0

خاطرات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهیدی که امام رضا(ع) او را طلبید !!

شهیدی که امام رضا(ع) او را طلبید !!
حکایت «شهید محمد مردانی» که پیکرش از کرمانشاه به مشهد رفت 

 

 
سال 87 روز قبل از تولد امام رضا(ع)، نمی دونم چه حسی وادارم کرد که بیام بهشت رضا(ع). عجیب دلتنگ شده بودم. انگار همه غصه های عالم را با من تقسیم کرده بودند. حس پنهانی مرا در بین قبور شهدا به دنبال گمشده و مرادی می کشاند و کمیل هم با تعجب فقط دنبال من راه می آمد. آفتاب داغ تابستان صورتم را عجیب نوازش می کرد و از طرفی حال و هوای آن روز من را منتظر قرار داده بود. وقتی که در بین قبور شهدا راه می رفتم از فاصله ای دور چشمم به پدر و مادر شهیدی افتاد که در ظهر گرما به زیارت شهیدشان آمده بودند؛ ظهر... گرم... تابستان... خلوت...
به آن ها نزدیک می شوم و مهمان محبت و صفای آن ها می شوم. از روی سنگ مزار شهید مشخصاتش را نگاه کردم؛ شهیدمحمد مردانی، شهادت کردستان. از آجیل و میوه و شیرینی و انواع تنقلات که کنار تربت شهید بود، خیلی تعجب کردم. مادر شهید که تعجب مرا دیده بود شروع کرد به صحبت کردن؛ قبل از اینکه ما سؤالی بپرسیم:

محمد تنها فرزند ماست. امروز روز تولد محمده و ما اومدیم براش جشن تولد بگیریم.

وقتی چهره کمیل رو نگاه کردم، بغض رو در نگاهش دیدم. نمی دونم چی شده بود که ما از مسافتی دور دعوت شده بودیم به جشن تولد شهید در کنار مزار شهید. دیگه اشکمان مجالی برای سؤال پرسیدن به ما نداد. مادر شهید که بغض ما را دید، شروع کرد به روایت از شهید:


 
روز تولد امام رضا(ع) توی کرمانشاه به دنیا آمده بود. از بچگی علاقه شدیدی به آقا داشت. هر موقع می خواست کاری بکنه که ما دوست نداشتیم انجام بده و منعش می کردیم، ما را به امام رضا(ع) قسم می داد و ما هم مات و مبهوت نگاهش می کردیم. هر روز که می خواست مدرسه برود، همراهش مهری بود که پشتش عکس امام رضا(ع) درج شده بود، آن هم توی خفقان قبل از انقلاب. بچه ها می گفتند: موقع نماز که همه می رفتند توی حیاط مدرسه، محمد مهرش را درمی آورد و نماز می خواند.

اینجا بود که پدر شهید با تمام کسالتی که داشت، شروع کرد صحبت کردن. می گفت: همیشه بعد از نماز می آمد کنار من و ازم می خواست از امام رضا(ع) براش بگم، از غریبی امام رضا(ع) از کرامت آقا، از رئوف بودن آقا. من هم با حالتی متعجبانه از رفتار محمد از کتابی که داشتم براش می خوندم. تا اینکه محمد دیپلم گرفت و عازم سربازی شد. حدود سه ماه از سربازی محمد می گذشت که جنگ شروع شد. یکی از جاهایی که عراق خیلی روی اونا مانور هوایی می داد، از بین بردن تأسیسات نفتی ما بود. رفیقای محمد تعریف می کردند که شب ها دست ما را می گرفت. حدود بیست نفر از ما را می برد برای حفاظت از آن تأسیسات نفتی. چون حفاظت از اون ها خیلی مهم بود و نیروی کافی هم برای دفاع وجود نداشت و سطح حملات دشمن هم خیلی بالا بود.



 
حاج آقا پدر شهید می گفت: یک روز که محمد آمده بود برای مرخصی، گفت: بابا خیلی دلم می خواد برم مشهد، پابوسی آقا امام رضا(ع). گفتم: خُب، بابا چند روز دیرتر برو جبهه، برو مشهد زیارت آقا. گفت: همه بچه ها تو جبهه دلشون می خواد برن زیارت امام رضا(ع) و نمی تونن برن. من هم مثل اون ها. از طرفی دیگه دفاع از کشور واجب تره. آقا هم بیشتر راضی است. و مشهد نرفت. رفت سنندج و حدود یک ماه بعد شهید شد. روزی که محمد به شهادت رسید، مادر شهید خیلی بی تابی می کرد. عجیب بی قرار بود. انگار یه چیزهایی رو می دونست. وقتی در منزل را زدند، مادر شهید در را باز کرد و من هم بعد از او آمدم دم در. بچه های سپاه بودند. از حالاتشون و طرز صحبت کردنشون و بغضشون فهمیدم قضیه چیه. دیگه نفهمیدم چی شد.


 
به ما گفتند: بیاین توی معراج شهدا و جنازه شهیدتان را تحویل بگیرین. وقتی رفتیم، دیدیم جنازه اون نیست. تحقیق کردند، گفتند جنازه شهدا را اشتباهی بردند مشهد برای تشییع. وصیت نامه محمد را که خوندیم، نوشته بود: پدرم و مادرم، اگر برای تان ممکن است مرا کنار امام رضا(ع) دفن کنید. ما هم حسب علاقه و وصیت محمد، گفتیم همان مشهد کنار مرادش امام رضا(ع) به خاک بسپاریمش. از آن موقع هم ما از کرمانشاه آمدیم مشهد، کنار محمد.


 
محمد توی کرمانشاه که بود علاقه شدیدی به یکی از دوستاش به نام «شهید سیدهاشم رضوان مدنی» داشت. آن ها سه تا برادر بودند و هر سه به شهادت رسیدند و سیدهاشم مفقودالاثر شد. عشق و علاقه عجیبی به او داشت.


 
مادر گفت: یک شب بعد شهادت محمد خوابشو دیدم. گفتم مامان، تو هم رفتی پیش سیدهاشم. گفت: مامان، سید مفقودالاثره. خیلی مقامش ازمن بالاتره.

 
زیر لب گفتم: السلام علیک یا امام الغریب!

 
روز تولد امام رضا(ع) توی کرمانشاه به دنیا آمده بود. از بچگی علاقه شدیدی به آقا داشت. هر موقع می خواست کاری بکنه که ما دوست نداشتیم انجام بده و منعش می کردیم، ما را به امام رضا(ع) قسم می داد و ما هم مات و مبهوت نگاهش می کردیم. هر روز که می خواست مدرسه برود، همراهش مهری بود که پشتش عکس امام رضا(ع) درج شده بود.

 
به ما گفتند: بیاین توی معراج شهدا و جنازه شهیدتان را تحویل بگیرین. وقتی رفتیم، دیدیم جنازه اون نیست. تحقیق کردند، گفتند جنازه شهدا را اشتباهی بردند مشهد برای تشییع. وصیت نامه محمد را که خوندیم، نوشته بود: پدرم و مادرم، اگر برای تان ممکن است مرا کنار امام رضا(ع) دفن کنید. ما هم حسب علاقه و وصیت محمد، گفتیم همان مشهد کنار مرادش امام رضا(ع) به خاک بسپاریمش. از آن موقع هم ما از کرمانشاه آمدیم مشهد، کنار محمد.

 منبع: 
صبح صادق 
پاسدار اسلام

نگارنده : fatehan1 در 1392/4/31 11:36:18
 
 
دوشنبه 29 تیر 1394  11:54 PM
تشکرات از این پست
shirdel2
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

یادی از روحانی شهید نادر دیرین

یادی از روحانی شهید نادر دیرین
نادر دیرین 
زندگی نامه شهید

نادر دیرین
نادر ديرين فرزند سيف‌الله دوم خرداد 1341 در شهرستان اردبيل به دنيا آمد. ديرين تحصيلات ابتدايي‌اش را در در محله هفت‌تن خواند. مهر ماه سال 1347 وارد مقطع راهنمايي شد. نادر ديرين كه ورزشكار هم بود کشتي مي‌گرفت و بود و مقام اول استاني را هم کسب کرده بود، در بحبوحه انقلاب هم به دبيرستان رفت. سال 1361 وقتي نادر ديرين ديپلم گرفت در کنکور شرکت کرد ولي قبل از آنکه در مرحله دوم شرکت کند به دستور حضرت امام به حوزه علميه مشهد رفت و طلبه شد. بارها به همراه روحانيون حوزه علميه بارها به جبهه اعزام شد. چهار سال درس حوزوي خواند. سال 1364 ازدواج كرد و همسرش را به مشهد برد. نادر ديرين سي‌ام اسفند 1366 در منطقه ماووت در عمليات بيت المقدس2 به شهادت رسيد و در گلزار بهشت فاطمه به خاك سپرده شد.


لطف خدا

زمين زراعي زيادي داشتيم. نادرِ هفت ساله وقت برداشت سرِ زمين رفته بود. برات، يكي از برادرهايم محصول را با ارابه گاوميش به خرمن مي‌آورده و حواسش نبوده نادر بين چرخ ارابه و نردبان طرفين ارابه مانده است. برات مقداري از مسير را مي‌رود و چرخ ارابه كه با تكان شديد از چاله رد مي‌شود نادر هم سرش از نردبان جدا شده و زمين مي‌افتد. فردي که از عقب مي‌آمده سر و صدا كرده و برات نادر را روي كولش انداخته و به بيمارستان برده بود.

نيم‌تنه نادر كبود شده و مقداري از پوست سرش رفته بود.

خداوند دوباره نادر را به ما داده بود!

 
جايزه


سال 1354 راهنمايي را در مدرسه دهقان مي‌خوانديم. آن روزها جايي در مدارس براي نماز خواندن پيدا نمي‌شد. سيدحسين محدث دبير ديني و قرآن‌مان كه مسابقه و كلاس قرآن مي‌گذاشت، در نمازخانه‌اي كه راه انداخته بود با ما نماز مي‌خواند. بين چند مدرسه نادر در مسابقه قرآن اول شد و به او ساعت مچي دادند. ساعت براي دستش بزرگ بود و يكي، دو سال بعد به مچش بست.

 
روحاني كشتي‌گير



چند ماه بعد از ازدواجش، من و مادرم به مشهد رفتيم. خانه‌اي دو طبقه اجاره کرده بود. ما را برد طبقه بالا و خودشان پايين رفتند. از پله‌ها كه بالا مي‌‌‌رفتيم ديدم ديوارهايش رطوبت پس داده و از بويش نمي‌شود زياد آنجا دوام آورد!

در آن چند روز مرا با خودش به خانه آيت‌الله علمي كه اهل نمين بود برد. پنجشنبه‌ها در حسينيه خانه آيت‌الله علمي جمع مي‌شدند. بعد از سخنراني آيت‌الله علمي و مداحي نادر، بحث طلبه‌ها داغ شد. هر كدام نظري دادند و يكي از آن‌ها گفت: استاد ما مي‌گويد طلبگي از رفتن به جبهه واجب‌تر است.

نادر گفت: نه. طبق دستور صريح امام حضور در جبهه از هر كاري واجب‌تر است.
عبا و عمامه‌اش را درآورد، وسط اتاق ايستاد و گفت: فكر نكنيد فقط روحاني‌ام. كشتي‌گيرم هستم. هر كي جرات دارد وسط ميدان بيايد.
صدايي از كسي درنيامد و چشم از نادر برنداشتم!

 تمام زندگي‌ام

سال 1354 وقتي مرحوم سيدغني يونسي را تشييع مي‌کردند، شنيدم يکي اذان مي‌گويد و بلند بلند لااله الاالله گويان مي‌رود. بعدها فهميدم آن بچه كه لحن شيوايي داشت نادر ديرين بوده است.

كلاس چهارم ابتدايي كه از مدرسه برمي‌گشتم جلوي مسجد مي‌ايستادم و به اذان گفتن نادر گوش مي‌دادم. صدايش با بلندگو در تمام محله مي‌پيچيد! بي‌آنکه او را بشناسم شيفته صدايش شده بودم.

 
اواخر سال 1363 به خواستگاري‌ام آمدند. فرد با تقوي و مؤمني بود بله را كه گفتم براي من کتاب زندگي‌نامه حضرت زهرا(س)، نهج‌البلاغه و سه کتاب ديگر فرستاد.

بيست ساله بودم و نادر بيست و سه سال داشت. بعد از ده ماه نامزدي سال 1364 عروسي کرديم. دم در خانه پدري نادر كه رسيديم دوستانش طوري الله اکبر گفتند که ترسيدم. به جاي دسته گل برايم قرآن آوردند.

بلافاصله بعد از عروسي به مشهد رفتيم. يك روز بعد از رُفت و روب، غذا پختم. وقتي نادر به خانه آمد گفت: نماز خوندي؟

گفتم: نه.

گفت: به همه كارهاي مستحب رسيدي و نماز را كه واجب است نخواندي!

از آن روز سر وقت خواندن نماز آويزه گوشم شد. هيچ‌وقت غيبت نمي‌كرد و در جايي كه غيبت مي‌شد لحظه‌اي نمي‌ماند. خيلي دوست داشتم لباس بپوشد ولي راضي نمي‌شد و مي‌گفت: هنوز زود است.

با اصرارم بالاخره قبول كرد. نيمه شعبان سال 1364 ناهار درست كردم. نادر سجده شكر به جا آورد و براي اولين بار عبا و قبا را پوشيد.

بعضي وقت‌ها برايم روضه چهارده معصوم را مي‌خواند و مي‌گفت: اگر در قبر اسم امامان را يكي يکي از من بپرسند، به امام هشتم كه برسم مي‌گويم چند سالي همسايه‌اش بودم.
 



وليمه

ششم آبان 1365 با پنج هزار تومان خانه‌اي در مشهد خريديم. به خانه جديد اثاث كشيديم و به طلبه‌هاي اردبيلي كه با آن‌ها رفت و آمد داشتيم وليمه‌ داديم.

همان روزها بيشتر طلبه‌ها به جبهه رفتند ولي نادر نرفت و من خوشحال شدم. چند وقت بعد خودش تنها رفت و زود برگشت. چون حمله لغو شده بود. بار دوم دي ماه بود که يکي از دوستانش به نام ابراهيم به ‌او زنگ زد و خبر حمله را داد. دو، سه روزي حال و هواي نادر عوض شد. کتاب‌هايي را که از دوستانش امانت گرفته بود روي همه آن‌ها اسم صاحبانش را ‌نوشت. گفتم: اين کارها چيه؟

گفت: مگر مي‌خواهي مشمول‌الذمه باشيم. بايد امانت‌ها را به صاحبا‌ن‌شان برگردانيم.

يكي، دو شب بعد، در خواب ديدم در حياط خانه ما حوض كوچكي است. كاظم ديرين كه قبل از ازدواج‌مان شهيد شده بود، در حوض آبتني مي‌كند. برگشتم اتاق و برايش حوله‌اي بردم. ديدم نادر هم داخل حوض است. وقتي بيرون آمدند حوله را دادم. هر دو با همان حوله بدن‌شان را خشك كردند. نادر حوله را به من  برگرداند و گفت: بيا. تو هم با اين حوله بدنت را خشك مي‌كني.

صبح خوابم را به ‌او گفتم. گفت: تعبيرش شهيد ‌شدن من است ان‌شاء‌الله.

مادرش مهمان‌ ما بود و گفت فرصت ندارد او را به اردبيل ببرد. گفتم: مي‌روي و در شهر غريب تنها مي‌مانيم.

همان شب ما را به حرم برد و آنجا به من گفت: شما را به امام رضا(ع) سپردم.

شب را در حرم مانديم. صبح كه بيدار شدم از من پرسيد: چه آرزويي داري؟

گفتم: سلامتي.

گفت: بعدش چي؟

گفتم: هيچي.

اصرار كرد و گفتم: زخمي، معلول و يا موج گرفته برگردي ولي شهيد نشوي.

پرسيد: چرا؟

گفتم: با اين كه لياقت شهادت را داري ولي من لايق همسر شهيد بودن نيستم.

گفت: نمي‌خواهم شهيد شوم و برمي‌گردم حوزه.

رفت و حدود چهل روز بعد برگشت. از دوستانش شنيدم دو تا خمپاره كنار سنگرش خورده و زخمي شده است. لباسش هم گويا سوخته بوده. لباس ديگري تنش بود از او پرسيدم: لباست كو؟

گفت: پاره شده بود انداختمش دور.

در بدنش هم جاي زخم بود.


اسلحه داغ

ديدم نادر عقب‌عقب از سنگر بيرون مي‌آيد. رفتم سراغش و پرسيدم: چي شده؟

گفت: خمپاره‌اي افتاد و اسلحه‌ام را لاي درخت‌ها انداخت.

اسلحه‌اش سوخته بود. دست زدم هنوز داغ بود. با يک پتو به زحمت از لاي چوب آن را بيرون آورديم و داخل آب انداختيم.


تمام ناتمام من

اواسط دي ماه 1365 نادر گفت: اگر مي‌خواهي اينجا بمان و يا به اردبيل برويم. هفته آينده مي‌خواهم اعزام شوم.

راضي نشدم. نوبت‌بندي اعزام شروع شد و نادر منتظر ماند و اواخر دي كه مي‌خواست حكم ماموريتش را از مشهد بگيرد گفت: مي‌خواهم در لشكر عاشورا باشم ولي از مشهد براي لشكر خودشان ماموريت مي‌دهند.

صبح متوجه گريه‌اش شدم. گفتم: چي شده؟

حرفي نزد. اصرار پشت اصرار، لبش را باز كرد و گفت: اگر ناراحت نمي‌شوي بگويم.

قول دادم و گفت: ديشب در خواب آقا امام زمان را ديدم. كاظم1 هم پيشم بود. با هم پرواز كرديم.

گريه مجالم نداد و گفت: مي‌دانم شهيد مي‌شوم ولي تو روحيه طلبگي‌ا‌ت را حفظ كن.

گفتم: پس من چي؟

گفت: خداوند ولي نعمت همه‌ ماست. شايد به زودي در آن دنيا ببينمت.

لحظاتي ساكت ماندم و گفت: حنا بياور.

ناراحت بودم و گفتم: نمي‌توانم.

اصرار كرد و حنا آوردم و روي انگشتانش گذاشتم.

دو روز ديگر كه مي‌خواستيم به اردبيل بياييم به حرم رفتيم. بين راه گفت: وقتي زيارت كردي منتظرم نباش.

هميشه در حياط حرم منتظر هم مي‌مانديم. بعدِ زيارت تنها به خانه برگشتم. وقتي آمد ديدم چشمانش مثل يك لخته خون سرخ شده است. پرسيدم: چه خبره؟

گفت: خداحافظي با امام رضا(ع) همين‌طوريست.

آمديم اردبيل و سوم بهمن به جبهه رفت. هر روز آيه‌الكرسي مي‌خواندم و در هوا فوت مي‌كردم. مي‌گفتم: خدايا خودت نگهدارش باش!

قرار بود عيد سال 1366 برگردد اردبيل. هر چي منتظر ماندم خبري از او نشد. به خاطر جنگ سفره نچيده بوديم. شنبه ساعت هفت و بيست و دو دقيقه و هشت ثانيه سال تحويل شد. وقت پختن پلو نيت كردم و توي برنج نمك ريختم. باز هم خبري نشد. به حياط رفتم و آيه‌الكرسي خواندم. كم‌كم دلم شور زد. احساس كردم خبري هست. هر طوري شده خوابم برد. در خواب ديدم نادر بالاي كوه بزرگي نشسته و سنگ بزرگي هم جلويش است. گفتم: بلند شو برويم.

گفت: تو برو. ديگر منتظرم نباش.

سراسيمه از خواب پريدم. فردا شب به خانه مادر شوهرم رفتم و به من  گفت: خبر داري نادر در حمله شركت كرده؟

گفتم: نمي‌دانم!

بعدها فهميدم از شهادت نادر باخبر بوده‌اند و به من چيزي نگفته‌اند. منتظرش ماندم و دهم فروردين خبر شهادتش را دادند.

 
بحث

مدتي بعد از شهادتش مدام فکر مي‌کردم او که با سيدحسن عاملي هم‌دوره و دوست بود اگر شهيد نمي‌شد الان براي خودش عالِمي شده بود. همان شب در خواب ديدم در خانه‌اي قديمي هستيم. نادر هم در اتاق بود ولي خودش را نمي‌ديدم و صدايش را مي‌شنيدم. خوشحال بودم. كسي داشت سوره فجر را تفسير مي‌کرد. وقتي از اتاق بيرون آمد با خودم گفتم خدايا شکر نادر زنده است!

نادر نگاهي به من  انداخت و گفت: با آيت‌الله بروجردي بحث داريم.

من شهيد شده‌ام

هشت، نُه ماهي از شهادتش مي‌گذشت. مادر شوهرم اصرار کرد وسايلم را از مشهد بياورم. نمي‌توانستم خودم را راضي کنم و از خانواده شوهرم جدا شوم.  پنجشنبه بود و با هم سر خاک رفته بوديم. شب به خوابم آمد و به من  گفت: منيژه منتظرم نباش من شهيد شدم.

گفتم: حالا که آمدي بيا به خانه خود‌مان برويم.

قبول نکرد و گفت: من شهيد شده‌ام.

گريه کردم. جلوي اورکتش را باز کرد و گفت: اين کفنم است.

در آن لحظه ديدم سه نفر خانم آمدند. کفنش را بستند و او را با خودشان بردند.

در خواب قبرش را که الان در بهشت فاطمه(س) قرار دارد، نشانم داد و گفت: آنجا مزار من است.

آن موقع زمستان بود و ما هنوز قبرش را درست نکرده بوديم. در واقع همان طور بود و در خواب هم همان چيزي را كه وجود داشت عينا مي‌ديدم. جايي را هم نشانم داد. به آن سمت چشم چرخاندم. چراغ‌هاي سبز روشن بود و گفت‌: آنجا هم قبر خانم سکينه است.

تير

هم‌رزمانش در مراسم ختم گفتند جنازه نادر و دوستش رضا تو خاك عراقي‌ها مانده بود و آن‌ها هم به همه شهدا تير خلاص زده‌اند.

نادر هميشه مي‌گفت: آرزويم است از پيشاني تير بخورم!

مي‌گفتند تير خلاص از پشت سر خورده و از وسط پيشاني بيرون آمده بود.

وقتي رفتم ‌شناسايي‌اش کنم اصلا نتوانستم چهره‌اش را ببينم. شب مادر شوهرم گفت: ديدي منيژه زير چشماش کبود شده بود!

گفتم: نه چيزي نديدم.

گفت: همان طور که آرزو کرده بود شهيد شد.

به برادر شوهرم اصرار کردم مرا دوباره به ديدن نادر ببرد. فردا صبح ساعت ده قرار بود تشييع شود. ساعت نُه رفتم. جاي زخمي در هيچ جاي بدنش نديدم و اشكم درآمد.

بعد از چند وقت در خواب زخم‌هايش را نشانم داد: پيشاني، دست‌ها، پاها و زانوها.

مرا هم بخواه

برادرش مي‌گويد: وقتي كاظم را در قبر گذاشتيم نادر عكسش را گذاشت روي سينه كاظم و در گوشش زمزمه كرد مرا هم بخواه.

قصد حمله

يک شب بعد از 
عمليات كربلاي5 نادر صدايم زد و گفت: خليل تحرکات عراقي‌ها خيلي زياد شده.

گفتم: اگر از طرف ما انفجاري نباشد نمي‌توانند ما را شناسايي کنند.

درست در نوک کانال ماهي بوديم. گفت: چند ماه است آن‌ها را زير نظر دارم ولي امروز فرق مي‌كند. قصد حمله دارند.

اگر از همان محور حمله مي‌شد خيلي از نيروهاي ما به خطر مي‌افتادند. استخاره‌اي كرد و آيه را خواند: براي خدا جهاد کنيد و از هيچ مشکلي نترسيد.

درگيري‌ها طوري شد که کل محور ما که مربوط به تيپ قائم بود درگير شدند. لحظه‌اي پشت سرم را نگاه کردم و ديدم توپخانه، سلاح‌هاي سبک و نيمه سبک فعالند. حدود ساعت هفت صبح ما را از قرارگاه خواستند. به قرارگاه رفتم. جواد صبور تا مرا ديد گفت: در محورتان چه خبر بود؟

همه چيز را توضيح دادم. خنديد و گفت: لايق تشويق هستيد. مخصوصا نادر ديرين به خاطر تصميم درستش در آن لحظه.

با تعجب گفتم: مگر چي شده بود؟

گفت: طبق شنودي که بچه‌ها داشتند عراقي‌ها صد در صد آماده حمله بودند و شما پيشدستي كرديد.
 

جنازه‌هاي عراقي

بعد از عمليات كربلاي5 نادر به من  گفت: جنازه‌هاي عراقي هر شب به خوابم مي‌آيند.

گفتم: بيشتر جنازه‌هاي عراقي در تيررس هستند. برويم دوستان‌شان ما را مي‌زنند.

به بچه‌ها قضيه را گفتم و قرار شد هر كسي خواست داوطلبانه جلو برود. چند نفري رفتند و يکي از جنازه‌ها را بيرون كشيديم. روي پوتين اسمش را پيدا كرديم: قنبر قنبري.

از نيروهاي خودمان بود و به بچه‌هاي تعاون تحويل داديم. بيشتر عراقي‌ها را هم دفن کرديم. 
 
هديه صبحگاهي

اواخر دي ماه 1366 بعد از عمليات بيت‌المقدس2 در منطقه ماووت، حدود ده روز باران باريد و گفتند سيل پل‌هاي امام علي(ع)، امام رضا(ع) و سيدالشهدا را برده است. اين پل‌ها را از بانه تا ماووت روي رودخانه‌هاي خروشان زده بودند. ارتباط با عقبه قطع شد و در چادرها ‌مانديم. من در گردان علي‌اكبر(ع) بودم و نادر ديرين در گردان سجاد(ع). با توجه به معنويتي كه نادر داشت بيشتر وقتم را با او مي‌گذراندم. نادر با اركان لشكر كلاس‌هاي مختلفي برگزار كرد. هر روز در دو چادري كه به هم وصل كرده بوديم براي ما حرف مي‌زد. بعد از نماز صبح كه به ‌او اقتدا مي‌كرديم، به تك‌تك بچه‌ها مي‌گفت: براي شما هديه‌ دارم.

از كتاب جلد آبي رنگش براي تك‌تك بچه‌ها حديث مي‌خواند. بچه‌ها در طول روز از او مي‌خواستند روضه بخواند. گاهي به من مي‌گفت: سخنراني بي‌روضه مثل غذاي بي‌نمك است!

سخنران و مداح خوبي بود و مدام به حضرت زهرا(س) توسل مي‌كرد. عنايت خاصي هم به روضه وداع سيدالشهدا با اهل بيتش نشان مي‌داد.

صدايش دل‌ها را مي‌برد! گاهي مي‌خواند:

او كه مي‌داند و مي‌بيند و مي‌پوشاند

تو چه سان دست به دامان حيا خواهي زد.

رفته‌رفته اين شعر در منطقه ماووت پخش شد. جميل عطايي از بچه‌هاي اروميه آن را روي چوب جعبه مهمات آرپي‌جي نوشته‌ و چند جايي زده بود. جميل مي‌گفت از دانشگاه علوم پزشكي قبول شده ولي به خاطر نادر مي‌خواهد به حوزه علميه برود.

جميل مريد نادر بود!

ماندن ‌ما در آنجا به چهل روز كشيد. يكي از روزهاي اواخر اسفند داشت هوا تاريك مي‌شد كه از نادر خواستيم نماز مغرب و عشا را بخواند. به ‌او اقتدا كرديم و بعد از نماز، نادر چكمه‌هايش را پوشيد و باز دو ركعت نماز خواند. حواسم به‌ او بود و نماز با حالي خواند. از همديگر خداحافظي كرديم و دلم گواهي مي‌داد ديگر او را نمي‌بينم. گردان ‌ما به محور ديگري ‌رفت و گردان امام سجاد(ع) هم جايش تغيير ‌يافت.

چند وقت بعد زخمي شده و به عقب برگشته بودم. در بيمارستان شنيدم جميل عطايي و نادر ديرين شهيد شده‌اند. با خودم گفتم: مريد و مراد به آرزويشان رسيدند!

نیرو

اسفند 1362 بعد از شروع عمليات خيبر به تبريز رفتیم. همین که رسیدیم عوض محمدی گفت: دیر آمديد. حوصله کنید تا شب با لشكر تماس بگیرم ببینم کجا نیرو می‌خواهند آن وقت به آنجا برويد.

ناچار به حرفش گوش داديم و به آسایشگاه برگشتیم. صبح گفت: از تهران تلفنگرام رسیده و برای لبنان نیرو می‌خواهند.

یکی از بچه‌ها گفت: ما که جبهه خودمان را داریم آنجا براي چي برویم!

نادر گفت: با استخاره موافقید؟

کسی چیزی نگفت. نادر استخاره کرد و آیه‌ای با این مضمون آمد: یا پیامبر تو تبلیغ‌ات را بکن از هر قومی که باشد. كساني كه در راه خدا جهاد مي‌كنند و حد و مرز نمي‌شناسند آن‌ها رستگار خواهند شد.

نادر خندید و گفت: به فرموده امام هم، بصره و شام وطن ما نیست و اسلام وطن ماست.

تصمیم گرفته شد و به عوض گفتیم: حاضریم به لبنان برویم.

عوض براي ما نامه‌ای نوشت. بعد از دوره چند روزه از تهران پرواز کردیم و شب به دمشق رسیدیم. ماشین‌ها آماده بودند و ما را به پادگان انتقال دادند.

صبح زود ما را به زیارت مقبره حضرت زینب بردند. نادر دیرین که با لباس روحانی رفته بود در هر شهری که مورد نیاز بود تبلیغ و سخنرانی می‌کرد. سخنرانی‌اش به زبان فارسی بود و می‌توانست به عرب‌ها قضیه را حالی کند. گرچه عربی را هم می‌دانست.

نادر امام جماعت مسجد شهر بِرِتال شد.

وافری، جبرائیل، جمشید و محبوب که متاهل بودند فقط چهار ماه ماندند و با پروازی که نیرو آورده بود برگشتند و ما دو ماه دیگر ماندیم.
 
سفر طولاني

يک سال تابستان رفتم مشهد سري به بچه‌هاي اردبيلي در مدرسه كجوري بزنم. بين آن‌ها نادر هم بود. آن سفرم يازده سال طول کشيد.

مدرسه کجوري کوچک بود و تابلو هم نداشت؛ در کوچه چهارباغ و خيابان نادري.  

زمستان‌ها شستن ظرف‌ها در حياط مشکل بود ولي همه چيز نوبتي بود. همشيه نادر ظرف‌ها را در هواي سرد مي‌شست و نمي‌گذاشت كسي به ‌آن‌ها دست بزند.

در زمان جنگ حرم را مي‌بستند ولي نادر هر طوري بود مي‌رفت داخل و نماز و دعا مي‌خواند.

ازدواج كه کرد خانه‌اي در جنب مدرسه کجوري گرفت. خانه‌اي با ديوارهاي کاهگلي كه سقفش هم چکه مي‌کرد. چند بار كه باران باريد روي سقف نايلون كشيديم.

اولين شهيد آن جمع نادر بود. آيت‌الله کجوري هم متاثر شد و برايش مجلس ختم گرفتيم. راه انداختن صندوق قرض‌الحسنه مطابق شد با شهادت نادر. اسم صندوق را گذاشتيم صندوق قرض‌الحسنه شهيد نادر ديرين!

بعد از شهادت نادر مدرسه کجوري محلي براي اعزام رزمنده‌ها به جبهه شد.

 

شهادت برادر
در مدرسه حجتيه اصفهاني‌ها بودم و نادر در مدرسه کجوري. اواسط مهر 1361 سر كلاس مي‌رفتم كه ديدم ناراحت همان اطراف نشسته است. نزديكش رفتم و پرسيدم: چي شده؟

گفت: کاظم...

دلم لرزيد. نادر ادامه داد: شهيد شده.

برادرش كاظم را مي‌شناختم، در اردبيل كشتي‌گير مطرحي بود. كنارش نشستم. با بغض گفت: ديشب خوابش را ديدم.

با خوشحالي گفتم: اين كه خوبه.

 

علي تقربي

آيت‌الله علمي از مدرسان آنجا كه خودش هم اردبيلي بود از او پرسيد: اسم شما چيه؟

گفت: نادر ديرين.

آيت‌الله علمي گفت: اسم خوبي نيست. اسمت را مي‌گذارم علي تقربي.

ديگر دوستان هم به اين اسم صدايش مي‌زدند. خودش هم در نا‌مه‌هايي كه به خانواده مي‌فرستاد بارها از اين اسم استفاده كرده بود.

 عمامه‌گذاري

پنجم مرداد 1365 عقد كردم و با همسرم به مشهد رفتيم. معمولا قبل و بعد عمليات سري به مشهد مي‌زديم. به خانه نادر ‌رفتيم. ‌خانه‌اي دو طبقه در كوچه ملك. نادر و زنش از ديدن ‌ما خوشحال شدند. يك‌ساعت بعد نادر گفت: سيدغفور مي‌خواهم به يك مهماني بروم اگر مايلي تو هم بيا؟

گفتم: برويم.

ده دقيقه‌اي تا آن محل پياده رفتيم. پشت خيابان نادري جلوي دري ايستاد و گفت: اينجا خانه آيت‌الله علمي استادمان است.

تعداد زيادي طلبه آنجا جمع بودند و هر كدام در زنبيلي عبا، ردا و عمامه داشتند. آيت‌الله علمي وارد اتاق شد. روحاني ديگري به اسم آيت‌الله محمدي آمد و نگذاشت آيت‌الله علمي به احترامش بلند شود. آيت‌الله علمي پيرتر از آيت‌الله محمدي بود. كنار پنجره نشسته بودم و ديدم يك نفر چهار دست و پا از پله‌ها بالا مي‌آيد. گفتم حتما مشكلي دارد. به راهرو هم كه رسيد همان طوري داخل آمد. آيت‌الله علمي تا چشمش به ‌او افتاد يك‌دفعه به پايش بلند شد و عبايش به عمامه آيت‌الله محمدي گير كرد و عمامه آيت‌الله محمدي زمين افتاد. آيت‌الله علمي گفت: ببخشيد... ببخشيد عبايم عقل ندارد!

آن فرد چهار دست و پا جلو آمد، و دست آيت‌الله علمي را بوسيد و آيت‌الله علمي گفت: پسرم است ولي در واقع پدر بنده ‌است. 

جلسه شروع شد. اسم يكي، دو نفر را صدا زدند و روي سرش عمامه گذاشتند. فهميدم به مراسم عمامه‌گذاري آمده‌ام. اسم نادر را هم صدا زدند. نادر جلو رفت. عمامه را كه گذاشت شخصيتش در نظرم جلوه ديگري يافت. وقتي كنارم نشست گفتم: چرا نگفتي براي تاجگذاري مي‌‌آيي مرد مومن!

وقتي برمي‌گشتيم خانه نادر ملبس شده بود. همين كه رسيديم به همسرش گفتم: نادر را شخصي بردم و روحاني آوردم!

همه خنديدند و شام را آوردند.


دعاي کميل

به خاطر صداي گرمش از نادر خواستيم به صدا و سيماي اردبيل بيايد و دعاي کميل را بخواند. ضبط و پخشش كرديم. گفت نکند خداي نکرده پخش صدايش از راديو و تلويزيون باعث از دست دادن خلوص نيتش باشد. براي همين خيلي ابا داشت از اين کارها بكند.

 
زخمي

بيست و پنجم دي ماه 1366 بعد از عمليات بيت‌المقدس2، از تبريز به نادر زنگ زدم و گفتم: زخمي شدم. نگذار کسي در خانه بفهمد.

چند نفري به بيمارستان آمدند. نادر گفت: پايت چي شده؟

خنديدم و گفتم: هيچي قطع شده!

گفت: معلوم است جبهه رفتن قطع شدن پا هم دارد.

 
روضه و منبر

يكبار در مدرسه كجوري ما را دور خودش جمع كرد و گفت: بايد يادتان بدهم چطوري منبر برويد.

حرکات دست، تن صدا، نحوه شروع مطلب و پايان‌بندي آن، طريقه نشستن روي منبر و خطابه را به ما ياد داد.

خطيب و خوش صدا بود. بعد از خطابه مي‌گفت: بايد روضه خواند. شنيديد كه حضرت امام فرموده اين محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته است. اين روضه‌ها هستند که اسلام را زنده نگه داشته‌اند. بعد هم گفت: حضرت امام فرموده بعد از خطابه، منبر و درس اخلاق بايد روضه خواند.
 
شانزده عمامه

آيت‌الله علمي به ما شانزده، هفده طلاب آذربايجاني گفتند عمامه بگذاريم.

اولين نفر نادر بود. آيت‌الله علمي وقتي عمامه را روي سرش گذاشت نادر گريه کرد. آيت‌الله علمي گفت: از امروز شما سرباز امام زمانيد. رفتار، کردار و اخلاقتان بايد مکتبي و ارزشي باشد. ما بايد تا لحظه مرگ‌مان حق اين عمامه را ادا کنيم.

 عشاير

دي ماه 1365 در عمليات کربلاي5 در شلمچه نادر مسئول گردان بود. به من گفت: عشاير، حواست جمع باشد. اينجا پشت جبهه نيست. نبايد کم بياوري. بسيجي‌ و پاسدارهاي شجاعي اطراف ما هستند.

هميشه عشاير صدايم مي‌زد.

 آخرين ديدار

دو ماه از خانه‌دار شدنش در مشهد نمي‌گذشت كه زنگ زدند عمليات شروع شده است. آن روز نادر را ديدم و گفت: عازمم.

گفتم: تازه خانه گرفتي‌ آقا نادر. شهيد مي‌شوي و خانه‌‌ات بي‌تو...

گفت: آن وقت افتخار مي‌كنم به برادرم کاظم برسم.

به شوخي روضه‌اي خواندم. احتمال مي‌دادم خانمش هم مي‌شنود. گفت: آرام. الان خانمم آن پشت اشك مي‌ريزد.

بعد هم گفت: اين آخرين ديدار ماست.

گفتم: تو برمي‌گردي ولي من بايد اين غزل خداحافظي را برايت بخوانم.

هر دو گريه اشك ريختيم.

  
صدايش دل‌ها را مي‌لرزاند

در زمان محمد‌رضا شاه به سربازي نرفتم. مي‌گفتم: تا روزي كه شاه در اين مملكت است پايم را در پادگان نمي‌گذارم.
به خاطر فعاليت‌هاي انقلابي تحت تقيب ساواك بودم و به خاطر فشار خانواده مجبور شدم بروم سربازي. مهر 1357 بود. دوره آموزشي را در جلديان گذراندم و بعد از تقسيم افتادم اصفهان. چند ماهي از سربازي‌ام مي‌گذشت كه امام خطاب به سربازها فرمودند پادگان‌ها را تخليه كنيد. من هم از خدا خواسته از پادگان جيم زدم و به اردبيل برگشتم.

اواخر اسفند 1362 كه مي‌خواستيم به لبنان برويم و از اعزام نيروي تبريز ما را به تهران فرستادند. دو روز در لانه جاسوسی ماندیم. آنجا روابط بین‌الملل شده بود. پنج‌شبه بود و نادر كه صدايش دل‌ها را مي‌لرزاند، دعاي كميل خواند. از اصفهان، رشت، مشهد و جاهای دیگر نیرو آمده بود و همه با جان و دل در آن مراسم دعاخواني شركت كردند.

 
افطار بي‌نادر

دهم فروردين 1366 كه پيكر نادر را به اردبيل آوردند جمعيت زيادي در تشييع جنازه‌اش شركت كردند. حالا ديگر آن‌هايي كه در ماه رمضان با دعاهاي او افطارشان را باز كرده بودند مي‌دانستند چه كسي شهيد شده است!

  دسته سينه‌زني

نادر بعد از انقلاب دسته سينه‌زني مسجد يساول را تشكيل داد. من هم در آن دسته بودم. روزي آمد سراغم و سرودي را بر وزن چيزي كه آهنگران خوانده بود از من خواست. من هم شعر زير را برايش نوشتم و نادر خواند و مردم سينه زدند:

نماز اوسته ننه سنگرده گولـله قلبيمه دَيدي

سينه‌م اود توتدو ياندي پارچالاندي قدديمي اَيدي

خداحافظ ننه مني داي گؤزلمه

دئديم الله اكبر گئتديم اوردان عالم هوشه

او وقتده سسله‌ديم گلدون ننه جان آلدون آغوشه

گؤزوملن قاني سيلدون لب‌لريم‌لن ائيله‌دون بوسه

ننه صحراي مجنون‌دا قيامت صحني برپادور

ياغئي يئردن هوادن هر طرفدن گولـله غوغادور

شهادت رختي اَينينده جاوانلار گرم دعوادور

خداحافظ ننه مني داي گؤزلمه

ننه تاپشير يولا گؤز تيكمه‌سين‌لر غملي بولبول‌لر

بَلشدي قانينه صحراي مجنون‌دا قيزيل گوللر

چاتيب مقصودونا الله اكبر سسله‌ين ديللر

حلال ائيله ننه وئرديم سنه زحمت نئچه ايللر

خداحافظ ننه مني داي گؤزلمه

وقتي براي اولين بار نادر اين شعر را با صداي سوزناكش در مسجد ميرزاعلي اكبر خواند، چند نفري بيهوش شدند. آيت‌الله مروج همان هفته در نماز جمعه گفت: كمي خانواده شهدا را مراعات كنيد.

هفته بعد شنيديم خانواده شهدا به سراغ آيت‌الله مروج رفته و گفته‌اند با همين سرودها تسكين مي‌يابند. آيت‌الله مروج هم به ما گفت: آزاديد، هر چي خواستيد بنويسيد.

يكبار هم كه پيكر يازده شهيد به اردبيل آمد نادر از من خواست شعر ديگري بگويم. من هم اين شعر را نوشتم:

آي ننه پيشوازه چيخ بالاون جلال‌لن گلير

آليب‌لار اَللر اوستونه قريبه حال‌لن گلير

تخت رواني بَزه‌نيب قيرميزي شا‌ل‌لن گلير

شهري چراغان ائلئيون حجله‌لره گول بزئيئون

تازه جاونلار گلير پيكري قانلار گلير1

 

نادر همين شعر را تا لحظه‌اي كه شهدا را دفن كنيم كنار تابوت‌ آن‌ها خواند و مردم سينه زدند و تكرار كردند: شهري چراغان ائلئيون تازه جوانلار گلير.

 
جبهه از محرم واجبه

چند روز مانده به ماه محرم 1365، با چند نفر از بچه‌ها اطراف نادر را گرفتيم و به‌ او گفتم: بارها جبهه رفتي و اين محرم هم همراه دسته محله باش و بعد برو.

با چشمي گريان گفت: خواب ديدم؛ بگذاريد بروم دنبال سرنوشتم. جبهه از محرم واجب است.
دو روز بعد از عاشوار خبر شهادتش رسيد!

 
مكتب علي

نهم تيرماه 1363 صابر وثيق‌مقدم به شهادت رسيد و بعد از تشييع پيكرش در اولين پنجشنبه‌اش، نادر شعر زير را خواند:
گولوم پرپر اولدي

گول آشميشدي سولدي

شاهد اول اي خداوند قادر

تشنه جان وئردي چؤللرده صابر
 
نادر ديرين كودكي‌ام

در همان دوران كودكي مي‌شنيدم بعضي‌ها مدام اسم نادر ديرين را تكرار مي‌كردند و مي‌گفتند امروز نادر در مسجد اعظم دعاي كميل و نوحه مي‌خواند. مسجد اعظم پاتوق رزمنده‌ها بود.

از اوايل فروردين 1365، با معرفي عادل مولايي به مشهد رفتم. دو، سه سال قبل تعدادي از بچه‌هاي اردبيل به مشهد رفته و در مدرسه آيت‌الله كجوري درس مي‌خواندند. يكي از اساتيد آن‌ها هم حجت‌الاسلام والمسلمين صابر اكبري جدي بود. نامه‌ام را به آقاي جدي نشان دادم و ايشان گفت: هر جا راحتي و هر جا جا هست برو آنجا.

شنيدم علي ذاكرتوسلي در حجره تنهاست و پيش او رفتم.

عبدالله اسدي، مسعود رجب‌نژاد و صمد رجب‌نژاد هم آنجا بودند.

نادر ديرين خانه‌اش چسبيده به مدرسه كجوري بود. آيت‌الله علمي با نادر ديرين خيلي مانوس بود و اسمش را به علي تقربي تغيير داده بود. آيت‌الله علمي يكبار به من هم گفت: بهنام براي يك روحاني مناسب نيست و تغييرش بده. براي خودت عبدالرحيم و عبدالكريمي چيزي انتخاب كن.

گفتم: اسم خودم مناسب است.

همان روزها گذرم به جبهه افتاد. در پست نگهباني بودم كه فرمانده آمد و پرسيد: اسمت چيه بسيجي؟

گفتم: بنده حقير عبدالرحيم لطفي هستم!

گفت: عربي؟

گفتم: نه تركم.

گفت: پس چرا اينطوري حرف مي‌زني؟

از آن روز تصميم قطعي گرفتم اسمم را اصلا تغيير ندهم.

نادر خودماني بود و خودش را نمي‌گرفت. ما را كه وضع مالي خوبي نداشتيم به بهانه‌هاي مختلفي به خانه‌اش مي‌برد و آنجا ناهار و شام مي‌خورديم. گاهي پيشش ذكر مصيبت مي‌گفتيم و اشكالات ‌ما را برطرف مي‌كرد.

 يك روز لطف‌الله عبداللهي در مشهد پيشم آمد. پرسيدم: چيه دمغي؟
گفت: نادر شهيد شده.
نتوانستم سر پا بيايستم و از زور غصه نشستم. برادرهاي نادر و برادرزنش نظام والدي آمدند و همسرش را به اردبيل بردند. بچه‌ها دست به كار شدند و از طرف طلبه‌هاي اردبيلي مقيم مشهد پلاكاردي نوشتيم. با لطف‌الله عبداللهي پلاكارد و چكشي برداشتيم و به سراغ خانه نادر رفتيم. عبداللهي مدام اشك مي‌ريخت. بين راه ديديم صاحبعلي فروغي جواني را دنبال كرده است. نزديك شديم و فروغي گفت: مزاحم ناموس مردم شده.

جوان وقتي ما سه نفر را با چكش يكجا ديد، پا به فرار گذاشت. ما هم رفتيم و پلاكارد را جلوي در خانه نادر زديم.
 
نادر روي منبر

تابستان 1350 در ميوه‌ فروشي پسر دايي پدرم در سرچشمه شاگردي مي‌كردم. از آنجا كه بيرون مي‌‌آمدم به كتابخانه مسجد يساول مي‌رفتم. با نادر و بچه‌ها كتاب مي‌خوانديم و با هم حرف مي‌زديم. روزهاي محرم يادم است نادر مي‌رفت روي منبر و مي‌خواند:

از ما خطا يا الله از تو عطا يا الله.
ما هم سينه ‌مي‌زديم.
 
مدرسه كجوري

سال 1361 با نُه نفر از بچه‌ها طلبه شديم. افرادي مثل نادر ديرين، سيدحسن عابديان و محمدرحيم فتحي. سيدحسن و محمدرحيم به مدرسه ولي‌عصر تبريز رفتند. من و نادر به مشهد و مدرسه كجوري رفتيم. با نادر هم‌حجره شديم. غذا مي‌پختم و نادر ظرف‌ها را مي‌شست. نانوايي سر كوچه شلوغ مي‌شد و نادر مي‌گفت: هر كدام يكي بگيريم تا از درس‌مان هم عقب نيفتيم.

تا مي‌رسيديم حجره، لطف‌الله عبداللهي نان بيات و خشك را چند قسمت مي‌كرد و تكه‌اي به هر كدام ‌ما مي‌داد و مي‌گفت: بگذاريد لاي نان تازه و بخوريد.

در حياط مدرسه درخت انجير بزرگي داشتيم. شاخ و برگش اين‌ور و آن‌ور رفته بود. دست ‌ما به سر شاخه‌هاي بلند نمي‌رسيد ولي نادر و يكي، دو نفر ديگر تيز پرواز بودند و  روي ساختمان دو طبقه همسايه مي‌رفتند. از آن بالا به حساب انجيرهاي دست نخورده هم مي‌رسيدند.

 شلوغچي

طبق قرار ناگفته‌اي هر وقت من و نادر به همديگر مي‌رسيديم مي‌گفتيم: سلام عليكم آللاه آغووا رحمت ائله‌سين1.
او هم مي‌گفت: سلام عليكم آللاه آغووا رحمت ائله‌سين.
گاهي كه نادر جوابم را نمي‌داد مي‌گفتم: دئنن داي بَه!
هميشه به نادر مي‌گفتم: شلوغچي.

عكس معمم

از دفتر حوزه عمليه مشهد عكس معمم خواستند. هنوز لباس نداشتيم. نادر پارچه را به شكل عمامه درآورد و داخل كيفش گذاشت. به عكاسي چهار راه شهدا رفتيم. نادر روي صندلي نشست و عمامه را گذاشت. عكاس از او عكس گرفت و من همان لباس‌ها را پوشيدم و عمامه را روي سرم گذاشتم. فردا پس فردا عكس‌هايمان را به دفتر تحويل داديم.

 آشپزي

روزي غذا پختم و از شانسم خيلي بد مزه شد. نادر و بقيه خوردند و سي، چهل بار براي دست و پنجه‌ام صلوات فرستادند!

فردايش يك تومان دادم و جگر سفيد خريدم. جگر را خرد كرده و توي زود‌پز ريختم. در زودپز را كه باز كردم ديدم از بس روي آتش مانده جگر سياه شده. سيب‌زميني آب‌پز و تخم مرغ را با همان جگر سرخ كردم. اين بار خيلي خوشمزه شده بود و پيش آن‌ها رو سفيد شدم. بچه‌ها خوردند و براي تمام امواتم صلوات فرستادند.

 استخر

گاهي مي‌رفتيم استخر. نادر كشتي‌گير بود و زورم به ‌او نمي‌رسيد. يكبار داخل استخر مرا گرفت و زير آب كشيد. دست و پا زدم و ولم نكرد. يك‌دفعه فكري به خاطرم رسيد و خودم را به مردن زدم. نادر مرا از آب بيرون آورد و كنار استخر گذاشت. با ناراحتي گفت: مسعود... آي مسعود گؤزو آچ. واي دده... واي...1

با ناراحتي كه كنارم نشست با صداي بلند خنديدم و قيافه نادر ديدني شد!
 
آب ماكاروني

ماهانه صد تومان شهريه مي‌گرفتيم. قوطي فلزي سوهان را گوشه حجره گذاشته بوديم و هر كدام ‌ما مبلغي داخل قوطي مي‌انداختيم.  اكبري جدي هفت، هشت برابر ما پول مي‌انداخت. با همان پول مواد غذايي مي‌خريديم. ظهر جمعه‌ها ماكاروني مي‌پختيم و توي مجمعه بزرگ مي‌ريخيتم. از خوردنش سير نمي‌شديم. آب ماكاروني را نگه مي‌داشتيم و تويش نان تيليت كرده و به عنوان آبگوشت مي‌خورديم. ارزاق كوپني بود و گوشت ريزريز شده را كه توي غذا مي‌ريختم، بچه‌ها دست‌شان را بالاي ابروها سايبان كرده و مي‌گفتند: آهان يك ذره گوشت در گوشه قابلمه رويت شد!

با رحيم‌ نوعي‌اقدم قرار گذاشته بوديم نزديك هر عملياتي به ما زنگ بزند و به جنوب برويم. مدرسه ما تلفن نداشت و شماره سبزي‌فروش روبروي مدرسه را به نوعي‌اقدم داده بوديم. ما اردبيلي‌ها يك كلاس را تشكيل مي‌داديم و براي اين كه كلاس تعطيل نشود نادر پيشنهاد داد قرعه بيندازيم تعدادي از بچه‌ها بروند جبهه و بقيه بمانند. در آن قرعه اسم من هم در‌آمد. رفتم جبهه و برگشتم. نوبت نادر كه رسيد او هم رفت و ديگر برنگشت.

 

 

نگارنده : fatehan1 در 1392/4/31 11:27:26
 
 
دوشنبه 29 تیر 1394  11:54 PM
تشکرات از این پست
shirdel2
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

کراوات....
یک استاد داشتیم که گیر داده بود همه باید کراوات بزنند. 






یک استاد داشتیم که گیر داده بود همه باید کراوات بزنند. سر امتحان چمران کراوات نزد.
استاد دو نمره ازش کم کرد. شد هجده، بالاترین نمره!

نگارنده : fatehan1 در 1392/4/31 10:49:49
 
 
دوشنبه 29 تیر 1394  11:54 PM
تشکرات از این پست
shirdel2
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

این ماجرا حقیقی است...
«تک» شروع شده بود و بچه ها بایداز روی دژ رد می شدند اما هنوز چند متری از مین باقی مانده بود. یک دفعه دیدیم، مسئول گروهان بلند شد و اعلام کرد برای باز کردن بقیه ی معبر، احتیاج به داوطلبِ استشهادی داریم. 
یکی از رزمندگان بسیجی دامغانی، واقعه ای را که شخصا شاهد آن بوده است این گونه بیان می کند:

مرحله ی سوم عملیات بیت المقدس بود. ما بچه های دامغان را به تیپ 7 دزفول (که بعدها شد«لشکر7 ولی عصر(عج)) مامور کرده بودند. یکی از آرپی جی زن های گروهان ما، آن شب برادر «ابوتراب کاتبی» بود و من کمک آرپی جی زن ایشان بودم. محوری را که به ما محول شده بود، درست یادم نیست، اما هر چه بود، باید از میدان مینی که مقابلمان بود رد می شدیم و می رفتیم روی دژی که پشت میدان مین بود. در عملیات بیت المقدس، گردان های سپاه و ارتش به صورت ادغامی عمل می کردند، فرمانده گروهان بچه های شاهرود و دامغان هم  ستوان شهید محمد رضا کلائی بود. برای همین مقادیری از امکانات ارتشی ها هم در اختیار گردان قرار داشت. برای رد شدن از میدان مین، تعدادی «اژدربنگال»در اختیار بچه های تخریب بودکه وقتی به پشت میدان مین رسیدیم، با آن ها شروع کردند به باز کردن معبر.  فکر کنم دو تا از «اژدربنگال» ها عمل نکرد و معلوم شد در بین مسیر، وقتی خمپاره ای نزدیک ستون نیروها خورد، به آن ها ترکش اصابت کرده و از کار افتاده اند. 
«تک» شروع شده بود و بچه ها بایداز روی دژ رد می شدند اما هنوز چند متری از مین باقی مانده بود. یک دفعه دیدیم، مسئول گروهان بلند شد و اعلام کرد برای باز کردن بقیه ی معبر، احتیاج به داوطلبِ استشهادی داریم. در گروهان ما، دو روحانی حضور داشتند که بچه ها آن ها را با نام «حاج رضا » می شناختند؛ اسم و فامیل هر دو شان «رضا بسطامی» بود اما سن و سالشان با هم فرق می کرد. حاج رضای جوان، بین بچه های دامغانی محبوبیت زیادی داشت. آدم شوخ طبع و دلچسبی بود و بین بچه ها خاطر عزیزی داشت. نشان به آن نشان که وقتی مسئول گروهان، تقاضای داوطلبِ استشهادی کرد، این «حاج رضا» بلند شد. یک نفر دیگر هم بلند شد که نمی شناختمش. فرمانده گفت «یا علی». شیخ رضا هم رفت طرف میدان مین. بچه های دامغان و شاهرود شروع کردند به سر و صدا کردن. دل هیچ کس رضا نمی داد که حاج رضا برود. ایشان که بلند شد، چند نفر دیگر هم ایستادند و صدا زدند که ما می رویم، حاج آقا نرود. حتی یک نفر، دست او را گرفت و سعی کرد ایشان را بنشاند، اما حاج رضا، رفت و به موازات عرض میدان مین خوابید و شروع کرد به غلت زدن و چند لحظه بعد، با صدای انفجاری، نفر بعدی جلو رفت و کنار جنازه ی تکه تکه شده ی حاج رضا دراز کشید و شروع کرد به غلت زدن که ایشان هم در همان میدان به شهادت رسد ولی معبر باز شد و ما از کنار اجساد این دو عزیز، عبور کردیم و خودمان را به آن سوی دژ رساندیم.

راوی: داور رضایی
 

نگارنده : fatehan1 در 1392/4/31 10:26:38
 
 
دوشنبه 29 تیر 1394  11:54 PM
تشکرات از این پست
shirdel2
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

جذبه ايمان
در تابستان 1358 اوايل پيروزي انقلاب شكوهمند اسلامي ، من و همسرم به قصد تبليغ عازم شهر كرمانشاه شديم و قرار شد در چند محل برنامه تبليغي و آموزشي قرآن كريم داشته باشيم كه يكي از اين محلها پايگاه هوانيروز بود

به همت شهيد كشوري و ديگر برادران مذهبي برنامه اي در پايگاه تشكيل شد كه شركت كنندگان در جلسات را خواهران و خانواده هاي كاركنان هوانيروز تشكيل مي دادند به جهت دوري پايگاه از شهر كرمانشاه به تنهايي نمي توانستم اين مسير را طي كنم و به همين جهت شهيد كشوري خود مسئوليت اياب و ذهاب را برعهده گرفتند مسير منزل ما تا هوانيروز تقريباً طولاني بود و ايشان از اين فرصت استفاده نموده و راجع به مطالب مختلف صحبت مي كردند ، و هنوز حركات دستش را فراموش نكرده ام كه با شور و اشتياق فراوان تكان داده و مي گفت خواهر ! همه براي حفظ و نشر اسلام تلاش كنيم و شما نيز نهايت تلاش خود را به كار بريد و مردم را با اسلام آشنا كنيد ، ما آزادي و پيروزيمان را مديون دين عزيز اسلام و رهبري امام هستيم همه بايد سعي كنيم تا آثار سوء دوران ستم شاهي را از بين ببريم

نقل از خواهر كشاني از حوزه علميه


نگارنده : admin2 در 1392/4/31 10:2:38
 
 
دوشنبه 29 تیر 1394  11:54 PM
تشکرات از این پست
shirdel2
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ماجراي خواندني شهادت پيرترين شهيد شمالي كشور/وقتي تكه‌هاي بدن حبيب جبهه‌ها را سلماني لشكر شناسايي كر

ماجراي خواندني شهادت پيرترين شهيد شمالي كشور/وقتي تكه‌هاي بدن حبيب جبهه‌ها را سلماني لشكر شناسايي كرد!
"شهید عبدالحسین کارگر"  متولد سال 1288 با 88 سال سن در اول اردیبهشت ماه سال 1366 در ارتفاعات ماهوت به شهادت رسيد و عنوان پيرترين شهيد شهید شمالی را به نام خود ثبت كرد.
 

 

 ماجراي شهادت حبيب بن مظاهر كربلاي ايران، ماجرايي خواندني است كه به قلم " غلامعلي نسائي" نويسنده رزمنده و جانباز كشور به رشته تحرير در آمده است.

متن كامل اين ماجرا همراه با وصيت‌نامه شهيد در ادامه آمده است.

 

"بوُالحَسن" عقبه منطقه عملیاتی «کربلا10» نقطه‌ای در بلندی های ماهوت کردستان، محل استقرار نیروهای «لشکر 25 کربلا» است.

«حاج عبدالحسین کارگر» رزمنده کهن سال مازندرانی با بیش از «88 » سال سن یک روز صبح به دلش می‌زند که خودش را نو نوار کند.

دستی به محاسن سفیدش می کشد! با خودش می گوید: بروم یک صفايی بدهم، یا علی گفت و از سنگر به سمت آرایشگاه صلواتی رفت.

آرام قدم بر می داشت و با خودش گفتگوی دوستانه اي راه انداخته بود.

"ببین حاج عبدالحسین! امروز حال خوشی داری! اینطوری خوبه، هم یک صفای به خودت می دهی، یک گپی هم با همشهری‌ات زدی. "

 آریشگاه صلواتی متعلق به حاج علیپور ساروی است، حاجی حرفه زندگی‌اش آریشگری است، حدود پنجاه سالی کمتر یا بیشتر می شود. روزگار چرخیده و پایش به جبهه باز شده و با خودش تجهیزاتی هم مثل: قیچی و شانه آورده، یک دکان آریشگری صلواتی در ارتفاعات ماهوت برای خودش دست و پا کرده.

پیرمرد وارد آرایشگاه می شود،  سلام علیک همشهری!

دستی به سرش می کشد، علیپور می خندد، با احترام تحویلش می گیرد،

می گوید: حاجی اولین مشتری من، اولین شهید عصر امروزه، بیا بنشین جانا که با تو حرف‌ها دارم.

طبع آرایشگر صلواتی ارتفاعات بوالحسن گل می‌کند!

صندلی آرایشگاه جعبه مهمات رنگ رو رفته ای است.

 آرایشگاه همه چیزش جنگی است!

 علی پور، چفیه‌ای به رسم پیش بند، دور گردن حاج عبدالحسین گره می‌زند، هدایت اش می کند به سمت صندلی آرایشگاه، قیچی اش را دو سه بار «قریچ قریچ» صدا می آورد، یک دستی به موهای حاجی می کشد، قدری آب می‌پاشد، موها خیس می شوند. آرام شانه می زند، یک رزمنده چاق و تپل وارد می شود، دو نفری نگاهی به قد و بالای مرد جوان درشت اندام می اندازند، نرم و ملایم، اما نامحسوس لبخند می زنند در گوشی به  هم می گویند: اگه این پسر تیر بخوره و ناکار بشه، هفت تا بلانکارد باید بهم چفتش کنند تا جا بگیره، جوان خوبی است، می نشیند. جعبه مهمات می خواهد ترک بردارد.

علیپور به رزمنده جوان می گوید: شاهد باش!

جوان رزمنده می گوید: شاهد چی؟

علی پور می گوید: صبر کن تا ببنی!

چند رزمنده دیگر وارد می شوند.

علیپور مشغول اصلاح سر عبدالحسین است.

جوان ها سلام می گویند و می نشینند.

علی پور یک مرتبه و نیمه کاره، اصلاح سر عبدالحسین را رها می کند، به عبدالحسین می گوید: حاجی بیا یک شرطی با هم ببندیم.

تو شهید شدی، من را بهشت شفاعت کن، باشه، قول بده.

عبدالحسین می گوید: ای بابا، من کجا، شهادت کجا؟! شهید شدن از این جوان هاست. اشاره می کند به جوان ها...

علی پور قیچی و شانه را می گذارد؛ گوشه ای می نشیند، من سر حرفم هستم، بله را بگو  تا من بلند بشم.

ماجرا واقعا جدی می شود.

جوان ها می زنند زیر خنده، می گویند: حاجی جان، این چه حرفیه، انشالله شهید بشی، مگه حضرت ذکریا(ع) هم سن و سالت نبود که فرشته ها بهش نازل شدن، حالا هم حاجی علیپور ساروی بهت داره بشارت شهادت میده دیگه، بگو بله، یا علی حاجی.   

حاج عبدالحسین می گوید: جانم به فدایت، من کجا؟ شهادت کجا؟! شهید شدن، مال این جوان هاست، من و چه به این حرفها؟! ای استاد سلمانی، همشهری جان بیخیال من بشو،  بیا سرم را  بزن که برم داخل کانتینر حمام روبراست.

استاد سلمانی کوتاه نیامد که نیامد.  

عاقبت عبدالحسین دل به دریا زد و قبول کرد، بیا جانم قبول. علیپور گفت: بهشت یادی از من می کنی؟

 حاج عبدالحسین گفت: بله قبوله، حالا که دلت را خوش کردی به شهادت و شفاعت من، تو سرم را بزن، من هم  تو را شفاعت می کنم.

علیپور سر حاجی را خیلی خوشگل اصلاح کرد، بعد گفت: حاجی! رفتی حمام غسل شهادت یادت نره، حاجی گفت: حتما، باز هم اگر سفارشی چیزی آن ور دنیا داری، بگو، اگر امری هست بفرمايید، علیپور حاجی را بوسید و گفت: انشالله شفاعت یادت نره، فقط همین دیگر ملالی نیست.

حاج عبدالحسین رفت. 

جنب آرایشگاه یک کانکس بود، داخل کانکس حمام بود. حاج عبدالحسین رفت داخل کانکس که خودش را شستشو داده، غسل شهادت کند.

هنوز چند دقیقه نگذشته بود، صدای دلخراش آژیر بلند شد.

همه از سنگر ها بیرون پریدند، علیپور و مشتری‌هاش به سمت پناهگاه دویدند. هنوز بچه ها به پناهگاه نرسیده، یک هلی کوبتر به سرعت باد  از آسمان رسید، روی باند نشست، در آن حوالی یک باند هلی کوبتر بود.

خلبان با عجله از داخل کابین بیرون پرید.  فریاد کشید.

آهای! همه به پناهگاه برید، هواپیمای عراقی بزودی می‌رسه، هواپیما دنبال منه، من خودم راگم کردم، شما به پناهگاه برید! زود باشید، عجله کنید.

هلیکوبتر به سرعت پرید، ناپدید شد.

هنوز یک دقیقه نگذشته بود، هواپیمای عراقی رسید، حاج عبدالحسین زیر دوش حمام داخل کانکس است و با خیالی آسوده دارد غسل شهادت می کند.

هواپیما عراقی فرود آمد. چند متری زمین، کانکسی که حاج عبدالحسین داخلش بود را زد و گم شد.  فقط همین یک کانکس را هدف گرفت.

کانکس رفت هوا، هر تکه از بدن حاج عبدالحسین، به سويی ناپدید شد.

لحظاتی بعد وضعیت عادی که شد، همه از پناهگاه بیرون آمدند.

علی پور، مقابل کانکس ایستاد، با خودش فکر کرد، همین چند دقیقه قبل با حاج عبدالحسین چه قراری گذاشته بود.

اشک هاش نرم نرم جاری شد و بغض کرد.

پسر حاج عبدالحسین مسئول تدارکات لشکر بود.

یک ساعتی بعد آمد سراغ پدرش را گرفت، فهمید که به چه نحوی شهید شده، رفت سراغ علیپور و گفت: من با چه رويی حالا برگردم خانه، به مادرم چی بگم، دست خالی، نه جنازه ای نه تابوتی!؟

علیپور گفت: بیا این اطراف را جستجو کرده، شاید تکه های تنش را پیدا کنیم.

چند متر آن طرف تر، یک پايی لای سنگ ها پیدا شد.

کف پا هنوز سالم بود!

 علی پور پای حاج عبدالحسین را شناخت.

به پسرش گفت: بیا این پای مقدس، پای پدرتان است.

پسر حاج عبدالحسین گریه افتاد و گفت: چگونه ثابت بشه که این پای پدر منه؟

علیپور گفت: بابات همسنگر منه، مدتی با هم هستیم. پدرت همین دیشب کف پاش را حنا گذاشته بود. بیا ببین، این پای مقدس حنا شده، بچه های دیگر هم دنبال تکه های تن حاج عبدالحسین پیرمرد 88 ساله می گشتند.

یکی از بچه ها تکه ای از پوست سر حاجی را پیدا کرد، نشان آرایشگر داد، علیپور به پسر حاجی گفت: بیا این هم متعلق به پدرته، من همین یک ساعت قبل سر پدرت را اصلاح کردم، ببین این پوست سر تازه اصلاح شده!

پسر عبدالحسین، هر تکه بدن پدرش را که بچه ها پیدا می کردند، ابتدا علیپور شناسايی می کرد، او کنار هم، داخل یک پلاستیک می چید، تکه ای دست، تکه ای سر، یک لنگه شکسته پا، یک کلاه، یک عینک شکسته، شکل یک جنازه کامل شد.

بچه ها با پیکر مظلوم پاره پاره شده پیرمرد مقدس وداع کردند.

علی پور، استاد سلمانی صلواتی، دست گذاشت روی جنازه، قرارشان را  برای آخرین بار با حاج عبدالحسین شهید تازه کرد.

پسر جنازه پدر شهیدش را با خود به شمال کشور، شهرستان ساری برد.

دیگر دست خالی نبود، با تابوتی از پدر به خانه بازگشت.       

 

 

وصیت نامه شهید حاج عبد الحسین کارگردارابی

بنام خداوند بخشنده مهربان و بنام خداوندی که با یاد او دلها آرام می گیرد

با درود و سلام بر تمامی شهدا ی اسلام و بخصوص شهدای سرزمین لاله گون ایران و با درود و سلام بر امام زمان و نايب بر حقش امام خمینی و با درود و سلام بر سلحشوران جبهه توحید اینجانب عبد الحسین کارگروصیت نامه ام را به شرح ذیل اعلام میدارم:

وصیت اوّلم این است که امام عزیز را تنها نگذارید، در جبهه حق علیه باطل، اسلام را یاری دهید، همان طور تا به حال از جان و مال خود برای کمک به اسلام دریغ نورزیدید، حالا بیش از این ها کمک کنید. مسئله جنگ را بیشتر اهمیت بدهید، نگذارید خون شهدای مان پایمال گردد و ای پسرم علی شما به عنوان وصی بنده می باشید و همانطور که از آغاز جنگ در جبهه حضور داشتی پس از شهادت پدرت در جبهه همچنان استوار باش و نکند خدای نا کرده بعلت شهادت من جبهه را ترک کنی و بگويی خانواده ما بی سرپرست شده است نه!خدا نگهدارنده همه ماهاست .

و تو ای همسرم بعد از شهادتم مثل کوه استوار باش و مبادا گریه و ناله کنی که دشمنان اسلام را خوشحال کنی مرا ببخش.

و شما ای دخترانم بیاد روز عاشورا باشید که زینب تنها مانده و بی برادر شده اخلاقتان و رفتارتان زینب وار باشد و حجاب خودتان را رعایت کنید و سعی کنید فرزندنتان را به جبهه حق علیه باطل بفرستیدو نکند خدای نکرده مانع از جبهه رفتن آنها باشید و برایم گریه و زاری نکنید و برایم خوشحالی کنید که پدرتان در جبهه اسلام شهید شد.

*و شما ای نوه هایم، درستان را بخوانید و سنگر مدرسه را خالی نکنید و جبهه جنگ را ترک نکنید و هرچند تا به حال در جبهه جنگ حضور داشته اید و بیشتر ار اینها حضور داشته باشید.

*به امید پیروزی رزمندگان اسلام و نابودی صدام و صدامیان *

خدایا ، خدایا تا انقلاب مهدی از از نهضت خمینی محافظ بفرما...

- تاریخ شهادت 10/2/1366 -  محل شهادت : بانه

عبدالحسین کارگر

 مورخه 3/2/1366 

رجانیوز

نگارنده : fatehan1 در 1392/4/30 13:0:46
 
 
دوشنبه 29 تیر 1394  11:55 PM
تشکرات از این پست
shirdel2
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اولین داوطلب بمباران اسرائیل چه کسی بود

اولین داوطلب بمباران اسرائیل چه کسی بود
امیر خلبان مشیری می‌گوید: بعد از پیروزی در عملیات‌های مختلف، فراخوان داده شد که نیروها برای جنگ با اسرائیل ثبت‌نام کنند. خودم را به دفتر عقیدتی سیاسی رساندم. رئیس ‌دفتر گفت: «شما نفر اول نیستید که ثبت‌نام می‌کنید». 
امیر سرتیپ دوم «سیاوش مشیری» از خلبانان دوران دفاع مقدس بوده و هم اکنون در دفتر مطالعات علمی و پژوهش‌های استراتژیک نیروی هوایی مشغول به فعالیت است. در سالروز شهادت سرلشکر خلبان «عباس دوران» طی گفت‌وگویی با فارس رشادت‌های این خلبان شهید را روایت می‌کند.

* اعزام از پایگاه هوایی بوشهر به پایگاه شهید نوژه

شهید دوران در آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، در پایگاه هوایی بوشهر مستقر بود؛ سال دوم جنگ، به دلیل تغییر و تحولات، او به همراه دیگر همرزمان از جمله شهید یاسینی و شهید خلعت‌بری از پایگاه بوشهر به پایگاه هوایی شهید نوژه همدان آمدند و آنجا با شهید عباس دوران آشنا شدم.

این تغییر و تحولات هم به دلیل تنوع اهداف رژیم بعث عراق بود؛ در این راستا پایگاه هوایی بوشهر و پایگاه هوایی شهید نوژه همدان نیز با توجه به موقعیت جغرافیایی و استراتژیکی، برخی از خلبانان این دو پایگاه را جابجا کردند.

* فقط به پرواز موفق فکر می‌کرد

شهید دوران در عملیات «فتح مبین» و طی چندین مرحله پرواز، لیدر برخی از دسته‌های پروازی بود؛ در این عملیات او هشت فروند هواپیما را سرپرستی می‌کرد که از پایگاه همدان به سمت منطقه چنانه، شوش و منطقه عملیاتی فتح‌المبین پرواز کردیم.

قبل از اجرای عملیات فتح مبین، نیروهای هوایی قرار بود در 24 اسفند 1360 تفکیک منطقه عملیات را انجام دهد؛ آن موقع شهید دوران درجه سرهنگ دومی داشت و بنده ستوان یکم بودم؛ او در کابین جلو و من در کابین عقب اف 4 نشسته بودم؛ یکی از دوستان شفیق عباس دوران، شهید «حسین خلعتبری» بود که هر دو روحیه خاصی داشتند؛ اینها از هیچ دشمنی و خصمی پروا نداشتند. همیشه مشتاق بودند که به دشمن حمله‌ور شوند؛ در این عملیات از نزدیک شجاعت‌شان را دیدم.

در همین پرواز عملیاتی حساس که از ارتفاعات بالا مناطق مورد نظر را بمباران می‌کردیم، دشمن سعی می‌کرد به هر نحوی که شده ما را بزند؛ بلند پروازترین موشک عراق آن موقع، موشک ضدهوایی به نام سام 2 بود که مثل تیر چراغ برق بالا می‌آمد و زمانی که این موشک منفجر می‌شد، به اندازه قارچ بزرگی ابر سفید رنگ درست می‌کرد و هر چه در اطرافش بود را از بین می‌بُرد.

در حین پرواز، سیستم راداری دشمن فعال ‌شد، RWR (دستگاه هشدار دهنده هواپیما)، شروع به اخطار دادن کرد؛ صدای اخطار دستگاه در گوشی‌مان شنیده می‌شد؛ شهید دوران گفت: «آن دستگاه را خاموش کن!» تعجب کردم که عباس این موضوع را مطرح می‌کند. هیچ چیزی جلودار انجام عملیات نبود و احساس می‌کرد آن سر و صدا اذیتش می‌کند و تمرکز انجام عملیات بهتر را از او می‌گیرد؛ او در انجام عملیات‌ها و زدن خط، از هیچ مسئله‌ای ترس نداشت. این عملیات هم با موفقیت انجام شد.

* سناریوی شهادت عباس

یکبار هم که با عباس در آلرت صحبت می‌کردیم، او گفت: «مشیری! آدم یک هواپیما بردارد، زیرش بمب، راکد و موشک و فشنگ لود کند (سوار کردن) پالایشگاه و نقاط حساس رژیم بعث را بزند و بعد هم که مهماتش تمام شد، با هواپیما خودش را به دشمن بزند و آنها را نابود کند».

دقیقاً او همین کار را انجام داد. در اجلاس سران غیرمتعهدها به خاطر دارم که صدام با قُلدری سعی می‌کرد به دنیا تفهیم کند کشورش در امنیت است و حتی ادعا کرده بود که بغداد دومین شهر امن دنیا بعد از مسکو است.

در جلسه‌ای با شهید خضرایی، وقتی عباس این ادعای صدام را دید، گفت: «صدام غلط می‌کند که بگوید شهر بغداد دومین شهر امن است، حالا به او نشان خواهیم داد که چگونه امن است».

شهید خضرایی گفت: «اتفاقاً قرار است در این منطقه مأموریت انجام بدهیم»؛ بعد متن نامه از وزارت امور خارجه در خصوص این موضوع که بغداد نباید برای برگزاری کنفرانس کشورهای عدم تعهد امن باشد، را نشان‌مان داد. این کنفرانس از اهمیت و حساسیت بالایی برخوردار بود.

* آخرین پرواز دوران

شهید دوران در آخرین پرواز زیبای خود با آقای منصور کاظمیان به همراه فروند هواپیمای دیگری با پرواز خلبانان محمود اسکندری و ناصر باقری، ناامنی را به تمام عراق منتقل کردند و با زدن پالایشگاه الدوره بغداد، این را به اثبات رساند.

منصور کاظمیان که در کابین عقب هواپیمای شهید دوران بود، تعریف می‌کرد: «وقتی شهید دوران پالایشگاه الدوره را بمباران می‌کرد، یک موشک به بال سمت راستش اصابت می‌کند؛ عباس به من گفت: منصور آماده باش برای بیرون پریدن از هواپیما. به او گفتم: پس شما چی؟ او گفت: با من کاری نداشته باش، من نمی‌پرم، خودت بپر، بیرون؛ من حوصله اسارت را ندارم.

همین طور که پرواز می‌کردیم، عباس گفت: دو بمب دیگر داریم که این دو تا را هم به پادگان بعثی‌ها بزنیم؛ همین طور که به نزدیکی پادگان رفتیم، یک موشک دیگر به زیر بال سمت چپ هواپیما اصابت کرد؛ وقتی عباس بمب‌ها را زد، گفت، منصور بپر، خداحافظ. من از هواپیما به بیرون پریدم و چیزی نفهمیدم. بعدها خبرنگاران می‌گفتند: شهید عباس دوران با هواپیما خودش را به ساختمان‌های وزارت دفاع رژیم بعث عراق زد و نزدیک به 200 تن از نیروهای این وزارتخانه را به هلاکت رساند». این همان مسئله‌ای است که عباس عهد بسته بود و به عهد خود وفا کرد.

* اولین داوطلب بمباران اسرائیل

بعد از پیروزی در عملیات‌های مختلف جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، فراخوان داده شد که نیروها برای جنگ با اسرائیل ثبت‌نام کنند. بنده به دفتر رئیس عقیدتی سیاسی پایگاه سوم شکاری همدان رفتم و ثبت‌نام کردم، بعد که می‌خواستم برگردم، رئیس‌دفتر عقیدتی سیاسی گفت: «آقای مشیری، شما نفر اول نیستید که ثبت‌نام می‌کنید» گفتم: «خب، کیه؟»، او گفت: «عباس دوران است». در واقع او اولین داوطلب برای بمباران اسرائیل بود. او می‌خواست خودش را فدای اسلام کند و در راه حق قدم بردارد.


نگارنده : admin2 در 1392/4/31 9:59:39
 
 
دوشنبه 29 تیر 1394  11:55 PM
تشکرات از این پست
shirdel2
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قحطی بی‌سیم‌ در شب عملیات

قحطی بی‌سیم‌ در شب عملیات
همت و عباس مأیوس از رسیدن مرکز پیام، به کنار خاکریز نقطه‌ رهایی رفته و گردان‌های تیپ را برای عملیات هدایت می‌کردند؛ در آن شب، گردان‌های تیپ 27 و ده تیپ دیگر سپاه، سومین مرحله از عملیات رمضان المبارک را به سرانجام رساندند. 
جلسه‌ توجیهی مرحله سوم عملیات رمضان، عصر روز چهارشنبه 30 تیرماه 1361 با حضور شهید همت، فرمانده‌ تیپ 27 محمدرسول‌الله (ص) به همراه عباس کریمی، مسئول واحد اطلاعات عملیات تیپ 27 در مسیر اهواز به سمت منطقه زید برگزار شد؛ آنچه که در این جلسه گذشت، نحوه و نتیجه اجرای این عملیات در ادامه می‌خوانید:

                                                          ***

همت: تصور خودم این است که اگر امشب عملیات به لطف خدا تا ساعت 1:00 [بامداد پنج‌شنبه 31 تیرماه 1361‌] به خوبی انجام بشود، فرصت این هست که بلدوزرهای خودی بتوانند خاکریز را به طرف داخل خاک عراق ادامه بدهند.

کریمی: حاجی، یک مسأله! از قسمت کانال، این‌ها[عراقی‌ها] نمی‌توانند با استفاده از تانک، بچه‌ها را در پشت خاکریزی که به دژهای مثلثی وصل خواهد شد، بزنند؟

همت: ما بزنیم یا دشمن؟

کریمی: دشمن.

همت: دژهای مثلثی یک مقدار نسبت به خاکریزی که قرار است بزنیم، حالت سرکوب دارند؛ عراقی‌ها این امکان را دارند که آن‌جا بچه‌ها را بزنند.

کریمی: پس باید این خاکریز در دست احداث را به صورت دو جداره بزنند.

همت: نظر مسئولین مهندسی هم این بود که این خاکریز را دو جداره احداث کنند؛ اتفاقاً اگر این‌ها خاکریزشان را کم ارتفاع بزنند، دشمن این امکان را پیدا می‌کند که آتش خودش را بریزد پشت سر نیروی ما. اگر امکان عبور گلوله‌هایش از بالای این خاکریز به سمت پشت کانال وجود داشته باشد، خب مسلما بچه‌های ما را خواهند زد. حالا ان‌شاءالله آن‌جا خداوند دشمن را کور می‌کند.

کریمی: در رابطه با میادین مین دشمن، نظرم این‌ است که باید پیش‌بینی لازمه را کرد؛ مقصودم این است که چون این بار تعداد گردان‌های عمل کننده تیپ ما به نسبت حملات قبلی کمتر است، از این لحاظ دردسر کمتری داریم.

همت: الان واحد تخریب، 10 نفر تخریب‌چی به این گردان‌ها مامور کرده. حالا اگر مسؤولین گردان‌ها امشب در جریان حرکت‌شان مدیریت به خرج بدهند، می‌توانند تخریب‌چی‌ها را پیشاپیش ستون گردان‌هایشان به همراه گروه‌های آر.پی.جی‌زن حرکت بدهند. این کار دو فایده‌ی اساسی دارد؛ اولا ستون ناغافل با کمین دشمن برخورد نخواهد کرد، در ثانی؛ اگر سر راه بچه‌ها میدان مینی وجود داشته باشد، تخریب‌چی‌ها می روند و شناسایی می‌کنند تا سریع این مین‌ها را خنثی کنند. چون میادین مین احداث شده در این منطقه، نه با سیم خاردار مشخص شده‌اند و نه به صورت منظم و در چند ردیف و چند متر استاندارد آن‌ها را مهندسی دشمن احداث شده و می‌شود به راحتی آن را خنثی کرد.

کریمی: البته حدس می‌زنم عراق هیچ وقت موقع چنین کاری نمی‌کند. فکر نمی‌کنم همین جوری در دشت مین را بریزد و برود؛ صدرصد وقتی میدان مین احداث کند، دور آن نبشی،‌ سیم‌خاردار یا چوبی، چیزی بر زمین می‌کوبد، که حداقل نیروهای خودش نسبت به موقعیت میدان مین توجیه باشند. البته حاجی! هدف دشمن نیست که در همان منطقه‌ای که فعلا مستقر است، باقی بماند، متوجه هستید؟ ‌دشمن در آینده قصد دارد بیاید و این خاکریزهای ما را بگیرد.

وجود این خاکریزها در دست ما در داخل خاک عراق ، خیلی یه ضرر دشمن تمام می‌شود. به همین دلیل است که می‌بینیم هر روز دشمن در این منطقه تحرک دارد؛ واحدهایش در یک نقطه ثابت مستقر نمی‌شوند.

همت: بله.

کریمی: به همین دلیل، نمی‌تواند در نقاط ثابت و مشخص میدان مین احداث کند. ولی بچه‌های تیپ‌های دیگر ما دیده بودند که این‌ها دارند مین‌گذاری می‌کنند. البته در منطقه‌ای که به تیپ ما محول شده، وضع این‌طور نیست. در این قسمت،‌ دشمن شب واحدهایش را عقب می‌کشد و روز آن‌ها را مجدداً به جلو می‌فرستد.

همت: فکر نمی‌کنم شب‌ها واحدهای دشمن بیش از یک کیلومتر تا 1500 متر به عقب بروند؛ عقب کشیدن بیش از این مقدار به ضرر دشمن است.

کریمی: حدوداً همین مسافت عقب می‌کشد، فکر می‌کنم در حدود یک تا یک کیلومتر ونیم واحدهایش را عقب می‌کشد.

همت:[با اشاره به خاکریزی در حاشیه‌ی جاده به کریمی می‌گوید]: این خاکریز، در واقع یکی از موانع بازدارنده‌ی دشمن در درون اشغال خرمشهر، در ضلع شمالی شهر محسوب می‌شد. می‌بینی که؛‌ به صورت شرقی – غربی [از غرب به شرق] احداث شده. خلاصه، این خاکریز، اول دشمن بود، به فاصله‌ شش کیلومتر بعد از این خاکریز، دشمن در مقابل ما یک دژ احداث کرده بود که ما به آن می‌گفتیم «خاکریز کانال». یک کانال آب جلوی آن خاکریز ایجاد کرده بود با این مشخصات؛ عرض کانال حدود 5/1 متر و عمق آن 2 متر. داخل کانال را هم آب بسته بود.

در جریان عملیات الی‌بیت‌المقدس، وقتی دشمن خاکریز اول- یعنی همین خاکریز- را از دست داد و نیروهایش عقب نشینی کردند، رفتند طرف خاکریز دوم و نیروهایش ریختند داخل آب. منتها قبل از خاکریز اول و دوم، این کانال را هم در این‌جا پیش‌بینی و احداث کرده بود. خودت که می‌بینی؛ خاک‌هایی که بر اثر حفاری کانال خارج کرده‌اند، در طرفین کانال دیده نمی‌شود. دشمن خاک‌ها را با کمپرسی از منطقه خارج کرده بود. در نتیجه چون زمین در این‌جا صاف و مسطح است، هر کس که شب در این‌جا حرکت کند، ناغافل می‌افتد توی این کانال!  این سه احداث مانع بازدارنده را عراقی‌ها برای حفظ شهر پیش‌بینی و احداث کرده بودند. خدا شاهد است عباس – نبودی – از لحاظ دژهایی که این بابا دور خرمشهر احداث کرده، خودم فکر می‌کنم جزو قوی‌ترین دژهای دفاعی در طول تاریخ جنگ‌های جهان بوده. خدا شاهد است!

عباس! برای محافظت از تمام ضلع‌های شمالی، جنوبی و شرق و غربی خرمشهر،‌ دشمن محاسبه کرده بود و مانع ایجاد کرد؛ اعم از دژ، سنگرهای دفاعی، سنگر تیربار، خاکریز، میادین مین، تخریب ساختمان‌ها و ایجاد میادین مین در سه محور داخل شهر و سرانجام کانال‌هایی که در رودخانه‌ی «کارون» احداث کرده بودند. خیلی وحشتناک بود. در عملیات فتح خرمشهر، واقعا خدا به ما کمک کرد.

لحظاتی پس از غروب آفتاب روز چهارشنبه 30 تیر1361 همت رو به عباس کریمی می‌گوید:

همت: الان شما با فرماندهان گردان‌های انصار و حبیب هماهنگ کنید تا این‌ها در شروع حرکت خودشان تسریع کنند.[از روی نقشه، خاکریزی را به کریمی نشان می دهد و می‌گوید] این خاکریز، در حکم عایق مناسبی است تا نیروی عمل کننده‌ حد چپ تیپ دزفول جوری حرکت کند که چپ متمایل نشود و بچه‌های انصار هم به آن‌ها برخورد نکنند، که یک وقت اشتباهی همدیگر را بزنند. این خاکریز، حفاظ خوبی است، البته در ازای خاکریز فقط یک کیلومتر است، اما می‌توانند بچه‌های ما در کنار آن به سمت عمق دشمن حرکت کنند.

کریمی: پس بگوئید فرماندهان گردان‌های انصار و حبیب به این‌جا بیایند تا در این‌باره با‌ آن‌ها هماهنگی بشود دیگر.

همت: فرستادم دنبال‌شان، خالصی آمد توجیه شد. محمدی؛ دارد می‌آید. برادر عباس! از شما خواهشی که دارم این است که بروید با تیپ 7 ولی‌عصر (عج) دزفول هماهنگ کنید و کسی از مسئولین‌شان را بیاورید تا ما به این‌ها حد پیشروی‌شان را توجیه کنیم که مانع از برخورد بچه‌های آن‌ها به بچه‌های خودمان بشویم. الان دیگر هوا تاریک می‌شود و چشم‌هایمان دیگر چیزی نمی‌بیند.

کریمی: باشد، بسیار خوب. الان از این‌‌‌‌جا شروع کنیم دیگر حاجی!

همت: الان از کجا شروع می‌کنید؟

کریمی: صبح که آمده‌ام تحویل گرفتم، پانصد متر‌ ‌آن مشخص است دیگر. حدها مشخص هستند؛ یعنی از لب پانصد متر. البته مسئولین تیپ7 دزفول گفتند ما خودمان گرایی داریم که از روی همان جلو می‌رویم. گفتند از همان طرف ما می‌رویم.

همت: ببین! از انتهای جاده تا نقطه‌ای که خط در دست تیپ ما است، مساحت حدود 1700 متر است. در سمت راست ما مسافتی بالغ بر 500 متر به تیپ 7 ولی‌عصر(عج) دزفول واگذار شده. حالا این بردارها می‌خواهند از کجا حرکت کنند؟ شما بروید پیش مسئولین تیپ دزفول نقطه‌ی حرکت این‌ها را تعیین کنید.

کریمی: باشد، من الان می‌روم.

همت: پس، زودتر، تا هوا روشن است برو و برگرد؛ جنگی!

کریمی: بسیار خوب.

همت: منور داری؟

کریمی: نه. سعید[قاسمی؛ معاون اطلاعات تیپ 27] را با آن فرستادم این کار را بکند، سعید هم دیر کرده.

شامگاه چهارشنبه 30 تیر1361 در حالی که همه چیز برای آغاز مرحله‌ی سوم عملیات آماده می‌شد، مخابرات تیپ 27 هنوز نتوانسته بود نفربر حامل دستگاه‌های «مرکز پیام» فرماندهی را به قرارگاه تاکتیکی تیپ برساند به همین خاطر همت خطاب به جعفر جهروتی‌زاده می‌گوید:

همت: بروید یکی از بی‌سیم‌چی‌‌های گردان میثم را بیاورید این‌جا... جعفر! برو یکی از آن ها را بیاور فعلا این‌جا دم دست ما باشد.

لحظه‌ای بعد جهروتی‌زاده به همراه بی‌سیم‌چی گردان میثم، به نزد همت برمی‌گردد.

همت: بیا برادر ... بیا این گوشه بنشین... عباس!

کریمی: بله!

همت: بیا بنشین کنار این، «فرکانس اصلی» را به او بده... ضمناً به این بگو فرکانس خودش را فراموش نکند...فرکانس خودش را حفظ کند!

کریمی : چشم الان این را هماهنگ می‌کنم.

همت پس از توصیه‌های لازم به عباس خطاب به صیاد؛ راننده‌اش می‌گوید:

تو همین بیرون بمان، هر کدام از نفرات واحد تدارکات گردان‌ها آمدند، آن‌ها را بفرست بروند پیش نفرات تدارکاتی «گردان انصار».

صیاد: بله، بله.

عباس کریمی به نزد صیاد می‌آید و آن‌ها باهم صحبت می‌کنند.

صیاد: خدا به حق قرآن به تو توفیق بدهد.

کریمی: ما که پای سالم نداریم،‌ واسه چی توفیق‌مان بدهد؟

صیاد: این که مسأله‌ای نیست! باز هم شما؛ اگر به امید سعید[قاسمی معاونت اطلاعات 27] می‌ماندیم که بدبخت می‌شدیم.

کریمی: در حمله خرمشهر ما 11 گردان را در عرض 2 ساعت فرستادیم به خط و از خط رد کردیم و با کمترین تلفات، بچه‌ها آن‌جا به سمت دشمن رفتند. اما حالا لنگ یک بی‌سیم ماندیم!

هم‌زمان صدای یک خودروی سنگین در سیاهی شب به گوش می‌رسد.

صیاد: مثل این‌که نفربر [حامل بی‌سیم مرکز پیام فرماندهی تیپ 27 ] دارد می‌آید.

کریمی: جدی؟!

صیاد: آره انگار.

کریمی: قربانت، برو یک دادی، فریادی بزن، یک فحشی؛ عجب آدم‌هایی هستند این‌ها!

صیاد: حالا از بچه‌های اطلاعات کسی نیست بفرستیم؟

کریمی:[برآشفته و نگران می‌گوید]: رفتند این ور، آن ور دیگر بابا!

یکی از حضار: آقا، این همان نفربر است! یکی برود حاج همت را خبر کند.

کریمی: لازم نکرده! نفربر را بیاورید بچپانید توی گوشه‌ی این خاکریز. اقلاً حالا که آمده، برویم با بی‌سیم آن، با بچه‌های جلو تماس بگیریم. الان نیروهای جلو را چه کسی باید هدایت کند؟! همت [نگران از سنگر بیرون آمده می‌گوید]:ساعت از 21:30 هم گذشته!

صیاد به سمت یکی از نفرات می‌رود و می‌گوید.

صیاد: برادر، شما از نیروهای اطلاعات عملیات هستید؟

نیروی اطلاعات: بله.

کریمی: آقا، قربانت، برو توی جاده بایست، این نفربر را بفرست این‌جا.

پس از لحظاتی مشخص می‌شود که این خودرو، نفربر «ام-113» حامل تجهیزات «مرکز پیام» نیست. دوباره انتظاری سنگین شروع می‌شود.

سرانجام ساعت 21:40 دقیقه‌ی شامگاه چهارشنبه 30 تیرماه 1361 ، نفربر ام-113 حامل مرکز پیام قرارگاه فرماندهی فتح-3، پس از ساعت‌ها، سرگردانی در بیابان ، راه را پیدا کرد و به کنار خاکریز حد تیپ 27 در محور جنوب پاسگاه زید رسید. این در شرایطی که همت و عباس مأیوس از رسیدن مرکز پیام، خود به کنار خاکریز نقطه‌ی رهایی رفته و گردان‌های تیپ را برای عملیات هدایت می‌کردند.

در آن شب، گردان‌های تیپ 27 و ده تیپ دیگر سپاه، موفق شدند طی سومین مرحله از عملیات رمضان المبارک، ضمن انهدام وسیع نیرو،‌جمعاً حدود 451 دستگاه تانک و نفربر زرهی و 141 دستگاه خودرو سبک و سنگین دشمن را منهدم کنند و حدود 250 نفر از نیروهای آنان را به اسارت بگیرند. ضمن این که تعدادی از نیروهای خودی و از جمله اسماعیل قهرمانی؛ قائم‌مقام تیپ 27 محمد‌رسول‌الله(ص) به فیض شهادت نایل آمد.

نگارنده : admin2 در 1392/4/31 10:0:42
 
 
دوشنبه 29 تیر 1394  11:55 PM
تشکرات از این پست
shirdel2
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

شهيد کشوري
واما پدرم نام ونام خانوادگي مريم كشوري

 

 


فرزند خلبان شهيد احمد كشوري

كارشناس علوم تجربي

از اين كه پدرتان اسطوره دفاع مقدس است چه احساسي داريد؟

زماني كه پدرم جان بر كف گرفت وبر دشمن متجاوز يورش برد تنها هدفي كه داشت ، جلب رضاي خداوند وپيروي از مقام والاي ولايت واطاعت از حضرت امام بود

هدف او اسطوره وقهرمان شدن نبود ومن از اين جهت بر خود مي بالم وافتخار ميكنم كه فرزند پدري هستم كه مردمش به پاس خدماتش او را اسطوره ملي خود مي دانند

اما وظيفه تك تك ما اين است كه ياد وخاطره اين قهرمانان بزرگ وارزنده را زنده نگه داريم وبه ديگران بشناسانيم ، چرا كه هر كس كه با خدا معامله كند در خور چنين ستايش هايي است


نگارنده : admin2 در 1392/4/31 10:1:34
 
 
دوشنبه 29 تیر 1394  11:55 PM
تشکرات از این پست
shirdel2
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

رمضان در جبهه

رمضان در جبهه
افطار در جبهه به روایت سرهنگ دشتی‌زاده

رمضان در جبهه

 

 


 
razmandeh.jpg

ماه مبارک رمضان در جبهه ها به خاطر فضای ملکوتی اش عزیز بود نه به خاطر سفره رنگین افطار.

 

جملات بالا بخشی از صحبت‌های سرهنگ دشتی‌زاده مسئول روابط عمومی سپاه سلمان سیستان و بلوچستان در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) منطقه سیستان و بلوچستان است.

 

وی می‌گوید: رمضان سال 67 در منطقه عملیاتی فاو حضور داشتم. در شب‌های «احیا» با اجرای مراسم قرآن برسر گرفتن و راه‌اندازی دسته‌های سینه‌زنی به سمت گردان‌های دیگر حرکت می‌کردیم.

 

شهید مهدی مهدی‌زاده زمانی که دعای« ابوحمزه ثمالی» را می‌خواند بلند فریاد می‌زد (خدایا به حق این ماه شهادت را نصیب من بگردان) و سرانجام چهارم خردادماه سال 67 به شهادت رسید.

 

شور واشتیاق سال‌های جبهه با حال وهوای امروز بسیار فرق دارد و تکرارشدنی نیست. چون آن زمان کسی به فکر زمان افطار و تهیه اقلام چرب و شیرین نبود و معمولا سفره افطار از غذاهایی که مردم برای جبهه ارسال می‌کردند تشکیل می‌شد.


نگارنده : fatehan1 در 1392/4/31 10:1:41
 
 
دوشنبه 29 تیر 1394  11:55 PM
تشکرات از این پست
shirdel2
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اشک‌های سرلشکر بعثی برای بدبختی‌هایش

اشک‌های سرلشکر بعثی برای بدبختی‌هایش
اشک بر گونه‌های سرلشکر «صلاح قاضی» فرمانده سپاه سوم بعث جاری شد؛ دانستم که این اشک‌ها به خاطر خاک وطن نیست، بلکه به خاطر بدبختی‌های خودش است! 
نخستین عملیات برون‌مرزی رمضان در تیرماه 1361 توسط رزمندگان اسلام انجام شد؛ نحوه شروع این عملیات از زبان سرهنگ ستاد «رضا الصبری» افسر رابط اطلاعات سپاه سوم ارتش بعث عراق در ادامه می‌آید:

در ساعت 21:30 شب 13 جولای 1982 (22 تیرماه 1361)، نیروهای ایرانی به سمت مواضع ما در سمت شرق بصره حرکت کردند. همان‌طور که انتظار می‌رفت، عملیات در تاریکی شب صورت گرفت. توپخانه‌ی سپاه سوم شروع به آتش کرد و مواضع ایرانی‌ها را گلوله‌باران کرد. تانک‌های ما، گلوله‌های آتشین خود را به شدت به سمت نیروهای ایرانی شلیک می‌کردند و هواپیماهای‌مان بمب‌های منّور بسیار قوی بر سرشان می‌ریختند. منطقه در آن ظلمات شبانه، مثل روز روشن شده بود.

این دومین نبرد سنگین پس از سقوط خرمشهر بود که طی آن، نیروهای ورزیده‌ی ایرانی، با به محاصره درآوردن واحدهای ما، ضربات خود را بر آنها وارد می‌کردند. روحیه‌ی بسیار عالی نیروهای ایرانی باعث شکسته شدن خطوط دفاعی پر حجم ما شد و شکاف‌هایی را در مواضع دفاعی تیپ‌های زیر ایجاد کرد:

1ـ تیپ 104 که گردان یکم این تیپ به فرماندهی سرهنگ ستاد «عبدالله صبری» منهدم شد.

2ـ تیپ 20 که گردان 17 آن به فرماندهی سرگرد ستاد «احسان عماره» منهدم شد.

3ـ تیپ 14 که گردان سوم آن به فرماندهی سرهنگ ستاد«عبدالغنی الجبوری» نابود و خود الجبوری هم به هلاکت رسید.

فرمانده‌ی تیپ 104 توانست جان سالم به در برد و از مهلکه بگریزد؛ لیکن فرماندهان گردان‌های او توسط ایرانیان به اسارت گرفته شدند. فرمانده‌ی تیپ 20 نیز به اسارت در آمد و دیگر فرماندهان گریختند. تیپ 14 ما مقاومت کرد. گردان‌های این تیپ تا مدتی پایداری کردند و در مقابل ایرانی‌ها ایستادند؛  اما نیروهای ایرانی ضمن پیشروی، در میدان مین مقابل گردان‌های این تیپ شکافی ایجاد کردند و پس از تصرف سنگرهای نیروهای پیاده، موفق شدند به آسانی پیش بیایند.

نقشه‌ی ایرانیان عبارت بود از یک هجوم سریع و در پی آن به محاصره درآوردن نیروهای ما. آنان این کار را به حدی ماهرانه انجام دادند که در بیشتر اوقات، موفقیت زیادی نصیب‌شان شد. در این عملیات نیز با همین شیوه توانستند تیپ‌های ما را محاصره کنند. با روشن شدن هوا، نیروهای ما خود را در محاصره‌ای شدید یافتند.

صبح روز 14 جولای (23 تیر) گردان‌های تانک تیپ 10 زرهی، با برخورداری از پشتیباتی آتش پرحجم توپخانه سپاه سوم، برای انجام پاتک پیش آمدند و حمله‌ی خود را برای بازپس‌گیری مواضع از دست رفته، آغاز کردند؛ اما ناگهان یک موشک ضد زره به تانک حامل فرمانده‌ی این تیپ اصابت کرد و فرمانده‌ی تیپ 10 زرهی و معاون او به شدت مجروح شدند.

در این گیرو دار، سرتیپ ستاد «اسماعیل طه النعیمی» فرمانده‌ی سپاه سوم را دیدم. او در اوایل جنگ فرمانده‌ی منطقه‌ی عملیات جنوب ارتش ما بود. پس از اعدام سرلشکر ستاد «صلاح القاضی» فرمانده‌ی سابق سپاه سوم در فردای سقوط خرمشهر، از جانب صدام به این سمت منصوب شد. سرتیپ النعیمی، در سنگری مشرف به میدان نبرد قرار داشت و پیدا بود که از سرانجام کار خویش به هراس افتاده. از او پرسیدم: «قربان! چه انتظاری از این نبرد دارید و عاقبت کار را چگونه می‌بینید؟». در حالی که وانمود می‌کرد بر خود مسلط است گفت: «مسلماً در نهایت پیروزی ما حتمی خواهد بود!».

من می‌دیدم که لحظه به لحظه پیروزی از ما دورتر می‌شود و همه چیز برعکس پیش‌بینی فرمانده‌ی سپاه سوم است و عملاً تمامی تلاش‌های ما مصروف یافتن راهی برای سد کردن پیشروی ایرانی‌ها شده. تمام واحدهای توپخانه، زرهی و حتی موشک‌های زمین به زمین و گلوله‌های شیمیایی، یک‌جا به کار گرفته شد تا بتوانیم مانع پیشروی ایرانی‌ها بشویم.

اوضاع عجیب و غریبی بر ما حاکم شده بود. نیروهای ما شروع به عقب نشینی و فرار از مقابل ایرانی‌ها کرده بودند. به چهره‌ی فرمانده سپاه سوم نگاه کردم.

ـ چه شد قربان؟

 ـ عملیات را باختیم!

ـ قربان، چه می گوئید؟!

ناگهان اشک بر گونه‌هایش جاری شد. دانستم که این اشک‌ها به خاطر خاک وطن نیست، بلکه به خاطر بدبختی‌های خودش است! حتم داشتم در آن لحظات سرنوشت سرلشکر «صلاح قاضی» فرمانده‌ی نگون بخت سابق سپاه سوم در برابر چشمان او تداعی شده بود. او به شدت می‌گریست و از لحاظ روحی تحت تاثیر اوضاع قرار گرفته بود. وی که در حالت عادی، از قساوت و خشونت چیزی کم نداشت، در این حال و وضع، عصبانیتیش مضاعف شده شروع به عربده کشی و داد و بیدار کرده بود. بر سر افسران فریاد می‌کشید و همه را وحشی و ترسو خطاب می‌کرد!

نگارنده : admin2 در 1392/4/26 18:27:27
 
 
سه شنبه 30 تیر 1394  12:03 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

وقتی دشمن با ساز و دهل حمله کرد

وقتی دشمن با ساز و دهل حمله کرد
سرباز سعیدی گفت: جناب سروان، عراقی‌ها با ساز و دهل دارند می آیند و با شنیدن این جمله سریع به فرمانده دسته گفتم برو ببین موضوع چیست؟ 
در بین نیروهای رزمنده افراد مختلفی حضور داشتند که علی رغم مشکلات جسمی؛ جانانه می جنگیدند و بعضا به دلیل همین مشکلات در مواقع حساس درد سر ساز بودند. خاطره زیر بیان یکی از آنهاست.

***

در جبهه شاخه رودخانه دویرج در حد فاصل بین فکه و پیچ انگیزه بودیم که رودخانه دویرج در جلوی مواضع ما در جریان بود و مسیر رودخانه به سمت فکه می‌‌رفت و سپس وارد خاک عراق می‌شد.

آب رودخانه دویرج در بعضی از فصول با شدت در جریان بود. در سمت راست یگان ما شاخه رودخانه دویرج قرار داشت که حدفاصل بین گردان 252 و گردان 251 تانک از تیپ 2 زنجان بود.

مسیر شاخه رودخانه به علت پوشش گیاهی مسیر مناسبی جهت اعزام گشتی نیروهای خودی و همچنین مسیر مناسبی برای مسیر گشتی دشمن بود؛ لذا به علت حساسیت آن منطقه شب‌ها پست‌های استراق سمع را به نزدیک شاخه رودخانه اعزام می‌ نمودیم و دیدگاهی نیز بر روی ارتفاع منطقه مشرف بر رودخانه داشتیم.

دسته دوم گروهان ما در نزدیک شاخه رودخانه قرار داشت و به علت عوارض موجود در منطقه و تپه ماهور بودن آن منطقه تانک‌ها در عقب خط مقدم و در پشت مواضع دسته دوم و یکم آرایش داده شده بود.

شیارهای متعددی در جلوی یگان بود که شب‌ها با اعزام گشتی و پست‌های استراق سمع مراقب حرکات دشمن بودند و سعی در جلوگیری از نفوذ گشتی‌های عراقی داشتند.

یک شب ساعت حدود دو نیمه شب نگهبان دیدگاه مشرف به رودخانه دویرج تلفن زد. نام نگهبان سرباز سعیدی بود (که در عملیات شرهانی به شهادت رسید)

او گفت: جناب سروان، عراقی‌ها با ساز و دهل دارند می‌آیند و با شنیدن این جمله سریع به فرمانده دسته گفتم برو ببین موضوع چیست؟ تا آماده باش به یگان ابلاغ شود خودم نیز آماده شدم تا به سمت دسته دوم بروم، با گروهبان دسته تماس گرفتم و گفتم نگهبانان را در سر پست هوشیاری بدهد و از او پرسیدم که نگهبانان دیدگاه شاخه رودخانه چه کسانی هستند؛ گفت سرباز سعیدی و سرباز قدیمی. سرباز سعیدی که از اهالی مشهد بود متاسفانه مقداری گوش ایشان سنگین بود و سرباز قدیمی نیز چشمش ضعیف بود و شب‌ها مشکل دید داشت.

لذا این دو نفر را با هم در سر پست می‌گذاشتیم تا ضعف شنوایی سعیدی با ضعف بینایی قدیمی همدیگر را خنثی نموده و چشم سعیدی که خوب می‌دید و گوش قدیمی که خوب می‌شنید حرکات و صدای دشمن را هر کدام با حس قوی خود درک کنند.

سعیدی که در پشت تلفن به من گفت دشمن با صدای بوق و دهل دارد می‌ آید پیش خود گفتم که این مشکل شنوایی داشت چطور شده صدای ساز و دهل دشمن را شنیده است و از طرفی گفتم آیا ما اینقدر بدبخت و بیچاره شده‌ایم که دشمن دارد با ساز و دهل به صورت جشن عروسی به سمت ما می ‌آید.

لذا سریعا به سمت دسته دوم حرکت کردم و پس از ده دقیقه به دیدگاه مذکور رسیدم و دیدم که فرمانده دسته و گروهبان دسته و عناصر نگهبانی در آنجا هستند. گفتم چه شده است دیدم که سعیدی که گوشش سنگین است می‌گوید من شنیدم که دشمن دارد با ساز و دهل می‌آید و سرباز قدیمی که چشمش ضعیف بود می‌گفت من خودم دیدم .

به سعیدی گفتم تو که کَر هستی، چطور شنیدی؟ و به قدیمی گفتم تو که کور هستی، چطور دیدی؟ و مدتی در دیدگاه ایستادم، دیدم واقعا صدای بوق می‌آید. بوق‌ها منقطع دید.... دید... دید.... دید... خوب که توجه کردیم متوجه شدیم صدا از سمت گروهان همجوار ما در آن طرف شاخه رودخانه می‌آید.

با دقت بیشتر متوجه شدیم که ماشین یخ یگان است که به علت گرمی هوا در روز نمی‌‌تواند یخ را تقسیم کند و شبها تقسیم می‌کند و نزدیک هر سنگر که ماشین توقف می‌کند با صدای بوق منقطع اهالی سنگر را متوجه نموده تا سهمیه یخ خود را تحویل گیرند و نگهبانان شنوا و بینای ما فکر کردند که از سمت دشمن، عراقی‌ها با بوق و کرنا دارند می‌آیند و نتوانسته‌ بودند تشخیص دهند که ماشین یخ یگان همجوار ما می‌باشد.

از آن شب به بعد دستور دادم که از این دو نفر در پست‌های نگهبانی استفاده نکنند و آنان را به بنه زرهی گروهان منتقل نمودم تا به عنوان کمک‌انبار دار و اسلحه‌دار انجام وظیفه نمایند. گاها به یاد تلفن شهید سعیدی در آن شب می‌‌افتم که گفت جناب سروان عراقی‌ها با بوق و کرنا دارند می‌آیند ناخداگاه خنده‌ام می‌گیرد. خداوند رحمتش کند.

نویسنده:محمد مسعود بهمنی

نگارنده : admin2 در 1392/4/26 18:28:45
 
 
سه شنبه 30 تیر 1394  12:04 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پدرو پسری که تاریخ شهادتشان یکی بود

پدرو پسری که تاریخ شهادتشان یکی بود
گفتگوبا همسر و مادر2 شهید؛ 

در کوچه پس کوچه های منطقه طلاب مشهد نشانی شیر زنی را می گیریم که همسر و مادر دو شهید است.

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا،در کوچه پس کوچه های منطقه طلاب مشهد نشانی شیر زنی را می گیریم که همسر و مادر دو شهید است. پس از کلی پرس و جو بالاخره به خانه شهیدای جهادگر (سنگرسازان بی سنگر) رسیدیم.

همسر شهید نادر منصوری و مادر شهیدان عطاءالله و احمد الله منصوری از همسر و فرزندانش برایمان می گوید: 

دوفرزندم را تقدیم اسلام کردم
 
چهار فرزند داشتم، سه پسر و یک دختر که پسر اول و پسر آخرم را تقدیم اسلام کردم.
 
همسرم برایم هم پدر بود و هم مادر.قبل از شهادت رفتارش عوض و نگاههایش متفاوت شده بود.علت تغییر رفتارش را که می پرسیدم سکوت می کرد. خدا می داند که چه دیده بود و چه فکر می کرد که چنان پدرانه دست بر سرم می کشید .اما وقتی خبر شهادتش را برایم آوردند متوجه شدم که به خاطر خوابیست که دیده بود.او در خواب دیده بود که این رفتنش را برگشتنی در کارنیست.
 
همسر و فرزندبزرگم تنها با فاصله یک ساعت از هم شهید شدند
 
همسر و فرزند بزرگم در سال 62 یک روز و به فاصله یک ساعت شهید شدند و محل شهادتشان منطقه مهران بود.
 
همسر شهیداز آخرین دیدار می گوید: حاج نادر بار آخری که به جبهه رفت از اینکه دیگر برنمی گردد خبرداد و گفت این بار که بروم دیگر نه من برمی گردم و نه عطاءالله.
 
از عشق بی اندازه به فرزند کوچکش گفت که این علاقه باعث شده او را بارها در خواب ببیند.
 
می گوید آخرین باری که احمد به من گفت برای خداحافظی آمده ام و می خواهم بروم خط مقدم با او صحبت کردم که نرود .اما او با صحبت هایش می خواست مرا قانع کند که به خاطر علاقه شدید به او راضی نشدم و با او قهر کردم . پاسخ من به او آنقدر برایش سنگین بود که نیمه شب دیدم در تب می سوزد بیدارش کردم و به او گفتم که راضی هستم بروی و او با شنیدن این جمله آرام گرفت و حالش بهبود یافت.
 
جان عزیزان ، عزیزتر از دین و ناموس نیست
 
وقتی خبر شهادتشان رسید گریه کردم اما گلایه نکردم چرا که حکم خدا بود و جان عزیزان از دین و ناموس عزیزتر نیست.
 
تنها یادگارشهید که تقدیم حرم امام رضا(ع) شد
 
از لحظه دیدن پیکرهمسرش که از او پرسیدیم گفت: پیکر حاج نادر کاملا سوخته بود و جز یک تکه استخوان از او چیزی باقی نمانده بود و تنها یادگاری که از همسرم به جا مانده یک انگشتر است که تقدیم حرم امام رضا(ع) کردم.
 
فرازی از وصیت نامه نادرمنصوری/سقوط ایران سقوط اسلام است

سراغ وصیت نامه شهیدان را که گرفتیم، گفت: وصیت نامه آنها به بنیاد شهید تحویل داده شده اما در قسمتی از وصیت حاج نادر آمده که تأکید کرده است: ایران پایگاه اسلام است.اگر ایران سقوط کند اسلام سقوط می کند با چنگ و دندان از ایران دفاع کنید.
منبع : مشهد پیام

نگارنده : fatehan1 در 1392/4/29 10:33:26
 
 
سه شنبه 30 تیر 1394  12:04 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تو روخدا کاغذ کمپوت ها راجدا نکنید

تو روخدا کاغذ کمپوت ها راجدا نکنید
بعضی از مواقع که خبرنگاران برای تهیه گزارش به خطوط نبرد می‌آمدند، اتفاقات جالبی رخ می‌داد. یک روز نوبت به همرزم بسیجی ما رسید. خبرنگار میکروفن را گرفت جلو دهانش و گفت: 

«خودتان را معرفی کنید و اگر خاطره ای، پیامی، حرفی دارید بفرمایید.»

او بدون مقدمه و بی معرفی صدایش را بلند کرد و گفت:

«شما را به خدا بگویید این کاغذ دور کمپوت‌ها را از قوطی جدا نکنند، آخر ما نباید بدانیم چه می خوریم؟ آلبالو می خواهیم، رب گوجه فرنگی در می آید. رب گوجه فرنگی می خواهیم کمپوت گلابی است.

آخر ما چه خاکی به سرمان بریزیم. به این امت شهید پرور بگویید شما که می فرستید، درست بفرستید. اینقدر ما را حرص و جوش ندهید.»

خبرنگار همینطور هاج و واج فقط نگاه می‌کرد.


نگارنده : fatehan1 در 1392/4/29 11:41:57
 
 
سه شنبه 30 تیر 1394  12:04 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

بسیجی گمنام
انباردارمان گفت: یک بسیجی اینجاست که هیچی نمی خواهد، عوض ده تا نیرو هم کار می کنه!

گفتم: کو؟ کجاست؟

گفت: همان که دارد گونی ها رو دوتا دوتا می برد توی انبار.

رفتم نزدیک دیدم آقا مهدی باکری فرمانده لشکر است.

او هم مرا دید... با چشم و ابرو اشاره کرد که چیزی نگم و بگذارم کارش را بکند.

دل تو دل نبود، گونی ها که تموم شد و چایی آوردند، آقا مهدی گفت: حالا بریم دیگه!

حیات

نگارنده : fatehan1 در 1392/4/29 11:50:40
 
 
سه شنبه 30 تیر 1394  12:04 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها