0

خاطرات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خلافکارهایی که فرمانده شان شهید چمران بود

خلافکارهایی که فرمانده شان شهید چمران بود
شهید دکتر مصطفی چمران بحق رزمنده ای زمان شناس و ولایت‌مدار حقیقی بود و با اینکه دارای عالی‌ترین مدارج علمی از آمریکا بود، حضور در کنار رزمندگان را بر هر چیز دیگری ترجیح داد تا جائیکه امام خمینی(ره) در پیام شهادت شهید دکتر مصطفی چمران ،او را سردار پرافتخار اسلام، مجاهد بیدار و متعهد راه تعالی نامید و شهادت او را انسان‌ساز اعلام کرد. 
خاطره ای که میخوانید از اولین دانشمند هسته ای ایران شهید دکتر مصطفی چمران است.

قبل از انقلاب قهرمان موتور سواری بودم .به من زنگ زدند وگفتند : دکتر گفته موتورت رو سوارکامیون کن و بیا به خوزستان که الان لازمت دارم .

با موتورم که یک تریل 400 بود به ستاد جنگهای نامنظم در اهواز رفتم .وقتی به دکتر ملحق شدم ، متوجه تعدادی موتور سوار شدم که آنجا بودند .

هفت -هشت نفر بودند که سرشان را کاملا تیغ انداخته بودند .وقتی دقت کردم ، دیدم چند نفری از آنها را می شناسم ، تعجب کردم که اینها اینجا چه می کنند. چند نفر از آنها خلافکار بودند.

-به دکتر گفتم : آقای دکتر اینها رو چرا به اینجا آوردین ؟

-دکتر چمران گفت :‌این جنگ مال همه است باید همه بیان و کمک کنن . نمی تونیم فقط به یه قشر خاص فکر کنیم یا بشینیم و این و اونو گزینش کنیم . اینها از پس کارهایی بر میآن که بقیه فکرشو هم نمی تونن بکنن .

-گفتم :‌اما بعضی از اینهاخلافکارن و من حتی خلاف هاشونو هم میدونم .

-گفت :‌خیلی خب،من دیشب اینها را طوری ساختم که همه رفتن حمام و کله ها رو تیغ انداختند ، غسل و توبه کردن و فقط برای شهادت خدمت کنن .

در اوج جنگ و آتش و محاصره ، فقط آنها بودند که داوطلب میشدند آذوقه و مهمات و سوخت به خط مقدم برسانند .

در واقع اگر آنها نبودند هیچکس جراتش را نداشت که از اول جاده ی سوسنگرد تا انشعابهای مختلف رود کرخه و تا پایین دهلاویه و تپه های آن سوار موتور شود و آر پی جی زن ها را بردارد، ببرد جلو و بزنند به دل تانک ها یی که داشتند جلو می آمدند .

کسانی که توی شهر انگشت نما بودند و اگر جایی جمع می شدند حتما با آنها برخورد می شد،کارشان به جایی رسید که از همه ی ما جلو زدند و بیشترشان شهید شدند.

شهدا را یاد کنید با ذکر صلوات

نگارنده : admin2 در 1392/4/16 10:4:28
 
 
یک شنبه 18 مرداد 1394  9:06 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بعد از 48 ساعت در سردخانه زنده ماندم

 
بعد از 48 ساعت در سردخانه زنده ماندم
حسین یوسفی می‌گوید: در اتاق عمل، دست و پای مرا به تخت بستند. پزشکان آمدند و تا مرا دیدند، گفتند: «این رزمنده دیگر حتی نفس نمی‌کشد! او را به سردخانه کنار شهدا ببرید!» توان نداشتم و نمی‌توانستم بگویم که زنده‌ام. 
خبرگزاری فارس: بعد از 48 ساعت در سردخانه زنده ماندم
 

 

 

به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس (باشگاه توانا)، اینکه امام خامنه‌ای فرموده‌اند: «خاطرات جنگ، گنجینه تمام نشدنی برای آیندگان است» شاید یعنی اینکه هر روز و هر ساعت می‌توان از هر یک از قهرمانان ملی که به هرنحوی در این حادثه عظیم نقش‌آفرینی کرده‌اند، توشه‌ای عظیم برگرفت و این سوای اصل ماجرای «دفاع مقدس» ماست...    

باید همتی کرد و صفحه صفحه زندگی این قهرمانان ملی را تورق کرد تا بتوان به لایه‌های پنهان‌تری از این گنجینه تمام‌ناشدنی دست پیدا کرد.

شهری بود... جنگی بود... مردمانی غیور... و امامی ولی ... حال مردان این شهرها، میانسال شده‌اند و کوله‌باری شیرین و گاهی باورنکردنی از روزهای حماسه به‌خاطر دارند، آن‌هم از جنگی نابرابر که قدرت ایمان را مقابل قدرت تمام استکبار جهانی به رخ کشید.

شهید زنده حسین یوسفی

«حسین یوسفی»، یکی از دلاورمردان شهرستان‌های اطراف خمین است. 20 سال پیش از پیروزی انقلاب، پدرش را به جرم عدم همکاری با رژیم پهلوی از خمین به روستای «مدآباد» شهرستان ازنا تبعید کردند.

حسین در دومین روز بهار سال 1339 در تبعید متولد شد. می‌گفت تا دوران راهنمایی در آنجا ماندند و با پدرش به کار کشاورزی مشغول بوده است.

سال 59 به خدمت سربازی مشغول شد. سربازی‌اش در ایام جنگ بود؛ لشکر 21 حمزه لرستان. بعد از پایان خدمت و قبل از تسویه حساب برای ادامه مجاهدت به لشکر 7 ولی‌عصر(عج) خوزستان آمد و حتی فرصت نکرد پایان خدمت را بگیرد. از آنجایی که در دوران سربازی در عملیات‌های حصر آبادان، بستان و مرحله اول بیت‌المقدس شرکت داشت، او را به سمت فرماندهی گروهان گماردند. حدوداً 75 - 76 ماه سابقه حضور در جبهه دارد.

آنچه در ادامه می‌خوانید، بخش‌هایی از خاطرات دوران حضور حسین یوسفی در جبهه است و سعی‌ شده لحن گفتاری گوینده حفظ شود.

*بنی صدر گفت نگران نباشید!

23 مهرماه 59، نیروهای ایرانی اولین عملیات را علیه دشمن ترتیب دادند؛ من آن زمان به عنوان سرباز در لشکر 21 حمزه خدمت می‌کردم. منطقه عملیاتی غرب دزفول و پل کرخه بود.

ساعت هفت و 45 دقیقه عملیات  آغاز شد. جنگی تن به تن که ساعتی بعد دشمن را مجبور به عقب‌نشینی کرد و پل کرخه به تصرف رزمندگان ایرانی درآمد. عراق پس از عقب‌نشینی حمله‌ای سنگین ترتیب داد و در صدد بازپس‌گیری پل برآمد اما موفق نبود و 30 تانک را نیز از دست داد.   فرمانده لشکر عهد کرده بود دشمن را تا داخل خاک خودش تعقیب کند. اما متأسفانه از طرف بنی‌صدر دستور عقب‌نشینی داده شد. بچه‌ها بهت زده بودند و گریه می‌کردند. منطقه‌ای را که با زحمت گرفته بودیم رها کردیم و یک خط پدافندی تشکیل دادیم.

در همان ایام، خبر رسید قرار است بنی‌صدر از منطقه بازدید کند. بنی‌صدر به خط پدافندی آمد و به بچه‌ها «خسته نباشید» گفت. من دیده‌بان بودم. وقتی به من  رسید گفت: دوربینت را بده. دوربین را دادم و بنی‌صدر نگاهی به منطقه دشمن انداخت و گفت: نگران نباشید، خدمت عراقی‌ها می‌رسیم! همان شب دشمن حمله سنگینی علیه ما انجام داد و آتش عجیب و غریبی بر سر ما ریخت...

* وقتی همه گروهان داوطلب شدند

در مرحله دوم عملیات بیت‌المقدس باید جاده اهواز- خرمشهر باز می‌شد تا راه فرجی برای ورود به خرمشهر فراهم شود. من در لشکر 7 ولی عصر(عج) بودم. مرحله اول عملیات با موفقیت سپری شد. در مرحله دوم به‌عنوان فرمانده گروهان انجام وظیفه می‌کردم. حدوداً ساعت 5 بعدازظهر، از شادگان به سمت منطقه عملیاتی حرکت‌ کردیم. بعد از چند ساعت پیاده‌روی حدوداً ساعت یازده‌و‌نیم شب بود که به منطقه رسیدیم. ساعت 12 شب با شلیک منور عملیات آغاز شد. با رمز «یا‌ علی بن ابیطالب(ع)» حرکت کردیم. دشمن خاکریزهای عظیمی به ارتفاع 2-3 متر در فواصل 200 – 500 متری ما داشت که به نوعی اشرافیت آنها بر منطقه محسوب می‌شد. از روی یکی از این خاکریزها، تیرباری به شدت بچه‌های ما را به اصطلاح «درو» می‌کرد. قرار شد یک نفر برای خاموش کردن تیربار داوطلب شود اما همه گروهان اعلام آمادگی کرده و داوطلب شدند!! تصمیم گرفتم خودم این کار را انجام دهم. یکی از بچه‌ها اصرار داشت مرا منصرف کند و می‌گفت: «شما فرمانده‌ای، اجازه بده دیگری پیش‌قدم شود». گفتم: «تجربه من از بقیه بیشتر است و نوبتی هم باشد الآن نوبت من است».

سفارش‌های لازم را کردم تا اگر بازنگشتم گروهان با مشکل مواجه نشود و ادامه دادم: «فرماندهی گروهان با امام زمان است و خداوند از آن پشتیبانی می‌کند». تمام این تصمیمات در دقایق کوتاهی گرفته شد و با یکی دیگر از بچه‌ها حرکت کردم.

نفر دوم از سمت چپ، حسین یوسفی

به صورت مارپیچی و بسیار سریع بین تپه‌ها می‌دویدیم. چندین نارنجک دستی، نارنجک تفنگی، خشاب و ... همراه داشتیم. در فاصله 50 متری تیربار, تیری به پهلویم اصابت کرد. آنقدر شور و شوق داشتم که اصلاً متوجه جراحت نشدم. چند متر دیگر که جلوتر رفتم، احساس کردم بدنم سرد و بی‌رمق شده‌ و لباسم خیس است. تصور کردم قمقمه آبم سوراخ شده اما آقای محمدی که همراهم بود گفت: «خون‌ریزی داری؟!» فانسقه‌ام را باز کردم و به او گفتم نارنجک دستی را بردار و به سنگر تیربارچی بینداز. ضامن نارنجک را کشید اما ضامن مشکل داشت و نتوانست آن را پرتاب کند. گفتم سریع‌تر به اطراف بینداز. اما نارنجک به در نزدیک خودمان منفجر شد و ترکش‌هایی از آن به او هم اصابت کرد. حال هردومان مجروح بودیم. نارنجک دیگری برداشتم و به سختی ضامن را کشیدم و با ذکر «یا مهدی ادرکنی» آن را پرتاب کردم. با کمک خداوند سنگر منهدم شد. سریعاً تیربارچی دیگری جایگزین آن تیربارچی شد و به شدت شروع به تیراندازی به سمت ما کرد. تیر دیگری از سمت راست شکمم به سمت چپ اصابت کرد. این تیر از نوع رسام بود و باعث شد پیراهنم آتش بگیرد! بچه‌ها با ندای الله اکبر به سمت جلو آمدند و با نارنجک دیگری آن تیربارچی را هم به درک واصل کردند.

با کمک بچه‌ها آتش لباسم را خاموش کردم اما دیگر تاب حرکت نداشتم. از آنها خواستم به حرکت ادامه دهند و معطل من نمانند. خون زیادی از من رفته بود، آتش دشمن هم هر لحظه شدیدتر می‌شد.

* روده‌هایم بیرون ریخته بود

بعد از حدود 10 دقیقه یک گروه امدادگر از لشکر 31 عاشورا آمدند. یکی از آنها پرسید: «چه شده؟» گفتم: «مجروح شدم». با چراغ‌قوه به من نگاه کرد و وقتی اوضاع شکم مرا دید به بقیه به زبان ترکی گفت: «روده‌های این بنده خدا بیرون ریخته! نهایتاً بیشتر از 5 دقیقه دیگر زنده نمی‌ماند». سریع به ترکی به آنها گفتم: «برادران بزرگوار، شما تعیین تکلیف نکنید. نگه‌دار ما خداست و به او متوسلیم». تا این را گفتم، به ترکی به همراهانش گفت: «ایشون از همشهری‌های ماست!» چفیه را باز کردم و به آنها گفتم شکم مرا ببندید. از عجله زیاد، چفیه را محکم روی سینه‌ام بستند! البته مقصر هم نبودند، شدت آتش بسیار زیاد بود و بیشتر ماندن زیر آن آتش سنگین به صلاح نبود. دست به شکمم کشیدم، دیدم روده‌هایم هنوز باز است!

به آنها گفتم که چفیه را اشتباهی بستند و دوباره چفیه را به شکمم بستند اما آنقدر محکم که احساس می‌کردم نفسم بیرون نمی‌آید. باز گفتم: «اگه ممکن است کمی چفیه را شُل‌تر کنید، نفسم حبس شده!» گفتند: «کار دیگری نداری؟» گفتم: «نه. اما اگر مجروح دیگری را خواستید ببرید، کمی احتیاط کنید!».

از یک نقطه‌ای، دیگر نتوانستند مرا بیشتر ببرند. درگیری‌ها زیاد شده بود آنقدر که به جنگ تن‌ به‌ تن کشید. از امدادگران خواستم که مرا بگذارند روی زمین و به جلو بروند.

کار به جایی رسیده بود که عراقی‌ها به مجروحینی که زنده بودند، تیر خلاصی می‌زدند. یکی از آن‌ها بالای سرم آمد و اسلحه را روی سینه‌ام گذاشت. قبل از اینکه تیر خلاصی را بزند، بعثی دیگری که با او بود، او را هل داد و گفت: «او که مرده، چرا تیر حرام می‌کنی؟» در دلم گفتم: «خدایا هرچه صلاح توست..». چند لحظه بعد از رفتن عراقی‌ها صدای تکبیر برادران رزمنده بلند و منطقه با منور مثل روز روشن شد.

نفر سوم از سمت راست، حسین یوسفی

* رؤیای صادقه

از شدت درد روی زمین غلت می‌زدم و با خدا راز و نیاز می‌کردم که «خدایا دیگر توانی برایم نمانده، از من قبول می‌کنی؟» دائم ساعت را نگاه می‌کردم، زمان به کندی می‌گذشت. برام یقین حاصل شده بود که لحظات آخر عمرم است. به خدا گفتم «خدایا من نمی‌توانم برای تو تعیین تکلیف کنم، اما تو می‌دانی تاکنون خیلی آرزوی زیارت کربلا را داشته‌ام و دارم. خدایا، این لحظات آخر ابا عبدالله الحسین (ع) یا امام زمان (عج) را بالای سر من برسان». بعد از مرور این حرف‌ها شهادتین را گفتم و از شدت درد دقایقی از حال رفتم.

در همان وضعیت بی‌هوشی، احساس کردم سیدی بالای سرم نشسته و سرم را روی زانوی خود گذاشته. دستی را هم اطراف جایی که جراحت داشت حس می‌کردم. آن لحظه تصور می‌کردم یکی از این بزرگواران بالای سرم بوده... از آن زمان به این نتیجه رسیدم که هرچه را خالصانه نیت کنیم خداوند به ما عنایت می کند، چراکه من تنها نیت کردم که ائمه علیهم السلام بالای سرم حاضر شوند و خداوند از من دریغ نکرد.

بعد از چند دقیقه چشمانم را که باز کردم، دیدم دوباره سرم روی سنگ‌ها برگشته است. روحیه‌ام بسیار عوض شده بود و دیگر احساس درد نداشتم, اما هنوز نمی‌توانستم حرکت کنم.

پیرمردی که در چند متری من بر اثر مجروحیت بر زمین افتاده بود، پیش من آمد و گفت: «برادر شما چه کسی هستید؟» گفتم: «منظور شما چیه؟» گفت: «دیشب بالای سر شما چه کسی آمده بود؟» می‌ترسیدم هرچه بگویم، بگوید خواب دیده‌ای یا انکار کند اما او خودش گفت: «من دیدم که دیشب سیدی بالای سر شما بود و دستش را روی جراحت شکم تو گذاشته بود». هرچه می‌گفت با خواب من مطابقت داشت. انگار مواردی را که در خواب دیده بودم، او در بیداری دیده بود! نامش احمدی بود از یکی گردان‌های مشهد که آن زمان 60 ساله نشان می‌داد.

نفر سمت راست حسین یوسفی

* کار این رزمنده تمام است!

پیرمرد ایستاد و با دستانش به آمبولانس‌هایی که برای یافتن مجروحین آمده‌ بودند علامت می‌داد که به سراغ من بیایند. امدادگرها مرا داخل آمبولانس گذاشتند اما تا وضعیت مرا دیدند، به یکدیگر گفتند: «کار این بنده خدا که تمام است! به بیمارستان نمی‌رسد!» تا حرف‌هایشان را شنیدم، دیدم می‌توانم حرف بزنم، به سختی گفتم: «برادران بزرگوار، من از ساعت یازده‌و‌نیم دیشب که مجروح شده‌ام، همینطور اینجا افتاده‌ام! تا الآن هم خدا مرا نگه‌داشته و بعد از این هم همینگونه است». تا این را گفتم، گفتند: «واقعاً از ساعت یازده‌و‌نیم دیشب؟» گفتم: «بله». مرا به بیمارستان ماهشهر بردند.

* او را به سردخانه ببرید!

در اتاق عمل، دست و پای مرا به تخت بستند و لباس‌های مرا پاره کردند. پزشکان آمدند و تا مرا دیدند، گفتند: «این رزمنده دیگر حتی نفس نمی‌کشد! او را به سردخانه کنار شهدا ببرید!» دیگر توان حرف زدن هم نداشتم و نمی‌توانستم بگویم که زنده‌ام، مرا نبرید. تا کشوی سردخانه، آنچه اطرافم می‌گذشت را می‌فهمیدم اما بعد از آن دیگر از هوش رفتم.

* لحظاتی که در سردخانه گذشت

از آن ساعات تنها دشت بزرگی پر از گل و درخت در یادم مانده و صدای "یا حسین (ع)" و "یا مهدی (عج) ادرکنی"... به هیچ‌وجه احساس درد نمی‌کردم.

نمی‌دانم 72 ساعت یا 48 ساعت آنجا ماندم. تا اینکه یکی از رزمنده‌ها، به نام شهید ابراهیم اسداللهی که فرمانده گردان بود، برای پیدا کردن برادر مجروحش به بیمارستان آمد. گویا پرسنل به او گفته بودند برادرش را به مشهد اعزام کرده‌اند. حتی لیست اعزام را نیز به او نشان دادند. اما او نپذیرفت و اصرار داشت که برادرش در آن بیمارستان است. پرسنل هم که دیدند او راضی نمی‌شود، از اسداللهی خواستند تا به سردخانه هم سر بزند, شاید آن‌جا باشد.

* جنازه‌ای که کیسه‌اش عرق کرده بود

بعدها برایم ‌گفت: «وقتی به پایین آمدم، منصرف شدم. دیگر تمایل نداشتم جلوتر بروم، اما انگار کسی مرا هل می‌داد که سردخانه را ببینم. ترسناک و وحشتناک بود و دائم می‌گفتم خدایا چه اشتباهی کردم که به اینجا آمدم. کشوی اول را در سردخانه بیرون کشیدم اما جنازه برادرم نبود. کشوی دوم را کشیدم، دیدم شخصی را با لباس رزم آنجا گذاشته‌اند که نایلونی که روی ان کشیده‌اند، عرق کرده! حالت عجیبی به من دست داد. احساس کردم خیالاتی‌ شده‌ام. سریع به بخش رفتم. بعد از چند دقیقه احساس کردم اگر آن رزمنده زنده باشد، من گناه‌کارم! برای اطمینان بیشتر دوباره به سردخانه برگشتم. کشو را کشیدم و مطمئن شدم آن رزمنده زنده است! به سرعت به بخش رفتم و به پزشکان و پرستاران اطلاع دادم که مجروحی که داخل سردخانه است شهید نشده و زنده است».

* لباس‌هایم را به تبرک می‌بردند

به اصرار او پزشکان و پرستاران به سردخانه آمدند و وقتی از زنده بودنم مطمئن شدند به سرعت مرا به اطاق عمل بردند! عمل جراحی من از 7-8 صبح تا هفت غروب طول کشید و به گفته پرستاران 15 روز بیهوش بودم! 15-16 بعد از عمل بود که بدنم کم کم گرم شد. به شدت احساس تشنگی می‌کردم. 2 پرستار به صورتم آب می‌پاشیدند تا حس مرا تحریک کنند. قطرات آب را حس‌ می‌کردم. به سختی چشمانم را باز کردم... یکی از آنها فریاد کشید و ‌گفت: «یا حسین(ع)! ما تابه حال چنین چیزی ندیده‌ایم!».

نمی‌توانستم حرف بزنم، اما می‌دیدم پرستاران لباس مرا پاره کرده و بین خود به عنوان تبرک تقسیم می‌کنند. آن‌ها می‌گفتند «زنده‌ماندن بعد از 48 ساعت در سردخانه و 15 روز در کما، معجزه است، شما شهید زنده‌اید». بعد از چند روز مرا به بیمارستان امام خمینی(ره9 بردند و حدود یک سال آنجا بستری بودم. چندین عمل آنجا انجام دادند و حدود 70 درصد از روده‌ام را برداشتند و ... پس از مرخصی  دوباره عازم جبهه‌ها شدم، یعنی حدود سال 62. اما از آنجا که توانایی جنگیدن نداشتم، کارهای اداری مانند آمار شهدا و مجروحین را به عهده می‌گرفتم.

* عملیات والفجر 9 

استراتژی تعقیب دشمن در جبهه شمالی با سلسله عملیاتی بنام «والفجر» در این مناطق آغاز شد و نیروهای ما توانستند به پیروزی‌های مهمی در منطقه «چوارتا» دست پیدا کنند. عملیات والفجر 9 ساعت 23 و 45 دقیقه پنجم اسفند 64 در شرق چوارتای کردستان عراق آغاز شد. چند روز پس از پایان عملیات و تحویل خط به نیروهای پدافندی در حالی که مناطق فتح شده هنوز به طور کامل تثبیت نشده بود، نیروهای عراقی در حملاتی توانستند همه مناطق تصرف شده را بازپس گیرند. عراق که در این پاتک‌ها به دنبال کسب موفقیت جدید و بازسازی روحی نیروهای شکست خورده خود در فاو بود با توان بیشتری در منطقه ظاهر شد. نکته حائز اهمیت، همزمانی عملیات «والفجر 9» با درگیری نیروها در منطقه فاو بود. سپاه در حالی به این عملیات می‌پرداخت که در فاو درگیر پاتک‌های سنگین عراق بود. یگان‌های تازه تاسیس سپاه این عملیات را انجام دادند و توانستند در تهاجم خود به پیروزی‌هایی دست یابند. در جریان این نبردها مقدار زیادی مهمات و تجهیزات دشمن از بین رفت و تعدادی نیز به غنیمت نیروهای خودی درآمد. تعداد کشته و زخمی‌ها و اسرای دشمن 2 هزار و 750 نفر برآورد شد. در جریان این عملیات مسئولیت تعاون رزمی تیپ مستقل در یگان 57 حضرت ابوالفضل(ع) بر عهده من قرار گرفته بود.

ساعت پنج بعدازظهر رزمندگان را که سوار بر 50 اتوبوس بودند از کرمانشاه به سمت سد دربندیخان عراق حرکت داده شدند. ساعت دو بامداد وارد منطقه شدیم و عملیات پس از اندکی انتظار آغاز شد.

در مرحله اول خط پدافندی دشمن شکسته شد. جمعا 15 روز در آنجا مستقر بودیم تا این که متوجه شدیم دشمن مشغول انجام تحرکات است. ساعت 3 بامداد عراقی‌ها حمله را آغاز کردند. وقتی اولین گروه ما به محاصره آن ها درآمد، چون نیروهای کمکی نرسیده بود دستور عقب‌نشینی صادر شد. از طرفی دشمن نیروی کمکی را هم وارد عمل کرد.

نیروهای بعثی از هیچ حربه‌ای برای حمله به ما دریغ نکردند حتی تعدادی سگ وحشی هم در میان برف سنگین منطقه به سوی ما روانه کردند. دشمن به گمان این که رزمندگان ایران در حال عقب‌نشینی هستند با سروصدای زیاد و به قصد تضعیف روحیه ما شادی می‌کردند. از بالای کوه و بلندی‌های مشرف به دشمن که پایین می‌آمدیم برف, بسیاری از رزمندگان را زمین‌گیر کرد و حتی بسیاری از آن‌ها از شدت سرما به شهادت رسیدند. پس از آن که منطقه را از نیروهای خودی خالی کردیم دستور دادند که دشمن را زیر آتش توپخانه و هواپیما بگیرید. پس از 2 ساعت، دشمن در آن منطقه متحمل تلفات زیادی شد و تیپ یکم کردستان در آن منطقه مستقر شد. البته ساعاتی بعد، دشمن شروع به پاتک کرد اما خوشبختانه نتوانست موفقیتی را نصیب خود کند.

در مرحله دوم این عملیات که در سال 64 انجام گرفت من مسئولیت گروهان امداد را در تیپ 57 حضرت ابوالفضل(ع) رسته تعاون رزمی بر عهده داشتم. پس از شناسایی منطقه عملیاتی قرار شد در قسمت غربی منطقه کردستان عراق وارد عمل شویم. عملیات ساعت دوازده و نیم شب در حالی که برف به شدت می‌بارید، شروع شد. رزمندگان ما در ساعات اولیه تعدادی از نیروهای دشمن را به اسارت خود درآوردند و تعدادی از ارتفاعات مهم و استراتژیک را از دشمن گرفتند. یک هفته بعد از فتح ارتفاعات کردستان، خبرنگاران خارجی به آن منطقه آمدند تا گزارش تهیه کنند. آن‌ها از ارتفاعات آزاد شده به دست رزمندگان ایرانی متعجب شده بودند و می‌گفتند: «صدام گفته که ایران هیچ‌یک ارتفاعات ما را تصرف نکرده است. اما ما خودمان شاهدیم که رزمندگان ایرانی موفق به این کار شده‌اند».

* فعلاً پذیرفته نشده‌ای

یک شب در جبهه غرب در سنگر خوابیده بودم. یکی از دوستان شهیدم، «ابراهیم ترک» به خوابم آمد. بعد از سلام و احوالپرسی گفت: «برادر یوسفی وسایلت را جمع کن، وصیت نامه‌ات را بنویس و آماده شو که چند روز دیگر قرار است پیش ما بیایی». پرسیدم: «شما از کجا می‌دانی؟» گفت: «اینجا کسانی هستند که به من اشاره می‌کنند به شما بگویم پیش ما خواهی آمد». نیمه‌های شب از خواب بیدار شدم. خوشحالی تمام وجودم را گرفته بود. شوق شهادت چنان در جانم پیچیده بودم که خودم را از یاد برده بودم. بلند شدم نماز نافله شب را خواندم. پس از این خواب روزهای متمادی در این فکر بودم که خداوند این بنده حقیر را دوست داشته که شهادت او را تایید کرده است. از طرف دیگر به حال و روز پدر و مادر پیرم پس از رفتنم از این دنیا می‌اندیشیدم. تا اینکه همان دوستم دوباره به خوابم آمد و گفت: «حسین آقا! با خود خیلی چیزها اندیشیده‌ای! اما فعلاٌ در این دنیا خواهی ماند... قسمتی از بدن شما که مجروح شده است به عنوان شهید پذیرفته می‌شود، اما فعلاٌ خودت نمی‌آیی.».

* لاک‌پشتی که راهنما بود

در خرداد سال 67 که در منطقه عملیاتی جنوب بودم، در تیپ مستقل 13 رعد به عنوان مسئول تعاون رزمی انجام وظیفه می‌کردم. عصر به دیدن رزمندگان پدافند هوایی رفتم. آن‌ها کنار نیزارها چای تهیه کرده بودند و مشغول خوردن و صحبت بودند. ناگهان لاک‌پشتی از داخل آب بیرون آمد و به ما نزدیک شد، سرش را از لاک بیرون می‌آورد و دور خودش می‌چرخید. دوستانم لاک‌پشت را به داخل آب انداختند، اما دوباره از آب بیرون آمد و دور ما چرخید. بچه‌ها ناراحت شدند و برای چندین مرتبه لاک‌پشت را داخل آب پرتاب کردند، اما باز هم برگشت! من خیلی نگران شدم که شاید در این مکان موردی وجود دارد و یا این که این حیوان زبان بسته مأمور شده تا مطلبی را به ما بفهماند. با دوستان اطراف چادر را حدود یک متر کندیم و 6 شهید را پیدا کردیم.

* اسارت با یک آفتابه!

سال 60 بود. عصر یکی از روزها، نیروهای جدید از استان لرستان در منطقه عملیاتی مستقر شدند. ساعت 10 شب، یکی از این نیروهای جدید برای تجدید وضو بیرون رفت. از فرط خستگی به اشتباه از خاکریز جدا شد و به سمت نیروهای عراقی رفت. بین مسیر ناگهان متوجه افرادی شد که به زبان عربی صحبت می‌کنند و با احتیاط به سمت نیروهای ایرانی می‌آیند! رزمنده ایرانی به سرعت و با زیرکی، لوله آفتابه را از پشت به کمر آخرین نفر چسباند و گفت: «بی‌حرکت!».

آن عراقی به زبان عربی به دوستان خود می‌گوید: «این نیروی ایرانی اسلحه دارد، شما هم ساکت باشید و هرچه می‌گوید اطاعت کنید!» این رزمنده با یک آفتابه 5 نفر از نیروهای بعثی را اسیر کرد. آن‌ها وقتی فهمیدند که با یک آفتابه اسیر شدند قیافه‌های آنها از عصبانیت دیدنی بود!

گفت‌وگو از مریم اختری


نگارنده : admin2 در 1392/4/16 10:19:18

 

 
 
یک شنبه 18 مرداد 1394  9:06 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شاید این بچه‌ها ‌تا ساعتی دیگر به شهادت برسند

شاید این بچه‌ها ‌تا ساعتی دیگر به شهادت برسند
پیش از عملیات کربلای 4 تقویم کوچکی از جیب درآوردم و به عباس آقا دادم تا به یادگاری برایم جمله‌ای بنویسد‌. وقتی تقویم را به من برگرداند و آن را باز کردم، دیدم نوشته است: عزیزم، در راه اهل بیت عصمت و طهارت (ع) قدم بردار که راه آنها راه نور است و هرکس در راه آنها گام بردارد، در نور حرکت می‌کند.

طلبه‌ی شهید شیخ عباس علی دادی سلیمانی، متولد 1345 از عشایر قهرمان بافت کرمان برخاست و پس از عمری کوتاه اما پر برکت در تیر ماه 1366 در منطقه ماووت عراق به کاروان شهادت پیوست. مرور خاطراتی از او در سالروز شهادتش، دلها را به سرزمین ایمان و عرفان می‌کشاند.
باید برخاست‌

روحانی گردان 418 از لشکر 41 ثارالله و پیک گردان بود. در عملیات موعود، عراقی‌ها آتش شدیدی بر رزمنده‌ها ریختند و بچه‌ها پشت خاکریز نمی‌توانستند سربلند کنند. شیخ عباس گفت: اینجا دیگر پیک بودن به کا ر نمی‌آید. با اجازه‌ی فرمانده گروهان، آرپی جی را برداشت و روی خاکریز ایستاد و شلیک کرد. با اولین شلیک او، ستون دشمن از هم پاشید.

نفس گرم شیخ

معنویت و روحانیتی که با سخنان شیخ عباس بر مجالس گردان حاکم می‌شد، باعث می‌شد که پس از سخنرانی و روضه‌ی او بچه‌ها تا یک ساعت بعد در آغوش هم گریه کنند و حلالیت بخواهند و از خدا درخواست شهادت کنند.

شام صلواتی

در یکی از مرخصی‌ها سوار اتوبوس بودیم که به شهر برگردیم. در بین راه برای نماز مغرب و عشا توقف کردیم که فقیری دست دراز کرد و از شیخ عباس کمک خواست. شیخ عباس ‌یک دویست تومانی در جیب داشت. آن را به فقیر داد. به او گفتم: ما هنوز شام نخورده ایم و تا به مقصد برسیم، پول نیاز داریم. گفت: وقتی برایم ثواب ثبت شود، می‌نویسند دارایی‌اش را بخشید.
وارد رستوران که شدیم مدیر رستوران که متوجه شد همه ما رزمنده هستیم گفت برای رزمنده‌ها شام، صلواتی است. صلوات که فرستادیم به شیخ عباس نگاه می‌کردم و او لبخند می‌زد.

تذکر اخلاقی

در مجالسی که حرف بیهوده زده می‌شد نمی‌نشست. با هم قرار گذاشته بودیم که هر وقت هر کدام حرف بیهوده‌ای زدیم، دیگری به او تذکر دهد. در تمام مدتی که با او بودم حتی یک بار هم نتوانستم از رفتار و گفتار او ایراد بگیرم و به او تذکر دهم. او بسیار بر نفس خود مسلط بود.
 
سفارش به پیروی از ولایت فقیه

پیش از عملیات کربلای یک با تعدادی از بچه‌ها خدمت شیخ عباس رفتیم. برایمان در مورد سرانجام جنگ صحبت کرد. گفت: بچه‌ها، پس از جنگ، دشمنان آرام نمی‌نشینند. یکی از کارهایشان جدا کردن و دور نگه داشتن شما بسیجی‌ها از خط ولایت فقیه است. مبادا گول بخورید. شما باید با تمام توان از ولایت فقیه حمایت کنید.
 
یک سفارش

پیش از عملیات کربلای 4 تقویم کوچکی از جیب درآوردم و به عباس آقا دادم که به‌ یادگاری برایم جمله ای بنویسد. وقتی تقویم را به من برگرداند و آن را باز کردم، دیدم نوشته است:
عزیزم، در راه اهل بیت عصمت و طهارت (ع) قدم بردار که راه آنها راه نور است و هر‌کس در راه آنها گام بردارد، در نور حرکت می‌کند.

آرام باش

در یکی از پاتک‌های پس از عملیات کربلای 5 عراقی‌ها آتش سنگینی می‌ریختند. ما یک دسته از گروهان 2 گردان 411 بودیم که مقابله می‌کردیم. آن قدر آرپی جی زده بودیم که گوش‌هایمان چیزی نمی‌نشیند. زکی زاده که فرمانده گروهانمان بود به شهادت رسیده بود. من در خط با بچه‌ها صحبت می‌کردم که باید مقاومت کنیم. شیخ عباس آمد و آرام به من گفت: صادق، شاید این بچه‌ها ‌تا ساعتی دیگر به شهادت برسند. هنگام سخن گفتن با آنها آرام صحبت کن و صدایت را بلند مکن.
شهادتی زهرا گونه

شیخ عباس به حضرت فاطمه زهرا (س) ارادت عجیبی داشت. هنگامی که به شهادت رسید، کنجکاو شدم هر چه زودتر تابوتش را باز کنند تا ببینم که چگونه به شهادت رسیده است. تابوت را که باز کردند، دیدم عباس مانند زهرای مرضیه ( س) از ناحیه‌ی پهلو مجروح شده و به شهادت رسیده بود.

دلنوشته‌ای از شیخ عباس 

ای خدای مهربان، در این مقطع از زمان که بعد از ماه مبارک رمضان و سپری کردن شبهای قدر در کنار مزار شهدای قم، شهادت را از تو طلب کردم، دیگر ماندن برایم سخت اشت. دلم می‌گیرد و گویا چیزی گم کرده ام. ای خدای متعال، به تو عشق می‌ورزم ولی حق عاشقی را ادا نمی‌کنم.

بخشی از وصیتنامه شهید

بکوشید فریب این زندگی کوتاه مدت و بی دوام را نخورید. دنیا محل امتحان است. آنچه به عنوان سرمایه از این دنیا می‌برید، فقط تقوا و عمل صالح است.

نگارنده : admin2 در 1392/4/16 10:20:40
 
 
 
یک شنبه 18 مرداد 1394  9:06 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

وقتی آیت‌الله صدوقی به جای بسیجی 14 ساله‌ نگهبانی داد

وقتی آیت‌الله صدوقی به جای بسیجی 14 ساله‌ نگهبانی داد
محافظ آیت‌الله صدوقی می‌گوید: شهید بزرگوار محراب عبای خود را روی پشت‌بام پهن کرده و فرمودند:‌ «حالا بیا نیم ساعتی بخواب من نگهبانی می‌دهم». امر ایشان را اجابت کردم و خوابیدم؛ اما زمانی که مرا بیدار کردند، هنگام اذان صبح بود. 
سومین شهید محراب آیت‌الله شیخ‌محمد صدوقی در سال1287 هجری شمسی در یزد متولد شد؛ وی مدت 21سال در قم به فراگیری علوم اسلامی پرداخت و از آغاز مبارزات امام خمینی(ره) چه پیش از قیام 15 خرداد و چه پس از آن، همواره از یاران و مروجان افکار متعالی ایشان بود.

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، شهید صدوقی امام جمعه یزد بود و سرانجام در روز یازده تیر 1361 در حالی که جایگاه نماز جمعه را ترک می‌کرد، توسط منافقین به شهادت رسید. «حسن ابویی‌مهریزی» که از نگهبانان بیت شهید صدوقی در روستای حسین‌آباد مهریز بود، خاطره زیبایی را از این شهید روحانی روایت می‌کند.

                                                           ***

در سال 1358 که آیت‌الله صدوقی به حسین‌آباد مهریز تشریف آورده بودند، من حدود 14 ساله بودم و به عنوان بسیجی جهت نگهبانی به منزلی که معظم‌له حضور داشتند رفته و بر پشت بام پست می‌دادم.

حدود نیمه‌های شب بود که دیدم حاج آقا با نصف هندوانه به پشت بام تشریف آوردند.

ـ بیا باهم هندوانه بخوریم.

ـ آقا من نگهبان هستم و نمی‌توانم ترک پست کنم و به کار دیگری بپردازم.

ـ مگر شما برای من نگهبانی نمی‌دهی؟

ـ بله.

ـ من به شما می‌گویم بیا هندوانه بخوریم.

‌خلاصه دستور ایشان را اجابت کردم.

ـ خیلی خسته هستی؛ بیا نیم ساعت استراحت کن.

ـ خیر من باید سر پست باشم.

ـ چشمانت خسته است و خواب‌آلود.

آیت‌الله صدوقی عبای خود را روی پشت بام پهن کرده و فرمودند:‌ «حالا بیا نیم ساعتی بخواب من نگهبانی می‌دهم». خلاصه امتثال امر نمودم خوابیدم؛ اما زمانی که مرا بیدار کردند، هنگام اذان صبح بود.

نگارنده : admin2 در 1392/4/13 8:55:2
 
 
یک شنبه 18 مرداد 1394  9:11 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خاطراتی از شهید حسن باقری

خاطراتی از شهید حسن باقری
اشاره: غلامحسین افشردی،حسن باقری نام مستعار این شهید بزرگوار بود. 1- بچه را لا پنبه گذاشتند . آن قدر ضعیف بود که تا بیست روز صداش در نمی آمد . شیر بمکد. برای ماندنش نذر امام حسین کردند. به ش گفتند « غلامِ حسین.»باید نذرشان را ادا می کردند. غلام حسین دو ساله بود که رفتند کربلا. 
2- آمده بود نشسته بود وسط کوچه . نمی شد بازی کرد. هر چی چخه کردیم و با توپ پلاستیکی و سنگ زدیم ، نرفت غلام حسین رفت جلو . نفهمیدیم چی گفت ، که گذاشت رفت.

3- کلاس هشتم بود. سال چهل و هشت ،چهل و نه . فامیل دورشان با چند تا بچه ی قد و نیم قد از عراق آواره شده بود. هیچی نداشتند ؛ نه جایی ، نه پولی . هفت هشت ماه پا پی صندوق دار مسجد لرزاده شده بود. می گفت« بابا یه وام بدین به این بنده ی خدا هیچی نداره . لا اقل یه سرپناهی پیدا کنه گناه داره. » حاجی هم می گفت « پسرجون ! وام میخوایی ، باید یه مقدار پول بذاری صندوق. همین.» آن قدر گفت تا فامیل پول گذاشتند صندوق . همه را بدهکار کرد تا یکی خانه دار شد.

4- سر راه مدرسه رفتیم کتاب فروشی .هرچی پول داشت کتاب خرید. می خواند؛ برای دکور نمی خرید.

5- سال آخر دبیرستان بود. شب با مهمان غریبه ای رفت خانه شام به ش داد و حسابی پذیرایی کرد. می گفت «ازشهرستان آمده. فامیلی تهران نداره. فردا صبح اداره ی ثبت کار داره. می ره »دلش نمی آمد کسی گوشه ی خیابان بخوابد.

نگارنده : admin2 در 1392/4/13 8:58:28
 
 
یک شنبه 18 مرداد 1394  9:11 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خاطراتی از شهید مهدی زین الدین

خاطراتی از شهید مهدی زین الدین
1- پسرک کیفش را انداخته روی دوشش. کفش ها را هم پایش کرده . مادر دولا می شود که بند کفش را بندد. پاهای کوچک ، یک قدم عقب می روند. انگشت های کوچک گره شلی به بند ها می زنند و پسرک می دود از در بیرون. 
2- توی ظل گرمای تابستان، بچه های محل سه تا تیم شده اند. توی کوچه ی هجده متری . تیم مهدی یک گل عقب است. عرق از سر و صورت بجه ها می ریزد. چیزی نمانده ببازند. اوت آخر است . مادر می آید روی تراس « مهدی! آقا مهدی!برای ناهار نون نداریم ها برو از سرکوچه دو تا نون بگیر.» توپ زیر پایش می ایستد. بجه ها منتظرند. توپ را می اندازد طرفشان و می دود سر کوچه .

3- نماینده ی حزب رستاخیز می آید توی دبیرستان . با یک دفتر بزرگ سیاه . همه ی بچه ها باید اسم بنویسند. چون و چرا هم ندارد. لیست را که می گذارند جلوی مدیر ، جای یک نفر خالی است ؛ شاگرد اول مدرسه . اخراجش که می کنند ، مجبور می شود رشته اش را عوض کند. در خرم آباد ، فقط همان دبیرستان رشته ی ریاضی داشت. رفت تجربی.

4- قبل انقلاب، دم مغازه ی کتاب فروشیمان ، یک پاسبان ثابت گذاشته بودند که نکند کتاب های ممنوعه بفروشیم.عصرها ، گاهی برای چای خوردن می آمد توی مغازه و کم کم با مهدی رفیق شده بود. سبیل کلفت و از بناگوش در رفته ای هم داشت. یک شب ، حدود ساعت ده . داشتیم مغازه را می بستیم که سر و کله اش پیدا شد. رو کرد به مهدی و گفت « ببینم ، اگر تو ولی عهد بودی ، به من چه دستوری می دادی؟» مهدی کمی نگاهش کرد و گفت « حالت خوبه ؟ این وقت شب سؤال پیدا کرده ای بپرسی؟ » بازهم پاسبان اصرار کرد که « بگو چه دستوری می دادی ؟ » آخر سر مهدی گفت « دستور می دادم سبیلتو بزنی.» همان شب در خانه را زدند. وقتی رفتیم دم در ، دیدیم همان پاسبان خودمان است. به مهدی گفت « خوب شد قربان ؟ » نصف شبی رفته بود سلمانی محل را بیدار کرده بود تا سبیلش را بزند. مهدی گفت « اگر می دانستم این قدر مطیعی ، دستور مهم تری می داد. »

5- قبل از دست گیری من ، برای چند دانشگاه فرانسه ، تقاضای پذیرش فرستاده بود. همه جوابشان مثبت بود. خبر دادند یکی از دوستانش که آن جا درس می خواند ، آمده ایران ، رفته بود خانه شان.دوستش گفته بود « یک بار رفتم خدمت امام ، گفتند به وجود تو در ایران بیش تر نیازه . منم برگشتم. حالا تو کجا می خوای بری؟» . منصرف شد.

نگارنده : admin2 در 1392/4/13 9:0:17
 
 
یک شنبه 18 مرداد 1394  9:11 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

قصه های مینی مالیستی جنگ
١- چند روز قبل از امتحان‏ها از جبهه مي‌آمد، يك صندلي مي‏گذاشت زير درخت نارنگي وسط حياط، آن چند روز را درس مي‌خواند و با نمره‌هاي خوب قبول مي‌شد. نمره‌هاش هست. تازه با همين وضع توي كنكور هم قبول شد. آن هم دانشگاه اميركبير. 
٢- يك بار از جبهه كه برگشت، گفت: «مادر! تو چه دعايي مي‌كني كه من شهيد نمي‌شم‌؟» از آن به بعد مي‌گفتم: «خدايا! راضي‌ام به رضاي تو.»
خدا راضي بود پسرم پيش او برود و پيش من نماند.

٣- شهيد كه شد، دو بسته از وسايلش را فرستادند براي خانواده‌اش. يك بسته وسايل شخصي و يك بسته كتاب‌هاي درسي دبيرستان.

٤- شش ماهي بود مي‌رفت جبهه. من منتظر ماندم تا امتحان‌ها تمام بشود و تابستان همراهش بروم. بعضي حرف‏هايش را نمي‌فهميدم. مي‌گفت: «خمپاره‌ها هم چشم دارند.»
* * *
نشسته بوديم وسط محوطه؛ داشتيم قرآن مي‌خوانديم. صداي سوت خمپاره‌اي آمد. هر دو خوابيديم زمين. گرد و خاك‌ها كه خوابيد، من بلند شدم، اما او نه. تازه فهميدم خمپاره‌ها هم چشم دارند.

٥- كتاب‏هايش را جلد كرده بود، با روزنامه. نمي‌خواست بقيه بفهمند او فقط يك محصل است.
بچه‌ها و محصل‌ها را سخت راه مي‌دادند خط مقدم.


 

نگارنده : admin2 در 1392/4/13 9:2:36
 
 
یک شنبه 18 مرداد 1394  9:12 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

امام رضا چقدر مهربونی...

امام رضا چقدر مهربونی...
اوایل سال 72 بود و گرماى فكه. در منطقه عملیاتى والفجر مقدماتى، بین كانال اول و دوم، مشغول كار بودیم. 
چند روزى مى شد كه شهید پیدا نكرده بودیم. هر روز صبح زیارت عاشورا مى خواندیم و كار را شروع مى كردیم. گره و مشكل كار را در خود مى جستیم. مطمئن بودیم در توسلهایمان اشكالى وجود دارد

«پسر من علاقه و ارادت خاصى به حضرت امام رضا(ع) داشت...».

آن روز صبح، كسى كه زیارت عاشورا مى خواند، توسلى پیدا كرد به امام رضا(ع). شروع كرد به ذكر مصائب امام هشتم و كرامات او. مى خواند و همه زار زار گریه مى كردیم. در میان مداحى، از امام رضا طلب كرد كه دست ما را خالى برنگرداند، ما كه در این دنیا هم خواسته و خواهشمان فقط باز گردان این شهدا به آغوش خانواده هایشان است و...

هنگام غروب بود و دم تعطیل كردن كار و برگشتن به مقر. دیگر داشتیم ناامید مى شدیم. خورشید مى رفت تا پشت تپه ماهورهاى روبه رو پنهان شود. آخرین بیل ها كه در زمین فرو رفت، تكه اى لباس توجهمان را جلب كرد. همه سراسیمه خود را به آنجا رساندند. با احترام و قداست، شهید را از خاك در آوردیم. روزى اى بود كه آن روز نصیبمان شده بود. شهیدى آرام خفته به خاك. یكى از جیب هاى پیراهن نظامى اش را كه باز كردیم تا كارت شناسایى و مداركش را خارج كنیم، در كمال حیرت و ناباورى، دیدیم كه یك آینه كوچك، كه پشت آن تصویرى نقاشى از تمثال امام رضا(ع) نقش بسته، به چشم مى خورد. از آن آینه هایى كه در مشهد، اطراف ضریح مطهر مى فروشند. گریه مان درآمد. همه اشك مى ریختند. جالب تر و سوزناكتر از همه زمانى بود كه از روى كارت شناسایى اش فهمیدیم نامش «سید رضا» است. شور و حال عجیبى بر بچه ها حكمفرما شد. ذكر صلوات و جارى اشك، كمترین چیزى بود.

شهید را كه به شهرستان ورامین بردند، بچه ها رفتند پهلوى مادرش تا سرّ این مسئله را دریابند. مادر بدون اینكه اطلاعى از این امر داشته باشد، گفت:

«پسر من علاقه و ارادت خاصى به حضرت امام رضا(ع) داشت...».

منبع:ساجد

نگارنده : admin2 در 1392/4/13 9:3:47
 
 
یک شنبه 18 مرداد 1394  9:12 AM
تشکرات از این پست
nazaninfatemeh
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پفکیه ؛کامکیه!!!!

پفکیه ؛کامکیه!!!!
دشمن عقبه جبهه مهران را زده بود، سینه كش ارتفاعات را بمباران كرده بود، 
از هر طرف صداى آه و ناله بچه ها به گوش مى رسید، دشت پر از شهید و مجروح و مصدوم بود، بیچاره امدادگران نمى دانستند به حرف چه كسى گوش كنند، و سراغ كدام یكى بروند، چون همه ظاهراً یك وضع داشتند، تا معاینه نمى شدند و از نزدیك به سراغشان نمى رفتى نمى توانستى یك نفر را بر دیگرى ترجیح بدهى، در همین زمان بالاى سر یكى از بچه هاى گردان رفتیم، كه وقتى سالم بود امان همه را بریده بود، محل زخم و جراحتش را باند پیچى كردم دیدم واقعاً دارد گریه مى كند، گفتم: تو كه طوریت نشده، بى خودى داد و فریاد راه  انداخته بودى كه چى؟ با همان حال و وضعى كه داشت گفت: من هم چیزى نگفتم، فقط یاد بچگیم افتاده بودم كه سر كوچه و محل خوراكى مى فروختم، براى همین داشتم مى گفتم:«آ...ى! كامك، پفك كه شما آمدید». خندیدم و گفتم:

«تو موقع مردن هم دست بردار نیستى.»

نگارنده : admin2 در 1392/4/13 9:7:22
 
 
یک شنبه 18 مرداد 1394  9:12 AM
تشکرات از این پست
nazaninfatemeh
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خاطرات تفحص

خاطرات تفحص
کارت شهيد و پيام آن در دژ امام محمد باقر(ع) واقع در طلائيه پيکر شهيدي کشف شد که سر نداشت و پيکرش دو نيم شده بود. 
داخل جيب هاي لباس تعدادي کارت و يک قرآن کوچک و يک خودکار بود. روي يکي از کارتها با خطي بسيار زيبا و زرد رنگ نوشته بود: «و خداوند ندا مي دهد که شهدا به بهشت در آيند.» از پيکر شهيد و کارت او يک عکس گرفتم. وقتي خواستم دوباره کارت را ببينم در کمال تعجب ديدم محو شده است. پيش خود گفتم حتما نور خورشيد و يا... باعث شده جمله پاک شود، از آن گذشتم. در مرخصي جريان را براي يکي از علما تعريف کردم، ايشان گفتند برويد عکس را چاپ کنيد، اگر چاپ شد، جريان خاصي نبوده، اما اگر چاپ نشد براي ما پيام داشته است. تمام عکسها بسيار شفاف چاپ شد به جز آن عکسي که از کارت گرفته بودم، حالتي نور خورده و مات داشت.
***
پلاکي از جنس پوتين

گفتم دقت کنيد، مثل اينکه امروز قراره خبري بشه. يکي از بچه ها به شوخي گفت: «لشکر ما هم مي خواد شهيد بده و...». وسط ميدان مين بوديم ناگهان يکي فرياد زد «شهيد» همه غمگين و ناراحت شدند. هيچ مدرکي نبود و يک پاي شهيد هم نبود. گفتم: بچه ها نذري بکنيم. هر کجا پلاک پيدا شد يک زيارت عاشورا بخوانيم. يکي از بچه ها گفت: «يکي هم براي پايش» يکي از بچه ها به شوخي گفت: شانس آورديم فقط يک پا و يک پلاکش نيست و گرنه دو سه روز بايد اينجا ... پا و پوتين که از مچ قطع شده بود پيدا شد. زيارت را خوانيدم. غروب برگشتيم مقر، اما پلاک پيدا نشد. همان کسي که شوخي مي کرد آمد و گفت: زيارت عاشوراي دوم را بخوان، هويت شهيد روي زبونه پوتين نوشته شده. من هم خواندم «السلام عليک يا اباعبدالله و.. .»

نگارنده : admin2 در 1392/4/13 9:5:16
 
 
یک شنبه 18 مرداد 1394  9:12 AM
تشکرات از این پست
nazaninfatemeh
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهادت نتیجه دل بریدن عاطفه های مادری است

شهادت نتیجه دل بریدن عاطفه های مادری است
دلتنگی شاید اولین وبزرگترین بهانه ای باشد که مادران شهدا را در یک روز گرم تابستان به قطعات شهدای  بهشت زهرا (س) بکشاند.دلتنگی هایی که عمر بسیارشان به بیش از 30  سال می رسد .این دیدارها تجدید خاطراتی است بین مادران وفرزندان، که  اکثرا عصرهای پنجشنبه تازه می شود...این مادران معرفان واقعی شهیدان وراویان عینی وموفق رفتار وکردار آنانند.اگر شهیدی به خدا رسیده است ،مادری داشته است که روزی ازعاطفه مادریش دل کنده وجگرگوشه اش را به خدا سپرده است...
..عصر پنجشنبه ای از روزهای خوب خدا را در قطعه 26 بهشت زهرا(س) هستیم.مادری با اشتیاق هر چه تمام مشغول گردگیری جعبه شیشه ای بالای مزار فرزندش است .گلهای مصنوعی وقرآنی را که در یک پارچه سبز پیچیده شده است راروی سنگ قبر فرزندش گذاشته وبا احساسی وصف ناشدنی در حال تمیز کردن یادگاری های اوست...او با جملاتی که هر چند وقت یکبار قربان صدقه پسرش می رود ما را نیز مهمان لحظات دلتنگی وتنهایی اش می کند.او سمیه خان حاجی مادر شهید علی نظری  است.لحظاتی را در کنارش می نشینیم تا شاید دمی را شریک لحظه های بدون پسرش باشیم  .
 
 

از او که می پرسیم ،از پسرش می گوید واز اینکه در محله نظام آباد ودرسال 43 به دنیا آمده است.18 ساله بود که برای اولین بار عزم جبهه کرد ودر عملیات مسلم ابن عقیل در سومار شرکت جست واتفاقا خداوند او را در همین عملیات به سوی خود فرا خواند و مهر شهادت بر شناسنامه اش خورد.از او که درباره خصوصیات علی جویا می شویم ،اورا پسری بسیار با محبت ومهربان معرفی می کند.می گوید که پسرم از همان دوران کودکی بسیار به حلال وحرام حساس بود وبا دیگر فرزندانش تفاوت داشت.

 

از او می پرسیم که آیا علی هنگام رفتن به جبهه برای او ودیگران توصیه ای داشته است یا نه؟!در حالی که آز یاداوری آن لحظه ها وآن روزهای تکرار نشدنی می توان حسرتی جانکاه را در چشمانش به نظاره نشست ،برایمان می گویدکه هیچ گاه توصیه فرزندش را فراموش نخواهد کرد.او مادر را به گذشت در برابر خطاهای دیگران فرا خوانده بود  واز او خواسته بود که هر حرف خطایی را که از دیگران شنید گذشت داشته باشد وناراحت نشود.مادر می گوید که این توصیه او همیشه در ذهنش ماندگار شده است ودر هنگامه های سخت گویی او روبروی مادر نشسته وهمان حرف را تکرار می کند...

 

با نگاهی که برایمان معنایی جز مهر ومحبت مادری تفسیری ندارد به سنگ قبر فرزندش چشم می دوزد و می گوید"علی خیلی خوب وبا خدا بود یک روز هر چی دنبالش گشتم پیداش نکردم.بعد از مدتی دیدم تو یکی از اتاقها نشسته ودستهاش رو بلند کرده وداره دعا می کنه .من درو بستم وگفتم بزار تو حال خودش باشه...پدرش همیشه به او می گفت که درست رو تمام کن وبعد برو جبهه ولی او می گفت نه الان لازمه که من برم جبهه.دعا می کرد که ما راضی باشیم...

 

                                                                                

ا

از نحوه ولحظه شهادتش که می پرسیم،آهی به ژرفای یک عمر دلتنگی می گشد ومی گوید:"پسرم آرپی جی زن بودو قد بلندی داشت وقتی که می خواست بلند بشه وارپی جی بزنه یه گلوله می یاد و می خوره به قلبش .دوستانش اونو روی برانکارد می خوابونن وبهش دلداری می دن که حتما به زودی به عقب منتقل می شه وحالش خوب می شه .ولی اون در حالی که لبخند می زنه می گه نه اقا امام حسین داره می یاد وزیر لب ایت الکرسی می خونه ودر حالی که لبخند می زده شهید می شه.موقعی که خبر شهادتشو بهم دادن ،فقط سجده کردم.گفتم خدایا شکرت .من همیشه دعا کردم اسیر یا گمنام نشه  ولی شهید بشه  چون اگه اسیر می شد ،معلوم نبود که صدام چه بلایی سرش بیاره .دخترم زهرا که پیکرش رو دیده بود بهم گفت مامان ،علی در حال لبخند شهید شده.هنوز هم لبخند به لب داشت واین منو آروم کرد..."

 

دوست داشتیم بدانیم که علی در وصیت نامه اش برای مادر وعلی الخصوص برای ما به جا مانده گان چه توصیه ای داشته است.مادر با رویی گشاده برایمان تعریف می کند  که وصیت نامه اش را همیشه با خود دارد وهر سال در سالروز شهادت فرزندش قرائت می شود.علی در وصیت نامه اش خاطر نشان کرده است که :"مامان نباید هنگام شهادت من گریه کنی تا دشمن شاد شود.باید که یاد حضرت زینب باشی که چه سختی هایی را در این راه تحمل کرده وراضی به رضای خدا باشی تا اجرت در نزد خدا ضایع نشود.دنیا مجال زودگذری است .به فکر آن نباشیم بلکه به فکر امور معنوی وآخرت خود باشیم..."

 

از مادر علی پرسیدیم که ایا تا کنون خوابی از فرزندش دیده است که در جواب می گوید :یک بار به خواب خواهرش آمده وخواهرش از او خواسته است که اورا هم با خودش ببرد ولی علی به او تذکر داده است که او نمی تواند با او برود .چون آنچه که او انجام داده و خوانده است را فاطمه انجام نداده است وسپس به همراه چند نفر که منتظر او بوده اند از فاطمه خداحافظی کرده  وگفته است که وقت آن است که دیگر من برگردم..."

بعد از حدود نیم ساعت درد ودلی که با مادر شهید علی نظری داشتیم رویش را به نشان قدر دانی از آن همه فداکاری وتحمل سختی ها ودلتنگی ها بوسیدیم واز او جدا شدیم وهمچنان در فکر اینگه اگر نبودند مادران صبوری چون مادر علی که از جگرگوشه هایشان دل بکنند وفرزندانشان را خود با دستان خود به میدان جنگ ونبرد با دشمن بفرستند ،حال ما کجا بودیم وآیا نامی از ایران اسلامیمان بود یا نه؟!...

 

نگارنده : fatehan3 در 1392/4/15 15:56:19
 
 
یک شنبه 18 مرداد 1394  9:13 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خاطره‌ای از دعای شهید صدوقی برای رزمندگان/ زیارت نیمه‌شب امام رضا(ع) و پیروزی در عملیات طریق‌القدس

خاطره‌ای از دعای شهید صدوقی برای رزمندگان/ زیارت نیمه‌شب امام رضا(ع) و پیروزی در عملیات طریق‌القدس
شهید صیاد گزارش مختصری هم در حضور آیت‌الله صدوقی و واعظ طبسی دادند و عرض کردند ما مزاحم آقا شدیم تا امشب در حرم دعای مخصوص داشته باشند. 

 سومین شهید محراب آیت الله شیخ محمد صدوقی در سال 1287  هجری شمسی در یزد متولد شد. وی مدت 21 سال در قم به فراگیر ی علوم اسلامی پرداخت و از آغاز مبارزات امام چه پیش از قیام 15 خرداد و چه پس از آن ، همواره از یاران و مروجان افکار متعالی امام بود.

او نماینده و امام جمعه یزد بود و سرانجام در روز 11 تیر سال 1361 در حالی که جایگاه نماز جمه را ترک می کرد بدست  یکی از منافقین کوردل به شهادت رسید.

امیر سرتیپ سید حسام هاشمی از فرماندهان ارتش که در جریان توسل فرماندهان ارتش به حضرت ثامن‌الحجج حضرت امام رضا(ع) همراه با آیت‌الله صدوقی شرکت داشته است خاطرات خود را چنین بیان می‌کند:

«مقدمات عملیات طریق‌القدس فراهم شد، طرح‌های عملیاتی، دستورات تقریبا همه آماده شده بود و یا مراحل نهایی را طی می‌کرد .دو شب قبل از عملیات شهید صیاد شیرازی فرماندهی وقت نیروی زمینی در دفتر کارش مشاورین و دوستان نزدیک را احضار و آخرین صحبت‌ها و بحث‌ها روی عملیات انجام شد، اولین عملیات در زمان فرماندهی ایشان و بعلاوه بزرگترین عملیات از هر نظر تا آن زمان بود. برآورد‌ها و بررسی‌ها به خصوص برآورد مهمات توپخانه با موجودی فاصله زیادی داشت، سرانجام شهید صیاد شیرازی فرمودند، با توکل به خداوند عملیات را انجام خواهیم داد.

سپس رو به اینجانب و یکی از دوستان دیگر کرده و فرمودند شما دو نفر آماده باشید فردا صبح ساعت 9 صبح در فرودگاه باشید تا به یزد و از آنجا شب به مشهد مقدس برویم و سپس به من فرمودند هماهنگی با مشهد را شما انجام بدهید.

پرواز راس ساعت 9 صبح انجام شد و پس از یک ساعت به فرودگاه یزد و از آنجا به منزل شهید حضرت آیت‌اله صدوقی رفتیم، حضرت آقا استقبال خوبی از شهید صیاد به عمل آوردند و شهید هم گزارشی از وضعیت جبهه و آمادگی رزمندگان اسلام (ارتش و سپاه) را به حضور آقا بیان داشته و سپس عرض کردند آقا ما به خدمت شما رسیدیم تا سفری به مشهد در معیت حضرتعالی داشته و در حضور آقا امام رضا (ع) برای پیروزی رزمندگان دعا بفرمایید.

وضعیت ما طوری است که عنایت آقا امام زمان(عج) و ثامن‌الائمه  باید پشتیبان کار باشد. نماز جماعت در منزل آقا برگزار گردید و همچنین ناهار صرف گردید و پس از مختصر استراحت با همان هواپیمای فالکن به سوی مشهد پرواز کردیم .سرنشینان عبارت بودند (حضرت آیت‌الله صدوقی، شیخ رجبعلی خادم آقا، شهید صیاد شیرازی و یکی از محافظین شهید صیاد، جناب سرهنگ محمود ریاحی و اینجانب. سرتیپ سید حسام هاشمی) ابتدا به مهمانسرای ثامن‌الائمه ارتش رفته و از آنجا برای نماز مغرب و زیارت وارد حرم شدیم که مورد استقبال حجت‌الاسلام واعظ طبسی قرار گرفتیم و شام را هم مهمان حضرت حجت‌الاسلام واعظ طبسی در تالار آینه حرم بودیم.

شهید صیاد گزارش مختصری هم در حضور آیت‌الله صدوقی و واعظ طبسی دادند و عرض کردند ما مزاحم آقا شدیم تا امشب در حرم دعای مخصوص داشته باشند. آقای واعظ طبسی فرمودند :بسیار خوب ما امشب ساعت 3 نیمه شب تا نماز صبح حرم را آماده می‌کنیم تا شما با خیال راحت به دعا بپردازید.

رأس ساعت 3 نیمه شب جمع کوچک ما وارد حرم شد، با اینکه اینجانب قبلا مدت 6 سال در مشهد و 3 سال در قوچان خدمت می‌کردم هیچ‌گاه برایم چنین فرصتی پیش نیامده بود که در حرم حضرت اینگونه به زیارت نایل شوم.

فکرش را بکنید حرم خلوت امام رضا(ع) حضور حضرت آیت‌الله صدوقی نماز شب، دعای مخصوص با آن حال و هوای خاص که واقعا نمی‌شود آن را به قلم ناتوان چون منی توصیف کرد آن حال و هوا آن دعا و توسل خاص آقا (حضرت آیت‌الله صدوقی) یک اطمینان قبلی در من ایجاد شد که قطعا این عملیات پیروز خواهد بود و از نگاه شهید صیاد و دیگران هم این برق شادی و شور و شعف دیده می شد، نماز صبح فرا رسید.

نماز صبح در همان ضلع شمالی حرم به امام آیت‌الله صدوقی برگزار شد و پس از زیارت به مهمانسرا برگشتیم و پس از استراحت کمی به فرودگاه رفته ابتدا عازم یزد شده و آقا در فرودگاه پیاده شد و سپس به اهواز رفتیم و شهید صیاد در فرودگاه اهواز پیاده شد و من و آقای ریاحی هم به تهران برگشتیم، همان شب عملیات شروع شد و به یاری خداوند و لطف ائمه اطهار عملیات طریق‌القدس به نام عملیات فتح‌الفتوح به پیروزی کامل رسید.

به هنگام رفتن به مشهد از یزد در هواپیمای فالکن وضعیت نشستن در هواپیما طوری بود که شهید صیاد و جناب ریاحی در کنار حضرت آیت‌الله صدوقی نشسته و مشغول صحبت بودند و من هم در کنار آقای رجبعلی، خادم آقا نشسته بود،‌حضرت آقا پیرامون موضوعی بحث می‌کردند که یک دفعه رو کردند به آقا رجبعلی که این آیه (قسمتی از آیه را تلاوت کرد) کاملا یادم نیست مربوط به کدام سوره است.

آیا شما به خاطر داری‌، دیدم آقا رجبعلی شروع کرد به خواندن کامل آیه و آدرس آیه را داد. این موضوع برای من که تا آن زمان فکر می‌کردم این آقای رجبعلی فقط یک خادم است و باید چای بیاورد و یا اسباب و وسایل آقا را جمع بکند خیلی حایز اهمیت بود و خودم را جمع و جور کردم و در مقابل این مرد بزرگ (آقای رجبعلی) ادب کردم و متوجه شدم که همنشینی با این بزرگان تا چه اندازه می‌تواند موثر باشد.

راوی: امیر سر تیپ حسام هاشمی

نگارنده : admin2 در 1392/4/15 16:28:23
 
 
یک شنبه 18 مرداد 1394  9:13 AM
تشکرات از این پست
nazaninfatemeh
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

یاران «حاج علی» را شناسایی کنید

یاران «حاج علی» را شناسایی کنید
از تمامی کسانی که این عزیزان را در عکس می‌شناسند و می‌توانند اطلاعاتی از آنان در اختیار خبرگزاری فارس قرار دهند، استدعا می‌شود برای «گویاسازی» این سند تاریخی، با شماره 64- 88911660(داخلی 169 گروه حماسه و مقاومت) تماس بگیرند. 
به گزارش گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، شهید علی رضا موحد دانش، اولین فرمانده لشکر 10 سیدالشهدا(ع)در تاریخ 13 مرداد 1362 در عملیات والفجر 2 در منطقه حاج عمران، به شهادت رسید.

از تمامی کسانی که افراد موجود در این عکس را که با شماره مشخص شده اند می شناسند، استدعا می شود برای «گویاسازی» تاریخی این سند تاریخی، یا اقدام به درج اطلاعات خود در بخش کامنت ها نمایند یا با شماره 64- 88911660 ( داخلی 169 گروه حماسه و مقاومت) تماس بگیرید.

 

نگارنده : admin2 در 1392/4/15 16:29:37
 
 
یک شنبه 18 مرداد 1394  9:13 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

دست قطع شده در فلاسك آب

دست قطع شده در فلاسك آب
يادم هست چند ماهي از عمليات والفجر هشت كه ما به فاو رسيديم، مي‌گذشت تابستان بود وسط‌هاي تيرماه رزمنده‌هايي كه تابستان فاو را چشيده باشند بعيد است به اين آساني‌ها آن را فراموش كنند. 
در يكي از همين روزهاي گرم و طاقت فرسا كه با موتورسيكلت به طرف خط مي‌رفتيم. در راه مانديم. موتورسيكلت خراب شد و هيچ جوري هم با درست شدن كنار نيامد كه نيامد. آفتاب ملاج‌مان را به جوش آورده بود. من بودم و ناصر امين علي كه بچه محلم بود و در منطقه هفده آموزش و پرورش معلم بود. ناصر خيلي با موتورسيكلت ور رفت ولي فايده نداشت.
به ناصر گفتم: ولش كن بابا! درست نمي‌شود، به درك، پياده مي‌رويم تا خط!
او هم عرق ريزان حرفي نزد، دستهاي روغني‌اش را به خاك ماليد و با پاي پياده به طرف خط راه افتاديم. كمتر از دو كيلومتر با خط فاصله داشتيم. ولي اين گرما چنان امان آدم را مي‌بريد كه خيال مي‌كرديم همين مسافت را بايد تا قيام قيامت برويم. آن قدر كه گرما اذيت‌مان مي‌كرد، انفجار تك و توك گلوله توپ و خمپاره‌اي كه گاهي نزديك و گاهي دورتر از ما زمين را مي‌لرزاند، آزار دهنده نبود.
از جاده‌اي كه كنار كارخانه نمك بود، شانه به شانه ناصر به طرف خط مي‌آمديم. از دور شبح چند رزمنده كه مثل سراب در گرما موج برمي‌داشتند ديده مي‌شد. ما به طرف خط مي‌رفتيم و آنان از خط برمي‌گشتند وانت‌ها و كاميون‌هايي كه با سرعت روي جاده تردد مي‌كردند از ترس همين گلواه‌هاي توپ به تكان‌هاي دست آن چند رزمنده توجهي نمي‌كردند. عراقي‌ها هم جاده و اطرافش را مي‌زدند. ما مي‌رفتيم و آنان مي‌آمدند. هر لحظه به هم نزديك‌تر مي‌شديم. فاصله زيادي از هم نداشتيم كه صداي يك گلوله توپ همه‌مان را زمين‌گير كرد. خوابيديم. گرد و خاك زيادي به هوا بلند شد صداي پر پر زدن تركش ها را مي‌شنيديم كه از بالاي سرمان رد مي‌شود و تن بيابان را سوراخ مي‌كند. چيزي طول نكشيد كه از جايم بلند شدم. از رو به رو يكي از همين رزمنده‌ها كه بسيجي هم بود به طرفم مي‌دويد. مبهوت نگاهش مي‌كردم. اين بسيجي دست چپش را در دست راستش گرفته بود و به طرفمان مي‌دويد.
دستش قطع شده بود! ناصر هم ديد. دوتايي دويديمبه طرفش. رنگ به صورت نداشت. سريع به ناصر گفتم:
- ناصر جان تو شريانش را ببند تا من يك فلاسك آب پيدا كنم.
ناصر با تعجب نگاهم كرد:
رضا مگر نمي‌داني مجروح نبايد آب بخورد؟!‌فلاسك آب را مي‌خواهي چكار؟
جوابش را ندادم. دست قطع شده آن بسيجي را گرفتم و دويدم وسط جاده. اولين كاميون با ديدن دست قطع شده كه در هوا تكانش مي‌دادم، نگه داشت. پرسيدم:
برادر! فلاسك تو ماشين داري؟
راننده با بهت به من و آن دست نگاه مي‌كرد. دوباره با صداي بلند پرسيدم. راننده بدون معطلي از زير صندلي شاگرد يك فلاسك آب بيرون كشيد و به طرفم دراز كرد. فوري گرفتم، آب فلاسك را خالي كردم. خوب بود كه پر از يخ بود.
راننده با لهجه آذري پرسيد: "چه كار مي‌كني برادر؟! "
جوابش را داده و نداده، دست قطع شده را لاي يخ ها فرو كردم و در فلاسك را بستم به راننده هم گفتم: "اين جوري دست سالم مي‌ماند قارداش! "
دويدم به طرف ناصر و آن بسيجي يك دست. پيشاني بسيجي هم تركش كوچكي خورده بود و خطي روي آن انداخته بود ناصر شريان‌ها و پيشاني او را بسته بود راننده كاميون رفته بود. هر سه نفر آمديم روي جاده، يك تويوتا لندكروز پيدايش شد و نگه داشت: بسيجي را سوار كرديم. فلاسك را هم به راننده سپردم و گفتم بدهد به دكترهاي اورژانس، چون دست قطع شده اين بنده خدا فلاسك است. راننده مثل اين كه چيزهايي مي‌دانست، سر گاز را گرفت و مثل برق رفت.
من و ناصر تنها روي جاده مانديم و كوچك شدن تويوتا را تماشا كرديم. ولي چند كلمه آن بسيجي را مدام با خودم تکرار مي‌كرد: "برادر جان! فكر مي‌كني اين كاري كه كردي درست است؟ دست سالم مي‌ماند؟! "
جنگ تمام شد و ما مانديم زير تلنباري از اين خاطرات. حالا اين خاطرات را با خودم به اين طرف و آن طرف مي‌كشم. بعضي وقت ها هم اگر حال و مزاج شيمياي‌ام اجازه بدهد، تكه پاره‌اي از اين خاطرات را مي‌نويسم. بيشتر خاطراتي را مي‌نويسم كه حادثه‌هاي آن انجامي يافته است. مثل همين خاطره‌اي كه خوانديد. ادامه‌اش هم خواندني است.
همين چند وقت پيش بود كه از ميدان ولي عصر به طرف پايين سرازير بودم. تو صف سينمايي قدس جواني را ديدم كه پسر بچه‌ كوچكي بغلش بود و همسرش هم كنارش. زود شناختمش، از خط زخمي كه روي پيشانيش بود، همان خطي كه در آن تابستان داغ فاو از پوست پيشاني‌اش عبور كرده بود
جلو رفتم بدون مقدمه گفتم: ديدي درست مي‌شود برادر! با تعجب نگاهم كرد و گفت: متوجه نمي‌شوم چه مي‌گوييد؟
جواب دادم: فاو يادت هست؟ دستت قطع شده بود و من آن را تو فلاسك آب يخ گذاشتم. وسط‌ هاي حرفم بود كه بچه را داد بغل همسرش و همديگر را در آغوش كشيديم. هي زير لب مي‌گفت: خدا خيرت دهد. عجب روزهايي بود!
بعد مرا به همسرش معرفي كرد. او هم بعد از تشكر گفت: حاجي هميشه از فلاسك آب مي‌خورد. شايد سه چهار تا فلاسك در خانه داشته باشيم.
صف سينما حركت كرد، من هم تنهايشان گذاشتم تا بروند فيلم "آژانس شيشه‌اي " را تماشا كنند.

راوي: رضا برجي

نگارنده : admin2 در 1392/4/12 16:23:9
 
 
یک شنبه 18 مرداد 1394  9:19 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

گلچین بیقراری
سپیده صبح رسید، جاده هویزه غوغایی داشت،‌سراب بیابان انسان را در ورطه حیرت می‌کشاند، حاجی و آهنگران همراهم بودند، حاج صادق از گذشته‌ها می‌گفت و مرتضی مثل ابر بهار می‌گریست. 
چون ابری بر سر خاکی، آن روز فهمیدم بی‌سبب نیست که حسین (ع) سید فاتحان خون از میان شیعیانش اندک نفراتی را برگزید. گزینش امام عشق (ره) گزینش بی‌قراری است.

او به دنبال دل شیدا، در میان رسوایان تاریخ گل‌چین می‌کند، مرتضی نیز گل سرخی در میان گلستان شوریدگان بود.
مردی آسمانی که عصاره روح دردمندش، خدا بود.

منبع : کتاب همسفر خورشید
راوی : دوست شهید سید مرتضی آوینی

نگارنده : admin2 در 1392/4/12 16:19:23
 
 
یک شنبه 18 مرداد 1394  9:19 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها