میش هوا بود که هواپیمای شان به پایگاه دزفول رسید . فرمانده پایگاه و تنی چند از معاونان ایشان به استقبال شان آمده بودند و بلافاصله آنها را به پست فرماندهی (اتاق جنگ) هدایت کردند . چهار نفر بودند . سروان فلاحی و کیانی با یک هواپیما و جناب نجفی و جناب فضل اللّه امینی هم با هواپیمای دیگر.

توجیهات قبل از پرواز انجام شد
پس از صرف شام، به اتاق جنگ رفتند تا در جریان نقشه عملیات قرار بگیرند . جناب سرگرد بقایی انتظار ورود آنان را می کشید. در پروازی که قرار بود انجام شود او به علت آشنایی اش با منطقه "لیدر" دسته پروازی بود.
"بریف" که توجیه خلبانان شرکت کننده در هر عملیاتی است و از ضروری ترین مراحل عملیات است، در نیمه های شب باید انجام می شد. زیرا در صبح زود باید پرواز می کردند . لیدر دسته با اطلاعات دقیق و بیشتری که از عملیات داشت دیگر شرکت کنندگان را توجیه و به خوبی جزئیات عملیات را تشریح کرد.
جلسه توجیه به پایان رسیده بود. همراه با دیگر همرزمان به سوی محل استراحت رفتند. با خنده به امینی گفت:
- فضل اللّه مطمئن باش فردا شب مهمان حوریان بهشتی هستیم.
او در جوابش گفت:
- زیاد صابون به دلت نزن ... بادمجون بم آفت نداره.
کیانی احساس مبهمی از غم و شادی در وجودش احساس می کرد. خیالات جورواجور او را احاطه کرده بودند. از خوابی که دیده بود و تعبیرش را نمی دانست می هراسید.
اذان صبح بود که از خواب بیدار شد. وضو گرفت و به نماز ایستاد. احساس می کرد آخرین نماز است. دلش نمی خواست به پایان برسد. انگار خدا را با را تمام وجودش احساس می کرد.

پرواز به سمت هدف
بعد از خواندن نماز، خلبانان به طرف اتاق تجهیزات پروازی رفته و با تحویل گرفتن وسایل، صبحانه مختصری خورده و به طرف آشیانه های هواپیماها به راه افتادند . قبل از کیانی، جناب بقایی که قرار بود لیدر دسته باشد آمده بود.
هواپیماهای آنها که از نوع " اف- 4" بود و به دوازده بمب 500 پوندی مسلح شده بودند، هیبت عجیبی به خود گرفته بودند. در حالی که آرام و بی حرکت در زیر سقف آشیانه استقرار پیدا کرده بودند، ولی هیکل مخوف آنها دل هر بیننده ای را می لرزاند چه رسد به این که بر فراز هدف ظاهر شوند.
کیانی و جناب فلاحی به طرف هواپیما رفتند و درون کابین جا گرفتند. نجفی و امینی نیز درون آشیانه منتظر بودند تا چنان چه برای هواپیمای آنها مشکلی پیش بیاید، بلافاصله جایگزین آنها شوند. هواپیما را روشن کردند. خوشبختانه همه چیز طبیعی به نظر می رسید و هیچ مشکلی که مانع پرواز باشد مشاهده نشد.
لیدر، هواپیمای ریز جثه اش را که کمی کوچک تر از هواپیمای آنها بود به سوی باند هدایت کرد و در ابتدای باند متوقف شد. آنها نیز با فاصله پشت سر او آماده پرواز شدند.
با خیزشی سریع در آسمان جای گرفتند. مسیری که در جلسه توجیه لیدر دسته مشخص کرده بود، در پیش گرفتند. ماموریت باید در سکوت مطلق رادیویی صورت می گرفت. هر دو هواپیما باید از تماس رادیویی پرهیز می کردند مگر در حالت خیلی اضطراری.
به علت اهمیت ماموریت، رادار منطقه را نیز در جریان نگذاشته بودند. همین امر باعث شده بود تا پس از برخاستن آنها از باند و کمی پیشروی به سوی مرز، نیروهای خودی در خطوط مرزی به سوی آنها تیر اندازی کنند. ولی چون لیدر، منطقه را به خوبی می شناخت مسیر را طوری انتخاب کرده بود که تیر اندازی آنها خطری برای آنها نداشته باشد. در این ماموریت هدایت دسته پروازی بر روی هدف، کنترل و نظارت فاکتورهای پروازی (سمت، ارتفاع، سرعت هواپیما و ردیابی موشک های دشمن) و در صورت امکان اخلال در سیستم راداری دشمن به عهده کیانی بود.

هدف در هم کوبیده شد
محمد رادار هواپیما را روشن کرده بود. فلاحی با مهارتی خاص کنترل هواپیما را بر عهده داشت و برای این که از دید رادارها دشمن درامان باشند، تا نزدیکی های هدف باید در ارتفاع پست (کم تر از 30 متر بالای زمین) پرواز می کردند. از مرز رد شدند و برای این که به دکل های برق در خاک دشمن اصابت نکنند، کمی هواپیما را بالا کشیدند.
چهار دقیقه بود که از مرز عبور کرده و نزدیکی های هدف رسیده بودند. نیروگاه برق حارثیه را که در شمال شرقی شهر بصره بود و اهمیت زیادی برای دشمن داشت، باید منهدم می کردند. یک لحظه برجک های نیروگاه را دید. بلافاصله به لیدر گفت:
- هدف 15 درجه سمت چپ در فاصله 15 مایلی .
- بله دارم می بینم. الآن حالت می گیرم.
از قدرت "پس سوز" استفاده کردند. سرعت هواپیما چیزی حدود 1000 کیلومتر در ساعت بود و بی مهابا به سمت هدف پیش می رفتند. همه چیز برای انجام عملیات آماده بود . تا آن لحظه سکوت رادیویی بین آنها و هواپیمای لیدر رعایت شده بود. ساعت 40/6 صبح بود که بالای هدف رسیده بودند. در این حالت لیدر برای حفظ روحیه دسته شروع به گفتن شعارهای انقلابی کرد و مرتب فریاد می زد:
- اللّه اکبر ... لا اله الا اللّه یا اباالفضل یا حسین ... لعنت بر صدام ...
ناگهان لیدر گفت:
- روی هدف هستیم. بمب ها را می ریزیم و به سرعت به سمت راست گردش می کنیم.
دسته پروازی طبق برنامه عمل کرد و بمب های شان را روی هدف ریختند. هواپیمای فانتوم حدود 5 کیلومتر جلو رفت و سپس گردشی به سمت راست را شروع کرد. در این حال کیانی چشمش به چراغ اخطار که روشن شده بود افتاد . وقتی خوب بررسی کرد متوجه شد موتور راست هواپیما خاموش شده و گویا موشک به هواپیما اصابت کرده بود . فلاحی را صدا زد و گفت:
- موتور راست از بین رفته ، مواظب باش.

هواپیما مورد اصابت قرار گرفت
سرعت زیاد هواپیما باعث شده بود تا اصابت موشک دشمن را که به سمت راست زده بود، حس نکنند. تعدادی تیر فشنگ در مسلسل هواپیما برای شان باقی مانده بود که ترجیح دادند با آن نیروهای دشمن را به رگبار ببندند . در حال شلیک بودند که موشک دوم نیز به هواپیما اصابت کرد . بر اثر برخورد موشک دوم، سیستم کنترل فرامین از کار افتاد و هواپیما به حالت صعود در آمد و به سرعت در حال صعود بود. با این که مورد اصابت دشمن قرار گرفته بودند ولی بر خلاف این که به سمت پایین برود، در حال اوج گرفتن بودند . هر دو سخت در تلاش بودند تا هواپیما را کنترل کنند اما کاری از دست شان بر نمی آمد چون فرامین عمل نمی کرد. هیچ یک قصد پریدن از هواپیما را نداشتند و می خواستند هواپیما را هر طور شده به خاک میهن بازگردانند. سرهنگ کیانی احساس کرد. خطر سقوط نزدیک است به همین دلیل از طریق رادیوی هواپیما با صدای بلند فریاد زد:
- فلاحی دستگیره صندلی را بکش! ایجکت!..ایجکت...
سه بار این جمله را تکرار کرد و بعد از آن دستش را به دستگیره صندلی پران برد تا آن را بکشد. ولی به علت وارد آمدن بیش از حد معمولِ فشار "جی"، دستش قادر به این کار نبود . فلاحی هم بعد از شنیدن صدای او از رادیو در صدد کشیدن دستگیره صندلی پران بود . با کشیدن دستگیره در یک چشم به هم زدن هر دو به بیرون پرتاب شدند. کیانی دیگر چیزی متوجه نشد زیرا هنگام پریدن چترش به صورتش اصابت کرد و حالت گیجی اش را تشدید کرده بود. زمانی به خود آمد که در هوا معلق بود . در حالی که چترش باز شده بود و به آرامی در حال فرود بود، زیر پایش را نگاه کرد. هواپیما زمین خورده بود و به تلّی از آتش مبدل شده بود. کمی آن طرف تر نیز تاسیسات نیروگاه در شعله های آتش می سوخت و انفجارهای پی در پی حکایت از هدف گیری درست آنها داشت. از پایین به سمت شان تیراندازی می شد و آنها بی دفاع چون سیبلی به این طرف و آن طرف می رفتند.
چهره معصوم همسرش که با پریشان حالی بدرقه اش می کرد هر لحظه جلوی چشمانش بود. چهره خیالی فرزندش که دو ماه به تولدش مانده بود، غمی را به جانش انداخته بود که تا عمق استخوانش نفوذ می کرد. یک آن به فکر فلاحی افتاد. هر چند با فاصله کمی پس از او پریده بود ولی او را کنار خود احساس نکرده بود . وقتی متوجه شد نزدیک به اوست آرام تر شد. جهت باد باعث شده بود تا به هم نزدیک شوند و چترهای شان در هم گره بخورد. بند چتر فلاحی دور گردنش پیچید و در هر لحظه راه تنفسش را مسدود می کرد. به هر زحمتی بود بند را از گردنش جدا کرد و چند متری از هم فاصله گرفتند. باد از سمت غرب به شرق می وزید و در حالی فرود می آمد که درست روی لاشه مشتعل هواپیما قرار گرفته بود. با کمک بند چتر کمی مسیر را تغییر داد و با فاصله چند متر در کنار هواپیما به آرامی فرود آمد. دیدن لاشه مشتعل هواپیمایی که تا چند لحظه قبل چون عقابی تیز بال بر قلب دشمن یورش برده بود و نیروگاه را به تلی از آتش و دود تبدیل کرده بود، ولی اکنون در حال سوختن بود، دلش را به درد آورد.
کمی آن طرف تر فلاحی نیز فرود آمده بود و فاصله اش با هواپیما کم بود. چون با پشت به زمین اصابت کرده بود، از درد کمر رنج می برد. هر لحظه ممکن بود هواپیما منفجر شود؛ از این رو به سرعت بند چترش را باز کرد و به طرف فلاحی دوید و او را که قادر به حرکت نبود از کنار هواپیما دور کرد. وقتی از زمین برخاست بسیار ناراحت بود و درد کمر او را رنج می داد. مرتب می گفت:
- محمد! تو فرار کن منتظر من نباش!
سرهنگ کیانی گفت:
- در خاک دشمن هستیم کجا فرار کنم؟ مگر نیروهای عراقی را ندیدی که به طرف مان تیر اندازی می کردند؟ الآنه که سر و کله شون پیدا بشه. بیا تا لااقل به طرف خاکریز برویم.

در دستان دشمن
در حال رفتن به سمت خاکریز بودند که دیدند چند نفر نیروی عراقی با دو دستگاه خودرو وانت در حال آمدن به طرف آنها هستند. یک افسر و چند سرباز مسلح بودند و در حالی که اسلحه های شان را به سمت آنها نشانه گرفته بودند مرتب فریاد می زدند: " هند آپ" دست ها بالا!
جای هیچ گونه عکس العملی نبود سرباز عراقی به تفتیش لباس های شان مشغول شد. سپس هر کدام از آنها را سوار خودرویی کردند ...
کلیه مدارک مهم از جمله کارت شناسایی اش را درون ساکش در دزفول گذاشته بود. پس از سقوط نیز برخی مدارک پروازی از جمله نقشه عملیات آن روز را که ممکن بود دست عراقی ها بیفتد، زیر خاک پنهان کرده بود.
او و فلاحی را پشت هر یک از وانت ها قرار دادند و به طرف مقر فرماندهی نیروهای عراقی که پادگان در نزدیکی سپاه سوم این کشور بود حرکت دادند.
سروان عراقی که از افسران نیروی زمینی بود، جلو نشسته بود . هر از گاهی به عقب برمی گشت و به آنها نگاه می کرد. بعد از این که چند کیلومتر جلوتر رفتند به مقر یکی از گردان های عراقی رسیدند . فلاحی هم از درد کمر رنج می برد و هم سر درد زیادی داشت. دشمن برای این که به نیروهای خود روحیه بدهد، دست به یک حرکت نمایشی زد و بلافاصله اعلام کردند تا تمام افراد گردان در محل مناسبی تجمع کنند. او را در محل مرتفعی قرار دادند تا سربازان و افراد مستقر در گردان به خوبی بتوانند تماشایش کنند. خیلی عادی و خونسرد و در حالی که سرش را تکان می داد به آنها نگاه می کرد. بعد از آن که افراد حاضر در گردان خوب نگاه شان کردند و هلهله و شادی نمودند دوباره آنها را سوار خودرو کردند و به قصد بردن به هنگ حرکت شان دادند. وقتی به هنگ رسیدند افسری قوی هیکل جلو آمد. خیلی آرام و به دور از هر گونه خشونتی پرسید:
- ایرانی؟
کیانی با بی میلی جواب داد:
- بله انتظار داشتی کجایی باشم؟
چیزی نگفت. سپس شروع کرد به تفتیش بدنی . ساعت مچی اش را باز کرد و در جیب لباس پروازش گذاشت. مدادی هم داشت که آن را هم در جیبش گذاشت. فلاحی را نیز تفتیش کرد و سپس هر دوشان را به داخل ساختمان هنگ برد. داخل اتاقی شدند که چند تن از فرماندهان بلند پایه هنگ نشسته بودند. سکوت ناخوشایندی بر فضای اتاق حاکم بود. کمی به آنها خیره شدند و سرانجام یکی از فرماندهان جلو رفت و از سرهنگ کیانی پرسید:
- اسمت چیه؟
- محمد علی کیانی
سرش را به طرف سایر فرماندهان برگرداند و گفت:
- شیعه است.
پی برده بود که ماندن شان در این مکان نیز منتفی است و ممکن است آنها را از این جا نیز به جای دیگری ببرند. چرا که سوال ها زیاد عمیق و اطلاعاتی نبود و تنها به سوال های شناسایی که به گفتن نام و مشخصات و نوع هواپیما خلاصه می شد، بسنده می کردند. آنها را به یک ستوان و یک سرباز عراقی سپردند تا مجدداً تفتیش شوند. یکی از آنها ساعت مچی اش را از جیب لباس پروازش در آورد و داخل جیب خودش سُر داد.
پانزده دقیقه بدون هر گونه خشونتی در هنگ سپری شد و از محتوای کلام آنها و طرز برخوردشان متوجه شد قرار است آنها را به مکان دیگری ببرند. دست ها و چشم های شان را بستند و سوار یک ماشین کرده و حرکتشان دادند.

 


جمعه 27 اسفند 1389  12:50 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها