0

خاطرات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

رمضان در اسارت
المنتی که نگهبان بعثی را کلافه کرد

زمان افطار که می رسید، به ترتیب از صبحانه و ناهار شروع می­کردیم و غذای شب را که حدود شش بعدازظهر توزیع می‌‌شد، برای سحر نگه می داشتیم. سرد بودن غذای سحر و دشواری خوردن آن باعث شد که عده‌ای به فکر تهیه المنت بیفتند.

 

مسأله گرم نگه داشتن غذا در ماه رمضان برایمان معضل بزرگی شده بود. فقط دو، سه نفر از عراقی ها روزه می گرفتند که آنها هم نمی دانستند برای روزه گرفتن باید سحری بخورند. به همین دلیل در این ماه عراقی ها طبق عادت خودشان به ما صبحانه و ناهار و شام می دادند.

صبحانه و ناهار و شام مان را که می گرفتیم، دورش پلاستیک می کشیدیم و رویش هم پتویی می انداختیم تا در زمان مصرف کمی گرم مانده باشد.

زمان افطار که می­رسید، به ترتیب از صبحانه و ناهار شروع می کردیم و غذای شب را که حدود شش بعد از توزیع می شد، برای سحر نگه می داشتیم.سرد بودن غذای سحر و دشواری خوردن آن باعث شد که عده ای به فکر تهیه المنت بیفتند. برای این کار ترانس یکی از مهتابی ها را باز کردند و فلزهای دورش را درآوردند؛ بعد یک سیم بدون رویه به دو طرف آن وصل کردند تا کارایی یک المنت را پیدا کند. به این ترتیب یک المنت قوی ساخته شد که با آن می شد یک سطل آب را کاملاً گرم کرد. از آن به بعد بود که وضع سحری های ما خوب شد.

از ساعت 12:30 شب به بعد، دو نفر مسئول گرم کردن غذاها می شدند. یک سطل را تا نیمه آب می کردیم و المنت را داخلش می انداختیم و ظرف های غذا را روی آن می چیدیم. بعد یک پتو روی آنها پهن می کردیم تا بخار آب داغ، تمام غذاها را گرم کند.

عده ای شب های ماه رمضان را بیدار می ماندند. موقع سحر یکی از اسرا شروع به خواندن دعای سحر می کرد تا با صدای او دیگران آرام، آرام از خواب بیدار شوند. هر کس که بیدار می شد، می نشست و با توجه کامل، گویی که در یک مسجد نشسته است به دعا گوش می داد.

بعد از خوردن سحری، نماز صبح را به جماعت می­خواندیم و تا زمان آمارِ صبح، می خوابیدیم.

واقعاً آن شب های اسارت و آن سحرهای روحانی چه صفایی داشت. نزدیک یکی از عصرهای این ماه بود که با یکی از برادران صبحت می کردم، به او گفتم: «الان حتماً منتظری افطار شود و آبی بخوری.» گفت: «نه، من منتظر سحرم و لحظه شماری می­کنم که آن لحظات روحانی فرا برسد و همه چیز غیر او را فراموش کنم.»

ماه رمضان رو به انتها می رفت.یک بار موقع سحر «حازم»، یکی از سربازهای بعثی، پشت پنجره ایستاده بود و داخل آسایشگاه را نگاه می کرد.دیده بود که ما جای کتری چای و ظرف غذا را عوض می کنیم و بخار زیادی هم از داخل سطل بلند می شود که نشان می داد اسرا در حال گرم کردن چیزی هستند. یکی از بچه ها که می خواست بیرون را نگاه کند، یک مرتبه متوجه او شد و فریاد زد: «حازم پشت پنجره ایستاده و داره نگاه می کنه.»

اسرا هم خیلی زود بند و بساط المنت را جمع کردند و آن را توی سطل زباله انداختند. چند لحظه بعد هفت، هشت عراقی به همراه حازم داخل شدند و با عصبانیت سراغ مسئول آسایشگاه را گرفتند.

مسئول آسایشگاه که «حمید حیدری» بود، بلند شد و گفت: «چی شده ؟»

سرباز عراقی گفت: «شما المنت دارید. المنت رو بدید به من.»

او گفت : «ما المنت نداریم.»

حازم گفت:«چرا دروغ میگی؟ مگه تو فردا نمی خوای روزه بگیری؟ من با چشمای خودم چند لحظه پیش دیدم».

حیدری در جوابش گفت: «دروغ نمی گم. المنت نداریم. بیا تمام اینجا رو بگرد، اگه ما المنت داشتیم هر کاری خواستی بکن.»

عراقی ها شروع به گشتن کردند، ولی هر چه گشتند چیزی پیدا نکردند. حازم در حالی که سخت عصبانی بود، به فرمانده شان گفت: «ببینید، این غذاها همه گرمه.» یکی از اسرا خیلی سریع ظرف غذا و کتری چای را  از روی سطل بلند کرد و آورد وسط آسایشگاه. ظرف غذا که از روی سطل برداشته شد، بخار داخل سطل زد بیرون، ولی نگاه عراقی ها به کتری و ظرف غذا بود و متوجه بخارها نشدند. فرمانده دست به کتری چای زد و درش را باز کرد. کتری داغ بود و از داخلش بخار می آمد. ولی ظرف غذا را که تازه گذاشته بودیم، زیاد گرم نبود.

فرمانده گفت: «چرا این چای داغ است؟»

حیدری گفت: «ما چای رو که می­گیریم، توی یک پلاستیک می گذاریم و دورش پتو می پیچیم تا گرم بمونه، اگر ما المنت داشتیم غذامون هم داغ بود، درحالی که می بینید غذا سرده.»

فرمانده به غذا دست زد، دید سرد است؛ به حازم گفت: «مگر تو نگفتی غذا داغه؟ پس چرا سرده؟»

حازم در حالی که هاج و واج مانده بود، جوابی نداد. سطلی که درونش آب داغ بود، همچنان داشت بخار می کرد و بخار آب تمام اطراف را گرفته بود و دیوار را خیس کرده بود. ما در حالی که به طرف بخار نگاه می­ کردیم، با خودمان گفتیم: «اگر متوجه شوند کارمان زار خواهد بود.» ولی انگار آنها کور شده بودند و اصلاً آن قسمت را نمی­دیدند یا اگر می­دیدند، متوجه نمی شدند.

به هر حال، فرمانده رو به حازم کرد و گفت: «چرا این موقع شب منو از خواب بیدار کردی؟»

آنگاه رو به «رزّاق» ،یکی دیگر از سربازها، کرد و گفت: «من می­رم، ولی شما دو نفر بمونید. اگه المنت رو پیدا کردین، من می دونم با این اسرا و اگه پیدا نکردین من می دونم با شما!»

بعد از رفتن فرمانده، حازم مقداری گشت، حتی تا بغل سطل آب جوش هم رفت، اما متوجه آن نشد.

کیسه ها و لباس های چند نفر را هم که به آن ها مظنون شده بود، گشت ولی چیزی پیدا نکرد. دست آخر به رزاق گفت: «حالا چه کار کنیم؟ اگه دست خالی بریم، فردا فرمانده پدرمون رو در میاره.»

رزاق گفت: «نمی دونم. خودت گفتی که المنت رو دیدی!»

حازم گفت: «بابا، من خودم دیدم المنت و سطل آب رو که بخار می کرد. اصلاً چایشان آن قدر داغ بود که حتی از موقع تقسیم چای هم داغ­تر بود.»

خلاصه کار به جایی رسید که حازم به ارشد آسایشگاه التماس می کرد که این المنت را به من بده، وگرنه فرمانده مرا می کشد.

ارشد آسایشگاه به او گفت: «ما که المنت نداریم. ولی اگه تو سرباز خوبی بودی یه جوری به تو کمک می کردیم، اما تو اسرا رو اذیت می­کنی و اونا رو کتک می­زنی. به علاوه کتکی که تو می­ زنی با بقیه فرق داره، چون تو هم بیشتر می­ زنی و هم وحشیانه تر.»

ولی آن سرباز بدبخت اصلاً متوجه حرف های حمید نمی شد و فقط می خواست هر طور که شده او را قانع کند تا المنت را از او بگیرد. آخر سر گفت: «لااقل یه المنت به من بدید تا به فرمانده نشون بدم. قول می دم با شما کاری نداشته باشم و اگه گفتن اونا رو بزنید من شما رو کمتر می­زنم.»

حمید گفت: «من المنت ندارم، ببین اگه کسی داره ازش بگیر.»

بچه ها همین طور با نیش خند و تمسخر به او نگاه می کردند. حازم گفت: «شما می خواهید فردا روزه بگیرید، کاری نکنید که روزه هاتون باطل شه.»

خلاصه هر چه التماس کرد، نشد که نشد و آخر سر گفت: از این به بعد می دونم چه بلایی سرتون بیارم. اونقدر کشیک می دم تا یک مدرکی از این آسایشگاه پیدا کنم و رفت.

هنوز از در آسایشگاه خارج نشده بود که ما دوباره المنت را کار گذاشتیم و غذا را روی آن قرار دادیم. منتها آن قسمت را که فرمانده دست زده بود، دور ریختیم. بعد از استفاده از المنت آن را کاملاً خشک کردیم تا زنگ نزند و بعد سیم و آهنش را از هم جدا کردیم. خدا را شکر غائله آن شب ختم به خیر شد.

فردای همان شب، درب آسایشگاه ما را برای آمار باز نکردند. چند دقیقه بعد فرمانده عراقی با سربازها به اتاق ما آمد. در آن لحظه المنت دست یکی از اسرا بود. او بلافاصله  آن را تا کرد و سیمش را در یک دست و آهنش را هم در دست دیگرش مخفی کرد. افسر عراقی به اسرا مقداری بد و بیراه گفت و ادامه داد: «شما ادعا می­ کنید که مسلمان هستید و روزه می گیرید، ولی من مطمئنم که شما المنت دارید. تا المنت رو ندید روزه هاتون قبول نیست!»

بی اختیار از این حرف او خنده مان گرفت. فرمانده از حرصش کسانی را که خندیده بودند بیرون کشید و آورد وسط آسایشگاه و به سربازها گفت: «اینها رو بزنید.»

بعد گفت: «خب، حالا المنت رو بدید وگرنه همه تون رو تنبیه می کنم!»

کسی چیزی نگفت.

دستور داد لباس های همه را دربیاورند و ببرند بیرون و تمام آسایشگاه را بگردند.

علاوه بر المنت، دست چند نفر از اسرای دیگر هم قطعات رادیو بود، زیرا رادیو را اوراق می کردیم تا به دست عراقی ها نیفتد.

اسرایی که این وسایل در دستشان بود، سریع به آسایشگاه کناری رفتند. تمام اسرای آن آسایشگاه برای آمار بیرون رفته بودند و کسی داخل آنجا نبود.

سربازها هم هرچه گشتند، چیزی پیدا نکردند. وقتی به آسایشگاه برگشتیم، دیدیم همه وسایلمان به هم ریخته است. عراقی ها همان لحظه آمدند و با شیلنگ و کابل اسرا را کتک زدند و وقتی خسته شدند، برگشتند. می خواستند موقع رفتن در آسایشگاه را هم ببندند که یکی از برادرها از فرمانده پرسید: «آخر سر جرم ما چی بود؟ برای چی می­ خواید در رو ببندید؟»

گفت: «چون شما المنت دارید.»

آن برادر گفت: «شما این قدر گشتید و چیزی پیدا نکردید. شاید این حازم خواب آلود بوده و اشتباه دیده.»

فرمانده که صحبت آن بنده خدا به نظرش منطقی می رسید، نگاهی به او انداخت و بدون اینکه در را ببندد خارج شد.(فارس)

بازنویس: حاتمی


نگارنده : fatehan1 در 1392/4/24 9:39:40
 
 
 
شنبه 3 مرداد 1394  9:14 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

وقتی ابوحیدر به بعثی‌ها گرای اشتباه می‌داد

وقتی ابوحیدر به بعثی‌ها گرای اشتباه می‌داد
ابوعلی و ابوحیدر بنا به دستور حسین، به زبان عربی در بی‌سیم، از آنها تقاضای آتش کرده بودند و آتش را پشت‌ سر ما ریخته بودند و تمام آنها با خمپاره‌های خودشان که پشت خط ما خورده بود، کشته شده بودند. 
ارتش عراق به دلیل ماهیت نامشروع خود، همواره با بی میلی و عدم رغبت مردم در امر دفاع از کشورشان روبرو بود؛ به طوری که این روند در جنگ ایران و عراق  کاملا مشهود بود و مردم پس از حضور در جبهه ها به صف مخالفین می‌پیوستند. با هم روایتی از این دست را می خوانیم.

***

خانه‌ای تخلیه شده را در محمدیه به عنوان سنگر فرماندهی تخریب گرفته بودیم که یک اتاق و یک مهمان‌خانه و یک صندوق‌خانه قدیمی داشت و یک سرسرا هم بالایش که عراقی‌ها با گلوله، گاه آن را می‌زدند، ولی چون ما پایین قرار داشتیم برایمان مشکلی ایجاد نمی‌کرد.

دو تخته فرش نو و تمیز کف اتاق پهن بود که عده‌ای از بچه‌ها روی آن نماز نمی‌خواندند، ولی من و آقابابایی به آنها می‌گفتیم: آخه باباجون! اینا رو گذاشته‌اند و رفته‌اند. ما هم نمی‌دونیم مال کیه که بخوایم برسونیم به دستش. حالا فکر نکنیم اشکال داشته باشد روش نماز بخونیم یا استراحت کنیم. تیموری هم مثل ما روی فرش‌ها هم نماز می‌خواند و هم استراحت می‌کرد. یک چرخ خیاطی هم بود که اگر احتیاجی می‌شد از آن استفاده می‌کردیم. ولی بسیاری از بچه‌ها سر زارع که طلبه هم بود می‌گفتند: اینا اشکال داره. این کارا رو نکنید.

می‌گفتیم: آخه اینا اینجا گذاشته شده، اگه یه خمپاره بیاد، غیر از نابود شدن هیچی دیگه نداره. ما استفاده می‌کنیم، شما می‌خواهید استفاده نکنید، نکنید.

پاتک‌‌های بعد از عملیات فرمانده کل قوا، پاتک‌های حساس و حساب شده‌ای بود که دشمن به خاطر جبران شکست از خود نشان می‌داد و ما باید حواسمان خیلی جمع باشد، برای همین به این بحث‌های حاشیه‌ای کمتر اهمیت می‌دادیم و سعی می‌کردیم چنین مشکلاتی را از سر راه بچه‌ها برداریم تا بهتر به کار جبهه مشغول باشند.

شب‌ها سه‌نفری به صورت شیفتی در سنگر خط اول می‌خوابیدیم. همیشه سه نفر از نیروهای ما باید در سنگر خط مقدم و سه نفرمان در همان محمدیه، در سنگر فرماندهی تخریب، کنار سنگر حسین و مخابرات باشند.

شبی که نوبت ما بود در سنگر فرماندهی باشیم، آتش تهیه دشمن شروع شد. ساعت نزدیک ده و نیم، یازده شب بود. دشمن آتش تهیه سنگینی با توپخانه و کاتیوشای خود شروع کرده بود. از خودم پرسیدم: یعنی چه خبر شده؟ و از آن همه سر و صدا تعجب کردم و از خودم پرسیدم: این سر و صداها چیه؟

سر و صدای توپ‌ها و خمپاره‌ها و انفجارهای بی‌مهاباتی آنها داشت کلافه‌ام می‌کرد. در خواب و بیداری بودم که از سنگر خرازی خبر دادند که عراق پاتک کرده و پشت سر بچه‌ها رسیده.

این را بچه‌های سنگر فرماندهی از ابوعلی و ابوحیدر، از معاودین عراقی که به آب زده و از سپاه دشمن فرار کرده و به ما پناهنده شده بودند، فهمیدند.

آن دو در سنگر حسین که سنگر فرماندهی خط دارخوئین بود، بی‌سیم‌های دشمن را استراق کرده و فهمیده بودند که دشمن از جاده آسفالت، نگهبان‌ها را با سرنیزه کشته و پشت سر بچه‌ها آرایش گرفته‌اند.

یادم نمی‌آید کدام یکی از آنها به من شنا یاد داد. من اصلاً شنا بلد نبودم داشتم لب کارون آب‌تنی می‌کردم که آمد و دو طرف بازویم را گرفت و مرا وسط آب‌ها انداخت. می‌دانستم اینها عراقی هستند، به همین خاطر اول ترسیدم. با خودم گفتم: نکنه می‌خواهد خفه‌ام کنه. انگار فکرم را خوانده بود. خنده‌‌ای کرد و گفت: بیا نترس. زیر آب رفتم و چند قُلُپ آب خوردم و داشتم خفه می‌شدم که دوباره مرا از آب بالا کشید و گفت: نترس، می‌خوام شنا یادت بدم.

از همان‌جا دیگر آن‌قدر دست پا زدم و او مرا گرفت و رها کرد تا شنا یاد گرفتم. در عرض نیم‌ساعت شنا را به من آموزش داد، به طوری که عرض رودخانه را به راحتی شنا می‌کردم. خود او سه روز خلاف جهت آب شنا کرده و به نیروهای ما پیوسته بود.

از سنگر فرماندهی پیام رسید: بچه‌ها مهمات احتیاج دارند.

من هم فوری با کمک بچه‌ها، سیمرغ بشیر را پر از مهمات کردیم و با تعدادی نیروی کمکی روی مهمات نشستیم و به طرف خطی که پنج کیلومتر راه بود، حرکت کردیم.

ناگهان، نرسیده به خط، سیم موشک شلیک شده ناو دشمن، از روی سر مهمات، به صورت یکی از نیروها برخورد کرد. در حالی که او داد می‌زد: سوختم، به سرعت سرش را پایین کشید و بعد یکی از بچه‌ها در حالی که ماشین با شتاب در حرکت بود، سیم موشک را با سر کلاش به طرفی کشید و منحفرش کرد. موشک‌ هم توی تاریکی فرو رفت و پنجاه متر آن طرف‌تر منفجر شد.

وقتی وارد خط شدیم، متوجه شدیم هنوز نیروها، بی‌خبر در سنگر به سر می‌برند. سه تخریب‌چی که در سنگر خوابیده بودند را بیدار کردم و گفتم: دشمن حمله کرده، بلند شید.

یکی از آنها گفت: چی چی حمله شده؟

یکی دیگرشان در حالی که چشم‌هایش را می‌مالید گفت: ما تو خطیم، شما اون عقبید.

گفتم: نه. دشمن حمله کرده.

سومی گفت:‌از کجا می‌گی؟

گفتم: ابوحیدر گفته پشت سر تونند.

در آن موقعیت طوری بود که اگر منوری از طرف دشمن شلیک می‌شد، ما هم می‌توانستیم اوضاع را ببینیم. آن زمان ما امکانات نظامی کمی داشتیم. حتی یک منور هم نداشتیم که شلیک کنیم.

شروع کردیم با کلاش و آر‌پی‌جی و هر چه داشتیم شلیک کردن. من که آر‌پی‌جی زدنم خوب بود، یک آرپی‌جی برداشتم و همین‌طور مستقیم، به صورت زمینی شلیک کردم و منتظر ماندم. آرپی‌جی در حالی که منجر شد که در پناه روشنی آن، گروه زیادی از عراقی‌ها بودند که به طرف ما می‌آمدند.

علی خودسیانی، مسئول مهمات و از بچه‌های آفاران، سنگرش کنار سنگر خود ما نزدیک پیچ شهدا بود. مهمات و گلوله خمپاره آر‌پی‌جی هم داشت. سر من داد کشید و گفت: این آر‌پی‌جیا رو نزن. اینها سهمیه بندیه.

به عراقی‌ها اشاره کردم و به او جواب دادم: دارند می‌یاند. من دارم تو جمعیتشون می‌زنم.

در همین هیر و ویر بود که یک خمپاره شصت وسط دو تا پای او منفجر شد و هر دو را قطع کرد. ترکشی‌های خمپاره توی شکم و دل و بارش هم خورد. پاهایش خرد شده بود. شروع کرد به ناله کردن و خدا، خدایش بلند شد.

مدام تقاضای شهادت می کرد و افسوس می‌خورد که چرا زخمی شده و نمی‌تواند در عملیات شکست حصر آبادان حضور داشته باشد؟ مدام عجز و لابه می‌کرد و می‌گفت: خدا کنه من شهید بشم.

آن شب را درگیر بودیم و ایستادیم و مقاومت کردیم و صبح که هوا روشن شد، خبر دار شدیم که شالباف، فرمانده خط هم توی جاده‌ای که به جاده اهواز - آبادان منتهی می‌شد، شهید شده است. او را هنگامی که مشغول سرکشی به خط بوده، زده بوند.

هوا که روشن شد، ما یک سری شهید دنبال خط، جمع و جور کردیم. وقتی پشت سرم را نگاه کردم، با صحنه عجیبی روبه‌رو شدم.

دیدم وای این‌جا چقدر جنازه عراقی ریخته شده است؟! چون آنها به روش کلاسیک می‌جنگیدند، با آرایش آمده و برای پیشروی پشت سر ما، خط آتش درست کرده بودند. در همین هنگام، ابوعلی و ابوحیدر بنا به دستور حسین، به زبان عربی در بی‌سیم، از آنها تقاضای آتش کرده بودند و آتش را پشت‌ سر ما ریخته بودند که تمام آنها با خمپاره‌های خودشان که پشت خط ما خورده بود، کشته شده بودند.

یک سری جنازه، همین‌طور دنبال خط ما، تا برسد، به جاده آسفالت ریخته شده بود. از محل کشته شدن آنها معلوم بود که کاملاً ما را محاصره کرده بودند و می‌خواستند خط دارخوئین را از ما بگیرند.

روایتی از خاطرات مرتضی علیجانی

نگارنده : admin2 در 1392/4/23 17:25:45
 
 
شنبه 3 مرداد 1394  9:15 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ارتفاعاتی که بدون درگیری فتح شد

ارتفاعاتی که بدون درگیری فتح شد
پس از یک ساعت تلاش چندین مین و تله‌ انفجاری را خنثی کردیم و فرمانده از این که توانسته بودیم بدون درگیری ارتفاع مزبور را تصرف کنیم، خیلی خوشحال بود. 
رژیم بعثی عراق جنگ نابرابری را علیه ما شروع کرد که علاوه بر تجهیزات پیشرفته نظامی، وسیع بودن و اقلیم متفاوت عملیاتی از ویژگی های آن است. آنچه می خوانید بیان یکی از آنهاست.

***

به سرعت نزد انباردار یگان رفتم و وسایلم را تحویل گرفتم. امکانات خودرویی یگان به اندازه‌ کافی بود و هر دسته‌ای یک خودروی آیفا در اختیار داشت. سرانجام ساعت حرکت فرا رسید. با بقیه بچه‌ها سوار خودروها شدیم و پس از عبور از زیر قرآن، به مقصد «سیا حومه» حرکت کردیم.

طبق دستور فرماندهی، تامین جاده تا ساعت یازده شب برقرار بود. نیم ساعت بعد به آخرین پایگاه خودی رسیدیم. عملیات می‌بایست از این محل آغاز می‌شد. تعدادی از بچه‌ها برای شناسایی منطقه رفته بودند.

بقیه بچه‌ها هم با یکدیگر وداع می‌کردند و برای اجرای عملیات آماده می‌شدند. گروهی از بچه‌ها نیز وصیت‌نامه می‌نوشتند و عده‌ای هم سرگرم دعا و نیایش بودند. من هم در گوشه خلوتی به آینده‌ خودم می‌اندیشیدم. زیرا چند روز پیش با خانواده‌ام درباره ازدواج خودم صحبت کرده بودم و سرانجام به این نتیجه رسیدیم که در مرخصی بعدی مراسم عقد کنان را بر پا کنیم.

پس از هماهنگی از سنگر بیرون آمدیم و همراه بچه‌های دیگر، به سرعت، در ستون‌های منظم به صف ایستادیم. دقایقی بعد با دستور فرمانده، به سوی اولین هدف به حرکت در آمدیم.

می‌بایست از مسیر ناهموار و سنگلاخی می‌گذشتیم. شیب تند و پرتگاه‌های مخوف مسیر، پیش روی ما را با مشکل مواجه می‌کرد. خستگی کم‌کم بر بچه‌ها مستولی می‌شد. افراد گروهان سوم نیز با فاصله کمی در سمت راست ما حرکت می‌کردند. هر یک از یگان‌ها مسئولیت جداگانه‌ای داشتند. سرانجام پس از 8 ساعت راهپیمایی، در ساعت 7.5 صبح به ارتفاع بریت یک رسیدیم و بدون هیچ گونه درگیری، آن را به تصرف خود در آوردیم، اما افراد گروهان سوم در همان ساعات اولیه‌ صبح، هنگام عبور از رودخانه‌، با نیروهای بعثی درگیر شده و نتوانستند خود را به موقع به هدف مورد نظر برسانند. هوا کاملا روشن شده بود. با دوربین جناح سمت راست را زیر نظر گرفتیم. تعدادی از عناصر ضد انقلاب با استفاده از چندین دستگاه موتور سیکلت با آر.پی.جی به سمت گروهان سوم می‌رفتند. طولی نکشید که درگیری شدیدی بین آن‌ها آغاز شد. با دسته‌ دوم گروهان سوم تماس گرفتم و از دوستم ابراهیم رزمی درباره‌ وضعیت بچه‌ها سؤال کردم. ابراهیم هم در جواب گفت: «نیروهای بعثی سرسختانه مقاومت می‌کنند به این علت ما هم مجبور شدیم که روی ارتفاعات روستای آلون مستقر شویم تا به هنگام شب با استفاده از تاریکی هوا، یک بار دیگر به مواضع دشمن حمله کنیم .مرتبا با گردان در تماس بودیم و اوضاع منطقه را به فرمانده گردان گزارش می‌دادیم.»

پس از این که مواضع خود را روی ارتفاع بریت مستحکم نمودیم به بازرسی منطقه پرداختیم. هنگام گشت متوجه ارتفاع کوچکی شدم که می‌بایست آن را نیز تصرف می‌کردیم. ارتفاع وضعیت خاصی داشت و ما تنها قسمت گرده ماهی آن را تصرف کرده بودیم.

به سرعت موضوع را به اطلاع فرمانده گروهان رساندم. فرمانده نیز نقشه‌ عملیاتی را روی زمین پهن کرد و با دقت آن را بررسی کرد. پس از بررسی متوجه شدیم که هنوز ارتفاع بریت دو را فتح نکرده‌ایم، در صورتی که به گردان گزارش داده بودیم که هدف‌های محوله کاملا تصرف شده‌اند.

فرمانده پس از اندکی تامل گفت: «ابراهیمی آبروی یگان در خطر است. شما باید همراه دسته ستوان برومند، خودتان را برای تصرف این ارتفاع آماده کنید.» بلافاصله بچه‌ها را در جریان امر قرار دادم و به آن‌ها گفتم که باید هر طور شده قبل از تاریک شدن هوا، ارتفاع مذکور را فتح کنیم.

بچه‌ها به سرعت آماده حرکت شدند و دقایقی بعد به همراه دسته‌ ستوان برومند به سمت ارتفاع بریت دو به راه افتادیم. هنوز فاصله زیادی را طی نکرده بودیم که یکی از بچه‌های دسته، ستون را نگه داشت و خودش را به من رساند و گفت: «سر گروهبان، منطقه کاملا مین گذاری شده است»، ارتفاع به شکلی بود که می‌بایست از قسمت باریک یال آن که مین‌گذاری شده بود عبور می‌کردیم بقیه‌ قسمت‌ها هم بصورت پرتگاه بود و امکان عبوراز آن قسمت‌ها وجود نداشت. لذا با چند نفر از بچه‌ها جلو رفتیم و شروع به پاکسازی مسیر کردیم. پس از یک ساعت تلاش چندین مین و تله‌ انفجاری را خنثی نمودیم و بدون هیچ گونه درگیری ارتفاع بریت دو را نیز به تصرف خود در آوردیم.

هوا رفته رفته رو به تاریکی می‌رفت ولی هنوز از تیم تدارکات خبری نبود. گروهان مجددا عملیات خود را آغاز کرده بود، نیروهای بعثی نیز به تدریج از مواضع خود عقب‌نشینی می‌کردند.

همه‌ بچه‌ها خسته و گرسنه بودند. مسیر حرکت ما به شکلی بود که اگر شبانه از آن می‌گذشتیم تلفات زیادی را متحمل می‌شدیم. پس از اطمینان از موفقیت حاصله، با فرماندهان گروهان تماس گرفتیم و او را در جریان تصرف ارتفاع قرار دادیم.

فرمانده از این که توانسته بودیم بدون درگیری ارتفاع مزبور را تصرف کنیم خیلی خوشحال بود. روز بعد پس از پخش مارش نظامی از رادیو، گوینده خبر، پیروزی دلاور مردان نیروی زمینی ارتش را در عملیات والفجر 4 و پاکسازی محور بانه به مریوان، ارتفاعات بریت یک، بریت دو و آزادی روستاهای آلون، پروژه، گرویس و ... را اعلام کرد. بچه‌ها از خوشحالی سر از پا نمی‌شناختند و این پیروزی ارزشمند را به یکدیگر تبریک گفتند.

راوی: ستوان سوم مهندس محمد ابراهیمی

نگارنده : admin2 در 1392/4/23 17:24:1
 
 
شنبه 3 مرداد 1394  9:15 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

چرا ایران بعد از فتح خرمشهر وارد عملیات برون‌مرزی شد
محسن رضایی می‌گوید: همزمان با طرح‌ریزی عملیات بیت‌المقدس، خدمت امام رسیدیم و گفتیم: «به منظور تأمین کامل امنیت کشور و دفع متجاوز باید علاوه بر آزادسازی مناطق و شهرهای اشغالی، به خاک عراق نیز وارد شویم». 
بیستمین جلد از مجموعه کتاب‌های «روز شمار جنگ ایران و عراق» با عنوان «عبور از مرز»، به حوادث یکم تیر تا 31 مرداد سال 1361 به خصوص ماجرای تعقیب متجاوز در عملیات «رمضان» پرداخته است.

علیرضا لطف‌الله زادگان، راوی جنگ و نویسنده این کتاب بریده مطبوعات، اخبار خبرگزاری‌ها و گزارش‌ها و اسناد دست اول راویان جنگ مرکز اسناد و تحقیقات دفاع‌مقدس را دست‌مایه تدوین «عبور از مرز» قرار داده و وقایع هر روز از تیر و مرداد سال 1361 را همچون پازل در کنار هم چیده و در اختیار مخاطب قرار داده است.

مقدمه مفصلی بر این کتاب نوشته شده که در آن، دلایل اتخاذ سیاست تعقیب متجاوز و طرح‌ریزی عملیات «رمضان» دیده می‌شود. صفحه 18 کتاب «عبور از مرز»، این‌گونه آغاز می‌شود:

پرسش‌هایی که درباره عبور نیروهای ایران از مرز و ورود به خاک عراق مطرح است، چگونگی نقش امام‌خمینی (ره) در این تصمیم‌گیری استراتژیک است. هر چند منابع دست اول در این‌ باره اندک است، ولی در اظهارات آقای محسن رضایی، فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در بیست‌ویکم تیر ماه 1361 درباره دلایل تصمیم مسئولان کشور برای ورود به خاک عراق، پاسخ این پرسش تا حدودی آمده است. در آن مصاحبه، فرمانده سپاه درباره سیاست نظامی ایران پس از عقب‌نشینی نیروهای عراقی از خاک ایران گفت: «اصول کلی استراتژیک نظامی ایران از ابتدای تجاوز عراق به ایران، بر این اساس استوار بود که ما باید ابتدا نیروهای دشمن را منهدم نموده، تمام سرزمین‌های اشغالی را آزاد سازیم و پس از آن با تداوم عملیات‌های تهاجمی، با دست‌یابی به برتری نظامی، در موقعیت دفاعی قابل قبولی قرار بگیریم تا بتوانیم ضمن دفاع از سرزمین خود، با استفاده از برتری توان نظامی خود، رژیم متجاوز را تنبیه کنیم... بر اساس قسمت اول این استراتژی، ما با انجام عملیات‌های متعدد با سرعت و موفقیت به هدف اول خود یعنی آزادسازی سرزمین‌های اشغالی دست یافته‌ایم، ولی با توجه به این‌که هنوز قسمت‌هایی از خاک ایران در اشغال عراق بوده و شهرها و روستاهای مرزی ما زیر آتش توپخانه آنان قرار دارد، بنابراین امنیت کشور ما به طور کامل تأمین نیست و عملاً جنگ ما تمام نشده و استراتژی نظامی ایران همچنان بر اساس همان استراتژی اولیه تداوم خواهد داشت.

حدود دو، سه ماه پیش [حدود اردیبهشت سال 1361] همزمان با طرح‌ریزی برای عملیات بیت‌المقدس، خدمت امام رسیدیم و گفتیم: «به منظور تأمین کامل امنیت کشور و دفع متجاوز باید علاوه بر آزادسازی مناطق و شهرهای اشغالی، به خاک عراق نیز وارد شویم و دشمن را تحت فشار قرار دهیم».

امام فرمودند: «نه، چه لزومی دارد؟». ولی وقتی ما دلایل خود را به امام ارائه دادیم و گفتیم: «اگر ما بخواهیم از کشور دفاع بکنیم باید در جایی پدافند و دفاع کنیم که نیروهای ما هر روز نگران و مضطرب از حمله دشمن نباشند»، امام فرمودند: «اگر مطلب این‌طوری هست، خُب، این یک حرف درستی است و ما برای دفاع باید تا آن‌جایی که اطمینان هست، پیش برویم... اما نگرانی من این است که نکند شما در جایی بروید که به دفاع و پدافند ربطی نداشته باشد».

اما اخیراً با عقب‌نشینی عراق و توطئه جدید صدام، امام مصرّ شدند به این‌که «قبل از این‌که آمریکا و صدام، دست و پایشان را جمع و جور کنند، شما باید حرف نهایی خودتان را در منطقه و دنیا بزنید».

زمینه‌های سیاسی و نظامی تأثیرگذار بر شکل‌گیری عملیات رمضان تا اجرای این نیز پنج مرحله‌ای، با استخراج و تدوین گزارش‌ها و اخبار رسانه‌های داخلی و خارجی و همچنین گزارش‌های راویان جنگ، در متن کتاب بیستم «روز شمار جنگ ایران و عراق» به تحریر کشیده شده‌اند.

روزشمار سه‌شنبه، بیست‌ودوم تیر ماه 1361؛ یعنی روز آغاز عملیات رمضان، از زبان «آقای موحدی‌فر» یکی از راویان جنگ، این‌گونه روایت شده است: «امروز عملیات رمضان در ساعت 21:30 آغاز شد و یگان‌های قرارگاه قدس، فجر و فتح به ترتیب از شمال به جنوب، به سمت دشمن پیشروی کردند. تا آخرین ساعات امروز (ساعت 24) وضعیت کلی عملیات بدین شرح است: قرارگاه قدس تنها در یک محور پیشروی کرده و خط دشمن را شکسته، اما هنوز موفق به تصرف اهداف خود نشده‌اند... قرارگاه فجر نیز در یک محور توانسته با چهار کیلومتر پیشروی، مواضع اولیه دشمن را پشت‌سر بگذارد اما در محورهای دیگر به دلیل ناهماهنگی و برخورد به میدان‌های مین و فشار دشمن، پیشروی عمده‌ای را انجام نداده است... فتح دو نیز به منظور سرعت دادن به کار و غافل‌گیر کردن دشمن، تنها از یک معبر استفاده کرده و سریعاً با شکستن خط نیروهای دشمن، دژ آن‌‌ها را به تصرف درآورده و تا آخرین دقایق امروز (ساعت 24) به سرعت در حال پیشروی به سمت نوک کانال ماهی است».

در میان صفحات کتاب «عبور از مرز»، گزارش‌های خبری جالبی از تأثیر عملیات رمضان بر اقتصاد سایر کشورهای جهان به چشم می‌خورد که در یکی از آن‌ها آمده است: «انتشار گزارش‌هایی مبنی بر آشفتگی وضعیت داخلی عراق بر اثر عملیات رمضان، سقوط ارزش سهام شرکت‌های غربی طرف قرارداد با عراق و توقف وام اعطایی ژاپن به عراق را در پی آورده است». خبرگزاری ژرپنی کیودو درباره سقوط قیمت ارزش سهام اعلام کرد: «قیمت سهام شرکت‌های اروپایی و آمریکایی طرف قرارداد با دولت عراق، در پی ورود نیروهای ایرانی به داخل خاک عراق در بازارهای بورس جهان به شدت سقوط کرد. تعداد کثیری از شرکت‌های انگلیسی طرف قرارداد دولت عراق نیز پس از عملیات اخیر ایران در خاک عراق، با مراجعه به مرکز تضمین و بیمه صادرات انگلیس، نگرانی خود را از وضعیت جدید به وجود آمده در عراق، اعلام کرده و خواهان تضمین و بیمه قراردادهایشان با عراق شده‌اند».

نگارنده : admin2 در 1392/4/23 17:22:55
 
 
 
شنبه 3 مرداد 1394  9:15 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مردمانی که از تشنگی شهید شدند

مردمانی که از تشنگی شهید شدند
یکی از رزمندگان بومی دهلران می‌گوید: در فاجعه تلخ ۲۱ تیر ۱۳۶۷، رزمندگان و مردم مرزنشین که زنان و مردان و کودکان بودند، باید برای خروج از محاصره دشمن ارتفاعات صعب‌العبوری را که تنها راه نجات بود، طی می‌کردند.
 

 

 

روزهای آخر جنگ بود، رژیم بعث عراق باری دیگر حملات خود را از سر گرفته بود و غاصبانه بر سرزمین‌مان می‌تاخت؛ یکی از همین تاخت و تازها، فاجعه تلخ 21 تیرماه 1367 بود که تا 25 تیر همین ماه ادامه داشت؛ در این حادثه، دشمن از زمین و هوا به منطقه مرزی از جمله «دهلران» آتش می‌ریخت؛ اگرچه صدامیون با بالگرد و تانک‌هایش مردم بی‌گناه را مورد هجوم قرار دادند، اما باری دیگر دست الهی در یاری مردم مظلوم، دیده شد و رزمندگان بومی و غیربومی به کمک مردم عشایر منطقه با سلاح‌های سبک و سرد در مقابل دشمن ایستادند و آنها را از سرزمین‌مان بیرون راندند.

جعفر نظری از رزمندگان بومی منطقه که در این حادثه حضور داشت، طی گفت‌وگوی با فارس این واقعه را شرح داد.

رهبر معظم انقلاب در جمع رزمندگان دهلران، سال 1360

* مردمی که هشت سال مناطق جنگی را ترک نکردند

دهلران از توابع استان ایلام است که در منتهی الیه جنوب شرقی این استان با استان خوزستان همجوار است و به نوعی از نظر بافت اجتماعی و اقلیمی و نیز نقطه‌نظرات نظامی به عنوان منطقه جنوب محسوب می‌شود. در سمت غرب این شهر مرزی، شهر مرزی مهران واقع است که تنها به وسیله یک جاده مواصلاتی که حدوداً 100 کیلومتر فاصله دارد به همدیگر متصل شده‌اند. این جاده در واقع آخرین جاده مرزی در دوران دفاع مقدس است که به صورت یک خط پدافندی مابین این دو شهر قرار گرفته است.

با شروع جنگ تحمیلی در سال 1359 مردم این دو شهر مرزی کاملاً تخلیه کرده و به صورت آواره‌های جنگی در منطقه عقبه در اردوگاه‌های جنگ‌زده سکونت گرفتند. در این میان اکثریت مردم جنگ‌زده دهلران بعد از آوارگی از شهر دهلران در مسیر جاده مواصلاتی دهلران به مهران، در میان اردوگاه‌های جنگ‌زده که در دل کوه‌ها و دره‌ها و یا روستاهای متروکه بر سر چشمه‌های آب اسکان گرفتند و در واقع منطقه عملیاتی را ترک نکردند.

خرابه‌های شهر دهلران بعد از حملات هوایی رژیم صدام

علاوه بر اینکه جوانان آنها در خطوط مقدم مشغول دفاع از نظام اسلامی بودند، خانواده‌های آنها در بطن جنگ و در بعضی از اردوگاه‌ها و روستاها شاید از رزمندگان اسلام نیز جلوتر خط پدافندی را ایجاد کرده‌ بودند. این مردمان که در مناطق هاویان، بیشه‌دراز، سنگر نادر قیر آب، ویله، مازعبدلی، دول منیری، جابرانصار، حاضر میل، تم تم آب، گیسری سکونت گرفته بودند، ضمن اینکه خط مقدم جبهه بودند و موجب دلگرمی رزمندگان اسلام می‌شدند. از هیچ امکاناتی حتی برق و روشنایی و آب لوله‌کشی، ‌بهداشت و درمان بهره‌مند نبودند و از سال 1359 تا آخرین لحظات جنگ تحمیلی در ایجاد این خط پدافندی و دفاع از کیان اسلامی در اثر بمباران‌های هوایی،‌ گلوله‌باران‌ها، حملات زمینی دشمن و حضور در عملیات‌های گسترده و چریکی و نبرد با ضدانقلاب هدایت شده توسط رژیم بعثی تعداد زیادی از فرزندان و پدران و مادران آنها به شهادت رسیده و یا به دست دشمن بعث به اسارت برده شدند.

چادرهای جنگ‌زدگان دهلران در جنگ

علاوه بر این، روستائیان و جنگ‌زدگان مرزنشین تعداد زیادی از یگان‌های ارتش جمهوری اسلامی، سپاه و نیروهای مردمی محور عملیاتی چنگوله تا فکه را عهده‌دار بودند.

* بعثی‌ها چشمه‌های آب را با سلاح‌های شیمیایی آلوده کردند

در بین این مقاومت‌های مردمی، روزهای آخر جنگ تحمیلی عراق علیه ایران حوادث بسیار تلخی رخ داد که کمتر از آن یاد شده که یکی از این فجایع مربوط به روز 21 تیرماه 1367 است که رزمندها در طول 220 کیلومتر در خط مقدم بودند.

آن اواخر ارتش رژیم بعثی با حمایت مستقیم استکبار جهانی و نقش عینی گروهک ضدخلقی منافقین عملیات وسیعی را ابتدا با گلوله‌باران و بمباران‌های شدید خط پدافندی نیروهای رزمنده و روستاییان مرزنشین آغاز کرد. این عملیات دشمن ساعت 4 صبح 21 تیرماه با بمباران‌های شیمیایی شروع شد. دشمن از محورهای مهران، چنگوله، موسیان، نهر عنبر،‌ زبیدات، شرهانی، عین خوش، فکه وارد عمل شد تا با شکستن خطوط پدافندی نیروهای رزمنده و روستایی را به محاصره خود درآورد و در واقع بر جاده مواصلاتی دهلران ـ مهران و دهلران به اندیمشک تسلط پیدا کند.

با توجه به اینکه دشمن از جنوب، غرب و شرق مردم ایران و رزمنده‌ها را محاصره کرده بود، تنها جاهایی که زن‌ها و بچه‌ها و افراد سالخورده می‌توانستند، عقب‌نشینی کنند، شمال منطقه دهلران بود که شمال منطقه هم دارای رشته ارتفاعات بسیار بلند، کوهستانی بود؛ در این منطقه راه وجود نداشت و راه‌های مال رو بود؛ مردم چاره‌ای نداشتند جز اینکه همان مسیر سخت کوهستانی را پشت سر بگذارند.

* حمله عراق به دهلران در سخت‌ترین شرایط جوی منطقه

حجم آتش‌های دشمن و بمباران‌ها به خصوص بمباران‌های شیمیایی که بعضاً بر روی رودخانه‌ها و چشمه‌های آب برای آلودگی فرود می‌آمد و از طرفی شدت گرمای بی‌سابقه آن روز سختی این حملات را بیشتر کرده بود چرا که به گفته بزرگان و ریش‌سفیدان منطقه، باد سوزان روز بیست و یکم تیرماه همه منطقه را فراگرفته بود و موسم معروف این منطقه که به لفظ محلی آن را (سویر) و یا (سموم) می‌نامند، وزیدن گرفته بود.

خرابه‌های شهر دهلران در پی حملات صدام

این شرایط جوی به خودی خود باعث هلاکت آدمی می‌شود و مزید بر علت شده بود تا دشمن بعثی با سوءاستفاده از این شرایط طبیعی، حمله ناجوانمردانه خود را آغاز و جناح‌های مختلف به سوی شهر دهلران و رزمندگان مستقر در این محور و روستاییان جنگ‌زده ساکن بر جاده مواصلاتی دهلران، مهران تاخت و تاز کند، به گونه‌ای که استفاده از سلاح‌های شیمیایی به خصوص در آلوده کردن منابع آبی چشمه‌ها و چاه‌های آب در عقبه نیروها و بمباران‌های هوایی در شهر دهلران و موسیان و هجوم تانک‌ها و نفربرها باعث شد که لحظات اولیه این حمله منجر به اشغال جاده مهران ـ دهلران و دهلران به اندیمشک و در نتیجه به محاصره درآمدن چندین هزار نیروی رزمنده در خطوط مقدم جبهه و روستاییان در خط دوم شود.

در جریان درگیری، رزمنده‌های غیربومی از این شرایط جوی اطلاعی نداشتند، وقتی بعد از ساعت‌ها تشنگی به آب می‌رسیدند، آب می‌خوردند و بعد از لحظه‌ای به شهادت می‌رسیدند، در حالی که این بچه‌ها باید در ابتدا وارد آب می‌شدند، بدنشان آب می‌خورد و بعد آب می‌خوردند.

زنده یاد عباس عبدالی به همراه کودکان در اردوگاه آوارگان زرین‌آباد

* زنان و کودکانی که بر اثر تشنگی به شهادت رسیدند

این محاصره با حرکات فاجعه‌آمیزی چون تعقیب نیروها و گسیل آنها به سمت مناطق صعب‌العبور و بیراهه‌ها برای فراهم کردن زمینه تشنگی و خستگی دنبال می‌شد. سربازان اسلام و مردم که خانواده‌هایی متشکل از زنان و کودکان بی‌گناه بودند در اثر تشنگی به شهادت می‌رسیدند. برخی از رزمندگان اسلام که از اهالی بومی منطقه نبودند به خاطر عدم آشنایی به راه‌ها و ورود به دره‌ها و تنگه‌ها و نقاط رملی باعث تحلیل آنها و سردرگمی در بیابان‌ها می‌شد و ارتش تا دندان مسلح بعث با تانک و نفربرها مردم و نیروها را تعقیب می‌کردند و آنان را در لحظات خستگی، زیر شنی تانک‌ها قرار می‌دادند و یا آنها را شهید و به اسارت می‌گرفتند.

البته مردم و رزمنده‌ها در ارتفاعات، هم از بمباران هوایی در امان بودند و هم از تانک و نفربرهای عراق؛ ناگفته نماند که نفربرهای عراق گاهی تا قسمتی از پایه‌های کوه مردم را تعقیب کردند، اما رزمنده‌ها و مردم محلی جلوی آنها را گرفتند.

دشمن به قدری بر منطقه تسلط داشت که از داخل هلی‌کوپترها با تفنگ‌های خود رزمندگان را از پای درمی‌آورد و هم کار شناسایی را انجام می‌داد. نیروهای رزمنده به دلیل شرایط بسیار نامساعد آب و هوایی و حجم آتش دشمن و عدم تدارکات‌رسانی مناسب، با دست‌های خالی مقاومت می‌کردند؛ تشنگی زیاد هم آنها را وادار می‌مرد تا به دنبال مناطق آبی و چشمه‌های آب باشند که در این مناطق بسیار اندک بود و تعداد کمی برکه‌های آب نیز به مواد شیمیایی آلوده شده بود.

گوشه‌ای از بمباران هوایی رژیم بعث عراق در شهر دهلران از زاویه استادیوم ورزشی دهلران

* رزمنده‌هایی که به دنبال سراب می‌رفتند

در منطقه رملی فکه درختچه‌هایی سبزه مانند وجود دارد که در محل آنها را (گز) می‌نامند و از فاصله بسیار زیاد به منزله سراب و یا باغچه‌هایی که نشان از آب بدهد، پیدا هستند، در حالی که این درختچه‌های خود رو، در میان رمل‌ها رشد کرده و هیچ آب و یا رطوبتی در کنار آنها وجود نداشت. بیشتر بچه‌های غیربومی با دیدن این درختچه‌ها مسیر خود را به سمت آنها انحراف داده و تا رفتن به این مکان‌ها که از نظر راهپیمایی در این رمل‌ها توان جسمی افراد به خاطر سخت بودن راهپیمایی در شن‌های روان کاهش پیدا کرده و در نتیجه موجب از بین رفتن آنها در اثر تشنگی و خستگی می‌شد.

رزمندگان بومی هر چند از نظر زیستی نسبت به رزمندگان غیربومی مقاوم‌تر بودند و به کوره‌راه‌ها آشنایی داشتند، اما اضطراب و نگرانی و دل‌مشغولی آنها و عدم اطلاع از سرنوشت خانواده‌هایشان که در روستاهای معرض مستقیم جنگ بودند، امان را از آنها بریده بود.

در مسیر عقب‌نشینی هر کس بنا به قدرت و توانایی خود باید از مهلکه نجات پیدا می‌کرد. گاهی افراد در همان نقاط اولیه جان می‌دادند و برخی راه زیادی را طی می‌کردند. برخی به غارها و دره‌ها برای یافتن اندک سایه‌ای پناه می‌آوردند و همانجا می‌ماندند.

* پیرمردی که در غار جا ماند

رزمندگان اسلام و روستاییان مرزنشین که بیشتر زنان و مردان و بچه‌های خردسال بودند باید برای خروج از محاصره دشمن ارتفاعات صعب‌العبوری را که تنها راه نجات بود، طی می‌کردند. رژیم بعثی با همکاری گروهک ضدانقلاب هر لحظه مسیرهایی را که مردم می‌توانستند از آنها عبور کنند، به اشغال درمی‌آورد یا اینکه با بمباران هوایی ناامن می‌کرد. در میان روستاییان دیدن افرادی بسیار سالخورده و حتی نابینا و معلول جسمی بسیار نگران‌کننده بود.

پیرمرد نابینا، مرحوم صفر داراب‌زاده

یکی از همین افراد، مرحوم «صفر داراب‌زاده» از اهالی روستای ما (بیشه‌‌دراز) بود که دیگر تحمل راه رفتن را نداشت و مقداری آب و غذا برایش گذاشتند و او را به امان خدا در یک غار جا گذاشتند.

* مادری که دخترش را گم کرده بود

در این حوادث، مادری بود که دختر بچه خود را در حین بمباران در یک منزلگاه جا گذاشته بود، وقتی به همراه دیگر مردم به نقطه‌ای رسید و سراغ دخترش را گرفت، مطلع شد که کسی از فرزندش خبر ندارد؛ این مادر چنان ناله می‌کرد که سایر مردم از ناله‌اش به گریه آمدند.

تشییع پیکر شهید خوب‌آیند

در این حملات خانواده‌هایی بودند که فرزندان و سرپرست‌شان شهید و یا به اسارت بعثی‌ها درآمدند؛ پیرمردی کشاورز بود که در اثر بمباران به شهادت رسیده بود و جنازه‌اش بر دوش خانواده‌اش که مسیری طولانی را پیاده طی می‌کردند، تشییع می‌شد. مادرانی که هر لحظه خبر شهادت و اسارت فرزندانشان به دست‌شان می‌رسید. بچه‌های رزمنده‌ای که به خاطر نیافتن اعضاء خانواده خود در میان کوه‌ها در دلهره و نگرانی بودند و خانم‌های حامله‌ای که زمان وضع حمل آنها رسیده بود و سقط جنین می‌شدند. این گروه به هر مکان امنی که می‌رسیدند، دشمن آنها را شناسایی می‌کرد و با بمباران و توپخانه آنها را آواره‌تر می‌کرد.

* انهدام یک اتوبوس و تریلی با بیش از 100 مسافر

من آن زمان در شرایطی بودم که با موتور به جاده می‌آمدم، جلوی ماشین‌های کمپرسی را در جاده اندیمشک ـ دهلران می‌گرفتم و کامیون و تریلی‌ها را موظف می‌کردیم که خانواده‌ها را تا فاصله‌ای حمل کنند و به عقب برگردانند. خانواده‌ها را سوار ماشین‌ها می‌کردیم.

یکی از وقایع تلخی که شاهدش بودم این بود که یک دستگاه اتوبوس که 50، 60 نفر داخل آن بود و یک تریلی که نیروها روی آن حمل می‌شدند، توسط هواپیمای عراقی بمباران شد و آتش گرفت؛ اکثر مردم و رزمنده‌ها شهید شدند و آنهایی هم که زخمی شدند را نمی‌توانستیم به عقب برگردانیم.

آثار حملات رژیم بعث عراق در شهر دهلران

* دشمن همه راه‌ها را به روی مردم بسته بود

مردم روستایی و رزمندگان تلاش می‌کردند که بعد از گذشتن از ارتفاعات، خود را به منطقه امن به نام «زرین‌آباد» که در شمالی‌ترین نقاط کوهستانی شهرستان دهلران بوده برسانند، اما قبل از رسیدن مردم، ارتش بعث این منطقه را زیر آتش خمپاره و توپخانه قرار داد، تانک و نفربرهای دشمن از یک جاده کوهستانی قصد پییشروی و اشغال منطقه زرین آباد را داشتند که با عبور از این منطقه شهر ایلام و مناطق ملک‌شاهی نیز کاملاً در معرض خطر قرار می‌گرفت.

در این حادثه مردم زیادی عزیزان و اموال خود را از دست دادند؛ با این حال مردم جنگ‌زده و رزمندگان با هدایت تعدادی از فرماندهان سپاه و ارتش به صورت خودجوش بدون تجهیزات نظامی و صرفاً با سلاح‌هایی سبک ارتفاعات «تیناب» را بر دشمن بستند و در یک رویارویی مستقیم و مقابله با دشمن و انبوهی از تانک و نفربرها مقابله کردند. عشایری که در تمامی لحظات دفاع مقدس فعال بودند، این‌بار هم نقش‌آفرینی کردند.

در این نبرد تاریخی عشایر توانستند تانک‌های دشمن را زمین‌گیر کنند. دشمن در اینجا شکست سنگینی را متحمل شد. اقدام ارتش بعثی باعث شد تا منطقه زرین‌آباد از معرض خطر دشمن امان پیدا کند. خانواده‌های بی‌گناه از محاصره خارج شوند، هر چند که سلاح‌های رزمنده‌ها سبک بود و دشمن با هلی‌کوپتر آنها را در زیر تخته‌سنگ‌های ارتفاعات تیناب با تفنگ تیربار هدف قرار می‌داد، اما لطف خدا عیان شد و بعد از به هلاکت رسیدن تعدادی زیادی از نیروهای بعث و انهدام تانک‌های آنها فرار را بر قرار ترجیح داده و با خفت و خواری پا به فرار گذاشتند و از مسیر جاده فسیل و چنگوله متواری شدند.

* پیکرهایی که قابل شناسایی نبود

بعد از یک هفته، به مناطق مختلف رفتیم تا شهدا را پیدا کنیم؛ پیکرها روی زمین افتاده بودند و به خاطر شدت گرما سیاه شده بودند. شهدای زیادی بودند، بچه‌ها به بیراهه رفته بودند، حتی در مناطق خارج از منطقه عملیات، وارد دره‌ها و کوه‌ها و غارها شده بودند.

آفتاب سوزان باعث شده بود که خیلی از پیکرها را نتوانیم شناسایی کنیم. تعدادی از پیکرهای شهدا را از طریق بالگرد و مردم عشایر و روستایی پیدا کردیم چراکه آنها مناطق و راه‌ها را بلد بودند؛ عشایر در مسیرهای مختلف به کمک بسیج و ارتش و سپاه آمدند و شروع به کاوش کردند؛ خیلی از پیکرهای رزمنده‌ها شناسایی و جمع‌آوری ‌شد منتهی برخی از رزمندها به دلیل شدت گرما، لباس نظامی را از تن درآورده بودند و مدارک و کارت هویت آنها همراهشان نبود و همین باعث شد که نتوانستیم این جمع از شهدا را شناسایی کنیم.

* اسرای 21 تیر

در این جریان جمع زیادی از مردم و رزمندهای بومی و غیربومی به اسارت بعثی‌ها درآمدند؛ اسرای این حادثه برای ما تعریف می‌کردند: «وقتی در گرما اسیر می‌شدیم، دستان ما را با سیم می‌بستند و به کابین‌هایی بردند؛ بدترین برخوردها را با اسرای ایرانی داشتند، گاهی از شدت، هول دادن به زمین می‌خوردیم؛ بعد از تحمل گرمای شدید ما را به سوله بزرگی بردند. بچه‌ها زخمی بودند. چند روزی بود که آب نخورده بودیم، گرسنگی و تشنگی و گرمای هوا سختی این اسارت را دو چندان می‌کرد. از یک طرف هم شکنجه عراقی‌ها ما را از پا درمی‌آورد».

 

* باز هم پیروزی با مردم ایران بود

حادثه 21 تیرماه 1367 به مدت 4 روز و با شکست خفت‌بار دشمن و رشادت نیروهای مردمی و رزمندگان اسلام در روز 25 تیرماه به پایان رسید، هر چند که از این روز به عنوان تراژدی یاد می‌شود، اما مقاومت مردم و تحمل تمام سختی‌ها و کاستی‌ها با هدف حفظ نظام اسلامی ستودنی است.

مردمی و رزمندگانی که در آن شرایط تنها خواسته‌شان سلامتی امام خمینی(ره) و حفظ اسلام و انقلاب بود و این همه مشکلات را در عین تلخ بودن با جان و دل می‌خریدند و از اینکه دشمن را از سرزمین اسلامی به عقب رانده بودند، مسرور و مفتخر بودند.


نگارنده : admin2 در 1392/4/23 17:21:51
 
 
شنبه 3 مرداد 1394  9:15 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آخرین باری که با فرمانده‌ام قهر کردم

آخرین باری که با فرمانده‌ام قهر کردم
دوست نداشتم با سید رو در رو بشم چون بینمون شکرآب شده بود. دیدم درِ سنگر ایستاده، سریع رد شدم که سوار ماشین بشم. اما حاجی اسم کوچکم را صدا زد.
 
 
 گاهی اوقات افرادی در مسیر زندگی آدم پیدا می‌شوند که باعث تغییر تمامی روش زندگی ما می‌شود. این مسئله در دوران جبهه و جنگ زیاد پیدا می‌شد. دوستانی که زندگی کردن با آنها لحظه لحظه‌اش خاطره است . مرام، معرفت، برادری، عشق، لطف و... همه واژه‌ ایست که در وصف این مردان خدایی کم آورده است. خاطره زیر نمونه بارزی از این گونه رفتارهاست:

سردار شهید حاج سید محمد زینال الحسینی و سردار شهید حاج غلامرضا کیانپور

 

وقتی برای عملیات نصر 4 جلو می‌رفتیم (عملیات نصر4 در تیرماه 66 بر روی ارتفاعات مشرف به شهر ماووت عراق انجام شد) دوست نداشتم با سید رو در رو بشم چون بینمون شکر آب شده بود. دیدم درب سنگر ایستاده، سریع رد شدم که سوار ماشین بشم. اما حاجی اسم کوچک را صدا زد.

خودم رو به نشنیدن زدم اما برای بار دوم هم فامیلیم را صدا زد.

دیگه مجبور شدم و رفتم سمتش. بغل باز کرد و مرا در آغوش گرفت و گفت: منو حلال کن...

من هم که دلم نرم شده بود و دنبال فرصت آشتی می‌گشتم، گفتم: آقا سید شما هم ما رو حلال کن. آخه ما با هم داداش صیغه‌ای بودیم. روی هم رو بوسیدیم و بعد هم گفت: مواظب بچه‌ها باش، کسی چیزیش نشه و شرعا جایز نیست بعد از اینکه نیروها رو از معبر عبور دادید و نیاز به بچه‌های تخریب نبود در محل درگیری بمونید زود بچه ها رو عقب بیار برای کارهای بعد.

با سید خداحافظی کردم. شب مامور شدم برای معبر زدن به گردان حضرت علی اکبر(ع) و معبر باز شد و گردان‌ها عبور کردند. آتیش دشمن خیلی سنگین بود و با کاتیوشا توی معبر رو میزد. ماموریت معبر ما تموم شده بود اما بدمون هم نمیومد اسلحه برداریم و دنبال دشمن کنیم. اما سید شرعا حرام کرده بود و باید عقب میومدیم. در مسیر برگشت دیدم سید حمید هم دست و بالش زخمی شده بود کمک کردم و عقب اومد. وقتی به خط خودمون رسیدم هنوز آفتاب بالا نیومده و شاید هم نماز صبح رو نخونده بودم. دیدم سید درب سنگر نگران ایستاده. ما رو از دور دید و باز آغوشش رو باز کرد و ما رو بغل کرد و بعد از وضعیت خط و معبرها پرسید.

گفتم نماز صبح رو بخونم تا قضا نشده. بعد از نماز صبح توقع داشتم توی خط باشم و برای ادامه عملیات اگر کاری بود انجام بدهم اما در کمال ناباوری سید گفت: نمازت رو خوندی؟

گفتم: آره.

گفت: پاشو با بچه‌ها برید عقب.

من خیلی ناراحت شدم و گفتم: اگر فکر می‌کردم اینجوری میشه از توی خط عقب نمی‌اومدم.

سید گفت: حرف گوش بده، همینه که گفتم.

با سید بگو مگو کردم و باز بین ما شکرآب شد. فردای آن روز یعنی 14 تیرماه سال 66 شهید سید محمد زینال الحسینی فرمانده 24 ساله گردان تخریب لشگر ده سیدالشهداء (ع) به شهادت رسید و وقت نشد یک بار دیگر همدیگر رو حلال کنیم.

هر وقت بین ما کدورتی بود سید پیش قدم می‌شد و به یک بهونه‌ای من رو به حرف می‌کشید و همدیگر رو بغل می‌کردیم و به معانقه‌ای مشکل حل می‌شد. اما این بار که سید نبود که مشکل حل بشه.

 

 

برای تشییع و تدفین سید اومدیم تهران. ابتدا پیکر مطهر سید در پادگان ولیعصر(ع) تشییع شد و بعد هم مقابل منزلشان و بعد هم برای خاکسپاری به گلزار شهدای بهشت زهراء(ع) انتقال پیدا کرد. اصلا قرار نبود موقع دفن سید من توی قبر برم اما یک لحظه به خودم اومدم دیدم پیکر سید رو به آغوش کشیدم و دارم سرازیر قبر می‌کنم.

دیگه هیچی دست خودم نبود. سید رو توی قبر خوابوندم. مشمایی  که سید رو داخلش پیچیده بودند باز کردم و صورتش که از شدت تابش آفتاب گل انداخته بود از کفن بیرون آوردم و روی خاک گذاشتم. دگمه پیراهن خاکیش رو باز کردم و پیرهن سبزی که زیرش پوشیده بود به بقیه بچه‌های تخریب که بالای سر قبر نظاره‌گر بودند نشون دادم. روی پیرهنش نوشته بود: السلام علیک یا فاطمه الزهراء(س)

همه با صدای بلند گریه می‌کردند. باید تلقین خونده می‌شد. دست راستم رو روی کتفش گذاشتم و شروع کردم تکان دادن و خوندن: اسمع افهم یا سید محمد ابن سید عباس...

هل انت علی العهد الذی فارقتنا علیه من شهاده ....

و اشکم مثل بارون میومد و داخل قبر می‌ریخت. جملات آخر تلقین بود.

اللهم عفوک...عفوک...عفوک...

که صدای بلندگوهای گلزار شهدای بهشت زهرا (س) به اذان ظهر بلند شد. همه کارها تموم شده بود و باید لحد رو بر روی حفره قبر می‌چیدم و با سید برای همیشه وداع می‌کردم. در این لحظه چند تا چیز یادم اومد. سید از مکه برای من چند تا سوغاتی آورده بود که جالبه این سوغاتی ها رو هم در یک مجلس آشتی کنون به من داد و یکی از سوغاتی‌ها، یک بسته‌ای بود که داخلش خاک کربلا بود و به من گفت این خاک برای من خیلی عزیزه، با یک عراقی در مکه آشنا شدم و او این خاک رو به من داد و گفت: این خاک، غبار دور ضریح امام حسینه.

و من داخل جانمازم گذاشتم و هر وقت نماز خوندم اون رو بو کردم. سید جانماز و عطر و اون خاک کربلا که براش خیلی خیلی عزیز بود به من هدیه کرد و من هم در آخرین دیدار بسته خاک کربلا رو از داخل جانماز بیرون آوردم و مقداری از اون را به نوک زبانم مالیدم و بقیه آن را در کام سید محمد گذاشتم. یادم اومد که به رسم همیشه که همدیگر رو حلال می‌کردیم تا دیر نشده از سید حلالیت بگیرم. دو تا دستم رو دو طرف صورتش گذاشتم و صورت گرمش رو بوسیدم و گفتم سید همیشه تو پیش قدم بودی اما این بار من قدم جلو گذاشتم. سخت ترین لحظه برای دو تا دوست این لحظه است. دلم نیومد چیدن لحد رو از روی صورتش شروع کنم. برگشتم و از پایین پا یکی یکی لحد ها رو گذاشتم و یادم میاد که شهید حاج قاسم اصغری سنگ های لحد رو به دستم می‌داد و سنگ لحد آخر ماند که باید بالای سر گذاشتم و سید در خانه قبر به آرامش رسید.

بعضی وقت‌ها دیده بودم سید مناجات می‌کرد و توی مناجاتش می‌گفت: خدایا گریه می‌کنم برای اون ساعتی که من رو توی قبر سرازیر می‌کنند و صورتم رو روی خاک می‌گذارن و سنگ لحد می‌چینند و میرند، من تنهای تنهایم، به من رحم کن.

26 سال از اون روز می‌گذره و من هر شب جمعه کنار مزار سید این حکایت برام تداعی میشه. امید به شفاعتش دارم چون وقتی صیغه برادری خوندیم اینطوری عهد کردیم که با تو در راه خدا برادر می‌شوم، با تو در راه خدا راه صفا و صمیمیت در پیش می گیرم؛ با تو در راه خدا دست می‌دهم و با خدا، ملائکه و پیامبرانش و ائمه معصومین(ع) عهد می‌بندم که اگر از اهل بهشت و شفاعت شده و اجازه ورود به بهشت یافتم، داخل آن نشوم مگر آنکه تو بامن همراه شوی.

راوی: جعفر طهماسبی


نگارنده : admin2 در 1392/4/23 17:19:57
 
 
شنبه 3 مرداد 1394  9:22 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

فرماندهان شهید، چگونه کابینه خود را انتخاب می‌کردند

فرماندهان شهید، چگونه کابینه خود را انتخاب می‌کردند
اگر کسی می‌خواست در گردان امام محمد باقر(ع) فرمانده دسته شود می‌بایست از هفت خوان رستم رد می‌شد، چه برسد به فرماندهی در رده‌های بالاتر... . 
روایت خاطرات و سیره شهدا همواره راهگشای مسیر حکومت علوی و زندگی بشری بوده است.

متن زیر خاطره‌ای به زبان پیک گردان امام محمد باقر(ع) لشکر ویژه 25 کربلا "احمدعلی ابکایی" از فرمانده این گردان "سردار شهید علیرضا بلباسی" است که جای بسی تأمل برای مدیران اجرایی در گزینش و نصب نیروهای باکفایت دارد.

این خاطره زیبا به قلم توانای نویسنده جوان مازندرانی "حسین شیردل" به زیور طبع آراسته شده است.

****

یک بار پاسداری از غرب از مریوان آمده بود جنوب. او را معرفی کرده بودند به گردان امام محمد باقر(ع)، سابقه‌ای که در زیر برگه‌اش نوشته بودند نشان می‌داد در گذشته در غرب فرمانده محور بوده. پرسنلی هم تأکید کرد از این رزمنده در جای مناسبی استفاده شود، شهید بلباسی او را خواست. من هم آن لحظه حضور داشتم، سر صحبت باز شد، بلباسی از او پرسید:

ـ شما قبلاً کجا بودید؟

گفت:

ـ در غرب فرمانده محور بودم.

بلباسی هم از غرب شناخت داشت، می‌دانست که فرمانده محور بودن در غرب یعنی فرمانده دو پاسگاه یا چند ارتفاع و قله که با فرماندهی محور در جنوب فرق می‌کرد.

پرسید:

ـ در چند عملیات شرکت کردید؟

ـ دو عملیات.

ـ چه نوع عملیاتی؟ 

- پاکسازی.

- درگیری‌تان چه جوری بود؟

- بیشتر با ضدانقلاب‌ها، پاکسازی روستاها را هم انجام می‌دادیم.

- نه. به من بگو خودت هم توی درگیری‌ها حضور داشتی؟ تیر از کنار گوش‌ات رد شد؟ ترکش را احساس کردی؟

جواب داد:

ـ نه. چون من فرمانده محور بودم، خودم در صحنه نبودم.

بلباسی سری تکان داد و گفت:

ـ شما را خبر می‌کنم.

اما من می‌دانستم آن سر تکان دادن چه معنایی دارد. اگر کسی می‌خواست در گردان امام محمد باقر(ع) فرمانده دسته شود می‌بایست از هفت‌خوان رستم رد می‌شد، چه برسد به فرماندهی در رده‌های بالاتر، اگر کسی جانشین بلباسی می‌شد یعنی اینکه بلباسی در تمام لشکر بهتر از آن شخص پیدا نکرده است، اگر کسی تجربه درگیری تن به تن در عملیات‌ها را نداشت، محال بود او را فرمانده دسته کند.

وقتی کسی فرمانده دسته می‌شود 30 یا 40 نفر نیرو در اختیار دارد، اگر بخواهد بی‌تجربگی کند، در چشم به هم‌زدنی نیروهایش را به کشتن می‌دهد.

بلباسی به پرسنلی اطلاع داد که این بنده خدا را فرمانده دسته می‌کند. آن پاسدار که از قضیه مطلع شد، با عجله آمد پیش شهید بلباسی و گله کرد:

- آقای بلباسی! من کردستان فرمانده محور بودم. حالا فرمانده دسته؟ دیگران به آدم می‌خندند.

بلباسی هم خیلی رک و راست گفت:

- آقای محترم! شما برای کار آمدید یا برای پست گرفتن؟ من این جا بسیجی‌هایی دارم که حداقل در دو تا عملیات شرکت کردند، شما به گفته خودتان در هیچ درگیری شرکت نداشتید.

حدود یک ساعت با او حرف زد و کم‌کم مجاب‌اش کرد. آخر سر به آن پاسدار گفت:

ـ می‌خواهی ثابت کنم جانشین همین دسته که تو فرمانده‌اش هستی از تو قوی‌تر است؟

این بنده خدا هم وارد کار شد و یواش یواش به ضعف‌های خودش پی برد.

نگارنده : admin2 در 1392/4/23 17:17:3
 
 
 
شنبه 3 مرداد 1394  9:22 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهید فاطمه جعفریان دهنوي

شهید فاطمه جعفریان دهنوي
نام پدر: مصطفی
 تاریخ تولد: 1338 
محل تولد: اصفهان
 تاریخ شهادت:1356  
محل شهادت: تبریز 
نحوۀ شهادت: ترور به دست ساواک 
مزار شهید: بهشت زهرا

 


شهید فاطمه جعفریان دهنوي

نام پدر: مصطفی

تاریخ تولد: 1338

محل تولد: اصفهان

تاریخ شهادت:1356

 محل شهادت: تبریز

نحوۀ شهادت: ترور به دست ساواک

مزار شهید: بهشت زهرا

 

کلامی با تو

می توان رفت و ماندن را تحقیر کرد. می توان ماند و ساختن را تجربه کرد. اما تو رفتی و ماندن در جاودانگی را معنا کردی.آن زمان که دانشگاه ها محل خودنمایی گروهک های چپ و راست و منافقین بود. تو بهترین راه را انتخاب کردی و با هوش و ذکاوت و دانشت به دعوت فطرت پاسخ دادی و امروز نوبت 
من است که با ماندن، ساختن را هم ردیف تو کنم.»

از زبان مادر شهید:

«شهید فاطمه جعفری و همسرش مرتضی واعظی، طیبه واعظی و همسرش ابراهیم جعفری، محمد جعفری وحسن جعفری، این شش نفر شهدایی هستند که از خانوادۀ ما تقدیم انقلاب اسلامی شده اند. 
عروسم طیبه با همسرش ابراهیم، دخترم فاطمه و همسرش مرتضی، قبل از انقلاب شهید شدند.
محمد و حسن هم درجبهه های جنگ تحمیلی به شهادت رسیدند. 
من و همسرم که با هم ازدواج کردیم هر دو مذهبی و دین دار بودیم. بچّه دار که شدیم آنها را از همان کودکی با دستورات دین آشنا کردیم. قبل از انقلاب به اتفاق بچّه هایم اعلامیه های امام را پخش می کردیم وقتی عروس و پسرم فراری شدند در هفته یکی دو بار ساواکی ها به خانۀ ما حمله می کردند و تمام اسباب و اثاثیه مان را به هم می ریختند و با فحش و بد و بیراه و توهین و ناسزا گفتن به امام و بچّه هام زندگیمان را از این رو به آن رو می کردند و می رفتند. عروس و پسرم به تبریز رفتند تا در آنجا مخفیانه به مبارزاتشان ادامه بدهند وقتی آنها را دستگیر کردند. ساواکی ها فرزند دو ساله شان را با خود به تهران بردند ودر زندان کودکان زندانی کردند ما اصلاً نمی دانستیم بچّه را درکدام زندان بردند و زندانی کردند. من درآن چند سال بیشتر وقتم را، دَم درِ زندانها گذراندم؛ ولی هیچکدوم از بچّه هایم را ندیدم، زندان اوین، زندان قصر و هر زندانی که احتمال می دادم، بچّه هایم آنجا باشند می رفتم. فقط جواب سر بالا می دادند و می گفتند: «ما از آنها بی خبریم» وقتی با مسئوولین زندان صحبت می کردم.آنها جواب سر بالا می دادند.
یک روز داخل ساواک که در خیابان کمال اسماعیل بود. رفتم و گفتم، می خواهم آقای نادری مسئوول ساواک را ببینم و با او حرف بزنم. اول که راه نمی دادند و کلی بد و بیراه گفتند، بعد هم که گفتند بیا تو مرا بردند داخل اتاقی که یک تخت کنارش بود. وقتی آقای نادری آمد داخل اتاق اول کلی بد و بیراه نثارم کرد. گفت: «تا نگی بچّه هات از کی تقلید می کنن. نمی گم که اینجا هستند یا نه »گفتم: «من ازکجا بدونم که از کی تقلید می کنند.» با عصبانیّت از این طرف اتاق به آنطرف رفت وگفت: «که نمی دونی از کی تقلید می کنن، هان»!

 گفتم:«نه، نمی دونم. اصلاً از کجا معلوم که آنها اهل نماز بودند!»کمی سکوت کرد و بعد از این که یکی دو پُک به سیگارش زد.گفت: «این صدا رو می شنوی ؟» گفتم:«بله،» صدای جوانهایی بود که توسط عوامل ساواک شکنجه می شدند. یکی می گفت: «آخ دستم» یکی می گفت: « یاحسین» دیگری می گفت: «به خدا من چیزی نمی دونم» با شنیدن صدای آنها دلم ریش ریش می شد. دوست داشتم قدرت داشتم تا در و دیوار این شکنجه گاه را ویران کنم. اما نمی دانم خداوند چه نیرویی به من داده بود که حتی قطره ای اشک هم از چشمانم جاری نشد. محکم و استوار مثل یک شیرزن ایستادم و گفتم: «بترسید از خشم خدا که یک روزی آه همین جَوانها دامنتان را بگیرد.»

آقایی که گوشۀ اتاق ایستاده بود. با قنداقه تفنگ یکی دو تا به من زد و گفت: «خفه» از خودم ضعف نشان ندادم. وقتی روحیه ام را قوی دید.گفت: «لختت می کنم و روی این تخت می اندازمت و مثل بچّه هات شکنجه ات می کنم» گفتم هر کاری که می خوای بکن. من که عزیزتر از بچّه هایم نیستم که این طور دارند. شکنجه می شوند. گفت: «زبونتو می برم که این قدر بلبل زبونی نکنی؟» گفتم جرأتشو نداری !

وقتی فهمید حریفم نمی شود با قنداقۀ تفنگ چند تا به من زد و از آنجا بیرونم کرد. روزی که مجسمه شاه را پایین کشیدند. من به اتفاق مادرانی که بچّه هایشان زندانی سیاسی بودند. در میدان انقلاب تحصن کردیم. آقایی آمد و گفت: «چرا این جا تحصن کردید؟ بروید منزل آیت الله خادمی اونجا تحصن کنید.» رفتیم منزل آیت الله خادمی، دَر را که باز کردند. رفتیم داخل خانه، یک خانمی که جزو خدمه بود و آنجا کار می کرد. آمد و ما را که داخل دالان نشسته بودیم. بیرون کرد و گفت: «اینجا جای تحصن نیست. بروید بیرون »

آن روز برگشتیم و بار دیگر به اتفاق مادردکتر، آیت الله شهید بهشتی و خانوادۀ حجت الاسلام حاج آقا بهشتی نژاد که بعداً همراه بچۀ خردسالی دم درِ منزلشان ترورش کردند و خانوادۀ عده ای دیگر از زندانیان سیاسی همگی رفتیم. منزل آیت الله خادمی و دوباره تحصن کردیم. هر روز یکی از تحصن کنندگان می رفت و غذای یک روز افرادی را که تحصن کرده بودند را فراهم می کرد.

روزی که نوبت من شدکه شام تهیه کنم. رفتم و نان تازه پختم. غذا هم تهیه کردم و با دو عدد هندوانۀ بزرگ که به سختی حمل می کردم. برگشتم. وقت نماز مغرب و عشاء بود که رسیدم به منزل آیت الله خادمی، بلا فاصله ایستادم به نماز، در حین نمازآمدند و تحصن کنندگان را با تهدید متفرق کردند. وقتی نمازم تمام شد. برگشتم پشت سرم را نگاه کردم. دیدم هیچ کس آنجا نیست. همه رفته بودند. خودم بودم و این همه نان و غذایی که همراهم بود. وسایلم را برداشتم و از آنجا بیرون رفتم. ساعت یازده شب بود. کنار خیابان ایستادم. هیچ ماشینی نگه نمی داشت. بالاخره بعد از کلی معطلی یک تاکسی ترمز کرد.

 سوار شدم پول به اندازۀ کرایه نداشتم به راننده بدهم گفتم: «به جای کمبود کرایه ات از این نان ها بردار. راننده یکی دو تا نان برداشت و پرسید: «این وقت شب با این همه وسیله کجا می روی ؟ گفتم این وسایل را برای دخترم می برم ! با تعجب گفت: «این چه دختریه که حاضر میشه. مادرش این وقت شب تک و تنها این همه وسیله رو براش ببره.» سکوت کردم و سر خیابان پیاده شدم و بقیه راه را با سختی رفتم تا به منزلمان رسیدم.بالاخره انقلاب پیروز شد. امّا بچّه های من آزاد نشدند و به دست ساواک در زیر شکنجه به شهادت رسیدند. بعد از انقلاب گفتند بیاید بچّه را شناسایی کنید رفتیم تهران وقتی بین بچّه ها نوه ام را دیدم شناختم. انگاز او هم ما را شناخت و به طرفمان آمد. آن از خدا بی خبر ها بچّه ها را هم شکنجه کرده بودند وقتی او را تحویل گرفتیم چند عمل روی او انجام دادیم. داخل بینی اش سنگ کرده بودند.

 اما در مورد دخترم «شهید فاطمه جعفریان» بگویم با توجه به این که سن کمی داشت ازروحیۀ بسیار بالایی بر خوردار بود و با وجود مشکلات فراوان که سر راهش بود همیشه چهره اش خندان و شاداب بود. چون با عشق به خدا کار می کرد هیچ وقت خسته به نظر نمی رسید. چهرۀ معصومش خبر از پاکی و خلوص او می داد. نسبت به دوستانش خیلی مهربان بود او تا جایی که در توانش بود. هر کاری که از دستش بر می آمد برای آنها انجام می داد و در مشکلات یاریشان می کرد. بچّه که بود غذایش را تنهایی نمی خورد سعی می کرد با دیگران تقسیم کند و هرگاه برایش دو دست لباس می خریدم یک دست آن را به نیازمندان می داد. از 10 سالگی در جلسات مذهبی خانم امین و خانم عسگری شرکت می کرد و در برگزاری جلسات مذهبی مخصوصاً قرآن بسیار کوشا بود و دوستانش را به جلسه قرآن و تفسیر دعوت می کرد. در تشویق کودکان برای خواندن قرآن چه از نظر مادی و چه معنوی بسیار کوشا بود. می گفت:« اگر روزی به جای این ترانه ها، مغز بچّه ها را از حق و حقیقت پر کنیم. آیات دلنشین قرآن جایگزین آن می شود.»

در نماز خاشع و در روزه مقاوم و پایدار بود. قرآن زیاد تلاوت می کرد و زیارت عاشورا را با معنی می خواند و برای دیگران هم تفسیر می کرد. به طوری که یک روز که من مشغول خواندن زیارت عاشورا بودم گفت: « مادر، معنی آن را می دانی؟»گفتم نه گفت: «سعی کن معنی اش را هم یاد بگیری» سپس زیارت عاشورا را برایم خواند و معنی کرد و گفت: «خدایا ! مرا در راه خود و دینی که با دست محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) بر ما نازل کردی به مقام شهادت برسان. در برابر مشکلات بسیار صبور و شکیبا بود. به طوری که در طول دو سالی که ابراهیم (برادرش) از دست ساواک متواری بود. هیچ وقت از فراق و دوری او، لب به شکوه باز نکرد و خم به ابرو نیاورد؛ ولی هر وقت به محل فرار او که از آنجا متواری شده بود می رسید می گفت:« ابراهیم از اینجا رفت و زندگی برتر را برگزید. ای کاش من هم با او رفته بودم و می توانستم در کنار برادرم بیشتر مبارزه کنم.» تا این که خودش هم رفت و در کنار برادرش هر دو به مبارزه پرداختند. همیشه امیدوار بود که با پایداری و صبر در مقابل شکنجه های شاهنشاهی بتوانیم، بر مشکلات پیروز شویم و حق مستضعفان را از این خون آشامان بگیریم. بیشترمواقع همراه عروسم طیبه واعظی، در جلسات قرآن شرکت می کرد و در مبارزات برادرش ابراهیم جعفریان و همسرش مرتضی واعظی همگام بود و همکاری می کرد تا این که خود در راه اهداف مقدسش به فیض شهادت نایل گشت.

 

عروج ملکوتی

«خانم جعفریان می گوید:« عروس و پسرم، دخترم و دامادم، بخاطر ساواک که در تعقب شان بود. به تبریز رفتند و در آنجا مخفیانه به مبارزه پرداختند. فاطمه یک ماه قبل از شهادتش به زن برادرش گفته بود که سه ماهه بار دار است. روز شهادتش ساواکی ها اول همسرش مرتضی را به شهادت رسانده بودند و بعد آمده بودند، سراغ فاطمه و منزل آنها را محاصره کرده بودند. فاطمه در مقابل مأموران ساواک مقاومت می کند و درِ منزل را باز نمی کند. وقتی مأموران با مقاومت شدید او روبرو می شوند. به طرفش تیراندازی می کند که در نتیجه فاطمه به پشت بام منزلشان می رود و داد و فریاد می کند. در همین حین مأموران ساواک او را به گلوله می بندند و به شهادت می رسانند. یک ماه بعد، عروسم طبیه و پسرم ابراهیم را دستگیرمی کند و زیر شکنجه در زندان به شهات می رسانند و در قطعۀ 39 بهشت زهرا بخاک می سپارند .

در تهران فامیلی داریم بنام خانم دکتر رجبی، یک روز آمدند منزل‌مان. دیدم روزنامه‌ای در دست دارد. نگاهی به روزنامه می‌انداخت و نگاهی به من می‌کرد و اشک می‌ریخت. پرسیدم، خانم دکتر چرا گریه می‌کنی؟ اشکش را پاک کرد و گفت: «چیزی نیس.»

حرفش را باور نکردم و گفتم راستشو بگو، خبری شده؟گفت: «خوش بحالشون ! و خوش بحال شما ؟» پرسیدم چرا خوش بحال من ؟

گفت: «بخاطر مقامی که پیش خداوند داری»گفتم نکنه بچّه هام را شهید کردند؟» زد زیر گریه و گفت: «بله اونا رو به شهادت رسوندند»

بعد روزنامه را نشونم داد و گفت: «قطعه 39 بهشت زهرا خاکشون کردند؟» ساواکی ها منزلمان را کنترل می کردند. اگر کسی با ما رفت و آمد می کرد آنها را می گرفتند. یکی از ساواکی به صورت فقیری، هر روز سرکوچه مان می نشست و خانۀ ما را زیر نظر داشت. آنها در هفته یکی دو بار، خانه و زندگی مان را بهم می ریختند.

اسناد ساواک

در مورد نحوۀ شهادت «شهید فاطمه جعفریان» در اسنادی که مربوط به ساواک بود و بعد از پیروزی انقلاب بدستمان رسید آمده است:

« در حین دستگیری همسر مرتضی، خواهر ابراهیم جعفریان بنام فاطمه جعفریان و با نام مستعار زهره، وی قصد پرتاب نارنجک و بمب به سوی مأموران را داشت که در تیراندازی متقابل از پای در آمد.»

(رئیس واحد اجرایی سروان غلامحسین احمد اصل. 31/2/2536)

در گزارش دیگری آمده:

«در ساعت 18 روز 31/2/36 فاطمه جعفریان دهنوی عضو مسلح، متواری و در تبریز در خیابان ششگلان، کوچه توفیق، در بند یخچال، مورد شناسایی واقع و پس از اخطار ایست توسط مأموران بومی بر اثر انفجار نارنجک در دست خود معدوم گردید و وسایل و مدارک موجود در منزل مشارو الیها طی صورت جلسه ای ثبت شد».

هر جا که گل است و لاله، آنجاست بهشت               بر اهل نظر، چقدر زیباست بهشت

روییده زبس، گل از مزار شهدا                             با این همه گل، بهشت زهراست بهشت

روحشان شاد

نگارنده : fatehan1 در 1392/4/23 12:8:5
 
 
شنبه 3 مرداد 1394  9:23 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

کلید موتور و ساعتم را روی یخچال نهادم

کلید موتور و ساعتم را روی یخچال نهادم
زندگینامه شهید محمد فشنگ ساز به روایت مادر شهید  

 5 ‏ ساله بود که به بندر لنگه منتقل شدیم . تا مقطع راهنمایی ؛ پیشرفت ‏درسی بسیار خوبی داشت ؛ طوری که وقتی در کلاس اول راهنمایی درس ‏می خواند ، مدیر مدرسه پیشنهاد داد که سال دوم را جهشی بخواند و درکلاس سوم راهنمایی بنشیند . بعد هم مدرسه با آموزش و پرورش نامه نگاری  کرد و با ‏موافقت آموزش و پرورش ، این موضوع عملی شد  ما هم برای اینکه محمد بتواند به صورت جهشی کلاس سوم ‏بنشیند ؛ به برازجان منتقل شدیم 

 

 

‏کلاس اول دبیرستان را در مدرسه ی شریعتی گذراند . شروع کلاس دوم دبیرستان او نیز مصادف شد با دوران انقلاب . در آن سال محمد دو تا تجدید آورده بود . او برای گذراندن دوره آموزشی به نیشابور رفته بود و نتوانست خودش را به امتحانات برساند . به مدرسه اش رفتم و جریان را میان گذاشتم و محمد به هر زحمتی بود ؛ آن سال را به شکل متفرقه گذراند  ‏ایشان کلاس سوم دبیرستان را هم به همین شکل گذراند . در آن موقع عضو سپاه پاسداران شده بود و آغازی بود برای فعالیت های او به طوری که درس را کنار نهاده بود .

کم کم برنامه رفتن به جبهه را مطرح کرد . تا یک روز نهایتأ  از پدرش برای رفتن به جبهه اجازه گرفت . پدرش گفت : برادرت سرباز است . اگر تو هم بروی مادرت تنها می ماند ‏ و یک مقدار برای او بهانه آورد ولی او قبول نمی کرد و مصمم برای رفتن به جبهه بود . در همان شب سوار موتور شد و با دوستانش خداحافظی کرد . یادم است ؛ آمد پیش من و گفت : « مادر اگر صبح برای نماز صبح من را صدا می زنی تا امشب خانه بمانم و گرنه می روم در پایگاه کنار دوستانم می خوابم » . به او گفتم  برای  نماز  صدایت  می زنم . اما  اگر  می خواهی پیش دوستانت بروی باید از پدرت اجازه بگیری . از پدرش اجازه گرفت و رفت و بازگشت .

صبح برای نماز او را بیدار کردم ؛ چای و آش هم آماده کردم برای صبحانه . بعد که دوستانش آمدند ؛ برای صبحانه آنها را تعارف کردم ولی نپذیرفتند و گفتند در راه می خوریم . بعد خداحافظی کرد و رفت . دوباره  برگشت  و گفت : « می دانی  چه  شده » ؛ گفتم : نه ؛  گفت : ‏« از پدرم خداحافظی نزدم » . از پدرش خداحافظی زد و رفت . باز به درب حیاط که رسید دوباره برگشت و گفت : « مادر کلید موتور و ساعتم را روی یخچال نهادم اگر حسن جمعه ها آمد سفارش بده که موتور را روشن کند تا باطری آن نخوابد » . بعد خداحافظی زد و رفت .

5 ‏محرم رفت ؛ 28 ‏روز بعد یعنی 8 ‏صفر شهید شد . وقتی محمد شهید شد کسی چیزی به ما نگفت . تا اینکه خبر شهادت محمد را به پدرش دادند و گفتند که جسد او مفقود است .

« شهید محمد فشنگ ساز »

شهرستان بوشهر

نگارنده : fatehan1 در 1392/4/23 11:27:41
 
 
شنبه 3 مرداد 1394  9:23 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

توابین و احرار

توابین و احرار
بعد از ظهر یک روز گرم  مقابل مسجد محل یک نفر با لباس کردی توجه ام را به خود جلب کرد نزدیک  که شدم با لبخند گفت منم حسن.از تعجب داشتم  شاخ در میاوردم بله اون حسن بربر بود با صلابت و هیبت مثال زدنی گفتم  این لباس و  ریش و تیپ !با اون سابقه درخشان والله نوبره ! 
تا حالا کجا بودی ؟در حین صحبت متوجه اسلحه و دو قبضه نارنجک زیر لباس اش شدم و گفتم وای حسن اینها چیه تو که ...........تا اومد جواب بده سوال کردم الان که مست نیستی و یا ..........  سراش را پایین انداخت و با دنیایی خجالت  گفت تو که نمیزاری حرف بزنم حق داری هر چی بارم کنی .نه دیگه مست نیستم توبه کردم خدا خودش کمک کرد بعد از توبه عضو سازمان پیش مرگان کرد مسلمان شدم حالا فدایی اسلام و انقلاب و امام هستم امروز از دیواندره اومدم .مرخصی ام خیلی کمه "اونجا زیاد کار دارم فقط به تهران اومدم تا از همه محل حلالیت بگیرم خلاصه از کارهاش در سازمان و درگیریها و عملیاتها در غرب و جنوب گرفته تا  معرفی اسم رفیق شهیداش  که باعث توبه او شده بود گفت و با گریه و اندوه و غم چگونگی جمع اوری اجساد و تکه های بدن مطهر شان را تشریح کرد .  حسن عوض شده بود خیلی از گذشته ابراز تنفر و انزجار میکرد رئوف و با احساس با ان حسن بربر سابق زمین تا اسمان تفاوت داشت یکجوری انگار تو این دنیا نبود و نور بالا میزد .پس از نماز مغرب و عشا با همه بچه ها با تشدید!خدا حافظی کرد و رفت این اخرین ملاقات من با شهید حسن اسدی معروف به حسن بربر بود.

بعد از اتمام جنگ با خبر شدیم که جسد پاک اش پودر  و چیزی از آن باقی نمانده بود.

روحش شاد و یادش گرامی باد.

نگارنده : admin2 در 1392/4/22 13:57:14
 
 
شنبه 3 مرداد 1394  9:23 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

سرکشی به محورها
درخرمشهر پنج یا شش محورداشتیم. شیخ شریف چهارمحور را سرکشی می کرد.با آن لباس روحانی می آمد و به بچه ها هم روحیه می داد. به بچه ها کمک می کرد.وقایع را دنبال وکمبود ها را برطرف می کرد.اگر اسلحه کم داشتند، می رفت مسجد جامع ومهمات می آورد.نیروکم داشتند، نیرو می آورد. 
علت اینکه بچه های خرمشهر همه از شیخ خاطره ای دارند.این است که شیخ در همه ی محورهاحضور داشت. همه جا بود. همه جا بودنش را به این بود که هرجا عراق تحرک و فعالیت داشت حمله می کرد، شیخ شریف آنجا حضور فعال داشت و با تمام توان جلوی عراق را می گرفت. آن محوررا ازنظر نفرات، تجهیزات، مخصوصاً با حضورفعال خودش و شخنانش بچه ها را از نظر ورحی تقویت می کرد.

شیخ همیشه در حال دویدن بود. به هرمقری سرکشی می کرد، میگ فت(بچه ها شما کم وکسری ندارید؟)

اگر می گفتند نه، به طرف مقر بعدی حرکت می کرد.

تعداد مقرها زیادو شهرهم بزرگ بود. لذا شیخ شریف نمی توانست که 20دقیقه یا نمی ساعت در یک جا بماند. بچه ها می جنگید ند و مرتب جا به جا می شد ند. ایشان هم مرتب در خیابانهای شهر دور می زدند.

 

راوی:(شهلا حاجی شاه)

نگارنده : admin2 در 1392/4/22 13:59:43
 
 
 
شنبه 3 مرداد 1394  9:23 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

همرزم حاج همت

همرزم حاج همت
جوانان عزیز و آنهایی که به دنبال یاران شهید حاج همت هستید تا آنها را دیده و گفتگو کنید ؛ نویسنده متعهد ، سخنگوی انجمن قلم ایران و فرمانده عزیزم «دکتر محسن پرویز» که در دوران مقدس مسئول تبلیغات لشکر27 محمد رسول الله(ص) بود یکی از آنان است.










در این هفته مطلع شدم ایشان در بیمارستان مرکز قلب تهران تحت عمل جراحی قرار گرفته است. و در "آی سی یو" تحت نظر است.

خاطره درس آموز او که برای امروز ما به نگارش درآمد و در روزنامه جام‌جم هم منتشر شد برایم خیلی مهم و بیاد ماندنی بود.




با آرزوی سلامتی و شفای فرمانده عزیزم ، متن خاطره وی را خدمتتان تقدیم می‌کنم:

"بهار و تابستان سال ۱۳۶۲، در اردوگاه شهید بروجردی (در ارتفاعات قلاجه ، اسلام‌آباد غرب) بودیم. گوشه چادر فرماندهی لشکر نشسته بودم. حاج همت کارم داشت و گفته بود بنشینم تا بیاید و با هم صحبت کنیم. او کمی آن‌طرف‌تر مشغول مجادله با «محمدرضا کارور» و «احمد نوزاد» بود. چند دقیقه‌ای برایشان صحبت کرد و دست آخر ازشان خواست که بروند و نیروها را تقسیم کنند و دو گردان تشکیل دهند.

هر دو تایشان از بچه‌‌های گردان هشت قدیم سپاه بودند. بیشتر گردان هشتی‌ها توی یک گردان بودند و حاجی از آنها می‌خواست که دست‌کم دو قسمت شوند و گردان‌های مالک اشتر و مقداد را دست بگیرند. و آنها استنکاف می‌‌کردند. پیشتر «کارور» فرمانده گردان بود و «نوزاد»، یکی از معاونانش.

 


نوزاد فرماندهی گردان دیگر را نمی‌پذیرفت و می‌گفت که یکی دیگر از بچه‌ها را بگذارید و من هم در خدمتش خواهم بود. تعارف نمی‌‌کرد؛ بعدها ثابت کرد که تعارف نمی‌کند. خلاصه به جایی نمی‌رسیدند. نه آن که از زیر بار مسؤولیت شانه خالی کنند؛ دعوا بر سر فرماندهی بود! اما دعوای آن روزها با دعوای این روزها فرق داشت. سر و دست نمی‌شکستند برای آن که فرمانده باشند؛ می‌گفتند دیگری که لایق‌تر است، فرمانده باشد و ما در خدمت او باشیم! سبقت می‌گرفتند در این که رئیس نباشند (نه آن که باشند) ولی می‌خواستند همچنان خدمت کنند. (نه آن که خانه‌نشینی برگزینند!)

آخر کار حاج همت بهشان تکلیف کرد که با هم بنشینند و نیروها را دو قسمت کنند و هر کس را که تفاهم کردند، فرمانده باشد و دیگران هم در رده‌های پایین‌تر دو گردان قرار گیرند.

خیلی‌هایشان حالا دیگر (به ظاهر) نیستند. بی‌دلیل نیست که می‌گویند خداوند گلچین خوبی است. شهید حاج محمد ابراهیم همت؛ شهید احمد نوزاد؛ شهید محمدرضا کارور؛ شهید حاج امینی؛ شهید قلی‌اکبری؛ شهید جواد حاج ابوالقاسم صراف؛ شهید حاج علی جزمانی و خیلی‌های دیگر.

ای کاش خاطرات این بزرگمردان هرگز از یادهایمان نرود..."

اللهم اشف کل مرضانا به حرمت مولانا الامام مهدی عجل الله تعالی ظهوره

آمین یا رئوف و یا رحیم

 

امیر مقدم برومند نویسنده وبلاگ خط مقدم

نگارنده : admin2 در 1392/4/22 13:54:27
 
 
شنبه 3 مرداد 1394  9:23 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مهمات منافقین بلای جان خودشان

مهمات منافقین بلای جان خودشان
علی بکایی از جمله رزمندگانی است که در 5 مرداد 67 با منافقین در حمله مرصاد جنگیده است. ایشان خاطره ای از ان عملیات دارد و می نویسد: 
 *برادر رحمت بهشتی که خدایش رحمت کند در اطراف چاردیواری - که قبلاً تلمبه‌خانه نفت بود- رسید، نارنجک اول را کشید و داخل یک ماشین انداخت که عمل نکرد. نارنجک دوم را هم کشید که عمل نکرد. نارنجک سوم را که خواست بیاندازد، توسط قناسه مورد اصابت قرار گرفت و به شهادت رسید که بعد بچه‌ها او را به داخل شیاری کشاندند تا بتوانیم او را به عقب منتقل کنیم.

بچه‌ها تا جایی که گلوله داشتند مقاومت کردند و به جایی رسید که نه مهمات داشتیم و نه گلوله. هر کدام از برادران دو الی سه فشنگ بیشتر به همراه نداشتند.

مهمات تمام شده بود و ما در معرض هجوم دشمن ولی روحیه‌ها بسیار بالا و عالی بود.

در همان حین دشمن عقب‌نشینی کرد و پا به فرار گذاشت و ما هم سریعاً بچه‌ها را به جلو کشاندیم و مهمات و... را برداشتیم و با مهمات خود منافقین به تعقیب آنها پرداختیم.

نمی‌دانم چطور شد که یک لحظه منافقین عقب کشیدند و ما در آن شرایط بحرانی توانستیم خودمان را جمع و جور کنیم. در این موقع حقیقتاً خدا بود که ما را کمک کرد.

ما به عقب آمدیم و در دامنه کوه، تجهیز شدیم. آرپی‌جی و ... هرچه لازم بود برداشتیم.

مجدداً به طرف چاردیواری رفتیم. کار بسیار بالا گرفت و بچه‌ها به مدت یک شب و یک روز مردانه جنگیدند و با اینکه خستگی فشار می‌آورد ولی کوچکترین اثری از ضعف نبود.

خاطره جالبی که دارم از برادری بود که سنی حدود 45 الی 50 سال داشت و آرپی‌جی می‌زد و آخرین گلوله آر‌پی‌جی که داشتیم به او دادیم و او زد.

پرده گوش ایشان پاره شده بود و از گوشش خون می‌آمد. ما گفتیم او را به عقب ببریم اما می‌گفت من عقب نمی‌روم و فقط به من گلوله بدهید تا دشمن را از بین ببرم.

تا اینکه نیروهای یگان‌های دیگر به جلو آمدند و جایگزین ما شدند. و ما به مقرمان برگشتیم، و الحمدالله منافقین برای همیشه به زباله‌دان تاریخ سپرده شدند و خیالمان از این جوجه‌های استعمار راحت شد.

نگارنده : admin2 در 1392/4/22 13:53:22
 
 
شنبه 3 مرداد 1394  9:24 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

چگونه صدام از اسارت گريخت؟

چگونه صدام از اسارت گريخت؟
در روزهاي آغازين سال 1361 رزمندگان گردان حبيب لشگر27 چنان پيشروي مي كردند كه باورش براي فرماندهان عمليات فتح المبين نيز سخت مي نمود. 
 آنان در منطقه عمومي شوش و دزفول 58 كيلومتر پيشروي كردند و اين در حالي بود كه در اين مسير تنها 5شهيد دادند و در نهايت با تصرف ارتفاعات «برقازه» مقر تاكتيكي سپاه چهارم عراق را نيز به تصرف خود درآوردند.
    جداي از پيروزي چشمگير رزمندگان گردان حبيب، بعدها اهميت اين مقطع از جنگ بيشتر روشن شد. طبق اعترافات فرماندهان نظامي و مقامات سياسي رژيم بعث در آن روز (8فروردين 1361-مرحله چهارم عمليات فتح المبين) چيزي نمانده بود، صدام به اسارت بچه هاي گردان حبيب درآيد!
    وقتي رزمندگان «برقازه» را تصرف كردند با جسد دو سرباز عراقي كه تيرباران شده بودند، مواجه شدند.
    اسراي عراقي گفتند وقتي صدام در خطر اسارت قرار گرفت و اخبار شكست هاي پي در پي را مي شنيد با عصبانيت دستور اعدام اين دو سرباز شيعه را صادر كرد چرا كه معتقد بود آنها با ايراني ها همدستي كرده اند!
    آنچه در ادامه مي خوانيد سه روايت از آن ماجرا از زبان نزديكان صدام است.
    
    روايت اول؛ من را بكشيد!
    ژنرال «حسين كامل مجيد»، وزير صنعت و صنايع نظامي رژيم بعث و داماد معدوم صدام پس از فرار به اردن در زمستان سال 1374، طي مصاحبه اي مفصل با نشريه «السفير» چاپ بيروت گفته است:
    ... در عمليات «شوش- دزفول» ]فتح المبين[، هنگامي كه نيروهاي ايران در منطقه سپاه چهارم عراق پيشروي كردند، واحدهاي پشتيباني اين سپاه رزمي نيز از بين رفت و چيزي نمانده بود كه صدام و همراهان او، كه من هم جزء آنها بودم، به اسارت نيروهاي ايراني درآيند.
    در آن لحظات، رنگ از چهره صدام پريده و بسيار نگران بود. صدام به ما نگاه كرد و گفت: از شما مي خواهم در صورتي كه اسير شديم، من و خودتان را بكشيد...
    
    ¤ روايت دوم؛ لعنت بر آنها!
    سرلشكر ستاد «عبدحميد محمودالخطاب»، رئيس دفتر رياست جمهوري عراق و از همراهان دايمي صدام طي دوران جنگ با ايران، درخصوص چند و چون اين ماجرا مي گويد: در عملياتي كه ايراني ها نام فتح المبين را روي آن گذاشته بودند، نيروهاي ايراني به منطقه استقرار سپاه چهارم و مواضع ستادي اين سپاه رسيدند. آقاي رئيس جمهور ]صدام[ هم در همين منطقه بود. سپهبد خلبان «عدنان خيرالله طلفاح» -وزير دفاع- هم بود. فهميديم كه نيروهاي ايراني، ما را دور زده اند. احساس همه ما اين بود كه به زودي به اسارت نيروهاي ايراني درخواهيم آمد. آقاي رئيس جمهور، مضطرب از عدنان خيرالله پرسيد:
    -عدنان، بگو چه بايد بكنيم؟
    عدنان خيرالله جواب داد:
    -سرورم، جاي ديگري براي فرار و پنهان شدن پيدا مي كنم.
    دوباره آقاي رئيس جمهور پرسيد:
    -سلاح و مهماتي هم به همراه داريد؟
    من جواب دادم: فقط يك قبضه تفنگ داريم.
    ايشان با خشم و غضب گفت:
    -اگر ايراني ها مرا پيدا كنند، مي دانيد چه مي شود؟
    افراد همراه همگي سعي مي كردند آقاي رئيس جمهور را آرام كنند. او در حالي كه به تانك هاي ماكه در آتش مي سوخت، نگاه مي كرد، دايم زيرلب مي گفت:
    -لعنت بر آنها! ما را در ورطه جنگ گرفتار كردند.
    او اسم كسي را نمي آورد. فقط به لعنت كردن اكتفا مي كرد؛ اما من مي دانستم كه منظورش آمريكا و رهبران عربستان و كويت هستند.
    آن روز ما براي چند ساعتي در محاصره بوديم؛ اما ناگهان يك دستگاه خودرو را كه حامل افراد مجروح بود، پيدا كرديم. افراد زخمي را بيرون كشيده، خودمان سوار شديم. رئيس جمهور وقتي سرجايش نشست، گفت:
    -زخمي ها مداوا خواهند شد؛ اما اگر ما اسير ايراني ها بشويم، چه بايد بكنيم؟
    
    ¤ روايت سوم؛ توصيه صادقانه!
    آخرين روايت در مورد اين واقعه، از آن خالد حسين نقيب، افسر ستاد سابق وزارت دفاع رژيم بعث است. وي كه در جريان نبرد فتح، فرماندهي يكي از واحدهاي زرهي را در حوزه استحفاظي سپاه چهارم برعهده داشته، در كتاب خود مي نويسد:
    ... هنگامي كه صدام به اتفاق همراهان خود و فرمانده سپاه 4عراق ]سرلشكر ستاد هشام صباح فخري[ در منطقه ]برقازه[ نزديك به جاده عمومي فكه مشغول قدم زدن بود، فرمانده سپاه 4 به وي اطمينان داد كه نيروهاي ما هنوز در حال مبارزه هستند و خطري آنها را تهديد نمي كند. در آن لحظه، يك گردان توپخانه از جاده موصوف در حال عقب نشيني بود. صدام، فرمانده اين گردان را احضار كرد و گفت:
    -چرا شما عقب نشيني مي كنيد؟ چه كسي به شما دستور عقب نشيني داده است؟!
    او پاسخ داد:
    -تمامي نيروهاي مستقر در جبهه، در حال عقب نشيني هستند. قربان، نيروهاي ايراني با موضع شما چند كيلومتر بيشتر فاصله ندارند. توصيه مي كنم شما هم عقب نشيني كنيد. در غير اين صورت، به اسارت در خواهيد آمد!
    صدام و همراهانش بلافاصله از آن منطقه گريختند. به اين ترتيب، اين افسر، صدام را از خطر به اسارت درآمدن نجات داد؛ اما بعدها صدام اين واقعه را به گونه اي ديگر با ملت در ميان گذاشت!

نگارنده : admin2 در 1392/4/22 13:51:59
 
 
شنبه 3 مرداد 1394  9:24 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روایت یک خلبان از مأموریت بمباران بیت امام(ره) در کودتای نقاب

روایت یک خلبان از مأموریت بمباران بیت امام(ره) در کودتای نقاب
یکی از خلبانان نیروی هوایی می‌گوید: نعمتی به من گفت: «مأموریت تو بمباران بیت امام و تلویزیون است؛ می‌توانیم تا ۵ میلیون نفر را بکشیم!! و اگر هم لازم شد در یکی از کشورهای حوزه خلیج فارس یا روی ناو آمریکا در خلیج فارس فرود بیاییم».
کشف و انهدام شبکه کودتاچی آمریکایی نقاب در پایگاه هوایی خلبان شهید نوژه همدان یکی از مهمترین رویدادهای تاریخ انقلاب اسلامی است که باری دیگر دست خداوند در یاری انقلاب اسلامی دیده شد.

نخستین نقطه روشن کشف کودتا، اطلاعاتی بود که توسط یک خلبان نیروی هوایی به توصیه مادرش، در اختیار آیت‌الله خامنه‌ای قرار گرفت. مطالب این خلبان در ادامه می‌آید:

                                                            ***

«در آن زمان من در پایگاه هوایی شهید نوژه خدمت می‌کردم. حدود 6 ماه قبل از کودتا، برای کرایه اتومبیل به آژانس مراجعه کردم. صاحب آن گفت که 20 هزار تومان پول به من بدهی برایت یک پیکان تهیه می‌کنم. من هم 20 هزار تومان تهیه کردم و به او دادم. در ادامه صحبت‌ها گفت: برنامه‌ای داریم که تو هم اگر در آن شرکت کنی می‌توانی در آینده وزیر و یا مقام دیگری که بخواهی بشوی...!

این موضوع گذشت تا اینکه دو سه روز قبل از کودتا، یکی از خلبانان کودتاچی در پایگاه شهید نوژه راجع به این کودتا با من صحبت کرد و گفت: ‌تو هم برای این کار در نظر گرفته شده‌ای و امروز بعد از ظهر، حمید نعمتی در ابتدای سه راهی پایگاه، منتظر تو است... حمید نعمتی را دیدم. قرار ملاقات را در تهران گذاشتیم. در تهران، به منزل نعمتی رفتم، به من گفت: مأموریت تو بمباران بیت امام و تلویزیون است و  ما می‌توانیم تا 5 میلیون نفر را بکشیم!! و اگر هم لازم شد در یکی از کشورهای حوزه خلیج فارس و یا روی ناو امریکا در خلیج فارس فرود بیاییم.

من به او گفتم: شما با مردم مخالفید یا با حکومت که این همه کشت و کشتار می‌خواهید بکنید؟! گفت ما با حکومت مخالفیم، ولی هر کس هم که بخواهد مانع کار ما بشود چاره‌ای نداریم جز اینکه همه را بکشیم. این موضوع برای من خیلی ثقیل بود و چون از مخالفت کردن با آنها هم خصوصاً در منزل نعمتی هراس داشتم، گفتم: من بیت امام را نمی‌توانم بزنم ولی تلویزیون را می‌زنم. پس از کمی صحبت از او جدا شدم و به خانه‌مان رفتم و موضوع را با مادرم که زنی ساده و مسلمان بود در میان گذاشتم. مادرم به شدت ناراحت شد و گفت:‌ تو نه تنها این کار را نباید بکنی، بلکه باید خبر بدهی و جلوی این کار را بگیری و اگر اطلاع ندهی شیرم را حلالت نمی‌کنم و از تو رضایت ندارم.

بالاخره تا ساعت 12 شب با مادر و برادر کوچکترم درباره این موضوع صحبت کردیم. بعد از این صحبت‌ها، من تصمیم گرفتم موضوع را به جایی و یا به کسی اطلاع دهم، ولی می‌ترسیدم به هر کسی این موضوع را بگویم. تصمیم گرفتم موضوع را به آقای خامنه‌ای بگویم و برای محکم کاری موضوع را روی کاغذ نوشتم و در خانه گذاشتم و به برادرم گفتم: اگر بلایی سر من آمد و برنگشتم به هر ترتیبی شده این موضوع را در جایی خبر بدهد و جلوی این کار را بگیرد. ساعت 12 و نیم از خانه بیرون آمدم و به کمیته تلفن زدم و گفتم: من یک خبر خیلی مهمی دارم که باید حتماً به آقای خامنه‌ای بگویم، مرا به کمیته بردند و چون زیاد سؤال می‌کردند، گفتم: من یک خلبان هستم و موضوع براندازی در کار است. ساعت 4 و نیم صبح بود. رفتیم منزل آقای خامنه‌ای...».

نگارنده : admin2 در 1392/4/20 12:59:59
 
 
شنبه 3 مرداد 1394  9:34 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها