0

خاطرات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

برهوت
سعید با عجله وراد سالن شد، گله‌مند بود فیلم خنجر و شقایق(1) را می‌خواست، قرار شد به منزل حاجی برویم، مقابل در، که رسیدیم،‌ سعید پشت ما پنهان شد، سجاد در را باز کرد، حاجی با نگاهی خندان به کوچه آمد، سعید فیلم‌ها را خواست، سید پس از چند لحظه سکوت گفت:«سعید جان! فعلاً تنها نسخه فیلم‌ها دست من است. 
من اکثر شب‌ها آنها را در جایی نمایش می‌دهم، اگر فیلم‌ها را امشب به شما بدهم باید بیست و چهار ساعت بعد برگردانی». با عهد و میثاق شدید فیلم را به قاسمی داد، با شوخی گفتم:«آقا مرتضی نگفتی! فیلم‌ها را برای چه کسی نمایش می‌دهی».

حاجی نگاهش را به زمین دوخت و با خنده گفت:«بیشتر شب‌ها آنها را در پایگا‌های بسیج محلات نشان می‌دهم،‌ امشب عذر آنها را می‌خواهم،‌اما آقا سعید فردا شب حتماً با فیلم‌ها بیا».
آوینی جوانان را از دریچه دوربین به معرکه عشق می‌کشاند؛ آنگاه آنها را در برهوت رها می‌کرد؛ تا خود چاره این زخم بی‌هنگام را بیابند.
1- این فیلم در مورد بوسنی است.

منبع : کتاب همسفر خورشید
راوی : بهزاد 

نگارنده : admin2 در 1392/4/12 16:18:14
 
 
یک شنبه 18 مرداد 1394  9:19 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

تعلقات سید مرتضی
كتابچه دل سید پر بود‏، آن را كه می‌گشودی، صدف عشق را می‌دیدی كه درونش مروارید محبت اباعبدالله (ع) و ایمان به خدا می‌درخشید. همه وجودش را به امام عشق بخشیده بود.  
خانه، ماشین و مال، چیزهایی بودند كه در مخیله‌اش نمی‌گنجید.
سرانجام دنیا را رها كرد و فریاد زنان با پای برهنه در برهوت كربلا دوید.
فقط برای سالار شهیدان خواند و نوشت. آسمانی بود‎، متواضع و بلندنظر،
در برنامه دانشجویی «رقص علم» به خواهش دانشجویی، از مولایش نوشت.
برق سكه‌ها چشمانش را خیره نكرده بود، این عشق بود كه قلبش را بی‌تاب ساخته و قلمش را لرزان.
اعتراض كردم، سید سالهاست كه می‌نویسی و می‌خوانی اما هنوز ...
كلامش سردی سخنم را قطع كرد : «اصلاً تعلقی غیر از این موضوعات ندارم...»

منبع : كتاب همسفر خورشید
راوی:آقای همایونفر

نگارنده : admin2 در 1392/4/12 16:17:17
 
 
یک شنبه 18 مرداد 1394  9:19 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

خاطره ای از سید مرتضی آوینی/ خانم زهرا(س) گفت: با بچه من چه كار داري؟
من يكي وقتي سر چند شماره از مجله سوره نامه تندي به سيد نوشتم كه يعني من رفتم و راهي خانه شدم. حالم خيلي خراب بود. حسابي شاكي بودم. 
پلك كه روي هم گذاشتم «بي بي فاطمه» (صلوات الله عليها) را به خواب ديدم و شروع كردم به عرض حال و ناليدن از مجله، كه «بي بي» فرمود با بچه‌ من چه كار داري؟ من باز از دست حوزه و سيد ناليدم، باز «بي بي» فرمود: با بچه من چه كار داري؟ براي بار سوم كه اين جمله را از زبان مبارك «بي بي» شنيدم، از خواب پريدم. وحشت سراپاي وجودم را فرا گرفته بود و اصلا به خود نبودم تا اينكه نامه اي از سيد دريافت كردم. سيد نوشته بود: «يوسف جان ! دوستت دارم. هر جا مي خواهي بروي، برو! هر كاري كه مي خواهي بكني، بكن! ولي بدان براي من پارتي بازي شده و اجدادم هوايم را دارند» ديگر طاقت نياوردم و راه افتادم به سمت حوزه و عرض كردم سيد پيش از رسيدن نامه ات خبر پارتي ات را داشتم و گفتم آنچه را آن شب در خواب ديده بودم.

راوي:يوسفعلي ميرشكاك 

نگارنده : admin2 در 1392/4/11 9:15:44
 
 
یک شنبه 18 مرداد 1394  9:19 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روضه خوانی که کارش را از مجالس شهدا آغاز کرد

روضه خوانی که کارش را از مجالس شهدا آغاز کرد
او می‌گفت حالا که سن و سال ما اجازه حضور در صحنه‌های دفاع از کشور اسلامی را نمی‌دهد لااقل در حد توانمان در خدمت آرمان‌های شهدا باشیم و در کنار مداح شهید سید علی سادات زواره مجالس ترحیم شهدا را اداره می‌کرد. 
مداح اهل بیت علیهم السلام جانباز بسیجی حاج اسدالله زارع دی ماه سال 1344 در یک خانواده مذهبی و کارگر به دنیا آمد. او اولین پسر خانواده بود. ازکودکی با قرآن و معارف اهل بیت آشنا شد و صدای زیبای و دلنشین، او را به مسیر قرائت قرآن کشید. نغمه داودی این ذاکر اهل بیت در هنگام قرائت قرآن همه را به وجد می‌آورد و اوج این شعف در خواندن آیات سوره تکویر بود. «اذ الشمس کورت و اذا النجوم انکدرت ....»

تمام سوره را با یک نفس قرائت می‌نمود و مستمعین با فریاد «الله الله» او را تشویق می‌کردند.

او بعد از پیروزی انقلاب و با تاسیس بسیج مستضعفین به عضویت این نهاد درآمد و از اعضای فعال پایگاه شهید چمران(مسجد حضرت ابوالفضل) شهرری بود. حاج اسدالله به مدت چند سال هم معاون این پایگاه بود. با شروع جنگ تحمیلی و شهادت عزیزترین جوانان این کشور که در جبهه‌های نبرد به شهادت می‌رسیدند و در شهرها من جمله شهرری تشییع می شدند این قاری خوش صدای قرآن با قبول مسوولیت در مجالس ترحیم شهدا خود را وقف نمود.

او می‌گفت حالا که سن و سال ما اجازه حضور در صحنه‌های دفاع از کشور اسلامی را نمی‌دهد لا اقل در حد توانمان در خدمت آرمان‌های شهدا باشیم و در کنار مداح شهید سید علی سادات زواره مجالس ترحیم شهدا را اداره می‌کردند.  حاج اسدالله، قرائت قرآن و شهید زواره هم مداحی مجلس را به عهد داشت. در آن زمان مداحانی هم بودند که برای اداره این جلسات مبالغی بالایی را درخواست و دریافت می‌کردند و این سبک حضور خودجوش این جوانان با انگیزه در برپایی مجالس شهدا در سال‌های 59 و 60 در جای جای کشور نقطه عطفی در ستایشگری اهل بیت علیه السلام بود.

فضای آن روز کشور نیازمند شور و نشاط و تشویق جوانان به جبهه‌های نبرد بود. حضور مداحان نوجوان که پرورش یافته انقلاب امام بودند در پایگاه‌های بسیج و تشکیل هیئت‌های مذهبی و حضور در منازل شهدا و پراکندن روحیه ایثارگری و شهادت طلبی بین جوانان وظیفه نانوشته‌ای برای مداحان نوپا و تازه کار بود.

حاج اسدالله که به قرائت قرآن مشهور بود به مرور به کسوت مداحی اهل بیت درآمد و برای اولین بار در تشییع شهید احمد بیابانی نوحه خوانی را شروع کرد. اجرای زیبا و کم نقص این جوان 17 ساله که جثه کوچک و قدی کوتاه داشت همه را حیرت زده کرد و همه فهمیدند این قاری نوجوان یک مداح توانمند هم هست.

حاج اسدالله یکی از چهره های شاخص مداحان بسیجی در شهرری بود و در مجالس شهدا و هیئت های مذهبی که عطر شهید و شهادت می‌داد حضور داشت و مسجد ابراهیم خلیل (ع) که از مساجد فعال شهرری هست پایگاه این مداح مخلص بسیجی بود.

حاج اسدالله سال 62 خود را به جبهه رساند و با لشگر حضرت رسول در عملیات‌های مختلف شرکت کرد. در عملیات والفجر 8 و در فاو بود که یار و همرزم خود مداح اهل بیت شهید سید علی سادات زواره را از دست داد .

شهید سید علی مداح گردان عمار بود و حاج اسدالله هم بعد از شهید زواره و شهید حسن شیخ آذری نگذاشت خلاء وجود این دو عزیز احساس شود و صدای زیبا این رزمنده و نوکر با اخلاص  تا آخر جنگ در گردان عمار طنین انداز بود.

بعد از دفاع مقدس بودند کسانی که گذشته پر افتخار خود را بوسیدند و به کناری گذاشتند اما این مداح مخلص اهل بیت سنگر دفاع از ولایت را رها نکرد و با حضور در هیئت های مذهبی که به مناسبت یادبود شهدا در منازل آنها برگزار می‌گردید همواره مدافع فرهنگ شهید و شهادت بود.

این جانباز و بسیجی هیچ گاه خود را آلوده دنیا نکرد. او از شهرت فرار می کرد. با توجه به صدمات شیمیایی که در جبهه دیده بود و محدودیت هایی که در تنفسش ایجاد شده بود و مشکل قلبی هم که اضافه شد دیده نشد از زیر بار مسوولیت شانه خالی کند و همواره در سنگر ذاکر و ذاکری برای اهل بیت علیهم السلام پر نشاط و پر توان حاضر بود.

گلزار شهدای بهشت زهرا سلام الله علیها هر هفته منتظر دیدار حاج اسدالله و پسرانش بود. او کنار مزار هم سنگرانش می ایستاد و با حسرت به عکس‌هایشان خیره میشد و در حالی که اشک‌هایش را پاک می‌کرد، می‌گفت خوشا به حال شما که رفتید و بدا به حال ما که ماندیم .

آخرین دیدار ما در گلزار شهدای بهشت زهرا، مقابل ایستگاه صلواتی قطعه 29 در اولین پنجشنبه ماه رجب و شب لیله الرغائب بود. از راه که رسید به او گفتم: « اسد رفقای ما رفتند و قبرهای گلزار شهدا هم که پر شد. کاری کنیم تا در کنار شهدا جا بگیریم.»

در حالی که هم را در آغوش گرفته بودیم گفت: خدای ما هم برزگ است.

به او گفتم پنجشنبه آینده شب ولادت امیرالمومنین (ع) است و قراره است مجلس جشنی در گلزار شهدای بهشت زهرا داشته باشیم و شما هم از مداحان این جشن باشید. او با افتخار پذیرفت. شب میلاد علی (ع) هر چه انتظار کشیدیم او به قطعه شهدا نیامد. خبردار شدیم به مناسبت ولادت مولا و روز پدر بر مزار پدرش در بهشت زهرا(س) حاضر شده و به علت کسالت و دردی که در سینه احساس می‌کرد سر قرار نیامده و در شب ولادت امیرالمومنین (ع) در مسیر برگشت از بهشت زهرا  قلبش برای همیشه از حرکت ایستاد.

حاج اسدالله زارع در روز ولادت مولایش امیرالمومنین (ع) بر روی دستان مردم غیور و شهید پرور شهرری تشییع شد و در همسایگی شهدا به خاک رفت. و در چهلمین روز عروج این رزمنده بسیجی و جانباز یاد او را گرامی میداریم . ( زمان مراسم :سه شنبه مورخ 92/4/11 ساعت 16 الی 18 . مکان :شهرری - سه راه ورامین - خیابان شهیدان اسماعیلی ؛ مسجد حضرت ابراهیم خلیل (ع)

نگارنده : admin2 در 1392/4/11 9:4:22
 
 
یک شنبه 18 مرداد 1394  9:20 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

خاطرات بانوی جانباز ۷۰درصد در «پیچک این روزهای ابری» روایت شد
کتاب «پیچک این روزهای ابری» با موضوع زندگینامه و خاطرات «امینه وهاب‌زاده» جانباز ۷۰ درصدی جنگ تحمیلی منتشر و روانه بازار نشر می‌شود. 
فاطمه بهبودی، نویسنده در گفت‌وگو با خبرنگار کتاب و ادبیات باشگاه خبری فارس «توانا»، درباره نگارش کتابی درباره «امینه وهاب‌زاده»، بیان داشت: وهاب‌زاده یک بانوی جانباز 70 درصد شیمیایی است که به عنوان رزمنده و امدادگر در جبهه حق علیه باطل حضور یافته است.

وی بیان کرد: کتاب «پیچک این روزهای ابری» بر اساس خاطرات جنگ و انقلاب که «امینه وهاب‌زاده» داشته، به نگارش در آمده است چراکه بخش وسیعی از خاطرات این رزمنده به دلیل اثرات شیمیایی و موجی از یاد و خاطر او رفته است.

بهبودی ادامه داد: برای نگارش این کتاب ساعت‌ها با این رزمنده دفاع مقدس به گفت‌وگو نشستم تا بتوانم همه اطلاعات مورد نیاز را کسب کنم.

وی افزود: در کتاب «پیچک این روزهای ابری» تلاش کرده‌ام تا بانویی را نشان دهم که با اثرات ناشی از جنگ، به روال عادی زندگی خود می‌پردازد.

بهبودی با بیان اینکه این کتاب دربردارنده حدود 120 صفحه است، بیان کرد: این فرد سال‌ها با عوارض جنگ زندگی کرده است به همین منظور در کتاب «پیچک این روزهای ابری» علاوه بر زندگینامه این رزمنده به تمرکز بر خاطرات وی پرداخته‌ام.

نگارنده : admin2 در 1392/4/11 9:6:47
 
 
یک شنبه 18 مرداد 1394  9:20 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بارانی که عراقی‌ها را اسیر کرد

بارانی که عراقی‌ها را اسیر کرد
داوود احمدپور می‌گوید: باید 14 کیلومتر پیاده می‌رفتیم؛ روبروی ما تانک‌های عراق مستقر بود و ما باید از وسط آنها رد می‌شدیم. در حال عبور از مسیر، باران شدیدی گرفت؛ شاکی شدیم که «خدایا الان موقع باران است!». 
«داوود احمدپور» از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس است که خاطرات بسیاری را از روزهای مقاومت رزمندگان در جبهه‌های نبرد حق علیه باطل دارد؛ وی خاطره‌ای از مدد الهی را در جبهه روایت می‌کند:

                                                             ***

در مرحله دوم عملیات «الی بیت‌المقدس» یک هفته پشت جبهه اهواز ـ خرمشهر بودیم؛ به ما گفتند از جاده به سمت کوت سواری بروید؛ از جا بلند شدیم و رفتیم؛ باید 14 کیلومتر پیاده می‌رفتیم؛ روبروی ما تانک‌های عراق مستقر بود و ما باید از وسط آنها رد می‌شدیم.

در حال عبور از مسیر، باران شدیدی گرفت؛ شاکی شدیم که «خدایا الان موقع باران است!» خاک رُس تبدیل به گِل شد؛ کفش‌هایمان در گِل گیر کرده بود؛ تعدادی از رزمنده‌ها پابرهنه راه می‌رفتند؛ من کتانی در پا داشتم، چون کتانی‌ام گیر کرده بود‌ آن را از پا درآوردم، بندهایش را به هم گره زدم و دور گردنم انداختم.

بعد از کلی پیاده‌روی به محل مورد نظر رسیدیم؛ یک روز بعد با عراقی‌ها درگیر شدیم؛ آنها باورشان نمی‌شد که توانسته باشیم آنها را دور بزنیم؛ در این درگیری چند نفر از عراقی‌ها را به اسارت گرفتیم؛ آنها از آن روز بارانی برای‌مان تعریف کردند و گفتند: «وقتی باران شدت گرفت، فکر کردیم ایرانی‌ها پیشروی نمی‌کنند؛ لذا رفتیم و زیر تانک‌ها پناه گرفتیم؛ ضربه قطره‌های باران روی تانک‌ها صدای بلندی ایجاد می‌کرد که نمی‌توانستیم صدای دیگری را بشنویم؛ وقتی به خودمان آمدیم، ایرانی‌ها ما را غافلگیر کرده بودند».

در همین پیشروی که عراقی‌ها متوجه حضور ما نشدند، 6 گردان که حدود 1800 نفر نیرو بودیم؛ هر کدام از این نیروها تجهیزات هم به همراه داشتند که در حالت عادی هم خیلی سرو صدا می‌کند. گردان‌های بعد از ما که آمدند با تانک‌های عراقی‌ درگیر شدند و عراقی‌ها را به اسارت گرفتند. واقعاً این باران رحمت الهی بود که در ابتدای باریدن، متوجه آن نبودیم. بارانی که جان نیروهای ایرانی را نجات داد.

نگارنده : admin2 در 1392/4/11 9:8:8
 
 
یک شنبه 18 مرداد 1394  9:20 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهید پابرهنه (شهید حمید میرافضلی)

شهید پابرهنه (شهید حمید میرافضلی)
سید حمید چگونه می توانست در جبهه ها کفش بر پا کند،درحالیکه خون همرزمان و یارانش بر ان خاکها ریخته بود."فخلع نعلیک"رااز یاد نبرده بود و هنگامیکه با حاج همت سردار خیبر بسوی میعاد ومیقات ازلی خویش می رفتند، تا عهد خویش وفا کنند واز وفاداران باشند، پایش برهنه بود. 
اخرین باری که سید رادیدم،درگرماگرم عملیات خیبر بود.هیچ وقت یادم نمی رود.ان روزرفتم درسنگری که شهید زین الدین انجا بود.روحیه خیلی عجیبی داشت.فشارکاروخستگی جنگی که طولانی شده بود،حتی برای یک لحظه هم خسته اش نکرده بود.بخصوص اصلا معلوم نبود تا یک دقیقه دیگر ممکن است چه اتفاقی برای همگان رخ دهد.حالا شما تصورکنید سیدحمید انجا باشدمی شودنورعلی نور.

ان روز،روزسختی بودبرای همه.بخصوص برای حاج همت ولشکرش،لشکر ۲۷ محمد رسول الله(ص).

قرارشده بودیک گروهان یا کمترمأمورشوندبه لشکر۲۷ بروند برای بازسازی وکمک به حاج همت.قراربود که بروند سمت چپ جزیره مجنون که حاجی وبچه هایش انجابودند.این مأموریت رادادند به سیدحمیدتابرودخط راتحویل بگیرد.یادم است مقرفرماندهی لشکر ثارالله درسمت راست جاده،وسط جزیره جنوبی،نزدیک کارخانه نمک ونزدیک خط بود.اتش دیوانه بود ومی ریخت روی سنگر.حاج قاسم هم انجا بود وخط رافرماندهی می کرد.حاج همت وسیدحمیدامدندانجاوواردسنگ رشدند،سنگری دوروخیلی کوچک.جاکم بود،نشستیم.حاج همت وحاج قاسم صحبت هایشان راکردندوقرار شدمن هم همراهشان بروم تاخط راتحویل بگیریم وشب هم شناسایی داشته باشیم .حاج همت وسید ازحاج قاسم خداحافظی نمودندورفتندسوارموتورشدند قبل ازاین که سوارموتورشوند من به سید گفتم:بگذارمن ترک موتورحاجی بنشینم!گفت:پس من؟گفتم:توباموتورمن بیا!لبخند زدوقبول کرد.حالا می فهمم که لبخندش معنای خاصی داشت.رفتم سوارموتورحاج همت شدم.اماده رفتن بودیم که حاج قاسم صدایم زد وگفت کارم دارد.از موتورامدم پایین ورفتم طرف حاج قاسم وحرفش رازد.برگشتم دیدم سیدبازرفته نشسته ترک موتورحاج همت.اتش انقدرزیادوفرصت کم که معطلی معنا نداشت.پیش خودم فکرکردم حتماسیدفکرکرده کارم زیاد طول می کشدوزودرفته سوارشده که بروندسرقرارشان.به من گفت:توبا موتورخودت بیا،بعداگرفرصت شد،بیاسوارموتورحاجی شو!

انگارازچیزی خبرداشت که می خواست دل مرا بدست اوردودلگیرنباشم. راه افتادیم.انها جلو من پشت سرشان.فاصله مان یکی دومتری می شد.سنگرپایین جاده بود وبرای رفتن روی پد وسط می بایست از پایین پد می رفتیم روی جاده واین کارباعث می شد سرعت موتورکم شود.عراقی ها روی ان نقطه دید داشتند .تانکی مستقرکرده بودند وهروقت که ماشین یا موتوری پایین وبالا می شدونورافتاب به شیشه هایشان می خورد،گلوله اش راشلیک می کرد.ماموتورها رااستتارکرده بودیم وبا این حال باز مارامی دیدند،چون فاصله نزدیک بود.طبق معمول گلوله ای شلیک نشد.یک حسی به من می گفت گلوله شلیک می شود.حاج همت راصدازدم وگفتم :حاجی،این جاراپرگازتربرو!انگارحرف کفرامیزی زده باشم،چرا که هنوز بعدازاین همه جنگیدن ودیدن خیلی چیزهانفهمیده ام که هرگلوله ای که شلیک می شود،باهدف خاصی است که خداوند مقرر کرده،هرگلوله اگرقسمت کسی باشد ،هیچ کس نمی تواند جلوی انرابگیرد.انگارروی گلوله اسم شهیدش رانوشته بودند.بالاخره گلوله شلیک شد ودودی غلیظ امدبین من وموتورحاج همت قرارگرفت،صدای گلوله وانفجارش موجی را به طرفم اورد که باعث شد تاچند لحظه گیج ومبهوت بمانم،ونفهمم که چه اتفاقی افتاده است.رسیدم روی پدوسط وازمیان دود وباروت بیرون امدم وبه به رفتن خودم ادامه دادم.انگاریادم رفته بود که چه اتفاقی افتاده وبا چه کسانی همراه بودم.یکدفعه متوجه موتوری شدم که سمت چپ جاده افتاده بود .دوپیکرروی زمین افتاده بودند.پیش خودم گفتم اینها کی شهیدشده اند که ازصبح تاحالا من انها راندیده ام ؟به ارامی ازموتورپیاده شدم وبه طرف انها رفتم.اولین نفررا که برداشتم(حاج همت) دیدم تمام یدن سالم است،فقط صورت ندارد.انگارموج تمام صورتش راقطع کرده بودواصلا شناخته نمی شد.دریک لحظه همه چیزیادم امد،حرکتمان ازپیش حاج قاسم و حرف زدنم باسید وحرکت مان به سمت پدوبعدانفجار.عرق سردی به پیشانی ام نشست .دویدم ورفتم سراغ نفردوم.اوهم به روافتاده بود.نمی توانستم باورکنم اوسید حمیداست.چون همیشه ازلباس ساده اش می شدشناختش.

وقتی به نوع شهادت این دوشهیدفکرکردم،یادچهره هاشان افتادم ودیدم هردوی انها یک نقطه مشترک دارندوان هم چشمهای زیبای انها بود،که خداوند گرفته بود.

نگارنده : admin2 در 1392/4/11 9:9:15
 
 
یک شنبه 18 مرداد 1394  9:20 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روایتی از شهید دوران

روایتی از شهید دوران
مهناز صداي هواپيما را شنيد. كمي خم شد و به آسمان نگاه كرد. يكي‌شان داشت فرود مي‌آمد. امير كوچولو خودش را چسباند به عباس و زد زير گريه. مهناز گفت: «شنيدي صدام سران كشورها رو دعوت كرده عراق؟ اخبار گفت: يعني اون قدر عراق امنه كه انگار نه انگار جنگه، شماها مي‌تونين با خيال راحت توي كاخ من جمع بشين. كاش بزنن داغون كنن اين صدام و كاخش رو». عباس خيره نگاهش كرد و لبخند زد. چيزي توي دل مهناز لرزيد. نمي‌دانست چرا؛ اما ضربان قلبش يكباره تندتر شد.  
نيمه‌هاي شب بود. عباس كلافه بود. هنوز خواب به چشم‌هايش نيامده بود. مدام از اين پهلو به آن پهلو مي‌شد. بلند شد. دفترچه يادداشتش را برداشت و شروع كرد به نوشتن:
«سي و يكم تير 1361
ساعت سه صبح است. تا يك ساعت ديگر بايد گردان باشم. امروز پرواز سختي دارم. مي‌دانم مأموريت خطرناكي است. حتي... حتي ممكن است ديگر زنده برنگردم، اما من خودم داوطلبانه خواسته‌ام كه اين مأموريت را انجام بدهم. تا دو ماه ديگر از اين جنگ دو سال تمام مي‌گذرد. من دوست‌هاي زيادي را در اين مدت از دست داده‌ام. چه آنها كه شهيد شدند يا اسير و يا آنهايي كه جسدشان پيدا نشد...»
همين‌طور نوشت و نوشت. صداي گريه امير بلند شد. بغلش كرد و آورد كنار مهناز،‌ آرام بيدارش كرد تا به امير شير بدهد. مهناز با چشم‌هاي خواب‌آلود به عباس كه داشت لباس پروازش را مي‌پوشيد نگاه كرد، پرسيد: «براي ناهار برمي‌گردي؟» عباس جواب داد: «برمي‌گردم.»
 
پنج و بيست‌وپنج دقيقه صبح از روي باند پايگاه همدان بلند شدند. همراه دو هواپيماي اف‌چهار ديگر. هوا هنوز تاريك بود. شهرهاي زير پايشان هنوز بيدار نشده بودند. فقط ريسه لامپ‌هاي خيابان و جاهاي عمومي روشن بود. كابين آرام‌تر از هميشه بود. نه دوران و نه كاظميان هيچ كدام حرفي نمي‌‌زدند. اين اولين پرواز دوران بر فراز شهر بغداد بود. هر طور بود نبايد مي‌گذاشتند اين اجلاس برگزار شود. امنيت بغداد، هشت سال رياست كنفرانس سران كشورهاي غير متعهد را براي صدام به ارمغان مي‌آورد.
 
به ايلام كه رسيدند ارتفاع را رساندند به ده ـ پانزده متري زمين، سرعت را هم رساندند به ششصد مايل، يعني نهصد و پنجاه تا هزار كيلومتر كه دشمن نتواند توي رادارش ببيندشان، از جنوب ايلام وارد مرز عراق شدند. كاظميان به هواپيماي دو نگاه كرد، فاصله‌شان حدود دويست متر بود. نگاهش به سمت موشكي رفت كه از زمين به طرف هواپيماي دو شليك شد. حدس زد «سام هفت» باشد، مي‌دانست كه به‌شان نمي‌رسد، ولي باز گفت تا مواظب باشند. موشك كمي دنبالشان آمد و همانجا توي هوا منفجر شد. از مرز كه رد شدند، روي ECM(1) ديد كه بغداد روي رادار مي‌بيندشان. به دوران گفت، دوران جوابي نداد. هواپيماي دو هم همين پيغام را داد. دوران با خنده گفت: «از اين پايين‌تر كه نمي‌شه پرواز كرد، مي‌خواين بريم زير زمين؟»
ده مايلي جنوب شرقي بغداد، يكهو انگار شهر چراغان شد. دو تا ديوار آتش جلوشان درست كرده بودند. ديوار آتش اول را كه رد كردند، دوران به چراغ‌هاي نشان‌دهنده اشاره كرد، گفت: «منصور، موتور راست هواپيما آتش گرفته». بايد خاموشش مي‌كردند، اما سرعتش هم نبايد كم مي‌شد. كاظميان گفت: «چيزي نيست، از شهر رد بشيم خاموشش مي‌كنم.» و اين آخرين حرفي بود كه ميانشان رد و بدل شد.
 
ديوار آتش دوم را كه رد كردند،‌ دكل‌هاي پالايشگاه پيدا شد. پدافندهاي بغداد از همان اطراف پالايشگاه شروع كردند به زدنشان. گلوله‌هايشان قوس برمي‌داشت و پشت هواپيما ضرب مي‌گرفت. روي ECM ديدند كه موشك‌هاي سام شش و سام سه‌شان را رويشان قفل كرده‌اند. كاظميان سعي داشت رادار پدافندشان را از كار بيندازد.
رسيدند به پالايشگاه، دوران تمام بمب‌ها را يك‌جا خالي كرد. كاظميان برگشت ببيند چند تايش به هدف خورده كه ديد دم هواپيما تا جايي كه خودش نشسته آتش گرفته. يكهو لرزش خفيفي به جان هواپيما افتاد. به دستگاه نگاه كرد، درست بود؛ اما هواپيما بدجور داشت مي‌سوخت. بايد مي‌پريدند بيرون. دوران به هواپيماي دو اعلام كرد: «دو هواپيماي ما را زدند.» اسكندري از هواپيماي دو گفت: «ايرادي ندارد ما را هم زده‌اند، پشت سر ما بياييد». دوران جواب داد: «موتور شماره دو آتش گرفته، ما نمي‌توانيم بياييم» اسكندري دوباره گفت: «اگر مي‌توانيد بياييد، وگرنه بپريد بيرون». عباس ديگر چيزي نگفت. كاظميان نگاهش كرد. مصمم‌تر از هميشه بود، بي‌هيچ ترس و واهمه‌اي. يكهو همه حرفهاي ديشب دوران به يادش آمد: «اگر يك وقت هواپيما دچار مشكل شد، تو خودت را به بيرون پرت كن و منتظر من نمان، من بايد در هواپيما بمانم و مأموريتم را به اتمام برسانم»؛ اما آنها كه مأموريتشان را انجام داده بودند؟!
بغداد بيشتر از اين نمي‌توانست تحقير شود. بغدادي كه ادعا كرده بود حتي يك پرنده نمي‌تواند به ديوار صوتي شهر نزديك شود.
كاظميان گيج بود، نمي‌توانست بفهمد چه فكري در سر دوران است. فقط مي‌دانست كه بايد بپرند پايين،‌ همين حالا. دستش را به طرف Eject(2) دو نفره برد و خواست به دوران بگويد براي پريدن آماده باش كه يكهو همه دستگاه‌ها جلوي چشمش سياه شد، كاظميان ديگر چيزي نفهميد...
 
همه مات و مبهوت مانده بودند. هواپيماي جنگي ايراني كه در حال سوختن بود، يك راست به سمت هتل‌الرشيد، محل برگزاري اجلاس سران غير متعهدها مي‌رفت. همه بي‌آنكه توان كوچك‌ترين حركتي داشته باشند، همين‌طور با دهان باز خيره نگاهش مي‌كردند. هواپيما با تنها سرنشينش رفت و رفت و در مقابل نگاه‌هاي بهت‌زده مردم عراق خود را به هتل محل استقرار سران كشورها كوباند!
 
هواپيماي شماره دو سالم در همدان فرود آمد. كاظميان نزديك به هشت سال به دست نيروهاي عراقي اسير بود.
پوتين و تكه‌اي از استخوان پاي پيكر خلبان دلاور هواپيما در مرداد 81 بعد از بيست سال به خاك وطن بازگشت.
خلبان هواپيماي شماره يك، كه امنيت عراق را بر هم زده و‌ اعتبار صدام را در مجامع جهاني از بين برده بود؛ صدام براي سرش جايزه تعيين كرده بود و‌ در تعداد پرواز جنگي در نيروي هوايي ركورد داشت، كسي نبود جز عباس؛ عباس دوران.
 
 
 
 
منابع:
1. دوران به روايت همسر شهيد، زهرا مشتاق، تهران: روايت فتح، چاپ اول 1383.
2. www.nabae.persianblog.com
3. www.sobh.org

نگارنده : admin2 در 1392/4/11 9:11:27
 
 
یک شنبه 18 مرداد 1394  9:20 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خاطره ای از شهید حاج محسن دین شعاری ...

خاطره ای از شهید حاج محسن دین شعاری ...
 چند هفته قبل از شهادت حاج محسن با هم به مزار پدر و مادرمان که قبلاً مرحوم شده بودند رفته بودیم. 

حاج محسن حال و هوای دیگری داشت گفت: با هم بر سر مزار شهدا نیز برویم وقتی وارد قطعه شهدا شدیم حاجی انگار دنبال چیزی می‌گشت علت سرگردانی‌اش را پرسیدم؟ گفت: می‌خواهم مزار شهید حاج علیرضا نوری را پیدا کنم. حاج علیرضا نوری قائم‌مقام شهید لشگر ۲۷ بود که در عملیات کربلای ۵ و منطقه شلمچه به شهادت رسیده بود.


پس از کمی جستجو مزار شهید نوری را پیدا کردیم که در کنار او یک قبر خالی بود. حاج محسن با دیدن آن آرام نشست دستش را بر روی قبر خالی گذاشت و گفت: من را این‌جا دفن کنید.
با تعجب گفتم: داری چی می‌گی؟
اما محسن آرام گفت: این‌جا قبر من است.
جالب این بود که بعد از شهادتش با این‌که ما در دفن او سهمی نداشتیم اما نمی‌دانم برنامه‌ها چطور ردیف شده بود که بچه‌های تخریب هماهنگ کردند و محسن را در همان جایی که پیش‌بینی کرده بود به خاک سپردند. یعنی به تعبیری محسن خانه آخرت خود را پیدا کرده بود. 

منبع:يادياران

یاد و خاطر همه حماسه سازان هشت سال دفاع مقدس گرامی باد...

نثار شادی روح شهداء و امام شهداء صلوات

نگارنده : fatehan2 در 1392/4/10 9:15:47
 
یک شنبه 18 مرداد 1394  9:50 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهیدی که نمی‌خواست پیدایش کنیم

شهیدی که نمی‌خواست پیدایش کنیم
هوا صاف بود؛ مشغول جستجو بودم؛ داخل گودال یک پوتین دیدم؛ با بیل وارد گودال شدم؛ هر چه که از گودال خارج می‌کردم، دوباره برمی‌گشت؛ یکی از عشایر حرفی زد که به دل خودم هم افتاده بود؛ «او نمی‌خواهد برگردد! او می‌خواهد گمنام بماند».
 
پس از روزهای جنگ، ایامی که تقریباً همه رزمنده‌ها به شهرهایشان بازگشتند، عده‌ای همچنان در بیایان‌های تفتیده جنوب ماندند. کارهای ناتمامی مانده بود که آنها را به خود می‌کشید. یافتن پیکرهای شهدایی که اکنون خانواده‌هایشان بیش از روزهای دفاع، منتظر بازگشت‌شان نشسته‌اند. مطلبی که در ادامه می‌خوانید، خاطره‌ یکی از جستجوگران نور به روایت کتاب «شهید گمنام» است.
 
* شهیدی که نمی‌خواست پیدایش کنیم
 
هوا صاف بود؛ مشغول جستجو بودم؛ داخل گودال یک پوتین دیدم؛ متوجه شدم یک پا داخل پوتین قرار دارد! با بیل وارد گودال شدم؛ قسمت پایین پای شهید از خاک خارج شد؛ خاک‌ها حالت رملی و نرم داشت؛ شروع کردم به خارج کردن خاک‌ها؛ هر چه خاک‌ها را بیرون می‌ریختم بی فایده بود؛ خاکها به داخل گودال برمی‌گشت!
 
ناگهان هوا بارانی شد؛ آن‌قدر شدت باران زیاد شد که مجبور شدم از گودال بیرون بیایم؛ به نزدیک اسکان عشایر رفتم؛ کمی صبر کردم؛ باران که قطع شد، دوباره به گودال برگشتم؛ تا آماده کار شدم صدای رعد و برق آمد؛ باران دوباره با شدت شروع شد؛ مثل اینکه این باران نمی‌خواست قطع شود؛ دوباره به زیر سقف برگشتم؛ همه خاک‌هایی که با زحمت از گودال خارج کرده بودم، به گودال برگشت؛ گفتم: این که از آسمان می‌بارد سنگ که نیست! می‌روم و زیر باران کار می‌کنم اما بی‌فایده بود.
 
هر چه که از گودال خارج می‌کردم، دوباره برمی‌گشت؛ یکی از عشایر حرفی زد که به دل خودم هم افتاده بود؛ «او نمی‌خواهد برگردد! او می‌خواهد گمنام بماند». سوار ماشین شدم و برگشتم. در مسیر برگشتم و دوباره به گودال نگاه کردم. رنگین کمان زیبایی درست از داخل آن گودال ایجاد شده بود.
 
* شهید گمنام گفت: «بیل را بردار و برو!»
 
شبیه این ماجرا یک بار دیگر برای بچه‌های تفحص پیش آمد؛ در فکه به دنبال پیکر شهدا بودیم؛ نزدیک غروب مرتضی در داخل یک گودال پیکر شهیدی را پیدا کرد؛ با بیل خاک‌ها را بیرون می‌ریخت؛ هر بیل خاک را که بیرون می‌ریخت مقدار بیشتری خاک به داخل گودال برمی‌گشت! نزدیک اذان مغرب بود؛ مرتضی بیل را داخل خاک فرو کرد و گفت: «فردا برمی گردیم».
 
صبح به همراه مرتضی به فکه برگشتیم؛ به محض رسیدن به سراغ بیل رفت؛ بعد آن را از داخل خاک بیرون کشید و حرکت کرد!
 
ـ آقا مرتضی کجا می‌ری!؟
 
ـ دیشب جوانی به خواب من آمد و گفت: من دوست دارم در فکه بمانم! بیل را بردار و برو!

نگارنده : admin2 در 1392/4/10 8:34:50
 
 
یک شنبه 18 مرداد 1394  9:50 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پخش موسیقی عربی در خط مقدم

پخش موسیقی عربی در خط مقدم
پاسی از شب گذشته بود. در سنگر مخابرات به خواب رفته بودم. در عالم خواب و بیداری صدای مشکوکی را شنیدم. به خودم تکانی دادم تا صدا را بهتر بشنوم. مثل اینکه بلندگو موسیقی عربی پخش می‌کرد.
 
ایجاد جنگ روانی و برهم زدن تعادل  روانی از شگرد های جنگ بین ایران و عراق است که توسط هر دو طرف علیه یکدیگر انجام می گرفت . مطلب زیر یکی از این جنگ های روانی است. 
 
***
 
در موقعیت عقبه خودی به سر می‌بردیم. سنگرهای نفرات و امکانات به طور پراکنده در اطراف موقعیت ساخته شده بود.
 
ارتباط سنگرها توسط تلفن صحرایی با هماهنگی سنگر مخابرات انجام می‌شد. در وسط موقعیت، دکلی قرار داشت که بلندگوی تبلیغات بر روی آن نصب شده بود. پخش سرودهای حماسی، اخبار، مناجات و اذان از جمله وظایف نیروهای تبلیغات بود. نگهبان سنگر مخابرات ساعتی مانده به اذان صبح به وسیله تلفن صحرایی نیروی تبلیغات را بیدار می‌کرد. با پخش مناجات یا قرآن بچه‌هایی که مایل بودند، برای ادای نماز شب بیدار می‌شدند. پاسی از شب گذشته بود. در سنگر مخابرات به خواب رفته بودم. در عالم خواب و بیداری صدای مشکوکی را شنیدم. به خودم تکانی دادم تا صدا را بهتر بشنوم. مثل اینکه بلندگو، موسیقی عربی پخش می‌کرد.
 
خودم را جمع‌ و‌ جور کردم و نیم‌خیز شدم. به اطراف سنگر نگاهی انداختم. نگهبان دستگاه‌های مخابراتی آنجا نبود. با خود گفتم: جل‌الخالق، نکند عراقی‌ها مقر را تصرف کرده‌اند. اگر این طوره، چرا صدای تیراندازی نمی‌آید. شاید هم ما را دور زده‌اند. تو فکر بودم که با اسلحه بیرون بروم یا نه. یک مرتبه صدای بلندگو قطع شد.
 
پوتین‌هایم را پوشیدم. در حال خارج شدن از سنگر، یک نفر جلویم سبز شد. نگهبان مخابرات بود. قبل از اینکه حرفی بزنم، گفت: ناراحت نباش. با همین سیم‌چین ترتیب آنها را دادم. با تعجب گفتم: با سیم‌چین؟ کی؟ کجا؟
 
گفت: چند دقیقه‌ای بود که موج رادیوی عربی با موج خودمان قاطی شده بود؛ هر چه به سنگر تبلیغات زنگ زدم، کسی گوشی را برنداشت. دیدم دکل نزدیکتر از سنگر آنهاست. بالای آن رفتم و با سیم‌چین بلندگو را قطع کردم.
 
نویسنده :محسن سیوندیان

نگارنده : admin2 در 1392/4/10 8:33:35
 
یک شنبه 18 مرداد 1394  9:50 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تير آخر

تير آخر
"يا علي برادرها اين هم خرمشهر. از حالا شما هستيد و غيرت‌تان. با يك يا حسين وارد خرمشهر شده‌ايم. يا علي ي ي ...". همه جا آتش بود و گلوله. مصطفي كه فاصله‌اي دويست متري را يك نفس رو به خرمشهر دويده بود. در پشت كپه‌اي خاك پناه گرفت. 
 
كوله را كه تنها يك موشك آرپي‌جي در آن باقي مانده بود، از روي شانه برداشت. زخم تركشي كه چند ماه قبل مجروحش كرده بود، تير كشيد. آخرين موشك را توي آرپي‌جي جا زد. نفس عميقي كشيد. دهان و ريه‌هايش پر شد از بوي باروت و بوي دود. دمي پلك‌ها را بر هم نهاد. از انفجارهاي پر شمار دور و نزديك، احساس مي‌كرد. هر دقيقه هزار گلوله و تركش از بالاي سرش عبور مي‌كند. لحظه‌اي گردن كشيد. از آنجا، نخل‌ها و خانه‌هاي خرمشهر را بهتر مي‌توانست ببيند. باز هم شنيد كسي مي‌گفت: "به ياري خدا تا چند ساعت ديگر مسجد جامع، دوباره مقر سپاه اسلام است". سربرگرداند رو به نيروهاي پشت سرش. بچه‌ها، از ميان آتش انفجارها و گلوله‌ها، قدم به قدم مشغول پيشروي بودند. "يا علي... نگاه به اين آتش پر حجم‌شان نكنيد. دشمن كارش تمام است. اين نفس‌هاي آخرش است. ما بايد با مقاومت و خون خودمان، دل امام عزيز را شاد كنيم. وطن فروش‌ها هم كور خوانده‌اند. خرمشهر، شهر عشق است. تا ساعتي ديگر خونين شهر را آزاد مي‌كنيم...".
 
خمپاره‌اي در همان نزديكي منفجر شد هر چند نمي‌دانست چه كسي با آن صداي رسايش به نيروها روحيه مي‌دهد و بچه‌ها را به پيشروي و مقاومت بيشتر مي‌خواند، اما مطمئن بود. همة بچه‌ها براي ورود به خونين شهر، لحظه شماري مي‌كنند. در جواب منادي توي دلش گفت: "من هم لحظة اعزام قول داده‌ام تا فتح خرمشهر، پا به پاي شما باشم". همان زمان به خاطرش رسيد پيش از اعزام، كسي به طعنه گفته بود: "مصطفي با دست خالي مي‌خواهي بروي خرمشهر را فتح بكني؟". گلولة تير مستقيم تفنگ صد و شش، با صداي همراه و همزمانش، از بالاي سرش گذشت. دوباره از بوي باروت و بوي دوده نفس كشيد. آرپي‌جي مسلح را روي شانه قرار داد. رگبار گلوله‌ها، همانطور بي‌وقفه از بالاي سر و اطرافش، فش فش كنان مي‌گذشت. اگر مي‌خواست صبر كند تا گلوله‌هاي دشمن تمام شود، هرگز فرصت شليك تير آخر را پيدا نمي‌كرد. تصميم نهايي‌اش را گرفته بود. بدون هراس و با تبسمي بر لب و با دقت، جبهة مقابل را نگاه كرد. جيپ عراقي، با تفنگ صد و شش، براي شليك بعدي از پشت خاكريز بالا آمده بود. آرپي‌جي را روبه هدف نشانه رفت. همة حواسش به حركت جيپ بود و اينكه نبايد فرصت را از دست بدهد. ماشه را فشرد با رها شدن موشك، شكمش سوخت. اما تا زمان اصابت تيرش به هدف، هيچ پلكي هم نزد. وقتي انفجار و زبانه آتش موشك از روي جيپ صد و شش به آسمان برخاست. با خود گفت: "يك قدم به خرمشهر نزديك‌تر شديم". نگاهش افتاد به خوني كه از شكمش بيرون مي‌زد. دست گذاشت روي شكمش و با خود گفت: "زخم اين تير هم مانند زخم آن تركش عمليات قبل، يك روز خوب مي‌شود. اما زخم زبان آن منافق، هرگز خوب نخواهد شد." كم‌كم چشم‌هايش سياهي رفت. روي كپة خاك رو به خونين شهر افتاد. همة سعي و تلاشش اين بود تا وقتي رمقي در بدن دارد. نگاهش رو به شهر عشقش باشد. از تماشاي دود و آتشي كه از جيپ دشمن برمي‌خواست، خوشحال بود كه آخرين تيرش به خطا نرفته است. دمي بعد دوباره چشم‌هايش سياهي رفت. حرف‌هاي درهم برهم اطرافيانش را به سختي مي‌شنيد: "كسي اين برادر را مي‌شناسد؟! يكي جواب داد: "نزديك يک ساعت است خون‌ريزي دارد. كمك‌هاي اوليه هم كفايت نكرده با اين حجم آتش، كاري هم نمي‌توانيم برايش بكنيم". مصطفي كاملا به هوش آمده بود. فكر كرد مي‌تواند يك سنگر جلوتر برود تا چند قدم بيشتر به خرمشهر نزديك باشد. همينكه سر برداشت، با تيري كه در پيشانيش نشست، خودش را بر فراز مسجد جامع ديد.
 
محمد فشنگ گذاري خشاب بعدي را شروع كرد و گفت: "البته لرزيدن دو نوع داريم. يك جورش بخاطر احساس سرماست. نوع دومش هم مي‌تواند از سر ترس باشد." همان دم، بسيجي ميانسالي از سنگر بيرون آمد و تيري هوايي شليك كرد. مقدم بي‌اراده از جايش پريد. محمد با خنده گفت: "مثلا همين ترس و لرزي از اين نوع كه گاهي آدم را تا اين حد مي‌لرزاند!". مقدم به روي خودش نياورد و پرسيد: "آقاي هواشناس مي‌تواني هواي منطقه را هم مثل هواي تهران حدث بزني؟". محمد خشاب پر شدة بعدي را هم گذاشت توي كوله. چفيه را از روي زمين برداشت و توي هوا تكاند و انداخت روي شانه‌اش و جواب داد: " همينطور كه مي‌بيني فعلا صاف و آرام است. اما تا ساعتي ديگر، گرد و خاكي و همراه با بارش تير و تركش". مقدم روبروي محمد نشست و خيره شد به چهرة او و گفت: "آتش يا تركش؟". محمد با نگاه عميقي به چهرة مقدم دست گذاشت روي قلب خودش و جواب داد: "تركش". پس از يك ساعت راهپيمايي در تاريكي، آرامش نيمه شبي به هم خورده بود. همه جا غرق در آتش و انفجار و تركش بود. گلوله‌اي در همان حوالي منفجر شد. زوزة تركش‌هاي ريز و درشت كه افتاد. مقدم از جا برخاست و از پشت دود و گرد و خاك، كسي را افتاده ديد. قدمي به عقب برگشت. خم شد و چهرة محمد را شناخت كه از درد به خود مي‌پيچيد و دست روي قلب گذاشته بود و از لاي انگشت‌هايش خون بيرون مي‌زد.

نگارنده : admin2 در 1392/4/9 10:16:53
یک شنبه 18 مرداد 1394  9:51 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روایتی از حضور رهبر انقلاب در منطقه آغشته به آلودگی شیمیایی+عکس

روایتی از حضور رهبر انقلاب در منطقه آغشته به آلودگی شیمیایی+عکس
به ارتفاعات رسیدیم، همین‌ که از ماشین آمدیم پایین، یک هلی‌کوپتر که می‌خواست در آن منطقه به زمین بنشیند توجهمان را جلب کرد. 

با خودمان گفتیم در این شرایط ناامن آسمان، چه کسی با هلی‌کوپتر به این‌جا آمده؟ دیدیم یک برادر جانباز با دو عصا در زیر بغل از هلی‌کوپتر پیاده شد و پس از او یک نفر با لباس سپاه آمد که متوجه شدیم آیت‌الله خامنه‌ای است.
 
خبرگزاری فارس: روایتی از حضور رهبر انقلاب در منطقه آغشته به آلودگی شیمیایی+عکس
 

 

 

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری  فارس، این عکس مربوط می‌شود به حضور حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در منطقه‌ عمومی حلبچه همزمان با عملیات والفجر 10 که در روزهای پایانی اسفندماه سال 1366 صورت گرفت. منطقه‌ تصویر، ارتفاعات شندروین عراق است که حدود 36 ساعت پیش به تصرف نیروهای سپاه درآمده بود. آیت‌الله خامنه‌ای با توجه به مسئولیتشان در جنگ و در اداره‌ کشور، برای دریافت آخرین اطلاعات و مشاهدات عینی، شخصاً در منطقه حضور پیدا کرده بودند.

منطقه‌ شندروین در غرب رودخانه‌ی سیروان که مرز ایران و عراق است و در عمق حدود پنج شش کیلومتری خاک عراق قرار دارد. قرار بود نیروهای سپاه برای حفظ منطقه قرارگاهی در این ارتفاع تأسیس کنند. کارها به ‌سرعت آغاز شده بود. من در آن زمان مسئول عملیات لشکر 11 امیرالمؤمنین(ع) بودم. ما سوار بر خودرو از پایین به سمت ارتفاعات حرکت کرده بودیم. عراقی‌ها اگر چه منطقه را در زمین از دست داده بودند، اما آسمان در اختیار آن‌ها بود. منطقه هنوز پاکسازی نشده بود و به هیچ وجه امنیت در آن وجود نداشت. هواپیماهای عراقی مدام بر فراز آسمان پرواز می‌کردند و بمب می‌ریختند. توپخانه‌ دشمن هم بیکار نبود و روی منطقه آتش می‌ریخت.

به ارتفاعات رسیدیم، همین‌ که از ماشین آمدیم پایین، یک هلی‌کوپتر بل 206 که می‌خواست در آن منطقه به زمین بنشیند توجهمان را جلب کرد. با خودمان گفتیم در این شرایط ناامن آسمان، چه کسی با هلی‌کوپتر به این‌جا آمده؟ منتظر بودیم تا سرنشینان آن بیرون بیایند تا به ‌سرعت آن‌ها را منتقل کنیم مبادا هلی‌کوپتر توسط هواپیماها هدف قرار نگیرد. دیدیم یک برادر جانباز با دو عصا در زیر بغل و یک پای قطع‌شده از هلی‌کوپتر پیاده شد و پس از او یک نفر با لباس سپاه آمد که متوجه شدیم آیت‌الله خامنه‌ای است که آن زمان رئیس‌جمهور و رئیس شورای عالی دفاع هم بودند. فکر می‌کنم ایشان برای استفاده‌ بیشتر از وقت با هلی‌کوپتر به این‌جا آمده بودند. همگی سریع سوار ماشین شدیم و به سمت محل تأسیس قرارگاه -که «قرارگاه نجف» نام گرفته بود- حرکت کردیم.

جدا از مسیر حرکت ما، منطقه‌ حلبچه و ارتفاعات شندروین و بالامبو هم به‌ شدت زیر آتش توپخانه و هواپیماهای دشمن قرار داشت. کل منطقه را با بمب‌های معمولی و شیمیایی هدف قرار می‌دادند. به محل ساخت قرارگاه رسیدیم. قرار بود سوله‌ای در محل یک شیاری -که از امنیت بیشتری برخوردار بود- ساخته شود. فکر می‌کردیم این کار انجام گرفته، اما وقتی به آن محل رسیدیم، متوجه شدیم هنوز این اتفاق نیفتاده و فقط توانسته بودند چند چادر برپا کنند.

حضرت آقا از ماشین پیاده شدند. نیروهای سپاه مشغول حفر سنگر برای نصب سوله بودند. از زیر یکی از چادرها، پتویی آوردند و روی یکی از سنگرهای نیمه‌کاره انداختند تا آیت‌الله خامنه‌ای روی آن بنشینند. همین که ایشان مستقر شدند در آن‌جا، هواپیماها مدام بمباران می‌کردند. نگران بودیم که نکند یکی از این بمب‌ها به این‌جا بخورد.

همه‌جای منطقه‌ عمومی حلبچه داشت بمباران می‌شد. حتی مشخص بود که خود شهر حلبچه هم بمباران شیمیایی می‌شود. حضرت آقا از مشاهده‌ این وضع ناراحت بودند، چون علاوه بر نیروهای ما، مردم بی‌گناه حلبچه هم قربانی می‌شدند. به همین ‌خاطر دستور اکید صادر کردند که سپاه هرچه سریع‌تر مردم حلبچه را تخلیه کند و آن‌ها را به سرعت برای مداوا به اردوگاه‌ها، درمانگاه‌ها و بیمارستان‌های پشت جبهه منتقل کند. در واقع ایشان در آن موقعیت، اولویت کار سپاه را بر انتقال مجروحان و مصدومان مردم حلبچه قرار دادند.

 

 

عکس فوق زمانی گرفته شد که حضرت آقا و همراهانشان از ماشین پیاده شده بودند و از ارتفاع به سمت محل قرارگاه نجف در یک سرازیری حرکت می‌کردند. من در این تصویر، اولین نفر در جانب راست آیت‌الله خامنه‌ای قرار دارم. در این تصویر دو نفری که لباس کردی به تن دارند، از نیروهای مهندسی-رزمی هستند و سه نفر از برادران که از همراهان ایشان بودند نیز در تصویر حضور دارند. ایشان حدود هشت یا نُه ساعت در آن ارتفاعات حضور داشتند و بعد سوار هلی‌کوپتر شدند و رفتند.

 

* راوی: سردار کوروش آسیابانی، جانشین فرمانده قرارگاه منطقه‌ای غرب سپاه


نگارنده : admin2 در 1392/4/9 9:56:33
 
 
یک شنبه 18 مرداد 1394  9:51 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پوست هندوانه‌ای که مرا از مرگ نجات داد

پوست هندوانه‌ای که مرا از مرگ نجات داد
با دستان بسته، خودم را سینه‌‌خیز به طرف پوست هندوانه کشاندم. تا خواستم آن را به دهان گرفته، گاز بزنم، پوست هندوانه لیز خورد و در نقطه دیگر ماشین افتاد.
 
در دوران دفاع مقدس به همان اندازه که رزمندگان اسلام با رافت و اخلاق اسلامی رفتار می کردند، نیرو های بعثی عراق به بدترین شکل ممکن با اسرای ایرانی رفتار می‌کردند. مطلب زیر یکی از این رفتار ها را حکایت می کند.
 
***
 
در حالی که نیروهای عراقی دستهایمان را بسته بودند، از پشت با قنداق اسلحه ما را به طرف ماشین حمل اسرا که کمی دورتر از محلی که ما در آنجا اسیر شده بودیم قرار داشت هل می‌دادند.
 
کنار ماشین حمل اسرا که رسیدیم. چند ساعت ما را دست بسته زیر آفتاب سوزان نگه داشتند، سوز عطش و گرسنگی پیکرمان را سیاه و گرمازده کرده بود.
 
علاوه بر آن سوز کویر نیز بر شدت تشنگی‌مان می‌افزود.
 
هیچ چیز در آن شرایط سخت نمی‌توانست گویای احوال ما باشد. امید به زندگی در ما مرده بود. همگی چشم بر جاده دوخته بودیم و منتظر عکس العمل عراقی‌ها مانده بودیم تا تکلیفمان را روشن کنند.
 
تاب تحمل تشنگی را نداشتیم. دم غروب تمام اسرا را یکی یکی سوار ماشین کردند. نوبت من که رسید رو به نزدیک‌ترین سرباز عراقی که سلاح به دست از ما محافظت می‌کرد، کردم و با ایما و اشاره در حالی که «ماء، ماء» می‌کردم آب خواستم و به او فهماندم که دارم از تشنگی تلف می‌شوم.
 
سرباز عراقی با شنیدن کلمه‌ی «ماء» می‌خندید و مرا با قنداق تفنگش به کامیون نزدیک می‌کرد تا سوار کامیون شوم. من که نای راه رفتن نداشتم به زور خود را به در پشتی ماشین نزدیک کردم و تا خواستم پا روی رکاب ماشین بگذارم و داخل ماشین شوم از ضعف و بی‌حالی به عقب برگشته، به زمین خوردم.
 
سرباز عراقی با دیدن وضعیت من به خنده افتاد و خواست تا زودتر سوار کامیون شوم. وقتی خواستم برای بار دوم سوار کامیون شوم دوباره به زمین خوردم.
 
بار سوم که خواستم سوار کامیون شوم، سربازی که نزدیکم بود مرا از پشت به داخل ماشین هل داد و من با چانه به کف ماشین افتادم.
 
وقتی همگی سوار شدیم. کامیون به راه افتاد. اسرا دست بسته در دو طرف کامیون نشسته بودند و عراقی‌ها اسلحه در دست منتظر بودند تا دست از پا خطا نکنیم.
 
گرمای آفتاب جنوب امانم را بریده بود، ناگهان چشمم به پوست هندوانه‌ای در کف ماشین افتاد. با خود گفتم دست کم با خوردن این تکه پوست هندوانه می‌توانم کمی از تشنگی و گرسنگی‌ام را رفع کنم.
 
برای همین با دستان بسته خودم را سینه‌ خیز به طرف پوست هندوانه کشاندم. تا خواستم آن را به دهان گرفته، گاز بزنم، پوست هندوانه لیز خورد و در نقطه‌ای دیگر ماشین افتاد.
 
دوباره سعی کردم و سرانجام با زحمت زیاد پوست هندوانه را به گوشه‌ی‌ ماشین کشانده، مشغول خوردن شدم تا شاید کمی از تشنگی‌ام برطرف شود. در حالی که با پوست هندوانه‌ ور می‌رفتم، سربازان عراقی به من می‌خندیدند...
 
راوی: آزاده، محمد نجفیان

نگارنده : admin2 در 1392/4/9 9:58:32
 
 
یک شنبه 18 مرداد 1394  9:51 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

پاسداشت سی‌امین سالگرد شهادت علیرضا موحد دانش یاران حاج علی را شناسایی کنید
از تمامی کسانی که این عزیزان را در عکس می شناسند و می‌توانند اطلاعاتی از آنان در اختیار خبرگزاری فارس قرار دهند، استدعا می‌شود برای «گویاسازی» این سند تاریخی، با شماره 64- 88911660( داخلی 169 گروه حماسه و مقاومت) تماس بگیرند.
 
 

خبرگزاری فارس: یاران حاج علی را شناسایی کنید/۱

 

 

 

به گزارش گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، شهید علیرضا موحد دانش اولین فرزند خانواده بود که به سال 1337 در تهران به دنیا آمد. شهید موحد دانش در فروردین ماه 1358 به عضویت سپاه پاسداران در آمد و ابتدا مأموریت حراست از بیت امام خمینی را بر عهده گرفت. با آغاز غائله کردستان، به کردستان رفت و در چند عملیات پاکسازی علیه ضد انقلابیون شرکت کرد. پس از آن به جبهه اعزام شد و به عنوان جانشین «شهید محسن وزوایی» در عملیات بازی دراز حضور یافت و در همین عملیات، یک دستش را از ناحیه مچ از دست داد. قبل از عملیات فتح المبین، به تیپ 27 محمد رسول الله (ص) اعزام شد تا به عنوان معاون گردان حبیب بن مظاهر مأموریتش را انجام دهد.

وی پس از خاتمه عملیات فتح المبین، فرماندهی گردان حبیب بن مظاهر را بر عهده گرفت و نقش فعالی در مراحل سه گانه "الی بیت المقدس" و آزادی خرمشهر ایفا کرد.

وی پس از پایان عملیات بیت المقدس، به همراه قوای محمد رسول الله (ص) به لبنان اعزام شد. بعد از بازگشت از لبنان، فرماندهی تیپ 10 سید الشهدا (ع) را بر عهده گرفته، در عملیات "والفجر 1" با این تیپ وارد عملیات شد و در همان عملیات نیز مجدداً مجروح شد.

علیرضا موحد، عاقبت در تاریخ 13 مرداد 1362 در عملیات والفجر 2 در منطقه حاج عمران، در حالی که فرماندهی تیپ 10 سید الشهدا (ع) را بر عهده داشت به شهادت رسید.

تصاویری که به مناسبت سی‌امین سالگرد شهادت حاج علی موحد دانش منتشر خواهیم کرد عکس‌هایی از این شهید است که در کنار هم رزمان خود انداخته‌. این تصاویر تا روز سالگرد ایشان ادامه خواهد داشت و امیدواریم بتوانیم با گویا سازی این عکس‌ها خاطرات شهید موحد دانش را جمع‌آوری کرده و در تاریخ ماندگار کنیم.

 

نگارنده : admin2 در 1392/4/9 10:0:54
 
 
یک شنبه 18 مرداد 1394  9:52 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها