0

خاطرات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روایت «صمد رزمنده» از یک عملیات

روایت «صمد رزمنده» از یک عملیات
وقتی به جاده آسفالت رسیدیم، جمعیت عظیمی از عراقی ها را دیدم که همگی پیراهنهای‌شان را از تنشان درآورده‌اند و در دست گرفته‌اند و به جای اینکه بروند سمت جاده اهواز - خرمشهر، می‌آمدند سمت خرمشهر - بصره. 
جنگ هشت ساله عراق علیه ایران اوج شجاعت رزمندگان و نقطه تقابل دلیر مردی سپاه اسلام و ترس و زبونی ارتش بعثی عراق است که چگونه با داشتن پیشرفته ترین امکانات و تجهیزات نظامی در برابر ایمان نیروهای ما کم می آوردند. مطلب زیر رشادت نیروها را در یکی از عملیات ها بیان می‌کند.

***

ساعت شش بعدازظهر بیست و پنجم دی‌ماه سال 1365، بی‌سیم سنگر فرماندهی به صدا درآمد: «ساعت شش، در موقعیت برادر امین.»

من همراه مصطفی مولوی (مسئول تیپ) با موتور راه افتادیم. تو راه سر و کله هواپیماهای بمب‌افکن سرخو و میراژ و میگ‌های روسی و فرانسوی دشمن پیدا شد. چند تا راکت و بمب خوشه‌ای ریختند تو بیابان. خودمان را رساندیم به سنگر فرماندهی لشگر. جلسه ساعت شش و نیم شروع شد.

فرمانده لشکر نگاهی به چهره تک‌تک حاضرین انداخت و سکوت را شکست: «بسم‌الله الرحمن الرحیم»

صداش چنان دلنشین و متین بود که دل‌های آشوب‌زده‌مان را آرامش می‌بخشید. سکوتی سنگین در اتاق حاکم بود:

«من در مقابل این همه ایثار و شجاعت و شهامتی که در این چند روز از خودتان نشان داده‌اید، نمی‌‌دانم چه باید بگویم. من کمال قدردانی را از برادران دارم. ان‌‌شاءالله خداوند اجرش را خواهد داد.»

سکوت دوباره در اتاق حکم‌فرما شد. فرمانده لشگر باز نگاهی به چهره منتظر حاضرین انداخت و ادامه داد: «به همین زودی قرار است با گردان‌هایی که در این چند روز عملیات کرده‌اند، همراه نیروهایی که از قبل برای شرکت در این عملیات داوطلب شده‌اند، عملیاتی انجام بدهیم.»

همهمه‌ای بین حاضرین افتاد. خوشحالی در چهره همه دوید. صدای فرمانده لشگر همهمه‌ را خواباند:

«البته برادران مجروح هم تقاضا کرده‌اند در این عملیات شرکت کنند... مأموریت ما آزادسازی شهرک «دوعیجی» است»

بعد اشاره کرد به مصطفی (که کنار من نشسته بود) و گفت: «مسئولیت عملیات به عهده برادر مولوی است.»

مصطفی سرش را انداخت پایین و حرفی نزد. همه منتظر شنیدن طرح عملیات بودیم.

«مأموریت لشگر ما تصرف و انهدام دو پل است که یکیش به جزیره «بوارین» راه دارد و آن یکی از روی شهر به منطقه خشکی وصل است. با انهدام پل بقیه لشگرها وارد جزیره می‌شوند و محاصره شهرک «دوعیجی» کامل می‌شود.»

یک عکس هوایی هم از منطقه مورد نظر آورد پهن کرد زمین؛ همگی دورش جمع شدیم. فرمانده انگشتش را گذاشت روی نقطه‌ای و گفت:

«اینجا پمپ بنزین است، سمت راست شهرک دو عیجی. این هم پل اولی است که از روی اروند صغیر به جزیره بوارین زده شد. این یکی پل دومی است که از سمت شهر به منطقه خشکی راه دارد.»

لحظه‌‌ای سکوت جلسه را فرا گرفت. صدا از هیچ کس در نمی‌آمد. مصطفی پیشقدم سکوت را شکست:

«برادر امین! خواهش می‌کنم اجازه بدین ما هم تو این عملیات شرکت کنیم. آخه امین جان، من به بچه‌ها قول دادم تو این عملیات شرکت می‌کنیم. بیا و دل بچه‌های ما را نشکن!»

فرمانده لشگر لحظه‌‌ای سکوت کرد و سرش را انداخت پایین.

-نیروهات کجا هستند؟

*دم اسکله شهید باکری آماده‌ان!

-می‌توانی تا ساعت نُه امشب بیاریشان اینجا؟

*بله. همین الان خبر می‌دم راه بیفتن.

بلند شد برود با بی‌سیم به نیروهاش خبر بدهد.

-سعی کنین تا صبح نشده، پل‌ها را بگیرید تا دیگر لشگرها کار را تمام کنند و شهرک آزاد بشود.

مدتی بعد بچه‌ها سوار نفربرهای «خشایار» و وانت‌بارها شدند.

مقیمی (مسئول ستاد تیپ) جلوی صف حرکت می‌کرد. من همراه مصطفی مولوی با ماشین راه افتادیم. بچه‌ها، سواره و پیاده، تو کوره‌ راه‌ها و معابر دو جداره، پیش می‌رفتند سمت نخلستان و جزیره بوارین.

ماشین پشت خاکریزها در حرکت بود و گرد و خاک می‌نشست به سر و رومان. حالا دیگر هوا تاریک شده بود. به زور می‌توانستیم چند متری خودمان را ببینیم. دشمن گاه و بیگاه منطقه را زیر آتش توپخانه می‌گرفت تا اگر نیروهایی در حال پیشروی هستند، عکس‌العمل نشان بدهند.

 جلوتر که رفتیم، ماشین پنچر شد. ناچار از ماشین پیاده شدیم. مصطفی یکی از بی‌سیم‌ها را بست پشتش. چند باطری بی‌سیم و اسلحه‌اش را هم گرفت دستش. من هم یکی از بی‌سیم‌ها را به پشتم بستم و یکی هم گرفتم دستم. یک گوی پر از ملزومات را هم برداشتم و راه افتادیم.

مصطفی به من خیره شده بود. خندید.

پرسیدم: «به چی می‌خندی؟»

-به وضع بی‌سیم‌ها و تو

*خُب. من چه مرگمه؟!

خندید: آخه کی قبول می‌کنه تو با این وضع مسئول محور باشی؟

*کی باور می‌کنه جنابعالی با این قد و قواره و اون کلاه کجی که داری، فرمانده عملیات باشی؟

مصطفی اشاره کرد به سنگر مخروبه‌ای که آن طرف‌تر بود: «بیا بریم آنجا، تا من با فرماندهی لشگر تماس بگیرم.

مصطفی بی‌سیم را روشن کرد. من همان طور که به گونی‌‌های سنگر تکیه داده بودم، منطقه اطراف را از نظر گذراندم. هر از گاهی، منطقه زیر نور منورهای دشمن مثل روز روشن می‌شد. 

از کنار نوار مرزی می‌رفتم سمت اروندرود. جاده شلمچه- خرمشهر را گذشتم و سرازیر شدم آن طرف جاده. زمین کمی خیس بود. ماشین به گل فرو رفت. هر کاری کردم، درنیامد. از ماشین‌ پیاده شدم. نگاهی به اطراف انداختم. کمی دورتر از آنجا چند نفر، کنار جاده شلمچه، ایستاده بودند. دست تکان دادم.

متوجه‌‌ام شدند و آمدند طرفم. وقتی رسیدند کنار ماشین، خودشان متوجه قضیه شدند. بدون اینکه چیزی گفته باشم، رفتند عقب ماشین تا هلش بدهند. من هم پریدم پشت فرمان و ماشین را گذاشتم تو دنده سنگین و گاز دادم.

ولی انگار ماشین چسبیده بود زمین. تکان نمی‌خورد. از آیینه نگاهی انداختم به آن چند نفر. داشتند ماشین را می‌کشیدند عقب. سرم را آوردم بیرون و گفتم: «برادرها هُل بدین جلو!»

دوباره گاز دادم، فایده‌ای نداشت. داشتم با «کمک» ماشین ور می‌رفتم که دیدم دارند هل می‌دهند و مدام با لهجه غلیظ عربی می‌گویند: علی، علی. گوشهایم را تیز کردم.

متوجه شدم با همدیگر عربی صحبت می‌کنند. دنده‌ را به حال خودش گذاشتم و از تو آیینه قیافه‌هاشان را برانداز کردم. متوجه لباسهاشان شدم. عرق سردی بر تنم نشست. پیش از آن روز لباس‌های عراقی را فقط تن جنازه‌هاشان دیده بودم.

توکل به خدا کردم و ماشین را گذاشتم تو دنده. یک گاز محکم که دادم، ماشین از گل کنده شد. دو دل بودم برگردم یا بروم.

نمی‌دانستم آنها عراقی‌اند یا از بچه‌های خوزستان، که با هم عربی حرف می‌زنند. نگاهی به جاده انداختم تا مطمئن شوم عوضی نیامده‌ام. در همین فکرها بودم که آنها هم پریدند پشت ماشین.

عجب اشتباهی کرده بودم. هم خودم، هم یک ماشین با تمام وسایل را سالم آوره بودم، تحویل عراقی‌ها داده بودم. دوباره به انتهای جاده چشم دوختم. منطقه همان منطقه‌ای بود که صبح با موتور آمده بودم. تصمیم گرفتم جلوتر بروم.

ماشین را توی دنده گذاشتم و آرام حرکت کردم تا عکس‌‌‌العمل آنها را ببینم. گاهی به خودم می‌گفتم:«برگرد! هنوز فرصت‌داری! تو داری میری سمت دشمن.»

خاکریزها را که می‌دیدم، مطمئن می‌شدم راه را اشتباهی نیامده‌ام. لحظه‌ای فکر کردم: «نکند عراقی‌ها حمله کرده‌اند، نیروهای ما را گرفته‌اند و با خودشان برده‌اند و منطقه الآن دست آنهاست.»

 از دور چند نفر را دیدم. با دقت نگاهشان کردم. به نیروهای ما بیشتر شباهت داشتند. هر چه نزدیکتر می‌شدم، دلم بیشتر شور می‌زد چند متر دیگر هم رفتم جلوتر. حالا دیگر از نوع لباس و قیافه نیروها مطمئن شده بودم که خودی‌اند. نور امید ته دلم روشن شد. از ماشین پریدم پایین.

بچه‌ها با دیدن من، به همراه آن چند نفر، خیلی تعجب کردند. آنها هم وقتی فهمیدند چه کلاه‌گشادی سرشان رفته است، به التماس افتادند. رنگ از صورتشان پریده بود. رفتم جلو. سؤال و جواب کردم. تسکینشان دادم. خیالشان راحت شد.

بچه‌ها مرا دوره کردند تا جریان برخوردم با عراقی‌ها را براشان تعریف کنم. من هم نفسی تازه کردم و از سیر تا پیاز قضیه را براشان گفتم. هنوز حرفهام تمام نشده بود که یکی از آن دو نفری که آن شش عراقی را برده بودند عقب، دوان دوان آمد و مضطرب گفت: «پاشین... عراقی‌ها، عراقی‌ها دارند می‌آن!»

پرسیدم: «از کدام طرف؟»

- از طرف خرمشهر به سمت بصره، روی جاده آسفالت.

*می‌آن که می‌آن. تو چرا مضطربی؟ مگه چند نفرند؟

-بیشتر از صد هزار نفر.

با خنده گفتم: «برو خدا امواتت را بیامرزه! تو این منطقه، عراق صدهزار تا نیرو نداره. تو ترسیدی؟ بیا بشین استراحت کن!»

- من ترسیده‌ام؟ یک میلیون نفر دارند می‌آن این سمت. اگه باور ندارین، برین ببینین!

حدس زدم باید مسئله‌ جدی باشد. ولی باز خودم را نباختم، بلند شدم و با خنده گفتم: «بلند شو سوار شو پشت موتور، بریم ببینیم آن صد هزار نفری که تو می‌گی کجا هستن!»

وقتی به جاده آسفالت رسیدیم، جمعیت عظیمی از عراقی‌ها را دیدم که همگی پیراهن‌هاشان را از تنشان درآورده‌اند و در دست گرفته‌اند و به جای اینکه بروند سمت جاده اهواز - خرمشهر، می‌آمدند سمت خرمشهر - بصره. تعدادشان از دو گردان هم بیشتر بود.

صحنه جالبی شده بود. جاده خرمشهر - اهواز پُر از ماشین‌های غیر نظامی بود که عراقی‌های اسیر را با تاکسی یا خط واحد منتقل می‌کردند اهواز.

بلند شدیم و راه افتادیم طرف محور عملیات. به پل منهدم شده دو عیجی و جزیره بوارین رسیدیم. تو نخلستان بچه‌های اطلاعات - عملیات به ما ملحق شدند. مسئول آنها از وضع منطقه گزارشی برامان داد. از لا به لای نخلستان حرکت کردیم طرف پل «بوارین».

حدود نصف شب رسیدیم به یک ده، با چند تا ساختمان کاه‌گلی تو سری خورده. دهکده درست سمت راست شهرک دوعیجی بود. نیروهای پیاده خودشان را رسانده بودند به دشمن. با دستور فرمانده گردان قاسم (برادر اکبری) درگیری شروع شد. در یک لحظه بی‌سیمهای گردان شروع کردند به فعالیت.

- تو دقیق بگو کجایی؟

*موقعیت من روبه‌روی تانکیه که به آتش کشیده شده. می‌بینی؟

- آره. دارم می‌بینم. حالا می‌دونی باید بری به کدوم سمت؟

*دقیق نه. اما به چپ و راست جاده پیک فرستادم.

- قربونت. منو در جریان بذار.

اکبری دوباره با فرماندهی تماس گرفت: «امین، امین، امین، اکبری.»

-امین به گوشم!

*همه چیز مرتبه. کار اولی تموم شد.

-شادم کردی، اکبری‌جان. خدا شادت کند.

من با گردان امام حسین (ع) حرکت کردم سمت هدف دوم، که انهدام پل آهنی بود. در سه راهی اول باید بچه‌های قاسم را راهنمایی می‌کردم.

ستون گردان بی‌هیچ توقفی پیش می‌رفت. سمت راست و چپمان دشمن مستقر بود. با وجودی که از هر طرف باران گلوله و توپ بر سرمان می‌بارید، کم‌کم به قلب دشمن نفوذ کردیم. همه‌مان یک هدف داشتیم، «رسیدن به پُل.»

دشمن بی‌هدف به هر طرف شلیک می‌کرد. گیج شده بود. نیروهای «اصانلو» و «اکبری» خط را شکسته بودند. با تثبیت خط، درگیری کم شده بود. گروهی از عراقی‌ها در نخلستان باقی مانده بودند و مقاومت می‌کردند. ستون گردان همچنان در نخلستان باقی مانده بودند و مقاومت می‌کردند.

ستون گردان همچنان پیشروی می‌کرد. صدای سوت خمپاره‌ای آمد. داد زدم: «خمپاره!...»

آن چند نفری که پشت‌ سر من بودند، به سویی خیز برداشتند. خمپاره با فاصله کمی از ما ترکید. گوشم سوت کشید. گرد و خاک زیادی به سرورومان نشست. تکانی به خودم دادم تا بلند شوم که چند تا تیر رسام نشست جلوی پام.

بلند شدم و به سرعت دویدم طرف پُل. درگیری شدیدتر شده بود. دود سیاهی هوای گرگ و میش صبحگاهی را پوشانده بود. هر طرف که نگاه می‌کردی، تانک‌ها را می‌دیدی که در آتش می‌سوختند. همه جا انفجار بود. و هوا روشنایی روز را داشت. مصطفی با چند نفر از بچه‌‌ها گوشه‌‌ای از میدان مشغول نبرد بودند.

یکی از راننده‌های بلدوزر از پشت خاکریز آمد پیش ما و گفت:«برادرها، زدن خاکریز با این خیلی مشکله.»

پرسیدم:‌«چی شده؟ مشکلت چیه؟!»

با انگشت به جلو اشاره کرد و گفت: «اون تانک سمت راستی نمی‌ذاره کار کنیم. خیلی اذیتمون می‌کنه. تا حالا چند تا از بچه‌های ما رو زده.»

من به اطرافم نگاه کردم ببینم می‌توانم یکی از بچه‌های آرپی‌جی زن را پیدا کنم یا نه.

راننده بلدوزر گفت: «اگه هوا روشن بشه و از شر اون تانک خلاص بشیم، دیگه می‌تونیم خاکریز بزنیم!»

نوجوانی بسیجی، آر‌پی‌جی به دست دوید سمت خاکریز. صداش کردم. در حالی که مواظب اطراف بود و خمیده می‌رفت، برگشت طرف ما. موضوع را باش در میان گذاشتیم.

مثل شکارچی‌‌ای که دنبال شکار باشد، سریع خودش را آماده کرد و با راننده بلدوزر راه افتاد. طولی نکشید که شکارچی ما صیدش را شکار کرد. بلدوزرها باز شروع کردند به کار. حالا گلوله‌های خمپاره داشتند وجب به وجب منطقه را شخم می‌زدند.

تانک‌های دشمن به خاکریز رسیدند و جنگ با تانک‌ها شروع شد. بچه‌ها با هرچه داشتند، رفتند به جنگ تانک‌ها. تانک‌ها یکی پس از دیگری به آتش کشیده شدند. دشمن تا هوا روشن بود نتوانست از محاصره نجات پیدا کند.

کرکس‌ها برای آخرین بار بالای سرمان ظاهر شدند. تعدادشان زیاد بود. بمب‌های خوشه‌ای ریختند و فرار کردند. منطقه را بوی باروت فرا گرفت. صدای پدافندهای هوایی با صدای انفجارهای پی‌درپی درهم آمیخت. زوزه خمپاره‌‌ها یا نارنجک‌های تفنگی نمی‌گذاشت از جا بلند شوم. درد شدیدی در تمام بدنم پیچید. زانو زدم و به خودم پیچیدم. بوی تند باروت آزارم می‌داد.

صدای سرفه‌های شدیدی می‌آمد. به اطرافم نگاه کردم. چند متر جلوتر یکی از بچه‌ها داشت به خودش می‌پیچید. خزیدم به آن سمت. ناله یکی دیگر از بچه‌ها از زیر آوار بلند شد که می‌گفت: «کمک... کمک کنین!»

هراسان به سمت صدا برگشتم. نیم تنه‌اش از زیر آوار آمده بود بیرون. با عجله خاک‌ها را زدم کنار و بدن نیمه‌جانش را کشیدم بیرون و زیر نور کمرنگ مهتاب نگاهی به چهره خونین و خاک‌آلودش کردم.

اصغری بود، بی‌سیم‌چی گردان. به پیشانی‌اش دست کشیدم. چمشهایش را نیمه‌باز کرد و زیر لب، با ناله‌ای خفیف گفت: «دستت رو بکش روی سرم!»

-اصغری‌جان، چیزی نیس. چیزی نشده. نگران نباش!

باز همان جمله را تکرار کرد. پیشانی‌اش را بوسیدم و خواباندمش کنار خاکریز. آمبولانس آمد و او را همراه دو تا مجروح دیگر بُرد بیمارستان صحرایی.

صدای خش خش بی‌سیمِ اصغری از زیر آوار می‌آمد. همان‌جا نشستم و خاکها را زدم کنار. صدای کسی از پشت‌گوشی بی‌سیم آمد. با شتاب بیشتری خاکها را کنار زدم.

بی‌سیم را که بیرون آوردم، بلند شدم. از خاکریز گذشتم و از میان نخلستانها دویدم سمت پُل. بین راه چند رگبار اسلحه خالی شد طرفم. همه نشستند زیرپام. یک آن تصمیم گرفتم برگردم و از طرف خاکریز، از کنار دسته بچه‌ها، بروم سمت پل. منصرف شدم به راهم ادامه دادم.

نزدیکای پل خزیدم داخل سنگرهای هلالی شکل. همه‌جا تاریک بود. هوا سوز داشت. از شدت سرما خزیدم کنج سنگر و زانوهام را بغل کردم. زوزه باد در اطراف می‌پیچید و از در و جرزهای سنگر می‌خزید داخل. دندانهام خود به خود به همدیگر می‌خوردند. داخل سنگر را از زیر نظر گذراندم، شاید پتویی ،چیزی پیدا کنم.

چیز به درد به خوری آنجا نبود. از سنگر زدم بیرون. چند قدم پایین‌تر چند جنازه عراقی افتاده بود زمین. دست های کرخت و لرزانم را گرفتم جلوی دهانم و «رها» کردم. «تأثیری نداشت. دهانم هیچ بخاری نداشت.

رفتم سراغ جنازه‌‌های عراقی. یکیشان اورکت تنش بود. همان‌جا کناره جنازه خوابیدم شاید تنم گرم شود. کمی پشت به پشت جنازه خوابیدم. گرمم نشد. جنازه خیلی وقت بود آنجا افتاده بود. با تنی لرزان بلند شدم نشستم بالای سر جنازه. دستهام کرخت شده بود. جنازه را هُل دادم، به پشت افتاد. با هزار مکافات اورکتش را درآوردم انداختم روی سرم.

بوی خون پیچید توی دماغم. چند تکّه گوشت لزج هم چسبید به دست و صورتم. چندشم شد. حالم به هم خورد. سریع اورکت را زدم کنار و جلوی دماغم را گرفتم. صورتم را پاک کردم و چند متر آن طرفتر افتادم زمین. حالت تهوع شدیدی بهم دست داد.

یکی از بچه‌ها خودش را رساند به من و پرسید: «چی شده؟»

-حالم خوب نیس.

*مریضی؟

جریان را براش تعریف کردم. اورکت را درآورد انداخت دور. پوست بدنم مورمور شده بود و می‌سوخت. او بادگیرش را درآورد و به من پوشاند. بلند شدم دویدم طرف پُل، تا هم گرمم شود، هم از آن محل دور شوم، هم چشمم باز به جنازه‌ها نیفتد.

صدای فرمانده گروهان از بی‌سیم بلند شده می‌گفت: «رسیده‌اند به پل و بچه‌های همسایه موفق شده‌اند وارد جزیره بشوند.»

خنده توی صورت بچه‌ها نشست. همه با شادی همدیگر را در آغوش گرفتیم. صدای تکبیر بچه‌ها گرمای زیادی به دلم دواند.

با شنیدن این خبر، منطقه چهره دیگری به خودش گرفت. جنب‌ و جوش و همهمه زیادی منطقه را پر کرد. همه به همدیگر تبریک می‌گفتند و دستهای همدیگر را به گرمی می‌فشردند. از خوشحالی در پوست نمی‌گنجیدم. تنم داغ شده بود. یک جا بنده نمی‌شدم. حالا دیگر بچه‌ها، بعد از دو شبانه‌روز مقاومت، توانسته بودند پل را بگیرند و وارد جزیره بشوند.

هوا داشت کم‌کم روشن می‌شد. دسته اسرا سر رسید. بیشترشان زخمی بودند. یکی از آنها (که سرباز بود و به سختی راه می‌رفت) با دست اشاره‌ای کرد به افسری و چیزهایی گفت. بعدها فهمیدیم سرباز بیچاره می‌خواسته خودش را تسلیم کند که افسر با تیر می‌زند به پاش.

خیل اسرا داشت زیادتر می‌شد و ما هم با خونسردی، در دسته‌‌های مختلف، منتقلشان می‌کردیم عقب. چند تا تانک سالم عراقی هم کنار پل بودند. نهر را که نگاه کردم، دیدم چند تا تانک هم افتاده تو نهر.

رفتم کنار فرمانده گردان عراقی و به تانکهای داخل نهر آب اشاره کردم و پرسیدم: «پس چرا این تانکها‌رو انداختید تو نهر؟»

برادری که عربی می‌دانست، سؤال را برگرداند به عربی.

افسر عراقی جواب داد: «من دیدم نیروهای زرهی شما در حال پیشروی‌اند. به نیروهای تحت امر خودم دستور دادم پیشروی کنند و بجنگند. یکی از فرماندهان رده پایینم گفت از لابه‌لای نخلستان و از داخل نهر آب نمی‌شود پیشروی کرد. صدای شنی تانکهای شما را خوب می‌شنیدم.

گفتم: «حرف نزن! برو جلو! مگر صدای تانکهای ایرانیها را نمی‌شنوی که دارند می‌آیند سمت ما؟»

آنها هم ناچار حرکت کردند. مدتی بعد تماس گرفتند که:‌ «ما داخل نهر آب ‌گیر افتاده‌ایم. دیگر نمی‌توانیم بریم جلو.»

وقتی هوا روشن شد دیدم از زرهی شما خبری نیست. تعجب کردم. بعدها  فهمیدم صدایی که دیشب شنیده بودم، صدای زنجیر بلدوزرهاتان بوده که خاکریز می‌زده‌اند.»

نویسنده: صمد‌ شفیعی

نگارنده : admin2 در 1392/4/25 17:8:23
 
 
شنبه 3 مرداد 1394  8:37 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

درد دل های رزمنده ای که در هلند زندگی می کند

درد دل های رزمنده ای که در هلند زندگی می کند
شماره تماس عجیبی روی گوشی افتاده بود، 00 +0 با تعجب گوشی را برداشتم،سلام کردم، آن سوی خط صدائی غریب حالم را بهم ریخت. یکی از بچه های همرزم که آخرین بار در جبهه دیده بودم، او بود.

 

شهید مهدی علیپور از رزمندگان ساروی، ما با او در جبهه فرهنگی ساری، پاتوق بچه مذهبی ها، مسجد جامع شهر آشنا شدیم.

 

معمولاً بیشتر رفقای که همرزم بودیم، کلید رفاقت از این پاتوق باصفای ساری بود.

 

مهدی، انسان فوق العاده معنوی، اهل نماز و نیایش دعا، بسیار با ائمه مأنوس بود. ورزشکاری توانمند، بسیار قدر، اما کم حرف، ولی پر لبخند و خوش بیان، خوش تیپ، با وقار بود.

 

گاهی اوقات هم در کمیته رزم آوران ساری، گاهی هم می رفتیم باشگاه باستانی ویشتاسب، نرمش و آمادگی جسمانی، گاهی تفریحی کوه و جنگل، یکی دوبار هم با هم در جبهه بودیم.

 

مهدی من را پسر عمو صدا می زد، نام من: علی رضا علی پور، نام او هم که مهدی علی پور است، هیچ نسبت فامیلی اصلاً با هم نداشتیم، آشنائی ما در مسجد جامع ساری رقم خورد. بیشتر از دو سال هم طول نکشید، نصف عمر دوران یک رئیس جمهور، بعد ها شنیدم که مهدی داماد شده اما خیلی طول نمی کشد که عروس جوان خود را به لقاء الله می بخشد، روایتی است که می گویند: یک ماه کمتر از ازدواج اش نگذشته بود که راهی جبهه شده و شهید می شود.

 

سال ها از جنگ گذشته، آن بچه های باصفا و مومن بیشتر یا شهید شده اند، یا از دنیا رفته اند، آنها هم که مانده اند، گرفتاری، روزمرگی ها، بچه ها را کم و بیش از هم جدا کرده.

 

با این حال گاهی می شود که همدیگر را مانند همان روزگار در محل مسجد جامع می بینیم.

 

مدتی قبل یکی از بچه ها، غروب بود، غروب جمعه، زنگ زد!

 

گوشی را نگاه کردم، شماره تماس عجیبی روی گوشی افتاده بود، 00 +0...

 

با تعجب گوشی را برداشتم،

 

سلام کردم، آن سوی خط صدائی غریب حالم را بهم ریخت.

 

یکی از بچه های همرزم که آخرین بار در جبهه دیده بودم، او بود.

 

با تعجب گفتم: تو کجائی پسر؟! از بهشت زنگ می زنی؟! این چی چی شماره است، من کپ کردم!

 

گفت: آقا رضا! من هلند هستم و الان به شدت دلم گرفته، دلم می خواست الان غروب  جمعه ایران، شمال، ساری باشم، مسجد جامع  شهر، صدای اذان مغرب دلم را صفا بدهد.

بعد با بغض ادامه داد: رضا! اینجا هلند کفار بازاره، نه صدای اذانی، نه صدای مناجاتی، نه نوای قرآنی.

 

فقط بازار سگ و گربه ها داغ داغ است.

 

مردم بیش از این که با هم، با خدای متعال مانوس باشند، با سگ و گربه و خوک همنشینی دارند. خیلی دلم گرفته رضا، دارم می میرم.

 

این ها چه جماعت عجیبی هستند.

 

رضا! مردم باید قدر اذان مغرب ، صبح و ظهر را بدانند.

 

یاد شهید مهدی علیپور هم بخیر با آن نوای گرم عاشورائی اش...

 

یاد همه شهدا بخیر.

آقا رضا! مردم قدر ایران را بدانند که بهشت برین است ایران سربلند.

آری ایران بهشت است.

بهشتی که شهدائی چون: مهدی علیپور را  به لقاء الله رساند.

نویسنده: غلامعلی نسائی

جنگ و گنج

نگارنده : fatehan1 در 1392/4/25 13:1:35
 
 
شنبه 3 مرداد 1394  8:38 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اون ماه رمضان با همه‌ی سختیهاش گذشت و...

اون ماه رمضان با همه‌ی سختیهاش گذشت و...
اوایل خرداد ماه سال ۶۳ مصادف شده بود با ماه مبارک رمضان ما در تیپ آموزشی ۲۰ رمضان مسئولیت نیروهای اعزامی به منطقه را بر عهده داشتیم و در اردوگاهی نزدیک به پادگان دوکوهه در جاده اندیمشک مستقر بودیم.
 
 
با نزدیک شدن ماه رمضان بچه‌ها در تب و تاب این بودند که بدونن براشون ممکن هست روزه بگیرند یا نه از یه طرف دلمون می‌خواست روزه بگیریم از طرف دیگه به دلیل جابجایی های مدام طبعاً روزه هامون باطل می‌شد.

چند نفری جمع شدیم رفتیم سراغ روحانی اردوگاه گفت : اگر بتونین قصد ده روز کنین میتونین روزه بگیرین با فرمانده تیپ مشورت کردیم گفت : بعیده که به این زودی‌ها تغییر موقعیت بدیم به بچه‌ها اعلام کردیم که هر کس بخواد و براش سخت نیست میتونه روزه بگیره. تقریباً تمام بچه‌ها روزه گرفتن. اما جالب بود که جوونترها اشتیاق بیشتری داشتن و بیشتر هم از خودشون استقامت نشون میدادن.

با نزدیک شدن ماه رمضان بچه‌ها در تب و تاب این بودند که بدونن براشون ممکن هست روزه بگیرند یا نه از یه طرف دلمون می‌خواست روزه بگیریم از طرف دیگه به دلیل جابجایی های مدام طبعاً روزه هامون باطل می‌شد


روزه داری گرمای سوزان خرداد ماه خوزستان و فعالیت‌های زیاد روزانه، با توجه به اینکه نیروها تحت آموزش نظامی بودن واقعاً طاقت فرسا بود. هر روز صبح بعد از خوردن سحری و اقامه نماز جماعت برنامه صبحگاه و بعد هم آموزش‌های سخت نظامی شروع می‌شد و تا ظهر ادامه داشت. بعد از نماز ظهر بچه‌ها ۲ ساعتی می‌رفتند تو چادرهاشون و استراحت می‌کردند گرمای هوا باعث می‌شد داخل چادر شبیه سونا بشه. بچه‌ها یه سطل آب میذاشتن وسط چادر و دراز می کشیدن دورش و چفیه هاشونو تو سطل خیس می کردن و چفیه رو می کشیدن رو بدنشون تا کمی خنک بشن. 
اون ماه رمضان با همه‌ی سختیهاش گذشت و حالا فقط حسرت آن روزهای سخت اما با صفا به دلمون مونده!


 

نگارنده : fatehan1 در 1392/4/25 11:23:50
 
 
شنبه 3 مرداد 1394  8:38 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

سفارش شهید «محمد کمالی‌مقدم» در آخرین نامه‌اش به پدر چه بود+تصویر دست‌نوشته‌ها

سفارش شهید «محمد کمالی‌مقدم» در آخرین نامه‌اش به پدر چه بود+تصویر دست‌نوشته‌ها
آری ما پاسدار خون شهیدانیم رسالت خون شهیدان بر دوشمان، پیروزی انقلاب در پیشمان؛ باید در خط امام تا انتها پیش رفت که ما پیروزیم. 
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از دیار آفتاب، می‌خواهم برای شما تجربه یک خاطره ی، شاید تکرارناپذیر را بگویم. در شهر ما تفرش، یک خانواده شهید زندگی می‌کند که الحمدالله پدر و مادر شهیدان درکنار یکدیگر سربلند زندگی می‌کنند. این خانواده، دو شهید سرافراز به نام‌های «احمد و محمد کمالی مقدم» تقدیم اسلام کرده‌اند. خوشبختانه مادر شهید با روی باز پذیرای‌ من بود و من هم از شوق سریعاً خودم را به منزلشان که در محله دادمرز تفرش بود رساندم.

 

بعد از استقبال گرم مادر شهید، وقتی وارد منزل شدم اولین چیز که توجه مرا جلب کرد ، حال و هوای این خانه بود. اتاق پذیرایی این خانه چیزی کم از موزه شهدا نداشت. این خانه هم مانند همه خانه‌های قدیمی طاقچه‌ای داشت که روی آن پر بود از عکس‌ها و یادگاری‌های دو شهیدشان، در کنار عکس‌هایی از امام و رهبری.

 

پدر شهید که محاسنش کاملا سفید شده بود ولی هنوز الحمدالله سرحال بود بعد از اندک زمانی به جمع ما پیوست. من که بسیار خجالت زده از نحوه برخورد این دو عزیز بودم ، سریع شروع به کنجکاوی کردم .

پدر شهید با شور و حال خاصی که در صورت مهربانش موج می زد ، بعد از آوردن آلبوم عکسهای شهدا ، درباره شهید احمد چنین گفت:


احمد در سال 1342 به دنیا آمد . برای او خواستیم اسم محمد را انتخاب کنیم . ولی مامور اداره ثبت و احوال گفت چون اسم خودم محمد است نمی توانم اسم محمد را برای فرزندم انتخاب کنم . برایش

اسم احمد را انتخاب کردیم ولی تا دوسال و تا زمان تولد محمد او را محمد در خانه صدا می کردیم . محمد که به دنیا آمد و مامور اداره ثبت احوال عوض شده بود و ما توانستیم اسم محمد را برای فرزندم انتخاب کنیم .

مادر این دو شهید می گوید بچه ها ساکت و درس خوان بودند و دعوا نمی کردند . محمد همیشه کمکم می کرد و می گفت مامان اگر دختر نداری من کمکت می کنم

پدر شهید ادامه داد در دوران تحصیلشان احمد یکی از نمایندگان دانش آموزان دبیرستان مطهری بود . یک روز در مدرسه دانش آموزان در مدرسه در حمایت پیشرفت انقلاب اعتصاب کرده بودند و در سر کلاس شرکت نکرده بودند

ما را به مدرسه خواستند تا ترتیبی بدهیم که دانش آموزان به سر کلاس بروند . دو سه تا از اولیای دانش آموزان در پشت تریبون در حمایت از رضا شاه و محمدرضا و ولیعهد حرفهایی گفتند

اما من که پشت تریبون رفتم گفتم ما امروز آمدیم که تریتبی بدهیم تا دانش آموزان به سر کلاسها بروند و حرف آنها را تکذیب کردم و گفتم تا آنجایی که به من مربوط می شود این مشکل اولیای دبیرستان است

نماینده دانش آموزان بلند شد و گفت : که چرا اولیای دبیرستان از ما می خواهند تا به کلاسها برویم . این مثل این است که زیر رگبار گلوله و در وسط خیابان کسی تخت بزند و استراحت کند آیا با این وضع ممکن است ما درس

بخوانیم .

پدر شهید ادامه داد که ما قبل از بچه دار شدن نیت مان این بود فرزندان آن طوری باشد که خدا می خواهد نه آن چیزی که نفس اماره ما می خواهد .

الحمدا...این نیت من محقق شد .

جنگ که شروع شد احمد به عنوان پاسدار ویژه وارد سپاه شدوبه جبهه اعزام شد و در بیشتر مناطق از جمله خرمشهر و دزفول و... جنگید . محمد هم به تبع می خواست در جبهه حضور پیدا کند ولی من قبول نمی کردم

و می گفتم که بگذار احمد از جبهه برگردد و بعد تو برو . احمد به مرخصی آمد ه بود .محمد به جبهه رفت و یک هفته هنوز از مرخصی احمد نگذشته بود که احمد گفت می خواهم برگردم

گفتم تو که هنوز مرخصی ات تمام نشده است گفت پدر جان آنجا بهشت است و اینجا جهنم .

بگذار بروم .

بعد از شهادت احمد ، حمید پسر دیگرم برای بار دوم می خواست اعزام شود و مادرش و 2 پسر دیگرم به مشهد رفته بود ند و من تنها بودم و به تنهایی به بدرقه حمید رفتم و مثل باران گریه شوق می کردم .(پدر شهید در این لحظه مانند همان دوران گریه کرد)

مجید پسر دیگرم هم می خواست به جبهه برود ولی من ممانعت می کردم . یک روز مجید کنار حوض حیاط نشسته بود و زانوها را بقل کرده بود و می گفت پدر جان اجازه بده من هم به جبهه بروم

و گفت امام حسین (ع) آخرین نفری بود که به شهادت رسید . این حرف مجید من را به فکر فرو برد و بهش اجازه دادم به جبهه برود.

 

 

محمد در سال 62 واحمد در سال 61 به شهادت رسید. تمام اهداف شهید محمد کمالی مقدم در این شعر که در آخرین نامه‌ای که به خانواده اش فرستاده خلاصه می‌شود.

ای شام ستم سپیده سر زد

ما صبح عدالتیم اینک تا نقش تو از جان زداییم

جویای شهادتیم اینک

یاران همه سوی مرگ رفتند بشتاب تا عقب نمانیم

ای خون حماسه در رگ دین

برخیز نماز خون بخوانیم .

بخشی از وصیت نامه شهید محمد کمالی مقدم

....پدر و مادر عزیزم شما به من مبارزه علیه کفر را به من آموختید ، انشاء ا... بتوانم قطره ای از مشتقات شما را برای من متحمل شدید جوابگو باشم.

پدر جان استواریت ، پایدرایت ، صبوریت ، را آزاد و حب نفس و حب دنیا و جان را مهار و افسارش کن و در مشت محکم نگه دار تا نکند روز ی زهر خود را بریزد و اجرها را پایمال کند.

.

.

.

 

آری ما پاسدار خون شهیدانیم رسالت خون شهیدان بر دوشمان ، پیروزی انقلاب در پیشمان باید در خط امام تا انتها پیش رفت که ما پیروزیم .

.

.

.

ما می رویم تا خط امام بماند ، ما می رویم خطی که از ابراهیم آغاز شده و در تداوم سرخ خویش با دستهای پاک محمد (ص) و علی (ع) به قلب پرشور امام امت رسید تا رنجبران زمین

را از جور حکومت قابلیان برهاند . خطی که تبلور قاطعیت بر علیه جباران و عصاره عصیان مستضعفان بر علیه مستکبران .

پدر شهید ادامه می دهد روز قبل از شهادت محمد در دفترچه خاطراتش می نویسد

بنام خداوند بخشده مهربان . اینک مرا توان گنجیدن و بودن در این حصار بسته زمین نیست و هر لحظه در شوق معراج به سوی قله کمال بی تاب تر می شود . روحم از پیشم می خواهد بگریزد تا در غربت زمین نمانم

. از رفتن نمی ایستم تا در قلب تاریخ بایستم. اینک در جستجوی شمس وجودی خویش از دیارم هجرت و بدین مکان مقدس آمده‌ام. از سرزمین بودها گذر خواهم کرد تا در نخلستان‌های مدینه علی (ع) را دیده و در پی‌اش دویده

تا به آغوش‌اش کشم.

 

مادر شهید از خواب دیدن احمد می‌گوید. بعد از شهادت احمد سفره انداخته و 7 بشقاب آوردم .بچه ها گفتند مامان یک بشقاب زیاد آوردی . گفتم برای احمد آوردم بابایش گفت تو چه می دانی شاید اینجا نشسته و می‌خورد. به بابایش گفتم بگذار باهمین خیال‌ها خوش باشم. شب که خوابیدم احمد به خوابم آمد و گفت مادر جان خیال می‌کنی پیش شما نیستم. در حالی که من پیش شما هستم از آن چیزی که شما می خوردید من می‌خورم و هر چه می گویید من می‌شنوم.

 

 

 

 


نگارنده : fatehan1 در 1392/4/25 10:53:36
 
 
شنبه 3 مرداد 1394  8:38 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

جوان سرپل ذهابی که به «بلال جبهه‌ها» معروف شد

جوان سرپل ذهابی که به «بلال جبهه‌ها» معروف شد
شهید علی اشرف سلیمانی در سال ۱۳۴۷ در شهرستان سرپل ذهاب و در خانواده ای مذهبی چشم به جهان گشود و در همان دوران کودکی عشق به خداوند و رعایت مسائل دینی از وی نمونه ای از یک جوان مؤمن ساخته بود.      

به گزارش  مرصاد، شهید سلیمانی قبل از پیروزی انقلاب با اینکه ده سال بیشتر از عمرش نمی گذشت در اکثر برنامه های مذهبی و انقلابی و مبارزات علیه رژیم طاغوت دوشادوش بزرگترها حضوری فعالانه داشت و بعد از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی نیز در این راستا قدمهای بلندی برداشت.

او پس از آغاز جنگ تحمیلی به همراه خانواده اش به شهر اسلام آبادغرب مهاجرت کرد و در آنجا به ادامه تحصیل مشغول شد و به دلیل علاقه اش به جبهه چندین بار جهت اعزام مراجعه کرد اما به دلیل سن کمی که داشت پذیرش نمی شد.

شهید سلیمانی در بسیج دانش آموزی ثبت نام کرد و و پس از مدتی با تلاش فراوان موفق شد به آرزوی دیرینه خود دست یابد و به جبهه اعزام شود.

وی در عملیات‌های منطقه کردستان شرکت کرد و در جبهه های غرب و جنوب حضور چشم گیری داشت و پس از عملیات‌ها در سنگر مدرسه مشغول تحصیل می شد.

او به خاطر عشق به شهادت و رسیدن به معبود لحظه ایی آرام نداشت و می پنداشت که باید به ندای حسین زمان لبیک گفت و دین خدا را یاری کرد به همین دلیل با رها کردن مجدد درس به جزیره مجنون اعزام شد.

شهید سلیمانی شاخصه جالبی دارد که به دلیل صوت زیبای او در قرائت قرآن و اذان و البته تیره بودن پوستش به بلال جبهه ها معروف شده بود.



وی در عملیات پیروزمندانه کربلای پنج در شلمچه به آرزوی دیرینه خود که شهادت و پیوستن به لقا خدا بود رسید.

مادر شهید سلیمانی در گفتگو با خبرنگار مرصاد در خصوص فرزند شهیدش اظهار داشت: پسرم اخلاق نیکو و وارسته ای داشت، هیچ موقع به یاد ندارم که چهره ایی درهم داشته باشد. او نه تنها در خانواده بلکه برای اهالی شهر نیز الگو بود و همیشه در مراسم های مذهبی و عبادی شرکت می کرد و یکی از شاخصه های او ادای نماز اول وقت بود.

اخضر امینی افزود: یک هفته قبل از شهادت علی اشرف در خانه بود و حال و هوای دیگری داشت. مدام از امام(ره) صحبت می کرد و سفارش می کرد که باید همیشه پشتیبان او باشیم.

وی افزود: دوستانش اورا بلال صدا می زدند. صوت اشرف به قدری زیبا بود که وقتی قرآن می خواند همه را مجذوب خود می کرد و گرد او حلقه میزدند تا صدای اورا بشنوند.

مادر شهید سلیمانی ادامه داد: وصیت نامه پسرم را بسیار دوست دارم و از شنیدن آن آرامشی می گیرم که گویی او در کنارم ایستاده است.

گوشه ای از وصیت نامه شهید سلیمانی

خدایا حقیرم ، ضعیفم، ذلیلم، پرکاهی در مقابل طوفانها هستم، خدایا آن لحظه که جنازه ام بر روی زمین می افتد و مرا در یک تابوت می‌گذارند و مرا کفن می کنند و دست و پایم را گرفته و روانه قبرم می کنند و رویم خروارها خاک می پوشانند ، آن لحظه بر من چه می گذرد ؟ خدایا خودت ارحم راحمینی پس بر من رحم کن.

امت حزب الله و مردم شهید پرور آگاه باشید که جدا اسلام مظلوم واقع شده است و احتیاج به کمک همه ی ما دارد. همانا صدای مظلومیت آن از ۱۴۰۰ سال پیش هنوز به گوش می رسد و امروز تمام شیاطین برای ضربه زدن به اسلام یکی شده اند .بیایید و دست همت بدهید و با کردار و اعمالتان موانع را از سر راه اسلام بردارید، مجالس را خالی نگذاری ، جبهه ها را پر کنید که شیاطین از این امر می ترسند و نگذارید که تیرهای شیاطین بر ما اصابت کند.

شبکه اطلاع رسانی دانا

نگارنده : fatehan1 در 1392/4/25 10:49:22
 
 
شنبه 3 مرداد 1394  8:48 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ماجرای هندوانه خوردن شهید رجایی در جبهه

ماجرای هندوانه خوردن شهید رجایی در جبهه
این طور پذیرایی کردن در شان مسئولین رده بالای کشور نبود، مانده بودیم با این وضع چطور به خودمان اجازه بدهیم به مهمان ها تعارف کنیم. سرمان را از خجالت زمین انداخته بودیم و زیر چشمی به بچه ها نگاه می کردیم.

 

 

 

«محمد کوثری» یکی از فرماندهان لشکر 27 محمد رسول الله (ص) در 8 سال دفاع مقدس است. خاطره زیر روایتی است از زبان وی که حاکی از روحیه بی آلایش مسئولین و فرماندهان در هشت سال جنگ نا برابر با رژیم بعثی عراق می باشد.

سال 60 جلسه مهمی برای تشریح وضعیت منطقه در پادگان ابوذر داشتیم که شهیدان رجایی (رئیس جمهور)، مهندس مجید حدادعادل (معاون سیاسی استانداری استان کرمانشاه)، موسی کلانتری (وزیر راه)، غلامعلی پیچک (فرمانده سپاه غرب)، شهید محسن وزوایی (فرمانده تیپ 10 سیدالشهداء) و تعداد دیگری از برادران که از همراهان دوستان بودند، تشکیل شد.

وی ادامه داد: قبل از برگزاری جلسه به برادران تدارکات اطلاع داده بودیم که یک جمعی مهمان ما هستند؛ هر چه برای پذیرای دارید بیاورید، جلسه ما شروع شده بود، یکی از دوستان تدارکاتمان 2 عدد هندوانه را میان یک سینی ملامینی گذاشته بود و داخل سنگر ما شد، هندوانه ها را به دست من داد، من هم سینی را وسط جلسه گذاشتم.

این طور پذیرایی کردن در شان مسئولین رده بالای کشور نبود، مانده بودیم با این وضع چطور به خودمان اجازه بدهیم به مهمان ها تعارف کنیم. سرمان را از خجالت زمین انداخته بودیم و زیر چشمی به بچه ها نگاه می کردیم.

کوثری افزود: با کلی کلنجار رفتن به زحمت توانستیم هندوانه ها را با آن چاقوی اره ای ببریم، هندوانه ها را وسط جلسه گذاشتیم، اما تازه اول داستان بود؛ زیرا ما چنگال نداشتیم، مانده بودیم چکار کنیم!

فرمانده اسبق لشکر 27 محمد رسول الله (ص) ادامه داد: شهید حدادعادل به مشکل ما پی برده بود، با دست یک برش از هندوانه را برداشت و به شهید رجایی تعارف زد، پنجاه درصد از مشکل ما حل شد؛ شهید رجایی گفت: چنگال که نیست، پس هندوانه ها را درون سینی برگردانید که ما هم بتوانیم بخوریم.

وی در پایان تاکید کرد: این سادگی و بی آلایشی مسئولین و فرماندهان در جنگ باید به امروز منتقل شود وسبک زندگی شهدا و جبهه می تواند راهگشای جامعه کنونی ما باشد.(خبرگزاری دفاع مقدس)

 


نگارنده : fatehan1 در 1392/4/25 9:20:29
 
 
شنبه 3 مرداد 1394  8:48 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

یخ زدگی در شب عملیات

یخ زدگی در شب عملیات
مجید با گریه و التماس فرماندهان را راضی کرد که در عملیات بیت‌المقدس 3 شرکت کند. در پایان عملیات، تمام بدنش یخ زده بود که با کوشش و تلاش فراوان، در داخل چادرهای عراقی، او را به حالت اول برگردانده بودند. 
مناطق کوهستانی کردستان به دلیل سرمای طاقت فرسای خود؛ باعث صدمات زیادی به رزمندگان در طول جنگ می شد که یکی از این خاطرات را با هم می خوانیم.

***

چند شب مانده به عملیات، قرار شد ما که جزو نیروهای عملیاتی از گردان نصرالله لشگر 5 نصر بودیم؛ از شهر بانه به طرف محل عملیات که یکی از قله‌های شهر ماووت عراق بود، حرکت کنیم.

ماشین‌هایی که قرار بود ما را به خط مقدم جبهه ببرند؛ ولووهای باری بودند. حرکت با این کامیون‌ها بسیار زجرآور بود؛ مخصوصاً با جاده‌های سنگلاخی و بسیار ناهموار. بالاخره به مقر آخر و نزدیک محل عملیات رسیدیم.

دو روز در آنجا بودیم. یک شب، ناگهان به ما خبر دادند که باید حرکت کنیم. این در زمانی بود که فقط 5 روز به آغاز سال جدید، یعنی فروردین 1366 مانده بود. هیچ‌کدام از رزمندگان از شوق عملیات، سال نو یادشان نمی‌آمد.

بالاخره، به محلی رسیدیم که باید بعد از گذشتن از رودخانه، به بالای قله می‌رفتیم و به دشمن حمله می‌کردیم. در حالی که از محل مشخص شده از عرض رودخانه می‌گذشتیم، مجید زنده دل که از دوستان بسیار نزدیک من بود، سُر خورد و داخل آب افتاد.

با وجودی که بچه‌ها به سرعت بیرونش کشیدند، ولی بدنش کاملاً خیس شد. تصور کنید اسفند ماه، آب سرد رودخانه، کوه‌های پر از برف کردستان. با این همه سردی، فکر می‌کنید آن رزمنده در یک قدمی عملیات چه می‌کند.

فرمانده‌ گردان آقای رجب محمدزاده، و فرمانده‌ گروهان حاج آقای احمدی، از او خواستند فوری به عقب برگردد، چرا که روی کوه را یک یا دو متر برف پوشانده بود. اگر او می‌خواست جلوتر برود؛ حتماً یخ می‌زد. ولی مجید که تصمیم خودش را گرفته بود، با گریه و التماس فرماندهان را راضی کرد که در عملیات بیت‌المقدس 3 شرکت کند. البته در پایان عملیات، تمام بندش یخ زده بود که با کوشش و تلاش فراوان، در داخل چادرهای عراقی، او را به حالت اول برگردانده بودند.

وقتی صبح روز بعد از عملیات چهره‌ی خندانش را دیدم که آماده بود خودش خبر سلامتی‌اش را به ما بدهد؛ انگار دنیا را به ما داده بودند و سختی شب عملیات را از تنمان بیرون آورد.

راوی:محمد حسن قارداش پور

نگارنده : admin2 در 1392/4/24 19:6:22
 
 
شنبه 3 مرداد 1394  8:48 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

المنتی که نگهبان بعثی را کلاف کرد

المنتی که نگهبان بعثی را کلاف کرد
زمان افطار که می­رسید، به ترتیب از صبحانه و ناهار شروع می­کردیم و غذای شب را که حدود 6 عصر توزیع می‌‌شد، برای سحر نگه می­داشتیم. سرد بودن غذای سحر و دشواری خوردن آن باعث شد که عده‌ای به فکر تهیه المنت بیفتند. 
مسأله گرم نگه‌ داشتن غذا در ماه رمضان برایمان معضل بزرگی شده بود. فقط دو، سه نفر از عراقی‌ها روزه می‌گرفتند که آن‌ها هم نمی‌دانستند برای روزه گرفتن باید سحری بخورند. به همین دلیل در این ماه عراقی‌ها طبق عادت خودشان به ما صبحانه و ناهار و شام می‌دادند. صبحانه و ناهار و شام‌مان را که می‌گرفتیم، دورش پلاستیک می‌کشیدیم و رویش هم پتویی می‌انداختیم تا در زمان مصرف کمی گرم مانده باشد. زمان افطار که می­رسید، به ترتیب از صبحانه و ناهار شروع می­کردیم و غذای شب را که حدود 6 عصر توزیع می‌‌شد، برای سحر نگه می­داشتیم. سرد بودن غذای سحر و دشواری خوردن آن باعث شد که عده‌ای به فکر تهیه المنت بیفتند. برای این کار ترانس یکی از مهتابی‌ها را باز کردند و فلزهای دورش را درآوردند؛ بعد یک سیم بدون رویه به دو طرف آن وصل کردند تا کارایی یک المنت را پیدا کند. به این ترتیب یک المنت قوی ساخته شد که با آن می‌شد یک سطل آب را کاملاً گرم کرد. از آن به بعد بود که وضع سحری‌های ما خوب شد.

از ساعت 5/12 شب به بعد، دو نفر مسئول گرم کردن غذاها می­شدند. یک سطل را تا نیمه آب می‌کردیم و المنت را داخلش می­انداختیم و ظرفهای غذا را روی آن می­چیدیم. بعد یک پتو روی آنها پهن می‌کردیم تا بخار آب داغ، تمام غذاها را گرم کند.

عده‌ای شب‌های ماه رمضان را بیدار می‌ماندند. موقع سحر یکی از اسرا شروع به خواندن دعای سحر می‌کرد تا با صدای او دیگران آرام، آرام از خواب بیدار شوند. هر کس که بیدار می‌شد، می‌نشست و با توجه کامل، گویی که در یک مسجد نشسته‌ است به دعا گوش می‌داد.

بعد از خوردن سحری، نماز صبح را به جماعت می­خواندیم و تا زمان آمارِ صبح، می‌خوابیدیم.

واقعاً آن شب‌های اسارت و آن سحرهای روحانی چه صفایی داشت. نزدیک یکی از عصرهای این ماه بود که با یکی از برادران صبحت می­کردم، به او گفتم: «الان حتماً منتظری افطار شود و آبی بخوری.» گفت: «نه، من منتظر سحرم و لحظه شماری می­کنم که آن لحظات روحانی فرا برسد و همه چیز غیر او را فراموش کنم.»

ماه رمضان رو به انتها می‌رفت. یک بار موقع سحر «حازم»، یکی از سربازهای بعثی، پشت پنجره ایستاده بود و داخل آسایشگاه را نگاه می‌کرد. دیده بود که ما جای کتری چای و ظرف غذا را عوض می‌کنیم و بخار زیادی هم از داخل سطل بلند می‌شود که نشان می‌داد اسرا در حال گرم کردن چیزی هستند. یکی از بچه­ها که می­خواست بیرون را نگاه کند، یک مرتبه متوجه او شد و فریاد زد: «حازم پشت پنجره ایستاده و داره نگاه می­کنه.»

اسرا هم خیلی زود بند و بساط المنت را جمع کردند و آن را توی سطل زباله انداختند. چند لحظه بعد هفت، هشت عراقی به همراه حازم داخل شدند و با عصبانیت سراغ مسئول آسایشگاه را گرفتند.

مسئول آسایشگاه که «حمید حیدری» بود، بلند شد و گفت: «چی شده ؟»

سرباز عراقی گفت: «شما المنت دارید. المنت رو بدید به من.»

او گفت : «ما المنت نداریم.»

حازم گفت: «چرا دروغ می­گی؟ مگه تو فردا نمی­خوای روزه بگیری؟ من با چشمای خودم چند لحظه پیش دیدم .»

حیدری در جوابش گفت: «دروغ نمی­گم. المنت نداریم. بیا تمام اینجا رو بگرد، اگه ما المنت داشتیم هر کاری خواستی بکن.»

عراقی ها شروع به گشتن کردند، ولی هر چه گشتند چیزی پیدا نکردند. حازم در حالی که سخت عصبانی بود، به فرمانده‌شان گفت: «ببینید، این غذاها همه گرمه.» یکی از اسرا خیلی سریع ظرف غذا و کتری چای را  از روی سطل بلند کرد و آورد وسط آسایشگاه. ظرف غذا که از روی سطل برداشته شد، بخار داخل سطل زد بیرون، ولی نگاه عراقی‌ها به کتری و ظرف غذا بود و متوجه بخارها نشدند. فرمانده دست به کتری چای زد و درش را باز کرد. کتری داغ بود و از

داخلش بخار می‌آمد. ولی ظرف غذا را که تازه گذاشته بودیم، زیاد گرم نبود.

فرمانده گفت: «چرا این چای داغ است؟»

حیدری گفت: «ما چای رو که می­گیریم، توی یک پلاستیک می‌ذاریم و دورش پتو می­پیچیم تا گرم بمونه، اگر ما المنت داشتیم غذامون هم داغ بود، درحالی که میبینید غذا سرده.»

فرمانده به غذا دست زد، دید سرد است؛ به حازم گفت: «مگر تو نگفتی غذا داغه؟ پس چرا سرده؟» 

حازم در حالی که هاج و واج مانده بود، جوابی نداد. سطلی که درونش آب داغ بود، همچنان داشت بخار می­کرد و بخار آب تمام اطراف

را گرفته بود و دیوار را خیس کرده بود. ما در حالی که به طرف بخار نگاه می­کردیم، با خودمان گفتیم: «اگر متوجه شوند کارمان زار خواهد بود.» ولی انگار آنها کور شده بودند و اصلاً آن قسمت را نمی­دیدند یا اگر می­دیدند، متوجه نمی­شدند.

به هر حال، فرمانده رو به حازم کرد و گفت: «چرا این موقع شب منو از خواب بیدار کردی؟»

آنگاه رو به «رزّاق» ،یکی دیگر از سربازها، کرد و گفت: «من می­رم، ولی شما دو نفر بمونید. اگه المنت رو پیدا کردین، من می­دونم با این اسرا و اگه پیدا نکردین من می­دونم با شما!»

بعد از رفتن فرمانده، حازم مقداری گشت، حتی تا بغل سطل آب جوش هم رفت، اما متوجه آن نشد.

کیسه‌ها و لباس‌های چند نفر را هم که به آن‌ها مظنون شده بود، گشت ولی چیزی پیدا نکرد. دست آخر به رزاق گفت: «حالا چه کار کنیم؟ اگه دست خالی بریم، فردا فرمانده پدرمون رو در میاره.»

رزاق گفت: «نمی­دونم. خودت گفتی که المنت رو دیدی!»

حازم گفت: «بابا، من خودم دیدم المنت و سطل آب رو که بخار می­کرد. اصلاً چایشان آن قدر داغ بود که حتی از موقع تقسیم چای هم داغ­تر بود.»

خلاصه کار به جایی رسید که حازم به ارشد آسایشگاه التماس می­کرد که این المنت را به من بده، وگرنه فرمانده مرا می­کشد. ارشد آسایشگاه به او گفت: «ما که المنت نداریم. ولی اگه تو سرباز خوبی بودی یه جوری به تو کمک می­کردیم، اما تو اسرا رو اذیت می­کنی و اونا رو کتک می­زنی. به‌علاوه کتکی که تو می­زنی با بقیه فرق داره، چون تو هم بیشتر می­زنی و هم وحشیانه­تر.»

ولی آن سرباز بدبخت اصلاً متوجه حرف‌های حمید نمی­شد و فقط می­خواست هر طور که شده او را قانع کند تا المنت را از او بگیرد. آخر سر گفت: «لااقل یه المنت به من بدید تا به فرمانده نشون بدم. قول می­دم با شما کاری نداشته باشم و اگه گفتن اونا رو بزنید من شما رو کمتر می­زنم.»

حمید گفت: «من المنت ندارم، ببین اگه کسی داره ازش بگیر.»

بچه­ها همین طور با نیش‌خند و تمسخر به او نگاه می­کردند. حازم گفت: «شما می­خواید فردا روزه بگیرید، کاری نکنید که روزه­هاتون باطل شه.»

خلاصه هر چه التماس کرد، نشد که نشد و آخر سر گفت: «از این به بعد می­دونم چه بلایی سرتون بیارم. اونقدر کشیک می­دم تا یه مدرکی از این آسایشگاه پیدا کنم.» و رفت.

هنوز از در آسایشگاه خارج نشده بود که ما دوباره المنت را کار گذاشتیم و غذا را روی آن قرار دادیم. منتها آن قسمت را که فرمانده دست زده بود، دور ریختیم. بعد از استفاده از المنت آن را کاملاً خشک کردیم تا زنگ نزند و بعد سیم و آهنش را از هم جدا کردیم. خدا را شکر غائله آن شب ختم به خیر شد.

فردای همان شب، درب آسایشگاه ما را برای آمار باز نکردند. چند دقیقه بعد فرمانده عراقی با سربازها به اتاق ما آمد. در آن لحظه المنت دست یکی از اسرا بود. او بلافاصله  آن را تا کرد و سیمش را در یک دست و آهنش را هم در دست دیگرش مخفی کرد. افسر عراقی به اسرا مقداری بد و بیراه گفت و ادامه داد: «شما ادعا می­کنید که مسلمونید و روزه می­گیرید، ولی من مطمئنم که شما المنت دارید. تا المنت رو ندید روزه­هاتون قبول نیست!»

بی‌اختیار از این حرف او خنده­­مان گرفت. فرمانده از حرصش کسانی را که خندیده ­بودند بیرون کشید و آورد وسط آسایشگاه و به سربازها گفت: «اینها رو بزنید.»

بعد گفت: «خب، حالا المنت رو بدید وگرنه همه‌تون رو تنبیه میکنم!»

کسی چیزی نگفت.

دستور داد لباسهای همه را دربیاورند و ببرند بیرون و تمام آسایشگاه را بگردند.

علاوه بر المنت، دست چند نفر از اسرای دیگر هم قطعات رادیو بود، زیرا رادیو را اوراق می‌کردیم تا به دست عراقی‌ها نیفتد.

اسرایی که این وسایل در دستشان بود، سریع به آسایشگاه کناری رفتند. تمام اسرای آن آسایشگاه برای آمار بیرون رفته بودند و کسی داخل آن‌جا نبود.

سربازها هم هرچه گشتند، چیزی پیدا نکردند. وقتی به آسایشگاه برگشتیم، دیدیم همه وسایلمان به هم ریخته است. عراقی‌ها همان لحظه آمدند و با شیلنگ و کابل اسرا را کتک زدند و وقتی خسته شدند، برگشتند. می­خواستند موقع رفتن در آسایشگاه را هم ببندند که یکی از برادرها از فرمانده پرسید: «آخر سر جرم ما چی بود؟ برای چی می­خواید در رو ببندید؟»

گفت: «چون شما المنت دارید.»

آن برادر گفت: «شما این قدر گشتید و چیزی پیدا نکردید. شاید این حازم خواب‌آلود بوده و اشتباه دیده.»

فرمانده که صحبت آن بنده خدا به نظرش منطقی می‌رسید، نگاهی به او انداخت و بدون اینکه در را ببندد خارج شد.

بازنویس: حاتمی

نگارنده : admin2 در 1392/4/24 19:2:15
 
 
شنبه 3 مرداد 1394  8:49 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بادهای سرخی که به مدد رزمنده‌های رمضان آمد

بادهای سرخی که به مدد رزمنده‌های رمضان آمد
از امدادها و عنایات الهی در این معرکه می‌توان به وزش طوفان شدید و موسمی معروف به بادهای سرخ و سیاه که موجب استتار و دید بسیار کم دشمن در این نبرد بزرگ شد، اشاره کرد که فواید زیادی بر رزمندگان اسلام به دنبال داشت. 
23 تیرماه یادآور عملیاتی است بزرگ به وسعت 1600 کیلومتر مربع در جبهه‌های جنوب در شرق بصره که در 5 مرحله به مدت 2 هفته به طول انجامید. در این عملیات که به فاصله کمتر از 2 ماه پس از آزادسازی خرمشهر همیشه قهرمان صورت گرفت، رزمندگان سلحشور ایران اسلامی در ماه مبارک رمضان با یورش دلیرانه به مواضع سراسر موانع سخت و پیچیده اعم از انواع مین‌ها و بشکه‌های فوگاز انفجاری و آتش‌زا، سیم خاردارهای متعدد، کانال‌های عریض و عمیق 253 و 254 و مهمتر از همه خاکریزهای متعدد و متواتر موسوم به مثلثی همانند خط نفوذناپذیر «بارلو» در آخرین نبرد اعراب با اسرائیل که امکان عبور از این همه موانع عدیده سخت و بعضاً ناممکن می‌نمود، توانستند خاکریزها و کانال‌های اول، دوم و سوم را درنوردیده و خود را به دروازه‌های بصره برسانند به نحوی که پایه‌های حکومت بعثی عراق را به لرزه درآوردند.

صدام و رژیم تا بُن دندان مسلح بعث عراق که از سوی بیش از 36 کشور جهان از نظر عِده و عُده حمایت و پشتیبانی می‌شد سراسیمه در کنار این همه موانع و مواضع با به کارگیری توان زرهی با چند صد تانک و نفربر و توان ماشین جنگی مکانیزه و با صدها سورتی پرواز انواع هواپیماهای بمب‌افکن سنگین و به کارگیری صدها قبضه توپخانه و ادوات سنگین به مقابله با رزمندگان اسلام پرداخت.

گرمای طاقت فرسای بالای 50 درجه خوزستان در کنار گرمای حاصل از انهدام و به آتش کشیدن صدها تانک و نفربر و خودروهای مکانیزه، صحنه را تبدیل به یک میدان نبرد تمام عیار آتش و دود کرده و کار پیشروی و تثبیت مواضع را بسیار سخت و ناممکن ساخته بود.

به رغم همه این موانع غیرقابل باور و پیچیده و گرمای حاصل از انفجار و سوختن ماشین جنگی دشمن و گرمای بی‌نظیر هوا، رزمندگان اسلام تا تاریخ 7 مرداد به رزم بی‌امان خویش ادامه داده و ضربات جبران‌ناپذیری را بر یگان‌های زرهی (3 لشکر)، مکانیزه (یک لشکر)، پیاده (یک لشکر) و چندین تیپ مستقل پیاده، زرهی و مکانیزه وارد آوردند و با به اسارت گرفتن 1315 نفر و کشته و زخمی کردن 7400 نفر و انهدام 1097 دستگاه تانک و نفربر و چندصد دستگاه خودروهای نظامی و مهندسی و ساقط کردن 5 فروند هواپیما و تعداد زیادی از توپخانه و انواع سلاح‌های سنگین و نیمه‌سنگین و سبک، ضربت کاری و فلج‌کننده‌ای را بر پیکر دشمن وارد کردند.

ظفرمندان پرتوان اسلامی همچنین توانستند بیش از 100 دستگاه تانک و نفربر، ده‌ها دستگاه خودروهای نظامی و ادوات مهندسی و تعداد زیادی انواع سلاح‌های نیمه‌سنگین را به غنیمت خویش درآورده و با حفظ منطقه عمومی زید در خاک عراق به خاکریزهای تصرفی پاسگاه زید عراق تغییر موضع و عقب‌نشینی کردند.

از امدادها و عنایات الهی در این معرکه می‌توان به وزش طوفان شدید و موسمی معروف به بادهای سرخ و سیاه که موجب استتار و دید بسیار کم دشمن در این نبرد بزرگ شد، اشاره کرد که فواید زیادی بر رزمندگان اسلام به دنبال داشت.

در ماه ضیافت الهی، رمضان المبارک، یادی از شهدای گرانقدر دفاع مقدس به ویژه شهدای عملیات رمضان کرده و درود بی‌پایان خود را نثار روح و روان مطهرشان می‌نماییم.

محمدباقر نیکخواه محقق دفاع مقدس

نگارنده : admin2 در 1392/4/24 19:0:36
 
 
شنبه 3 مرداد 1394  8:49 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مسجد جامع صدام حسین

مسجد جامع صدام حسین
دشمن برای تظاهر به مسلمانی، مسجد جامع قصر شیرین را با همان بنا و فرش‌های یک دست، به رنگ کرم و به نام مسجد جامع صدام سالم نگه داشته بود. 
صدام ملعون به خیال خام خود در فکر حضور فوری در همه مناطق کشورمان بود و هر نقطه ای را که تصرف می‌کرد نام آن را به اسم خود تغییر می داد. روایت زیر بیان یکی از خاطرات است. 

***

در سال 1361، عراقی‌ها شکست سنگینی از سپاه اسلام خورده بودند. خرمشهر که آزاد شد، امام خمینی(ره) فرمودند: «خرمشهر را خدا آزاد کرد.» در همین زمان دشمن بعثی برای اینکه روحیه‌ شکست خورده نظامیان خود را تقویت کند، و به جهانیان اعلام کند که ما خود عقب‌نشینی کرده‌ایم، به سمت زیادی از مناطق اشغال شده غرب کشور عقب نشینی تاکتیکی کرد.

دشمن که از طرفی نگران بود که مبادا در غرب کشور هم عملیات سپاه اسلام شروع شود، از بیشتر محورهای عملیاتی عقب نشست. در حین عقب‌نشینی؛ ما که در منطقه‌ جنگی بین گیلان غرب و سرپل ذهاب، از شهرهای استان کرمانشاه، به عنوان نیروی اطلاعات و گشتی ـ شناسایی بودیم؛ خطوط ارتباطی خط مقدم را هر شب کنترل می‌کردیم.

در یکی از شب‌ها صدای زیاد ماشین آلات سنگین به گوش می‌رسید. ما طبق معمول فکر کردیم، دشمن با بلدوزر و بیل مکانیکی اقدام به ایجاد خاکریز و سنگر می‌کند. صبح روز بعد متوجه شدیم، این سر و صداها مربوط به عقب‌ نشینی تانک‌ها بوده است.

بی‌ درنگ در مسیر جاده‌ گیلان غرب به سمت قصر شیرین، با گروه تخریب و فرمانده‌ منطقه؛ شهید احمد‌لو  و به تعداد 20 نفر از نیروهای رزمی، با یک جیپ جنگی فرماندهی و با تجهیزات لازم به سمت قصر شیرین حرکت کردیم.

اولین پل ارتباطی یکی از رودخانه‌های منطقه به نام چم امام حسن(ع) به وسیله‌ مواد منفجره منهدم شده بود. ما با احتیاط کامل از پایین دست پل تغییر مسیر دادیم و در ادامه به چندین پل برخورد کردیم که دشمن به جای انهدام، تله‌ انفجاری گذاشته بود.

گروه تخریب، مین‌ها را جمع‌آوری کرد. ما هم مواد منفجره را از محل‌های پنهان شده ی زیر پل، بیرون آوردیم و به مسیر خود ادامه دادیم. در یکی از مقرهای بعثی، از دور لوله‌های تانک و آدم دیده می‌شد.

همه‌ نیروها، الله اکبر گویان به سمت آن محل پیش رفتند، تا اگر دشمن در آنجا کمین کرده باشد بلافاصله آنها را نابود کنند. پس از رسیدن به آنجا مشخص شد، دشمن بعثی برای کاستن از سرعت پیشروی نیروها، ماکت‌هایی را به صورت تانک درست کرده بود.

همه‌ آنها توسط نیروها تخریب شد و عصر همان روز به قصر شیرین برگشتیم. در آنجا با پل اصلی شهر که توسط بعثی‌ها منهدم شده بود، مواجه شدیم. به خاطر رعایت تاکتیک‌های جنگی صبر کردیم.

صبح روز بعد به سمت داخل شهر و بخش خسرویه به راه افتادیم. همه با لباس‌ها و تجهیزات کامل از رود قصر شیرین گذشتیم.

وقتی وارد شهر شدیم، دیدیم متأسفانه شهر قصر شیرین توسط دشمنان به تلی از خاک تبدیل شده است. فقط چند مکان به خاطر استفاده‌ نیروهای بعثی سالم نگهداری شده بود.

دشمن برای تظاهر به مسلمانی، مسجد جامع قصر شیرین را با همان بنا و فرش‌های یک دست، به رنگ کرم و به نام «مسجد جامع صدام» سالم نگه داشته بود. تابلوی مسجد جامع صدام را پایین کشیدیم و به سمت خسروی به راه افتادیم.

در حال حرکت بودیم که ناگهان صدای انفجار مهیبی به گوش رسید. یکی از نیروهای با تجربه اعلام کرد، که بچه‌ها روی مین رفته‌اند. بلافاصله برگشتیم. نزدیک پل، یک دستگاه بلدوزر سپاه هنگام عبور از رودخانه، با مین کار گذاشته شده در کف آن، برخورد کرده بود.

فیلمبردار صدا و سیما مرکز ایلام هم از جمله سرنشینان بلدوزر بود که متأسفانه به دلیل شدت جراحت و سقوط در آب، به شهادت رسیده بود. علاوه بر او تعداد دیگری هم شهید و زخمی شده بودند.

راوی: عباسعلی صفایی

نگارنده : admin2 در 1392/4/24 18:58:40
 
 
شنبه 3 مرداد 1394  8:49 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خلبان‌هایی که نزدیک بود طعمه کوسه شوند

خلبان‌هایی که نزدیک بود طعمه کوسه شوند
هوانیروز برای مقابله با حمله عراقی‌ها در جزیره‌ای به نام «بوسیف» که نزدیک اسکله‌ی البکر بود، هلی‌کوپتر مستقر کرده بود و هر موقع کشتی تجاری به مقصد ایران وارد منطقه می‌شد، هلی‌کوپترهای هوانیروز آن را تحت پوشش قرار می‌دادند. 
نیروی هوانیروز در دوران دفاع مقدس نقش به سزایی داشته است و در عملیات‌های بزرگ پشتیبانی بسیار مقتدرانه‌ای از رزمندگان کرده است. با هم یکی از این روایت‌ها را می خوانیم.

***

یکی از مأموریت‌های هوانیروز در طول جنگ، شرکت در مأموریت کاروان بود. این مأموریت برای حفاظت از کشتی‌های حامل گندم و شکر و مواد غذایی صورت می‌گرفت. کشتی‌های حامل مواد غذایی برای ایران، مجبور بودند برای رسیدن به بنادر ایران از منطقه‌ای در نزدیکی اسکله‌ای البکر عراق که دارای عمق زیادی بود عبور کنند و عراق با استفاده از این فرصت، به وسیله هواپیماهای PC-7 و هلی‌کوپترهای توپدار، کشتی‌ها را هدف قرار می‌داد.

هوانیروز برای مقابله با این حرکت عراقی‌ها در جزیره‌ای به نام «بوسیف» که نزدیک اسکله‌ البکر بود، تعدادی هلی‌کوپتر مستقر کرده بود و هر موقع کشتی تجاری به مقصد ایران وارد منطقه می‌شد، هلی‌کوپترهای هوانیروز آن را تحت پوشش قرار می‌دادند.

جزیره‌ بوسیف و جزایر کوچکی که در اطراف آن قرار داشت به گونه‌ای بود که شب‌ها وقتی آب دریا بالا می‌آمد (مد) به زیر آب می‌رفت و روز بعد با پیدایش جزر سر از زیر آب بیرون می‌آورد. مساحت این جزیره هم کلاً  500 متر مربع بود.

در یکی از این مأموریت‌ها اطلاع داده شد که کشتی حامل مواد غذایی به طرف جزایر ایرانی در حرکت است و از هوانیروز خواستند که با تیم عملیاتی روانه‌ منطقه شود. آن روز خلبان هلی‌کوپتر سرهنگ جعفر آبادی و کمک او ستوانیار تهرانی بود.

این دو از خلبانان ورزیده‌‌ هوانیروز بودند و مأموریت‌ها آن‌ها حمایت از آن کشتی‌ بود. بالاخره کشتی به محدوده‌ اسکله‌ البکر رسید. عراقی‌ها با یک موشک اگزوست به استقبال آن آمدند، اما خوشبختانه به کشتی نخورد و در نزدیکی جزیره‌ بوسیف زمین خورد و ما انفجار آن را با چشم دیدیم.

دقایقی بعد با مانور هلی‌کوپتر هوانیروز، کشتی به سلامت از آن منطقه گذشت و مأموریت ما به پایان رسید؛ اما هلی‌‌کوپتر کبرا به جای آن که به جزیره‌ بوسیف برگردد، به علت اشکال فنی در یکی دیگر از جزایر کوچک اطراف بوسیف، فرود اضطراری انجام داد و حالت فوق‌العاده اعلام نمود.

بلافاصله من همراه متخصص سلاح (همافر کاظمی) و کروچیف هلی‌کوپتر (استوار مرشدی) به آن منطقه اعزام شدیم. معمولاً‌ آن جزایر ماسه‌ای هستند و وقتی هلی‌‌کوپتر بر روی آن می‌نشیند پایه‌های فرود آن در داخل ماسه فرو رفته، وضعیت نامطمئنی برای هلی‌کوپتر پیش می‌آید. آن هلی‌کوپتر هم به صورت کج و یک طرفه در ماسه فرو رفته بود و ملخ‌ دم‌ آن بیش از سی سانت با زمین فاصله نداشت.

وقتی با سروان جعفرآبادی صحبت کردم، اعلام نمود که یکی از موتورها خاموش شده و چون هلی‌کوپتر دارای مهمات زیاد و سوخت کافی بود، نمی‌توانست از زمین بلند شود.

ساعت چهار یا پنج بعدازظهر بود و مه آهسته آهسته آغاز می‌شد و این جزیره‌ی صد متر مربعی که در محاصره آب دریا قرار داشت هر لحظه کوچک و کوچکتر شده و به زیر آب فرو می‌رفت.

پس از بحث با پرسنل فنی، به این نتیجه رسیدیم که برای حفظ آن هلی‌کوپتر مهمات و وسایل اضافی آن را تخلیه کنیم تا هلی‌کوپتر بتواند با یک موتور از زمین بلند شده و به بندر امام برسد.

بلافاصله کار را آغاز کردیم و سیستم‌های اسلحه و جعبه‌های مهمات و فشنگ‌ها و راکت‌های هلی‌کوپتر را جدا کردیم و با حسابی سرانگشتی متوجه شدیم که حدود یک تن از وزن هلی‌کوپتر کم شده است در این وضعیت حال مرشدی خراب شد و چون دمای آن جا بیش از 50 درجه شرجی بود، مرشدی از حالت رفت و مجبور شدیم دقایقی برای به هوش آوردن او دست از کار بکشیم و در نهایت او را با کمک آب و با بادبزن سر حال آوردیم و به دنبال آن، برای آن که ضریب اطمینان در پرواز هلی‌کوپتر را بالا ببرم، از دوستان خواستم که مقداری از سوخت هلی‌کوپتر را هم تخلیه کنند.

دیگر مه کاملاً خود را نشان داده و آب را تا چند متری ما آورده بود. ما فرصت زیادی نداشتیم و باید برای نجات هلی‌کوپتر، آن را از آن‌جا بلند می‌کردیم.

به همین خاطر با خلبان آن صحبت کردم و چون خلبان به کار من اعتماد و اعتقاد داشت، درون کابین رفت و هلی‌کوپتر را روشن نمود. لحظه‌ بعد هلی‌کوپتر به سختی از زمین کنده شد و به طرف بندر امام به حرکت درآمد.

در حالی که با نگاهم آن‌ها را دنبال می‌کردم در دل دعا می‌کردم که خدایا کمک کن آن‌ها به سلامت به بندر امام برسند. اگر خدای ناکرده برای آن‌ها سانحه‌ای رخ می‌داد، تا آخر عمر شرمنده‌ خانواده‌ آن‌ها می‌شدم. حالا من مانده بودم و آقای کاظمی و مرشدی و آب هم هر لحظه پیشروی می‌کرد. حدود عصر بود  آهسته آهسته خورشید به پشت آب‌ها می‌لغزد.

با بالا آمدن آب اطراف جزیره، متوجه‌ دلفین‌ها و کوسه‌ها شدیم. یکی از دوستان گفت که ما امشب شام کوسه‌ها هستیم.

معمولاً در این گونه موارد، هلی‌کوپتری از نیروی دریایی برای جابه‌جایی ما می‌آمد و همان‌گونه که ما را آورده بود، سر ساعت معینی باز می‌گشت و ما را با خود می‌برد.

در همین افکار بودیم که صدای هلی‌کوپتر نیروی دریایی در فضا پیچید و به دنبال آن‌ هلی‌کوپتر تا نزدیکی محل استقرار ما که دیگر تا بالای زانوی ما را هم آب گرفته بود آمد؛ اما چون ما در زاویه ضد نور قرار داشتیم موفق به دیدن ما نشد. یکی از بچه‌ها پیراهن قرمز رنگی به تن داشت. زود آن پیراهن را درآورد و شروع به تکان دادن آن نمود؛ اما خلبانان هلی‌کوپتر متوجه آن نشدند و از منطقه دور شدند.

با دور شدن هلی‌کوپتر کوسه‌ها به ما نزدیک شدند. آن‌ها گویی قبل از شام جشن گرفته‌اند و منتظر بودند که آب کمی دیگر بالا بیاید تا جشن خود را شروع کنند.

دیگر یأس و ناامیدی بر جان ما ریشه دوانید و با تاریک شدن هوا به این نتیجه رسیدیم که باید اشهدمان را بخوانیم. تصمیم گرفتم به عنوان آخرین حرکت، یکی از راکت‌ها را بشکافم و با آتش زدن سوخت آن اعلام خطر بکنم که در همین اثنا دگربار صدای موتور هلی‌کوپتر نیروی هوایی در فضا پیچید و لحظه‌ای بعد هلی‌کوپتر در بالای سر ما قرار گرفت. بلافاصله مهمات و کلیه وسایل به جا مانده از هلی‌کوپتر کبرا را به داخل آن سوار کردیم و به دنبال آن خود نیز سوار شدیم و به طرف بندر امام به پرواز درآمدیم.

روز بعد کروچیف هلی‌کوپتر نیروی هوایی به سراغ من آمد و کیسه‌ای از گوش ماهی‌هایی را که جمع کرده بودم، به من داد و در حالی که لبخند می‌زد، گفت: «دیروز اسم شما در پروازها از قلم افتاده بود؛ لیکن خلبانی که صبح شما را به منطقه آورده بود با آن که مجاز به پرواز شب نبود، داوطلبانه و با مسئولیت خود به پرواز درآمد و شما را نجات داد. من وقتی این کیسه گوش ماهی را در دست تو دیدم تعجب کردم که چطور به جای آنکه به فکر جانت باشی به فکر جمع‌ کردن این گوش ماهی‌ها افتادی.»

راوی:سرهنگ فنی سعید هدایی

نگارنده : admin2 در 1392/4/24 18:56:5
 
 
شنبه 3 مرداد 1394  9:14 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نامه یک شهید به همکلاسی‌هایش

نامه یک شهید به همکلاسی‌هایش
در نامه شهید کهتری به همکلاسی‌هایش آمده است: کسی که نسبت به جامعه خود تعهد ندارد، همیشه در فکر منافع خود است، ولو به قیمت پایمال‌شدن حقوق دیگران. 
«شهید حسین کهتری» رزمنده‌ دلاور کاشانی است که دیده‌بان بوده و خاطرات خود را از مناطق بانه، مریوان، پادگان سید صادق، اهواز، آبادان و خرمشهر و عملیات‌هاى والفجر 2، 3 و 8، بیت‏المقدس و کربلاى 5، و حتی لحظات حضورش در کنار فرمانده شهید «حاج حسین خرازى» و... را در دفتر کوچک همراهش به رشته تحریر درآورده است.

حسین 2 بار برای مداوای مصدومیت شیمیایی خود به آلمان عزیمت کرد و در مرتبه دوم، به دلیل شدت عوارض ناشى از جراحت شیمیایى در بیمارستان آلمان به ‏شهادت رسید.

او در رشته مهندسی مواد (متالوژی) دانشگاه صنعتی اصفهان قبول شد اما ابتدا به ‌دلیل حضور در جبهه و بعداً به‌ دلیل شدت مصدومیت شیمیایی نتوانست در دانشگاه حضور یابد.

شهید کهتری نخستین‌بار در سال 60، زمانی‌که دانش‌آموز بود به جبهه اعزام شد.

آنچه در ادامه می‌آید نامه این شهید گرانقدر به دانش‌آموزان مدرسه‌ای است که او آنجا تحصیل کرده بود.

* نباید تنها به درس‌خواندن اکتفا کنیم

حضور محترم اعضای انجمن اسلامی دبیرستان محمودیه سلام عرض می‌کنم، امیدوارم که در انجام وظایف‌تان کوشا و همچنین موفق باشید. جملاتی چند برایتان می‌نویسم که اگر مایل بودید می‌توانید در مراسم صبحگاه بخوانید...

حضور یکایک برادران عزیز دانش‌آموز سلام عرض می‌کنم و امیدوارم همواره موفق باشید. شاید از این که برایتان نامه نوشته‌ام تعجب کرده باشید. من خودم قبلا دانش‌آموز همین دبیرستان بوده‌ام که اکنون توفیق حضور در جبهه را دارم. مدتی بود فکر می‌کردم خوب است نامه‌ای برایتان بنویسم و سخنانی را با شما دانش‌آموزان عزیز در میان بگذارم.

انسان موجودی است دارای چندین بُعد که برای پیشرفت و طی مسیر تکامل و رسیدن به کمالات الهی باید تمام ابعاد وجودی خویش را در یک سطح افزایش دهد. اگر کسی فقط یک بُعد خویش را هر چند در سطح بسیار عالی پرورش دهد، در صورتی که از ابعاد دیگرش غافل بماند، در حقیقت از انسانی که مد نظر اسلام است دور شده است. در اسلام از نظر ابعاد انسانی روی دو بُعد علم و ایمان تأکید فراوانی شده است و عالِم بدون ایمان و مؤمن بدون علم را مردود می‌داند.

همین‌طور که خودمان شاهد هستیم تمام مفاسد دنیای امروز در اثر علمی است که از ایمان بی‌بهره است. به قول شهید مطهری علمی که در اختیار شخص بی‌ایمان است همچون چراغی است در دست دزد که، چو دزدی با چراغ آید گزیده‌تر برد کالا، و در مقابل، ایمان بدون علم و آگاهی ثبات چندانی نخواهد داشت و در مقابل افکار مخالف منحرف خواهد شد.

غرض از این مقدمه‌چینی این بود که ببینم ما تا چه حد با انسانی که مد نظر اسلام است فاصله داریم؟ آیا تمام ابعاد وجودی خویش را پرورش داده‌ایم یا فقط در بعضی از ابعاد وجودی پیشرفت کرده‌ایم؟ آیا آن‌قدر که به درس و مدرسه اهمیت می‌دهیم به مسائل دینی و مذهبی خود نیز اهمیت می‌دهیم؟ روی صحبت من بیشتر با دوستانی است که فقط و فقط به درس چسبیده‌اند و سر خود را در لاک درس فرو برده‌اند و به مسائل انقلاب و کشور هیچ توجهی نمی‌کنند و گاهی که خیلی زور بزنند نظاره‌گری بیش نخواهند بود.

خوب است برادرانی از این دست به خود آیند و پس از گذشت 6 سال از انقلاب و دیدن صحنه‌های بی‌شمار ایثار و فداکاری و جانبازی کمی فکر کنند و از خود بپرسند این قهرمانان صحنه‌های فداکاری چگونه حاضر می‌شوند جان خود را فدا کنند؟ آنها این گوهر گرانبها را در مقابل چه چیزی فدا می‌نمایند؟ چگونه است که این چنین به ایثار جان حاضر می‌شوند؟ این همان انسان ایده‌آل اسلام است که خود را در مقابل مسائل جامعه‌اش مسئول و در غم و شادی‌هایش شریک می‌داند.

در اینجا جا دارد از شهدای عزیز این دبیرستان خصوصا «حمید شریف الحسینی»، «سیدی»، «شهابی» و برادر مفقودالاثر «احمد کاظمی» که نمونه‌های بارز انسان متعهد و مؤمن بودند نامی ببریم. این عزیزان کسانی بودند که همراه درس، فعالیت‌های دیگری نظیر شرکت در جلسات مذهبی، شرکت در فعالیت‌های انقلابی، گذراندن آموزش‌های نظامی، حضور در بسیج و مسجد پرداختند و در حین تحصیل اگر احساس می‌کردند انقلاب و اسلام به آنها نیاز دارد، احساس مسئولیت کرده به یاری اسلام می‌شتافتند. ما نیز اگر بخواهیم راه این عزیزان را ادامه بدهیم نباید تنها به درس‌خواندن اکتفا کنیم، بلکه باید خود را از سایر جهات هم رشد بدهیم تا اگر زمانی وظیفه اقتضا کرد برای دفاع از اسلام و میهن اسلامی به جبهه برویم و هر وقت وظیفه اقتضا کرد در امور دینی علمی و مذهبی کار کنیم و در فاصله زمانی بین دو عملیات که در جبهه به ما نیاز ندارند، جنبه‌های علمی و درسی خود را تقویت کنیم.

در هر صورت هرکس وظیفه خود را بهتر می‌داند، انسان هرکس را که فریب بدهد وجدان خود را نمی‌تواند فریب بدهد، روح شهدای عزیز همواره ناظر اعمال ما هستند. از خدا می‌خواهم که آن عالم در پیشگاه خدا و شهدا شرمنده و خجل نباشیم. کسانی که پیش خود می‌گویند من کاری به این کارها ندارم و درسم را می‌خوانم و در آینده به کشور خدمت خواهم کرد، مسلم بدانند که در آینده نیز خیری از اینها به جامعه نخواهد رسید! چون کسی که نسبت به جامعه خود تعهد ندارد همیشه در فکر منافع خود است، ولو به قیمت پایمال شدن حقوق دیگران.

از این‌که وقت شما را گرفتم مرا ببخشید، تنها چیزی که مرا وادار به نوشتن این جملات - هر چند ناقص - کرد احساس وظیفه بود. از خداوند می‌خواهم همان‌طور که در تمام مراحل با امدادهای غیبی خود انقلاب را یاری کرده است، از این پس نیز همواره رحمت خود را شامل این کشور بگرداند و رهبر عزیزمان را برایمان حفظ نماید و فتح نهایی را نصیب رزمندگان اسلام، و خواری و ذلت را نصیب دشمنان اسلام بگرداند.

والسلام

برادر شما: حسین کهتری

27 آذر 1363

نگارنده : admin2 در 1392/4/24 18:54:1
 
 
شنبه 3 مرداد 1394  9:14 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پیکر این فرمانده 13 سال در فکه جا ماند + عکس

پیکر این فرمانده 13 سال در فکه جا ماند + عکس
مقر اصلی تخریب لشگر ده سیدالشهداء(ع) که به موقعیت الوارثین شهرت داشت در سر راه پیشروی دشمن قرار داشت. بچه‌های تخریب با فرماندهی شهید اربابیان آماده می‌شدند تا با مین گذاری مقابل دشمن جلوی آنها را سد کنند.

هنوز فروردین 67 به نیمه نرسیده بود که دشمن مقر گردان تخریب در شهر بیاره عراق رو بمباران شیمیایی نمود و تمام بچه‌های گردان و شهید ناصر اربابیان که فرمانده بچه‌ها بود به شدت مصدوم شد.

 

 

 

او از ناحیه چشم، پوست و ریه به شدت آسیب دید و در بیمارستان لقمان و بقیه الله تهران بستری شد. شدت صدمات به حدی بود که می بایستی ماه‌ها در بیمارستان بستری و تحت نظر باشد. اما حاج ناصر نگران گردان بود. او می‌دانست که بهم خوردن سازمان رزم گردان تخریب یعنی زمین‌گیر شدن لشگر سیدالشهداء(ع).

 او و همسنگرانش به شهیدان نوریان و زینال الحسینی فرماندهان شهید گردان قول داده بودند که تا زنده اند نگذارند تخریب از نیروهای عملیاتی خالی بمونه.

لذا با همه صدماتی که دیده بود خودش رو به جبهه رسوند و  این عزیز با همان حالت مصدومیت در حالی که چشمانش به شدت به نور حساس شده بود و از سوزش تاول‌ها و سرفه‌های پی درپی رنج می‌برد در اردیبهشت ماه سال 67 مجددا به جبهه برگشت و بچه‌های تخریب سازماندهی شدند و در مین گذاری روی ارتفاعات مشرف به شهر ماووت شرکت کردند.


نگارنده : admin2 در 1392/4/24 18:50:47
 
 
شنبه 3 مرداد 1394  9:14 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

سقای دوکوهه
 اگر شهید شدی من را هم شفاعت کن 


معصومه امینیان در گفت و گوی اختصاصی با خبرنگار خبرگزاری دفاع مقدس، این بار از حمیدرضا، برادر کوچکتر شهید علیرضا رمزی می گوید. حالا  رشته سخن، بین معصومه مادر حمیدرضا، غلامرضا، برادر بزرگتر و مریم دختر خانه دست به دست می شود و نگاه پدر تاییدی بر صحبت آنهاست.

سقای دوکوهه

5 روز  قبل از شهادتش سقای جبهه ها شده بود. کلمن های 5 طبقه را در دو کوهه آب می کرد. دوستانش می گفتند: چرا اینقدر به خودت زحمت می دهی؟ می گفت: شما چکار دارید. انگار می دانست فرصتی تا آسمانی شدنش نمانده است. بعد از پنج روز از نگهبانی مهران که بر می گشت با یک خمپاره آسمانی شد.

نشنیده می دانستم

پس از رفتنش روزی برای خرید پرده به بازار رفتم، پیکر دو شهید را در مسجد بازار تشییع می کردند. وقتی برگشتم، همان شب خواب دیدم که در محل شهید آورده اند. یک خانمی هم که رو بند زده بود، جلوتر از همه ایستاده و می گفت: حمیدرضا جان شهادتت مبارک. همین که این جمله را شنیدم، از خواب پریدم؛ فهمیدم که حمیدرضا به شهادت رسیده است.

پدرش آن زمان زائر بیت الله الحرام بود زمانی که همسایه ها به مادرش خبر شهادت حمید را دادند، گفت: خودم می دانم. از قبل به من الهام شده بود.

کاسبی که از غیب گفت

در دوران نوجوانی اش هر بار که با حمید از سر چهارراه نزدیک خانه، رد می شدیم  کاسبی که در آن مکان مغازه داشت به محض دیدن ما سری تکان می داد. چندین مرتبه این اتفاق تکرار شد. یک بار نتوانستم جلوی خودم را بگیرم، جلو رفتم و پرسیدم: آقا چرا هر بار که ما را می بینید، سر تکان می دهید؟ گفت: من خوب می دانم. این بچه را اگر خدا نگه دارد، در آینده به مقام والایی می رسد.

اگر شهید شدی مرا هم شفاعت کن

مادر با یادآوری آخرین دیدار ادامه می دهد: از پادگان امام حسین(ع) اعزام شد. روی ماهش را بوسیدم، گفتم: مادر جان اگر شهید شدی، مرا هم شفاعت کن. گفت: شما که یک شهید تقدیم انقلاب کرده ای. خیالت راحت. دوست من که همراهم آمده بود از حرف های من تعجب کرد و گفت: چطور دلت می آید اینگونه با او وداع کنی؟ گفتم: می سپارمش به خدا. خدا به همراهش.

اگرچه پاک نیستم، اما شهادت را روزیم کن

مادر یاد صحبت  پسرش می افتد که می گفت: خدا یا ما می دانیم که از بندگان پاکت نیستیم. ما را شهادت ده. مثل زمینی که ناپاک است، باران می نوشد، آفتاب می خورد، پاک می شود؛ ماهم همانند آن از شب تا به صبح، گریه می کنیم، ناله سر می دهیم تا پاک شویم و شهادت را آز آن خود کنیم.

روزی که حمیدرضا داماد شد

سکوت هم نشین اتاق می شود. گویی هنوز حرفها بر زمین مانده. این بار برادر بزرگتر، غلامرضا، از حمیدرضا می گوید. دفعه اول که شنیدم به جبهه رفته است، تعجب کردم. وقتی  حمیدرضا برای بار دوم دست خداحافظی را تکان داد، حال خاصی به من دست داد.

زمانی هم که به شهادت رسیده بود، همه دوستان با خبر بودند. ما بی خبر از همه جا، در حال تدارک عروسی من بودیم. از طرفی هم منتظر برگشت پدر از زیارت بیت الله الحرام بودیم. خلاصه همه کارها به هم گره خورده بود. شاید تقدیر این بود که سور و ساط عروسی و ولیمه پدر با خبر شهادت حمیدرضا یکی شود و ما دامادی او را برپا کنیم.

اگر شهید نمی شدند پیش خانواده شهدا خجل می شدم

وقتی حمیدرضا به شهادت رسید، باور نمی کردم، این جمله را خواهرش می گوید. مادر تا این جمله را می شنود، ادامه می دهد: برای شهادت هر دو پسرم، سجده شکر به جا آوردم و خدا را برای این نعمت و افتخار بزرگ شاکرم. اگر فرزندانم به شهادت نمی رسیدند، در پیشگاه خداوند و سایر خانواده های شهدا شرمنده و خجل بودم. این شهادت در راه خدا و دین بود، هیچ گاه به خاطرشان ناراحت نشدم و اشکی نریختم.

درس نخوانده قبول می شد

مادر از لحظه تولد فرزندش می گوید: همه از به دنیا آمدن حمیدرضا خوشحال بودند. حمیدرضا پسر زیبایی بود. بچه که بود، هر روز یک مرتبه گم می شد. همه برای پیدا کردنش بسیج می شدیم. اما هر دفعه می دیدم که کفش بدست، خودش را در چار چوب در نمایان می کرد. اینکه کجا می رفت و می آمد، نمی دانم. عزیز بود و همه دوستش داشتند. مدرسه هم که می رفت، معلم ها شیفته او بودند. از خانه تماس می گرفت که امروز نمی آیم، قبول می کردند. در خانه درس نمی خواند؛ اما نمرات خوب می گرفت. یکبار که به مدرسه برای بررسی وضعیت تحصیلی او رفتم، گفتند: وضعیت درسی و انضباطی حمیدرضا عالی است.

مگر تو هم می توانی روزه بگیری؟

16 ساله بود که با دوچرخه  برای شنیدن یک سخنرانی به میدان قیام رفت. ماه رمضان بود. دوچرخه پسرم  را پنچر کرده بودند. صدای باز شدن درب آمد. از داخل حیاط اسم مرا صدا کرد و گفت: ببینید، اذان می گویند. به جای اینکه  این دوچرخه مرا با خود بیاورد، روی کول من سوار شده است. می بینید. نمی دانم کدام از خدا بی خبری دوچرخه ام را پنچر کرده است. تازه، هر جا هم که برای گرفتن غذا می رفتم، به من نمی دادند. می گفتم برای سحری می خواهم، فقط می گفتند: برو بچه، مگر تو هم می توانی روزه بگیری؟ پسرم، فقط همان روز، روزه اش را خورد، علاوه بر سحری نخوردن، امتحان هم بهانه روزه خوردنش نمی شد. بعد از آن بود که به جبهه رفت.

دل همه را بدست می آورد

حمیدرضا، هیچ وقت برای بازی با بچه ها به کوچه نمی رفت. حتی زمانی که من می خواستم توپ بچه ها را پاره کنم، اجازه نمی داد. می گفت: اشکال ندارد. اجازه بدهید بازی کنند. با همه مهربان بود.

یادم هست زمانی که امام (ره) فرمان حجاب را صادر کردند، گفت: دیگر نباید شلوار لی بپوشیم، حتی پوشیدن لباس آستین کوتاه را کنار گذاشت. یکبار هم که برایش یک شلوار لی کادو آوردند، آن را به خواهر ش هدیه داد.

گره ای که به دست حمیدرضا باز شد

همبازی حمیدرضا خاطرات برادرش را مرور می کند. خواهرش ما را به دوران دبستان می برد و این گونه حکایت می کند؛ من سوم دبستان بودم، حمیدرضا یک سال از من بزرگتر بود. آن روز قرار بود من خلاصه متن یک کتاب درسی را تحویل دهم. زمانی که برای مدرسه رفتن آماده شدیم، در همان حین که بند کفش هایم را می بستم، گفتم: من خلاصه درس را ننوشته ام. حمیدرضا، کتاب را باز کرد و سریع خلاصه کتاب را نوشت. گفت: مریم خانم، اینم خلاصه کتاب. خدا می داند چقدر خوشحال شدم. خلاصه کتاب را برداشتم و راهی مدرسه شدم به لطف خدا مطلب من برگزیده شد. هنوز جایزه آن خلاصه نویسی را که یک کتاب با عنوان، "طوطی در قفس" بود را نگه داشته ام.

مرا با خود نبر

مریم به یاد بی تابی کردن های خود برای شهادت برادر می افتد و رشته کلام را اینگونه در دست می گیرد: اوایل شهادت برادرم تمام لحظه ها برای نبود حمید رضا بی تابی می کردم. یک بار حمید رضا به خوابم آمد. گفت: بلند شو، مریم بلند شو. تو که مدام به من اصرار می کنی که بیایم، حالا آمده ام، بلند شو، از جا برخاستم. همین طور که می رفتیم، من فریاد می زدم، من را نبر. گفت: پس چرا اینقدر به من اصرار می کنی که بیایم؟ بعد از آن خواب بود که کمی آرام تر شدم.

باغ بدون باغبان

مادر از علایق فرزندش می گوید: حمیدرضا دوست داشت، وقتی که بزرگتر شد باغبان شود. هر روز صبح، به ویژه روزهای جمعه با یک کوله پشتی و یک بیلچه به بهشت زهرا می رفت. به گل و گیاه علاقه خاصی داشت. حتی یک بار که ما به بهشت زهرا رفته بودیم، بعد از ما با یک دسته گل آمد، گفت: یک آقایی من را به بهشت زهرا رساند و این دسته گل را هم خرید. بیشتر روزها به دیدار برادرش در بهشت زهرا می رفت.

یا همه اش یا هیچ!

مریم همبازی دوران کودکی دوباره رشته کلام را به دست می گیرد و ادامه می دهد، علیرضا آلبوم پول جمع می کرد و حمیدرضا آلبوم تمبر. حمیدرضا با تمام حرکاتش به من درس می داد. اما من آن زمان متوجه نبودم. یادم هست بستنی که می خرید، حتماً به من تعارف می کرد. همین باعث شده بود که من این عادت پسندیده را یاد بگیرم. وقتی به حمیدرضا تعارف می کردم، می گفت: یا همه اش را بده، یا من نمی خواهم. من هم براساس آن شیطنت بچه گانه، به او بستنی نمی دادم.

روزهای تابستان با طعم بستنی

حمیدرضا روزهای داغ تابستان را با فروش بستنی سپری می کرد. دوست نداشت لحظه هایش به بطالت بگذرد. حتی برای این کار یک چرخ دستی کرایه کرده بود. وقتی بر می گشت، بستنی های اضافه را به خانه می آورد و می گفت: هر چقدر می خواهی بستنی بخور. به حمیدرضا می گفتم: نه برای فروش ببر. می گفت: خسته شدم، حالا تو بخور.

لبخندی بر چهره مریم نقش می بندد به زمانی برمی گردد که با دوربین، عکاسی می کردند و بعد برای چاپ عکس ها قید بستنی خوردن را می زدند.

راز یک نامه

مریم به ماجرای آن روزی اشاره می کند که دو روز از شنیدن خبر شهادت برادرش می گذشت و می گوید: نامه ای از طرف حمیدرضا بدستم رسید که قبل از شهادت نوشته بود. آن نامه را بالای کمد گذاشتم. هیچ کس از وجود نامه خبر نداشت. فردا که به سراغ نامه رفتم، هیچ اثری از آن نبود. از هر کسی هم که پرسیدم، خبری از آن نوشته نداشتند.

سفارش به حجاب و نماز حمیدرضا هنوز هم در گوشم است. از برادر دیگرم علیرضا جمله ای روی دیوار حک شده بود که شهید رهرو می خواهد، عزادار نمی خواهد که حمیدرضا روی این جمله تاکید بسیاری داشت.

شهید حمید رضا رمزی

تاریخ تولد:7 اسفند 1348

 تاریخ اعزام: 19 مرداد 1364

تاریخ شهادت: 1 شهریور 1364

محل شهادت: مهران

خبرگزاری دفاع مقدس

نگارنده : fatehan1 در 1392/4/24 11:37:56
 
 
شنبه 3 مرداد 1394  9:14 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

وقتی یک الاغ مانع عملیات می‌شود
خود را نزدیک و نزدیک‌تر کردم و معلوم شد که سیم تلفن به پای الاغ گیر کرده، الاغ آن تلفن را با خود آورده، در آن محل سیم به هر دو پایش گیر کرده بود و دیگر نمی‌توانست جلو برود.

 

 

در عملیات های مختلف دفاع مقدس در کنار وقایع سخت و خشن، صحنه های  طنز و شادی بخشی نیز وجود داشت که خستگی را از تن رزمندگان بیرون می آورد. مطلب زیر یکی از این خاطرات است.

نیمه شب 21 تیر ماه 1365 بود که تلفن قورباغه ای سنگر ما به صدا درآمد.بلافاصله گوشی را برداشتم و متوجه شدم که فرمانده گردان، بدون مقدمه از من خواست که تمامی پرسنل را جلوی گردان به خط نمایم.

در آن ایام من مسئول تدارکات لشکر 21 حمزه بودم و محل استقرار ما حدود 40 کیلومتر پایین تر از خط اول بود و ما وظیفه داشتیم از انبارها و مهمات و نیازمندی های لشکر در آن نقطه نگهداری کنیم.

بلافاصله دستور فرمانده گردان اجرا شد و پرسنل به خط شدند. فرمانده گردان بدون مقدمه اعلام کرد که طبق اطلاعات رسیده، ممکن است منافقین امشب به انبارهای تدارکاتی ما، حمله کنند و به دنبال آن آماده باش صد در صد داد و پرسنل را در گروه های 9 نفری تقسیم و محل و منطقه هر کس را معین نمود.

من چون سر گروهبان یگان بودم در حالی که مسئولیت گروه 9 نفره را به عهده گرفته بودم، مجبور بودم به سایر گروه ها نیز سرکشی بکنم. حدود ساعت یک بامداد بود که برای سرکشی به یکی از مقرهای نگهبانی رفتم. آن شب از شب هایی بود که واقعا تاریکی مطلق بود و کوچک ترین روشنایی ای به چشم نمی خورد.

معمولا هر وقت به مقر نگهبان نزدیک می شدم سربازان ایست می دادند و من پس از آشنایی دادن و اسم شب گفتن، به آن ها نزدیک می شدیم و چون به آن محدوده رسیدم و دیدیم از ایست سربازان خبری نیست، به شک افتادم.  برای آن که بتوانم اطلاعاتی بگیرم، کفش های خود را درآوردم و بی صدا به مقر نگهبانی نزدیک شدم.

وقتی به محل نگهبانان نزدیک شدم متوجه شدم که هر دو سرباز به زمین افتاده اند اما اسلحه هایشان در کنارشان قرار دارد. آهسته یکی از آن ها را با دست تکان دادم؛ اما او عکس العملی نشان داد.

تصمیم گرفتم به طرف تلفن صحرایی بروم و با تلفن تماس بگیرم که متوجه شدم تلفن سر جای خودش نیست. واقعا سردرگم شده بودم که ناگهان صدای تلفن قورباغه ای از دوردست ها (حدود 200 متری) به گوش رسید. برای من تعجب آور بود که تلفن صحرایی ما دویست متر دورتر به صدا دربیاید.

بدون معطلی چون دست تنها بودم با رعایت اصول ایمنی و به صورت سینه خیز به عقب برگشتم و پس از آن که از سربازان خود و محل استقرار آن ها کمی دور شدم دوان دوان خود را به فرمانده گردان رساندم و اعلام داشتم که دو تن از سربازان ما کشته شده اند و صدای تلفن قورباغه ای از دویست متر دورتر به گوش می رسد.

بلافاصله یک تیم گشتی رزمی تشکیل داده، به طرف مقر نگهبانی و تلفن صحرایی به راه افتادم. ابتدا خود را به محل سربازان رساندیم و تصمیم گرفتیم که آن ها را تخلیه کنیم اما در کمال تعجب متوجه شدم که سربازان پیدا شدند و پس از تحقیق اولیه معلوم شد آن ها بیهوش شده بودند.

به دنبال آن برای رعایت اصول رزم، خود را به محلی که صدای تلفن می آمد رساندیم و تلفن صحرایی هنوز زنگ می زد. آهسته خود را به محل تلفن رساندم و متوجه شدم که الاغی در آن جا وجود دارد.

خود را نزدیک و نزدیک تر کردم و معلوم شد که سیم تلفن به پای الاغ گیر کرده، الاغ آن تلفن را با خود آورده، در آن محل سیم به هر دو پایش گیر کرده بود و دیگر نمی توانست جلو برود.

بلافاصله سیم را از پای الاغ باز کردم و با همان تلفن با قرارگاه تماس گرفتم و ماجرا را گفتم. از طرف قرارگاه هم دستور برگشت صادر شد.

در حال برگشت بودیم که متوجه نور چراغ قوه ای شدم. بلافاصله با دستور من پرسنل همراه، حالت جنگی گرفتند و محل نور را محاصره کردند و پس از دقایقی دو نفر را دستگیر کردیم.

در بازجویی اولیه آن ها اعتراف کردند که از گروه منافقین هستند و قرار بود آن شب به ما حمله کنند. آن ها برای آن که محلشان شناسایی نشود برای انتقال نور چراغ قوه، از آینه استفاده می کردند و به این طریق محل اصلی نور مشخص نمی شد.

از منافقین دستگیر شده تعداد دو قبضه کلاشینکف - هشت عدد نارنجک و یک عدد دوربین شکاری به دست آوردیم. آن ها در مراحل بعدی اعلام کردند که یکی از سربازان با آن ها هم دست بوده و قرار داشتند تا در آن شب عملیات انجام بدهند.(فارس)

راوی:سروان مصطفی علی محمدی


نگارنده : fatehan1 در 1392/4/24 9:33:44
 
 
شنبه 3 مرداد 1394  9:14 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها