0

خاطرات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

اقتدار
صدام حسین برای تحقیر کردن خلبانان ایرانی در تلوزیون عراق گفت:به هرجوجه کلاغ (خلبان )ایرانی که بتواند به 50 مایلی نیروگاه بصره نزدیک شود حقوق یک سال نیروی هوایی عراق را جایزه خواهم داد. 


تنها 150 دقیقه پس از این مصاحبه صدام،عباس دوران و حیدریان و علیرضا یاسینی نیروگاه بصره را بمباران کردند.

با این عملیات پاسخ گستاخی صدام داده شد و در حقیقت خود صدام تحقیر شد . 



نگارنده : fatehan1 در 1392/4/29 12:2:20
 
 
سه شنبه 30 تیر 1394  12:04 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روایتی خواندنی از خانواده سه نفره‌ با دو شهید

روایتی خواندنی از خانواده سه نفره‌ با دو شهید
تنها فرزند این خانواده توسط ضدانقلاب به شهادت ‌رسید و پیکرش سوزانده شد؛ پدری که برای ادامه دادن راهش به جبهه رفت و شهید شد و مادری که همزمان با شهادت همسرش بر سر سجده به لقاءالله ‌پیوست. 
 

 گنجینه دفاع مقدس رازها و رمزهایی را در خود نهفته است که «شهید گمنام» از آنها روایت می‌کند از تنها پسری که توسط ضدانقلاب به شهادت می‌رسد،‌ پدری که برای ادامه دادن راهش به جبهه می‌رود و شهید می‌شود و مادری که همزمان با شهادت همسرش بر سر سجده به لقاءالله می‌پیوندند.

«حاج‌حسین کاجی» این جریان را این گونه روایت می‌کند:

در گردان یک پیرمرد ترک زبان داشتیم، کمتر از احوالات خودش حرف می‌زد؛ هر گاه از او سؤالی می‌پرسیدیم، یک کلام می‌گفت: من «بسیجی لَر» هستم!

گردان به مرخصی رفت؛ به همراه یکی از بچه‌ها او را تعقیب کردیم؛ او داخل یکی از خانه‌های محقر در حاشیه شهر قم رفت؛ جلو رفتیم و در زدیم، وقتی ما را دید، خیلی ناراحت شد و گفت: «چرا مرا تعقیب کردید؟» گفتیم: «ما از لشکر علی بن ابی طالب(ع) هستیم، آقا گفته از احوالات زیر دست‌های خودتان با خبر باشید»؛ وارد منزل شدیم، زیرزمینی بسیار محقر با دیوارهای گچ و خاک و پیرزنی نابینا که در گوشه‌ای نشسته بود!

از پیرمرد در مورد زندگی‌اش، بسیجی شدنش و همسر پیر او سؤال کردیم. پیرمرد گفت: «ما اهل شاهین‌دژ اطراف تبریز بودیم، در دنیا یک پسر داشتیم که فرستادیم قم طلبه و سرباز امام زمان(عج) شود. مدتی بعد، انقلاب پیروز شد؛ بعد هم در کردستان درگیری شد، او آمد شهرستان، با ما خداحافظی کرد و راهی کردستان شد؛ چند ماه از او خبر نداشتیم، به دنبالش رفتم بعد از پیگیری گفتند: پسرم شهید شده، جنازه‌اش هم افتاده دست ضدانقلاب! بعد از مدتی خبر دادند پسرت را قطعه قطعه کرده‌اند و سوزانده‌اند؛ هیچ اثری از پسرت نمانده! همسرم از آن روز کارش فقط گریه بود، آن قدر گریه کرد تا اینکه چشمانش نابینا شد! از آن روز گفتم: هر چیزی که این پیرزن داغدیده بخواهد برآورده می‌کنم؛ یک روز گفت: به یاد پسرم برویم قم ساکن شویم. ما هم اینجا آمدیم؛ من هم دست‌فروشی می‌کردم. یک روز گفت: آقا، یک خواهشی دارم برو جبهه و نگذار اسلحه فرزندم روی زمین بماند. من هم آمدم از آن روز همسایه‌ها از او مراقبت می‌کنند».

بعد از مدتی به منطقه برگشتیم؛ شب عملیات کربلای پنج بود؛ هر چه آن پیرمرد اصرار کرد، نگذاشتم به عملیات بیاید گفتم: «چهره آن پیرزن معصوم در ذهنم هست، نمی‌گذارم بیایی!» گفت: «اشکالی ندارد اما من می‌دانم پسرم بی‌معرفت نیست!».

آن پیرمرد بسیجی از پیش ما به گردانی دیگر رفت؛ در حین عملیات یاد او افتادم و گفتم: «به مسئولین آن گردان سفارش کنم نگذارند پیرمرد جلو بیاید». تماس گرفتم با فرمانده گردان صحبت کردم، سراغ پیرمرد را گرفتم؛ فرمانده گردان بی‌مقدمه گفت: «دیشب زدیم به خط دشمن، بسیجی لَر یا همان پیرمرد به شهادت رسید پیکرش همان جا ماند!».

بدنم سرد شد با تعجب به حرف‌های او گوش می‌کردم؛ خیلی حال و روزم به هم ریخته بود؛ بعد از عملیات یکسره به سراغ خانه آنها رفتم. جلوی خانه شلوغ بود؛ همسایه‌ها آمدند و سؤال کردند: «چه نسبتی با اهل این خانه دارید!؟» خودم را معرفی کردم؛ بعد گفتند: «چهار روز پیش وقتی رفتیم به او سر بزنیم، دیدیم همان‌طور که روی سجاده مشغول عبادت بوده، به رحمت خدا رفته است»

فارس

نگارنده : fatehan1 در 1392/4/29 12:10:35
 
 
سه شنبه 30 تیر 1394  12:04 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پدر و مادری که راضی به قربانی فرزندشان شدند+سند

پدر و مادری که راضی به قربانی فرزندشان شدند+سند
در همین لحظه سروصداهایی نگاهم را به آسمان جلب کرد؛ باورنکردنی بود؛ آسمان خیلی شلوغ بود؛ همه در آسمان جمع اند، دیگر کسی روی زمین حرکت نمی کرد. طبل و شیپور و سنج می زدند. عمویم آمده بود تا مرزبان را با خودش ببرد و آسمانی ها هم به استقبالش آمده بودند. 
 
بسیجی شهید مرزبان سلیمی قادیکلائی از شهدای لشکر ویژه 25 کربلا اهل شهرستان قائمشهر، در 30 اردیبهشت ماه 1366 در جبهه شلمچه، در ماه مبارک رمضان شهد شیرین شهادت را چشید، در ادامه خاطراتی از پدر و همسر شهید و تصویر امضای رضایتنامه والدین شهید برای شهادتش را تقدیم مخاطبان می کنیم.

****


پدر شهید می گوید: مرزبان به مرخصی آمده بود. گفت: 

- «پدرجان ! شما چرا به جبهه نمی آیی؟»

گفتم:

- «پسرم! تو را فرستادم، نیازی به من نیست. من باید در خانه بمانم و امورات زندگی را رسیدگی کنم.»

گفت:

- «پدرجان! شما باید به جبهه بیای، جبهه از همه کارها و امورات واجب تر و مقدم تر است حتی اگر شده خانه و مادر را رهاکن و بیا.» 

با صحبت های مرزبان به فکر فرو رفتم. تأثیر زیادی روی من گذاشته بود. بالاخره من هم به پیروی حرف های پسرم مجبور شدم به جبهه بروم.

هر وقت از منطقه می آمد، ناراحت بود و می گفت:

- «نمی دانم چرا شهادت نصیب من نمی شود. همیشه بی تاب شهادت بود و برای رسیدن به آن، لحظه شماری می کرد.»


□□□ 
 

ساعت 6 صبح، شیفت کاریَم در کارخانه تمام شد و با بدنی خسته و کوفته به خانه آمدم. همین که خواستم بنشینم و استراحت کنم درب خانه به صدا در آمد. رفتم درب را باز کردم، یک روحانی و دو پاسدار دم درب بودند. ناخودآگاه از حضور بی وقت شان، هول و اضطراب وجودم را فرا گرفت. یعنی چه کاری باید داشته باشند؟! بعد از سلام و احوالپرسی، گفتند:

- «پدرجان! از پسرت خبری داری؟»

گفتم : 

- «بی خبر نیستم. نامه اش به دستم رسید. چیزی شده؟» 

بعد از چند لحظه سکوت، به راحتی و بدون مقدمه گفتند:

- «پدرجان! پسرت شهید شده.»

نمی توانم توصیف کنم که با شنیدن آن خبر چه حالی داشتم، چون فقط این حال را پدران شهدا می توانند درک کنند. سست و بی حال شدم  و فقط گفتم: خدا را شکر!


همسر شهید(خانم مسافری)می گوید:  خیلی وابسته و شیفته امام بود. هرجا اگر می خواست حرفی بزند، تمام حرف هایش تکیه داشت به حرف های امام.

زمانی هم که در منطقه با برادر شهیدم(شهید مسافری) با هم بودند به شوخی می گفت: «اگر من شهید شدم سعی کنید اول جنازه ام را پیش امام ببرید.» برادرم به مرزبان می گفت: «حالا جنازه تو را کجا پیش امام راه می دهند؟!  تو هم دلت خوشه آ !!!»

 

□□□ 
 

 

 

یک شب قبل از شهادتش، خانه پدرشوهرم بودم. ماه رمضان بود، یک دفعه حالم بد شد و بی حال شدم به مادرشوهرم گفتم: «برای سحری مرا بیدار نکن،  حالم خوب نیست. صبح می روم دکتر». خوابیدم ؛ در عالم رویا عموی شهیدم را دیدم، آمده بود سر کوچه ی ما ایستاده بود ولی داخل خانه ی ما نمی آمد. تعجب کردم که چرا عمویم داخل نمی آید. در همین لحظه سروصداهایی نگاهم را به آسمان جلب کرد؛ باورنکردنی بود؛ آسمان خیلی شلوغ بود؛ همه در آسمان جمع اند، دیگر کسی روی زمین حرکت نمی کرد. طبل و شیپور و سنج می زدند. عمویم آمده بود تا مرزبان را با خودش ببرد و آسمانی ها هم به استقبالش آمده بودند.
نویسنده: سجاد پیروزپیمان


□□□
 

فرازی از وصیت نامه:
برادران و خواهران در این مقطع زمانی که شیاطین غرب و شرق توسط عروسک کوکی خود یعنی صدام کافر، دست به تجاوز و تعرض به حریم کشور اسلامی مان زده، بر من و تو ای برادر و خواهر لازم است که هرکجا و به هر شکل ممکن با دشمن تجاوزگر به حریم سرزمین و ناموسمان به جنگ و ستیز برخیزیم و همان طور که خداوند متعال می فرماید با سران شیطان پیکار کنید، بر ما لازم است این اصل از فروع دین را انجام دهیم و در مقابل این متجاوزین گرگ صفت مهر خاموشی بر لب نزنیم و سکوت اختیار نکنیم و از خود عکس العملی نشان ندهیم که ائمه طاهرین و حسین(ع) در صحرای کربلا به آن تعداد کم ، اما مخلص نشان دادند...


در این راه هر گلوله ای که بر پیکرم اصابت کند و هر تکه خمپاره ای که به بدنم بنشیند، برای خدا و به یاد خدا تحمل می کنم و اگر سعادت شهادت نصیبم گردد برایم بهترین شیوه مردن است ...


خدایا! از تو می خواهم زمانی که قلم تقدیرت مرگ مرا امضاء می کند، آن لحظه، شهادت در راهت باشد و خونم قابل آبیاری درخت اسلام و وصیت اصلی من به شما برادران و خواهران و امت عزیز ایران این است که امام امت را به هیچ عنوان ترک نکنید. گوش به فرمان او باشید و در کنار او مستکبران را تا ظهور امام زمان خار و زبون سازید.
 

* عکس نوشت


نگارنده : fatehan1 در 1392/4/29 12:38:22
 
 
سه شنبه 30 تیر 1394  12:05 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

یک شهید با سه مزار

یک شهید با سه مزار
خدایی رفتن به گردان تخریب خیلی دل و جرأت می‌خواست. از اعزام چند هزار نفری که به لشگر ما میومد شاید 20 نفر داوطلب حضور در گردان تخریب می شدند. 

 بچه‌هایی که در گردان تخریب فعالیت می‌کردند را می‌توان شجاع‌ترین افراد نامید. کمتر کسی این جسارت را پیدا می کرد تا این گونه با جان و تن خود به صورت مستقیم با مرگ دست و پنجه نرم کند. مطلب زیر از وبلاگ الوارثین است که به بخشی از این دلیرمردی‌ها اشاره دارد:

یکی از شعارهایی که موقع دویدن در دوی صبحگاهی جبهه می‌خوندیم و شادی و شعف خاصی به جمع رزمندگان می‌آورد این شعار بود که با آهنگی خاصی خوانده می‌شد و رزمنده‌ها کلمه آخرش که «نرو» بود با هم تکرار می‌کردند و اون شعار این بود که:


مادرم می‌گفت جبهه نرو

جبهه میری،بسیج نرو

بسیج رفتی تخریب نرو

تخریب رفتی رو مین نرو

رو مین رفتی هوا نرو

هوارفتی زمین بیا



و... این جملات یکی از شوخی های جبهه بود.


شاید یکی از سخت ترین ماموریت تخریبچی ها، مین گذاری مقابل خط دشمن بود و سخت تر وقتی که دشمن خط رو زیر آتش می‌گرفت و با توپ و خمپاره می‌کوبید و امکان انفجار مین وقت کار گذاشتن مقابل دشمن وجود داشت و کار وقتی دلهره آور بود که از مین های سنگینی مثل مین ام 19 که برای انهدام تانک از آن استفاده می‌شود و حداقل هر کدوم بیش از10 کیلو مواد منفجرهT.N.T  داشت استفاده می‌کردی.این ها همه مقدمه بود برای تعریف دو حکایت بود.


شهید رحمان میرزازاده

 

*حکایت اول:
دشمن برای باز پس گیری فاو یک لحظه آروم و قرار نداشت. نگه داشتن خط پدافندی در فشارهای پی در پی دشمن، دست کمی از عملیات نداشت. تخریب لشگر 10 سیدالشهداء(ع) برای مین گذاری مقابل خط پدافندی 3 کیلومتری در محدوده جاده فاو -البحار و کارخانه نمک مامور شد و در این عملیات مین گذاری، به علت آتشباری دشمن در منطقه و رسیدن موج انفجار به مین های ضد تانک ( ام 19 )که توسط بچه های تخریب کار گذاشته شده بود تعدادی از مین‌ها منفجر شد و در نتیجه انفجار ده ها کیلو مواد منفجره، هفت تن از رزمندگان تخریب به شهادت رسیدند که به هفت تن آل صفا معروف شدند. از این هفت شهید سه نفر از آنها به علت نزدیکی به کانون انفجار ابدان مطهرشون کاملا متلاشی شد. به طوری که بچه ها توانستند از محل انفجار  مقداری گوشت له شده و دو تا ران پا پیدا کنند و به معراج شهدا تحویل دهند. در آن شرایط سخت و زیر نور اندک ماه، مجزا کردن تکه های بدن هر شهید کار مشکلی بود ولی به هر ترتیب این بدن‌های پاره، پاره شده به تهران برگشت و تحویل خانواده ها شد.


شهید منصور احدی

 

*حکایت دوم:
 
بعد از اتمام کار مین گذاری، بچه های تخریب به مرخصی اومدند. رسم بود بین رزمندگان که قبل از دیدن خانواده خودشان به دیدار خانواده همسنگران شهیدشان می‌رفتند . ابتدا به دیدار خانواده شهدای هفت تن آل صفا رفتیم. خیابان نبرد تهران و دیدار با خانواده شهید رحمان میرزازاده اولین مقصد ما بود. پدر این شهید به گرمی از همسنگران فرزند شهیدش استقبال کرد و هنگام خداحافظی فرمانده ما، شهید سید محمدزینال الحسینی را کنار کشید و در گوشش جمله ای گفت و سید هم برادر محمد رضا جعفری رو صدا کرد و به او گفت جواب بده.


ما هم از نزدیک نظاره گر این سوال و جواب بودیم. پدر شهید میرزازاده سوال کرد که برادر، مگر یک شهید چند تا پای راست داره!؟ و محمد رضا هم با بغضی که در گلو داشت جواب داد. حاج آقا، آخه از شهید شما و شهید احدی و شهید ملازمی در اون تاریکی شب و از داخل چاله انفجار، فقط ما تونستیم دو تا ران پا و چند کیلو گوشت و پوست جمع کنیم، سری و بدنی نبود که قابل تشخیص باشد. بعد جمله ای گفت که گریه همه را درآورد. او گفت :حاج آقا شهید شما در حقیقت سه مزار داره . و شما باید شهید رحمان رو در سه جا زیارت کنی.

 

شهید توحید ملازمی

 

شهید رحمان میرزا زاده، شهید توحید ملازمی و شهید منصوراحدی در شب ولادت علمدار کربلا قمربنی هاشم(ع) در روز 25 فروردین ماه سال 65 در شهر فاطمیه (فاو) با انفجار مین ام 19 به عرش رفتند و باقیمانده اجزای بدنهای مطهرشان در گلزار شهدای بهشت زهرا در قطعه 53 مهمان خاک شد .


فارس

نگارنده : fatehan1 در 1392/4/30 10:41:6
 
 
سه شنبه 30 تیر 1394  12:05 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ماجرای دزدی که باعث توبیخ عباس دوران شد

ماجرای دزدی که باعث توبیخ عباس دوران شد
عباس با چراغ قوه به دنبال دزد به هر سویی سرک کشید و نور چراغ قوه را به درون پارکی که مشرف به منازل سازمانی بود انداخت اما اثری از دزد به دست نیامد. انگار آب شد و رفت توی زمین. 

به گزارش  فارس، سرلشکر خلبان شهید «عباس دوران» به سال 1329 در شیراز به دنیا آمد؛ وی در سحرگاه روز 30 تیرماه سال 1361 که سرپرستی دسته پرواز را بر عهده داشت، به قصد ضربه زدن به شبکه دفاعی و امنیتی نفوذناپذیر مورد ادعای صدام و برای جلوگیری از برگزاری اجلاس سران غیرمتعهدها به ریاست صدام در بغداد، با هواپیمایش به ساختمان محل استقرار نیروهای عراقی کوبید و به شهادت رسید؛ بقایای پیکر مطهر این شهید پس از 20 سال به میهن اسلامی بازگشت.

در سالروز شهادت این خلبان شجاع، مطلبی از «بمبی در کابین» در ادامه می‌آید:

                                                          ***

با شروع جنگ، اکثر خانواده‌ها پایگاه را ترک کردند و به شهرهای امن پناه بردند تا از این طریق خلبانان و کارکنان پروازی میدان عمل بیشتری برای انجام فعالیت‌های عملیاتی داشته باشند. هنوز چند خانواده موفق به ترک پایگاه نشده بودند. از جمله این خانواده‌ها، عباس و همسرش بود که در پایگاه زندگی می‌کردند.

آدم‌های شرور و فرصت‌طلب که در این گونه مواقع از آب گل‌آلود ماهی می‌گیرند، در پناه شب به خانه‌های مردم که خالی از سکنه بود، دستبرد می‌زدند و اسباب و اثاثیه آنان را به سرقت می‌بردند.

عباس هر شب برای انجام فعالیت‌های عملیاتی به «آلرت» ـ اتاق خلبان آماده برای مقابله هواپیماهای دشمن ـ می‌رفت که اگر «اسکرامبل» ـ در اصطلاح پروازی به هواپیماهای جنگنده رهگیر گفته می‌شود که در کنار باند آماده برخاستن است تا به محض اعلام ایستگاه رادار برای دفاع هوایی و درگیری با دشمن به پرواز درآید ـ زدند پرواز کند و به مقابله با هواپیماهای دشمن بپردازد. از این رو همسرش اغلب اوقات در منزل تنها بود.

آن روز به علت رعایت نکات ایمنی و تجاوز هواپیماهای دشمن به مناطق مسکونی در شب، برق اکثر معابر عمومی قطع بود و بنا به دستور، تمامی ساکنان منازل نیز می‌بایست راه نفوذ نور اتاق‌ها را به بیرون ساختمان می‌بستند. از این رو شب‌ها اغلب شیشه‌های اتاق نشیمن به وسیله مقوا یا پتو کاملاً پوشیده می‌شد. یکی از همین شب‌ها نرگس برای آوردن وسیله‌ای به اتاق مجاور که اسباب و وسایل غیر ضروری در آن نگهداری می‌شد، رفت، به ناگاه از پشت شیشه چهره مرد قوی هیکلی را دید که ایستاده و با چراغ قوه در حال وارسی اسباب و اثاثیه درون اتاق است. از وحشت نزدیک بود قالب تهی کند، ناگهان جیغ زد، عباس که دست بر قضا آن شب در منزل بود، با شنیدن فریاد نرگس با چراغ قوه سریع خودش را به نرگس رساند. نرگس زبانش بند آمده بود و مدام فریاد می‌زد: دُ..دُ.. دُزد، دُ..دُ..دُزد و با دست به سویی اشاره می‌‌کرد.

عباس با چراغ قوه به دنبال دزد به هر سویی سرک کشید و نور چراغ قوه را به درون پارکی که مشرف به منازل سازمانی بود انداخت اما اثری از دزد به دست نیامد. انگار آب شد و رفت توی زمین. عباس گفت: «حتماً خیالاتی شده‌ای» نرگس قسم می‌‌خورد با چشم‌های خودش دزد را دیده، برای همین از آن شب به بعد می‌ترسید بدون عباس در پایگاه بماند.

شب بعد نوبت آلرت عباس بود. با توجه به حادثه شب گذشته هنگام رفتن به آلرت مردد بود و نمی‌خواست نرگس را تنها در منزل رها کند. از نگاه نرگس پیدا بود که می‌ترسید.

ـ می‌خواهی ببرمت خونه آقای یاسینی پیش همسرش پروانه خانم؟

خانم با احترامی بود. او همیشه از نرگس می‌خواست شب‌هایی که تنهاست به منزل‌شان برود اما یک مشکل بود، تا خانه پروانه خانم راهش دور بود. علاوه بر آن نرگس خجالت می‌کشید و نمی‌خواست ایجاد مزاحمت کند. احساس می‌کرد تنهایی راحت‌تر است.

عباس همین طور که به چشمان نگران نرگس نگاه می‌کرد، فکری از ذهنش گذشت و گفت: «یک بالش و پتو بردار بریم آلرت».

نرگس تعجب کرد. آلرت؟! مگه میشه؟ آلرت آن قدر مهمه که فقط کارکنان ویژه می توانند به آنجا رفت و آمد کنند، کارت ویژه تردد می‌خواهند.

عباس گفت: نگران نباش، یک کارش می‌کنم، می گم برای آوردن تو به اینجا هماهنگ شده.

با اصرار وسایل استراحت برداشت و سوار ماشین شدند و رفتند به آلرت. نرگس دلشوره عجیبی داشت. در بین راه گفت: عباس یک دفعه بازخواستت نکنند؟! این کار غیر قانونیه، بفهمند برات دردسر درست میشه.

همین طور که می‌رفتند رسیدند به ایست بازرسی. دژبان نگاهی به داخل ماشین کرد و گفت: ببخشید جناب سروان، ورود افراد غیر مجاز به داخل آلرت ممنوعه. ایشون مجاز به رفتن درون آلرت نیستند جناب سروان.

عباس از اتومبیل پیاده شد و به دژبان گفت: مسئولیت ورود ایشون به آلرت به عهده خود من است. دژبان اجازه خواست تا با مافوقش هماهنگ کند اما موفق نشد. با مسئولیت عباس سرانجام دژبان پذیرفت و علمک شطرنجی راه‌بند را بالا داد و هر دو به آلرت رفتند.

ترس و دلهره شدیدی آزارش می‌داد. آن شب آقای امینی هم کشیک بود، به محض اینکه خانم دوران را دید خندید. نرگس هم خندید و هم خجالت کشید.

آقای امینی، خانم دوران را می شناخت. عباس دلایل آمدن به آلرت رو به او توضیح داد، قبول کرد. تلویزیون روشن بود، آنها سرگرم تماشای تلویزیون شدند. نرگس به سراغ یخچال رفت تا برایشان خوردنی بیاورد. توی یخچال چند قاچ هندوانه و پنیر و گردو بود. تقریباً مثل یک خانه مجردی می‌ماند. یک اتاق خواب هم برای استراحت داشت.

نیمه شب عباس از نرگس خواست تا هواپیمای جنگنده را از نزدیک ببیند. نرگس به رغم میل باطنی‌اش پذیرفت. در درون آشیانه یک فروند هواپیمای شکاری از نوع اف ـ4 مجهز به بمب و موشک آماده پرواز بود. نرگس تا آن موقع بمب و موشک را از نزدیک ندیده بود، به همین خاطر خیلی می‌ترسید. نرگس پرسید:

ـ این هواپیماهایی که توی فیلم‌ها نشون می‌دهند، مناطق مسکونی رو بمباران می‌کنه و این همه قدرت تخریب داره از همین نوع بمب‌هاست؟

(عباس با سر تأیید کرد)

ـ این‌ها که خیلی کوچک هستند؟

عباس لبخندی زد و گفت: فلفل نبین چه ریزه.

ـ عباس یه دفعه تو این کارو نکنی رو سر مردم بی‌گناه بمب بریزی.

ـ نه عزیزم ، این کار مال آدم‌های ضعیف و بُز دله.

نرگس، مردش را می‌شناخت و به او ایمان داشت.

عباس گفت: راستی اگر اسکرامبل زدند با این هواپیما قرار است پرواز کنم.

ـ پس من چه کنم؟

عباس با خنده گفت: تو را هم با خودم می‌برم، کافی است این جیسوت و هارنس را بپوشی و این کلاه هلمت پروازی را روی سرت بذاری، این ماسک اکسیژن را هم جلوی بینی‌ت بذاری، آن وقت تو کابین عقب می‌شینی. به هیچ چیز دست نمی‌زنی و آن وقت تو اولین خلبان زن جنگنده ایرانی خواهی بود.

ـ وای، نه، من می‌ترسم.

ـ پس می‌ری توی خوابگاه درو از پشت قفل می‌کنی تا من برگردم.

نرگس می‌دانست حرف‌های عباس جدی نیست. پرسید:

ـ راستی عباس نمی‌ترسی با این هواپیما پرواز می‌کنی؟

ـ آخه عزیزم مگه می‌‌شه آدم چیزی رو که دوست داره ازش بترسه؟! بیا بشین رو صندلی خلبان ببین چه کیفی داره.

ـ می‌ترسم بفهمند برات بد بشه!

از نردبان فلزی بالا رفت. نشست در کابین خلبان، دنیایی از نشان دهنده‌ها در مقابلش قرار داشت. سرش داشت گیج می‌رفت. گفت: بریم عباس، ممکنه بیان من و تو رو اینجا ببینند آن وقت تو رو تنبیه می‌کنند.

عباس خندید و گفت: دیگه پیِ همه چیز رو به خودم مالیدم.

آن شب عباس با آب و تاب از هواپیمای جنگنده‌اش حرف می‌زد.

ـ پرواز توی آسمون عشق دیگه‌ای داره. احساس می‌کنی خیلی به خدا نزدیک شده‌ای. از آن بالا به کائنات نگاه کردن با زمین فرق می‌کنه. از آن بالا هیچ صدایی جز صدای خدا را نمی‌شنوی. آنجا از زد و بندهای سیاسی و تعلقات مادی خبری نیست و هر چقدر بری انتهایی برای پیمودن راه نیست. می‌دونی نرگس آخه من عاشق پروازم.

نرگس با نگاه پرمعنایی به او چشم دوخت و گفت: پس چرا این عشق را از برادرت رحیم گرفتی؟ او هم به اندازه تو پرواز و خلبانی را دوست داشت، چرا وقتی دانشکده قبول شد، نگذاشتی بره؟

عباس که غافلگیر شده بود، گفت: او این شغل را برای گذران زندگی می‌خواست. او آماده رفتن به سربازی بود. یک باره تصمیمش عوض شد، گفت حالا که می‌خوام برم سربازی، می‌رم خلبان میشم. هم یک شغل خوبی دارم هم دو سال عمرم را بیهوده تلف نکردم. واسه همین بود که من با این خواسته‌اش مخالفت کردم.

تا آن روز به طور صریح و بی‌پرده با نرگس صحبت نکرده بود. یاد روز خواستگاری و حرفهای مادرش افتاد. راستی مادر درست می‌گفت: «نظامی جماعت آنقدر که آدمِ دولته، در اختیار زن و بچه‌اش نیست».

نرگس، آدمها هیچ وقت نوکر دولت نیستند. در جنگ جهانی دوم «کامی کازهای» ژاپنی تو عملیات «پرل هاربر» با هواپیما خودشون را به ناوهای آمریکایی می‌زدند، چند تا ناو هواپیمابر رو غرق می‌کردند، خودشون هم کشته می‌شدند. اون‌ها هیچ وقت آدم‌های دولت نبودند ولی وطن‌شان و مردم‌شان را دوست داشتند و برای نجات وطن تن به انتحار می‌دادند. اونا می‌دونستند که با این کار جاودانه می‌شند.

دل توی دل نرگس نبود. هر آن ممکن بود آژیر حمله هوایی به صدا در بیاید و عباس پرواز کند. نرگس خدا خدا می‌کرد آن شب هواپیماهای عراقی وارد حریم هوایی ایران نشوند. بالاخره دعایش مستجاب شد، اسکرامبل نزدند اما تا صبح چشم‌هایش لحظه‌ای روی هم نرفت.

صبح با آغاز وقت اداری باید اتاق آلرت را ترک می‌کردند. حالا هر دونفر رویشان نمی‌شد اتاق را ترک کنند. عباس بالاخره دل رو به دریا زد و از اتاق خارج شد. خبر به همه رسیده بود. از این رو فرمانده گردان، جانشین و همه برای بازدید آمده بودند. عباس از جلو حرکت می‌کرد و نرگس هم به دنبالش. همه از دیدن نرگس تعجب کرده بودند. از خجالت داشت آب می‌شد. وقتی مقابل فرمانده رسیدند، عباس ادای احترام نظامی کرد و دلیل آوردن همسرش را به آلرت، برای فرماندهان پایگاه و عملیات تشریح کرد. معلوم نبود از حرف‌های عباس تا چه میزان قانع شدند. عباس به دلیل این اقدام غیر قانونی در دستور پایگاه توبیخ شد.

 


نگارنده : fatehan1 در 1392/4/30 11:12:50
 
 
سه شنبه 30 تیر 1394  12:05 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

کم مانده بود فرماندهان لشکر 27 به اسارت بعثی‌ها در آیند

کم مانده بود فرماندهان لشکر 27 به اسارت بعثی‌ها در آیند
ماشین ایستاد؛ جلوتر که رفتیم، دیدیم عراقی‌اند و روی سردوشی‌شان درجه افسری نصب شده! هر دو طرف، از دیدن یکدیگر دستخوش تعجب شدند. آنها مسلّح بودند، در حالی که بین گروه 10 نفری ما تنها حاج همّت بود که یک قبضه کلت به کمر بسته بود. 
جعفر جهروتی‌زاده که در تیر ماه 1361 و همزمان با اجرای عملیات «رمضان» مسئول واحد تخریب تیپ 27 محمدرسول الله(ص) بود، در «ضربت متقابل» جریان محاصره شدن فرماندهان تیپ 27 را روایت می‌کند:

                                                            ***

ده نفر بودیم، حاج ابراهیم همت، سیدمحمدرضا دستواره، اسماعیل قهرمانی، نصرت‌الله قریب، بنده و ... سوار یک وانت تویوتا بودیم. به ما گفته بودند نیروهای تیپ 14 امام حسین(ع) حدوده هفده، هجده کیلومتر پیشروی کرده و خودشان را به نهر کتیبان در شمال کانال پرورش ماهی رسانده‌اند. مسیر ما به طرف شمال کانال و تلمبه خانه‌ای بود که آب کتیبان را به داخل کانال مزبور پمپاژ می‌کرد.

کمی که پیش رفتیم، دیدم که لوله توپ‌ها و تفنگ‌های 106 رو به سمت جاده آرایش گرفته و دارند به سمت نیروهای خودی شلیک می‌کنند. تعجب کردم.

ـ حاج همت، اینها کی هستند؟

ـ باید بچه‌های زرهی تیپ امام حسین(ع) باشند.

ـ دلیلی ندارد که اینها رو به این طرف پدافند کنند. وقتی آن همه در عمق خاک دشمنن پیشروی کرده‌اند، باید جلوتر پدافند کنند.

چشم‌مان که به انبوه تجهیزات تانک و ادوات افتاد، حاجی به راننده‌اش «محمدحسن صیاد» گفت: «صیاد، نگه‌دار!». ماشین توقف کرد. پیاده شدیم. به طرف خاکریزی در آنجا رفتیم تا بلکه سر از وضعیت منطقه در بیاوریم. در همان لحظه، یک دستگاه استیشن تویوتا لندکروزر را دیدم که به سرعت، به سمت خاکریز ما می‌آید. از خاکریز جدا شدیم، رفتیم و با علامت دست، جلوی آن را گرفتیم تا وضعیت منطقه را از سرنشینان این خودرو جویا شویم. ماشین ایستاد. سه نفر سرنشین داشت. جلوتر که رفتیم، دیدیم هر سه عراقی‌اند و روی سردوشی‌شان درجه افسری نصب شده!

هر دو طرف، از دیدن یکدیگر دستخوش تعجب شدند. آنها مسلّح بودند، در حالی که بین گروه ده نفری ما تنها حاج همّت بود که یک قبضه کلت به کمر بسته بود. تا ما فارسی حرف زدیم، راننده عراقی استیشن لندکروزر پای خود را روی پدال گاز فشار داد، ماشین از جا کنده شد و به سرعت برق در رفت!

با سر و صدای ما و ماشینی که از معرکه گریخت، عراقی‌هایی که آن طرف خاکریز داخل سنگرها بودند، از سنگرهایشان بیرون آمدند. سر و صدای آنها ما را متوجه وخامت اوضاع کرد. تازه فهمیدیم آنها آنجا را از بچه‌های فتح یک، بازپس گرفته بودند و ما در قلب نیروهای دشمن هستیم. بی درنگ به سمت وانت تویوتای خودمان رفتیم. در این گیر و دار، تنی چند از نظامیان عراقی به طرف نفربرهایشان می‌رفتند تا پیش از خارج شدن ما از منطقه، راه را بر ماشین ما ببندند و دستگیرمان کنند.

صیّاد استارت زد و وانت روشن شد، بچه‌ها هنوز داشتند سوار می‌شدند که ماشین به سرعت حرکت کرد، این در حالی بود که سربازان مسلّح عراقی داشتند، دوان دوان به طرف ما می‌آمدند و دستپاچه فریاد می‌زدند: «قِف،قِف!». مصیبت وقتی بیشتر شد که دیدیم ماشین نمی‌تواند از خاکریزی که در مقابل ما بود، عبور کند. بچه‌ها سریع از وانت پایین پریدند، همه باهم، دستپاچه و پر زور ماشین را هل دادیم و صیاد گاز داد و ... در یک چشم به هم زدن، آنجا را ترک کردیم.

نزدیک به پانصد، ششصد متر که از خاکریز فاصله گرفتیم، سربازان عراقی شروع به تیر اندازی کردند، اما به خواست خدا آسیبی ندیدیم و دور شدیم. حاجی هیجان‌زده به آنها نگاه می‌کرد و از ته دل می‌خندید!.

نگارنده : admin2 در 1392/4/26 18:26:10
 
 
شنبه 3 مرداد 1394  8:28 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

حسن فقط یک‌بار از ته دل خندید

حسن فقط یک‌بار از ته دل خندید
نیمه‌های شب از صدای گریه‌های عیسی از خواب برخاستم. پرسیدم، چرا گریه می‌کنی؟ سرش را در میان زانوانش پنهان کرد و گفت: «تو بخواب،‌ کاری با من نداشته باش». با اصرار بیش از حد من بالاخره علت گریه‌اش را گفت: «حسن هراتی همین حالا شهید شد» 

با تعجب و خنده گفتم: «تو در زاهدان و آقای هراتی در خط مقدم جبهه از کجا می‌دانی که شهید شده است؟». نگاهش را به صورت من دوخت، بغضش را فرو خورد و گفت: «در تمام سال‌هایی که با حسن دوست بودم ندیدم هیچ‌گاه با صدای بلند بخندد، اما امشب در عالم خواب چنان قهقهه‌ای می‌زد که ناگهان از خواب پریدم. یقین دارم حسن در همین ساعت شهید شده است».

چند روز بعد خبر شهادت حسن را به ما اطلاع دادند، و من ناباورانه بی‌تابی آن شب عیسی را به یاد آوردم که خود چندی بعد به دیار دوست و ملاقات همراهش شتافت 
 (راوی:همسر شهید عیسی خدری).

منابع : سایت گلزار فاوا , کتاب بر بلندای خاکریز

برای مطالعه وصیت نامه شهید حسن هراتی و آشنایی بیشتر با شهید به قسمت 
وصیت نامه هامراجعه کنید

نگارنده : fatehan1 در 1392/4/26 12:33:6
 
 
شنبه 3 مرداد 1394  8:29 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مادرم خبر ندارد اینجا هستم

مادرم خبر ندارد اینجا هستم
آن چه خواهید خواند ، نخستین نامه داوود بصائری از خوزستان به زادگاهش ، پس از اولین اعزامش به جبهه می باشد. این نامه جلوه ای زیبا و تاثیر گذار از روح دریایی یک بسیجی ۱۴ ساله  است.

 

«داوود بصائری به سال ۱۳۴۶ متولد شد. او در ۲۲ فروردین ۱۳۶۲ ، در حالی که دانش آموز سال سوم دبیرستان بود ، شربت شهادت نوشید.


بسم الله الرحمن الرحیم

سلام علیکم اعظم خانم. من داوود هستم. می خواستم که این نامه را برای مادرم بخوانید و بگویید من به جبهه رفتم و چون مادرم خبر ندارد که من به جبهه رفتم. می خواهم او را دلداری بدهید و نگذارید ناراحت شود و به مادرم بگویید چون می دانستم به من اجازه نمی دهید به جبهه بروم برای همین به شما خبر نداده  ام و امیدوارم از من راضی باشی و دعای خیر یادت نرود. چون من دیگر غم شهادت دوستان را طاقت نیاورده به جبهه رفتم. و اگر پرسید درست چه می شود ، بگویید که من درسم خیلی خوب شده بود و می توانم بعدا بیام امتحان بدهم.



روحمان با یادش شاد


نگارنده : fatehan1 در 1392/4/26 12:20:39
 
 
شنبه 3 مرداد 1394  8:29 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهيد علي اكبر سليمي جهرمي دبير كل سازمان امور اداري و استخدامي

شهيد علي اكبر سليمي جهرمي دبير كل سازمان امور اداري و استخدامي
دلم مي خواهد بين شهدا باشم ‌شهيد سليمي به مناسبت شهادت برادر سليمي با همسر ايشان به گفتگو نشستيم و ازخصوصيات و خلق و خوي شهيد سليمي جويا شديم 
همسر شهيد سليمي

علي مي گفت من شهيد مي شوم تو راه زينب را انتخاب كن دلم مي خواهد رضا پسرم راه مطهري را برود وقلم شريعتي را داشته باشد دلم ميخواهد بين شهدا باشم

علي غذاي ساده مي خورد و از خوردن گوشت امتناع مي كرد ، او ذاتاً مظلوم بود او شبها تا ساعت 3 كار مي كرد او قرآن و نهج البلاغه و قانون اساسي را برمي داشت و مطالعه مي كرد و مي گفت خدايا ما را براي قانون استخدامي كه مي نويسيم ياري كن شبها او نامه حضرت علي به مالك اشتر را براي من مي خواند و مي گفت ببين از چه باريكي و لطافتي برخوردار است

و هميشه مي گفت خدا كند بتوانيم قانوني بنويسيم كه در آن حق مستضعفين رعايت شود

همسر شهيد سليمي در ادامه سخنانش با حالتي خاص مي گويد ، خدا مي داند كه من به خاطر سليمي ناراحت نيستم به خاطر بهشتي و چهار فرزندش ناراحتم ، كاش مي رفتيد و خانه او را مي ديديد ، من به خاطر محمد منتظري ناراحتم به خاطر قندي اينهايي را كه مي گفتند

انحصارطلب هستند ، كاش برويد و خانه هايشان را ببينيد ، ما دلمان مي خواهد اسلام واقعي پياده شود جنگ و ستيزها به پايان برسد مي گويند بهشتي انحصارطلب بود ، او چقدر مظلوم كشته شد 

نگارنده : admin2 در 1392/4/25 17:43:52
 
 
شنبه 3 مرداد 1394  8:29 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خاطره های شهید دکتر فیاض بخش

خاطره های شهید دکتر فیاض بخش
تاريخ 23/4/60 پسر 13 ساله شهيد دكتر فياض بخش گفت وقتي شنيدم پدرم به درجه شهادت نائل آمده گريه نكردم و اگر نيم ساعتي تحت تأثير پدر بزرگم كنترل خود را از دست دادم و گريه مجالم نداد 
 براي اين بود كه افسوس خوردم كه چرا لياقت نداشتم تا با پدرم باشم و مثل او شهيد بشوم و اين براي من عجيب نبود كه مغلوب سخنان عارفانه يك كودك 13 ساله نشوم ايستادن در مقابل منطق و خط مشي شهداي انقلاب كار هيچ كس نيست شهيد با گفتارش قلب ها را مي لرزاند و با شهادتش موجب مرگ و نابودي دشمن مي شود و آنچه از خود باقي مي گذارد خط سرخي است كه تا ابديت ادامه دارد و فرزندان برومندي چون احمد ، علي ، مريم و زهرا فياض بخش شهيد زندگي مي كنند و شهيد از دنيا خواهند رفت

در محضور قرار گرفته بودم چهار فرزند عزيز و گرامي فياض بخش و بانوي محترمش و مادر پيرش اطراف من روي زمين ، علي 12 ساله ، زهرا 10 ساله و مريم 5 ساله

مريم كوچولو لباس صورتي رنگي پوشيده بود شيرين بابا بود دستهاي كوچكش خستگي را از گردن پدر بيرون مي كشيد و اگر باز پدر كار نداشت و نمي رفت در اطاق خودش تا بيماران را ببيند و به كارهايش برسد حتماً از او يك سواري هم مي گرفت امروز 17 روز بود كه پدر به خانه نيامده بود هيچ كس منتظر پدر نبود ، همه مي دانستند همه يك زبان مي گفتند پدر 17 روز است كه پيش خداست و خدا از پدر خيلي خوب محافظت مي كند

اطاق دكتر فياض بخش دست نخورده باقي مانده بود يك ميز مخصوص پذيرش بيمارها پرده پراوان در گوشه اطاق چند تا تابلوي برجسته از اعضاي بدن به ديوارهاي اطراف و روي زمين سجاده اي پهن شده به سوي قبله روي سجاده عباي شتري رنگ و يك جانماز و تسبيح و يك عينك و مفاتيح به چشم مي خورد ـ و در كنار در ورودي يك پلاكارد مقوايي كه روي آن نوشته شده بود ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا به ديوار تكيه داده بودند

پدر پير دكتر فياض بخش از راه رسيد ، خيس عرق بود ، از من عذر خواهي كرد و روي صندلي مقابل من نشست نمي توانست خودش را كنترل كند نگاهي به سجاده نماز و عينك و عباي تا شده دكتر انداخت و شروع به زاري كرد و با گريه گفت من خيلي دير دكتر را شناختم حالا مي فهمم كه او چه ارزشي داشت و حرفهايش چه معني مي داد ، مي گفتم پسر تو ميتوني اينجا تو شميران توي مطب خودت بنشيني و روزي صد تا مشتري بياد برات چه مرضي داري بري تيردوقلو شهباز جنوبي مطب بازكني بهم مي گفت تو نمي دوني آقا جون كساني كه به من احتياج دارن همون بچه هاي تيردوقلو و شهباز جنوبي هستند نه اين شميران نشين ها

اي واي ، اي واي من بعد از مرگش شناختمش

اشكهاشو پاك كرد و برام اينطور تعريف كرد اون از بچگي مرد بود فكر كنم سيزده يا چهارده سالش بود چند ماهي بود كه از مغازه سبزي فروشي نزديك منزل ميوه و سبزي برامون مي خريد هرچه من و مادرش مي گفتيم چرا بدون اجازه ما ميوه و سبزي مي خري به ما جواب درست نمي داد يك روز از دستش عصباني شدم دستش را گرفتم و خواستم ببرم دكان سبزي فروشي گفت نه بابا اين كار را نكن ، من مقدار پس اندازي كه داشتم حدود 200 تومان داده ام به اين سبزي فروشه گفته هر ماه يك چيزي از آن مبلغ را به تو مي دهم ولي مدتي است پول نداده و به جاي آن به من مي گويد هرچه مي خواهي از مغازه بابت طلب به تو جنس مي دم

اين بچه اين رفتار هميشگي اش بود و من هيچ وقت حرفهاي او را نفهميدم

بانوي محترم شهيد فياض بخش از زندگي دكتر اينطور شروع كرد

بسم الله الرحمن الرحيم

دكتر در اسفند 1316 در تهران اول بازار آهنگرها متولد شد تا ششم ابتدايي را در مدرسه خسروي هفت بازار گذراند و دوران متوسطه را در دبيرستان مروي بعد از امتحان كنكور در دو رشته نفت و پزشكي كه در هر دو با معدل بسيار عالي قبول مي شود رشته پزشكي را انتخاب مي كند و بعد از خاتمه تحصيلات به عنوان اولين دوره سپاه بهداشت عازم يكي از دهات اراك به نام حشه مي گردد

طي كردن دو سال سپاهي گري او بس دوراني است به ياد ماندني كه من شخصاً شاهد فعاليت ها و خدمتگزاري هاي او به جامعه محروم بودم ساختن حمام ، مسجد درمانگاه ، دبستان و كليه وسايل بهداشتي از كارهاي بسيار خوب و ماندني دكتر است

او با دست خودش گل مي ساخت و توالت هاي روباز آنها را مسدود مي كرد و با خرج اضافي و گاهي كه كسر مي آورد از پدرش مي گرفت

بعد از دوران سپاهي در سال 44 ما با هم ازدواج كرديم و به تهران آمديم او نمي خواست در كار دولتي وارد شود ولي ناچار بوديم چون مي خواست مطب باز كند ناچار بود دو سال ديگر از تهران دور شود تا اجازه باز كردن مطب به او مي دادند دو سال را هم خارج از مركز در سقز و بعد در سبزوار به پايان رساند او در كارش خيلي ساعي بود و مشكل مي گذاشتند كه كارش را ترك كند

حدود سال 46 خدا به ما احمد را داد و چون در آن زمان بهترين متخصص و جراح را در بيمارستان سينا قبول مي كردند او به عنوان يك متخصص در بيمارستان سينا استخدام شد و در همان زمان مطبي در شهباز جنوبي تيردوقلو بازكرد دكتر روحي عجيب داشت و حوصله اي عجيب تر

در همان زمان علاقه شديدي به خواندن و يادگرفتن قرآن و تفسير و نهج البلاغه داشت براي همين از يك نفر روحاني دعوت كرد تا در منزل به مباني اسلامي آشنا شود

در همان سال با كمك هاي دكتر لواساني يك كلينيك به نام كلينيك سلمان فارسي در دروازه شميران تأسيس كرد در آن سالها منافقين خلق افراد سازمان مجاهدين خلق زير چنگال رژيم پهلوي مثل سايرين مسلمانها گرفتار بودند و دكتر قبل از اين كه آنها خط مشي خود را تغيير دهند به آنها كمك پزشكي مي كرد آنها مجروحين فراري خود را به كلينيك معرفي مي كردند و دكتر در كمال انسانيت به آنها كمك مي كرد و سخت ترين جراحي ها را روي آنها انجام مي داد تا به دست ساواك گرفتار نشوند

خانواده هاي آنها به طور مخفي با دكتر تماس مي گرفتند و هركجا او را پيدا مي كردند بر بالين بيمارها و مجروحين خود مي بردند

در شكوفايي انقلاب كلينيك مبدل به يك آموزشگاه مخفي كمك هاي اوليه شد دكتر به كمك دكتر جلالي اين كلاسها را داير كرد ، مجروحين دوران انقلاب را به طور مخفي به كلينيك و خانه هاي اطراف مي بردند و معالجه مي كردند در 17 شهريور با خطرات مهمي كه وجود داشت ايشان در بيمارستان سوم شعبان و منزل آقاي دكتر واعظي كه مجروحين را جمع كرده بودند شروع به جراحي كردند و وقتي به ايشان اعتراضي مي شد كه نرويد خطرناك است ، ايشان گوش نمي دادند و مي رفتند و مي گفتند مهم نيست كار من به خاطر خداست هرچه خدا بخواهد پيش خواهد آمد

ما از افراد داوطلب براي فراگيري كمك هاي اوليه دعوت ميكرديم و در كلاسهايي مخفيانه تشكيل مي شد كليه فنون كمك هاي اوليه را به آنها مي آموختيم محل هايي كه اين كلاسها در آن تشكيل شده بود عبارت بودند از مسجد قبا با كمك شهيد مفتح حسينيه محلاتي ها كه تنها در حسينيه محلاتي ها بيش از ده هزار نفر شاگرد زبده و كار آزموده بيرون دادند و اينجا منزل خود دكتر كه ما هر روز شاگرد داشتيم ، دكتر معتقد بود كه بعضي از پزشكان سعي مي كنند مردم را از بهداشت دور نگه دارند ولي او اعتقاد به اين داشت كه مردم را بايد با كمك هاي اوليه آشنا كرد تا احتياج كمتري به مراجعه به پزشك داشته باشند بعد از پيروزي انقلاب اين كلاسها گسترش پيدا كرد و ايشان توانستند در كاخ جوانان و مسجد ولي عصر نيز اين كلاسها را داير كنند و بعد از آن كلاسهايي به عنوان بهداشت خانواده در مدرسه علوي و مسجد ولي عصر افتتاح بكند در زمان دولت موقت با اين كه پيشنهادهايي به ايشان مي شد كه كاري را در دولت قبول كند ايشان نيز نپذيرفتند بعد از اين كه دولت موقت جاي خودش را به شوراي انقلاب داد ، دكتر زرگر به عنوان وزير بهداري و دكتر لواساني به عنوان معاونت بهزيستي و ايشان با اصرار زياد و تفعل به قرآن كريم قبول كردند كه مديريت و سرپرستي توان بخشي را به عهده بگيرند

دكتر تا آخرين لحظه مرگش از ديدن هيچ مريضي امتناع نميكرد و مي گفت من از پول و خون اين مردم پرورش يافته ام و تمام وجودم متعلق به اين مردم است

وقتي ايشان مدير كل توان بخشي شد تصميم گرفت كه وزارت بهزيستي را كه شاخه اي از وزارت بهداري است از يكديگر جدا كند و آن را تبديل به يك وزارتخانه نمايد و معتقد بود كه به معلولين و مجروحين و محرومين اجتماع بايد به طور جدي رسيدگي كرد نمي شود بودجه موسسه به اين بزرگي و با اهميت را از كمك هاي مثلاً هلال احمر و از اين قبيل تأمين كرد بايد كمك ها مستقيم و از يك كانال به معلولين انقلاب برسد

براي تحقق چنين فكري روز و شب مزاحم شوراي انقلاب و اعضاي آنها مي شد و تا آنجا كه مي توانست وقت خود را صرف اين فكر مي كرد تا موفق شد يك ماه قبل از روي كار آمدن دولت برادر رجايي لايحه آن را به تصويب شوراي اسلامي برساند كه در نتيجه ايشان را به عنوان وزير مشاور و سرپرست سازمان بهزيستي انتخاب كردند

دكتر شب و روز كار مي كرد ، در سازمان بهزيستي به عنوان نمايندگي از طرف امام در شوراي انقلاب فرهنگي بخش پزشكي انتخاب شدند در راديو برنامه داشتند و مسائل مربوط به بهداشت در دهات را در برنامه كشاورزي عنوان مي كرد و به تمام كلاسهاي كمكهاي اوليه سر مي زد و از پذيرفتن مريض هيچ روزي غفلت نداشت

اخلاق در خانه

شهيد دكتر فياض بخش اصلاً عصبي نمي شد ـ به مسائل عبادي توجه خاصي داشت ، خمس و زكات را واجب مي دانست و مسائل مستحبي را هم به افراد خانواده واگذار مي كرد

مريض ديدن را تا آخرين روزهاي زندگي خود ترك نكرد و به ورزش سالم علاقه زيادي داشت بكس و كشتي كج را وحشيگري مي دانست و به شنا و كوهنوردي اهميت مي داد

و با تمام اين همه مشغوليات به خانواده توجه خاصي داشت معتقد بود كه هر كسي با ديدن زن و فرزندان انسان به شخصيت انسان پي خواهد برد

به رشد سياسي و اجتماعي و مذهبي خانواده بيشتر از هر چيز ديگري اهميت مي داد و اخيراً كلاسهاي ايدئولوژي در خانواده تشكيل داده اين كلاسها از تمام افراد خانواده تشكيل مي شدند و هفته اي يك بار همگي دور هم جمع مي شدند و از عموها و عموزاده ها ، همشيره ها و شوهرهايشان همه و همه تقريباً حدود 60 الي 70 نفر در اين كلاسها جمع مي شدند با كمك برادرش براي بچه ها كلاس تعليم قرآن براي بزرگترها تفسير و ترجمه و مسائل سياسي روز عنوان مي شد ـ مهمترين مسئله ، مسئله آداب معاشرت بود ، كه بچه هاي فاميل بايد ياد بگيرند چگونه غذا بخورند كه دهانشان صدا ندهد ، روي بشقاب نزنند و آرام غذا را بجوند و در جلوي بزرگترها دراز نكشند و پاهاي خود را جمع كنند

روزهاي شهادت

دكتر چند ماهي بود كه حس مي كردم به طور كلي عوض شده زياد تو فكر مي رفت و كمتر غذا مي خورد دوست نداشت روي فرشها بنشيند و مي گفت تلاش براي زندگي مرفه بي فايده است شبها با خلوص نماز مي خواند و صداي دعاي او تا صبح بلند بود ، از خوردن چند نوع غذا خودداري مي كرد و در حد سلامتي بدنش غذا مي خورد ، بچه ها را نصيحت ميكرد كه در زمان جنگ كمتر غذاهاي متنوع بخورند دائم به فكر جنگزده ها بود

شهادت دكتر در حالتي كه احساس مي كنم شهادت دكتر نعمت و رحمت از جانب خداوند است اگر آن را بررسي كنم به نتيجه مهمي دست پيدا مي كنم

اول ـ در مورد خودش به عنوان ارزش و مزد در برابر خدمتي كه مي كرد به بزرگترين آرزويي كه داشت رسيد و خداوند در مورد او طبق آيه ? و من يطيع الله و الرسول فاولئك مع الذين انعم الله عليهم من النبيين و الصديقين و الشهدا و الصالحين و حسن اولئك رفيقاً ? سوره نسا آيه 68 كه من فكر مي كنم بزرگترين ارج را خداوند به او داد كه بهترين روزهاي خود را روزهايي مي دانست كه با بهشتي و لواساني و يا كلاسهاي مطهري سر مي كرد سرانجام در پايان اين آيه به همان مي رسد كه خداوند قول داده است و دوستان و رفقاي خوب را با هم در يك جا جمع بياورد

اما مسئله دوم ـ مسئله اي كه ارتباط خانواده ما 72 تن وجه تشابه آن با 72 تن از زينب و زينبي ها وجود دارد كه نمي توانم بگويم كه من چگونه از اين موضوع لذت مي برم و احساس مي كنم كه خداوند بزرگترين مقام و ارزش را به ما و كليه افراد خانواده اين شهدا داده است ، و دوست دارم كه لياقت نگهداري چنين نعمت بزرگي را داشته باشم و از خداوند سپاسگزارم كه به من اين لياقت را داده كه بتوانم اين بار را با تشويق مردم و امام به سرمنزل برسانم و به ارزش شهدا نائل آيم

سوم رابطه اي است كه اين شهدا با مردم پيدا مي كنند كه انسان احساس مي كند كه رشدي پيدا كرده اند كه اگر آنها حيات داشتند چنين ثمري را به دست نمي آورديم كه با خون اين شهدا به يك وحدت دست يافتيم و شاهد بوديم كه يك عده اشك پشيماني مي ريختند كه چگونه جبران كنند تهمت هاي ناروايي را كه به اين شهدا مخصوصاً به شهيد مظلوم دكتر بهشتي مي زدند

در پايان دو پيام دارم

اول به امت و دوستان خودم

و پيام من اين است كه صرف نظر احساس غم و اندوه به خاطر از دست دادن اين عزيزان بايد خوشحال باشيد كه بودنشان پربركت بود و رفتنشان پربركت تر و بايد فكر كنيم كه با شهادت هايمان نعمت هاي بزرگتري كسب كنيم

و خوشحال باشيم كه دشمن هاي ما از احمق ها هستند كه با اعمال كثيف خود موجب بيداري و هوشياري ما مي شوند

ولي پيام دوم با منافقين

اي منافقين به ياد داريد كه چگونه از نعمت هاي اين حكومت بهره مند شديد به ياد داريد كه فياض بخش ها بدن هاي پاره پاره شما را به هم وصل مي كردند و از زير چنگال حكومت جبار پهلوي در خانه هاي مخفي شما را پنهان مي كردند به خاطر داريد كه چگونه با قيام اسلامي اين مردم شماها از زندان ها بيرون آمديد و از مخفي گاه خارج شديد

آيا اين است مزد مردمي كه شما را در بين خود جا دادند و مكان دادند و غذا دادند كه آنها را تكه تكه كنيد بدانيد كه با كارهاي شما ايمان ما قوي تر خواهد شد هرچقدر شما به اين كارهاي وقيحانه دست بزنيد ما قرآن را بيشتر لمس مي كنيم و احساس مي كنيم

و تعجب است كه شما نمي بينيد كه از اين ضربه زدن ها نتيجه اي عايدتان نمي شود

حركتهاي نامردمي شما ناجوانمردان موجب مي شود كه ما عاشقان خدا ، بيشتر از هميشه با هم باشيم و همگي با شما دشمن

دكتر فياض بخش چه خوب گفت ديدن همسر و فرزندان من شخصيت مرا نشان مي دهد

و به راستي چنين است بانوي محترم دكتر با ديدي اين چنين فرزنداني چون فياض بخش پرورش خواهد داد پسر دوم دكتر علي 12 ساله خواب چند شب گذشته خود را براي ما اينطور تعريف كرد

رفته بودم توي كوچه ديدم تمام آسفالتهاي كوچه از هم پاشيده شده و جز خاك چيز ديگري به چشم نمي خورد بند كفشم شل شده بود دولا شدم بند كفشم را ببندم باد به سرعت مي وزيد ناگهان كوچه پر از گل شد و از زمين همينطور گل روييد آنقدر كه من مبهوت شدم ، خواستم يك گل را بكنم كه مردي آمد و گفت دست به گل نزن ، دو تا پرنده به اندازه گنجشك ولي خيلي زيبا دو تا كاغذ لوله شده به نوك هاي خود داشتند و آوردند جلوي پاي من انداختند نامه ها را باز كردم و دويدم داخل خانه و شروع به خواندن كردم در اولين كلمه كه نوشته شده بود

بي شك پيغام از بهشت بود كه اگر علي تحمل مي كرد در آن نوشته شده بود بدين وسيله به شما فرزندانم اطلاع مي دهم كه جاي من بسيار عاليست

زهرا دختر 10 ساله دكتر شهيد گفت

پدر از چهار سالگي به من حمد و سوره و تكبير و از شش سالگي به من قرآن اذا جاء نصرالله و الفتح ياد داد و از هفت سالگي به من گفت كه بايد حجاب داشته باشم پدر دوست داشت كه همه سواد بياموزند

مي گفت كار مردها مردانه است و كار زنها زنانه

وقتي فهميدم پدرم شهيد شد خيلي خوشحال شدم چون مي دانم جاي او مطمئن است و او پيش خداست و زهرا براي كودكان همسن و سال خود پيام فرستاد

من پيامي براي بچه هاي هم سن و سال خود دارم كه در اين حادثه پدران خود را از دست داده اند به آنها مي گويم تا آخرين قطره خون خودتان راه شهيدان را ادامه بدهيد

و همگي براي سلامتي امام عزيز و بزرگوار و صبورمان تا انقلاب حضرت مهدي عج دعا كنيد

والسلام

همسر دكتر از قول ايشان

دكتر فياض بخش آقاي دوزدوزاني در هيئت دولت گفته بودند دولت رجايي احتياج به يك شهيد دارد و من در دلم گفتم اي كاش اين شهيد من باشم

پدر شهيد فياض بخش

من از تمام ملت ايران تشكر مي كنم كه زحمات اين بچه من كه او را نمي شناختم و بعد از فوتش ايشان را شناختم از ملت ايران تشكر كنم بخصوص اهالي خوب شهر تيردوقلوو همچنين آقاي محمد شازاده پيش نماز آن محل و ساير روحانيون و اهالي آن محل كه بزرگداشتي براي دكتر فياض بخش گرفتند و مدرسه اي به نام شهيد دكتر محمدعلي فياض بخش و همچنين خياباني به نام دكتر محمدعلي فياض بخش نام گذاري كردند و اين خود قدرداني و منظور داشتن از يك فرد مسلماني است كه براي خدا بدون در نظر گرفتن ماديات براي مردم كار مي كند

و اين مثال تخم گندمي است كه در زمين فرو رفته و خودش را فاش كرده و جوانه زده و هفتادها و هزارها از خود توليد مي كند براي آن كه عمل براي خدا بوده

اين نشو و نماها روز به روز وسعت پيدا مي كند پس ما مسلمانان سعي نماييم اعمال و كردارمان براي خدا بوده و مانند ايشان در جامعه سرافراز و سربلند باشيم

والسلام

قسمتي از وصيت نامه

ثلث موصي از وجه نقدي در نظر گرفته شود و تا مدت دو ماه از فوت ترتيب زير به مصرف رسد 4/1 يك چهارم به مصرف كفن حتي الامكان در جوار قبر شهدا در محلي كه امكان مراجعه اولاد و اقربا براي يادبود و فاتحه بيشتر باشد و مراسم هفت و چهل به نحوي كه فايده آن براي موصي باشد نه اين كه براي حفظ آبرو و ورثه به كار رود و آنچه در اين راه خواستند مصرف كنند يعني حفظ آبروي ورثه از سهم خودشان استفاده نمايند يك چهارم ثلث بابت رد مظالم و سهم خمس پرداخت گردد و دو چهارم باقي يعني نصف ثلث به مصرف تعليم و تربيت و توسعه فرهنگ اسلامي زير نظر محمدتقي فياض بخش و برادرم حسن بنكدار به مصرف برسد

13/1/59

    1

 

نگارنده : admin2 در 1392/4/25 17:39:26
 
 
شنبه 3 مرداد 1394  8:30 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خاطرات شهید علی صیاد شیرازی، صبح پيروزي

خاطرات شهید علی صیاد شیرازی، صبح پيروزي
در هنگام پيروزي انقلاب اسلامي ايران ، من در بازداشت بودم درست در آستانه پيروزي انقلاب دستگير شدم آن روزها در دانشكده توپخانه پادگان اصفهان تدريس مي كردم چون مدتي در آمريكا بودم و دوره هاي مختلفي براي تخصص ديده بودم ، در خارج از پادگان هم زبان انگليسي تدريس مي كردم 
در آن اوضاع و احوال ارتش طاغوت كارهايي مثل خواندن نماز يا گرفتن روزه ، زود به چشم فرماندهان مي آمد و به آن حساسيت نشان مي دادند براي همين ، من هم كه داراي روحيه مذهبي بودم ، هميشه در نظر آنان يك نيروي مشكوك محسوب مي شدم البته در آن ايام ارتباط تنگاتنگي با نيروهاي انقلابي داشتم ولي چون فرماندهان مدركي عليه من نداشتند نمي توانستند كاري بكنند ولي هر لحظه منتظر بهانه اي بودند

من در تهران و اصفهان با نيروهاي انقلابي ارتش مانند شهيد يوسف كلاهدوز و شهيد اقارب پرست در ارتباط بودم و آنان نيز با افرادي مانند شهيد دكتر حسن آيت ارتباط داشتند و از همين طريق با بيت حضرت امام در خارج از كشور در تماس بوديم

هدف ما اين بود كه انقلاب را به داخل ارتش بكشانيم و پرسنل ارتش را از ادامه مسير انحرافي شان بازداريم براي همين با افرادي كه تشخيص مي داديم مومن هستند و از جرأت و جربزه كافي برخوردارند و از همه مهمتر داراي روحيه انقلابي هستند ، جلساتي تشكيل مي داديم و آنان را به تشكيلات خودمان وصل مي كرديم در آن جلسات اعلاميه هاي حضرت امام و مواضع انقلابي ايشان را شرح مي داديم و سعي مي كرديم در آناني كه روحيه انقلابي ندارند ، زمينه اين كار را ايجاد كنيم

با اوج گرفتن انقلاب فعاليت من هم اوج گرفت حالا ديگر برنامه هاي بيرونم مانند آموزش زبان تعطيل شده بود و بيشتر وقت و توان خودم را صرف پادگان مي كردم و بيشتر وقت و توان خودم را صرف پادگان مي كردم تا اين كه اتفاقي افتاد و آنان براي دستگيري ام بهانه اي يافتند

نوجواناني براي آموزش دوره گروهباني آمده بودند آنان چون از ميان مردم به آموزشگاههاي نظامي راه يافته بودند ، هماهنگ و همگام با ملت هر روز شعارهاي جديدي فرا مي گرفتند و معمولاً در آسايشگاه آن را فرياد مي زدند شبكه ضد اطلاعات براي پيدا كردن ريشه اين قضيه تلاش گسترده اي انجام داد و سرانجام يك شب دژبان هاي آموزشگاه به آسايشگاه آنان ريختند و با باتوم برقي به جان نوجوانان افتادند و آنان را به شدت زدند

وقتي از اين اتفاق خبردار شدم و به آسايشگاه آنان رفتم روحيه تندي پيدا كرده بودند و هر آن منتظر جرقه اي بودند تا خشم خود را بيرون بريزند ملاحظه كسي را نمي كردند و به همه فرماندهان ارتش و نظام طاغوت بد و بيراه مي گفتند وقتي به آنان گفتم من از شما حمايت مي كنم و فردا نسبت به اين كار دژبان ها اعتراض خواهم كرد ، شور و شوق آنان بيشتر شد

فرداي آن روز افسر نگهبان پادگان بودم يك سال يا دو سال بيشتر نمانده بود تا سرگرد شوم آن روز خيلي ناراحت بودم هر آن منتظر جرقه اي بودم تا منفجر شوم سرتيپ{ش} معاون پادگان وارد شد از پنجره اتاق نگهباني نگاه كردم ديدم به طرف من مي آيد رسم پادگان اين بود كه با آمدن فرماندهان و رده هاي بالاتر افسر نگهبان از اتاق بيرون مي رفت و سلام نظامي و گزارش مي داد

سرتيپ كه به اتاق من نزديك تر شد ، با بي رغبتي نگاه به او انداختم حال و حوصله بيرون رفتن و احترام نظامي به جا آوردن نداشتم او همين طور جلو پنجره قدم مي زد و منتظر بود تا بيرون بروم هرچه منتظر ماند ، بيرون نرفتم !

با عصبانيت صدايم كرد رفتم بيرون و بدون اين كه احترامي بگذارم جلويش ايستادم در حالي كه به شدت سرخ شده بود گفت چرا بيرون نمي آيي ؟ يك مراسمي ، احترامي

گفتم چه مراسمي ؟ چه احترامي ؟

با خشونت گفت گزارش نگهبانيت را بده

گفتم هيچ گزارشي ندارم به شما بدهم

خودم را زده بودم به حالي كه يعني نمي خواهم جوابت را بدهم و برو ! اصلاًتحملش را نداشتم گفت اين چه طرز صحبت كردن با مافوق است ؟ اگر گزارش مثبت نداري ، گزارش منفي بده

گفتم وقتي آدم گزارش مثبت ندارد ، يعني منفي است ديگه

لحن پاسخ دادن و حاضر جوابي ام براي او خيلي گران بود و همه اينها از تأثير اوضاع و احوال آسايشگاه نوجوانان بود گفت اگر تو گزارش نداري ، حالا نوبت من است كه از تو بازخواست كنم چه خبر است ؟ چرا اين طور برخورد مي كني ؟

گفتم شما طبق چه قانون و مقرراتي دستور داده ايد با باتوم برقي يك مشت نوجوان پانزده ، شانزده ساله را زير باد كتك بگيرند ؟ مگر چه كار كرده بودند ؟

با اين حرف ، برافروخته شد و گفت نفهميدم ، چي شد ؟ تو داري من را بازخواست مي كني ؟

گفتم چه اشكالي دارد ؟ من و شما چه فرقي داريم ؟ بنده از شما جوان ترم و فردا بايد جاي شما را بگيرم از حالا بايد بدانم شما چه تفكري داريد و روي چه اصولي اين كارهاي اشتباه را انجام مي دهيد

طاقتش تمام شد گفت برو دفتر تا بهت بگويم كه بايد چه كار كني !

شب قبل اتفاق ديگري هم افتاده بود و امشب قراري داشتم ماجرا از اين قرار بود

حدود ساعت 9 در اتاق نگهباني بودم كه سر و صدايي را از بيرون شنيدم دقت كه كردم ، متوجه شدم صدا از ميدان شامگاه است رفتم آنجا ديدم يكي از گروهان ها مشغول تمرين جاويد شاه است خوب كه دقت كردم سروان{خ} فرمانده دژبان را شناختم او هم دوره اي من در دانشكده افسري بود او مسئول بود تا نيروهايي را كه در تظاهرات شركت مي كردند شناسايي و دستگير كند

چند روز قبل از آن پيش من آمده و گفته بود

تو كه با روحانيون بيرون از پادگان رفت و آمد داري و آشنا هستي ، بگو يك خرده ملاحظه من را بكنند در يكي از مساجد اسم من را خوانده اند و گفته اند كه بايد حسابش را برسيم

گفتم سفارشت را مي كنم ، اما تو هم بايد از اين به بعد حواست جمع باشد ديگر از اين كارها نكني

با اين كه قول داده بود ولي دو ، سه روز از آن قول و قرار نگذشته ، داشت چنين مي كرد

نزديك شدم ديدم واحد را دور خودش جمع كرده است با فرياد گفت يك بار ديگر تمرين را تكرار مي كنيم پنج بار با صداي بلند بگوييد جاويد شاه !

صداي سربازان تمام شد اما يكي از آنها ول كن نبود و آن قدر عربده كشيد و جاويد شاه گفت كه از خود بي خود شد و به زمين افتاد ! سروان {خ} هم به سرگروهبان دستور داد كه به او پنجاه تومان پاداش بدهد

نيروها را كه آزاد گذاشت تا به آسايشگاه بروند ، جلويش را گرفتم و گفتم سروان ، تو خيلي احمقي به من مي گويي سفارشت را به مردم انقلابي بكنم ، آن وقت سربازهايت را بر مي داري و مي آوري اينجا تمرين جاويد شاه مي كنيد ؟

مستأصل و درمانده گفت چه كار كنم ؟ صبح ايراد گرفته اند كه چرا در صبحگاه فرياد جاويد شاه ضعيف است گفتم بياوريمشان تمرين كنند تا قوي تر شوند

پرسيدم حالا چرا به اين يارو پنجاه تومان پاداش دادي ؟

لبخندي زد و گفت او هم مثل من خر شد و ديدم جلو همه بي هوش شد و غش كرد ، گفتم يك چيزي بهش داده باشم !

آدرس خانه اش را گرفتم و قرار گذاشتم شب بعد به خانه اش بروم قصدم اين بود كه روي او كار كنم چون آدم ساده اي بود ، فكر كردم فريب خورده است و مي توان آگاهش كرد شب آن روزي كه با سرتيپ{ش} بحثمان شده بود به خانه سروان{خ} رفتم در خانه او سعي كردم فضاي معنوي ايجاد كنم تا زمينه را براي حرف هاي اصلي آماده كنم حرفم را با آياتي از قرآن شروع كردم و به تفسير و ترجمه آيات پرداختم بحث سر اين بود كه انسان چگونه بايد تسليم خدا شود و بر مبناي اين تسليم عمل صالح انجام بدهد و اجرش را هم از خدا بخواهد

ساعتي گذشت متوجه شدم كه حالت او جور ديگري است ظاهراً داشت به حرف هايم گوش مي داد ، ولي چشمانش را به زمين دوخته بود و سعي مي كرد از نگاه من دوري كند در حال و هواي ديگري بود

پرسيدم مثل اين كه تو حال خودت نيستي ، چيزي شده ؟

گفت حقيقتش حالم زياد خوش نيست ، يعني روحيه ام بداست نمي خواستم بگويم ، از صبح حكم بازداشت تو را به من داده اند و من مانده ام چه كار كنم

موضوع برايم جالب بود ولي باعث ترس و هراسم نشد گفتم اين كه مسئله اي نيست ، همان اول مي گفتي هيچ عيبي ندارد هر وظيفه اي كه به گردنت گذاشته اند ، انجام بده

گفت نه ، شما الان به عنوان مهمان به خانه من آمده ايد من چنين كاري انجام نمي دهم فقط خواهش مي كنم فردا صبح كه مي آيم سراغت مقاومت نكن و همراه من بيا براي بازداشت

با لبخند گفتم باشد ، مقاومت نمي كنم اما حالا كه تو حرف دلت را زدي ، بگذار من هم بقيه حرفهايم را بزنم !

صبح ، وقتي در اتاق خودم بودم ، دژباني وارد شد و با نشان دادن حكم بازداشت گفت شما به جرم تحريك دانشجويان بازداشت هستيد

به ساختمان دژباني رفتم سروان در حالي كه شرمنده بود ، گفت تا روشن شدن تكليف ، مي توانم تو را به بازداشتگاه بفرستم يا در جاي ديگري بازداشت كنم ، خودت چه نظري داري ؟

گفتم اين روزها بازداشتگاه خيلي شلوغ است اگر ممكن است ، در دفتر خودت بازداشت بمانم ؟

به هر دليل قبول كرد و در دفتر خودش جايي برايم مشخص كرد و سربازي را هم به عنوان نگهبان جلو در گماشت برنامه خودش را هم طوري تنظيم كرده بود كه ظهرها هنگام اذان پيشم مي آمد و با هم نماز مي خوانديم به نظر من ، قصدش اين بود كه كمي من را ملايم تر كند تا سفارش و شفاعتش را پيش مردم بكنم

در شب 22 بهمن 57 روز سوم بازداشتم ، در دفتر دژباني بودم كه از راديو صداي انقلاب را شنيدم اصلاً فكرش را نمي كردم كه انقلاب اين همه سرعت بگيرد و اين قدر به پيروزي نزديك باشد تصميم گرفتم بپرم اسلحه نگهبان را بگيرم و فرار كنم

وقتي فكر كردم ديديم كارم صحيح نيست اولاً سروان به من اعتماد كرده بود و اگر اين كار را مي كردم ، در روحيه اش تأثير منفي مي گذاشت ثانياً با اين اسلحه مي افتادم تو شهر ، بگويم چه شده ؟

در شب 22 بهمن تا صبح در تب و تاب پيروزي انقلاب و در انتظار طلوع آفتاب بيدار نشستم اشتياقي آتشين سراپايم را فرا گرفته بود از پنجره اتاق پادگان را نگاه مي كردم احساس مي كردم طلوع آفتاب آن روز با روزهاي ديگر تفاوت زيادي دارد همه جا از نور خورشيد روشن شده بود

صبح ، تعدادي از افسران و درجه داران به طرف اتاق من آمدند آنها با عزت و احترام من را از آنجا بيرون آوردند اوضاع پادگان كاملاً فرق كرده بود نظمي كه تا ديشب حاكم بود به هم خورده و سربازها بيرون ريخته بودند و تظاهرات مي كردند

اولين چيزي كه به ذهن من رسيد ، اين بود كه از به هم ريختن و قلع و قمع پادگان جلوگيري كنم اكنون كه انقلاب به پيروزي رسيده بود ، بايد پادگان را براي خدمت به آن حفظ مي كرديم نبايد مي گذاشتيم اموال آن چپاول شود دو گروه بزرگ توپخانه با تمام سلاح و مهمات مربوط در پادگان بود با اين كه با مواضع و اهداف گروهك هايي كه بعدها عليه مردم اسلحه به دست گرفتند آشنا نبودم ولي همه ترسم اين بود كه حفاظت پادگان به هم بريزد و اسلحه به دست افراد ناشايست بيفتد

همه نظاميان من را به اسم مي شناختند و روي آنان نفوذ داشتم پس با همكاري آنان حفاظت پادگان را تشكيل دادم سپس با دفتر آيت الله طاهري و مرحوم آيت الله خادمي ارتباط برقرار كردم تا مسير تظاهرات مردم را به استاديوم هدايت كنيم و به پادگان آسيبي نرسد

آيت الله خادمي را آورديم در ميدان فوتبال پادگان و براي مردم و نظاميان سخنراني كرد از همان لحظه به عنوان مسئول پادگان معرفي شدم يكي از مشكلات ما اين بود كه در آشفتگي روزهاي اول انقلاب سربازان از پادگان فرار كرده بودند و پادگان خالي شده بود به طوري كه در شب اول نيرويي براي نگهباني در داخل پادگان وجود نداشت به پرسنل اعلام كردم هر كس حاضر است براي حفاظت از پادگان نگهباني بدهد ، بيايد خودش را معرفي كند

براي اولين بار مي ديدم كه در ارتش درجه اصلاً مطرح نيست آن شب عده اي براي نگهباني آمدند كه در ميانشان سرهنگ بود ، سرگرد بود كه از من ارشدتر بودند همه آمده بودند زير فرمان من براي حفاظت از پادگان

در همان روزها با برادر رحيم صفوي و شهيد خليفه سلطاني آشنا شدم و براي حفاظت از پادگان درخواست نيرو كردم توسط آنان گروهي از جوانان انقلابي شهر را به خدمت گرفتم

به لطف خدا در آن اوضاع و احوال نگذاشتيم حتي يك فشنگ هم از پادگان كم شود

بلكه تمام سلاح و مهمات دست نخورده مانده تا در خدمت انقلاب اسلامي باشد 

نگارنده : admin2 در 1392/4/25 17:29:49
 
 
شنبه 3 مرداد 1394  8:30 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

گفتگو با خانم فاطمة‏السادات ميرلوحي فرزند شهيد سيدمجتبي نواب صفوي

گفتگو با خانم فاطمة‏السادات ميرلوحي فرزند شهيد سيدمجتبي نواب صفوي
خانم ميرلوحي، حال كه به برنامه‏هاي جنگ رسيديم، از همسرتان بگوييد؟ همسر من، در رشته مهندسي ماشين‏آلات سنگين تحصيل كرده بود و روز 21 بهمن وارد ايران شد. انقلاب در وضعيتي بود كه هر كس كاري از دستش بر مي‏آمد انجام مي‏داد. او در بنياد مستضعفان كار مي‏كرد. در ابهر و خرم‏دره زنجان فعاليتهايي كرده بود كه مي‏خواستند او را نماينده كنند. شديدا رعايت اخلاق را مي‏نمود. از افراد كم‏نظير بود. 
من هرگز نديدم او دروغ بگويد يا غيبت كند و حالتي داشت كه سعي مي‏كرد هرگز بدي‏هاي ديگري را نبيند و بدترين آدمها را سعي مي‏كرد جنبه مثبتي را از او بگيرد و با او برخورد كند، از منفي‏ها اغماض مي‏كرد. در فاميل و آشنايان افرادي بودند كه داراي تضاد طبقاتي هستند و او به حدي به همه محبت مي‏كرد كه افراد متضاد با او بالاتفاق عاشق او مي‏شدند. وقتي وارد مجلسي مي‏شد بي‏اختيار شادي و نشاط به آن جمع رو مي‏آورد. عاشق حضرت ابوالفضل(ع) بود و اشعار زيادي در مورد حضرت سيدالشهدا(ع) و يارانش دارد، وقتي كه جنگ شروع شد با توجه به حالت غيوري و مردانگي خاصي كه داشت، سريع دوره رزمي را ديد و به سمت غرب رفت. روحيه عالي داشت و با توجه به اينكه شاعر و نويسنده بود، روح سخنوري داشت و در روحيه رزمندگان خيلي تأثير گذاشته بود. من قبلاً خدمت دكتر چمران رفته بودم. شهيد به من گفت كه من به غرب مي‏روم و بعد از آن به جنوب مي‏آيم. چون من معمولاً جنوب بودم. در هفته اول كه وارد جبهه شد، به تنگه حاجيان كه از خطرناكترين مناطق بود وارد شد و آنقدر در بالا بردن روحيه مؤثر بود كه عميقا محبت ايشان در دلها نشسته بود مثل اينكه سالهاست ايشان را مي‏شناسند.

شهادت ايشان چگونه اتفاق افتاد؟ در يكي از شبها كه عمليات خاصي بود، صدام نيروي مخصوص و گارد شخصي‏اش را وارد منطقه كرد و در نزديكي مقر آنها فرود آمدند. جنگ بسيار سخت و تن به تن شروع شد و نيروي زيادي از عراقيها را از بين بردند و بعد با يك نارنجك آتش‏زا، ايشان به شهادت رسيد. ابتدا جنازه‏اش در دست دشمن بود و بعد از عقب‏نشيني دشمن، بچه‏ها جنازه را مي‏آورند. منتها نمي‏توانستند جنازه را به تهران يا مشهد منتقل كنند.

ما از منطقه در سالگرد مرحوم پدرم براي ديدن امام آمده بوديم كه به ما خبر شهادت همسرم را دادند. همه منتظر بوديم. برف راه را مسدود كرده بود، هواپيماها نمي‏توانستند پرواز كنند. راه بسته بود. به همين دليل تصميم گرفتم خودم براي آوردن جنازه بروم. با يك آمبولانس به آنجا رفتيم. جنازه را تحويل گرفتم؛ متأسفانه مقداري سوخته بود و صورتش سياه شده بود، قابل شناسايي نبود، فكر مي‏كردم اگر اين جنازه را با اين وضع به مشهد بياورم و مادرش او را با اين وضع ببيند، تحمل نخواهد كرد. خيلي تلاش كردم كه او را آنجا بشويم. بنابراين به كرمانشاه آمدم، با نيروهاي نظامي هماهنگ كردم، گفتند: جايي كه آب گرم داشته باشند نيست و امكانات نداريم. بنابراين در آن يخ‏بندان شديد تصميم گرفتم حتما او را شستشو بدهيم. برادران همكاري كردند به غسالخانه‏اي رفتيم و خودم صورتش را شستم ... خيلي تلاش كردم براي آب گرم اما نشد ... براي خودم خيلي رنج‏آور بود كه او را با آب سرد شستشو مي‏دهيم ... پس از شستشو لبخندي كه روي صورتش بود نمايان شد. روي جنازه يك پا با پوتين قرار داشت. من خيلي حالم بد شد كه ايشان پايش قطع شده بود ...

بعد در غسالخانه كه لباس ايشان را باز كرديم متوجه شديم پاي شخص ديگري است. پاي ايشان شكسته و از پشت برگشته و زير بدن قرار گرفته بود. اين شكستن پا براي من خيلي سنگين بود و حالم خيلي دگرگون شد ... در واقع آن پاي ديگر مربوط به رزمنده ديگري بود ... البته پشت ايشان تمام تركش خورده بود و سوخته بود. اعضا و جوارح بدن از پشت بيرون ريخته بود ... صورتش بعد از شستن نشان داده شد. با آنكه محاسنش و صورتش سوخته شده و جمع شده بود ... با هزار دشواري و با راههايي كه بسته بود ايشان را به تهران رسانديم. تمام بدن را شستشو داديم و كفن كرديم اما پيش مادرش فقط صورتش را باز كرديم ... و چون ايشان از سادات رضوي و از اولاد امام رضا(ع) بودند در حرم حضرت رضا(ع) در صحن نو، قسمتي كه پله مي‏خورد، دفن شدند.

كي به شهادت رسيدند؟ اواخر دي ماه 1359 كه بين دفن و شهادت ايشان يك هفته فاصله بود. زيارت عاشورا و علقمه و زيارت حضرت اباالفضل را بالاي سرشان خواندم و سعي مي‏كردم خودم را حفظ كنم.

خانواده با مسأله شهادت همسرتان چگونه برخورد كرد؟ در تهران دخترم منزل عمويم بود. منتظر بود پدرش را ببيند. خيلي عاشق پدرش بود. وقتي پدرش مي‏خواست برود او گفت بابا اجازه بده من براي تو چيزي بخرم و يادگاري به تو بدهم. تا براي خريد برود طول مي‏كشد و پدرش براي اينكه از نظر عاطفي سست نشود سريع حركت مي‏كند و عازم مي‏شود. چون او خيلي ناراحت بود و مي‏گفت مرا هم با خودت ببر و لازم نيست تو بروي. البته پدرش با او صحبت مي‏كند و به او يادآوري راه حضرت زينب(س) را كرده و سفارشات لازم را مي‏كند. بعد كه برمي‏گردد او را نمي‏بيند. وقتي كه شهيد شد خيلي گريه مي‏كرد كه پدرم را مي‏خواهم ببينم و مرا هم با خودت ببر.

بعد كه من برگشتم منتظر بود كه من پدرش را به خانه بياورم و به او نشان بدهم. خيلي آن شب گريه كرد و فرياد كشيد و شيون كرد. به او گفتم مگر بابايت نگفته تو گريه نكني؟ مگر نگفته تو بايد از حضرت زينب(س) ياد بگيري و مگر برايت از شهداي روز عاشورا تعريف نكرده است؟ وقتي برايش از اين صحبتها كردم او آرام شد، پدرش برايش اوركت قرمزرنگي خريده بود، اين اوركت را تنش كرد و قرآن پدرش را كه برايم آورده بودند در بغل گرفت و خوابش برد. من از اين صحنه در نور ما از منطقه در سالگرد مرحوم پدرم براي ديدن امام آمده بوديم كه به ما خبر شهادت همسرم را دادند.

شمع يك عكس گرفتم در حالي كه اشك روي صورتش غلتيده است و اين عكس را كه آميخته‏اي از عشق و انتظار و التهاب است در يكي از نمايشگاهها زير عكس پدرش گذاشته بودم. يكي از پسرعموهايم او را برد و جنازه پدرش را نشان داد كه بعضي گفتند كار بدي كردي و بعضي مي‏گفتند خوب كردي حالت انتظار را از بين بردي. چون من خودم سالها منتظر بودم پدرم برگردد.

خودتان چگونه با جنگ آشنا شديد؟ مسأله جنگ كه پيش آمد، هر ايراني و هر مسلماني، احساس خاصي نسبت به جنگ داشت. يادم است جنگ كه شروع شد من لبنان بودم. در ساختمان مدينة‏الزهرا. خيلي حالمان بد شد. براي حركت خاصي رفته بودم و قرار بود بعد از آن براي مسأله امام موسي صدر بروم. اما وقتي خبر جنگ را شنيدم مثل پُتك به سرمان خورد و شوكه شديم و قرار شد هر طوري شده برگرديم. فرودگاه بسته بود و پرواز نداشتيم. سعي كرديم با اتوبوس برگرديم و اين چند روزي كه طول كشيد با اتوبوس به تهران رسيديم، بر من يك قرن گذشت. يادم است يكي از شيعيان لبنان كه به ايران آمده بود به من گفت: «خواهر فاطمه، سرزمين شما سرزمين ما است و من آرزو دارم بيايم و در سرزمين شما ايران عليه دشمنان اسلام بجنگم و آنجا به شهادت برسم. چون همه سرزمينهاي اسلامي مال ما است و ما متعلق به آنها هستيم.» پسر جوان 20 ساله‏اي بود كه هنگام غروب اين را به من گفت. نور از قيافه‏اش مي‏باريد و اين حرف را كه مي‏زد با تمام عشق مي‏زد و اين احساس را تمام بچه‏هاي رزمنده لبناني داشتند.

بهترين رزمندگان لبنان به ايران آمدند و تعدادي شهيد شدند. البته جنگ ما با جنگ جنازه را تحويل گرفتم؛ متأسفانه مقداري سوخته بود و صورتش سياه شده بود قابل شناسايي نبود فكر مي‏كردم اگر اين جنازه را با اين وضع به مشهد بياورم و مادرش او را با اين وضع ببيند، تحمل نخواهد كرد.

آنها فرق داشت. جنگ شهري با جنگ توپ و تانك فرق داشت و هر كس به شهر خود آشناتر است و كارآيي‏اش بيشتر است. حتي بچه‏هاي ما كه از تهران مي‏رفتند تا به جنوب عادت كنند و آشنا شوند، مدتي طول مي‏كشيد.

در هر حال من به سرعت به ايران برگشتم و به دكتر چمران در استانداري اهواز ملحق شدم. ايشان مرا به اسلحه و مهمات تجهيز و با يك اكيپ (راننده، جيپ، خمپاره 60 و آر پي جي و ...) همراه كردند كه براي تك‏زني و جنگهاي چريكي مي‏رفتيم. تك‏زني يعني اينكه ما تا كيلومترها نيرو نداشتيم و آن طرف 700 تانك فقط در يك منطقه بود. مسايلي بود كه فقط نيروي الهي مي‏توانست كمك كند كه خط ايستادگي كرده و سقوط نكند. با آن همه امكانات، عكس هوايي مي‏توانستند بگيرند. امكانات تجهيز شده داشتند، آمادگي صد در صد داشتند و مي‏دانستند ما چيزي نداريم. ولي نمي‏توانستند جلو بيايند.

آن وقت، چهار، پنج نفر با وسايل اوليه مثل خمپاره 60 و آر پي جي از داخل جوبهاي آبي كه براي كشاورزي استفاده مي‏شد، مي‏گذشتيم و به آنها ضربه مي‏زديم. بعد از چهار تا خمپاره جايمان را عوض مي‏كرديم. در مقابل، آنها صدها خمپاره جواب مي‏دادند. بعد چهار كيلومتر آن طرف‏تر از محل ديگري حمله مي‏كرديم و تا ماهها اين عمليات كوچك را ادامه مي‏داديم تا خط حفظ شود.

فقط كارهاي چريكي انجام مي‏داديد؟ دكتر مي‏دانست من روحيه رزمي دارم و مقداري هم تيراندازي را بلد بودم. به عنوان نيروي رزمي عمل مي‏كردم. اگر لازم بود به عنوان امدادگر وارد كار مي‏شدم و زخم بچه‏ها را مي‏بستم و در صورت لزوم تهيه عكس و خبر را هم بر عهده داشتم كه البته در اين زمينه دكتر چمران خيلي مرا تشويق كرد و عكسهاي زيادي از آن ايام دارم و تا به حال چندين نمايشگاه عكس را راه‏اندازي كرده‏ام.

در خوزستان صحنه‏هايي بود كه من فكر مي‏كردم از بچگي اين صحنه‏ها را شاهد بوده‏ام و چون الجزاير و جنگهاي الجزاير برايم مطرح بود كه مسلمانان به خاطر اسلام مي‏جنگند و اينها در ذهن ما بود. علاوه بر اينكه مادرم داستانهاي پدرم و رزم ايشان را تعريف مي‏كردند و اين صحنه‏ها برايم تداعي مي‏شد و آشنا بودم.

مناطق دب حردان، ملاشي، فولي‏آباد، ... كه خطهاي اوليه جنگ در آنها بود براي من آشنا بود. دكتر چمران خيلي تلاش كرد اهواز سقوط نكند. اولين محاصره سوسنگرد به اين ترتيب شكسته شد: يكي از لبنانيها، به نام علي عباس، از بچه‏هاي خيلي خوب لبنان و دانشجوي رشته پزشكي بود، به بچه‏هاي لبناني درس فقه مي‏داد، از نظر علمي و مطالعاتي بسيار وارد بود، مؤمن و با اخلاص بود و در آخرين بار كه به لبنان رفته بود با دختري به نام سميرا نامزد كرده بود و طبق رسوم آنجا، نامزد كه مي‏كنند عقد هم مي‏كنند و مي‏گويند «قَرَأتُ فاتحه»؛ يعني محرم شديم. يك بار به او گفتم: چرا خانمت را نياوردي؟ گفت: ما نامزد شديم و فاتحه خوانديم. دكتر به خاطر تجربه جنگي به او گفت كه قسمتي از سد دز را كه نزديك عراقيها بود منفجر كند و بدين ترتيب آب را داخل محاصره عراقيها كرد و چون زمين خوزستان گِل رس است تانكهاي زيادي در گِل ماندند. علي عباس فرار كرد. اما سه، چهار گلوله به پهلويش خورد و در بيمارستان بستري شد و بعد از مدتي دوباره به جنگ برگشت و سرانجام قبل از شهادت دكتر چمران شهيد شد.

اين جنگ براي ما دانشگاه بود. گرچه ما خيلي صدمه خورديم. هدف از خلقت بشر تكامل است. اين تكامل يعني اينكه تمام نيروهاي شيطاني از وجود ما بيرون بريزد و نيروهاي الهي جايگزين شود. و در جنگ چنين شد. در دانشگاه جنگ آنها به بالاترين مراحل تكاملي و انساني از طريق ايثار و فداكاري رسيدند. من در جنگ، عزيزترين كسانم را از دست دادم، همسرم، دكتر چمران كه برايم مريد و مراد بود و بچه‏هاي دسته‏گلي كه همه نمونه اخلاق و تعهد بودند.

مقام معظم رهبري را اولين بار كجا ديديد؟ اولين باري كه از امريكا به ايران آمدم و هنوز انقلاب به پيروزي نرسيده بود. يك بار به مشهد رفتم. با مامان به حرم رفتيم. در رواق طبقه دوم دورادور صحن كهنه، روحاني جوان خوش‏قيافه خوش‏لباسي در حال سخنراني در باره شهادت بود. سخنراني جالب انقلابي و زيبا بود و خيلي لذت بردم. من از آن آقا خيلي خوشم آمد. دفعه بعد كه خدمت رسيدم، قبل از جنگ به خاطر بلوچستان بود كه مي‏خواستم بچه‏ها را ببينم. حدود 8 ـ 7 سال آنها را نديده بودم. از راسك، بافتان و باباكلات و پيشين ديدن كردم. مثل بچه‏هاي خودم بودند. بزرگ شده بودند. خيلي از نظر اعتقادي و مطالعاتي پيشرفت كرده بودند. در اين سفرها، گزارشاتي تهيه كرده بودم. در ايرانشهر خدمت آقا رسيدم و مسايل را با ايشان مطرح كردم. خيلي اظهار لطف كردند. دفعات بعد در جنگ ايشان را مي‏ديدم. در مورد روحيات ايشان، شهيد شاه‏چراغي با من صحبت مي‏كردند. ايشان خيلي به آقا علاقه‏مند بودند. روحيات و معرفت و اديب بودنش را به من مي‏گفتند. من هميشه براي ايشان يك شعر زيبا، يك مطلب جديد تهيه مي‏كردم. روحيه لطيفي دارند. گه‏گاه چون من خدمت دكتر چمران بودم و ايشان آنجا مي‏آمدند، ايشان را ملاقات مي‏كردم. خيلي به من اظهار لطف داشتند.

تلخ‏ترين خاطره آن ايام چه بود؟ تلخ‏ترين خاطرات، شهادت بچه‏هايي بود كه با آنها دمخور بوديم. من و خانم چمران در ساختمان طبقه بالا بوديم و خانم ديگري نبود. گه‏گاه خانمها كه به آنجا سر مي‏زدند، پيش ما مي‏آمدند. بعضي اوقات خانمها از تهران مي‏آمدند و تمايل حضور در جبهه را داشتند كه امكان بردن آنها نبود مگر براي ديدار، در زماني كه خط ساكت بود. برنامه‏ريزي هماهنگي در اين زمينه نداشتيم. يك بار خانمي كه به آنجا آمده بود گفت: مي‏داني از اين بچه‏ها چه كسي شهيد مي‏شود؟ گفتم: نه. گفت: اكبر چهرقاني شهيد مي‏شود. گفت: ببين اين چقدر در كارش دقت دارد، چقدر به اسلحه‏اش مي‏رسد، چقدر در لباسهايش منظم است، ببين چقدر كارهايش حساب شده است! او با تمام وجود به راهي كه مي‏رود عشق مي‏ورزد. اوست كه شهيد مي‏شود. اتفاقا اكبر چهرقاني تيپي داشت كه همه به او علاقه‏مند بودند و دكتر هم او را دوست داشت. او از نيروهاي مخصوص و تعليم ديده بود. اكبر چهرقاني هميشه براي نماز صبح بقيه را از خواب بيدار مي‏كرد، هميشه منظم بود و كارهايش روي حساب و كتاب بود. در اكيپهايي كه آنجا مستقر شده بودند، برنامه‏هاي منظم داشت و خيلي عاشقانه و بي‏صدا و بي‏ادعا كار مي‏كرد. اتفاقا در روز شكستن محاصره سوسنگرد كه روز قبل از تاسوعا بود، 400 نفر از بچه‏هاي سپاه داشتند از بين مي‏رفتند و بعضي وقتها با بي‏سيم اطلاع مي‏دادند كه ما مي‏توانيم از مغازه‏اي كه صاحبش در اينجا نيست چيزي برداريم و امام فتوا داده بودند مي‏توانيد، مسأله‏اي نيست. عراقيها نصف شهر را گرفته بودند، بچه‏ها در مخمصه عجيبي قرار داشتند. برابري نيروها يك به چند صد مي‏رسيد. يعني، اين طرف 4 تانك داشتيم، آنها آن طرف 800 تا. هر روز براي عمليات مي‏رفتيم. يك بار هم من در محاصره گير كردم، كه يك شب واقعا ترسيدم. احساس مي‏كردم هزاران تانك در حال عبور از سر ما است. چرخهاي آن را احساس مي‏كردم. روز قبل از تاسوعا هنوز آفتاب نزده بود. قبل از طلوع، مرحوم دكتر مقداري نان خشك يزدي داشت و سيبهاي گلاب كوچك را به عنوان صبحانه تقسيم مي‏كرد. اكبر چهرقاني و چند نفر ديگر در جيپ روباز دنبال ما مي‏آمدند. در حين حركت با هم شوخي مي‏كردند. از هم سبقت مي‏گرفتند. تا به محلي رسيديم كه درگيري خيلي شديد بود. حركت كرديم. به كنار جاده اهواز ـ سوسنگرد رسيديم. دكتر به من گفته بود برو نيروهاي لبناني را بياور. احساس كردم دكتر مرا دنبال چيزي مي‏فرستد كه در خط نباشم. تا من بروم و لبنانيها را از آن خط به اينجا بياورم، طول مي‏كشد و بنابراين دنبال دكتر رفتم و با فاصله 10 ـ 5 دقيقه عقب‏تر از او حركت مي‏كردم. درگيري آن روز آنقدر عجيب بود كه حد نداشت. هلي‏كوپترهاي عراقي، من به سرعت به ايران برگشتم و به دكتر چمران در استانداري اهواز ملحق شدم.

ايشان مرا به اسلحه و مهمات تجهيز و با يك اكيپ همراه كردند كه براي تك‏زني و جنگهاي چريكي مي‏رفتيم.

تانكها، آر پي جي، موشكها و ... دايم در فعاليت بودند. صحنه‏هاي عجيب و رقت‏باري بود كه انسان قيامت را مي‏توانست ببيند. انسان در آن صحنه نمي‏دانست چه بايد بكند. زير آتش و بمب و تركشهاي شديد، ... رفتم به جايي كه بعد از آن نيرو نبود. بختياريها بودند كه مي‏گفتند خانم نواب، بيا پيش ما. مي‏خواهيم به شكار تانك برويم. گفتم: مي‏خواهم دكتر را پيدا كنم. گفتند: شما اول بيا پيش ما. به اصطلاح مي‏خواستند كارهايشان را به من ارائه دهند. دكتر، كنار جاده سوسنگرد از پايين حركت كرده بود و من ايشان را گم كرده بودم. البته بختياريها با تفنگهاي 106 خوب مي‏جنگيدند و تانك مي‏زدند. با آنها همراه شديم. گروه 20 نفري بوديم، كم كم تعدادي از آنها به كانالهاي ديگر هدايت شدند تا بجنگند. آخر ما به جايي رسيديم كه كانال دور مي‏زد. متوجه شديم در قلب دشمن قرار داريم يعني از پشت سر، سمت راست، سمت چپ، ... گلوله مي‏باريد و در محاصره قرار داشتيم. نزديك ظهر بود. روز هشتم محرم، قمقمه‏ها خشك بود. هوا به شدت گرم بود. هيچ كس يك قطره آب نداشت، آنجا آقاي بختياري بود و يك بي‏سيم‏چي و دو رزمنده كه آر پي جي داشتند و در حال و هواي خودشان بودند. آنها را به دو سمت مخالف نشاندم كه اگر تانك آمد مواظب باشند، انسان تا آخرين لحظه زندگي‏اش بايد مراقب باشد و منتظر بوديم كه تانكها از يك سمت به سر ما هجوم بياورند، هيچ كار ديگري هم نمي‏توانستيم بكنيم، همراه من نارنجك و چند خشاب بود و كلاش داشتيم. از تشنگي آقاي بختياري مرا صدا كرد و گفت بيا جلوتر. رفتم.

گفت: گوش كن.

ديدم بي‏سيم‏چي آذري به زبان تركي روضه حضرت زينب(س) را مي‏خواند.

آنقدر اين صحنه قشنگ بود كربلا و عاشورا و تشنگي عطش هر لحظه آماده تكه تكه شدن و آن فضا، جلوي چشمان ما مجسم شد.

همه داشتند هلاك مي‏شدند. لبها خشك بود. حرارت آفتاب روي سرمان بود و قيامت كامل بود. هلي‏كوپترهاي دشمن در فعاليت بودند. موشكهايي كه مثل فرفره از بغل گوشمان رد مي‏شد. زمين و آسمان گلوله بود. در چنين وضعي به فاصله چند متر از بچه‏ها نشسته بودم. آقاي بختياري مرا صدا كرد و گفت بيا جلوتر. رفتم. گفت: گوش كن. ديدم بي‏سيم‏چي آذري به زبان تركي روضه حضرت زينب(س) را مي‏خواند. آنقدر اين صحنه قشنگ بود، كربلا و عاشورا و تشنگي عطش، هر لحظه آماده تكه تكه شدن و آن فضا، جلوي چشمان ما مجسم شد. صحنه با مسمّايي بود. ما ديگر در حال و هوايي ديگر قرار گرفتيم. خيلي لذت‏بخش بود. آن لذت را من هيچ وقت نمي‏توانم فراموش كنم. مدتي گذشت و ما منتظر بوديم. يك دفعه در عرض چند دقيقه تمام صحنه عوض شد. شما فكر كنيد گلوله‏هاي توپ و تانك و ... يك دفعه قطع شد و آن حرارت و خشم زمين و آسمان كه در هم پيچيده شده بود، يكباره آرام شد. فقط صداي رگبار تيربارها هنوز به گوش مي‏رسيد و ناگهان عراقيها تانكها را رها كرده و فرار كردند. اين رگبار تيربار هم به خاطر اين بود كه بقيه بتوانند فرار كنند. يكي از بچه‏ها سوار ماشيني از آنها شد و آن را به طرف ما آورد. قرار گذاشتيم به طرف مقر عراقيها برويم و غنيمت برداريم و آن را به دكتر نشان دهيم. مثل شاگردي كه مي‏خواهد همه فداكاري‏هايش را به معلم نشان دهد. ما مي‏خواستيم همه آنچه را كه مي‏توانيم به دكتر نشان دهيم. يك ماشين عراقي با سرعت به سمت ما مي‏آمد. قرار شد من اول يك رگبار دور ماشين بزنم، اگر خودي باشد كه مرا نمي‏زند ولي اگر عراقي باشد دفاع مي‏كند و مشخص مي‏شود. من جلوي ايفا رفتم و رگبار بستم. اين اولين غنيمت ما بود و همه ما با هم به اين ماشين آويزان شديم تا پيش دكتر برويم و نشان بدهيم كه با اولين غنيمت ما آمديم! لذت پيروزي زياد بود و اصلاً نمي‏توان آن را توصيف كرد. شيرين‏ترين، زيباترين و جالب‏ترين لذتي كه همراه با معنويت بود و پر از لطافت. شما فكر كنيد در اين صحنه پيروزي بزرگ، ما قرار است پيش فرمانده جنگ برويم. دشمن هنوز در حال تيراندازي بود. اما ما حاضر نبوديم وقتي موشك مي‏آيد روي زمين بخوابيم و حتي حاضر نبوديم از ماشين پياده شويم. وقتي به منطقه‏اي رسيديم كه مرحوم دكتر آنجا بود، هرچه گشتيم دكتر را پيدا نكرديم. اكبر هم با دكتر بود. هرچه مي‏گرديم كسي را پيدا نمي‏كنيم. صحبتها واضح نبود:

ـ دكتر تير خورد ـ دكتر شهيد شد ـ اكبر تير خورد ـ اكبر شهيد شد.

شما تصور كنيد تمام زيبايي صحنه، تمام لذت پيروزي حق بر باطل به فرماندهي امام خميني، يكدفعه تبديل به سخت‏ترين رنجي كه ممكن است وجود داشته باشد شد. در يك آن، همه چيز عوض شد. تلخ‏ترين و رنج‏آورترين درد را من احساس كردم. زيباترين لذت و ناگهان سخت‏ترين رنج! تصور كنيد يك انسان در كنار كساني باشد كه هر لحظه تمام خوبيها و زيبايي‏هاي معنوي، شجاعتها را در آنان مي‏بيند، تمام صداقتها و مردانگي‏ها را مي‏بيند، همرزم شما، همكار شما، استاد شمايند و ناگهان بگويند آنها كشته شدند. به قدري سخت است كه خدا مي‏داند. دردناك‏ترين چيزي كه وجود دارد. بالاتر از مرگ همه عزيزان است. آن از دست دادن، خيلي با حالت عادي فرق دارد. تصور كنيد من كه هميشه سعي مي‏كردم قيافه محكمي از خودم ارائه دهم كه همه رزمنده‏ها با ديدن من به استقامت تشويق شوند و كوچك‏ترين سستي را قبول نمي‏كردم ـ زماني بود كه مي‏خواستند عقب‏نشيني كنند، اما من گفتم كه جلوتر از همه مي‏جنگم و كسي حق ندارد عقب‏نشيني كند ـ يكدفعه از هم پاشيده شدم. حالت پريشاني داشتم. من كه به همه درس مي‏دادم، درس فداكاري و شجاعت و شهامت و ... را از دست دادم و اشك مي‏ريختم و زار مي‏زدم. با بچه‏ها ميان مجروحين، لابه‏لاي جنازه‏ها از اين منطقه به آن منطقه مي‏رفتم. در شهري كه تازه فتح شده و محاصره‏اش شكسته شده، جاده باز شده بود و 400 نفر نجات پيدا كردند، وارد اين شهر شديم اما با دلي كه تمام وجودمان اشك است، تمام سلولهاي بدنمان خون گريه مي‏كند، با اين همه رنج و ... هرچه سعي مي‏كنم خودم را حفظ كنم اما نمي‏توانم. كسي نمي‏داند دكتر كجاست؟ اكبر چهرقاني كجاست؟ آنها كه صبح زود با هم مي‏خنديدند، دكتر ميان ما نانهاي كوچك يزدي را تقسيم مي‏كند، اكبر اشاره مي‏كند كه ما زودتر برسيم، آن همه خنده و شوخي بدون ترس، با شجاعت وارد ميدان شدن، در عين حال نگران بچه‏هاي در حال محاصره بودن، اما به ديگران روحيه دادن، با نشاط برخورد كردن ... حالا فكر كنيد من دنبال جنازه مي‏گردم ...هرچه گشتم پيدا نكردم.

به سمت اهواز رفتيم، هر كجا كه مي‏گفتند شايد اينجا باشد، كنار جاده، غسالخانه، آمبولانسها، ... را گشتيم. يادم است من بارها و بارها به سوسنگرد و بستان رفته بودم، اما آن روز آن مسافت از سوسنگرد تا اهواز براي من سالها طول كشيد و اين سالها آنقدر رنج بود، آنقدر درد بود كه من با صداي بلند فرياد مي‏زدم. با يكي از رزمندگان دكتر با يك جيپ حركت مي‏كرديم. همه آداب و پرستيژ را فراموش كرده بودم. چون تنها زن رزمنده در آنجا بودم، پرستيژ خاصي را رعايت مي‏كردم ـ يك روز كسي آمد و گفت خانم نواب، اين سرگرد ... آدمها را مي‏كشد، پسرش كشته شده، خيلي دستپاچه بود. گفتم: مگر در جنگ نقل و نبات پخش مي‏كنند. شهيد شد كه شد! چرا روحيه ديگران را ضعيف مي‏كني؟ آنقدر قاطع ايستاده بودم كه ساكت شد و ضعف روحي‏اش برطرف شد ـ حالا خودم فرياد مي‏زدم. آنقدر آن روز نذر كردم، اشك ريختم، وقتي رسيدم فهميدم كه اكبر چهرقاني شهيد شده و دكتر تير خورده و در حال عمل او هستند و اجازه ملاقات ندادند. دنبال جنازه‏هاي مختلف رفتيم و جنازه چهرقاني را پيدا كرديم. من در ستاد هميشه چادر سر مي‏كردم ولي در منطقه و در خط چادرم را برمي‏داشتم و مانتو و شلوار مي‏پوشيدم و روسري رنگ نظامي به سر مي‏كردم و گاه اوركت مي‏پوشيدم. ولي هميشه چادرم در كيفم بود كه از آن استفاده كنم. آن روز از شدت پريشاني چادرم را گم كرده بودم و خجالت مي‏كشيدم در ستاد بدون چادر بيايم. با آن فانوسقه و خشابهايي كه آويزان بود و اسلحه ... قيافه عجيبي داشتم. تمام وجودم التهاب بود ... دكتر آنقدر روحيه والايي داشت كه اصلاً نگذاشت او را بيهوش كنند. بعد از پايان عمل به من اجازه ديدار دادند. خانم چمران هم آنجا بود. وقتي در اتاق را باز كردم، دكتر را ديدم كه پايش را گچ گرفته‏اند. چهره دكتر از نظر معنوي طوري بود كه تمام غصه‏ها و التهاب و رنجها را فراموش كردم و آرامش بسيار عجيبي پيدا كردم. دكتر سعي داشت از من پنهان كند كه اكبر چهرقاني شهيد شده. حالا ما هم همراه جنازه اكبر هستيم و مي‏خواهيم كتمان كنيم كه اكبر شهيد شده است! بعد دكتر يك سري مطالب را مطرح كرد و صحبت كرد.

پس از جراحت دكتر در آنجا مانديد؟ من وابستگي خاصي به جبهه داشتم. كشش عجيبي به خط مقدم داشتم كه مرا خيلي بي‏تاب مي‏كرد و احساس مي‏كردم بايد در آنجا حضور داشته باشم. يك عشق عجيبي داشتم و فضاي بي‏وزني كه هست، احساسي كه وابسته به هيچ چيز نيست، هيچ چيز نمي‏خواهد فقط عشق و خداست و هر لحظه آماده كشته شدن است. نمي‏دانم چه طور بيان كنم. فضاي زيبا و كشش و جذابيت حالات طوري بود كه من دلم نمي‏خواست هيچ كجاي ديگر حضور داشته باشم.

چه فعاليتهاي ديگري داشتيد؟ با روزنامه كيهان و چند مجله ديگر در ارتباط بودم. دكتر چمران خيلي تشويقم كرد كه عكس بگيرم و مي‏گفت اينها سند تاريخ است، اولين عكسهايي كه از جنگ چاپ شد، عكسهايي بود كه من فرستاده بودم كه يكي از آنها عكسهاي محمد اللّه‏داد بود. آنها 4 برادر بودند. از بچه‏هاي «كوي كن» كه همه در جبهه حضور داشتند. حسن، محسن، عبداللّه‏، محمد و دايي آنها كه پيرمرد محترم نوراني بود كه من از ايشان هم فيلمبرداري كردم و فكر مي‏كنم فيلمها دست خود آقاي اللّه‏داد باشد. حسن اللّه‏داد در كميته ايران ناسيونال بود، محسن اللّه‏داد از برادران مخلص و تحصيلكرده امريكا در رشته الكترونيك بود. با همسرش نزد دكتر چمران به لبنان رفته بودند، حتي آنجا طوري برنامه‏ريزي كردند كه كسي متوجه نشود كه آنها زن و شوهر هستند تا كاملاً در اختيار برنامه‏هاي مبارزاتي قرار بگيرند، محسن طوري رفتار مي‏كرد كه همه فكر مي‏كردند يك كارگر ساده و شوخ است. به من مي‏گفت: خانم نواب، خيلي به نفع اسلام است شما شهيد بشويد! آنقدر دكتر چمران مي‏خنديد. وقتي بچه‏ها شهيد مي‏شدند، ما ديگر تا مدتها مرخصي نمي‏رفتيم. مي‏گفتيم مي‏مانيم تا شهيد شويم. خبر به روزنامه كيهان رسيد كه نواب شهيد شده و حتي گفته بودند تيتر روزنامه را نگه داريم كه اگر شهيد شد، ما تيتر بزنيم ... آقاي اللّه‏داد و بچه‏ها در اهواز فهيمدند من در ستاد هميشه چادر سر مي‏كردم ولي در منطقه و در خط چادرم را برمي‏داشتم و مانتو و شلوار مي‏پوشيدم و روسري رنگ نظامي به سر مي‏كردم و گاه اوركت مي‏پوشيدم. ولي هميشه چادرم در كيفم بود كه از آن استفاده كنم.

آن روز از شدت پريشاني چادرم را گم كرده بودم و خجالت مي‏كشيدم در ستاد بدون چادر بيايم.

با آن فانوسقه و خشابهايي كه آويزان بود و اسلحه ...

قيافه عجيبي داشتم.

يك بار عده‏اي به دكتر چمران اعتراض كرده بودند كه چرا اين بچه‏ها را راه دادي.

اينها بچه‏هاي ملتزم به اسلام نيستند. بچه‏هايي هستند كه سر كوچه مي‏ايستند و با موتور ژست مي‏گيرند ...

دكتر چمران گفت بگذار يك بار فرصت خوب شدن را به آنها بدهيم.

كه بچه‏ها دنبال من مي‏گردند كه ببينند شهيد شدم يا نه؟ ايشان هم گفتند وقتي خبر به همه جا رسيد، پس شهيد شدي. مراسم سينه‏زني و نوحه‏خواني و تظاهرات راه انداختند ... تمام آنها كه در آن مراسم بودند شهيد شدند ... آقاي سيرين كه از كيهاني‏ها بود و با ما به لبنان هم آمده بود، رژه و مراسم را فيلمبرداري كرده بود. در پايان مراسم هم با خواهر شهيدشان مصاحبه كردند!

اولين سؤال اين بود كه خواهر، نحوه به شهادت رسيدنتان را براي ما تعريف كنيد! من اصلاً جلوي بچه‏ها نمي‏خنديدم و جدي بودم. آنجا خيلي خنده‏ام گرفته بود. رويم را به ديوار مي‏كردم تا بچه‏ها خنده‏ام را نبينند. محسن اللّه‏داد مي‏گفت: خانم نواب، خيلي به نفع اسلام است شما شهيد بشويد ...

يك بار نماينده رشت به منطقه آمده بود. من تا آن وقت نمي‏دانستم محسن چقدر اطلاعات دارد. در ستاد اهواز بوديم كه اين نماينده پرسيد ما چقدر خاكمان را از دست داديم، عراقيها چقدر خاك ما را پس داده‏اند و پيشروي كرديم و ... محسن شروع به صحبت كرد كه مهم نيست چقدر از خاك ما از دست رفته، مهم نيست چقدر كشته شده‏اند! اينها آزمايشات خداوندي است كه درجه فداكاري ما را نشان دهد ...

دو ساعت او صحبت كرد و دو ساعت من اشك ريختم. آن آقا مبهوت شده بود و گريه مي‏كرد. خانمي به نام مليحه سعيدي كه آنجا بود مبهوت مانده بود. محسن مثل يك عارف و يك فيلسوف صحبت كرد. تفكر، ديدگاه و زاويه ديد او از افقهاي بالا بود.

وقتي به تهران مي‏رفتيم با همين نماينده همراه بوديم. گفت: مي‏داني كدام يك از اين بچه‏ها شهيد مي‏شود. گفتم: نه. گفت: محسن. من خيلي حالم بد شد، هر چقدر بيشتر ارزش شخصيتها و معرفتها را حس كنيد بيشتر به خاطر از دست دادن آن ناراحت خواهيد شد. محسن كسي بود كه اگر دو ساعت با من حرف مي‏زد، هرگز به قيافه من نگاه نمي‏كرد. جزء افرادي بود كه قديس هستند. فكر كنيد محسن كسي بود كه وقتي پل فرماندهي را نصب مي‏كردند و مدت نصب، من چند روز آنجا بودم، عكسي دارم كه روي يك مشمع كنسروها را باز كرده بودم، هيچ كس نان نداشت تا غذا بخوريم. آنقدر در اين خانه نيم‏مخروب روستاييان گشته بود تا توي آشغالها نان خشك پيدا كرده بود تا غذا بخوريم، فرمانده آنجا محسن بود. خاطرات عجيبي بود. در جنگ من زمان حمله كلاشينكف مي‏بردم. معمولاً با بچه‏ها صحبت مي‏كردم. تا وقتي مرحوم دكتر زنده بود در خطهاي مختلف بودم. گزارشاتي كه داشتند، كارهايي كه كرده بودند، موقعيت خط را به من مي‏گفتند و من اطلاعات را براي دكتر مي‏بردم. در هر جايي كه بودم زخمي اگر بود، زخمي‏ها را مي‏بستم و براي مجروحين كمك‏رساني مي‏كردم.

آيا تا پايان جنگ دايما در جبهه حضور داشتيد؟ چون دخترم در تهران نزد خانواده عمويم بود، بايد به او سر مي‏زدم. بعد از فتح خرمشهر مدتي به لبنان رفتم. 6 ـ 5 ماه آنجا بودم كه زمان حمله اسرائيل به جنوب لبنان بود كه البته داستانهاي آن موقع زياد است ... كاظم اخوان، از زمان دكتر در جبهه بود. فرد بسيار مخلص و پاكي بود. بچه‏ها واقعا مقدس بودند. در عمليات فتح خرمشهر مدتي كاظم گم شد، مادر هم نداشت، خيلي باسخاوت بود، اهل مشهد بود، پدرش براي او بوتيك تهيه كرده بود كه او پاي‏بند شود، او لباسها را مي‏فروخت و پول آن را به جبهه مي‏آورد. با دوربين خودش عكس بچه‏ها را مي‏گرفت، با پول خودش چاپ مي‏كرد و بين بچه‏ها تقسيم مي‏كرد يا سوغات مي‏خريد. من او را تشويق به عكس گرفتن كردم. دكتر مرا تشويق كرد و من، كاظم را. از دكتر عكسهاي زيبايي گرفته بود و به من گفت خبرگزاري جمهوري اسلامي گفته بيا با ما همكاري كن. من او را تشويق كردم. هنگام حمله به لبنان هم قرار بود با هم برويم، منتهي ناگهان براي من مسأله‏اي پيش آمد و من گرفتار شدم. كاظم زودتر از من رفت و چند بار تماس گرفت كه كي مي‏آيي. من گفتم مي‏آيم. امروز، فردا مي‏شد. و وقتي كه رفتم كاظم و حاج احمد و ... رفته بودند ميان اسرائيلي‏ها كه كتائب آنها را گرفتند و از سرنوشت آنها خبري نيست. خدا مي‏داند من چقدر از اين بچه‏ها فداكاري ديدم، ايثار ديدم، چقدر عظمت و شجاعت ديدم. هر كدام از اينها يك قهرمان بزرگ هستند. تمام اين جنگ با رنجهايش يك طرف، خدا مي‏خواست نشان دهد، چقدر فداكار داريم. در يك لحظه چطور مي‏تواند اين همه عظمت پديد بيايد. از هيچ به همه چيز رسيدن. يك انسان معمولي به يك اسطوره مبدل شود. يكي از راه برسد و از صحابه امام حسين(ع) بشود و خدا مي‏خواست اينها را به وجود بياورد، و گرنه جنگ هم بهانه بود. تا هر كدام براي ما يك درس بشوند. اگر نسل جوان با اينها آشنا شوند، مي‏فهمند حقيقت چيست. عظمتهاي روح چيست، انسان چگونه ساخته مي‏شود و انسان به چه مرحله‏اي مي‏رسد؟ آيا بعد از سفر لبنان، باز هم به جبهه بازگشتيد؟ چند سال آخر جنگ به جبهه مي‏رفتم. ولي به آن صورت كه فعال در جبهه باشم نبودم. در كردستان و جاهاي ديگر بودم. فعاليتهايم زياد بود، مدتي دخترم را براي عمل به آلمان بردم. حضورم فاصله داشت. مدتي هم لبنان بودم.

از پذيرش قطعنامه چگونه باخبر شديد؟ ما اعتقاد داشتيم، هرچه رهبر بگويد اطاعت مي‏كنيم. بگويد تكه تكه شويم، مي‏شويم. تمام وجودمان دستور و حركت رهبر بود. وقتي مي‏گفت بجنگيد، مي‏جنگيديم. مي‏گفت صلح، صلح مي‏كرديم. صلح بعد از اين همه جنگ، خيلي غير منتظره بود. با اينكه جنگ، فرسايشي و رنج‏آور شده بود با تمام اين تفاسير، طرح قطعنامه مثل اين بود كه انسان به جايي برسد و ناگهان او را به زمين بزنند. يكدفعه ساختماني را ساخته و يكدفعه متلاشي شود ...

اما حرف، حرف امام بود. گرچه ما هميشه به آرزوي كربلا حركت مي‏كرديم. يادم است در آن سالها به مكه رفته بودم. وقتي مارش حمله را در آنجا مي‏شنيدم، آنقدر حالم بد مي‏شد كه چرا من به اينجا آمدم. من بايد آنجا بودم تا به كربلا بروم. هميشه فكر مي‏كردم من همراه رزمندگان با پاي پياده به كربلا مي‏رسم ... البته خداوند مي‏خواهد ما به اين صورت يا صورت ديگر برويم. اما تحمل پذيرش قطعنامه در آن لحظه براي ما خيلي سخت بود. دخترم فرزند شهيد هم بود. آنقدر گريه مي‏كرد كه خدا مي‏داند ... حالت عجيبي بود.

شيرين‏ترين خاطرات آن دورانتان چيست؟ در جنگ، همه چيز زيبا بود. وقتي كه حضرت زينب(س) مي‏فرمايد «ما رأيتُ الا جميلاً» يعني رنجش هم زيبا است، خوشي‏اش هم زيباست ... وقتي همه بچه‏ها با آن حالت، همگام با آن پرچمها به سمت خط مي‏رفتند، قيافه‏هاي معصوم، گاه كم‏سن و سال، با لباسهاي خاكي اما با حركت محكم به سوي هدف، به دنبال مقصد، زيبا بود ... حرف زدن، غذا خوردن، خوابيدن، حركت كردن، فداكاري‏هاي آنها ... ديدن صحنه‏ها، لذت‏بخش بود. مولكولهاي هوا پر از عشق خدا بود. دريايي از عشق بود. هر تكه‏اش يك زيبايي خاصي داشت.

به آن روزها چگونه نگاه مي‏كنيد؟ براي من، از زيباترين و لذت‏بخش‏ترين لحظات زندگي‏ام بود ... همه زيبايي زندگي من آنجا بود. لحظاتي كه من با خداي خودم بودم و تمام چيزها را خدايي مي‏ديدم. وقتي انسان همه چيز را الهي مي‏بيند، از اين زيباتر چه مي‏خواهد باشد. يك بار عده‏اي به دكتر چمران اعتراض كرده بودند كه چرا اين بچه‏ها را راه دادي. اينها بچه‏هاي ملتزم به اسلام نيستند. بچه‏هايي هستند كه سر كوچه مي‏ايستند و با موتور ژست مي‏گيرند ... دكتر چمران گفت بگذار يك بار فرصت خوب شدن را به آنها بدهيم. بگذار باب شهادت را كه خدا باز كرده نبنديم، معلوم نيست تا كي باز باشد. آنجا آنقدر زيبايي بود كه هر كه مي‏آمد، عاشق مي‏شد و همه چيز الهي مي‏شد و آنجا رنگ خدايي را حس مي‏كرد. نيروهاي برباد رفته را دكتر جمع مي‏كرد. و آنان چه كردند! در تاريكي با نور كم، كنار شهيد سرهنگ رستمي نقشه عمليات را پياده مي‏كردند؛ شبهاي عمليات، برنامه‏ها، ...

يكي از آقايان به نام اخوان در خبرگزاري بودند. مي‏گفتند: خانم نواب، مي‏دانيد اگر جنگ نباشد، ما چه را از دست مي‏دهيم. گفت: اين انقطاع دايم را از دست مي‏دهيم. معمولاً انسان آنقدر كثرت، دور و برش هست كه وحدت را حس نمي‏كند؛ اما آنجا توحيد را حس مي‏كردي.

زيباترين نوع توحيد را احساس مي‏كردي.

در حال حاضر به چه كاري مشغول هستيد؟ اگر نسل جوان با اينها آشنا شوند مي‏فهمند حقيقت چيست.

عظمتهاي روح چيست انسان چگونه ساخته مي‏شود و انسان به چه مرحله‏اي مي‏رسد؟ در مؤسسه فرهنگي شهيد نواب صفوي خدمت مي‏كنم. برنامه‏هاي فرهنگي در دست داريم و در جلساتي كه با جانبازان و رزمنده‏هاي آن دوران داريم، حسرت مي‏خوريم!

خانم ميرلوحي، ضمن سپاسگزاري از شما به خاطر وقتي كه به ما داديد، در پايان آيا براي خوانندگان محترم مجله پيام زن و زنان جامعه اسلامي نكته مورد تأكيدي داريد؟ مهمترين الگوي ما كه الگوي تمام زنان جهان است، فاطمه زهرا(س) است. زندگي را به ما آنها ياد دادند. تجمل‏گرا نباشيم، ظاهربين نباشيم، با انديشه‏هاي كوتاه، فكرمان را خراب نكنيم، هميشه سعي كنيم انديشه‏مان بلند باشد، مخصوصا زن كه به نظر من توانايي و اثرگذاري‏اش بيشتر از مرد است. گرچه مرد، قدرت ظاهري است و نيروي بازو محسوب مي‏شود، اما زن، قدرت باطني است و مي‏تواند اثر بگذارد، بر خانواده‏اش، فرزندش، برادرش، دخترش، خواهرش، بنابراين نقش او بسيار مهم است. بنابراين هرچه زن به تقوا نزديك‏تر باشد، هرچه زوائد ظاهري و بي‏اهميت زندگي را بيرون بريزد، خناسها را بيرون بريزد و به جاي آنها صفات الهي را داخل كند، موفق‏تر است. آن وقت شخصيت معنوي او رشد مي‏كند. زن از نظر عرفان، خيلي مي‏تواند سريع رشد كند. زناني كه به مقامات بالا مي‏رسند، خيلي زياد هستند، زن احساس لطيفي دارد و خداوند تمام لطافتها و زيباييها و عرفان عاطفي را داراست و زن به واسطه اين لطافت، سنخيت بيشتري دارد. اگر هر زني قدر خود را بشناسد، كار مهمي در جامعه كرده است.

وقتي همه بچه‏ها با آن حالت همگام با آن پرچمها به سمت خط مي‏رفتند قيافه‏هاي معصوم گاه كم‏سن و سال با لباسهاي خاكي اما با حركت محكم به سوي هدف به دنبال مقصد، زيبا بود.

نگارنده : admin2 در 1392/4/25 17:27:20
 
 
شنبه 3 مرداد 1394  8:30 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خاطرات شهید علی صیاد شیرازی، نخستين نبرد

خاطرات شهید علی صیاد شیرازی، نخستين نبرد
درست چند روز پس از پيروزي انقلاب ، در كردستان و آذربايجان غربي حوادثي رخ داد كه توجه همه مردم ايران را به خود جلب كرد گروهك هايي كه در پيروزي انقلاب با غارت پادگان ها مسلح شده بودند ، با ادعاي خودمختاري از ناآگاهي مردم سوءاستفاده كردند و گوشه اي از مملكت را به آشوب كشاندند با اوج گيري اين تحركات ، گروههاي مردم انقلابي براي در هم شكستن توطئه ضد انقلاب به آن سو شتافتند مردم اصفهان نيز ساكت ننشستند و براي دفاع از آرمان هاي انقلاب گروه هايي را به آنجا فرستادند 
يك روز خبر ناگواري رسيد پنجاه و دو نفر از داوطلبان سپاه اصفهان كه مأموريتشان تمام شده بود و مي خواسته اند به اصفهان برگردند ، در 12 كيلومتري سردشت در روستايي به نام داش ساوين توسط ضدانقلاب كمين خورده اند و همگي به شهادت رسيده اند

از آن جمع يك نفر زنده مانده بود او كه به شدت مجروح شده بود ، خودش را به مردن مي زند و بعد از اين كه نيروهاي مهاجم تجهيزات و وسايل شهدا را بر مي دارند و منطقه را ترك مي كنند ، خود را به نيروهاي خودي مي رساند و ماجرا را مي گويد

اين ماجرا مانند بمبي اصفهان را تكان داد و مردم را تحريك كرد آقاي بجنوردي استاندار اصفهان جلسه اي گذاشت قرار شد من و آقاي رحيم صفوي براي تحقيق و پيگيري ماجرا به كردستان برويم ما به شهيد دكتر چمران كه وزير دفاع بود معرفي شديم و به تهران رفتيم تا همراه او به منطقه برويم

در سردشت ، دكتر چمران ما را نسبت به اوضاع و احوال كردستان توجيه كرد جالب تر از همه روحيات خودش بود او با اين كه معاون نخست وزير و وزير دفاع بود ، لباس چريكي به تن كرده و يوزي به دست پيشاپيش چهل ، پنجاه نفر پاسدار و نيروي داوطلب در سخت ترين شرايط نبرد حضور داشت

بعد از توجيه دكتر چمران درباره منطقه ، شروع كرديم به تحقيق و بررسي درباره شهادت پنجاه و دو پاسدار اصفهاني سرگرم كارمان بوديم كه خبر آمد در يكي از روستاهاي نزديك سردشت نيروهاي ضد انقلاب مقداري مهمات ذخيره كرده اند قرار بود كه يكي از هلي كوپترها گروهي را براي شناسايي به آنجا ببرد

در آنجا من از آقاي صفوي جدا شدم او دنبال تحقيقات رفت و من هم با گروهي كه عازم شناسايي بودند ،همراه شدم در آن موقع سروان بودم و دلم مي خواست كه در اين قبيل برنامه ها شركت مستقيم داشته باشم يك قبضه تفنگ ژـ ث و چهل تا فشنگ گرفتم و همراه گروه سوار هلي كوپتر شديم هشت نفر بوديم كه بعداز مقداري پرواز ، خلبان در كنار اتاقكي در يك دره پياده مان كرد

به محض پياده شدن شروع كرديم به تفتيش منطقه در آن اتاقك پيرمرد و پيرزني همراه يك بچه زندگي مي كردند از آنها سئوالاتي كرديم هنوز هلي كوپتر داشت بالاي سرمان مي چرخيد كه ناگهان صداي گلوله اي شنيده شد صدا خيلي نزديك بود مسير آن را پيدا كرديم به همراهان گفتم كه به طرف يال كوه كه پناهگاه خوبي بود ، بروند خلبان كه متوجه درگيري شده بود رفت به دكتر چمران خبر بدهد شدت درگيري زياد نبود البته فقط آنها تيراندازي مي كردند ما چون در جاي ثابتي پناه گرفته بوديم و تعداد فشنگمان كم بود ، از تيراندازي خودداري كرديم

مدتي بعد متوجه چند هلي كوپتر شديم كه به ما نزديك شدند و در فاصله اي حدود پانصد متريمان تعدادي نيرو پياده كردند كه دكتر چمران هم در ميان آنان بود

درگيري بالا گرفت اين طور كه بعدها فهميدم ، يكي از خلبانان به نام سرگرد عابدي كه از نيروهاي مومن و مسلمان هوانيروز بود ، براثر اصابت گلوله زخمي مي شود او مثل يك مشاور با دكتر چمران كار مي كرد و همه جا با او بود براي همين در عمليات وقفه افتاد و آنان منطقه را ترك كردند

هلي كوپترها پايين آمدند نيروها را سوار كردند و رفتند و ما جا مانديم چون بين ما و آنان پانصد متر فاصله بود ، متوجه ما نشدند

در آن اوضاع و احوال ، نه بيسيم داشتيم و نه نقشه و قطب نما نه مي دانستيم كجا هستيم و نه سازماندهي داشتيم براي يك شناسايي كوچك آمده بوديم و مي خواستيم زود برگرديم و فكر نمي كرديم چنين اتفاقي بيفتد

سعي كردم اعتماد به نفس خودم را حفظ كنم و روحيه ام را نبازم همراهانم عبارت بودند از تعدادي درجه دار انقلابي ارتش و تعدادي از بچه هاي سپاه و يك راهنماي كرد به آنان گفتم از همين يال بكشيد بالا تا نوك تپه ، تا بعد به شما بگويم چه كار كنيم

در آن حال ، همه از من اطاعت مي كردند وقتي بالاي تپه رسيديم ، گفتم كه آرايش دفاعي دورتادور بگيرند همان جا برايشان صحبت كردم و گفتم كه من سروان هستم و دوره هاي مختلف چترباز ، رنجر ، عمليات نظامي و ديده ام و در همه اين زمينه ها تخصص دارم و از اين لحظه فرمانده شما هستم گفتم از اينجا به بعد طبق اصول نظامي حركت مي كنيم و بايد تا صبح هم كه شده از خودمان دفاع كنيم تا نيروي كمكي بيايد

دعاي فرج را خواندم اولين بار بود كه در خط جنگي دعاي مقدس امام زمان عج را مي خواندم همين كه دعا را خواندم بلافاصله طرح عمليات به ذهنم خطور كرد و تمام تاكتيكهايي را كه به صورت تئوري و علمي خوانده بودم و هيچ وقت استفاده نكرده بودم ، به ذهنم رسيد آن هم تاكتيك عبور از منطقه خطر و در شرايطي كه احساس مي كرديم در محاصره هستيم ، بود روش كار را به نيروها آموزش دادم

هوا داشت تاريك مي شد متوجه هلي كوپترهايي شديم كه به لحاظ مسائل امنيتي ، شبانه پرواز مي كردند و از سردشت به بانه مي رفتند نگاه حسرت باري به آنها انداختيم و در دل گفتيم اي كاش مي آمدند و ما را هم با خود مي بردند !

سكوت مرگبار منطقه را گرفته بود تصور مي كرديم افراد ضد انقلاب ما را مي بينند و دارند به ما نزديك مي شوند تا ما را زنده اسير كنند منطقه كاملاً ذوعارضه بود جنگل ، تپه ماهور ، ارتفاع ، دژ ، رودخانه و همه نوع عوارض ديگر

سعي كردم بچه ها را به قله ببرم تا بر اطرافمان مسلط باشيم ولي اين كار تا وقتي كه هوا روشن بود معنا داشت اما به محض اين كه هوا تاريك مي شد ، تسلط خود را از دست مي داديم تا بتوانيم خودمان را نجات دهيم مواردي آموزش داديم تا بتوانيم خودمان را نجات دهيم مواردي مانند طريق عبور از محل خطر در شب ، پياده روي ، حفظ و نگهداري سلاح به طوري كه سر و صدا راه نيندازد ، خيزهاي صدمتري ،

توقف براي استراق سمع

چون جاي درنگ نبود ، سريع نيروها را سازمان دادم و آماده حركت شديم به همه شماره دادم و خودم به عنوان نفر شماره يك ، در اول ستون قرار گرفتم و حركت كرديم

منطقه اطراف شهر سردشت به گونه اي است كه از فاصله بسيار دور ، چراغ هاي شهر به خوبي نمايان است ما كه حدود 23 كيلومتر از شهر فاصله داشتيم ، از اين امر بهره جستيم و حركتمان را از ميان دره ها و تپه ها به طرف شهر آغاز كرديم

به علت تاريكي هوا و وارد نبودن به راه هاي عبوري ميان تپه ها ، از راه هاي مشكل و سخت عبور مي كرديم و گاهي مجبور بوديم كوهي را دور بزنيم تا چراغ ها را گم نكنيم نيروهاي ضد انقلاب كه متوجه حضورمان در منطقه شده بودند ـ شايد فكر مي كردند در چنگشان هستيم ـ كاري به كارمان نداشتند ما بايد از اين فرصت استفاده مي كرديم و هرچه سريعتر از مهلكه نجات پيدا مي كرديم

پس از نيم ساعت احساس كردم از خط محاصره خارج شده ايم ، اما كار هنوز تمام نشده بود براي اين كه منطقه كاملاً آلوده بود و براي ما هيچ امنيتي وجود نداشت براي اين كه گير آنها نيفتيم ، هرجا كه پارس سگ مي شنيديم يا چادرهايي را از دور مي ديديم كه نزديك روستا بود ، مسيرمان را از كنار آن تغيير مي داديم

بعد از چهار ساعت پياده روي ، به نزديكي پل كلته رسيديم كه در كنار آن ، پاسگاه ژاندارمري بود از آنجا به بعد منطقه امن بود حالا اگر مي توانستيم خودمان را به پاسگاه برسانيم ، از خطر نجات پيدا كرده بوديم !

نزديك پاسگاه كه رسيديم ، نيروها را نگه داشتم اگر همه مان به طرف آنان مي رفتيم خيلي خطرناك بود به علت حساسيت پل ، آنان به هر چيز مشكوك تيراندازي مي كردند

به نيروها گفتم در دامنه كوه استراحت كنند و خودم به همراه راهنماي كرد به سوي جاده راه افتاديم تا بگويم ما را نزنند وارد جاده آسفالت كه شديم ، راهنما گفت من ديگر جلو نمي آيم آنها بدون اين كه ايست بدهند ، تيراندازي مي كنند !

او را پيش نيروهاي ديگر فرستادم ـ اسلحه ژـ ث را مثل چوب دستي گرفتم و خيلي عادي وسط جاده به راه افتادم عادي قدم برداشتم تا شك نكنند براي اين كه اگر كسي مي خواست حمله كند ، اين چنين از وسط جاده راه نمي رفت مي دانستم اين كار هم خيلي خطرناك است اما چاره ديگري نداشتم به حدود بيست قدمي پل رسيده بودم كه ناگهان گلوله اي به طرفم شليك شد از شانس من نشانه اش خوب نبود و تير از كنارم گذشت ! سريع روي زمين دراز كشيدم و فرياد زدم نزنيد ، من خودي هستم

خودم را معرفي كردم نگهبان گفت اسلحه ات را روي زمين بگذار و دست هايت را بالا بگير و بيا جلو

همين كار را كردم به دو قدمي اش كه رسيدم ناگهان از بالاي برج نگهباني تيراندازي شروع شد متوجه شدم دامنه كوه را مي زنند معلوم بود كه نيروي ما را ديده اند و مشكوك شده اند

با داد و بيداد حاليشان كردم كه قضيه از چه قرار است و از چه جايي جان سالم به در برده ايم و حالا ممكن است به دست شما تلف شويم !

تيراندازي قطع شد ، اما نگران شده بودم و تصور اين كه بلايي سر نيروها آمده باشد ، لحظه اي آرامم نمي گذاشت وقتي كه به پاسگاه رسيدند ، فهميدم به لطف خدا اتفاقي نيفتاده است براي همين به آنان گفتم همراه نماز مغرب و عشا ، دو ركعت نماز شكر بخوانند

وقتي كه به پاسگاه رسيديم ، ساعت يازده شب بود در اولين فرصت به سردشت بيسيم زدم و اطلاع دادم كه در كجا هستيم و اگر دنبالمان مي گردند به آنجا بيايند غافل از اين كه تا ساعت هشت شب متوجه غيبت ما نشده بودند !

تقصيري نداشتند ما تازه آمده بوديم ، كسي ما را نمي شناخت و آنان در همه آن ساعات ، پيگير حال خلبان مجروح بودند ساعت هشت شب كه دكتر چمران از همراهانش سراغ من را مي گيرد ، تازه مي فهمند كه گم شده ايم او خيلي ناراحت شده بود بعدها خودش مي گفت وقتي شما بيسيم زديد كه سالم هستيد ، خيلي خوشحال شدم

او صبح زود با هلي كوپتر به دنبالمان آمد و تك تكمان را در آغوش گرفت و بوسيد

دكتر چمران از روش كار من و راهنمايي هايم خوشش آمده بود از سرگذشتم پرسيد و با هم بيشتر آشنا شديم از همين جا بود كه پيوند قلبي من با او آغاز شد از همين جا ما دو تا شديم برادر و دوست او در هر سخنراني كه در مساجد مي كرد ، از كار ما به عنوان يك حماسه ياد مي كرد ، كه البته اين امر باعث تشويق ما مي شد تا بهتر وظيفه مان را انجام دهيم

در كل ، هفده روز در كردستان بوديم كه در اين مدت من در نه 9 عمليات شركت كردم

نگارنده : admin2 در 1392/4/25 17:31:34
 
 
شنبه 3 مرداد 1394  8:30 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خاطرات شهید علی صیاد شیرازی ، كردستان در آتش

خاطرات شهید علی صیاد شیرازی ، كردستان در آتش
به اصفهان برگشتم و براي مدتي نتوانستم به كردستان بروم متأسفانه سياست غلط دولت موقت باعث شد كردستان به تدريج از دست جمهوري اسلامي خارج شده و در سلطه ضد انقلاب قرار بگيرد 
هر روز خبرهاي ناراحت كننده اي از آنجا مي رسيد شهرها يكي پس از ديگري سقوط كرده بودند و ضد انقلاب پادگان مهاباد را غارت كرده بود

مدتي كه در اصفهان بودم ، همه فكر و ذكرم كردستان بود طرح جالبي به نظرم رسيد كه فكر كردم با اين طرح مي توان كردستان را آرام كرد آن را با ديگران در ميان گذاشتم و به بني صدر رئيس جمهور موقت معرفي شدم او هم اسم من را شنيده بود در آن زمان من سرگرد شده بودم

پرسيد شما چه طرحي براي كردستان داريد ؟

خلاصه اي از طرح را روي كاغذ كشيدم و توضيحات لازم را دادم پرسيد خب ، حالا مي خواهيد چكار كنيد ؟

گفتم هيچ آماده ايم تا برويم طرحمان را اجرا كنيم

گفت خب ، پس شروع كنيد و براي قدم اول از سنندج آغاز كنيد

او فرمانده كل قوا هم بود همين كه تأييد او را گرفتم كه بايد به كردستان بروم و بجنگم ، سريع به اصفهان برگشتم و به اتفاق آقاي رحيم صفوي ، دويست نفر از بچه هاي سپاه را سازمان داديم تا به آنجا اعزام شوند

نيروها را سوار دو فروند هواپيماي سي ـ 130 كرديم و خودمان هم همراه آنان راهي شديم

اوضاع سنندج بحراني بود از مراكز مهم ، فقط فرودگاه در دست نيروهاي جمهوري اسلامي بود و تنها راه ارتباطي آنجا با شهرهاي ديگر از طريق هوا بود همه جاده هاي منتهي به سنندج در دست ضد انقلاب بود پادگان شهر هم در دست نيروهاي خودي بود ولي فاصله بين پادگان و فرودگاه در دست دشمن بود و امكان تردد وجود نداشت

بالاي شهر كه رسيديم ، به علت ابري بودن هوا ، هواپيماها نتوانستند باند را پيدا كنند

خلبان ها مي خواستند به فرودگاه كرمانشاه بروند مسير كرمانشاه به سنندج هم در اشغال ضد انقلاب بود آنان در مدخل ورودي جاده تيرآهن جوش داده و آن را بسته بودند اين كار ، باعث وقت كشي در اجراي كارمان مي شد

پس از اصرار زياد ما و ساعتي چرخيدن در بالاي شهر با تلاش فراوان توانستند فرود بيايند هنوز نيروها كاملاً از هواپيماها خارج نشده بودند كه شليك خمپاره بر روي باند فرودگاه آغاز شد درهمان دم ، يكي از بچه هاي سپاه مجروح شد هواپيماها هنوز روشن بودند به خلبان ها كه پناه گرفته بودند ، گفتم هر طوري كه هست ، هواپيماها را بلند كنند و ببرند آنان نيز چنين كردند

گلوله هاي خمپاره همچنان روي فرودگاه مي باريد و خط محاصره ضد انقلاب روي نيروهاي مدافع خودي تنگ تر شده بود

اولين كاري كه كرديم ، نيروهاي موجود را كه از بچه هاي تهران بودند ، سازماندهي كرديم و با ديگر نيروهاي ارتشي و سپاهي پيوند داديم آنان نيروهاي كاري و خيلي خوبي بودند ؛ نيروهاي دلاوري مانند شهيد علي موحد دانش و محسني سپس سنگر ديده باني زديم و توانستيم سنگرهاي دشمن را شناسايي كنيم قبلاًاجازه شرعي گرفته بوديم تا هر جا را كه سنگري است و به طرفمان شليك مي كند ، با خمپاره و توپخانه منهدم كنيم به توپخانه اطلاع دادم تا آنها را زير آتش بگيرند طرح عملياتي ما بر اين اساس بود كه ارتباط ضد انقلاب را از چهار محور با شهر سنندج قطع كنيم تا ارتباط نيروهاي خودي در جاده كمربندي برقرار شود و پس از اين كه محاصره شهر كامل شد و توانستيم راههاي مواصلاتي دشمن را سد كنيم ، شروع كنيم به پاكسازي شهر

محورهاي مريوان به سنندج ، سقز و ديواندره به سنندج و محور كرمانشاه به سنندج را

توانستيم آزاد كنيم ولي در محور قروه به سنندج يا گردنه صلوات آباد كه بسيار حساس بود ، به مشكل برخورديم

با هلي كوپتر به دهگلان رفته بودم ديدم كه تيپ سه از لشگر 16 زرهي قزوين كه متعلق به ارتش بود ، در آنجا مستقر است علت را پرسيدم گفتند چون واحد زرهي هستيم و آسيب پذيري مان زياد است ، امكان دارد گرفتار كمين شويم و تانك ها و نفربرها از بين برود پرسيدم اگر راه را برايتان باز كنيم جلو مي آييد ؟

با شوق فراوان قبول كردند گفتم ده گروه ده تا پانزده نفره تشكيل بدهيد چهار گروه هم من از بچه هاي سپاه دارم كه مي شود چهارده گروه اين چهارده گروه را هلي برن مي كنم روي ارتفاع صلوات آباد گردنه را برايتان باز مي كنم و شما بياييد و بگذريد

براي اين كار ، نيروهاي سپاه را هماهنگ كردم و خودم همراه آن چهار گروه سوار اولين هلي كوپتر شدم ارتفاع صلوات آباد به علت بلنديش جاي خوبي براي فرود هلي كوپتر نبود سرانجام جايي براي پياده شدن پيدا كرديم همين كه پياده شديم ، متوجه نيروهاي ضد انقلاب در اطرافمان شدم درگيري شروع شد آنان نتوانستند مقاومت كنند و فرار كردند

شروع كرديم به پيشروي به طرف گردنه در ادامه راه ، به معبر تنگي رسيديم كه بايد تك نفري از آنجا مي گذشتيم نفر اول كه خواست رد شود ، تير خورد و شهيد شد معلوم بود كه دشمن در مقابل آن معبر تك تيرانداز گذاشته است نفر دوم هم شهيد شد شش نفر ديگر هم بدون اين كه بتوانند از آنجا بگذرند ، مجروح شدند ديگر ستون حركت نكرد هرچه اصرار كردم ، فايده اي نداشت ناچار شدم خودم جلو بيفتم خواستم از سمت راست بروم يك گلوله به بغلم خورد و گرد و خاكش به صورتم پاشيد از سمت چپ هم خواستم بروم ، همين وضع پيش آمد خيلي دقيق مي زدند

سربازي فرياد زد الله اكبر و به طرف آنجا دويد گلوله اي به پايش خورد و افتاد اين كارش باعث شد تا در آن شلوغي يك استوار ارتشي كه مسئوليت يكي از گروهها را به عهده داشت ، گروهش را از آنجا عبور دهد

وقتي ديدم وضع اين گونه است ، ديده باني كردم و گراي دقيق منطقه را به توپخانه دادم تا روي مواضع دشمن آتش بريزد توپخانه شروع كرد به كوبيدن مدخل گردنه

ناگهان داد يكي از بچه ها از بيسيم بلند شد كه

ـ چرا داريد ما را مي زنيد ؟ ما رسيده ايم به هدف !

خيلي تعجب كردم نيروهاي دشمن هنوز در جلو ما بودند ، ولي آنان مي گفتند به هدف رسيده اند ! تازه فهميدم يكي از گروه هاي سپاه را فراموش كرده ام و از دستم در رفته حتي ضد انقلاب هم متوجه آنان نشده بود و توانسته بودند از بغل سنگرهاي دشمن رد شوند و از پشت سر آنان بيرون بيايند خودشان بعد از اين كه رسيده بودند ، فهميده بودند كه چه كار مهمي كرده اند !

ضد انقلاب وقتي فهميد در محاصره است ، چاره اي نداشت جز اين كه فرار كند در واقع اين محاصره ، كار خدا بود نه ما

اين گونه مدخل گردنه صلوات آباد را گرفتيم پاكسازي كرديم شب را هم بالاي قله مانديم هوا خيلي سرد بود برف همه جا را گرفته بود هر نفر فقط يك پتو داشت هرطوري بود ، تا صبح سر كرديم و قله را نگه داشتيم

صبح با فرمانده آن تيپ زرهي تماس گرفتم و گفتم كه جاده پاك شده است و شما برويد ، نيروهاي ما از بالا مواظبتان هستند براي اين كه خيالشان راحت باشد و نترسند ، خودم رفتم و سوار نفربري شدم كه در جلو حركت مي كرد

ورود تانك و نفربر به شهر ، آثار رواني خوبي روي مردم منطقه داشت همه نيروهاي محاصره كننده به ما ملحق شدند و محاصره كامل شد به آقاي رحيم صفوي گفتم كه از قسمت بين پادگان و فرودگاه شروع به پاكسازي كنيم

ساعاتي بعد ، صداي تكبير و درود بر خميني در همه جاي شهر پيچيد ما توانسته بوديم بعد از بيست و هشت روز جنگ و تلاش سنندج را آزاد كنيم و به كنترل جمهوري اسلامي درآوريم !

سنندج ، شاهرگ كردستان بود مركز و ستاد ضدانقلاب مسلح كه در شهرهاي مختلف كردستان با جمهوري اسلامي ايران مي جنگيدند ، در آنجا بود با سقوط آن ، كمر دشمن شكست 

نگارنده : admin2 در 1392/4/25 17:32:36
 
 
شنبه 3 مرداد 1394  8:30 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خاطره های شهید دکتر فیاض بخش، خاطره ها

خاطره های شهید دکتر فیاض بخش، خاطره ها
هم وزارت ، هم طبابت ، هم كمك به امور خيريه وزير مشاور دولت اين روزها حسابي سرش شلوغ است و سخت سرگرم كار 
اهالي خيابان 17 شهريور شهباز جنوبي سابق دكتر فياض بخش وزير مشاور و سرپرست سازمان بهزيستي كشور در كابينه آقاي رجايي را از سالها پيش به خوبي مي شناسند دكتر فياض بخش پزشك جراحي است كه از سالها پيش خود و دانش خود را وقف خدمتگزاري به ساكنين جنوب شهر نموده است ، در حالي كه با توجه به تخصص جراحي اش مي توانست در يكي از خيابانهاي شمال شهر مطب باز كرده و حرفه مقدس پزشكي را به تجارت تبديل كند

دكتر فياض بخش علي رغم قبول مسئوليت وزارت در كابينه آقاي رجايي كه توأم با قبول مسئوليت سازمان بهزيستي كشور است همچنان در مطب خود در خيابان 17 شهريور حاضر مي شود و به مداواي بيماران مي پردازد

هفته گذشته يكي از همكاران ما براي ملاقات وي به مطبش رفت و با اعلاميه اي به خط دكتر برخورد كرد كه در آن نوشته شده بود

بسمه تعالي

قابل توجه بيماران عزيز

با قبول مسئوليت وزارت در حكومت اسلامي و به اميد خدمت بيشتر به شما ، به نكات زير توجه فرماييد

1ـ ويزيت براي ادامه بعضي امور خيريه و مخارج عادي مصرف مي شود ، هرچه مي توانيد به صندوق خيريه مطب بيندازيد

2ـ بعد از تمام شدن نمره ، اصرار به ملاقات نداشته باشيد

3ـ كار اداري در مطب انجام نمي شود ، حقوق بيماران را ضايع نفرماييد

دكتر فياض بخش

به اين ترتيب دكتر حق ويزيت ثابتي ندارد و مبلغ آن را به عهده بيماران گذاشته و در ضمن مبالغ جمع آوري شده را نيز صرف امور خيريه مي نمايد گفتني است كه هر روز بر تعداد بيماران دكتر فياض بخش اضافه مي شود و او اين روزها ديگر وقت سر خاراندن را هم ندارد

به هر حال اميدواريم تمام پزشكان عزيز كشورمان كه هدفي جز خدمت به مردم ندارند در كارشان موفق باشند چرا كه عبادت به جز خدمت خلق نيست و اگر خلق خدا از كسي راضي باشند خدا هم از او راضي خواهد بود 

نگارنده : admin2 در 1392/4/25 17:36:29
 
 
 
شنبه 3 مرداد 1394  8:31 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها