0

خاطرات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

امتحان سختی که درهای غیب الهی را به روی احمدآقا گشود...

امتحان سختی که درهای غیب الهی را به روی احمدآقا گشود...
شهید احمد علی نیری در تابستان 1345 در روستای آینه ورزان دماوند چشم به جهان گشود.از همان زمان کودکی به حق الناس ونماز اول وقت  بسیار حساس بود.در مقابل معصیت و گناه واکنش نشان می داد همه میدانستند که اگر درمقابل او غیبت کسی را بکنند با آنها برخورد  سختی خواهد کرد.. 
 

.او یکی ازشاگردان خاص ایت الله حق شناس بود.آن هنگام که این استاد برجسته اخلاق ،برای تشییع پیکر احمد علی به مسجد امین الدوله آمده بودند کرامات وخاطرات عجیبی از این بنده مخلص خدا بیان کرده ودر باره ایشان اظهار داشتند:

 

"آه آه ،آقا،در این تهران بگردید ببینید کسی مانند این احمد آقا پیدا می شود یا نه؟!"

 

ایشان در مجلسی که بعد از شهادت احمد علی  داشتند بین دونماز ،سخنرانیشان را به این شهید بزرگوار اختصاص داده وبا آهی از حسرت که در فراق احمد بود بیان داشتند:

 

"این شهید را دیشب در عالم رویا دیدم .از احمد پرسیدم چه خبر؟به من فرمود:تمام مطالبی که (از برزخ و...)می گویند حق است .از شب اول قبر وسوال و...اما من را بی حساب وکتاب بردند.رفقا ،ایت الله بروجردی حساب وکتاب داشتند .اما من نمی دانم این جوان چه کرده بود.چه کرد که به اینجا رسید!"

 

سپس در همان شب ایشان به همراه چند نفر از دوستان به سمت منزل احمد اقا که در ضلع شمالی مسجد امین الدوله در چهار راه مولوی بود رهسپار شدند.در منزل این شهید بزرگوار روبه برادرشان اظهار داشتند:

 

"من یک نیمه شب زودتر از ساعت نماز راهی مسجد شدم .به جز بنده وخادم مسجد ،این شهید بزرگوار هم کلید مسجد را داشت.به محض اینکه در را باز کردم دیدم شخصی در مسجد مشغول نماز است .دیدم که یک جوانی در حال سجده است .اما نه روی زمین !بلکه بین زمین وآسمان مشغول تسبیح حضرت حق است.جلوتر که رفتم دیدم احمدآقا است.بعد که نمازش تمام شد پیش من امد وگفت تا زنده ام به کسی حرفی نزنید.."

 

بعد از تایید جضرت آقا بود که برخی از نزدیک ترین دوستان ایشان لب به سخن گشودند واز کرامات احمد آقا هر انچه که دیده بودند را نقل کردند...

شهید احمد علی نیری نشسته از چپ

 

 

 

دکتر محسن نوری یکی از همان دوستانی است که روزی در همان ایام کودکی به تحول عجیب معنوی احمد علی پی می برد و درصدد دانستن این تحولات عمیق روحی او برمی اید .ایشان خود در باره آن روز اینچنین روایت می کند:

 

"یک روز بهش گفتم من نمیدانم چرا توی این چند سال اخیر شما در معنویات رشد کردی .می خواست بحث را عوض کنداما سوالم را تکرار کردم . گفتم حتما علتی داره.گفت اگه طاقتش رو داری بشین تا برات بگم.

 

یه روز با رفقای محل وبچه های مسجد رفته بودیم دماوند. همه مشغول بازی بودند یکی از بزرگترها گفت احد آقا برو کتری روآب کن بیار... منم راه افتادم راه زیاد بود کم کم صدای آب به گوش رسید.از بین بوته ها به رودخانه نزدیک شدم.تا چشمم به رودخانه افتاد یه دفعه سرم را انداختم پایین  و همان جا نشستم بدنم شروع کرد به لرزیدن نمیدانستم چه کار کنم . همان جا پشت درخت مخفی شدم ...می توانستم  به راحتی گناه بزرگی انجام دهم. پشت ان درخت وکنار رودخانه چندین دخترجوان مشغول شنا بودن .همان جا خدا را صدا زدم و گفتم خدایا کمک کن. خدایا الان شیطان به شدت من را وسوسه میکند که من نگاه کنم هیچ کس هم متوجه نمی شوداما خدایا من به خاطر تو ازین گناه می گذرم.

 

کتری خالی را برداشتم از جایی دیگر آب تهیه کردم ورفتم پیش بچه ها ومشغول درست کردن آتش شدم.یه سختی آتش را آماده کردم و خیلی دود توی چشمم رفت و اشکم جاری بودیادم افتاد حاج آقا گفته بود هرکس برای خداگریه کند خداوند او را خیلی دوست خواهد داشت . گفتم ازین به بعد برای خدا گریه میکنم حالم منقلب بود و از آن امتحان سخت کنار رودخانه هنوز دگرگون بودم واشک میریختم ومناجات می کردم خیلی باتوجه گفتم یا الله یا الله... به محض تکرار این عبارات صدایی شنیدم که از همه طرف شنیده میشد به اطرافم نگاه کردم صدا از همه سنگریزه های بیابان و درختها و کوه می آمد!!! همه می گفتند سبوح القدوس و ربنا الملاکه والروح...

 

از آن موقع کم کم درهایی از عالم بالا به روی من باز شد..."

 

یکی دیگر از دوستان احمد آقا در باره ایشان چنین می گویند"زندگی او مانند یک انسان عادی ادامه داشت ،اما اگر مدتی با او رفاقت داشتی ،متوجه می شدی که او یکی از بندگان خالص درگاه خداست.یک بار برنامه ی بسیج تا ساعت سه بامداد ادامه داشت .بعد احمد آهسته به شبستان مسجد رفت ومشغول نماز شب شد.من از دور اورا نگاه می کردم .حالت او تغییر کرده بود.گویی خداوند در مقابلش ایستاده واو مانند یک بنده ضعیف مشغول تکلم با پروردگار است.عبادت عاشقانه ی او بسیار عجیب بود.آنچه که ما از نماز بزرگان شنیده بودیم در وجود احمد اقا می دیدیم .قنوت نماز او طولانی شد آن قدر که برای من سوال ایجاد کرد.یعنی چه شده؟!بعد از نماز به سراغش رفتم واز او پرسیدم:احمد آقا تو قنوت نماز چیزی شده بود ؟احمد همیشه در جواب هایش فکر می کرد.برای همین کمی مکث کرد وگفت:نه چیز خاصی نبود.انقدر اصرار کردم که مجبور شد حرف بزند.

 

"در قنوت نماز بودم که گویی از فضای مسجد خارج شدم .نمی دانی چه خبر بود!آنچه که از زیبایی های بهشت وعذاب های جهنم گفته شده همه را دیدم !انبیا را دیدم که در کنار هم بودند و..."

 

در سال 1391 ،دفترچه ای که 27 سال پس از شهادت احمد اقا داخل کیفی قدیمی که متعلق به ایشان بود ،بدست آمد که حاوی نکات عجیب با دست حط خود ایشان بود. در قسمتی از خاطرات این دفتر چه چنین ذکر شده است:

 

 

 

"روز چهارشنبه می خواستم وضو بگیرم برای نماز که یک لحظه چشمم به حضرت (عج)افتاد...تاریخ 1364 /11/16 پادگان دوگوهه"

 

 

 

و در جایی دیگر این دفتر چه چنین ذکر شده است:

 

 

 

"در روز جمعه در حسینیه ی حاج همت پادگان دوکوهه در مجلس آقا امام زمان گریه زیادی کردم.بعد از توسلات وقتی به خود آمدم دیدم که از همه ی اشکی که ریختم یک قطره اش به زمین نریخته ،گویا ملائک همه را باخود برده بودند."

 
 
 

 

در یکی از یادگاری های خود در جایی دیگر ذکر می کند:

 
 

 "خدا راشکر،مقام بالایی نزد ام الائمه حضرت زهرا (س) دارم"

 
 
 
 

 

شهید احمد علی نیری  در تاریخ 1364/11/27 در طی عملیات والفجر8 به آرزوی دیرینه اش رسید وبه لقاء الله پیوست.یکی از دوستانش که شاهد لحظات  قبل از شهادت ایشان بود چنین نقل می کند:

 

"در لحظه شهادت ترکشی به پهلوش اصابت کرد .وقتی به زمین افتاد از ما خواست که اورا بلند کنیم وقتی روی پاهایش ایستاد رو به سمت کربلا دستش را به سینه نهاد وآخرین کلام را بر زبان جاری کرد"السلام علیک یا ابا عبدالله "

 

احمد علی موقع خاکسپاری با اینکه 6 روز از شهادتش می گذشت ولی دستش هنوز به نشانه ادب بر سینه اش قرار داشت..."

 

پیکر شهیداحمدعلی نیری،که در هنگام به خاک سپاری دستش به نشانه ادب به اباعبدالله هنوز برروی سینه اش قرار داشت...

 

 

 

 

شهید احمد علی نیری پس از گذشت  28 سال از زمان شهادتش برای ما زمینیان به جا مانده، بسیار غریب وناشناخته بود .تا اینکه در سال1392 کتابی بانام " عارفانه" از این شهید بزرگوار به چاپ رسید که حاوی ذره ای از معرفت ،شناخت وکرامات ایشان بود.که البته  شناخت مردان مرد را راهی به جز  شناخت مسیر رسیدن به باری تعالی   نیست واینانند که اشکار می سازند آنچه را که پروردگار وعده داده است در ایات الهی اش..

مزار احمد آقا ،قطعه 24 بهشت زهرا(س)

 

 

 

 

سرشت وجود شهدا از نفخات قدسی رب الارباب است ولاجرم آنان از قدس اند وبه قدوس باز می گردند.پروردگارا!هجرت از آنچه ما را به خود مشغول ،ووصل به آنچه مارا به ذات احدیتت رهنمون می سازد عطایمان کن...،تا لبریز شویم از نفخات قدسی که ما را به تو باز می گرداند...


نگارنده : fatehan3 در 1392/4/17 18:51:3
 
 
یک شنبه 18 مرداد 1394  8:51 AM
تشکرات از این پست
ali_kamali
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهید زنده وجاودانه است...

شهید زنده وجاودانه است...
شهید حسین مالکی نژاد در سال 1349 در شهر قم به دنیا آمد از همان دوران کودکی علاقه فراوانی به مداحی داشت و همین امر هم باعث شد که در زمان حضورش در جبهه به همراه برادرش علی مداحی اهل بیت(ع) را در جمع رزمندگان ادامه دهد... 

او در سال 62  ، 13 سال بیشتر نداشت که پا به جبهه گذاشت .جسم وروح او با خاک وفضای آسمانی دیار ،یکی شده بود .همه کاری در آنجا انجام می داد .اذان می گفت،مکبر نماز جماعت بود،مداحی می کرد،اسلحه به دست می گرفت و می جنگید.یک نیروی تمام عیار بود...


                            


برادحسین ،حاج علی  آقا اتفاقات جالبی را از حسین تعریف می کند:

 "برای خداحافظی که رفتیم حسین گفت: «دوازده روز دیگر ان شاء الله تشییع جنازه ام خواهد بود و در حرم آقای عاصی مداحی خواهد کرد». به هرصورتی بود راهی منطقه شد. و من هنوز مات حرفهای او بودم که نکند ... چند روز گذشت و همان طور که منتظر بودم خبر شهادتش رسید، قرار شد جنازه اش با قطار بیاید، تا آن روز ده روز از اعزامش می گذشت و قرار بود جنازه ی حسین و یک شهید عزیز دیگر، با تعدادی ازحجاج جمعه خونین سال 66 با هم تشییع شود. ناگهان خبر رسید که برای اولین بار جنازه ی شهدا اشتباه به تهران برده و تا باز گردانده شود دو روز طول می کشد! بنا براین تشییع شهدای حج را هم عقب انداختند، تا با هم تشییع شوند و همین باعث شد آن دوازده روزی که حسین وعده داده بود تحقق یابد.

تشییع جنازه برپا شد حرم حضرت معصومه مملو از جمعیت بود. مداحان دیگری قرار بود مداحی کنند اما هر کدام به دلیلی موفق به حضور نشدند بطور اتفاقی آقای عاصی را در خیابان دیدیم و قرار شد در برنامه مراسم، مداحی داشته باشند و این شد که آنچه حسین با چشم دل، مدتها قبل دیده بود ما با چشم سر، شاهد شدیم و دیدیم.

 

حسین جریانی را نیز برای «حاج آقا صادق محمودي» تعریف می‌کند که ايشان آن وقت رزمنده بودند و آرپي‌چي‌زن. از او قول می‌گیرد تا حسین زنده است برای کسی تعریف نکند؛ هجده سال بعد از جنگ در سفری که به مدینه رفته بودیم به اتفاق ایشان و حجت‌الاسلام میرباقری در بقیع نشسته بودیم که ایشان این جریان را تعريف كرد.

«حسین گفته بود معتقد بودم که رفاقت‌ها و صمیمی بودن با همدیگر نباید باعث شود که ما نسبت با فرماندهان و... برخورد نامناسبی بکنیم. رفاقت‌ها در جای خودش، اما در جبهه باید احترام‌ها بر اساس قواعد نظامی باشد؛ شهيد علي لطفعلي‌زاده یک روز جلوی من رفتاری با یکی از فرماندهان می‌کرد که باعث ناراحتی من شد. به همین خاطر با شهيد علي لطفعلي‌زاده سنگين شدم، اما قهر نكردم. چون مي‌دانستم قهر کار درستي نيست. سرسنگين شده بودم. سلامی می‌کردیم و خداحافظ. مي‌رفتیم و ديگر باهم گرم نبوديم.

این برخورد بود تا در عملیات بعدی علي لطفعلي‌زاده شهید شد و من مجروح شدم و در خانه بستری بودم. شب‌ها رزمندها می‌آمدند خانه برای ملاقات. آخر شب که همه رفتند، مادرم لامپ را خاموش می‌كرد و می‌رفت. وقتي خواستم بخوابم، دیدم یک‌باره در اتاق باز شد و کسی وارد شد و آمد جلوی تشک من نشست و سلام کرد. ديدم علي لطفعلي‌زاده است. پرسیدم علي، تو كجا، اينجا كجا؟ آمدم لامپ را روشن كنم كه علی گفت نمی‌خواهد. مادرت متوجه مي‌شوند. به من گفت: از ما ناراحت بودي، سراغ ما رو نگرفتي. گفتم من بروم يک سري به شما بزنم. گفتم مگه تو شهيد نشدي؟ گفت چرا. گفتم كجا بودي؟ گفت اجازه گرفتم که فقط يک سر به تو بزنم و بروم؛ يک خيار در بشقاب كنار تشك بود. علي لطفعلي‌زاده خیار را پوست كند و نمك زد و نصف كرد. نصف خيار را داد به من و نصف ديگر دست خودش بود. يک لحظه گفت حسين، وقتم تمام شد. باید بروم؛ ديدم رفت بعد و يک لحظه متوجه شدم که علي لطفعلي‌زاده كه شهيد شده کجا و اتاق خانه ما کجا؟ ديدم در دستم يک نصف خيار نمك زده مانده است. شروع کردم به گریه کردن. مادرم متوجه شد. آمد و پرسيد: چی شده؟ درد كشيدي؟»حسین می‌گوید: «آره. خوب شدم. برو بخواب.» و قضیه را برای مادر نمی‌گوید."

حسین مالکی نژاد در کربلای 8 در شلمچه به شهادت رسید و12 روز بعد در تاریخ 1366/5/2 درگلستان شهدای علی ابن جعفر (ع) قم به خاک سپرده شد.روحش شادو قرین رحمت الهی...

 
                                         
       


مقام و جنتی است در نزد پروردگار که درهایش جز به روی نثار کنندگان جان ومال در راه خدا، گشوده نمی شود ...پروردگارا!طلب می کنیم شوق عروج به چنین مقامی را وشعور دست یافتن به چنین راهی که منتهی شود به جنتت الهی وچه جنتی بالاتر از رضایت خداوند...

نگارنده : fatehan3 در 1392/4/17 18:56:19
 
 
 
یک شنبه 18 مرداد 1394  8:52 AM
تشکرات از این پست
ali_kamali
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شنیدن «نه» از اصغر وصالی/برای خبرنگاری از امام اجازه گرفتم

شنیدن «نه» از اصغر وصالی/برای خبرنگاری از امام اجازه گرفتم
مریم کاظم‌زاده گفت: دغدغه‌ خبرنگاری داشتم؛ به صورت مکتوب از امام پرسیدم: «دختری مذهبی هستم و خیلی هم علاقه دارم وارد حرفه خبرنگاری شوم، آیا می‌توانم وارد این حرفه شوم؟» ایشان نوشتند «هیچ اشکالی ندارد به شرط اینکه رعایت حجاب شود». 
مجمع بانوان راوی دفاع مقدس ماهانه جلساتی را با حضور مادران و همسران شهدا، نویسندگان و راویان به همت حوزه هنری تهران برگزار می‌کند که سی‌امین جلسه این مجمع با حضور راویان و نویسندگان دفاع مقدس از جمله مریم کاظم‌زاده خبرنگار دفاع مقدس و همسر شهید اصغر وصالی، معصومه رامهرمزی نویسنده ادبیات دفاع مقدس، فرشته ملکی همسر شهید مدق، مادر شهید علیرضا خان‌بابایی، زنان رزمنده و امدادگر جبهه جنوب و غرب کشور در مرکز تشکل‌های شاهد و ایثارگر برگزار شد.

محوریت این جلسه بیان خاطرات مریم کاظم‌زاده قبل از انقلاب اسلامی، حضور در کردستان و ازدواج با شهید اصغر وصالی بود که در ادامه می‌آید.

* برای خبرنگاری از امام اجازه گرفتم

من در خانواده‌ای مرفه در شیراز زندگی می‌کردم؛ دایی‌های من به دلیل فعالیت‌های سیاسی دوران طاغوت مرتب در زندان بودند؛ از سویی هم چون پدرم نگرش‌های سیاسی مرا می‌دید، این موضوع را برای خانواده خطرساز می‌دانست و نمی‌خواست من ادامه‌دهنده راه دایی‌هایم باشم لذا به اصرار برای ادامه تحصیل راهی انگلیس شدم.

بنده فکر پیروزی انقلاب را هم نمی‌کردم و در انگلیس برنامه‌هایی برای خود داشتم؛ در سال 56 که دانشجوی رشته ریاضی در انگلیس بودم، وقتی که امام(ره) به فرانسه تشریف آوردند به همت شهید مجید حداد عادل دیداری با حضرت امام داشتیم که ورود امام خمینی(ره) به فرانسه و آن دیدار خط زندگی مرا تغییر داد.

شروع حرفه خبرنگاری شاید همان دیدار با امام(ره) بود، چون حرفه خبرنگاری یکی از آرزوهای من بود اما با توجه به شرایط اجتماعی آن موقع، کسی تصور نمی‌کرد که یک دختر مذهبی می‌تواند وارد کار خبرنگاری شود.

به دیدار امام مشرف شدیم، بعد از دیدار به ما گفتند هر کسی سؤالی دارد می‌تواند مکتوب بنویسد و حضرت امام هم جواب می‌دهند. بنده آنچه که دغدغه‌ام بود روی کاغذ نوشتم: «دختری مذهبی هستم و خیلی هم علاقه دارم وارد حرفه خبرنگاری شوم، آیا می‌توانم وارد این حرفه شوم؟» ایشان مکتوب نوشتند «هیچ اشکالی ندارد به شرط اینکه رعایت حجاب شود».

* آغاز به کار در روزنامه انقلاب اسلامی 

وقتی که امام(ره) به ایران تشریف آوردند، نه تنها من، هیچ‌کدام از دانشجویان آرامشی را نداشتند که دنبال درس بروند، اکثریت حداقل برای مدت کوتاهی مرخصی تحصیلی گرفتند و به ایران آمدند. خیلی از آنها برنگشتند که بنده هم جزو همین گروه بودم.

بنده از سال 58 در روزنامه انقلاب اسلامی کار را شروع کردم، این روزنامه نیرو می‌گرفت، من هم تقاضا دادم که به عنوان عکاس روزنامه مشغول به کار شوم، اما روزنامه انقلاب اسلامی قسمت عکس نداشت. مؤسس این روزنامه آقای بنی‌صدر بود که می‌خواست الگویی از روزنامه فیگارو ترتیب بدهد.

مدتی که آنجا مشغول شدم، شروع به جمع‌آوری عکس کردم اما با توجه به اینکه عکس‌هایم در روزنامه کار نمی‌شد، کمی هم دلخور بودیم.

* رسانه‌ها وضعیت کردستان را به درستی پوشش نمی‌دادند

بعد از مدتی درگیری‌های کردستان شروع شد؛ این درگیری‌ها فرصتی بود که از نزدیک کار خبرنگاری و عکاسی را تجربه کنم؛ چون رسانه‌ها آن طور که باید وقایع کردستان را پوشش نمی‌دادند؛ من خیلی کنجکاو بودم که بدانم جریان کردستان با آنچه که رسانه رسمی کشور می‌گوید مطابقت دارد یا خیر.

نخستین بار وارد سنندج شدم و بعد از آن به مریوان رفتم؛ بنده در مریوان با دکتر چمران آشنا شدم؛ بعد از جریان پاوه دوست داشتم ماجرای پاوه را از دکتر چمران بپرسم. یکی از ویژگی‌های اخلاقی شهید چمران این بود که نمی‌خواست به تنهایی رویدادهای پاوه را بر عهده بگیرد، لذا به من گفت: «فرمانده سپاه منطقه، آقای وصالی بوده و شما بروید و از او بپرسید و بعد از شام من هم صحبت‌های آقای وصالی را کامل می‌کنم و مفصل‌تر برای شما از آنچه که منظر من بوده تعریف کنم».

* شنیدن «نه» از اصغر وصالی

دوربین و ضبط را برداشتم و به پادگان مریوان رفتم؛ قبل از مراجعه به اصغر وصالی، در ابتدا دوستان شناخت مختصری از او به من دادند که ایشان فردی سخت‌گیر و بسیار جدی است؛ آنها مرا آماده کرده بودند که ممکن است آقای وصالی به راحتی برای شما وقایع پاوه را تعریف نکند.

من با این ذهنیت، با آقای وصالی روبه‌رو شدم؛ هر چه که دوستان گفته بودند در نظر من توان گرفت؛ او فردی بسیار سخت‌گیر و جدی بود و با توجه به شرایط جوانی نمی‌توانستم این را بپذیرم که کسی به درخواستم پاسخ «نه» بدهد.

وقتی که جریان پاوه را از شهید وصالی پرسیدم، او در حالی که با من رو در رو نشد و به کار خود ادامه می‌داد، به من گفت: «اصلاً شما خبرنگارها برای چی به اینجا آمدید؟» گفتم: «خُب، حرفه و کارم ایجاب می‌کند از نزدیک ماجراها را ببینم» ایشان گفتند: «اگر می‌خواستید از نزدیک از این ماجراها باخبر شوید، باید شب‌ها و روزهای پاوه را در اینجا حضور داشتید. بعد هم بیشتر خبرنگارها کسانی هستند که پشت میز می‌نشینند و خبرها را مخابره می‌کنند. شما به تهران بروید و پشت میزتان بنشینید و از طریق تلکس‌ها راحت‌تر اخبار را پیگیری کنید».

از این حرف شهید وصالی خیلی ناراحت شدم و گفتم: «من الان در شرایط خطرناک مریوان هستم و انصاف نیست که شما به من نه بگویید و اینگونه برخورد کنید».

* مأموریتی که با شهید وصالی رفتم

با دلخوری به پادگان برگشتم؛ صبح روز بعد، قرار بود گروهی برای شناسایی به نقطه مرزی بروند؛ دکتر چمران به من گفت: «شما هم با این گروه همراه شوید، می‌خواهند به مرز عراق بروند» بنده هم از خدا خواسته، آماده حرکت با این گروه شدم، اما نمی‌دانستم که سرپرست گروه، شهید وصالی است.

دکتر چمران وقتی که می‌خواست ما را راهی کند به شهید وصالی گفت: «من این خانم خبرنگار را سالم تحویل دادم، ایشان را سالم برمی‌گردانید» شهید چمران به من گفت «راستی مصاحبه پاوه را گرفتید؟» گفتم : «خیر، رفتم با آقای وصالی مصاحبه بگیرم اما ایشان حرفی نزدند».

به همراه گروه شهید وصالی راهی منطقه شدیم؛ مأموریت سختی بود؛ اما پا در میانی شهید چمران، آن سردی و خشکی ارتباط را رفع کرد.

* خواستگاری شهید وصالی

بعد از مدتی، وقتی که می‌خواستم به تهران برگردم، شهید وصالی به هر سختی بود، به من پیشنهاد ازدواج داد؛ این موضوع برای من خیلی سنگین بود و فرصتی خواستم برای فکر کردن؛ آن موقع خانواده من ساکن شیراز بودند، من هم اصرار داشتم که با همان شیوه سنتی با خانواده به خواستگاری بیایند، ایشان هم قبول کردند و از تهران با مادر، دایی و برادرشان به شیراز آمدند؛ مراسم خواستگاری هم برگزار شد و یک ماه قبل از ازدواج‌مان، خانواده من در بهمن 58 به تهران آمدند.

مراسم ازدواج‌مان در تهران بود که این ازدواج خیلی دوام نداشت و شهید وصالی در 28 آبان 1359 در روز عاشورا در گیلانغرب بر اثر اصابت تیر مستقیم عراقی‌ها به سرش شهید شد.

* شهید وصالی انقلابی واقعی بود

تفاوت‌های زیادی بین من و شهید اصغر وصالی بود، من دختری بودم که دوست داشتم ادای انقلابی‌ها را دربیاورم و به نوعی به انقلابی‌گری تظاهر کنم؛ اما شهید وصالی کسی بود که از 13 سالگی مبارزات سیاسی‌اش را آغاز کرده بود و با سازمان مجاهدین فعالیت می‌کرد، عملیات‌های بسیار حساس و اساسی انجام داده بود، بعد هم توسط هم‌گروه‌های خود در سازمان لو رفت و به او خیانت کرده بودند؛ بعد از دستگیری شهید وصالی حتی حکم اعدام او را هم صادر می‌کنند، اما بعد به حبس ابد محکوم ‌شد.

من جزو آرزوهایم بود که با کسانی ازدواج کنم که فقط اهل حرف زدن نباشد بلکه در عمل یک مجاهد و مبارز باشد. شهید وصالی یک چریک و انقلابی واقعی بود.

* حرف‌های آموزنده خانم دباغ

در دوران جوانی، نقش بزرگترها و تجربه‌ گرفتن از آنها برای من بی‌تأثیر نبود، به خصوص شخصیتی مانند خانم دباغ. مانند فرزندان خانم دباغ محسوب می‌شدیم. او در نشست‌هایی که برگزار می‌شد، یکسری حرف‌هایی می‌زد که برای ما آموزنده بود. یکی از حرف‌هایشان این بود که «با خودتان صادق باشید، توانایی و ناتوانی‌های خودتان را بشناسید و به خودتان دروغ نگویید».

به گزارش توانا، در ادامه این جلسه برخی از راویان از نویسنده کتاب «خبرنگار جنگی؛ خاطرات مریم کاظم‌زاده» به دلیل عدم نگارش تمام خاطرات این خبرنگار جنگ انتقاد کردند.

نگارنده : admin2 در 1392/4/17 17:36:42
 
 
یک شنبه 18 مرداد 1394  8:52 AM
تشکرات از این پست
ali_kamali
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

افطار باشربت شهادت...

افطار باشربت شهادت...
بسیجی شهید «سعید نوری تاجر» در حالی که تنها 18 سال سن داشت ، و در منزل پدری خود بر سر سفره ی افطار نشسته بود ، به دست منافقین (دار و دسته ی رجوی ملعون) به جرم عضویت در بسیج و حضور در جبهه های جنگ با متجاوزان ، در مقابل چشمان مادرش به شهادت رسید.
این که امام خمینی فرمود:«منافقین از کفار بدترند » ، با چنین جنایت هولناکی، معنایی ملموس تر پیدا می کند. دردناک تر این که ، حضرات « مجاهد خلق» به بهانه ی دادن آش نذری به مناسبت شهادت امیرالمومنین(صلوات الله علیه) درب خانه ی «نوری تاجر» را می زنند و تا مادرِ سعید ، در را باز می کند ، با مسلسل به داخل خانه ریخته و سعید را کنار سفره به گلوله می بندند.
آن سیه رویان که در دنیا و آخرت شرمنده خدا و رسولند اما سعید ، چه زیبا مزد روزه های خالصانه ی خود را گرفت. گوارای وجودش.

 

 
 
یک شنبه 18 مرداد 1394  8:52 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

انتخابی که امیر 17 ساله را روزی خوار جوار حضرت حق کرد...

انتخابی که امیر 17 ساله را روزی خوار جوار حضرت حق کرد...
امیر نوجوانی 17ساله است که روزانه 10 ساعت را با دختر خاله اش که هم سن وسال اوست در خانه شان  به تنهایی سپری میکند...
هدف از خلقت انسان ،رسیدن به تکاملی است که مقصد آن قرب الهی است وتنها راه رسیدن به آن مقصود،هجرت از گناهان وپیراستگی از رذایل است...
 

آن هنگام که آتش عشق ربوی در وجود انسانی شعله ور می شود،می زداید او را از هر آنچه که غیر خداست،ورهنمون می سازد به ذات لایزال الهی...

 

آنانی که در میان ابتلائات وآزمونهای الهی،آن زمان که در دوراهی انتخاب ما بین حق تعالی وگناهی نابخشودنی ،مالک بر نفس خویش می گردند،به نورانیتی دست می یابند که "رحمت للعالمین "است و این پاداش راهی است که انتهایش سکنی گزیدن در جوار حضرت حق است...

 

درآن روزهای آتش وگلوله ،آن هنگام که امیر 17 ساله مختار در انتخاب سعادت یا شقاوت ابدی بود،اطاعت الهی را برگزید وفائق بر نفس سرکشی گردید که آخرالامردست یافتن به مقامی بود که انتهایش "روزی خواری خوان الهی در جوار باری تعالی"است.

 

امیر نوجوانی 17ساله است که روزانه 10 ساعت را با دختر خاله اش که هم سن وسال اوست در خانه شان  به تنهایی سپری میکند...


امه هایی که او چند صباحی قبل از شهادت، به مجله زن روز می نوشته است به سادگی سیر انسانی ،از زمین خاکی به عالم ملکوت را نشان می دهد.آنجا که اختیار انسان تکلیف شقاوت یا سعادت اورا مشخص می سازد...گاه او را به اوج می رساند وگاه بر قعر جهنمی می فرستد که به جز تیرگی وبدبختی ماحصلی بر ان تصور نمی شود...


نامه اول شهید امیر... به مجله زن روز در تاریخ 3/9/1365     

 

  بنام خداوند بخشنده و مهربان

خدمت خواهران عزیز و گرامیم در مجله مفید و پر بار زن روز

 

سلام من را از این فاصله دور پذیرا باشید. آرزو میکنم که در تمام مراحل زندگیتان موفق و موید و سلامت باشید.قبل از هر چیز لازم است از زحمات شما بخاطر فراهم آوردن این مجله مفید و سودمند تشکر کنم و باور کنید بدون تعارف و تمجید های دروغین، مجله زن روز بهترین مجله خانوادگی در سطح کشور و بهترین نشریه از بین نشریات موسسه کیهان است. اما دلیل اینکه امروز در این هوای بارانی ، این برادر کوچکتان تصمیم گرفت با شما درد دل کند مشکل بزرگی است که بر سر راهش قرار گرفته است جریان را برایتان بازگو می کنم:

 من پسری 17 ساله هستم و در خانواده ای مرفه و ثروتمند زندگی می کنم اما چه ثروتی که می خواهم سر به تنش نباشد. پدر و مادر من هر دو پزشک هستند و از صبح زود تا پاسی از شب را در خارج از منزل سپری می کنند تازه وقتی هم به خانه می آیند از بس خسته و کوفته هستند که زود می روند و می خوابند.اصلا در طول روز یکبار از خود سوال نمی کنند که پسرمان (یعنی من)کجاست؟ حالا چه کار می کند؟ با چه کسی رفت و آمد می کند؟ اما خوشبختانه به حول و قوه الهی من پسری نیستم که از این موقعیتها سوء استفاده کنم و خودم را به منجلاب فساد بکشانم.البته این مشکل اصلی من نیست چون من دیگر به این بی توجهی ها عادت کرده ام واز اینکه اصلا به من کاری ندارند که کجا می روم و چه می پوشم و با کی می گردم تعجب نمی کنم بلکه مشکل اصلی من از حدود یکسال پیش شروع شد.

پدر و مادرم بدلیل اینکه من تنها بچه خانواده هستم و ضمنا وضع مادیشان هم خوب است دختر خاله ام را که در خانواده ای متوسط زندگی می کند به فرزندی که چه عرض کنم به سرپرستی قبول کردند(البته لازم به تذکر است که دختر خاله ام هم سن خود من است.) بله از آن تاریخ به بعد مشکل من شروع شد و خانه آرام و ساکت ما که در طول روز کسی جز من در آن زندگی نمیکرد تبدیل به زندگی پسری شد که سعی در دور کردن هوای نفس دارد با دختری که به مراتب از شیطان پست تر و گناهکارتر و حرفه ای تر است . تنها کارهای دختر خاله ام را در یک جمله خلاصه می کنم:"درخواست از من برای انجام بزرگترین گناه کبیره" می دانم که منظور من را حتما فهمیده اید و لازم به توضیحات اضافی نیست. همانطور که گفتم پدر و مادرم حدود 17 ساعت از روز را در بیرون از منزل بسر می برند یعنی از ساعت 6 صبح تا 11 شب .

 من هم از ساعت 7 صبح تا 1 بعد از ظهر مشغول تحصیل هستم یعنی حدود 10 ساعت از روز را با دختر خاله ام در خانه تنها هستم و همانطور که گفتم دختر خاله ام یک لحظه من را تنها نمی گذارد،دائما در سرم فکر گناه را می اندازد. بارها در طول روز از من درخواست گناه می کند. البته من پسری نیستم که تسلیم خواهش و حرفهای او شوم ، همیشه سعی می کنم از او خودم را دور کنم ولی او مانند شیطان است که سر راه هر انسان ظاهر شود او را درون قعر جهنم پرتاب می کند و برای همین است که من از او احتراز می کنم ولی او دست از سرم برنمی دارد تو را به خدا کمکم کنید چطور جواب حرفهای چرب و نرم او را بدهم؟ من بعضی وقتها فکر می کنم که او شیطان است که از آسمان به زمین آمده تا تمام عبادات چندین ساله من را دود و نابود کند و سپس به آسمان برگردد.خواهران عزیز کمکم کنید من چطور می توانم او را سر راه بیاورم؟ هر چه به او می گویم دست از سرم بردار گوشش بدهکار نیست هر چه به او می گویم  شخصیت زن این نیست که تو داری انجام می دهی اصلا گوش نمی کند. می ترسم آخر عاقبت کاری دست من بدهد. دوست ندارم که تسلیم او بشوم. باور کنید حتی بعضی وقتها من را تهدید هم می کند و می گوید....

 البته فکر می کنم همه این بدبختیها بخاطر این است که من یک مقدار زیبا هستم فکر می کنم اگر این موهای طلایی و پوست روشن را نداشتم حتما این مشکل سرم نمی آمد. روزی هزار بار از خداوند در خواست می کنم که این زیبایی را از من بگیرد. دوست داشتم در خانواده ای فقیر زندگی می کردم و زشت ترین پسر روی زمین بودم ولی گیر این دختر خاله شیطان صفت نمی افتادم که نمی گذارد تا قبل از ازدواج پاک بمانم. البته تا حالا که من تسلیم خواهشهای او نشده ام ولی می ترسم که بالاخره من را وادار به تسلیم کند. خواهران خوبم کمکم کنید نگذارید این برادرتان پاکی خود را از دست بدهد. بگویید به او چه بگویم و چطور او را ارشاد کنم تا دست از هوای نفس خود بردارد و من را هم اینهمه آزار ندهد؟ چطور او را مانند یک دختر مسلمان کنم و چطور می توانم طرز فکر و رفتار و عقیده اش را تغییر دهم ؟ ضمنا فکر نمی کنم که در میان گذاشتن این مسئله با پدر و مادرم فایده ای داشته باشد چون آنها نه وقت و نه حوصله فکر کردن به این مسائل را دارند،تازه اگر هم داشته باشند هیچ عکس العملی نشان نمی دهند. چون رفتار آنها هم در بیرون از خانه دست کمی از رفتار دختر خاله ام در خانه ندارد. امیدوارم که هر چه زود تر من را کمک کنید. خواهران گرامی جواب نامه ام را به این آدرس به صورت کتبی بدهید که قبلا تشکر و سپاسگزاری می کنم.
     

   با تشکر برادرتان امیر....
   3/9/65-ساعت 5/3 بعد از ظهر

 

نامه دوم شهید امیر... به مجله زن روز در تاریخ 1/10/1365 در آستانه اعزام به جبهه و4 روز قبل از شهادتش در عملیات کربلای چهار

 

 

 

سم رب الشهدا و الصدیقین

 

 

 

خدمت خواهران عزیز و گرامی ام در مجله زن روز

 

 

 

 

 

 

 

سلامی به گرمای آفتاب خوزستان و به لطافت نسیم بهاری از این راه دور برای شما می فرستم . مدتهاست که منتظر نامه شما هستم ولی تا حالا که عازم دانشگاه اصلی هستم جوابی از شما دریافت نکرده امالبته مطمئن هستم که شما نامه ام را جواب خواهید داد. ولی وقتی شما جواب بدهید من امیدوارم در این دنیای فانی نباشم.

 

 

 

 حدود یک هفته بعد از اینکه برای شما نامه ای نوشتم و گفتم خواهر خوانده ام من را ترغیب به گناه کبیره زنا می کند ، شبی در خواب دیدم که مردی با کت و شلوار سبز در خیابان من را دیده است و به من گفت: امیر برو به دانشگاه اصلی، وقتت را تلف نکن . من این خواب را از روحانی مسجدمان سوال کردم و ایشان گفتند که دانشگاه اصلی یعنی جبهه. من هم از اینکه خدا دست نیاز من را گرفته بود و راهی به روی من گشوده بود خوشحال شدم و حال عازم جبهه نور علیه تاریکی هستم.

 

 

 

 البته این نامه را به کادر دبیرستان می دهم تا اگر خوشبختانه شهید شدم و بعد از شهادت من نامه شما آمد این نامه رابرایتان پست کنند تا از خبر شهادت من آگاه شوید. البته من نمی دانم حالا که این نامه من را مطالعه می کنید اصلا یادتان هست که در نامه قبلی چه نوشته ام یا اینکه کثرت نامه های رسیده شما موضوع نامه من را در خاطر شما پاک کرده است. بهر شکل همانطور که در نامه قبلی هم نوشته بودم پدر و مادر من آدمهای درستی نیستند و رفتار و گفتار و کردارشان غربی است و خواهر خوانده ام هم که این موضوع را بعد از آمدن به منزل ما دید فکر کرد منهم زود تسلیم می شوم ولی او کور خوانده است .

 

 

 

 من مدتها با شیطان مبارزه کرده ام و خودم را از آلودگی حفظ کرده ام ولی فکر می کنید که تا کی می توانستم در مقابل این شیطان دختر نما مقاومت کنم و برای همین و با توجه به خوابی که دیده بودم تصمیم گرفتم که خودم را به صف عاشقان حقیقی خدا پیوند بزنم و از این دام شیطان که در جلوی پایم قرار دارد خلاصی پیدا کنم. من می روم اما بگذار این دختره فاسد بماند من فقط خوشحالم که حال که عازم جبهه هستم هیچ گناه کبیره ای ندارم و برای گناهان ریز و درشت دیگرم از خداوند طلب مغفرت می کنم. من می روم ولی بگذار پدر و مادرم که هر دو دکتر هستند و ادعای تمدن می کنند بمانند و بهافکار غربزده خود ادامه دهند. امیدوارم که به زودی از خواب غفلت بیدار شوند.

 

 

 

 من تا حالا به جبهه نرفته ام و نمی دانم حال و هوای آنجا چگونه است ولی امیدوارم که خداوند ما بندگان سراپا تقصیر را هم مورد لطف خودش قرار دهد و از شربت غرور انگیز و مست کننده شهادت هم به ما بنوشاند. این تنها آرزوی من است. پدر و مادرم هیچ وقت برای من پدر و مادر درست و حسابی نبودند. همیشه بیرون از خانه بودند و از صبح زود تا نیمه های شب درحال کار در بیمارستان و یا مطب خصوصی و یا در مجلس های فساد انگیزی بودند که من از رفتن به آنها همیشه تنفر داشته امهیچ وقت من محبت واقعی پدر و مادرم را احساس نکردم چون اصلا آنها را درست و حسابی ندیده ام. بعد هم که این دختر را پیش ما آوردند که زندگی آرام و بدون دغدغه من را تبدیل به طوفان مبارزه با گناه کردند با این همه همانطور که گفتم خوشحالم که به گناهی که خواهر خوانده ام من را به آن تشوق می کرد آلوده نشدم.

 

 

 

ضمنا از طرف من خواهش می کنم به روانشناس مجله بگوئید که در نوشته هایتان حتما این موضوع را به پدر و مادرها تذکردهند که پدر و مادری فقط این نیست که بچه درست کنید و آنوقت به امید خدا رها کنید بلکه به آنها بگوئید پدر و مادری یعنی محبت و توجه به فرزندامیدوارم من آخرین پسری باشم که از این اتفاقات برایم می افتد. البته من نمی دانم که این موضوع را خانم روانشناس باید بگوید یا کس دیگری. بهر صورت خودتان این پیام من را به هر کسی که مناسب می دانید برسانید تا او در مجله چاپ کند. قلبم با شنیدن کلمه شهادت تندتر می زند و عطش پایان ناپذیری در رسیدن به این کمال دروجودم شعله می کشد. همانطور که گفتم اگر خداوند ما را پذیرفت و شهید شدیم که این نامه را از طرف رئیس دبیرستان برایتان می فرستند و اگر لایق و شایسته رسیدن به این مقام رفیع ندید و برگشتیم، من اگر نامه ای از شما دریافت کرده بودم حتما جوابش را می دهمالبته امیدوارم برنگردم چون آنوقت همان آش و همان کا سه است. بیشتر از این وقت شما رامی گیرم . برای من دعا کنید. سلامتی و موفقیت همه شما خواهران گرامی را از خداوند متعال خواستارم و در پایان آرزو می کنم که همه انسانهای خفته مخصوصا پدر و مادر و خواهر خوانده ام از خواب غفلت بیدار شوند و رو بسوی اسلام بیاورند. عرض دیگری نیست. خداحافظ و التماس دعا

 

 

 

   والسلام علی عبادا...صالحین

 

 

 

برادرتان امیر

1/10/65



پاسخ مجله زن روز به نامه اول شهید امیر در تاریخ 14/10/1365 بدون اینکه از شهادت وی مطلع باشد:


                                  
                                   
                                                 بسمه تعالی

    برادر گرامی
     سلام علیکم

حتما موضوع را با خانواده خود در میان بگذارید. زیرا آگاهی خانواده تان می تواند برای شما موثر باشد.
موفق باشید

 

نامه رئیس دبیرستان در تاریخ 16/10/1365 به مجله زن روز و اعلام خبر شهادت ایشان

 

                              

بسمه تعالی

        مجله محترم زن روز :

    با سلام ، برادر امیر........در تاریخ 5/10/65 در عملیات کربلای 4 به شهادت رسیده اند
      نامه شهید ضمیمه می  شود.

                                  
                                                ...با تشکر
                                                ...رئیس دبیرستان شهید
                          16/10/65




 


نگارنده : fatehan3 در 1392/4/16 16:27:8
 
 
یک شنبه 18 مرداد 1394  8:53 AM
تشکرات از این پست
ali_kamali
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

رضا تنها پسرم بود...

رضا تنها پسرم بود...
آیا این جمله حضرت آقا را در وصف مادران شهدا تاکنون شنیده اید؟!همان جمله که  می گویند... "امروز در هیچ جای دنیا زنانی که مثل این مادران شهدای ما باشند ،نیست.در جامعه ما،مادرانی با این خصوصیات که از پدرها بهتر وقوی تر وآگاهانه تر ایستادند،در این میدان بسیار داریم.این همان تربیت اسلامی است،این همان دامان پاک ومطهر ونورانی فاطمه زهرا(س) است..."می دانستیم که  باید برای دیدن و بوئیدن چنین مادرانی شب جمعه ای را مهمان قطعات شهدای بهشت زهرا باشیم.همانجا که میعادگاه مادران اقتدا کننده به حضرت زینب (س) است...
 

گامهایمان را به وسعت دلهای مشتاقمان سرعت  بخشیدیم تا وارد قطعه 27 شدیم.اینبار می خواستیم هم صحبت با مادری شویم که شنیده بودیم تنها پسرش ،12 سال پیش در حین تفحص شهدا ،خود را به قافله ای از نور رسانیده است .در میانه یک روز گرم تابستان،مادر را در کنار مزار فرزندش نیافتیم.می دانستیم  که اگر بخواهیم خود را شریک لحظه های تنهاییش کنیم ،می توانیم اورا در اتاقک کوچک فلزی زرد رنگی در کنار سالن دعای ندبه  که نزدیک مزار فرزندش در قطعه 27 است بیابیم.آرام که وارد حریم خلوتش شدیم،به گرمی از ما استقبال کرد.روایتمان روایت شهید علیرضا شهبازی بود.همان او که در مهر سال 55  پا به عرصه گیتی گذاشت ودر 26 آذر سال 80 در عیش شهادت ،طیش وصال  را به طرب گرفت  وپرواز کرد...

مادر شهید علیرضا شهبازی

 

 
 

 

مادر با نگاهی ملتمسانه وبا گویشی که تا عمق جانمان نفوذ می کرد ،در خواست مصاحبه مان را رد کرد .می گفت که هر وقت در مورد رضایش چشم در چشم دوربین می شود ومصاحبه می کند به یاد خاطرات وروزهای سخت بدون او می افتد وبند دلش پاره می شود.این گونه بود که قول دادیم فقط درد گفته هایش را بشنویم وبه عنوان یک دردودلی خودمانی ثبتش کنیم.در کنار مادر  شهید علیرضا  شهبازی ،خانومی نشسته بود که اورا خانم میرطاهری می نامیدند.که به زعم گفته های مادر تنها کسی بود که بعد از خدا وخود رصا،توانسته بود دل بی تابش را در آن روزهای سخت  بدون رضا تسلی بخشد وآرامش کند.

 

مادر که می خواست از رضا برایمان بگوید، در ابتدا اشاره ای به خانم میر طاهری کرد وگفت:

 

"به روح خود رضا ،اگر خانوم میرطاهری نبود،من تا حالا دیوانه شده بودم.من خیلی به رضا علاقه داشتم.رضا تنها پسرم بود.بهش می گفتم ،رضا می دونی من تو رو خیلی دوست دارم.من ماه رمضونها آش دوغ می پختم روبروی آشپزخونه می نشست .همچین با حسرت منو نگاه می کرد.می گفتم رضا اینجوری منو نگاه نکنا.چرا اینجوری نگاهم می کنی!می دونی من تو رو خیلی دوست دارم یا نه.خیلی دوستش داشتم"

 

از او که در مورد کودکی های رضا پرسیدیم با حالتی که گویا خود هم اکنون آن لحظه ها را به نظاره نشسته است،برایمان گفت:

 

"من خیلی دوست داشتم که یه پسر داشته باشم.رفتیم مشهد ،کنار سقاخونه ایستادم  ولی تو حرم نرفتم.گفتم یا امام رضا یه پسر به من بده من همینجا اسمشو می زارم و می رم.اسمشو می زارم علیرضا ،بهم داد ولی گفت 25 سالگی ازت می گیرم .مثل جواد خودش.وقتی به دنیا اومد 4 کیلو بود ،کاش از اون دوران عکسی داشتیم بسیار خوشگل بود ودوست داشتنی .خیلی آرام بود و هیچ وقت منو اذیت نکرد.هیچ وقت نشد که از من چیزی بخواد.نه پول می خواست ،نه موبایل ،نه زندگی آنچنانی.هیچی از من  نخواست تا 25 سالگی که شهید شد.فقط یه رادیوی قدیمی داشت.فقط همین..."

کودکی علیرضا شهبازی

 

 

از او در باره علت حضور رضا در تیم تفحص شهدا، با وجود آنکه در سالهای جنگمان کوچک بود وامکان شرکت در جبهه برایش مهیا نبودجویا شدیم،برایمان تعریف کرد:

 

"از مدتی قبل عضو سپاه شده بود.روزی که همه باهم برای دیدار  حضرت آقا رفته بودند،آقا در آن مراسم برای شهدای تفحص جمله ای گفتند که <<آن روزها دروازه شهادت داشتیم ولی حالا معبری تنگ.هنوز هم برای شهادت فرصت هست.باید دل را صاف کرد.>>این جمله آقا را که شنید از این رو به آن رو شد.گفت من برای چی موندم اینجا .بچه ها نذاشتن عراقی ها خاک ایران رو بگیرن .حالا ما چه طوری بزاریم بچه ها بمونن  تو خاک فکه تو خاک عراق..از اونجا تصمیم گرفت که بره  تو تیم تفحص ...."

 

 فرمانده شان که فهمیده بود علیرضا شهبازی ،تنها پسر خانواده است،مانعی بر سر راهش قرار داده بود تا او نتوانددر تیم تفحص شهدا حضور یابد.او به رضا گفته بود که هر وقت ازدواج کرد وعقد نامه ش را به عنوان سند برایش آورد امکان حضور در تیم را خواهد داشت.او تصمیم داشت تا با ایجاد دلبستگی، علیرضا شهبازی را به خانه وخانواده اش پایبند کند تا این فکر از سر او بیرون رود.ولی نمی دانست که تشنگان وصال به معبود را نمی توان با وصالی زمینی سیراب کرد.مادر خود در باره آن روزها چنین روایت می کند:

 

"رضا یه روز عصر اومد خونه وروی پله ها نشست وبهم گفت مامان من زن می خوام.من از خوشحالی جیغ کشیدم وبه خواهرش زنگ زدم. اونم گفت مامان شما مطمئنی که رضا خودش گفته .آخه رضای من از یه دخترم با حیا تر بود.گفت مامان دوباره ازش بپرس.پرسیدم گفت اره.دوستم می خواد یه دختری رو بهم معرفی کنه .آدرس می گیرم که با هم بریم.به همه خبر دادم.گفتم رضا تا حالا می خواسته ازدواج کنه ولی به من نمی گفته.خبر نداشتم که جریان چیه.بالاخره ما رفتیم خواستگاری واینها باهم عقد کردن.فردای اون روز اومد به من گفت که مامان می شه  بری وعقد نامه رو از محضر بگیری تا ببرم برای خانواده دختر.من که عقد نامه رو گرفتم با موتور اومد گفت ،مامان بده من سریع ببرم وبدم بهشون .رفت ویک ساعت دیگه برگشت وگفت که از نصفه راه برگشتم .بهتره کادو بخری وخودت ببری .عقدنامه رو می بره وبه فرمانده اش نشون می ده و اونها هم  بسیار تعجب می کنن که اینقدر زود رفته وعقد کرده وبعد عقدنامه رو آورده.2 ماه هم نشد که بعد عقدش شهید شد"

 

کنجکاو بودیم که بدانیم که آیا رضا بعد از عقدش به دختری که با هزاران امید و آرزو همسرش شده ،علاقه مند بوده،وآیا این علاقه به نا به تدبیر فرمانده شان مانع رفتن او به تفحص شد یانه؟!مادر با هیجان خاصی که عطوفت مادری از جملاتش کاملا هویدا بود به ما گفت:

 

" بعد از عقدش ما به همراه خانومش رفتیم منزل ما واون رفت مسجد نماز خوند وبعد اومد خونه.از خانومش که پرسیدم گفت چرا رضا منو تحویل نمی گیره.از وقتی  که اومده ،فقط داره  نماز می خونه وبعدش آلبومو داد دسته من وگفت که اینها رو نگاه کن وبعد که تموم شد تسبیح پاره شده رو بهم داد وگفت اینها رو نخ  کن که مبادا با اون صحبت کنم. یه روز ازش پرسیدم که رضا خانومه تو  دوست داری،خوشگله.گفت مامان من هنوز صورت این خانومو نگاه نکردم.اون امانت دست من..اصلا تو حال وهوای دیگه ای بود..."

شهید علیرضا شهبازی

 

 

از مادر رضا خواستیم که از لحظه وداعش با او بگوید واینکه چگونه متوجه شهادت فرزندش شده است.برایمان تعریف کرد:

 

"موقعی که می خواست بره  15 رمضان بود .برگشت یه نگاه عجیبی به من کرد .اصلا قیافه اش یه جوری شده بود.خیلی نورانی وخوشگل شده بود .یک روز بعد عید فطر هم که شهید شد.خوب من که نمی دونستم.باباش داشت طبقه بالا تلوزیون نگاه می کرد.من که اومدم برم پائین، یک نوری به بزرگی یک پرتقال بزرگ افتاد پیش پای من.روشن شد وبعد خاموش شدهمون لحظه بوی عطری اومد که رضا همیشه می زد .دودستی زدم به سرم دویدم به طرف اتاق وبرای پدرش تعریف کردم.گفتم رضا یا شهید شده یا شهید می شه .روح رضا نور رضا افتاد جلوی پای من روشن شد وخاموش شد..پدرش شروع کرد منو آروم کردن .فرداش یکی زنگ زد خونه مون ولی صحبت نمی کرد .بهش گفتم تو رو خدا اینجا زنگ نزن . من بچه ام رفته دو کوهه .هر وقت شما زنگ می زنی بند دل من پاره می شه.که بعد چند ساعت زنگ زدن وگفتن علیرضا شهبازی شهید شده.من هی تند تند می گفتم ،علیرضا کیه.ما اصلا علیرضا شهبازی نداریم..اصلا یه حالت جنونی بهم دست داده بود."

 

مادر رضا که با بی تابی خاصی وبا اشکهایی که از گوشه چشمانش جاری بود،نشان می داد که دوباره خاطرات سخت ان روزها برایش تداعی شده است،در مورد سوالمان که آیا رضا برای رفتن ورسیدنش به خدا به شهدا هم متوسل شده بود یا نه ، گفت:

 

"آره رضا یه متکایی داشت که عکس شهید پازوکی یک سمتش وعکس شهید محمودوند هم یک سمتش بود.می گفت مامان من هر شب با اینها صحبت می کنم واینها هم قول دادن که منو با خودشون ببرن وبردن دیگه.بعد از شهادتش اصلا نمی تونستم تو خونه بمونم.می یومدم خونه خانوم میر طاهری اینها.همش احساس می کردم ،همانطور که رضا بالا برای خودش نوحه می گذاشت وسینه می زد باز داره صداش می یاد.یک بار داشت نماز شب می خوند .من کنجکاو شدم ، این صدای گریه ای که می یاد صدای چیه.دیدم داره به پهنای صورتش اشک می ریزه.داره حدا رووشهدا رو صدا می کنه.منم همینطور تکیه دادم به در وباهاش گریه کردم.بعد شهادتش اونقدر زیبا شده بود .می خواستن عکس  بعد  از شهادتشو به جای عکس خودش بزنن به دیوار.اصلا یه نور عجیبی تو صورتش بود..."

 

از مادر پرسیدیم که آیا شده تا به حال به او متوسل شوند ورضا در هنگامه های سخت به دادشان برسد.با خوشحالی می گوید:

 

"من هر موقع از رضا چیزی خواستم ،بهم نه نگفته .من هر وقت با رضا صحبت می کنم ،قاب عکس رضا شروع می کنه به تق تق صدا دادن.به پدرش می گم،یعنی رضا داره با من صحبت می کنه.اتفاقا چند وقت بعد از شهادتش یک خانومی از همسایه ها که خیلی دوست داشت خدا بهش فرزندی بده  ولی هنوز صاحب فرزند نشده بود.اومد پیش منو بهم گفت که اگه داری می ری بهشت زهرا سر مزار پسرت ازش بخواه که از خدا بخواد که به من فرزندی بده.من بهش گفتم که برای رضا نامه بنویس من می برم بهش می دم.نامه رو نوشت و من چند لا کردم واز شکاف سنگ فرو کردم داخل قبر.چند وقته دیگه خدا به اون خانوم یه دوقلو داد.خیلی ها بودن که به رضا متوسل شدن ورضا بهشون کمک کرده.."

 

در انتها از او پرسیدیم که رضادر آخرین تماس تلفنی اش چه به او گفته است مادر در جواب سوالمان گفت:

 

اون شبی که رضا شهید شد،یه روز قبلش به من زنگ زدو گفت که مامان من فردا می یام خونه و شما ماکارونی درست کن.من فردا خونه هستم ولی فرداش خونه نیومد مهمون خدا بود... "

 

مزار شهید علیرضا شهبازی،قطعه27 بهشت زهرا(س)

 

 

واینگونه شد که علیرضا شهبازی فردای همان روز به جای آنکه مهمان سفره  مهربان مادر باشد،به قافله شهدا پیوست و روزی خوار جوار حضرت حق گردید.

 

دردگفته های مادر رضا که به پایان رسید .با همان مهربانی مادرانه اش ما را درآغوش گرفت وبه ما قول داد که برای عاقبت به خیریمان دعا کند...


نگارنده : fatehan3 در 1392/4/16 22:42:16
 
 
یک شنبه 18 مرداد 1394  8:53 AM
تشکرات از این پست
ali_kamali
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

زندانی کردن فرمانده تیپ به جرم تهیه سرپناه برای نیروهایش

زندانی کردن فرمانده تیپ به جرم تهیه سرپناه برای نیروهایش
وقتی اواخر اسفند ۶۱، پس از تحمل مدت حبس مجددا به دوکوهه برگشتم، اصلا تو حال خودم نبودم. یک روند گریه می‌کردم. حرف من این بود؛ چرا باید من را نزدیک یک ماه در بدترین شرایط زندانی کنند؟ به جرم اینکه رفتم و چادرهای خالی را برای بچه‌های بی‌سرپناه بسیجی آوردم تیپ.
 

خبرگزاری فارس: زندانی کردن فرمانده تیپ به جرم تهیه سرپناه برای نیروهایش
تمامی رزمندگان لشکر 27 محمدرسول الله(ص) چه آنهایی که از نزدیک با حاج رضا دم‌خور بودند و چه از دور وصف حال او را شنیده بودند، ‌همگی متفق‌القول بر یک نکته تاکید دارند که حاج رضا «بمب روحیه و خنده» در لشکر بود.

بچه جنوب تهران که رگه‌های پررنگ داش مشتی بودن از چهره‌اش نمایان بود. ترس تو دلش راه نداشت و از ابتدایی که پا به غرب گذاشت کنارسردار جاوبدان اثر حاج احمد متوسلیان توانسته بود اثرات پررنگی از خود به جای بگذارد. خاطره زیر از سردار شهید «سید محمدرضا دستواره» است که برای اولین بار در فضای مجازی منتشر می‌شود. راوی این مطلب خود شهید است که در کتاب «قصه ما همین بود» و باتلاش نویسنده ارزشمند گلعلی بابایی منتشر شده است. این خاطره نمایانگر رشادت‌های این مرد بزرگ است که هیچ گاه از انقلاب اسلامی‌ و آرمان‌های والایش دست برنداشت و تا پایان راه زندگی دنیاییش‌ از مسیر امام خمینی(ره) خارج نشد. روحش شاد.

 

 

 

***

بهمن سال 1361 عملیات والفجر مقدماتی طرح‌ریزی و اجرا شد. عملیات بزرگی که قرار بود سرنوشت جنگ را عوض کند اما نشد. چرا؟ من نمی‌دانم. شاید توکل ما کم شده بود و شاید هم غرور برداشته بودیم. ولی هر چی بود، بچه‌های زیادی از تیپ یک عمار و تیپ دو سلمان از لشکرمان داخل کانال‌های فکه گیر افتادند و شهید، مجروح و اسیر شدند. به همین خاطر عملیات متوقف شد و تیپ سه‌ ابوذر که من فرماندهی‌اش را بر عهده داشتم، دست نخورده باقی ماند و ما هم مجبور شدیم تا نیروها را برگردانیم به دهکده‌ «حضرت رسول (ص)» در «چنانه» نیروهایی که تعدادشان از حد متعارف یک تیپ محوری بیشتر بود و چادرهای موجود ما، در اردوگاه لشکر کفاف ‌آن‌ها را نمی‌داد. طوری که بعضی از بچه‌ها به دلیل شدت سرما شب‌ها داخل گودال می‌خوابیدند و مشمی به دور خود می‌پیچیدند.

من این معضل را بارها در جلسات لشکر به آقای علی فضلی، فرمانده لشکر گفته بودم اما گویا آن‌ها هم توان حل این مشکل را نداشتند. به هر حال من فرمانده تیپ بودم و دلم برای بچه‌هایی که شب‌ها هیچ سرپناهی برای استراحت‌شان نداشتند، می‌سوخت. شاید همین دلسوزی من باعث شده بود تا روز 26 بهمن ماه 1361 آن تصمیم را بگیرم.

آن روز صبح به همراه نصرت قریب و حسن زمانی برای سرکشی رفته بودیم خط. دیدیم توی خط هم نیروها به دلیل نداشتن گونی سنگری به شدت در مضیقه هستند طوری که سنگر قرص و محکمی نمی‌توانستند برای خودشان درست کنند.

از خط که برگشتیم، یک راست رفتیم دهکده‌ حضرت رسول (ص) و از قضا سر از جایی در آوردیم که تعلق به واحد تبلیغات لشکر بود. یک جای درندشت با چادرهای زیاد که اکثرا خالی از نیرو بودند. کنار چادرها هم یک گودال بزرگ قرار داشت که داخل آن پر از گونی‌های سنگری بود. از همان نوع گونی‌هایی که بچه‌ها توی خط به شدت نیاز داشتند. من با دیدن آن همه چادر خالی و گونی‌های سنگری انبار شده خیلی ناراحت شدم و داد و فریاد راه انداختم. اما چون وقت نماز بود، کسی در آن محوطه حضور نداشت تا جوابم را بدهد.

نصرت الله قریب که ناراحتی مرا دید گفت: می‌خواهی این چادرها را جمع کنیم و بیاوریم برای تیپ خودمان؟ من بلافاصله گفت: آره! اگر این کار را انجام بدهید، خیلی خوب است.

بعد هم با همان جیپ میول آمدیم سمت قرارگاه خودمان در تیپ سه ابوذر. حسن زمانی و قریب بلافاصله آماده شدند تا برگردند و چادرها را جمع کنند.

قریب به حسن گفت: تو با این چند تا نیرویی که این جا هستند برو کار را شروع کن تا من هم نمازم را بخوانم و بیایم کمک شما.

گویا حسن زمانی و آن چند نفر نیرو، موقعی به آن جا می‌رسند که نماز ظهر و عصر تمام شده بود. حسن به بچه‌ها گفت: هم چند تا از چادر خالی را بردارید و هم تعدادی از آن گونی‌های سنگری را. تبلیغاتی‌ها به جای هر واکنشی فقط از بچه‌های ما عکس گرفتند. یعنی داشتند سندسازی می‌کردند.

فردای آن روز سه تا احضاریه از سوی دادستان قرارگاه خاتم الانبیاء (ص) برای من و قریب و زمانی رسید. اما ما آن‌ها را جدی نگرفتیم. چهل و هشت ساعت بعد آمدند و حسن زمانی را جلب کردند و بردند. من را هم می‌خواستند ببرند، اما چون برای مرخصی آمده بودم تهران؛ دستشان به من نرسید.

روز بعد منزل خواهرم بودم که نصرت‌الله قریب تماس گرفت و قضیه را توضیح داد. بعد هم گفت: باید هر چه سریع‌تر بیایی منطقه تا به اتفاق هم برویم دادستانی اهواز، من هم سریع برگشتم جنوب. سه تایی رفتیم پیش دادستانی. دادستان آقایی بود به اسم موسوی که از قضا معرف ما سه نفر برای عضویت در سپاه هم بود.

به ایشان گفتیم: حاج آقا شما که ما را می‌شناسید و می‌دانید اهل کارهای خلاف نیستم. دادستان گفت: بله آن وقتی که من شما را می‌شناختم، فکر نمی‌کنم اهل حمله‌ مسلحانه و کارهای خلاف قانون بوده باشید. الان پرونده‌ی شما خیلی سنگین است.

بعد هم برای هر کدام از ما سه نفر قرار پنجاه میلیون تومانی صادر کرد و گفت: تا تعیین تکلیف نهایی حق خارج شدن از استان خوزستان را ندارید.

کمتر از یک ماه پس از این جلسه، مجددا احضاریه صادر شد که برای حضور در دادگاه به اهواز برویم. این بار هم موقع ابلاغ احضاریه من در خوزستان نبودم. به قریب گفتم: تو و حسن زمانی صبح زود راه بیفتید و بروید اهواز. من هم هر طور شده با استیشن، خودم را می‌رسانم. برای این که سر وقت بتوانم خودم را به دادگاه برسانم، شبانه راه افتادم. در طول مسیر یکسره ماشین را گاز دادم تا رسیدم اهواز. در مدخل ورودی شهر اهواز گویا خودروی حامل قریب و حسن زمانی چپ کرده و کنار جاده واژگون شده بود. به همین خاطر آن‌ها با تاخیر به دادگاه رسیدند. پشت سر آن‌ها هم تبلیغاتی وارد دادگاه شدند. بعد از رسمیت پیدا کردن دادگاه، ابتدا دادستان کیفر خواست را قرائت کرد که طی آن برای ما سه نفر به جرم حمله مسلحانه و ایجاد اغتشاش، درخواست اشد مجازات کرد.

بعد از دادستان، یک آقایی که او را به خوبی می‌شناختم و پشت سرش هم نماز می‌خواندم، پشت تریبون قرار گرفت. با کمال تعجب دیدم آن آقا، چنان با شور و حال، شهادت دروغ داد و اقدام ما را به اقدام مسلحانه تعبیر کرد که من دیگر هیچ نفهمیدم و با صدای بلند گریه کردم و داد زدم. رئیس دادگاه در تکمیل حرف‌های آن آقا گفت: «فرماندهان لشکر 27 خیلی یاغی هستند و باید رویشان را کم کنیم.»

جلسه‌ی دادگاه که تمام شد، من و حسن زمانی را بردند بازداشتگاه و یک پاکت در بسته‌ی حاوی حکم دادگاه را هم دادند دست قریب و گفتند: «این را ببر بده به آقای همت.»

 

 

 

وقتی که اواخر اسفند 61، پس از تحمل مدت حبس مجددا به دوکوهه برگشتم، اصلا تو حال خودم نبودم. یک روند گریه می‌کردم و به زمین و زمان بد و بیراه می‌گفتم. حرف من این بود؛ چرا باید من را نزدیک یک ماه در بدترین شرایط زندانی کنند؟ به چه جرمی؟ به جرم اینکه رفتم و چادرهای خالی را برای بچه‌های بی سرپناه بسیجی آوردم تیپ.

 

 

حکم دادگاه به این شرح برای ما قرائت شد:

«2 سال حبس تعلیقی به مدت سه سال و یک ماه حبس تعزیری» برای من و حسن زمانی و «2 سال حبس تعلیقی» هم برای قریب.

ما دو نفر را داخل همان‌بندی قرار دادند که دزدها و قاچاقچی‌ها را در آن نگهداری می‌کردند. هم نشینی با آن آدم‌های خلاف‌کار برای من و حسن خیلی دشوار بود اما چاره نداشتیم و باید مدت محکومیت‌مان را می‌گذراندیم. خدا می‌داند در آن روزها و شب‌ها بر ما چه می‌گذشت و ما دو نفر چه ایام سختی را می‌گذراندیم.

به هر حال این مدت را در زندان اهواز سپری کردیم و برگشتیم لشکر. یادم هست وقتی وارد ستاد فرماندهی لشکر در پادگان دو کوهه شدم، خیلی عصبانی بودم. اصلا هیچ چیزی جلو دارم نبود. یک روند داد و بیداد می‌کردم و به زمین و زمان بد و بیراه می‌گفتم. دیواری هم از دیوار حاج همتکوتاه‌تر پیدا نکردم بودم.

حاج همت خیلی تلاش می‌کرد تا من را آرام کند، اما من فقط گریه می‌کردم و می‌گفتم: چرا باید من را یک ماه در بدترین شرایط زندانی کنند؟ به چه جرمی؟ به جرم این که رفتم و بچه‌های بی‌سرپناه بسیجی را داخل چادرهای خالی جای دادم؟ همت چیزی نمی‌گفت و فقط تلاش می‌کرد تا من را آرام کند. اما مگر من آرام می‌گرفتم؟

* زندگی نامه شهید دستواره

 

به سال 1338 ه.ش در خانواده ای مذهبی و مستضعف در جنوب شهر تهران به دنیا آمد و دوران تحصیل دبستان را در مدرسه ای بنام باغ آذری گذراند. سپس تا مقطع دیپلم، تحصیلات خود را با نمرات عالی به پایان رساند. ایشان در تمام طول دوران تحصیل از هوش و حافظه ای قوی برخوردار بود.

گرایش دینی و علایق مذهبی از همان کودکی در حرکات و سکنات شهید دستواره به وضوح نمایان بود و هر روز افزایش می یافت. او به تلاوت قرآن و شرکت در مسابقات قرائت قرآن علاقه وافری داشت. زمانی که خود هنوز به سن تکلیف نرسیده بود اعضای خانواده را به انجام تکالیف الهی و رعایت اخلاق اسلامی توصیه می کرد و همسایگان، او را به عنوان روحانی خانواده اش می شناختند.

با اوج گیری انقلاب اسلامی، همراه با سیل خروشان امت مسلمان در تظاهرات و فعالیتهای مردمی شرکت فعال داشت و در این زمینه چند بار توسط عوامل رژیم منحوس پهلوی دستگیر شد.

سال 1357 زمانی که در سال آخر دبیرستان درس می خواند نه تنها خود فعالانه در تظاهرات و اعتراضات عمومی علیه طاغوت شرکت می کرد، بلکه دوستان همکلاسی و برادران کوچکترش را نیز به این امر ترغیب و تشویق می نمود.

زمانی که یکی از برادرانش گفته بود شاه توپ و تانک دارد و پیروزی بر او مشکل است اظهار داشته بود که: «ما خدا را داریم.»

به واسطه حضور فعال و مستمری که در صحنه های مختلف داشت توسط عوامل رژیم شناسایی و در روز 14 آبان سال 1357 در دانشگاه تهران دستگیر و روانه زندان گردید، اما پس از مدتی از زندان آزاد شد. به هنگام ورود حضرت امام خمینی(ره) فعالانه در مراسم استقبال از حضرت امام(ره) شرکت کرد و مسئولیت امنیت قسمتی از میدان آزادی را به عهده گرفت.

پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی جهت پاسداری از دست آوردهای انقلاب به جمع پاسداران کمیته انقلاب اسلامی پیوست و طی چهار ماه خدمت خود در این نهاد انقلابی، زحمات زیادی را در جهت انجام ماموریتهای مختلف و تثبیت حاکمیت انقلاب اسلامی تحمل نمود. سپس به خیل سپاهیان پاسدار پیوست و بلافاصله داوطلبانه طی ماموریتی عازم کردستان شد.

او همراه فرماندهان عزیزی چون شهید چراغی و حاج احمد متوسلیان، زحمات زیادی را در مقابله با ضدانقلاب به جان خرید. بعد از آزادسازی شهر مریوان در معیت برادر متوسلیان و سایر برادران رزمنده وارد شهر مریوان شد. از آنجا که این شهر جنگ زده پس از آزادی با مشکلات متعددی مواجه بود و سازمانها و موسسات دولتی تعطیل شده بودند، به دستور برادر متوسلیان، برادر پاسدار در مراکز و ادارات مختلف از جمله شهرداری،‌رادیو و تلویزیون مشغول خدمت شدند. شهید دستواره نیز ماموریت یافت تا کالاهای ضروری مردم را تهیه کرده و در اختیار آنان قرار دهد. او به نحو احسن این ماموریت را انجام داد و در روزهای عملیات نیز مانند سایر برادران، سلاح به دست در قله های مریوان با ضدانقلاب و با دشمن بعثی جنگید. ایشان مدتی نیز فرماندهی پاسگاه شهدا، در محور مریوان را به عهده داشت.

هنگامی که سردار متوسلیان ماموریت یافت تیپ محمدرسول الله(ص) را تشکیل دهد، او همراه سایر برادران به سمت جبهه های جنوب عزیمت کرد و در آنجا به علت مهارت در جذب نیرو مامور تشکیل واحد پرسنلی تیپ گردید.

ایشان با میل باطنی که به گردانها رزمی داشت، روحیه اطاعت پذیری اش باعث شد تا بدون هیچگونه ابهامی مسئولیت محوله را قبول کند، اما از فرماندهان تقاضا کرد که مجاز به شرکت در عملیات باشد. بنابراین در روزهای عملیات، سلاح به دست در کنار فرماندهان گردان وارد عمل می شد.

شهید دستواره به همراه سرداران لشکر محمدرسول الله(ص) برای یاری رساندن به مردم مسلمان و ستمدیده لبنان و شرکت در نبردهای پرحماسه رمضان و مسلم بن عقیل به فرماندهی تیپ سوم ابوذر منصوب گردید و تا زمان عملیات خیبر در همین مسئولیت به خدمت صادقانه مشغول بود.

در عملیات خیبر بعد از شهادت فرمانده دلاور لشکر محمدرسول الله(ص) - «شهید حاج همت» و واگذاری فرماندهی به «شهید کریمی» - سید به عنوان قائم مقام لشکر 27 حضرت رسول(ص) منصوب گردید. پس از شهادت برادر کریمی در عملیات بدر، به عنوان سرپرست لشکر در خدمت رزمندگان اسلام علیه کفار جنگید و در نهایت با انتصاب فرماندهی جدید لشکر، ایشان همچنان به عنوان قائم مقام لشکر، در خدمت جنگ و دفاع مقدس انجام می کرد.

مناطق اشغالی کردستان و صحنه های مختلف جبهه های جنوب کشور بویژه عملیات والفجر8 و جاده ام القصر (در فاو) شاهد دلاوریهای عاشقانه و جانفشانی‌های این شهید عزیز است.

در عملیات کربلای یک که برادرش حسین در خط پدافندی شهید شد – جهت شرکت در مراسم تشییع و تدفین او به تهران رفت. ولی بیش از سه روز در تهران نماند و به منطقه بازگشت. وقتی به وی گفته می شود که خوب بود لااقل تا شب هفت برادرت می ماندی و بعد بر می گشتی، در جواب می گوید به آنها گفته ام کنار قبر حسین قبری را برای من خالی نگهدارید.

بیش از 10 روز از شهادت برادرش نگذشته بود که در عملیات کربلای 1، «روز آزادسازی شهر مهران» از چنگال دشمن بعثی، روح بزرگش از کالبدش رها شد و مظلومانه به شهادت رسید و در جرگه شهیدان کربلا راه یافت و بر سریر «عند ربهم» جلوس نمود.


نگارنده : admin2 در 1392/4/17 17:33:58
 
 
یک شنبه 18 مرداد 1394  8:53 AM
تشکرات از این پست
ali_kamali
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پیرمردی که زیر شکنجه بعثی‌ها برای امام دعا می‌کرد

پیرمردی که زیر شکنجه بعثی‌ها برای امام دعا می‌کرد
صبح‌ها بعد از نماز می‌نشست و دعا می‌کرد؛ معنویتش خیلی بالا بود. یک روز بعثی‌ها ریختند داخل و همه را زدند؛ به پیرمرد گفتند: «تو اینجا چه می‌خوانی؟» او گفت: «به کوری چشم دشمنان برای امام خمینی رهبر عزیزم دعا می‌کنم». 
پیر و جوان به فرمان امام‌شان برای جهاد رفته بودند و تا آخرین قطره خون‌شان هم پای این عهدی که بسته بودند، ایستادند.

«علیرضا علی‌دوست» از آزادگان دفاع مقدس، روایت می‌کند از پیرمردی که حتی  در زیر شکنجه بعثی‌ها برای امام(ره) دعا می‌کرد.

                                                                ***

روزهای آخر عملیات خیبر بود؛ پیرمرد صورت و دهانش مجروح شده و افتاده بود؛ حجم آتش دشمن به قدری وسیع بود که کسی قادر به کمک نبود. همانجا در دام بعثی‌ها افتادیم.

پیرمرد تا مدتی نمی‌توانست غذا بخورد؛ اما خیلی به بچه‌ها روحیه می‌داد؛ با دیدن او فراموش می‌کردیم که اسیر جنگی هستیم؛ صبح‌ها بعد از نماز می‌نشست و دعا می‌کرد؛ معنویتش خیلی بالا بود.

یک روز عراقی‌ها ریختند داخل اسارتگاه و همه را زدند؛ به پیرمرد گفتند: «تو اینجا چه می‌خوانی؟» گفت: «دعا می‌کنم» گفتند: «چه دعایی!؟» گفت: «به کوری چشم دشمنان به امام خمینی رهبر عزیزم دعا می‌کنم».

موقع آمار صبح او را بردند و تا توانستند پیرمرد را زدند؛ او را داخل زندان انداختند؛ بدون آب و غذا!

ما او را می‌دیدیم؛ صحبت می‌کردیم اما اجازه رساندن آب و غذا به او نداشتیم؛ چهار روز به این منوال گذشت؛ همه ناراحت بودند؛ روز چهارم ضعیف‌تر شده بود؛ نمازش را نشسته خواند؛ بعد به جای تعقیبات شروع کرد با حضرت زهرا(س) درد دل کردن ... «فاطمه جان به فریادم برس، از تشنگی مُردم».

آن روز به قدری نالید تا به خواب رفت؛ همان روز یک لیوان چای از دید نگهبان مخفی کردیم؛ خوشحال بودیم که تا از خواب بیدار شد به او بدهیم؛ ساعتی بعد بیدار شد؛ سیمایش برافروخته بود؛ بسیار شاداب بود؛ احساس ضعف نمی‌کرد؛ شروع کرد به خندیدن.

چای که برایش آوردیم، گفت: «ممنون، نوش جانتان! الان در عالم خواب حضرت زهرا(س) هم از غذا سیرم کرد و هم از شربتی بسیار شیرین! هنوز شیرینی آن شربت زیر زبانم هست.

حاج محمد حنیفه احمدزاده، پیرمرد مشهدی را به اسارتگاه دیگری تبعید کردن؛ آنجا هم زیر شدیدترین شکنجه‌ها بود؛ او به سختی مریض شد؛ بعد هم چهار نفر از اسرای ایرانی پیکر بی جان او را به بیرون اردوگاه بردند و حاج محمد را غریبانه به خاک سپردند.

نگارنده : admin2 در 1392/4/17 17:35:14
 
 
یک شنبه 18 مرداد 1394  8:53 AM
تشکرات از این پست
ali_kamali
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خاطره خلبان از شهید چمران

خاطره خلبان از شهید چمران
نخستین باری بود که با چنین پیغام عجیبی از سوی واحد عملیات مواجه می‌شدم! آخه، بالاترین مقام رسمی هم که سوار قارقارکمون می‌شد، کسی به ما نمی‌گفت که او رو به کابین آورده یا تحویل بگیریم. 
آن چه خواهید خواند، روایتی است از افسر خلبان «مدرسی» درباره آشنایی و دیدارهایش با شهید دکتر «مصطفی چمران». شرحِ جناب «مدرسی» آن‌قدر جذاب و نمکین است که احتیاج به توضیح دیگری ندارد:

«...فکر می‌کنم همون اوایل جنگ بود که با دکتر "مصطفی چمران" در یکی از پروازهایم به منطقه جنگی آشنا شدم. واحد عملیات گفته بود آقای دکتر رو به کابین آورده و به‌اصطلاح تحویلش بگیرید! من به‌شخصه نخستین باری بود که با چنین پیغام عجیبی از سوی واحد عملیات مواجه می‌شدم ! آخه، بالاترین مقام رسمی هم که سوار قارقارکمون می‌شد، کسی به ما نمی‌گفت که او رو به کابین آورده یا تحویل بگیریم ... معمولاً به‌خواست و اراده خلبان و یا گروه پروازی شخصی رو به کابین دعوت می‌کردیم. اما عجیب‌تر آن که وقتی لودمستر هواپیما از آقای دکتر خواهش می‌کنه که به کابین تشریف بیاره، او با بزرگواری خاص خودش تشکر کرده و گفته بود: جایم همین پائین راحت است ... .

حس کنجکاوی‌ام باعث شد تا خودم از او دعوت نمایم. وقتی به چشمانش نگاه کرده و خودم رو معرفی کردم، صلابت خاصی در چهره‌اش دیدم ... کلام او که با سادگی خاصی ادا می‌شد به دل می‌چسبید، خلاصه دست او رو گرفته و به کابین آوردم. و این اولین باب آشنایی‌ام با او بود.


بعدها هروقت او را در مأموریت‌هایم می‌دیدم، انگار که سالها همدیگر رو می‌شناسیم و صمیمانه دقایقی همدیگر رو در آغوش می‌گرفتیم. بدین سان دوستی من با شهید چمران آغاز شد. طولی نکشید که به‌عنوان وزیر دفاع منصوب شد. راستش رو بخواهید بعد از این انتصاب دیگه کمتر سعی می‌کردم به او نزدیک شده و مثل سابق حال و روزش رو جویا شوم. چون دوست نداشتم همکارانم این ارتباط رو پاچه‌خواری تصور کنند!

اگه اشتباه نکنم در غائله کردستان بود که برای حمل مجروح به اون منطقه رفته بودیم. این بار هم قبل از پرواز دکتر "چمران" با خانم جوانی پای هواپیما اومد. در همون نگاه نخست احساس کردم که از آشنایان او باید باشد. خیلی گرم و دوستانه با من برخورد کرد. هردوی آنها رو به کابین هواپیما دعوت کردم.

هنوز تیک‌آف نکرده بودیم. دکتر من رو به همون خانم که فهمیدم همسرش است معرفی کرد. اهل لبنان بود. همین جوری با دکتر و همسرش غرق صحبت بودم که ناگهان دیدم خدابیامرز از کیف دستی‌اش یک کتاب با جلدی آبی بیرون آورده و در حال نوشتن در داخل جلدش است ... بعد از این که امضایش تموم شد با لبخند خاصی تحویل من داده و گفت: چون گفتی اهل مطالعه هستی این رو یادگاری از من داشته باش! نام کتاب "سیمای پاسدار" بود. وقتی به درون جلدش نگاه کردم دیدم نوشته: "تقدیم به دوست بسیار عزیزم آقای بهروز مدرسی و...".

انگار همین دیروز بود ... یادمه همسر دکتر چمران به من گفت: خیلی حوصله‌ام در کاخ نخست وزیری سر می‌رود ... کسی همزبون و همدم ندارم ...! بهش گفتم: می‌خواهی به همسرم بگم روزها بیاد پیش شما!؟ و او صمیمانه تشکر کرد.

نمی‌دونم چند ماه یا چند سال از آشنایی من با دکتر و همسرش گذشته بود که در شب عروسی برادر ناتنی‌ام (علی فرزند بزرگ مادرم از همسرش) بودم که شنیدم دکتر شهید شده است. بی‌اختیار زدم زیر گریه ... و یواشکی به همسرم گفتم: من حالم خوب نیست، یک‌جور به مامانم ندا بده تا از مجلس به خونه بروم. از باشگاه زدم بیرون ... .

در یکی از خیابان‌های جیحون جنوبی بروبچه‌های بسیج و کمیته که راه رو برای بازبینی مسدود کرده بودند ... وقتی چراغ قوه به چشمان من انداختند و آنها را متورم و قرمز دیدند، از من خواستند پیاده شوم! و برخورد تندی کردند! وقتی دلیل اعمال غیرطبیعی اونها رو پرسیدم، گفتند: به‌خاطر شهادت دکتر چمران است! و ما یک زمانی از یاران نزدیک او بودیم. گفتم: امضای دکتر رو می‌شناسید!؟ و سپس از داشبورد ماشینم کتابی رو که دکتر امضا کرده بود نشون دادم ... نمی‌دونید چه منقلب شدند و با احترام خاصی بدرقه‌ام کردند.

نگارنده : admin2 در 1392/4/16 10:0:16
 
 
یک شنبه 18 مرداد 1394  9:04 AM
تشکرات از این پست
ali_kamali
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روایت منصوری لاریجانی از شهید چمران

روایت منصوری لاریجانی از شهید چمران
اسماعیل منصوری‌لاریجانی استاد دانشگاه و از همرزمان شهید چمران به مناسبت سالروز شهادت این گرانمایه درباره نحوه آشنایی خود با شهید چمران اظهار داشت: حضور در جبهه‌های جنگ ایران علیه عراق را به عشق چمران شروع کردم و ایشان خود شخصاً من را برای حضور در جنگ‌های نامنظم گزینش کردند. 
نویسنده کتاب «مبانی، آفات و راهکارهای انقلاب اسلامی از دیدگاه شهید چمران» در ادامه افزود: نظم از مهمترین ویژگی‌های شخصیتی شهید چمران بود علی رغم اینکه جنگ‌های ایشان نامنظم بود.

وی با تاکید بر نیایش‌ها، مناجات‌ها و نمازهای طولانی شهید چمران در دشت‌ها و دل شب گفت: ایشان انسانی با روحیه بسیار لطیف بود و البته همه کسانی که در جبهه‌های ایران جنگیدند لطیف بودند و همین لطافت باعث می‌شد زمانی که اسرای جنگی را در اختیار داشتند با شنیدن نام امام حسین (ع) از دهان آنها بدون وقفه به آنها آب و غذا دهند.

نویسنده کتاب «جلوه‌های ولایت در آثار امام خمینی (ره)» یادآور شد: یکی از شب‌هایی که دکتر چمران را مشغول مناجات دیدم گوش به صدایش سپردم البته چیزی مفهوم نبود چون فاصله زیاد بود اما خلاصه‌اش این بود که از خداوند التماس شهادت می‌کرد و این نشان می‌دهد که چقدر لقای الهی برای ایشان نزدیک و با صفا بود و حاضر نبود حتی آن را با یک لحظه دنیوی عوض کند، عاشقان اینگونه‌اند منتها ما درک نمی‌کنیم این عشق و آتش فراق را.

استاد عرفان دانشگاه اهل بیت(ع) اظهار داشت: یک بخش از مناجات وی این بود که خدایا! تو غروب را آفریدی و حیرت‌انگیزترین اسرار آفرینش را در آن قرار دادی و آن را با شهادت مردان حق همگون ساختی. شهادت هم سرخ و غروب هم سرخ است و غروب نوید طلوع دیگر را می‌دهد و این نزد شهید چمران بالاترین تعبیر است.

منصوری لاریجانی در پایان خاطرنشان کرد: افراد دیگری چون شهید مطهری نیز شهید را شمع محفل بشریت دانستند و استاد شریعتی نیز شهادت را زیباترین مصداق آزادی می‌داند اما تعبیر شهید چمران درباره شهید و شهادت از همه این تعابیر بالاتر، زیباتر و عرفانی‌تر بود.

نگارنده : admin2 در 1392/4/16 9:59:27
 
 
یک شنبه 18 مرداد 1394  9:04 AM
تشکرات از این پست
ali_kamali
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تو از اسماعیل خبری نداری؟!

تو از اسماعیل خبری نداری؟!
زاییدش ... تاتی تاتی راه بردش ... 
بزرگش کرد ...
از وقتی اسماعیل به جبهه رفته، برنگشته!
تو اونو ندیدیش؟!


این هم پاسخ های رسیده از دوستان:
گفت: مادر بیا ناهار بخوریم.
پرسید: ناهار چیه؟
گفت: سبزی پلو با ماهی.
با خنده گفت: ما امروز این ماهی ها رو می خوریم، یه روز هم این ماهی ها ما رو می خورند!
مدتی بعد والفجر 8 درون اروند گم شد.
و مادر تا آخر عمر ماهی نخورد.

ما خیلی از اسماعیل های خمینی را ندیدیم! یکی دو تا که نیستن داداش!
فقط امیدوارم اسماعیل مثل ما نباشه و ما رو ببینه!


وقتی پسرش رو دستش دادند، مادر با یه صفای حزن آلودی گفت:
وقتی قنداقه ات رو دستم دادند، از الانت سنگین تر بودی!



یاد یاران سفر کرده بخیر.
یاد ایام خوب دوران که دیگه هیچ وقت در تاریخ تکرار نخواهد شد، بخیر.



سال ها پیش دیدمش!
اون راهش را پیدا کرد.
به همین خاطر برنگشت!
ولی من ...



به مادر قول داده بود که برمی گرده.
چشم مادر که به پیکر بی سر شهیدش افتاد، لبخند تلخی زد و گفت:
بچه ام سرش می رفت، قولش نمی رفت.



خداوند به تمام خانواده های رزمندگان، اسرا، جانبازان و شهدا صبر عطا فرماید.
یا حق



خاطرمان باشد باید به یاد شهدا باشیم.
شاید سال ها بعد، در گذر جاده ها، بی تفاوت شهدا را ببینیم و بگوئیم:
آن مرد چقدر شبیه دوست شهیدم بود!



چرا!
در جبهه سال ها جنگید تا شد فرمانده گردان شهادت!
شیمیایی بود و در ورامین اتاق اجاره و از داغ رفقا، دق کرد!
بعد از پنج روز پیکرش بو گرفت و اعلام شد:
سردار پاریاب شهید شد!



کنار چند تکه استخوان که از همه قد و بالایش جامانده بود، یک جانماز هم بود.
بازش که کردم، شیشه عطرش شکست ...



اسماعیل پدر و مادر من، علی اکبر نام دارد.


 

توی جبهه با هم بودیم.
یه روز که خیلی هم بشاش بود، بهم گفت:
امروز میرم یه جای خوب. اگه تو هم واقعا بخوای، می برنت.
داشتم فکر می کردم جوابشو بدم ...
دیگه ندیدمش.


 

توی جبهه تیر خورد.
خدا برد پانسمانش کنه!

نگارنده : admin2 در 1392/4/16 9:58:37
 
 
یک شنبه 18 مرداد 1394  9:05 AM
تشکرات از این پست
ali_kamali
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شرح حال یک تصویر؛ تا حاج احمد نیامد مراسم عروسی را شروع نکردیم

شرح حال یک تصویر؛ تا حاج احمد نیامد مراسم عروسی را شروع نکردیم
جواد اکبری گفت:‌ حاج احمد هم آن روز در مریوان نبود و ساعت یک نیمه شب تازه رسید.

می‌خواستم جریان ازدواجم را به حاج احمد بگویم اما نمی‌شد. مدام مریوانی، غیر مریوانی، نیروهای بسیج و سپاه با او کار داشتند. نمی‌دانم چه شد که یک دفعه جلو رفتم و با صداى بلند رو به دیگر بچه‌ها گفتم: بس کنید دیگر، نوبت ماست.

 

خبرگزاری فارس: تا حاج احمد نیامد مراسم عروسی را شروع نکردیم
 

 

 

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، سردار جاویدان اثر حاج احمد متوسلیان از جمله افرادی است که شجاعت و دلاورمردی او زبانزد خاص و عام است. نقش به سزای او را نمی‌توان در آرامش بخشیدن به شهر مریوان در کردستان نادیده گرفت. وی اولی فرمانده تیپ محمدرسول الله(ص) بود.

تصاویر زیادی از این سردار اسلام به جای مانده که یکی از آنها مربوط به حضور وی در مراسم عروسی یکی از همرزمانش (جواد اکبری)در مریوان می‌باشد که نظر شما را به خاطره این تصویر جلب می کنیم:

 

 

آن روز حمام کرده بودم و لباس تمیز سپاه به تن داشتم – من نیروى داوطلب بودم اما آن شب استثناء لباس سپاه پوشیدم- حاج احمد هم آن روز در مریوان نبود و ساعت یک نیمه شب تازه رسید. با بچه‌ها در حیاط  سپاه مریوان بودیم که حاجى رسید. می‌خواستم جریان ازدواجم را به حاج احمد بگویم اما نمی‌شد. مدام مریوانی، غیر مریوانی، نیروهای بسیج و سپاه با او کار داشتند. حسابی سرش شلوغ بود. نمی‌دانم چه شد که یک دفعه جلو رفتم و با صداى بلند رو به دیگر بچه‌ها گفتم: بس کنید دیگر، نوبت ماست. من هم با حاج احمد کار دارم.

دست حاج احمد را گرفتم و او را کنار کشیدم.

گفت: جواد چى شده؟

گفتم: می‌خواهم چیزی به تو بگویم.

گفت :جریان چیست؟

گفتم: حاجی من ازدواج کردم.

گفت: چی؟ ازدواج کردی؟ با چه کسی؟

گفتم: با یکی از خواهرهای امدادگر مشغول در بیمارستان مریوان. آمده‌ام اینجا شما را دعوت کنم که در جشن ما شرکت کنی.

حاجى رو به بچه ها کرد و گفت: سپاه تعطیل است، راه بیفتید برویم به جشن عروسى.

با همان لباس گرد و خاکی به منزل مجتبی عسگری رفتیم. قرار بود مراسم آنجا برگزار شود. یک اتاق خانم‌ها بودند و یک اتاق آقایان. در همان اتاق ها هم سفره شام پهن شد. چند عکس یادگاری هم با حاج احمد انداختیم. ما تا آخر شب منتظر حاجى مانده بودیم و نتوانستیم شام خوبى تهیه کنیم. به همین دلیل چند عدد هندوانه یا خربزه گرفتیم و شام عروسی شد: نان و هندوانه و خربزه. اما در عوض خیلی خوش گذشت.

* زندگی نامه حاج احمد متوسلیان:

احمد متوسلیان در سال 1332 در خانواده‌ای مومن و مذهبی در یکی از محلات جنوب شهر تهران به دنیا آمد. وی دوران تحصیل ابتدایی را در دبستان اسلامی مصطفوی به پایان برد و ضمن تحصیل، به پدرش که در بازار به شغل شیرینی فروشی اشتغال داشت، کمک می‌کرد.

پس از پایان دوره ابتدایی، در هنرستان صنعتی، شبانه به تحصیل ادامه داد و در سال 1351 موفق به اخذ دیپلم گردید. سپس به خدمت سربازی اعزام شد و در شیراز دوره تخصصی تانک را گذراند و پس از آن، به سرپل ذهاب اعزام شد. متوسلیان در دوران سربازی، فردی مذهبی و مومن بود و در بحث‌ها، مخالفت خود را با رژیم ستمشاهی بیان می‌کرد. پس از اتمام خدمت سربازی، در یک شرکت تاسیساتی خصوصی استخدام شد و بعد از چند ماه، به خرم‌آباد منتقل شد و به فعالیت‌های سیاسی- تبلیغی خود ادامه داد. وی پس از مدت‌ها تعقیب و گریز، در سال 1354 توسط اکیپی از کمیته مشترک ضدخرابکاری ساواک دستگیر و روانه زندان شد و مدت 5 ماه را در زندان مخوف فلک‌الافلاک خرم‌آباد در سلولی انفرادی گذراند. پس از آزادی، در شروع قیام‌های خونین قم و تبریز در سال 1356، نقش رابط و هماهنگ کننده تظاهرات را در محلات جنوبی تهران عهده‌دار شد و رابطه‌ای تنگاتنگ با حرکت‌های مکتبی محافل دانشجویی و روحانیت مبارز تهران داشت. با شدت یافتن روند نهضت اسلامی و رویارویی مردم با مزدوران طاغوت، بارها تا پای شهادت پیش رفت و در روزهای 21 و 22 بهمن ماه 1357 تلاش و ایثار چشمگیری از خود نشان داد.

با پیروزی انقلاب اسلامی، مسئولیت تشکیل کمیته انقلاب اسلامی محل خویش را عهده‌‌دار شد. پس از شکل‌گیری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به این ارگان پیوست و دوشادوش سایر همرزمانش با حداقل امکانات موجود به سازماندهی نیروها همت گماشت. احمد متوسلیان پس از شروع قائله کردستان در اسفندماه سال 1357 به همراه 66 تن از همرزمانش داوطلبانه عازم بوکان شد و به دلیل ابتکار عمل هوشیارانه و فرماندهی قاطع خود توانست کلیه اشرار مسلح را متواری کند.

وی پس از تثبیت مواضع نیروهای انقلاب در بوکان، به شهرهای سقز و بانه رفت. در ابتدای ورود به شهر بانه، به تلافی کمین ناجوانمردانه‌ای که ضدانقلابیون به نیروهای ستون ارتش زده بودند، طی یک عملیات دقیق ضدکمین خسارات سنگینی به آنان وارد آورد که در این نبرد، چهارصد اسیر و دویست کشته از ضدانقلاب برجای ماند.

پس از آن به همراه گروهی از رزمندگان از جمله معاون خود (شهید محمد توسلی) برای فتح سنندج راهی این شهر شد.

ستون تحت فرماندهی او از سمت راست شهر، حلقه محاصره ضدانقلاب را در هم شکست و به همراه سرداران رشیدی چون محمد بروجردی و اصغر وصالی، سنندج را آزاد نمود و کمر تجزیه‌طلبان را شکست.

در زمستان سال 1358 به او ماموریت داده شد تا جاده پاوه - کرمانشاه را که در تصرف ضدانقلاب بود، آزاد کند. عملیات با فرماندهی او و همکاری سپاه پاوه شروع و با موفقیت کامل به انجام رسید. وی چندی بعد با حکم شهید بروجردی، به فرماندهی سپاه پاوه منصوب شد.

اوایل خرداد 1359 ماموریت آزادسازی شهرستان مریوان که در تصرف گروهک‌های محارب بود، به وی محول شد. وی پس از ورود به شهر و سازماندهی نیروها، با یورشی سهمگین و برق‌آسا توانست شهر مریوان و مناطق اطراف آن را آزاد کند.

از همین زمان بود که مسئولیت فرماندهی سپاه مریوان به عهده وی گذاشته شد و بلافاصله به اتفاق شهدای بزرگواری چون حاج عباس کریمی، سید محمدرضا دستواره، رضا چراغی، حسین قوجه‌ای، حسین زمانی، محسن نورانی و علیرضا ناهیدی به پاکسازی مواضع مزدوران استکبار اعم از کومله، دمکرات و رزگاری پرداخت.

پس از حذف باند بنی‌صدر از دستگاه اجرایی کشور - در دی ماه 1360 عملیات محمدرسول‌الله(ص) از دو محور مریوان و پاوه روی منطقه خرمال توسط احمد متوسلیان و شهید حاج همت رهبری شد که در این محور، رزمندگان اسلام به مرزهای بین‌المللی رسیدند. این عملیات در حقیقت سنگ بنای تاسیس تیپ 27 حضرت رسول(ص) به شمار می‌رود.

احمد متوسلیان در سال 1360 پس از بازگشت از مراسم حج، ماموریت یافت تا رزم بی‌امان خود را در جبهه‌های جنوب ادامه دهد. او از طرف فرماندهی کل سپاه مامور شد با بکارگیری برادران سپاه مریوان و پاوه تیپ محمدرسول‌الله(ص) - که بعدها به لشکر تبدیل شد - را تشکیل دهد و فرماندهی تیپ مذکور را نیز خود به عهده گیرد.

چندی بعد زمینه اجرای عملیات بیت‌المقدس در دستور کار یگان‌های رزمی قرار گرفت. متوسلیان علاوه بر مسئولیت خطیر فرماندهی تیپ، در تمامی ماموریت‌های شناسایی شرکت داشت و با نفوذ به قلب مواضع دشمن از نزدیک راه‌‌کارهای مناسب عملیات را شناسایی می‌کرد.

در شب دهم اردیبهشت ماه سال 1361 عملیات بیت‌المقدس آغاز شد و رزمندگان اسلام به فرماندهی احمد متوسلیان از دو محور به مواضع دشمن یورش بردند. نقطه آغاز عملیات، منطقه دارخوین به سمت جاده اهواز - خرمشهر بود که با عبور نیروها از ورود متلاطم کارون به سمت دژ مارد جهت‌دهی شده بود.

با وجود حجم سنگین آتش کور و بی‌وقفه یگان‌های توپخانه ارتش بعث عراق، رزمندگان اسلام توانستند نیروهای دشمن را در این محورها زمین‌گیر کنند و کلیه پاتک‌های آنها را دفع نمایند.

احمد متوسلیان در اواخر خرداد سال 1361 طی ماموریتی به همراه یک هیات عالی‌رتبه دیپلماتیک از مسئولین سیاسی - نظامی کشورمان راهی سوریه شد تا راه‌های مساعدت به مردم مظلوم و بی‌دفاع لبنان را بررسی نماید.

در چهاردهم تیر سال 1361، اتومبیل هیات نمایندگی دیپلماتیک کشورمان حین ورود به شهر بیروت و در هنگام عبور از پست ایست و بازرسی، ‌مزدوران حزب فالانژ اتومبیل را متوقف و چهار سرنشین خودرو مزبور به رغم مصونیت دیپلماتیک - توسط آدم‌ربایان دست‌نشانده رژیم تروریستی تل‌آویو گروگان گرفته شده شدند.

این چهار نفر که عبارتند از؛ "محسن موسوی"، "احمد متوسلیان"، "تقی رستگار مقدم" و خبرنگار عکاس خبرگزاری جمهوری اسلامی - ایرنا - "کاظم اخوان" پس از شکنجه و بازجویی، به نظامیان اسرائیلی تحویل گردیدند،‌ که از سرنوشت آنان تاکنون اطلاعی در دست نیست.


نگارنده : admin2 در 1392/4/15 16:31:48
 
 
یک شنبه 18 مرداد 1394  9:05 AM
تشکرات از این پست
ali_kamali
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

یادبود اسارات حاج احمد متوسلیان؛ ماجرای گریه کردن حاج احمد برای بسیجی 17 ساله
دویدم سمت درب بیمارستان. از کنار دیوار رفتم و همین که در راهرو پیچیدم و چند قدم آن طرف‌تر احمد را دیدم. چهره‌اش غضبناک بود. ترسیدم؛ خواستم برگردم که حاجى گفت: کجا؟ 
جدی بود و نظامی بودن از جمله ویژگی‌های پررنگ شحصیت حاج احمد متوسلیان بود. روای این خاطره حاج مجتبی عسگری است که بسیار شیوا آن را تعریف کرده است:

هر پاسداری که وارد مریوان می‌شد دو شغل داشت. یک شغل رزمی و یک شغل بزمی. چون اداره شهر با بچه‌های سپاه بود. حاجى مرا مسئول شبکه بهداشت مریوان که بیمارستان مریوان هم زیر مجموعه‌اش بود، قرار داد. اولین حرفی که به من زد گفت: مجتبی شنیده‌ای که ضد انقلاب در سنندج به بچه‌های زخمی، آمپول اشتباهی تزریق می کنه و آنها را شهید می کنه؟

گفتم: بله.

گفت: اگر در این بیمارستان مریوان کسی به مجروح نرسد و نیروها شهید شوند، من سقف بیمارستان را روی سرت خراب می‌کنم، اگر مردش هستی بایست؟ گفتم: می‌ایستم.

من مسئول بهداشت مریوان شدم، یکی از بچه‌ها مسئول رادیو تلویزیون، یکی فرماندار و ... .

این شغل بزمی‌مان بود. شغل رزمی‌‌یمان هم مسئول تخریب و امدادگر عملیات بودم.

یک روز به احمد گفتم: می‌خواهم به مرخصی بروم. گفت: نمی‌شود. گفتم: می‌خواهم ازدواج کنم. احمد در این قضیه خیلی با بچه‌ها راه می‌آمد. قبول کرد و گفت: چهار، پنج روز وقت داری بروى و برگردى. گفتم: نمی‌شود! فقط رفت و برگشتم به یزد 4 روز طول می‌کشد. یعنی فقط یک روز آنجا باشم؟ گفت: برو و زود برگرد.

مرخصی‌ام 20 روز طول کشید. احمد به من خیلی علاقه داشت. نه به خاطر اینکه من خوب بودم بلکه به خاطر همسرم به من احترام می‌گذاشت. به من و علی میرکیانی و سیف الله منتظری و بقیه متأهلین احترام خاصی می‌گذاشت.

مدتى بعد از اینکه ازدواج کردم، باز به مرخصی رفتم. وقتی به بیمارستان مریوان برگشتم سر ظهر بود و سفره پهن بود . بچه‌ها غذا می‌خوردند. غذا را که خوردیم درب اتاق باز شد و شهید ممقانی وارد شد، گفت: مجتبی، برادر احمد با تو کار دارد. گفتم: مگر برادر احمد فهمیده که من از مرخصی آمده‌ام؟ گفت: حتما فهمیده که کارت دارد. من خیلی به خودم مغرور شدم براى اینکه احمد متوسلیان آمده مرا ببیند!

دویدم سمت درب بیمارستان. از کنار دیوار رفتم و همین که در راهرو پیچیدم و چند قدم آن طرف‌تر احمد را دیدم. چهره‌اش غضبناک بود. ترسیدم؛ خواستم برگردم که حاجى گفت: کجا؟

او مسائل شرعی را خیلی رعایت می‌کرد. هیچ وقت نتوانستم به او ابتدا سلام کنم، معمولا او پیش دستی می‌کرد. اما آن روز جواب سلام مرا هم نداد. یقه مرا گرفت و طورى مرا کشید بالا که روی پایم بلند شدم. خیلی پر زور بود.

گفتم: برادر احمد چه شده؟ یقه‌ام را ول کن. هیچ چیزى نگفت. شروع کرد مرا در بخش بیمارستان به دنبال خودش کشیدن. دیدم دکترها و پرستارها ردیف ایستادند و نظاره گر این صحنه هستند. نفر آخر آنها هم همسرم ایستاده بود. معلوم بود قبل از این احمد در اینجا با دیگران دعواهایش را کرده بود.

ممقانی رئیس بیمارستان مریوان و من رئیس شبکه بهداشت کل مریوان بودم. در همین گیر و دار تازه فهمیدم هر مشکلى که پیش آمده، ممقانی انداخته گردن من. به حاجى گفتم: برادر احمد همسرم اینجاست! هواى ما را داشته باش.

احمد در فرماندهی‌اش جایی که به هدر رفتن نیروی انسانی و بیت المال در میان بود رو دربایستی با کسی نداشت.

برگشت بهم گفت: همسرت اینجاست، چشمت کور. می‌خواستی درست کار کنی.

حاجى جایی که صحبت از بیت المال در میان بود، رعایت حال افراد را نمی‌کرد. البته آبروی کسی را هم نمی‌برد. آن روز با من خشن برخورد کرد. مرا به اتاقی برد و درب آنجا باز کرد.

گفت: این چیست؟ دیدم یک جوان 18- 17 ساله روی تخت خوابیده و دست‌هایش خونی و زخمی است. تازه فهمیدم احمد از چه چیزى ناراحت است. نگاه

کردم و متوجه شدم خون روی شلوارش، براى الان نیست. لکه‌هاى خون حداقل براى 2 یا 3 روز پیش است.

گفتم: برادر احمد، این زخمی است.

گفت: من هم می‌دانم زخمی است.

حاجى رو کرد به آن رزمنده و اسم و مشخصاتش را پرسید. یادم هست آن رزمنده گفت که یک هفته است که مجروح شده.

حاجى ازش پرسید: چرا لباست را عوض نکردند؟ چطور غذا می‌خوری؟

رزمنده گفت: با دست.

حاجى پرسید: چرا دستت را تمیز نکردی؟

رزمنده گفت: خودم که چون پاهایم شکسته نمی‌توانم، کسی هم کمکم نکرده. آنجا بود که من یاد آن جمله احمد افتادم که گفت: اگر اتفاقى بیفتد سقف بیمارستان را روی سرت خراب می‌کنم. متوجه شدم اتفاق بدی افتاده، کارم قابل توجیه نبود. حقم بوده که جلوی همسرم این رفتار را با من داشته باشد. این افکار در عرض 20 ثانیه از ذهنم گذشت. با خود گفتم وقتى قضیه را نمی‌دانستم با من آن طور برخورد کرد، حالا که خبردار شدم حتماً کتک خواهم خورد.

تصمیم گرفتم این طور جواب دهم که من رئیس شبکه بهدارى هستم. بهدارى 10 بیمارستان، 10 درمانگاه، 30 شبکه روستایى دارد. رئیس بیمارستان و مسئول بخش دارد. مسئول بخش کمک بهیار دارد. کمک بهیار باید این کار را بکند. آقاى ممقانى، رئیس بیمارستان باید جواب بدهد، بیمارستان تشکیلات دارد.

خدا شاهد است « کاف » تشکیلات هنوز در دهان من نچرخیده بود که حاجی فهمید من چه می‌خواهم بگویم. پشتش را به من کرد، فهمیدم دنبال چیزى می‌گردد و قرار است آن چیز به سر من بخورد. به محض اینکه چرخید و حواسش از من پرت شد یواش یواش در اتاق را باز کردم. دیدم بچه‌ها پشت در، گوش ایستاده‌اند.

یادم نیست در از داخل باز می‌شد یا رو به بیرون، خلاصه بچه‌ها به بیرون اتاق یا داخل آن افتادند. پایم را رویشان گذاشتم و فرار کردم. بچه‌ها هم هرکدام به

سمتى فرار کردند. صداى حاجى را مى‌شنیدم که فریاد می‌زد: بایست.

داشتم از بغل دیوار می‌دویدم، به پیچ راهرو که رسیدم دیدم یک چیزى به سرعت از کنار من رد شد و زوزوه کشان به دیوار اصابت کرد. نگاه کردم دیدم یک چنگال بود

که محکم به دیوار خورده و گچ دیوار به زمین ریخت. اگر این چنگال به گردن من خورده بود کارم تمام بود. خلاصه به سمت حیاط بیمارستان دویدم.

بچه‌ها جلوى احمد را گرفتند. حاجى به من گفت: تو قول دادى در بیمارستان به مجروحان رسیدگى کنى، تو مرد نیستى، حرفت حرف نیست.

حق هم داشت. وقتى احمد عصبانى می‌شد در بین بچه ها به هم می‌گفتیم به اصطلاح آمپر چسبانده. آمپر شد صد، شد هشتاد، شد شصت، شد چهل. وقتى به چهل می‌رسید، می‌دانستیم دیگر مشکل ندارد و عصبانیتش فروکش کرده است. معذرت خواهى کردم و گفتم: دیگر این کار را نمی‌کنم. اما گفت :نه تو را ول نمی‌کنم. شب ساعت 9 به سپاه بیا.

پیش خودم گفتم باشد تو از اینجا برو، تا شب خدا بزرگ است.

سر ساعت 9 باید می‌رفتم مقر سپاه مریوان. ساعت 8 شب به همسرم گفتم: پاشو با هم برویم. گفت: من نمى‌آیم، اگر بیایم یک چیزى به تو می‌گوید و آن وقت ممکن است من چیزى به او بگوییم که بد باشد، زشت است من به برادر احمد چیزى بگویم.

گفتم: تو بیخود می‌کنى چیزى بگویى، دعوا که نداریم. من هم زیرک بودم می‌دانستم اگر خانمم باشد، برادر احمد اقدام آنچنانى نخواهد کرد. سر ساعت

9 به اتاقش رفتیم. یک میز کوچک چوبى و یک صندلى داشت که پشت آن نشسته

بود. من وارد اتاق شدم و کنارش رفتم. به فاصله 10 ثانیه بعد هم همسرم وارد شد. قیافه احمد اخمو بود. یک دفعه که چشمش به خانمم افتاد گفت: چرا همسرت را همراه خودت آوردى؟

گفتم: یا وجیهاً عندالله اشفع لنا عندالله (بلا تشبیه) فضا عوض شد. البته از اول هم قصد برخورد نداشت. بعد بلند شد مرا در آغوش گرفت و گریه کرد و گفت پدر و مادر این رزمنده‌ها، آنها را به ما سپرده‌‌اند باید از آنها مواظبت کنیم.

می‌گویند احمد خشن بود، احمد قاطع بود. خشونت طلب نبود. در دستورات نظامى خشک بود. آن شب احمد از من و خانمم عذرخواهى کرد و گفت: مجتبى حقش بود، اما من هم تندروى کردم.

نگارنده : admin2 در 1392/4/15 16:30:32
 
 
یک شنبه 18 مرداد 1394  9:05 AM
تشکرات از این پست
ali_kamali
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اشتباه کردم حسین را فرستادم جبهه!

اشتباه کردم حسین را فرستادم جبهه!
خدایا! ما را مؤدب به آداب بندگان برگزیده ی خودت بگردان!

جنازه ی حسین را آوردند !

پدرش در تشییع جنازه ی او دائم فریاد می زد:" اشتباه کردم حسین را فرستادم جبهه"!!!

اهالی روستا سرزنشش می کردند که "محمد آقا !ضدانقلابی ها دور و برمان هستند این حرفها را نزن و اجر شهید را پایمال نکن !" و دوباره پدر شهید فریاد می زد:" اشتباه کردم ،گناه کردم!"

مراسم بزرگداشت شهید مملو از جمعیت بود ؛با حضور همرزمان و بچه های سپاه و مهمانانی که برای تسلیت آمده بودند!

پدر شهید می خواست صحبت کند ؛همه نگران بودند حرفهایی بزند ! و موجب شادی دشمن و ناراحتی دوستان شود!

پدرشروع کرد به فریاد زدن : "مردم بدانید من اشتباه کردم حسین را به جبهه فرستادم ! ..."

...خانواده ودوستان شهید ناراحت شدندو سرها را پایین انداختند و این را به حساب داغی که بر دل پدر نشسته بود  گذاشتند که محمد آقا ادامه داد:" تا وقتی عباس هست، حسین نباید شهید شود!!!من باید اول عباسم را به جبهه می فرستادم !"

عملیات بدر نوبت عباس شد . و پدر شهید هیچگاه تا پایان عمر خودش را نبخشید که :عباس بعد از حسین شهید شد!!!!

شادی روح شهیدان محمد حسین وعباس رجبعلی و پدر و مادر شهیدان  رجبعلی "صلوات".


نگارنده : admin2 در 1392/4/16 10:1:17
 
 
یک شنبه 18 مرداد 1394  9:05 AM
تشکرات از این پست
ali_kamali
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خدیجه ؛کجا می‌روی؟ امروز بمب‌باران است

خدیجه ؛کجا می‌روی؟ امروز بمب‌باران است
گفتند: اول مهر1291 به دنیا آمده ای و مسن‌‌ترین جانباز بمب‌باران روز قدس هستی. گفتند، تنها بانوی جانباز همدانی، با درصد مجروحیت 70درصد هستی. گفتند و گفتند و گفتند... 
همه‌ی این گفتن‌ها، مرا به پای صفحه کلید رایانه ام کشاند تا بنویسم: "خدیجه عباسی"+"روز قدس". نتیجه‌ی جستجویم این بود: خبر تشییع پیکرت و دیگر هیچ! دنیای پرهیاهوی اینترنت، با آن همه دبدبه و کب کبه اش هیچ "خاطره"ای از تو نداشت.

*****

آخرین جمعه‌ی ماه رمضان سال 61 بود. مادرم مثل همیشه غسل جمعه و غسل شهادتش را انجام داد. وضو گرفت و لباس‌های تمیزی پوشید. می‌خواست به راهپیمایی روز قدس برود. همسرم گفت: «خانم‌جان! کجا می‌روی؟ امروز بمب‌باران است. نرو!»

اما مادرم کسی نبود که از بمب و بمب‌باران بترسد. محکم و با اراده چادرش را سرکرد تا خودش را به خیل جمعیت راهپیمایان روز قدس برساند. من بچه‌ی کوچک داشتم و نتوانستم آن لحظه با مادرم همراه شوم. ولی ساعتی بعد، خودم را به میان مردمی رساندم که فریاد «مرگ بر اسرائیل»شان به فلک رسیده بود. در بین راه خواهرانم، صدیقه و ایران، را دیدم و باهم به سمت استادیوم آزادی به راه افتادیم.

بعدها مادرم تعریف می‌کرد که او هم در بین جمعیت، خواهرم فاطمه را دیده و بقیه‌ی مسیر را با یکدیگر، تا محل برگزاری نماز جمعه رفته بودند.

فریادهای «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر صدام» مردم در شهر طنین افکنده بود. همان‌طور شعار می‌دادیم و آرام به‌سمت محل برگزاری نماز جمعه می‌رفتیم که ناگهان صدای آژیر وضعیت قرمز از گوشه و کنار بلند شد و به‌دنبال آن هواپیمایی، غرش‌کنان در آسمان ظاهر شد و به‌سمت استادیوم آزادی رفت. در چشم به‌هم زدنی، صدای انفجار مهیبی بلند شد. مردم پراکنده شده بودند و هرکدام به‌سویی می‌دویدند. تمام شیشه‌های مغازه‌ها و خانه‌ها شکسته بود و کف خیابان‌ها ریخته بود. به آسمان که نگاه می‌کردی، دست و پا و تکه‌های بدن مردم را می‌دیدی که از سمت استادیوم به این طرف و آن طرف پرتاب می‌شد.

من به پشت سرم نگاه نمی‌کردم و فقط به‌سمت جلو می‌دویدم.

آن روز چند نقطه‌ بمب‌باران شد. پس از آن، هرکدام فکر می‌کردیم که مادرمان، منزل برادر یا خواهر دیگرمان است. با آمدن عصر و آرام شدن نسبی اوضاع، به پرس‌وجو از یکدیگر پرداختیم و سراغ مادرمان را از یکدیگر گرفتیم. اما مادرم در خانه‌ی هیچ‌کدام از بچه‌هایش نبود!

فاطمه می‌گفت: «ما جزء صف‌های جلویی راهپیمایان بودیم و سریع به محل برگزاری نماز جمعه رسیدیم. وارد استادیوم شدیم. مادر، جانمازش را پهن کرد و جایی در کنار خودش برایم گرفت. من هم رفتم بچه‌هایم را در خانه گذاشتم. وضو گرفتم و سریع به استادیوم برگشتم. نزدیکی‌های استادیوم بودم که ناگهان صدای انفجار به گوشم رسید.

تا 3 روز، به هر دری می‌زدیم، خبری از مادرمان پیدا نکردیم. تمام بیمارستان‌ها را زیر و رو کردیم و به سردخانه‌ی بیمارستان‌ها سرک کشیدیم. در یکی از همین سردخانه‌ها، جنازه‌هایی دیدیم که بدون دست و سر و پا بودند. در اتاق دیگری از سردخانه هم دست‌ها و پاهای قطع شده را ریخته بودند. از دیدن آن‌همه پیکر خونین، حالم بد شده بود.

برادرم به بیمارستان امام خمینی(ره)رفته بود و در آن‌جا اسامی مجروحان را نشانش داده بودند. مادرم هم جزء آن‌ها بود که او را با بالگرد به بیمارستان شرکت نفت تهران منتقل کرده بودند.

به تهران رفتیم. دامادمان به ما خبر داده بود که یک دست و یک پای مادرم قطع شده است. دل توی دلم نبود. تا خود تهران گریه می‌کردم. وقتی به اتاق مادرم رسیدم، او را دیدم که پتویی روی بدنش کشیده بودند. تازه عملش کرده بودند. تا مادرم را دیدم، اشک در چشمانم حلقه زد. مادرم تا من و خواهران و برادرم را دید، لبخند زد. ما هم دور تختش حلقه زدیم و او را در آغوش گرفتیم و آرام کنار تختش، گریه کردیم.

مادرم نمی‌گذاشت پتویش را کنار بزنیم. ولی من آرام، دست روی پتویش کشیدم و جای خالی دست چپش را که از کتف قطع شده بود، احساس کردم. گریه امانم را بریده بود. سریع خودم را به آن طرف تختش رساندم و یواش یواش پتو را کنار زدم. پای راست مادرم از زانو قطع شده بود. دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و به پهنای صورت اشک ریختم و ناله زدم.

همه‌مان دور تختش ایستاده بودیم و گریه می‌کردیم. ولی مادرم با مهربانی نگاه مان می‌کرد و می‌گفت: «چرا ناراحتید؟ چرا گریه می‌کنید؟ من شهید زنده‌ام.»

بعد هم گفت: «حلالتان نمی‌کنم اگر گریه و شیون راه بیندازید.»

بعدها مادرم ماجرای مجروحیتش را این‌طور برایمان تعریف کرد: «فاطمه رفته بود تا بچه‌هایش را در خانه بگذارد و برگردد. من هم جانمازم را روی زمین پهن کردم. ناگهان چیزی از آسمان به زمین افتاد و انفجار شدیدی استادیوم را تکان داد و به‌دنبال آن، دود و گرد و غبار غلیظی همراه با دست و پای قطع‌شده‌ی نمازگزاران، به‌سمت آسمان رفت. همان لحظه، ترکشی به دست چپ من خورد و آن را به گوشه‌ای پرتاب کرد. دیدم دستم کجا افتاد، ولی اهمیتی ندادم. می‌دانستم که بچه‌هایم نیز در نماز جمعه‌اند. بلند شدم تا آن‌ها را پیدا کنم که ناگهان ترکشی به پای راستم خورد و زمین افتادم و دیگر نتوانستم حرکت کنم.

بعضی از خانم‌هایی که در صف‌های جلویی نماز جمعه بودند، تکه‌تکه شدند. کف استادیوم پر از سجاده‌های خونی و پیکرهای خون‌آلود نمازگزاران شده بود.»

مادرم چند سال در تهران بود و تحت مداوا و عمل جراحی قرار گرفت. گاهی ترکشی را از بدنش بیرون می‌آوردند، گاهی هم قسمتی از بدنش را برمی‌داشتند و به جای دیگری از بدنش می‌زدند. در تمام این مدت، خواهرم، اکرم، با وجود داشتن یک فرزند نابینا، از صبح تا شب بالای سرش بود و از او مراقبت می‌کرد.

بالاخره مادرم بعد از یک دوره درمان طولانی و چندساله، به خانه آمد. با این‌که دست چپش از کتف و پای راستش از زانو قطع شده بود، ولی درتمام این 28 سال، هیچ‌گاه مسئولیتش را روی دوش کسی نینداخت. اجازه نمی‌داد کسی کارهایش را انجام دهد. اگر هم ما کاری انجام می‌دادیم، مخفیانه بود.

غذایش را خودش درست می‌کرد، حتی لباس‌هایش را هم خودش می‌شست. لباسش را روی زمین می‌گذاشت. بعد یک سنگ بر می‌داشت و محکم به لباس می‌کوبید.

بسیار مرتب و منظم بودو خانه‌اش از تمیزی برق می‌زد.

توی خانه با ویلچر این‌طرف و آن‌طرف می‌رفت. گاهی ویلچر، فرش‌هایش را پاره می‌کرد که با همان یک دست می‌نشست و پارگی فرش‌ها را می‌دوخت.

سواد نداشت، اما علاقه‌ی عجیبی به خواندن قرآن داشت. بعضی وقت‌ها قرآن کوچکش را باز می‌کرد و انگشت سبابه‌اش را زیر آیات می‌کشید و صلوات می‌فرستاد.

وقتی که ما دعا و قرآن می‌خواندیم، می‌گفت: «بلند بخوانید تا من هم با شما بخوانم.»

صبح‌های جمعه هم تلویزیون را باز می‌کرد تا دعای ندبه را گوش دهد.


هر ماه، تا حقوقش را می‌گرفت، سهم امام زمان(عج) را کنار می‌گذاشت. پول‌ها که جمع می‌شد، فورا آن‌ها را به جمکران می‌رساند.


دوست داشت مستقل زندگی کند. ما هم هوایش را داشتیم. بعضی شب‌ها، تنها توی خانه‌اش می‌خوابید و به ما می‌گفت: «شما بروید سر خانه و زندگی خودتان.»

یک روز گفتم: «مامان! نمی‌ترسی شب‌ها تک‌وتنها توی خانه می‌خوابی؟»

گفت: «من که تنها نیستم! شب‌ها که برای خواندن نماز بیدار می‌شوم، می‌بینم خانه‌ام از آدم پر می‌شود و خالی می‌شود. این‌قدر که حتی برای نماز خواندن خودم جا نیست!»


پای راستش از زانو قطع شده بود. برای همین نشسته نماز می‌خواند. یک روز دیدم بلند شده و روی زانوی چپش ایستاده و همانطور نماز می‌خواند. تعجب کردم. گفت: «آمدند پیشم و گفتند: چرا نشسته نماز می‌خوانی! بایست و نماز بخوان.»

پنج شنبه بود. گفت: «برویم باغ بهشت.»

سریع غذا را درست کردم و ساعت8:30 صبح با خانواده‌ام به‌سمت گلزار شهدا رفتیم. در محوطه‌ی باغ بهشت بودیم که ناگهان باران گرفت. سرپناهی پیدا کردیم و همانجا نشستیم و ناهار خوردیم. باران که بند آمد، مادرم با ویلچرش از ما فاصله گرفت و به‌سمت مزار شهدای گمنام رفت. بعد دستش را زیر چانه‌اش زد و به نقطه‌ای خیره شد و گریه کرد. ساعتی را به همین حالت گذراند.

حدودا سه سال بعد، او را در همانجایی به خاک سپردیم، که آن روز چشم از آن برنمی‌داشت.

می‌گفت: «این‌جا خانه‌ی من نیست! این‌ها هم فرش‌های خانه‌ی من نیست! خانه‌ی من از بهترین‌هاست.»

دو سال آخر عمرش هم مدام می‌گفت: «مرا به خانه‌ام ببرید.»

می‌گفتیم: «این‌جا خانه‌ی خودت است!»

ولی او می‌گفت: «این‌جا خانه‌ی من نیست. مرا به خانه‌ام ببرید. »

روزه‌اش هیچ وقت ترک نشد. این اواخر بدنش بسیار ضعیف شده بود، ولی باز هم دوست داشت روزه بگیرد. می‌گفتیم: «روزه گرفتن برایت ضرر دارد.»

می‌گفت: «روزه‌ی کله‌گنجشکی می‌گیرم.»

بعد هم با ما می‌نشست و سحری می‌خورد. سر ظهر غذایش را آماده می‌کردم، ولی نمی‌خورد. فقط کمی آب می‌خورد و منتظر می‌ماند تا وقت افطار شود.

بعضی وقت‌ها پاهایش به شدت درد می‌گرفت و شوک شدیدی به بدنش وارد می‌شد؛ طوری‌که پاهایش به شدت به سمت بالا پرتاب می‌شد. در این حالت برای کم کردن دردش، زیر پایش آجر داغ می‌گذاشتیم. آجرهای داغ، زیر پاهایش را می‌سوزاند. خیلی رنج می‌برد ولی نه ناله می‌کرد نه شکایت.

در این 28 سال، هیچ‌گاه از وضعیت خود شکایت نکرد و آه و ناله سر نداد.

هشتمین روز از ماه رمضان سال 1389 بود. 4روز بود که در رختخواب افتاده بود. نمی‌توانست از جایش بلند شود. تپش قلب داشت و به سختی نفس می‌کشید. آرام آرام اشهدش را می‌گفت.

بالای سرش قرآن و دعای توسل می‌خواندیم. او هم گوش می‌داد. تمام که می‌شد، می‌گفت: «باز هم بخوانید.»

روز آخر، مدام ائمه و حضرت علی(ع) را صدا می‌کرد. بعد هم چشمانش را بست و همان یک دستش، آرام، در کنارش افتاد.

می‌خواستیم مادرم را به خاک بسپاریم. اجازه ندادند. گفتد: «ایشان احترام و منزلت بالایی دارند. باید مراسم باشکوهی که در شأن و مقام او باشد، برگزار کنیم.»

ما هم او را به سردخانه برگرداندیم. چند روز بعد، جمعیت بسیار زیادی از مردم روزه‌دار، در کنار «آیت‌الله غیاث‌الدین طه‌محمدی»، امام جمعه‌ی همدان، بر پیکرش نماز خواندند و او را تا گلزار شهدای همدان، همراهی کردند.

 

مادرم نمی‌گذاشت پتویش را کنار بزنیم. ولی من آرام، دست روی پتویش کشیدم و جای خالی دست چپش را که از کتف قطع شده بود، احساس کردم. گریه امانم را بریده بود. سریع خودم را به آن طرف تختش رساندم و یواش یواش پتو را کنار زدم. پای راست مادرم از زانو قطع شده بود. دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و به پهنای صورت اشک ریختم و ناله زدم.

 

همان لحظه، ترکشی به دست چپ من خورد و آن را به گوشه‌ای پرتاب کرد. دیدم دستم کجا افتاد، ولی اهمیتی ندادم. می‌دانستم که بچه‌هایم نیز در نماز جمعه‌اند. بلند شدم تا آن‌ها را پیدا کنم که ناگهان ترکشی به پای راستم خورد و زمین افتادم و دیگر نتوانستم حرکت کنم.

بعضی از خانم‌هایی که در صف‌های جلویی نماز جمعه بودند، تکه‌تکه شدند. کف استادیوم پر از سجاده‌های خونی و پیکرهای خون‌آلود نمازگزاران شده بود.»

نگارنده : admin2 در 1392/4/16 10:3:34
 
 
 
یک شنبه 18 مرداد 1394  9:05 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها