0

خاطرات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

جانبازی در آغوش شهید...

جانبازی در آغوش شهید...
مقاومت دشمنان عجیب شده بود، از طرفی هم آ نها از زمین و هوا و با هر امکاناتی که تصورش را بکنی به میدان آمده بودند، تا به خیال خود، پیروز آن مرحله از جنگ باشند. 

  مرحله دوم عملیات فتح المبین بود. سال 61 . در این علمیات قرار بود سایت های 4و 5 آزاد شود. آن روزها، اهواز در تیررس دوربردهای عراقی ها بود. اتفاقاً شبی که عملیات شروع شد، شب جمعه بود. ما را بردند دعای کمیل. بعد از دعا، مسیری را که طی کردیم تا به منطقه عملیاتی برسیم، پیاده بردند تا دشمن متوجه ما نشود. آن شب از ساعت 11 تا 3 صبح فردایش پیاده روی کردیم. در داخل شیاری، مار را صف کردند. فکر می کنم حدود پنجاه متری با دشمن فاصله داشتیم.



ساعت حدود 4:30 صبح بود که عملیات آغاز شد. عملیات که آغاز شد، دشمن امانمان نداد، توپ و خمپاره بود که زمین و زمان را پر از دود و آتش کرده بود. آن روز با حملة عاشقان های که بچه ها کردند، 3 خاکریز دشمن را پی درپی و بدون مقاومت گرفتند، به خاکریز چهارم که رسیدیم، کار کمی سنگین شد.

مقاومت دشمنان عجیب شده بود، از طرفی هم آ نها از زمین و هوا و با هر امکاناتی که تصورش را بکنی به میدان آمده بودند، تا به خیال خود، پیروز آن مرحله از جنگ باشند. هوا گرگ و میش و ساعت حدودهای 6:30یا 7 صبح بود. چشمم به گلوله آتشینی افتاد که با سرعت به طرف من می آمد، بلافاصله تصمیم گرفتم دراز بکشم. قبل از اینکه تمام بدنم بر روی زمین آرام بگیرد، بخشی از آن گلوله به من اصابت کرد و به پشت افتادم روی زمین.

 

خون بود که توی هوا می پیچید و به سر و صورتم می ریخت. بخش های زیادی از بدنم داغ شده بود. یکی از رزمنده ها هم ترکش خورده بود و کنارم دراز کشیده بود. من جایی افتاده بودم روی زمین که نمی توانستم به درستی وضعیت خودم را ببینم. فکر می کردم خونی که به هوا پاشیده، از رزمند های بوده که در کنارم افتاده است.

از او پرسیدم: برادر رزمنده چی شده؟ من در آن لحظه کاملاً گرم بودم و هیچی متوجه نمی شدم. او هم که می دانست چه اتفاقی افتاده، از دلش نمی آمد که ماجرا را مستقیم به من بگوید.

گفت:« خودت نگاه کن » و دستش را زیر سرم گذاشت و بلند کرد تا خودم ببینم. کمی بلند شدم. مسیر نگاهم را اول انداختم به بدن او. ولی وقتی مسیر خون را که پی گرفتم، رسیدم به پای راست خودم. دیدم پای راستم، تقریباً از زانو به پایین نیست، خواستم پایم را تکانی بدهم که تکة گمشده اش را ببینم، احساس کردم پایم کاملاً بی حس است و انگار اصلاً جزو بدنم نیست.

دوست رزمنده ام پرسید: «چی شده ؟»

گفتم: « پایم نیست، اما چرا اصلاً درد ندارم ؟»



در همین حال و روز بودم که علی اکبر خمسه که در عملیات بعدی شهید شد از راه رسید و بالای سرم نشست. سرم را روی دامانش گذاشت. شروع کرد به پاک کردن صورتم و بوسه زدن بر آن.

گفت: «مرا می شناسی ؟ »

گفتم : « راستش، درست نمی توانم ببینم. »

گفت: «اشکال ندارد، ناراحت نباش . »

من دیگر نمی توانستم جوابش را بدهم. در حالی که اشک هایش به سر و صورتم می ریخت، شنیدم که می گوید: «راضی باش به رضای خدا. داداشم »

خوش به سعادتت، ای کاش این محبت در حق من می شد.

منبع:ما همه رهسپاریم....

نگارنده : fatehan1 در 1392/5/7 11:39:42
 
 
شنبه 27 تیر 1394  5:39 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آدم عجيب ...

آدم عجيب ...
 راه افتاديم طرف خاك ريزهايشان، براي پاك‌سازي. اسرائيلي‌ها اين خاكريزها را برايشان طراحي كرده بودند. 
 
ايستاده بوديم كنار كانال. بچه‌ها مي‌خواستند توي ميدان مين معبر بزنند. يك گلوله‌ي توپ خورد جلوي گردان، حسين مجروح شد. فرستاديمش عقب.
از كانال رد شده بوديم، ديدم با همان وضع پا به پاي بچه‌ها مي‌آيد. بهش دستور دادم برگردد،برگشت.


مانده بوديم توي خاكريز عراقي‌ها. طوفان شديدي بود، حتي چشم‌هايمان را هم نمي‌توانستيم باز كنيم. باز سروكلش پيدا شد، از بيمارستان در رفته بود. كمك كرد بچه‌ها را جمع كرديم و راه را پيدا كرد. دست‌هامان را داديم به هم و برگشتيم.
رفتيم بهداري بخيه‌هاي دستش باز شده بود، زخم عفونت كرده بود، رويش پر از خون بود.

 اشك توي چشم‌هاي دكتر جمع شده بود، پيشاني‌اش را بوسيد و گفت: «شما چه انسان‌هاي عجيبي هستين!».

مرجع: كتاب كاش ما هم

منبع:پاتوق خاطرات ناب جنگ

نگارنده : fatehan1 در 1392/5/7 11:32:20

 
 
شنبه 27 تیر 1394  5:40 PM
تشکرات از این پست
papeli
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مبارز خستگی ناپذیر، کلامش بر دلها حکمرانی می کرد

مبارز خستگی ناپذیر، کلامش بر دلها حکمرانی می کرد
سالروز شهادت سردار شهید سید محمد باقر طباطبایی نژاد؛ 

خبرگزاری دفاع مقدس: شهید محمد باقر طباطبایی نژاد درسال 1341 در جنوب شهر تهران در خانواده ای روحانی متولد شد. پدرش حاج سید عباس طباطبایی نژاد و اجداد بزرگوارش از طرف پدر و مادر هر دو از علما و فضلای بنام منطقه اردستان و زواره می باشند. او که الفبای عشق حسین(ع) و ائمه اطهار(ع) را از کودکی آموخته بود به دلیل برخورداری از غنای فکری و فرهنگی، به سهم خود در بسط ارزشهای اسلامی کوشش می کرد.

قلم و زبان از بیان ایثارها و مبارزات ایشان ناتوان است

با صدای اولین گلوله های دشمن بعثی که سکوت مرزها را در هم شکست و ضدانقلاب کوردل جدی تر از همیشه در خاک مقدس کردستان، ندای هل من مبارز سر می داد، آن بزرگوار (که یک ماه پیش از این حادثه، به عضویت سپاه در آمده بود)، پس از گذشت یک هفته از جنگ تحمیلی، همراه با عده ای دلاورمردان سپاه عازم کردستان شدند تا به وظیفه خود عمل کرده و کردستان مظلوم را از لوث وجود این یاغیان پلید، پاک سازند.

به راستی قلم و زبان از بیان ایثارها و مبارزات ایشان ناتوان است. سزاوار است تا صخره های هولناک، دره های مرگبار کردستان و ارتفاعات سر به فلک کشید ه و صعب العبور غرب، زبان گشوده، روایت شیرین سردار سرفراز و همرزمان دیگرش را نقل نمایند و سرود حماسه ها و ایثارشان را بسرایند.

ایشان در مدت هشت سال مبارزه خستگی ناپذیر در محورهای غرب کشور، با مسئولیت های متفاوت مانند مسئولیت پرسنلی ستاد غرب، فرماندهی سپاه سقز، فرماندهی سپاه باختران، فرماندهی سپاه پاوه و فرماندهی قرارگاه نصر رمضان، به دفاع از آرمانهای والای جمهوری اسلامی ایران پرداخت.


 

دیده یا شنیده نشد که کسی را برنجاند و بیازارد

شهید طباطبایی نژاد تواضع و فروتنی خاصی در کنار اخلاص و ایثارش داشت. شهامت و شجاعت، به کار بستن عقل سلیم و تجارب به دست آمده در انجام امور، علاقه شدید همسنگران و همرزمانش به ایشان و برخورد خوب و مردم داری او باعث شده بود که مردم منطقه نیز شیفته و شیدای او شوند. چیزی که آن شهید بزرگوار را به کارش دلگرم و علاقمند کرده بود،‌ عشق و ایمانی بود که نسبت به کار در کردستان داشت.

همیشه از مظلومیت افراد و فقر فرهنگی که به آنان روا داشته اند، سخن می گفت و بر احوال ایشان خون دل می خورد. هنوز خاطره زیبای آن تبسمهای شیرین و دلنشین که نشان از قلب رئوف و مهربانش داشت، در اذهان همکاران و آشنایانش باقی است.


او با قرآن مانوس بود و علاقه فراوانی به مطالعه کتابهای اعتقادی، بویژه نهج البلاغه داشت و در گفتار و کردارش، ‌از احادیث و آیات، بسیار بهره می برد.


التزام عملی و تقید او به احکام اسلام باعث شده بود که کلامش بر دلها بنشیند و در نصایح خود ارزشهای متعالی اسلام را گوشزد کند. او با احساس تعهد و مسئولیتی که داشت در جهت خالص کردن نیت ها برای خدا و تبعیت از حضرت امام (ره) و ولایت فقیه و دوری از مظاهر فریبنده دنیوی برادران پاسدار را سفارش می کرد.

دائماً به نیروها تاکید و توصیه داشت که آموزش نظامی را خوب بیاموزیند، زیرا که جنگ ما با دشمنان اسلام هر روز پیچیده تر می شود. بنابراین تقویت بنیه دفاعی کشور اسلامی برای پاسداری از ارزشهای انقلاب، را عاملی مهم می دانست.

او کلامی شیرین داشت. دیده یا شنیده نشد که کسی را برنجاند و بیازارد. هرگز دیده نشد که غیبت کند، یا دروغ گوید و یا حرف لغوی بزند.

این راهی را که ما انتخاب کردیم سختی های زیاد دارد

پدرش نقل می کند: "در سال 1357 نیمه شبی که سید باقر خسته از تظاهرات برگشته و از فرط خستگی تاب نداشت، دراز کشید و همان طور خوابش برد. مدتی بعد به آرامی بلند شدم و خواستم زیر سرش بالش بگذارم که یک مرتبه بلند شد و بالش را به کنار گذاشت. وقتی دلیل آن را پرسیدم گفت: این راهی که ما آن را شروع کرده‌ایم از این سختی ها زیاد دارد باید از حالا به این چیزها عادت کنیم."

ایشان در مدت هشت سال مبارزه خستگی ناپذیر در محورهای غرب کشور با مسئولیتهای متفاوت مانند مسئولیت‌ پرسنلی ستاد غرب، فرماندهی سپاه سقز، فرماندهی سپاه باختران، ‌فرماندهی سپاه پاوه و فرماندهی قرارگاه نصر رمضان، به دفاع از آرمانهای والای جمهوری اسلامی ایران پرداخت.

شهادت سید مبارز

سید باقر با وجود آن همه مجاهدت خالصانه و مستمر، دلش در عالم دیگری بود و ناراحت از اینکه چرا پس از هشت سال حضور در صحنه های ایثار و شهادت و مصاحبت با ابرار، هنوز در این دنیای خاکی باقی و به فیض شهادت نایل نیامده است،‌ لذا با ابتهال و تضرع به آستان ربوبی طالب شهادت بود، تا اینکه لطف حق شامل حالش شد.

که سرانجام در پنجم مرداد 1367در حالی که عازم عمق خاک عراق بود با عده‌ای دیگر از همرزمانش در کمین بعثیان ملحد گرفتار و پس از نبردی سخت به درجه رفیع شهادت نائل آمد و در جوار حق مأوا گزید.


نگارنده : fatehan1 در 1392/5/6 11:53:52
 
 
شنبه 27 تیر 1394  5:44 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پیکر سالم شهید محمدرضا شفیعی ، ۱۶ سال بعد از شهادت

پیکر سالم شهید محمدرضا شفیعی ، ۱۶ سال بعد از شهادت
محمدرضا شفیعی در اردوگاه موصل ، بعد از ده روز اسارت به شهادت رسید و جنازه او را در قبرستان الکخ ما بین دو شهر سامرا وکاظمین دفن کردند ...

 

سال ۸۱ یک روز اخبار اعلام کرد ۵۷۰ شهید را به میهن اسلامی باز گردانده اند ...


زنگ درب خانه به صدا در آمد: به شما نوید می دهم پیکر محمدرضایتان را بعد از 16 سال آورده اند ولی پسر شما با بقیه فرق می کند؛ پیکر محمدرضا صحیح و سالم است و هیچ تغییری نکرده است ...

وقتی وارد سردخانه شدم پاهام سست شده بود، نفسم بند آمد؛ بالاخره او را دیدم، نورانی ومعطر بود موهای سر ومحاسنش تکان نخورده بود، چشمهایش هنوز با من حرف می زد .



بعثی ها بعد از مشاهده ی پیکر محمدرضا برای از بین بردن این بدن آن را سه ماه زیر آفتاب داغ قرار داده بودند وحتی آهک هم روی آن ریخته بودند. بازهم چهره ی او بهم نریخته بود فقط زیر آفتاب کبود شده بود .

یکی از همرزمان قدیمی محمدرضا، بالای قبر می گفت: من می دانم چرا بعد از ۱۶ سال سالم برگشته !

*او غسل جمعه اش، زیارت عاشورایش، نماز شبش ترک نمی شد. همیشه با وضو بود، هر وقت در مجلس روضه شرکت می کرد یا در سنگر مصیبت می خواندیم، اشکهایش را به بدنش می مالید و گریه می کرد ...*


نگارنده : fatehan1 در 1392/5/6 12:9:12
 
 
شنبه 27 تیر 1394  5:44 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

هر هشت نفر شهید شدند

هر هشت نفر شهید شدند
عملیات والفجر سه تازه انجام شده بود و محمد تازه از منطقه آمده بود و حالا قرار بود عملیات والفجر چهار انجام شود که ما با عده ای از دوستان رفتیم . ایشان ما را به عنوان نیروی سپاه قم معرفی کرد و قرار شد در آن جا گردانی به نام گردان ضد زره تشکیل شود . 

شهید محمد بنیادی فرد بسیار پر کار ، پرتلاش ، با اخلاص ، با تقوا و در عین حال مصمم در کار بود . هر کاری را به فردی محول می کرد ، آن فرد تا آن کار را به نحو احسن انجام نمی داد ، از کار نمی نشست . شهید محمد را من از مدت ها قبل می شناختم و خیلی با همدیگر دوست بودیم . یک روز به محمد گفتم : « محمد ! همه ی بچه های مجرد ازدواج کردند ؛ تو نسبت به دیگران بزرگتر هستی ، چرا ازدواج نمی کنی ؟ » ایشان فرمود : « یک خانه ی خوب نزدیک خانه ی پدرم گیر بیار ، من ازدواج می کنم . » گفتم : « چهار ، پنج روز به من وقت بده ، برایت پیدا می کنم . » اتفاقاً یکی از دوستان که در محله ی خاکفرج قم زندگی می کرد ، به خاطر شرایط کاری ، به زنجان رفته و خانه اش خالی بود . من با ایشان صحبت کردم . خانه را از ایشان گرفتم و به محمد گفتم : « محمد ! خانه آماده است . بسم الله را بگو و شب جمعه ی آینده بچه ها را دعوت کن ! » ایشان گفت : نه ، یک عملیات در پیش داریم ؛ بگذار این عملیات را انجام دهیم ، پس از عملیات بر می گردیم و ترتیبش را می دهیم . اگر با من می آیی بیا برویم

عملیات والفجر سه تازه انجام شده بود و محمد تازه از منطقه آمده بود و حالا قرار بود عملیات والفجر چهار انجام شود که ما با عده ای از دوستان رفتیم . ایشان ما را به عنوان نیروی سپاه قم معرفی کرد و قرار شد در آن جا گردانی به نام گردان ضد زره تشکیل شود . من به محمد گفتم : « من که نمی توانم کار عملیاتی این چنینی انجام بدهم . » گفت : « نه تو کاری به این کارها نداشته باش ؛ تو گردان را آماده کن ، شب عملیات ما با هم هستیم . » خلاصه گردان را با 240 نفر تشکیل دادیم و محمد دائم در منطقه به ما سر می زد . شهید زین الدین ، سردار فتوحی و شهید بنیادی خیلی زیاد روی گردان ما کار می کردند تا تکنیکش بالا برود و از نظر امکانات ، به گردان ما می رسیدند تا این که قرار شد عملیات در منطقه ی پنجوین انجام شود .

وقتی عملیات والفجر چهار انجام شد ، قرار شد گردان را برای عملیات به منطقه بیاوریم . نصف شب بود که به دره ی پنجوین و دره ی شیلر رسیدیم و دیدیم از دور یک نفر می آید . بچه ها تازه پیاده شده بودند و هوا هم سرد بود ؛ وقتی نزدیک آمد ، دیدیم محمد است . وقتی ایشان را در آن لحظه دیدیم ، با چهره ی ملکوتی و با صفایی که داشت ، انگار روی پیشانی اش نوشته بود که محمد دیگر برگشتنی نیست ؛ محمد شهید می شود ، محمد در حال پرواز است . محمد نیم ساعتی پیش ما ماند و سفارش ها را به ما کرد و رفت .

سه چهار شب بعد به ما دستور حرکت دادند و عملیات حدود دو شب بود که شروع شده بود . گردان ما برای احتیاط آمده بود تا اگر عملیات در جایی قفل کرد ، از گردان ما که پاسدار بودند ، استفاده کنند . عملیات به جایی رسید که ما را خواستند و شبانه ما را حرکت دادند . آن شب ما راه را گم کردیم و ارتفاعات را دور زدیم و بالاخره پیدا نکردیم . تا فردا شب نزدیکی های غروب بود که فهمیدیم محمد در درگیری به حالت جنگ تن به تن در شب ، در آن جا شهید شده بودند و جنازه ی ایشان را بچه ها با چهارپایی که داشتند می آوردند .

 بچه ها محمد را خیلی دوست داشتند ، ولی سفارش های محمد در ذهن بچه ها بود که : « اگر کسی شهید شده ، جنگ ما قائم به شخص نیست ، تکلیف ما قائم به شخص نیست . اگر کسی رفت ، دیگران باید جای او را پر کنند و خوب انجام وظیفه کنند . » من پیش سردار فتوحی و آقای مغازه ای و شهید مهدی زین الدین آمدم ، دیدم آنها خیلی عادی نان دو آتیشه که قدیم داخل کارتون ها می ریختند و برای جبهه ها می آوردند ، داخل چفیه ریخته اند و می خورند و شهید مهدی در حال مزاح است . گفتم : « خدایا ! مگر این ها خبر ندارند که محمد شهید شده است و این طور می خندند ؟! » آمدم و از سردار فتوحی سؤال کردم از محمد خبر دارید ؟ گفت : بله او به آن جایی که می خواست برسد ، رسید گفتم قرار بود به کجا برسد ؟ این سؤال را کردم تا واقعاً بدانم که آیا می داند یا خیر ؟ ایشان گفت : « آن جایی که می خواست برسد ، رسید . الآن من و توایم که عقب مانده ایم ؛ برو فکری به حال خودت بکن ! » فهمیدم که آنها خبر دارند ؛ ولی با روحیه ی بالایی که داشتند و ما از آن روحیه ی والایشان روحیه می گرفتم ، راحت نشسته اند . یک مقدار خودمان را حفظ کردیم و به داخل گردان برگشتیم . به بچه ها گفتم : « ان شاء الله مشکلی نیست . ما باید برویم و انتقام محمد را بگیریم . »

خط های عملیاتی ، به گردان ما داده شد تا این که جنازه ی شهید محمد بنیادی را آوردند و گردان ما با آنها روبرو شد . در آن جا شهید شیخی ، به جای محمد ، فرمانده گردان ما شد و آقای تقی لو معاون فرمانده شد . ما به سمت خط حرکت کردیم و شهید شیخی گردان را هدایت می کرد . در حین عملیات چند اتفاق افتاد که شهید دل آذر ، شهید مهدی و شهید شیخی در باز پس گرفتن ارتفاعات تپه ی سبز بسیار دخیل بودند و از تدابیرشان استفاده شد . بچه ها با توجه به این که گردان ، به نام امام حسین ( علیه السلام ) نام گذاری شده و از طرف دیگر نامش ضد زره بود ، همه پاسدار و عمدتاً آرپی جی و تیربار داشتند . بچه ها آن ارتفاعات منطقه را که دست تیپ زرهی عراق بود ، دوباره باز پس گرفتند .

صبح روز بعد ، وقتی که آن تپه گرفته شد و حدود هجده تانک عراقی را بچه های ما زدند ، شهید دل آذر به ما گفت : « نگذارید تانک و امکانات عراقی ها در این جا باقی بماند ؛ عراق تا این امکانات را یان جا دارد ، وابستگی دارد و می خواهد به بالای ارتفاعات بیاید . پس نگذارید امکاناتی برایشان باقی بماند . چند تا از بچه های زرنگ ما به داخل دره ای که عراقی ها در آن امکانات زیادی داشتند ، رفتند و همه را منهدم کردند .

خلاصه ، شب اول ما روی تپه ماندیم و شب دوم در حالی که اواسط شب کمی باران گرفته بود ، داشتم داخل سنگر نیمه خراب عراقی ها استراحت می کردم ، که در یک لحظه خوابم برد . در خواب دیدم شهید محمد امده و مرا صدا می زند . گفتم : « بله ! » گفت : « بلند شو بچه ها را آماده کنید ! » گفتم : « بچه ها آماده اند ؛ شما دیشب تا حالا کجا بودی ؟ دنبالت می گشتم . » گفت : « بچه ها را آماده کنید ! » و هشت نفر از بچه ها را شمرد و گفت : « این ها را بفرست بیایند دنبال من و بچه ها دنبال ایشان حرکت کنند . »

از گروهان آن چند نفر را جدا کردیم و به دنبال محمد فرستادیم ؛ حالا من صدای محمد را می شنوم ، ولی خودش را نمی بینم . فردا شب در همان ساعت شهید زین الدین با من تماس گرفت و گفت : « به سمت تپه ی روبرویی حرکت کنید که هیچ کس آن جا نیست و شما در آن جا مستقر شوید . »

خب بچه های اطلاعات رفته و دیده بودند در آن جا کسی نیست . همزمان با این که بچه های اطلاعات حرکت کرده بودند تا به طرف ما برگردند ، عراقی ها پشت سرشان به بالای تپه آمده و مستقر شده بودند . زمانی که ما حرکت کردیم ، از آن بچه ها ، آن هشت نفری که محمد را صدا زده بود و من جدا کردم ، هر هشت نفرشان شهید شدند . یکی از این بچه ها به نام « قدیم » وقتی دید تیربار عراقی خاموش نمی شود ، از زیر تیربار رفته بود و نارنجک را کشیده بود . هم خودش شهید شد و هم آن دو نفر عراقی کشته شدند تا تیربار را خاموش کند .

* راوی : سرهنگ عطایی

 

نگارنده : fatehan1 در 1392/5/6 12:25:9
 
 
شنبه 27 تیر 1394  5:44 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

وقتی همت از زمین و زمان شاکی ‌شد

وقتی همت از زمین و زمان شاکی ‌شد
من سه بار رفتم پیش محسن رضایی که بگویم من استعفا می‌دهم. من معلم هستم و می‌خواهم بروم بچسبم به شغل معلمی. خدا گواه است هر بار خواستم این را مطرح کنم، جرأت نکردم و بر خودم لرزیدم. 
عملیات رمضان با دستیابی به بخشی از اهداف خود، روز هشتم مرداد 1361 به پایان رسید؛ در این عملیات فشار مضاعفی بر نیروها و کادر تیپ 27 وارد آمد، به طوری که آنها عکس‌العمل‌هایی را نشان دادند که همت را مجبور کرد تا در جلسه روز نهم مرداد 1361 در جمع کادرهای تیپ در محوطه بیرونی قرارگاه مرکزی کربلا سخنان تندی را بر زبان جاری کند، این سخنان شهید همت در ادامه می‌آید:

                                                               ***

«الان نماینده امام، اطمینان‌اش از لحاظ برش عملیاتی و کیفیت کار، به دو، سه تیپ است. آن وقت، خدای ناکرده، کادرهای ما بیایند و به ما بگویند ما دیگر می‌خواهیم به صورت نیروی عادی و پرسنل ساده وارد عملیات بشویم؟! خدا گواه است، به شرف زهرا سلام‌الله علیه قسم، من سه بار رفتم پیش محسن رضایی که بگویم من استعفا می‌دهم. من معلم هستم و می‌خواهم بروم بچسبم به شغل معلمی. خدا گواه است هر بار خواستم این را مطرح کنم، جرأت نکردم و بر خودم لرزیدم. دیدم هر جمله‌ای را که می‌خواستم آن را مطرح کنم، اشک به چشم محسن می‌آورد، این بود که خودم رویم نشد و خجالت کشیدم چیزی بگویم.

به علت اینکه اگر کسی بود، اگر مسئول مناسبی در دسترس آنها بود، که دیگر به من خاک بر سر نمی‌گفتند تو بیا و مسئولیت بگیر. منی که عرضه چرخاندن 20 نفر آدم را هم ندارم، چه برسد به اینکه بیایم و مسئولیت شرعی خون سه، چهار هزار نفر آدم را در یک تیپ به عهده بگیرم. خود شما هم همین‌طور. تک‌تک ما هم همین‌طور، عرضه چرخاندن خودمان را هم نداریم. خودمان را هم نمی‌توانیم بسازیم، بچرخانیم و فرماندهی کنیم، دیگر چه برسد به اینکه بیاییم و سه، چهار هزار نفر را فرماندهی کنیم، نداریم!

اگر کسی چنین عرضه‌ای را دارد، بیاید و بگوید. ولی آیا حیثیت اسلام و انقلاب چنین اظهار خستگی‌ای را از ما قبول می‌کند؟ به قول برادر رضا [چراغی] که دیشب می‌گفت: ما به این ترتیب باید مرگ بر شاه هم نمی‌گفتیم! وقتی گفتیم، باید پای آن بایستیم!».

نگارنده : admin2 در 1392/5/6 17:38:38
 
 
 
شنبه 27 تیر 1394  5:44 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

جنگ روانی به روش سید حسن نصرالله

جنگ روانی به روش سید حسن نصرالله
سید حسن نصرالله در یک پیام تلفنی در ابتدای جنگ 33 روزه، خطاب به دشمن می‌گوید: «اتفاقات غافل گیر کننده ای که به شما (اسراییلی‌ها) وعده داده بودم از همین حالا آغاز می شود.» 
سید حسن نصرالله که بی‌شک یکی از قدرتمند ترین مردان عرب شناخته می‌شود علاوه بر اینکه یک شخصیت سیاسی بسیار قوی دارد بر مسائل نظامی کشورش هم کاملا مسلط است. نصرالله در جنگ 33 روزه به خوبی می‌دانست ارتشی که خود را شکست ناپذیر معرفی می‌کرد حتی از خانه عنکبوت هم سست‌تر است و در هم کوبیدن آن از دست فرزندان مقاومت امری است قابل امکان. او شناخت لازم را هم از دولت مردان و هم از شهرک نشینان رژیم صهیونیستی داشت و می‌دانست چگونه جنگ را پیش ببرد تا به اهداف مورد نظر مقاومت برسد. سید حسن در کنار ادوات نظامی‌ای که در اختیار داشت از ایجاد جنگ روانی علیه ارتش اشغالی غافل نشد و به خوبی از پس این کار برآمد. مطلبی که پیش روی شماست کلیپی است که بسیار زیاد در فلسطین اشغالی جدی گرفته شد.

پخش این کلیپ از روز چهارم یا پنجم جنگ 33 روزه شروع شد و در نوع خود بی‌نظیر بود. این نماهنگ با عکس "سید حسن نصر الله" شروع می شود و هم زمان که تصویر روی صورت او زوم می‌شود پیام تلفنی او نیز خطاب به دشمن قابل شنیدن است که می‌گوید: «اتفاقات غافل گیر کننده ای که به شما(اسراییلی‌ها) وعده داده بودم از همین حالا آغاز می شود.»

بعد از شنیدن این پیام تصویر روی چشم راست نصرالله رفته و روی مردمک چشم او عدد (1) ظاهر می‌شود که جلوی آن نوشته شده: «انهدام ناوچه ی ساعر»

و بعد به همین منوال عدد (2) هم مثل عدد(1) داخل سیاهی چشم سید حسن ظاهر شده و مقابل آن نوشته می شود: «هدف گرفتن شهر طبریه»

این دو هدف در پنج روز اول جنگ در حالی به وقوع می‌پیوندد که اسراییلی ها به هیچ وجه تا قبل از آن حتی فکرش را هم نمی‌کردند که حزب الله بتواند چنین کاری را انجام دهد.

روزهای بعد این کلیپ پخش می‌شود و در مراحل بعد عدد دیگری نشان داده شده و هدف از آن را مشخص می‌کند. عدد (3) با علامت سوالهایی دیده می‌شود که با پر کردن آن جمله ای درست می‌شود که معنی‌اش می‌شود: «شهر حیفا زیر آتش قرار دارد.»

تا این زمان هنوز موشک های حزب الله به داخل "حیفا" نخورده بود و فقط اطراف آن مورد حمله قرار می‌گرفت. 

شماره (4) اما همچنان مبهم در این نماهنگ پخش می‌شد و برای اسراییلی هایی که برنامه های المنار را به خصوص این کلیپ را دنبال می‌کردند یک سوال اعصاب خورد کن و رعب آور شده بود که هدف بعدی هنوز مشخص نشده چه خواهد بود. کلیپ "مفاجاه" تا چند روزی به همان شکل پخش می‌شد. 

جنگ توسط حزب الله وارد مرحله جدیدی شد و موشک های مقاومت که برد بیشتری پیدا کرده بود توانست شهر «عفوله» که در عمق 75 کیلومتری فلسطین اشغالی بود را مورد هدف قرار دهد.

چند ساعت بعد از هدف گرفتن «عفوله»، وقتی کلیپ "مفاجاه" دوباره پخش، علامت سوال های جلوی عدد (4) یکی یکی به حروف الفبا تبدیل شدن و این جمله کامل شد: «عفوله زیر گلوله های آتش.»

نکته جالب این بود که علامت سوال‌ های مقابل عدد (4) با حروف جمله‌ای که مشخص شد برابری می‌کرد یعنی حزب‌الله کاملا بر اهدافش مسلط بود.

در نوبت بعد از پخش این کلیپ عدد (5) در حالی ظاهر شد که دو ردیف علامت سوال با چینش و تعداد خاصی جلویش ردیف شده بود.

این برنامه که حالا دیگر حتی مورد توجه نیروهای امنیتی رژیم صهیونیستی هم قرار گرفته بود همه را در فکر فرو برده بود که هدف پنجم چه خواهد بود؟

با توجه به حرف های قبلی "سید حسن" مبنی بر این که همه جای فلسطین اشغالی در برد موشک های حزب الله قرار دارد، هیچ کدام از اسراییلی ها، حتی کسانی که در امن ترین جاها پناه گرفته بودند شک داشتند که بتوانند آخرین قسمت این کلیپ را ببینند. تا روز آخر جنگ این کلیپ تا عدد (7) هم جلو رفت.

عدد (5) رسیدن برد موشک های حزب الله به شهر «بیت شان» بود (یعنی 15 کیلومتر افزایش برد)

و شماره ی (6) هم استفاده ی حزب الله از موشک های مخصوص ضد زرهی بود که تانک های «مرکاوا» که نماد قدت ارتش شکست ناپذیر بود را یکی پس از دیگری منفجر می‌کرد.

نگارنده : admin2 در 1392/5/6 17:42:2
 
 
شنبه 27 تیر 1394  5:44 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ان ربک لبا المرصاد...

ان ربک لبا المرصاد...
منافقین که پس از ورود به فاز مسلحانه، اقدام به ترور ۱۷ هزار نفر؛ از مردم عادی گرفته تا مسؤولان ایران کرده بودند، در تهاجم مستقیم نظامی به خاک کشور هم ناکام ماندند و با به جا گذاشتن لاشه‌های هزاران منافق، شکست را پذیرفتند. 
 ۲۷ تیر ۱۳۶۷، جمهوری اسلامی ایران رسماً قطعنامه ۵۹۸ را پذیرفت. در حالی که از بدو تصویب این قطعنامه در سی‌ام تیر ۶۶، ایران آن را «رد» نکرده بود و برای تأمین اهداف خود، از طریق مذاکره با «خاویر پرز دکوئیار» پرویی، دبیرکل وقت سازمان ملل، برای پذیرش قطعنامه شروطی را طرح کرده بود و در واقع قطعنامه ۵۹۸ را به صورت «مشروط» پذیرفته بود؛ اما به دلیل کارشکنی آمریکا، انگلیس و فرانسه در طول مذاکرات و ورود مستقیم آمریکا به جنگ با ایران، پس از مشورت و تصمیم مسؤولان عالیرتبه، با موافقت حضرت امام خمینی قدس سره‌الشریف، ۲۷ تیر ۶۷ ایران اعلام کرد قطعنامه ۵۹۸ را می‌پذیرد.

اما ارتش صدام، تنها ۴ روز پس از پذیرش قطعنامه از سوی تهران، در ۳۱ تیر ۶۷، بار دیگر به خاک ایران، تهاجم نظامی و از منطقه جنوب به سمت خرمشهر و اهواز پیشروی کرد.

پس از ضدحملات موفق ایران، ارتش عراق در جبهه‌های میانی و غرب کشور نیز به عملیات نظامی مبادرت کرد که در آنها هم ارتش بعث با بسیج مجدد نیروهای مردمی و نظامی جمهوری اسلامی، ناموفق ماند؛ در نتیجه نیروهای عراقی مجبور به عقب‌نشینی شدند و رژیم عراق در اول مرداد رسماً عقب‌نشینی خود را از جبهه‌های جنوب و سوم مرداد عقب‌نشینی از غرب ایران را اعلام کرد.

اما همزمان با عقب‌نشینی ظاهری عراق از خاک ایران، عملیات مشترک عراق و گروهک تروریست منافقین آغاز شد.

اما چرا گروهک نفاق تصمیم به تهاجم علنی به خاک ایران گرفت و چگونه صدام حماقتش را عیان کرد و فریب رجوی را خورد؟

حدود ۲۰ روز پیش از پذیرش قطعنامه ۵۹۸ از سوی جمهوری اسلامی ایران، صدام در یک سخنرانی درباره جنگ تحمیلی، ضمن تکرار ادعای صلح‌طلبی(!) خود و محکومیت ایران به دلیل تداوم مقاومت برای تحقق هدف محکومیت و مجازات متجاوز، در شرایطی که با مداخله علنی آمریکا و متحدانش در جنگ به نفع رژیم بعث عراق، احساس پیروزی می‌کرد، درباره گروهک تروریست نفاق رسماً اینگونه اظهارنظر کرد:

«عراق به سطحی از آگاهی رسیده که اگر روزی حس کند نابودی دشمن در سرزمینش خدمت به صلح است به آن دست خواهد زد... اگر ایران به هیچ یک از این مسائلی که من اشاره کردم توجه نکند مردم خودشان آنها را مجبور خواهند کرد که به صلح تن در دهند و این چیزی است که به آن ایمان راسخ دارم و قهرمانی‌های مجاهدین خلق در مهران مؤید این سخن است. بالاخره روزی خواهد رسید که برای جنگیدن کسی به کمک آنها نخواهد آمد و بعد از مدتی خواهید دید که چگونه مجاهدین خلق به اعماق خاک خودشان نفوذ خواهند کرد و همین‌طور پیوستن مردم ایران را به صفوف آنها خواهند دید».

پس از عملیات مهران، در جمع‌بندی رهبری سازمان تروریست منافقین، هدف عملیات بعدی، تهران منظور شد و برای رسیدن به حدّاکثر توان برای انجام این عملیات یک مقطع سه‌ماهه در نظر گرفته شد و بلافاصله اعزام اعضا و مرتبطان گروهک نفاق از ایران و خارج کشور به عراق، به طور وسیعی آغاز شد. همچنین منافقین در این مقطع به منظور جذب اسرای ایرانی و استفاده از آنها در عملیات نهایی فعال‌تر شده بودند. افراد تازه‌وارد و نیروهای گروهک تحت آموزش و مانورهای فشرده قرار گرفته بودند و در آموزش‌های جدید، آموزش سلاح‌های ضدهوایی هم منظور شده بود.

پیش از این، منافقین در تحلیل‌های درون‌گروهی خود، امکان موافقت ایران با قطعنامه را غیرممکن دانسته و به صراحت اعلام می‌کردند: تنها در صورتی جمهوری اسلامی قطعنامه را خواهد پذیرفت که به لحاظ سیاسی، نظامی و اقتصادی به بن‌بست کامل برسد. به عقیده آنان، پذیرش قطعنامه به معنای نهایت ناتوانی ایران و فروپاشی نظام بود.

تحلیل رجوی در مورد نتیجه جنگ این بود که ایران به دلیل بسته بودن تمامی راه‌های بازگشت به صلح با عراق، ناچار به ادامه جنگ خواهد بود. هر قدر هم جنگ به طول بینجامد، از یک طرف توان نظامی و اقتصادی ایران بیشتر تحلیل می‌رود و از طرف دیگر بازگشت به سمت آتش‌بس و صلح غیرممکن‌تر می‌شود و این جنگ تا شکست ایران ادامه خواهد یافت.

با اعلام خبر پذیرش قطعنامه از سوی ایران، نقشه‌ها و طرح‌های قبلی گروهک نفاق با بن‌بست مواجه شد. در آن شرایط، سازمان در کنار امیدواری به داشتن پشتوانه خرده عملیات‌های مرزی، حمایت نمایندگان کنگره و سنای آمریکا را نیز یدک می‌کشید. ۳۰ خرداد ۶۷، یکصد و سی و هشت نماینده کنگره و چهارده سناتور آمریکایی در نامه‌ای به «جرج شولتز» وزیر وقت خارجه آمریکا، از وی خواستند به جنبش‌های مقاومت داخلی در ایران توجه کند و در همین راستا حمایت از سازمان منافقین ـ مستقر در عراق ـ را اکیداً توصیه کردند.

ششم تیر ۶۷ «مروین دایملی» نماینده کنگره آمریکا در تظاهرات منافقین در واشنگتن شرکت کرده و در سخنانی اظهار داشت: «نباید دست از تلاش کشید، مطمئن باشید با کمی صبر و تلاش بیشتر، به زودی از مهران به تهران رژه خواهید رفت».

همین صحبت احساسی این نماینده کنگره، سران جوّزده گروهک نفاق را متقاعد کرد چنین کاری شدنی است و آن را به شعار گروهک بدل کردند: «امروز مهران، فردا تهران!!».

مرکزیت گروهک نفاق، نوار ویدیویی سخنرانی مزبور را برای کلیه کادرهای این گروهک پخش کرد. 

اولین واکنش منافقین در مورد پذیرش قطعنامه از سوی ایران، برگزاری نشست رجوی با اعضا بود. شرح نشست عمومی با نیروهای سازمان در کتاب منتشره اعضای سابق سازمان، چنین آمده است:

«عصر روز جمعه ۳۱ تیر ۶۷، حدود ساعت ۶ بعدازظهر به قسمت‌های مختلف مستقر در قرارگاه اشرف و اردوگاه‌های دیگر ابلاغ شد همه برای سخنرانی رجوی رأس ساعت ۸ در سالن عمومی حضور داشته باشند... ساعت در حدود یازده و نیم شب بود که مسعود و مریم وارد سالن شدند... رجوی شروع به سخنرانی کرد. حدود نیم ساعت از شروع صحبتش گذشته بود که ناگهان آن را قطع کرد و گفت:

کارهای بزرگ در پیش داریم. مگر ما نگفته بودیم «اول مهران، بعداً تهران»؟[دست زدن منافقین همراه با شعار «امروز مهران، فردا تهران»]

در همین زمان دو نفر نقشه بزرگی از ایران را آوردند و در سمت چپ او، در کنار نقشه دیگری که قبلاً وجود داشت، نصب کردند و رفتند. پس از ساکت شدن جمعیت، رجوی به جلوی نقشه رفت و گفت: دیگر وقت آن رسیده است که به ایران برویم. طرح عملیات بزرگی را کشیده‌ایم که در نهایت منجر به فتح تهران و سقوط رژیم می‌شود. (هورای جمعیت) البته این دفعه احتیاج به ماکت و کالک منطقه‌ای نداشتیم چون این بار قرار است به تهران برویم. [دست زدن منافقین و شعار امروز مهران، فردا تهران]».

سوم مرداد ۶۷، منافقین ساده‌لوح در قالب تیپ‌های ۲۰۰ نفره، با تانک‌های برزیلی بسیار پیشرفته، ۸۰ آمبولانس و صدها خودروی سبک، دو کامیون اسلحه، آزمایشگاه و بیمارستان‌های صحرایی و به طور کلی بسیار مجهز وارد ایران شدند. منافقین در سر راه خود بسیاری از مردم بی‌دفاع را به شهادت رساندند. در شهر اسلام‌آباد اوج این فجایع رخ داد. منافقین در بیمارستان اسلام‌آباد تمام نیروهای پاسدار و بسیجی که در بیمارستان بستری بودند را سر بریدند و ۱۳ نفر از بچه‌های جهاد سازندگی را هم تیرباران کردند. منافقین بعد از اسلام‌آباد راهی کرمانشاه شده بودند که در ۳۰ کیلومتری کرمانشاه در گردنه چارزبر که بعدها به «تنگه مرصاد» معروف شد، با مقاومت رزمندگان مواجه شده و متوقف شدند.

امیر سپهبد شهید صیاد شیرازی آن موقع فرماندهی هوانیروز را به عهده گرفت و با بمباران ماشین‌های آنها، موقتاً آنها را متوقف کرد و ستون‌های آنها را به آتش کشید. در درگیری تنگه مرصاد، منافقین با دادن ۱۵۰۰ کشته زمینگیر شدند و از همان جا تصمیم به فرار گرفتند. مشکلی که رزمندگان با آن مواجه بودند تعقیب منافقین بود. آنان با قرار دادن نیروهای انتحاری در گردنه‌های مختلف، مقاومت جدی از خود نشان می‌دادند تا سایر منافقین موفق به فرار به خاک عراق شوند. این جنگ و گریز تا پل ماهی در نزدیکی سرپل ذهاب ادامه یافت ولی منافقین با انفجار پل ماهی مانع ادامه تعقیب‌شان شدند.

هواپیماهای عراقی هم در این موقع عملاً وارد کار شدند و با بمباران وسیع رزمندگان، تعداد زیادی از نیروهای ایران را به شهادت رساندند.

پس از خروج ستون نیروهای گروهک نفاق از اسلام‌آباد، پس از یکی ـ دو درگیری کوچک، در ساعت ۲ نیمه‌شب چهارم مرداد ۶۷ در منطقه حسن‌آباد، یکی از تیپ‌های منافقین گرفتار درگیری سنگینی شد و با اینکه اولین تیپ گردنه حسن‌آباد را پشت‌ سر می‌گذارد اما بعد از آن درگیر نبرد سنگینی در منطقه می‌شود.

پس از کمک‌رسانی گردان‌های متعدد از تیپ‌های مختلف به نیروهای درگیر، در نزدیکی‌های صبح مجدداً ستون سازمان به حرکت درآمد اما باز در گردنه چهارزبر، درگیر و دنباله ستون متوقف شد. بر اثر نبرد سنگین در چهارزبر مرتباً تعداد زخمی‌های گروهک زیاد شد و تعداد لاشه‌های کشته‌های منافقین افزایش پیدا کرد و تعدادی از فرماندهان گردان درگیر هم هلاک شدند. در این وقت حمله دیگری از سوی سه‌راهی ملاوی به نیروهای گروهک صورت گرفت. در این میان غالب اسرای ایرانی حاضر در عملیات که منافقین آنها را در زندان‌های عراق شست‌وشوی مغزی داده بودند، با دیدن عمق جنایات گروهک فرار کردند و بی‌نظمی شدیدی بر نیروهای سازمان حاکم شد.

بلافاصله پس از آزادسازی شهر اسلام‌آباد، یگان‌های سپاه پیشروی‌شان به سوی «کِرند» را آغاز کردند. قبل از رسیدن نیروهای سپاه به این شهر در ساعت سه نیمه شب، ۳ فروند هلی‌کوپتر ترابری در کرند به زمین نشستند و تعدادی از کادرهای منافقین و مریم و مسعود رجوی را فراری دادند. از ساعت ۷ صبح حملات هواپیماها و سپس حملات هوانیروز باختران بر روی ستون گروهک شروع شد. همین امر موجب شد منافقینی که پیش از آن در ماشین‌های خودشان بودند، از ماشین‌ها خارج شده و در اطراف جاده لای شیارها و پناهگاه‌های طبیعی، کنار جاده و زیر پل‌ها سنگر بگیرند و ستون کاملاً متوقف شود. در ضمن، همزمان، در اطراف کارخانه قند درگیری سنگینی درگرفت. در هر سه جبهه درگیری، نیروهای جمهوری اسلامی بر فراز ارتفاعات، بر نیروهای گروهک نفاق، اشراف کامل داشتند و ضمناً با حملات هوایی منافقین را به شدت سرکوب کردند. در این میان تعدادی از منافقین ناگزیر به فرار و عقب‌نشینی شدند. این در حالی بود که تعدادی از بی‌سیم‌های آنها از کار افتاده بود و آمبولانس‌ها مرتباً زخمی‌های گروهک را به عقب برمی‌گرداندند.

ظهر روز چهارم مرداد توسط نیروهای جمهوری اسلامی، جبهه دیگری از پشت پادگان الله‌اکبر، به قصد قطع ارتباط میان نیروهای منافقین در اسلام‌آباد و کِرند، باز شد و سرکوب منافقین تا نیمه‌های شب ادامه داشت.

صبح روز چهارشنبه پنجم مرداد ۶۷ نیروهای جمهوری اسلامی از دو جبهه، از طرف پادگان الله‌اکبر و از منطقه جنوب اسلام‌آباد، به سمت اسلام‌آباد رفتند و مناطق غربی و جنوبی شهر را کلاّ ً زیر فشار قرار دادند، به طوری که حتی در جنوب شهر پیشروی داشتند. در ساعات آغازین روز پنجم مرداد نیروهای منافقین با امیدواری به پیشروی به سمت باختران، برای گرفتن تنگه چهارزبر به آن منطقه هجوم آوردند که تلاش‌شان ناکام ماند.

جریان حمله به این ترتیب بود که منافقین تا صبح چهارشنبه در لابه‌لای شیارهای کوهستان به طور مستتر استراحت می‌کردند، تا اینکه در اولین ساعات بامداد هلی‌کوپترهای عراقی جهت باز کردن تنگه به کمک گروهک آمدند و با آمدن آنها دستور تهاجم و حرکت به منافقین داده شد. درگیری شدیدی برای گرفتن تنگه آغاز شد و با شکست اولین تهاجمات منافقین، فرار آنها آغاز شد. نیروهای جدید با این تصور که راه باز شده است، به سمت جلو در حرکت بودند و در همین حال با نیروهایی روبه‌رو می‌شدند که در حال فرار بودند و علت عقب‌نشینی را هم توضیح نمی‌دادند!! نیروهای تازه وارد نیز با رفتن به صحنه درگیری و حرکت به سمت عقب متوقف شدند.

حملات هوایی مکرر و هجوم هلی‌کوپتر و کاتیوشا به منطقه از سوی نیروهای اسلام، امکان سازماندهی را از منافقین گرفت و آنها به تعجیل در ماشین‌های انباشته از نفرات، در حالی که بعضی افراد به جاهای مختلف ماشین آویزان بودند(!) عقب‌نشینی می‌کردند.

غروب روز چهارشنبه درگیری تنگه چهارزبر با عقب‌نشینی منافقین به پایان رسید و از غروب چهارشنبه عقب‌نشینی کامل منافقین آغاز شد. ساعت ۷ عصر چهارشنبه، شدت حملات ارتش جمهوری اسلامی حتی فرصت عقب‌نشینی را هم از منافقین گرفت. از صبح روز پنجشنبه ششم مرداد، منافقین در حال فرار، در حوالی اسلام‌آباد مورد چند حمله مختصر قرار گرفتند. مجروحان گروهک، یا خود را می‌کشتند یا امیدوار به بازگشت نیروهای تازه‌نفس می‌ماندند. تعداد زیادی از افراد نیز در کوه و دشت و روستاهای اطراف پراکنده شدند و آخرین خودروهای گروهک با حدّاکثر ظرفیت و در حالی که افرادی به اطراف آن آویزان بودند به داخل خاک عراق فرار کردند.

و بدین ترتیب، منافقینی که پس از ورود به فاز مسلحانه، اقدام به ترور و به شهادت رساندن ۱۷ هزار نفر؛ از مردم عادی گرفته تا مسؤلان بلندپایه ایران نظیر رئیس‌جمهور، نخست‌وزیر، رئیس دیوانعالی کشور(قوه قضائیه)،‌وزرا، نمایندگان مجلس کرده بودند، در تهاجم مستقیم نظامی به خاک کشور ایران هم ناکام ماندند و با به جا گذاشتن اجساد و لاشه‌های منحوس هزاران منافق، شکستی سهمگین را متقبل شدند.

منافقین با توجه به خوی سبعانه و وحشی‌گری‌های کم‌نظیر، پس از پایان جنگ هم در داخل عراق در دهه ۱۹۹۰ میلادی از سوی صدام ملعون برای قتل‌عام شیعیان و اکراد عراقی مورد استفاده قرار می‌گرفتند و در برابر سلاخی مردم مظلوم عراق، صدام چیزی جلوی‌شان می‌انداخت.

جالب آنکه صدام، دیکتاتور عراق و حامی منافقین، اینک خود معدوم و مقبور شده، منافقین که پادگان اشرف را غصب کرده بودند در حال اخراج از عراقند، علاوه بر دولت جمهوری اسلامی که 25 سال پس از پایان جنگ و عملیات مرصاد، مقتدرانه در تمام معادلات منطقه و بین‌الملل، از بازیگران اصلی است، دولتی شیعی نیز در عراق حاکم شده است و جالب‌تر از همه آنکه با انقضای تاریخ مصرف منافقین، آنها این روزها خانه به دوش و آواره از اینجا به آنجا رانده می‌شوند.

انَّ ربک لبا المرصاد/ به درستی که پروردگارت در کمین است. 

نگارنده : admin2 در 1392/5/6 17:44:21
 
 
شنبه 27 تیر 1394  5:45 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روایتی جالب از اولین شهید شرهانی(شهید مهدی منتظر القائم)

روایتی جالب از اولین شهید شرهانی(شهید مهدی منتظر القائم)
قرارگاه تفحص سپاه به ما اجازه تفحص در این منطقه (شرهانی) را نمی داد و علت را وجود مسائل امنیتی و حضور منافقین در منطقه اعلام می کردند و دیگر اینکه اکثر شهدای ما داخل خاک عراق میباشند و ما مجوز وارد شدن به خاک عراق را نداشتیم. علیرضا می گفت: با اصرار زیاد قرار شد در مدت یک هفته (بعضی از همرزمانش میگفتند 10 روز)در منطقه کار کنیم، چنانچه یک شهید از بچه های لشکر 14 امام حسین(ع) پیدا کنیم تا مجوز کار را صادر نمایند و اجازه دهند وسایل خود را جهت شروع رسمی کار به محل یاد شده بیاوریم. 
 
 

از طرفی خوشحال بودیم که مجوز حضور در منطقه را گرفته ایم و از طرفی التهاب عجیبی که مبادا دست خالی برگردیم. مدت زمان ما کم بود. محور بسیار وسیع و فوق العاده خطرناک. همه چیز دست به دست هم داده بود تا ما بیشتر احساس یأس و ناامیدی کنیم اما با امید به رحمت خداوند کار را شروع کردیم هر روز با گذشتن از همین میدان های وسیع مین و سیم های خاردار و تله های انفجاری، خود را به محور عملیاتی لشکر می رساندیم و سرگردان بدنبال پاره های جگر این امت می گشتیم و در بازگشت هر روز ناامیدتر از دیروز. وضعیت منطقه، میدان های مین و موانع دیگر و حضور منافقین هیچ کدام ترسی در دل ما راه نمی داد جز اینکه مبادا فرصت تمام شود و دستمان خالی بماند و شهید یافت نشود.
دیگر ناامیدی در چهره تک تک افراد به خوبی رویت می شد تا اینکه صبح روز نیمه شعبان، بار دیگر ناامیدی از وجود بچه ها رخت بربست. روز عید بود و بچه ها به امید گرفتن عیدی، راه میدان مین و موانع را در پیش گرفتند. هر کدام از دوستان نجوایی داشت؛ این هم روز آخر کار ما و نیمه شعبان. حال عجیبی بر جمع حاکم شده بود.

بچه ها رمز حرکتمان را «یا مهدی(عج)» گذاشتند و تفحص روز آخرمان را آغاز کردیم. باید فردا به قرارگاه تفحص می رفتیم و خبر می دادیم که شهید داریم یا پیدا نکردیم. هرچه می گشتیم، هیچ اثری از شهدا نمی یافتیم.

آن روز یکسره تا عصر مشغول جستجو بودیم ولی همه ناامید و پریشان شده بودیم. همگی خدا خدا می کردند،خورشید هم سر به سرما می گذاشت و مثل اینکه زودتر می خواست خود را به پشت ارتفاع 178 برساند.

غروب نزدیک شد و آسمان به زیباترین شکل درآمده بود که بهترین نقاش ها با بکارگیری عالی ترین رنگ ها نمی توانند چنین صحنه ای نقاشی کنند. ما باید سریعاً منطقه را ترک می کردیم. لحظات وداع شروع شد. به بچه ها گفتم: برمی گردیم و دیگر هم اینجا نمی آییم. غروب نیمه شعبان است آقا جان ما قابل نبودیم. امروز با امید به شما کار را شروع کردیم. حال در این لحظه های آخر باید دست خالی برگردیم.

اشک، چشمان بچه ها را گرفته بود هر کس به دنبال چیزی می گشت تا به عنوان تبرک و یادگاری با خود به عقب بیاورد. یکی از بچه ها مشتی خاک برمی داشت. دیگری تکه ای از سیم خاردار و ته گلوله منور را بر می داشت و دیگری هم تجهیزات همراه رزمنده ای که پر بود از تیر و ترکش را جحذف فرمت متنمع آوری می کرد تا با خود بیاورد. 

سردار علیرضا غلامی (که بعد ها خودش توی فکه بهش شهادت رسید)می گفت: من هم به سمت یک شقایق که نظرم را جلب کرده بود، رفتم تا آنرا از ریشه کنده و در قوطی کنسروی قرار دهم و با خود به عقب بیاورم. وقتی آرام آرام داشتم دور شقایق را می کندم تا از زمین جدایش کنم، باورش بسیار سخت بود. درست شقایق روی جمجمه یک شهید سبز شده بود فریاد یا حسین (ع) یا مهدی(عج) یا زهرایم(س) بلند شد.

بچه ها همه به سمت من آمدند نمی توانم حال و هوای آن لحظه را برایتان تعریف کنم. اشک پـهنای صورتم را گرفته بود. با بچه ها آرام خاک های روی پیکر شهید را کنار می زدیم. و پشت سرهم صلوات نثار روحش می کردیم. پیکر مطهر شهید را کامل از زیر خاک بیرون آوردیم. بر استخوان های این شهید بوسه زدیم اما باز هم دلهره داشتیم که آیا این شهید پلاک هویت دارد؟ آیا از لشکر 14 امام حسین (ع) می باشد؟ با پیدا شدن پلاک شهید، همه بلند صلوات فرستادند.
دیگر یقین کردیم که امام زمان(عج) عنایت کرده حال می خواستیم نام شهید را بدانیم. 
برایمان جالب بود که اولین شهید تفحص شده در منطقه شرهانی را بشناسیم. شهید را همراه خود به چادر آوردیم بچه ها از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدند،ولی وقتی خوشحال تر شدند که پلاک هویت شهید استعلام شد.آن وقت دیگر روی پای خودمان بند نبودیم و واقعاً او هدیه ای از طرف آقامون بود؛ شهید مهدی منتظر القائم از شهدای لشگر 14 امام حسین (ع) در عملیات محرم.

 

شادی روح شهید مهدی منتظر القائم صلوات بفرستید


نگارنده : fatehan1 در 1392/5/7 10:52:28
 
 
شنبه 27 تیر 1394  5:45 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شوخی های جنگی

شوخی های جنگی
شنبه شب اول فروردین 1361، برخلاف‌ دوران‌ کودکی‌، حال‌ و حوصله‌ی‌ سال‌ تحویل‌ را نداشتم‌. رفتم‌ و گوشه‌ی‌ سنگر خوابیدم‌.
یکی‌ از بچه‌ها کتری‌ بزرگی‌ را که ‌صبح‌، کلی‌ با زحمت و‌ با خاک‌ و گونی‌ شسته‌ بود تا بلکه‌ کمی‌ از سیاهی‌ آن‌ کم ‌شود، روی‌ "چراغ والور " ) نوعی چراغ خوراک پزی نفتی) گذاشت‌. بوی‌ تند نفت‌ آن‌ و شعله‌ی‌ زردش‌، حال‌ همه‌ را گرفته‌ بود، ولی‌ چه‌ می‌شد کرد؟! 



در عالم‌ خواب‌، خود را داخل‌ سنگر دیدم؛ درست‌ در لحظه‌ی‌ تحویل‌ سال‌. خواب‌ بودم‌ یا بیدار، نمی‌دانم‌. فقط‌ یادم‌ هست که‌ یک‌باره‌ دیدم‌ کف‌ پایم ‌شعله‌ور شده‌ و می‌سوزد. سریع‌ از خواب‌ پریدم‌. غلام‌ بود؛ از بچه‌های‌ تبریز. سر شب‌ بهم تذکر داده بود که‌ اگر موقع‌ تحویل‌ سال‌ بخوابم‌، ناجور‌ بیدارم‌ خواهد کرد، ولی‌ باور نمی‌کردم‌ این‌ جوری‌! فندک‌ نفتی‌ را زیر جورابم‌ گرفته‌ بود. در نتیجه‌ جورابی‌ را که‌ کلی‌ به‌ آن‌ دل‌ بسته‌ بودم‌ که‌ تا آخر دوره‌ی سه‌ ماهه‌ی‌ مأموریت‌ با خود داشته‌ باشم‌، آتش‌ گرفت‌ و پای‌ بنده‌ هم‌ بعله‌! 

بدتر از من،‌ بلایی‌ بود که‌ سر رضا آوردند. او دیگر جوراب‌ پایش‌ نبود. یک‌ تکه‌ خرج‌ اشتعالی‌ توپ‌ لای‌ انگشتان‌ پایش‌ گذاشتند و با یک‌ کبریت‌، کاری‌ کردند که‌ طفلکی‌ کم‌ مانده‌ بود با سرعت‌ 100 کیلومتر در ساعت‌ به‌جای‌ تانکر آب‌، برود طرف‌ عراقی‌ها. 

با همه‌ی این‌ها، کسی‌ اخم‌ نکرد. همه‌ می‌خندیدند. از خنده‌ی‌ بچه‌ها خنده‌ام‌ گرفت‌. حق‌ داشتند. باید برمی‌خاستم‌ تا پس‌ از خواندن‌ دعای‌ تحویل‌ سال‌، چند آیه‌ قرآن‌ بخوانیم‌، سپس‌ روی ‌یکدیگر را ببوسیم‌ و رسیدن‌ سال‌ نو را تبریک‌ بگوییم‌. این‌ها که ‌سنّت‌ بدی‌ نبود. 

*** 

یکی از شب‌ها، در سنگر اجتماعی نماز جماعت مغرب و عشا برپا بود. حدود 20 نفر به‌راحتی می‌توانستیم در آن سنگر با هم نماز جماعت بخوانیم. یکی از برادران جلو رفت و شروع کرد به خواندن نماز. بقیه هم به او اقتدا کردند. رکعت دوم را که خواند، نشست تا تشهد بگوید. در همین حین یکی از بچه‌های آذربایجانی - که آن لحظه نماز نمی‌خواند و فقط برای اذیت در صف اول پشت سر امام جماعت ایستاده بود - با سوزن و نخ انتهای پیراهن او را به پتوی کف سنگر دوخت و به همان حال، در جای خود نشست. بقیه که متوجه کار او شده بودند، به خود فشار ‌آوردند تا جلوی خنده‌شان را بگیرند. امام جماعت تشهد را که گفت، خواست برای خواندن رکعت سوم بلند شود که احساس کرد لباسش به جایی گیر کرده. بریده بریده گفت: بحول ... بحول ... بحول ... ا... ا... 
نتوانست بلند شود. ناگهان صدای انفجار خنده در سنگر پیچید. همه به دنبال او که این کار را کرده بود، دویدند و از سنگر دررفتند.

 

نگارنده : fatehan1 در 1392/5/7 11:2:50
 
 
شنبه 27 تیر 1394  5:45 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

هم رزم شهید عطاالله میرمحمدی:

هم رزم شهید عطاالله میرمحمدی:
نمی خواستم باورکنم که سیدعطا شهید شده است 

یکی از دوستان گفت: خبر داری بچه محلتون هم کشته شده؟ دوستانی که آنجا بودند می دانستند من با سیدعطا یک ارتباط روحی و عاطفی خاصی داشتم. البته خودم هم یک چیزهایی متوجه شده بودم ولی نمی خواستم باور کنم.
شهید عطاالله میرمحمدی از جمله شهدایی بود که علاوه بر داشتن روحیه ای مهربان و سرشار از امید، همواره سبب دل گرمی رزمندگان بود و به عنوان برادری دلسوز، با محبت به دیگران سبب جذب آنان می شد. به همین منظور با دوست و هم رزم این شهید بزرگوار به گفت وگو نشستیم. متن زیر مصاحبه خبرگزاری دفاع مقدس با با هم رزم شهید عطاالله میرمحمدی است.   

جاذبه عجیبی در جذب افراد داشت

آشنایی من با سیدعطا به حضور ایشان در مسجد جامع خزانه بخارایی برمیگردد. اوقات خوب و باصفایی با این عزیز داشتیم. در آن زمان، جوانان و نوجوانان به لحاظ شرایط خانوادگی و فضای اجتماعی دچار یکسری کمبودهای عاطفی و خلأهای روحی بودند. فضای مسجدجامع هم یک فضای خاصی بود که همچنان هم باقی مانده است.

 در سال 61 که فضای کشور به لحاظ فکری و شرایط اجتماعی به شدت توسط منافقین آلوده شده بود، سیدعطا باهمان لباس پاسداری در کوچه و خیابان حضور پیدا می کرد. (آن موقع، هرکسی جرأت پوشیدن لباس پاسداری به دلیل مسایل امنیتی و مباحث مربوط به ترور و آدم ربایی و غیره را نداشت. همچنین منافقین هم در آن زمان دارای نفوذ خاصی در جامعه بودند و میتینگ های مختلفی در سطح شهر برگزار می کردند و در محله خزانه هم دارای پایگاه مستحکمی بودند که البته بعدها برخی از آنها را دستگیر و اعدام کردند.) همین موضوع سبب توجه بیشتر بقیه به ایشان شده بود.

سیدعطا جاذبه های عجیبی در جذب افراد داشت. شهید کاتبی و شهید خدیور از جمله کسانی بودند که رابطه عاطفی عمیقی با این شهید داشتند. سید عطا در آن زمان با سن حدود 29سال، نوجوانان و جوانانی را جذب خود کرده بود که حداکثر 19-18 سال سن داشتند و با او ارتباط عاطفی عمیقی برقرار کرده بودند.

 زمانیکه سیدعطا منزل نبود، در مسجد مشغول کارهای مختلف از جمله آموزش نظامی به بچه ها بود. شبهایی هم که حضور ایشان تا دیروقت به طول می انجامید، اجتماع بزرگ ما تبدیل به یک جمع خصوصی می شد. این جمع ها در مسجد، بیرون مسجد و یا فضاهایی که خود ایشان در نظر می گرفت تشکیل می شد.

عاشق حضرت اباعبدالله (ع)بود

سیدعطا خیلی به چایی علاقه داشت و همیشه در جمع های دوستانه، بساط چایی فراهم بود.ایشان به حضرت اباعبدالله علاقه و ارادت خاصی داشت و چون صدای خوبی هم داشت، گاهی اوقات نوحه و یا روضه ای می خواند. سیدعطا، تویوتا وانتی داشت و ما یک جمع 8-7 نفره بودیم که مشتری دائم آن محسوب می شدیم و شب گردی ها را در کنارهم گاهاً تا سحر می گذراندیم. این شب گردی تنها معطوف به ماه مبارک رمضان نبود و بعد از ماه مبارک هم ادامه داشت.

ورود ما به این فضاها سبب می شد خلأهای فکری، روحی، عاطفی و محرومیت هایی که گاهاً از سوی خانواده هایمان احساس می کردیم پر شود. سید عطا با روحیه دلی و لحن و بیانی که داخل و بیرون خانه داشت همه را جذب خود می کرد. در نهایت نیز، توصیه و سفارش ایشان باعث شد که ما هم لباس مقدس پاسداری را بر تن کنیم و در این عرصه به این نظام مقدس خدمت کنیم.

محبت کردن هیچ خرجی ندارد

ما یک اعتقادی داشتیم که برخلاف سیدعطا هیچ گاه درعموم از لباس پاسداری استفاده نمی کردیم و البته، هرزمانی سیدعطا لباسش را درمی آورد، برسر آن دعوا داشتیم که چه کسی بلافاصله آن را بر تن کند. عکس های آن زمان را دارم که مثلاً با همین لباس، شهید کاتبی هم عکس انداخته است. من هم آرم های لباس بچه ها را از تنشان جدا می کردم.

یک روز بنده، شهید کاتبی و شهید خدیور به همراه سیدعطا با تویوتا وانت به سمت پادگانی در بوم هن حرکت کردیم. بنده، شهیدخدیور و شهید کاتبی عقب ماشین نشسته بودیم و بر سر لباس سیدعطا دعوا می کردیم و هرکسی تلاش می کرد گوشه ای از این لباس را برای خود بردارد. طبق معمول، آرم لباس سیدعطا به من رسید.

ایشان در مراحل مختلف زندگی ما تأثیرگذار بود. بعضی اوقات آنقدر با رفتار و عمل خود(بدون هیچ عمل هنرمندانه روانشناسی) به ما نزدیک می شد و با ما گرم می گرفت که ما را به شدت مجذوب خود می کرد. سیدعطا همیشه به ما می گفت: محبت کردن هیچ خرجی ندارد.

در هیچ واژه ای نمی گنجد

من نمی توانم ایشان را در یک واژه قرار دهم چون واژه ها ممکن است گاهاً بتوانند به لحاظ ادبی حرف خود را بزنند ولی اینها در این واژه ها جا نمی شوند. اگر بخواهیم این کار را انجام دهیم، در حقشان اجحاف کردیم.

برای همه ارزش قائل بود

خود من، روش محبتی که به خانواده و یا هرکس دیگری که دارم کاملاً به سبک سیدعطا است و هیچ موقع آن را برای خودم کهنه نکردم. مثلاً شهید کاتبی فردی بود که خانواده اش تهران نبودند و تمام لحظات عمرش را با من یا سیدعطا می گذاراند و تا آخرین لحظات عمرش هم سیدعطا را فراموش نکرد. سیدعطا برای همه ارزش قائل بود و طوری به ما محبت می کرد که حتی شاید خانواده ما نیزنسبت به ما تا این اندازه محبت نمی کردند.

نان بازوی خودتان را بخورید

ایشان جدای احترام و ادب بسیار زیادی که برای پدر و مادرش قائل بود ،یک استقامت و صبوری خاصی داشت. سیدعطا به ما هم بسیار سفارش می کرد که حتماً احترام بزرگترها خصوصاً پدر و مادر را داشته باشید. شهید عطا به حلال یا حرام بودن روزی خیلی تأکید داشت و برای بچه ها در این رابطه خیلی صحبت می کرد. دائماً تأکید می کرد که باید در زندگی تلاش کرد و سختی کشید و می گفت: نان بازوی خودتان را بخورید و منتظر کسی نمانید.

سیدعطا یک تیکه کلامی داشت و به هرکسی که خیلی علاقه پیدا می کرد می گفت: "مرده شور" .

یک پلاتین برد ایرانی اختراع کرد

در آن زمان فردی از جریان نفاق که کارهای تبلیغاتی منافقین را هم انجام می داد، به سمت مسجد گرایش پیدا کرده و جذب سیدعطا شده بود. سیدعطا خیلی به او بها می داد و با او صحبت می کرد. خیلی ها به سیدعطا خورده می گرفتند و این کار او را ناصحیح عنوان می کردند. شاید این رفتار سیدعطا برای ما خیلی قابل درک نبود ولی او با همین رفتارهایش سبب جذب کسانی شد که حتی شاید این نظام اسلامی را نیز قبول نداشتند.  

سیدعطا در کار ادوات هم یک مهارت خاصی داشت و البته لازمه این کار، برخورداری از هوش و ذکاوت بالا بود که ایشان داشت. چون مانع ورود پلاتین بُرد به کشور می شدند، حتی در اواخر عمرش یک پلاتین برد ایرانی اختراع کرد.   

نمی خواستم باورکنم که سیدعطا شهید شده است

شهادت ایشان در عملیات خیبر اتفاق افتاد. اکثر بچه های محل هم در این عملیات شرکت کرده بودند. در آن زمان من در گردان تخریب لشگر10 بودم. در آن عملیات پیشروی داشتیم و به سمت جلو حرکت می کردیم که البته در آن موقع شهید عباسی هم با ما بود که متأسفانه به واسطه آتش شدیدی که دشمن بر سر ما می ریخت، این شهید را در آن منطقه جا گذاشتیم و برگشتیم.

صبح که برگشتیم، آنقدر گردان برهم ریخته بود که هیچ کس، کس دیگری را پیدا نمی کرد. من یادم هست که جزیره مجنون یک جزیره شمالی و یک جزیره جنوبی داشت. ما از جزیره جنوبی بدون اینکه خودمان بدانیم وارد جزیره شمالی شده بودیم. چون من در آنجا از گردان جدا شده بودم دنبال بچه محل ها می گشتم که متوجه شدم چندتن از بچه ها درگردان قمربنی هاشم از لشگر10 سیدالشهدا در جزیره شمالی هستند.

 به هرشکلی بود تلاش کردم خودم را به این بچه ها برسانم. در مسیر، فردی جلوی مرا گرفت و گفت: کجا میروی؟ گفتم: گردان قمربنی هاشم. گفت: وضعیت آنجا خیلی خراب است و بچه ها به دلیل آتش سنگین دشمن در کانال ها گیر کرده اند و به هیچ وجه امکان رفتن به آن منطقه نیست. گفتم: اشکالی ندارد و من به هرشکل ممکن باید به آنجا بروم. در نهایت به هرنحوی که بود خودم را به جاده ای در جزیره شمالی رساندم.

این جاده، خیلی عریض بود و هردو طرف آن نیز کانال کشی شده بود. در این کانال ها حدود 300-200 نفر به دلیل آتش سنگین دشمن نشسته بودند. عراقی ها هم با گوله مستقیم تانک می زدند و هیچ کس جرأت نمی کرد سرش را بالا بیاورد. خیلی اوضاع بسته و وحشتناکی بود. من دراین اوضاع توانستم بچه ها راپیدا کنم.

وقتی بچه ها را پیدا کردم دیدم خیلی پَکر هستند، گفتم: چه شده است؟ گفتند: هیچی. یکدفعه یکی از دوستان گفت: خبر داری بچه محلتون هم کشته شده؟ دوستانی که آنجا بودند می دانستند من با سیدعطا یک ارتباط روحی و عاطفی خاصی داشتم. البته خودم هم یک چیزهایی متوجه شده بودم ولی نمی خواستم باور کنم و به روی خودم بیاورم چراکه می دانستم سیدعطا هم در این گردان حضور داشته است.

خلاصه دوستان ما یک جوری به ما فهماندند که فلانی هم ظاهراً شهید شده است. زمانیکه این حرف ها را شنیدم دیگر در حال خودم نبودم و نمی دانستم چه کار می کنم. تلاش داشتم به هرشکلی که شده به آن طرف کانال بروم. فاصله مابین کانال ها هم حدود 20-15 متر بود و اگر کسی بلند می شد بلافاصله با گوله تانک می زدنش.

به هرحال به هر نحوی که شده طول این کانال را گرفتم و عقب رفتم تا از آنجا فرار کنم. بعضی به من می گفتند که نرو ولی من گوش نمی کردم و به راه خود ادامه می دادم. وقتی با ترفندها و کلک های مختلف به انتهای کانال رسیدم ، خودم را به آنطرف کانال رساندم.

نزدیک سیدعطا شدم. (کسانی در کنار کانال ها بودند و با خمپاره هایی که می انداختند سعی می کردند از بچه ها در مقابل دشمن پشتیبانی کنند. وظیفه سیدعطا هم همین بود. ظاهراً سیدعطا چند دقیقه ای کنار جاده نشسته و درحال استراحت کردن بود که یک گلوله خمپاره 60 به کنار او اصابت می کند و نیمی از صورت سیدعطا متلاشی می شود و به شهادت می رسد.)

 زمانیکه رسیدم دیدم چند تا از بچه های گردان، ماتم زده کنار جاده نشستند و اصلاً هم برایشان اهمیت ندارد که چه چیزی شلیک می شود، چه کسی شلیک می کند و به چه کسی می زند. برانکاردی هم کنار آنها بود که فردی داخل آن قرار داشت و یک پارچه سفید هم رویش کشیده بودند. به من هم نمی گفتند چه کسی است و می گفتند که یک شهیدی است. من هم اصلاً دلم نمی خواست جلو بروم و ببینم چه کسی در برانکارد است. در فضای ذهنی خودم دوست نداشتم سیدعطا باشد.

وقتی چشمم به پوتین های او افتاد با خودم گفتم خودش است و بعد می گفتم نه خودش نیست. در نهایت رسیدم کنار شهید و وقتی پارچه را کنار زدم متوجه شدم سیدعطا است. بدنم یخ کرد و دیگر در حال خودم نبودم و هیچ چیز متوجه نمی شدم. یادم نمی آید که دیگر چطور آن صحنه را ترک کردم و مرا عقب آوردند.

من ساربان، فرمانده گردان قمرم

در آن زمان شهیدی به نام شهید ساربان نژاد( من علاقه خاصی به ایشان دارم و هرموقع بهشت زهرا می روم، اول بر سر قبر ایشان حاضر می شوم) فرمانده گردان قمربنی هاشم بود. ایشان برای اینکه روحیه از دست رفته بچه ها را که به واسطه شهادت سیدعطا اتفاق افتاده بود به آنها برگرداند، بدون هیچ ترسی یکدفعه رفت وسط جاده و گفت: من ساربان، فرمانده گردان قمرم، ازهیچ چیز نترسید. در همین حال یک گوله توپ تانک به سمت او شلیک شد و سرش را از بدنش جدا کرد و درحالیکه همچنان بدون سر، چند قدمی حرکت می کرد، به زمین افتاد و به شهادت رسید.

سیدعطا از شهدای به یادماندنی هستند که همواره با یاد او زندگی می کنم.


نگارنده : fatehan1 در 1392/5/5 10:11:13
 
 
یک شنبه 28 تیر 1394  6:40 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

احتمالاً عملیات لو رفته است

احتمالاً عملیات لو رفته است
در انتظار اعلام رمز عملیات بودیم. مبادله گلوله‌های توپ و خمپاره تیربار در بین نیروهای ما و دشمن انجام می‌شد. پیش خودم گفتم: عراقی‌ها همه بیدار و آماده هستند؛ نکند عملیّات لو رفته باشد. 
«شهید حسین کهتری» رزمنده‌ دلاور کاشانی است که دیده‌بان بوده و خاطرات خود را از مناطق بانه، مریوان، پادگان سید صادق، اهواز، آبادان و خرمشهر و عملیات‌هاى والفجر 2, 3 و 8، بیت‏المقدس و کربلاى 5، و حتی لحظات حضورش در کنار فرمانده شهید «حاج حسین خرازى» و... را در دفتر کوچک همراهش به رشته تحریر درآورده است.

این یادداشت‌ها، خاطراتی از آغاز جنگ تا چند هفته قبل از شهادت او را دربردارد. شهید «حسین» چند هفته پس از آخرین یادداشت‌ها, به دلیل شدت عوارض ناشى از جراحت شیمیایى, در بیمارستانی در آلمان به ‏شهادت رسید.

خاطرات او در کتاب «سفر» به چاپ رسیده که به‌نوعی روزشماری از زندگی او نیز محسوب می‌شود. آنچه در ادامه می‌آید بخش نخست برگ‌هایی از یادداشت‌های این شهید عزیز است.

* شاید عملیات لو رفته است!

مشغول امتحانات ثلث سوم بودم که عملیات بیت‌المقدس شروع شد. دلم طاقت نیاورد و بعد از چند روز، عازم جبهه‌های جنوب کشور شدم. ما را به پایگاه شکاری – نیروی هوایی – اهواز بردند. نیروهای بسیار زیادی در آنجا، منتظر گرفتن سلاح و سازماندهی بودند. بعد از چند روز، به ما اسلحه دادند و راهی شهرک دارخوین که مقر لشکر امام حسین(ع) بود شدیم.

در لشکر امام حسین(ع) که مجدداً سازماندهی شدیم، گردان ما برای چند روز به خط پدافندی فرستاده شد تا در مراحل بعدی عملیات شرکت کنیم. هوای منطقه جنوب بسیار گرم و تا حدودی غیرقابل تحمل بود؛ خصوصاً در خط پدافندی که امکانات ما محدودتر بود. بچه‌ها از شدت گرما عموماً به بیماری اسهال و گلودرد مبتلا شده بود و مرتب از فرمانده گردان می‌خواستند تا زودتر آنها را با نیروهای دیگر تعویض کرده، بفرستند عقب.

روزها به خاطر گرمی هوا و اذیت مگس‌ها قادر نبودیم بخوابیم و شبها هم از دست پشه‌ها آسایش نداشتیم. بعد از 4– 5 روز که در خط پدافندی بودیم، به شهرک دارخوین برگشتیم. در مدت یک هفته‌ای که در شهرک بودیم، مجدداً سازماندهی شدیم و روز شنبه اول خرداد 1361 ساعت 10 صبح، سوار بر ماشین، به اردوگاهی که در خط دوّم بود، منتقل شدیم. تا عصر آنجا بودیم. حوالی غروب بود که دوباره سوار همان ماشین‌ها شدیم و به طرف خط مقدّم حرکت کردیم.

ماشین‌های حامل نیرو، از روی جاده اهواز – خرمشهر که چند روز پیش آزاد شده بود، به طرف خط مقدم در حرکت بودند. شور و شوق غیرقابل توصیفی در چهره‌ها موج می‌زد. از بعضی ماشین‌ها، صدای دعا و از بعضی دیگر، صدای شعار و سرودهای حماسی شنیده می‌شد.

هوا تاریک شده بود که به خط مقدم رسیدیم. از ماشین‌ها پیاده شدیم، تیمم کردیم و با پوتین و تجهیزات کامل، نماز مغرب و عشا را خواندیم. بچه‌ها حال عجیبی داشتند و مشغول راز و نیاز با خدای خویش بودند. انگار بعضی‌ها می‌دانستند این آخرین نمازشان است؛ از بس که طولش می‌دادند.

بچه‌های تخریبچی برای بازکردن معبر رفته بودند جلو. ما هم در انتظار اعلام رمز عملیات بودیم. مبادله گلوله‌های توپ و خمپاره تیربار در بین نیروهای ما و دشمن انجام می شد. پیش خودم گفتم: عراقی‌ها همه بیدار و آماده هستند؛ نکند عملیات لو رفته باشد؟

هوا کاملاً تاریک بود و از مهتاب خبری نبود. هرچند وقت، گلوله منوری که توسط عراقی‌ها شلیک می‌شد، در سینه آسمان به رقص در می‌آمد و منطقه را تا حدودی روشن می‌کرد. ساعت ده و سی دقیقه شب بود که به دستور فرمانده گردان، به ستون دو، از خاکریز خودمان عبور کرده، به سمت دشمن حرکت کردیم.

یکی از برادران، روی خاکریز، قرآن به دست ایستاده بود و بچه‌ها را از زیر قرآن رد می‌کرد. فاصله خط ما با خط عراقی‌ها حدود 2 کیلومتر بود. لشکر ما مأموریت داشت تا اروندرود پیشروی کرده، ارتباط نیروهای عراقی را که در خرمشهر مستقر بودند، با نیروهای سمت راست قطع کند. باید چندین خط دفاعی دشمن را شکسته، پس از عبور از جاده شلمچه – بصره و پشت سر گذاشتن نخلستان‌ها، به هدف مورد نظرمان که همان اروند رود بود، می‌رسیدیم. این راه حدود 8 کیلومتر بود. از خاکریز خودمان که رد شدیم، پا جای پای نفر جلویی می‌گذاشتیم و پیش می‌رفتیم. با روشن شدن گلوله‌های منوّر دشمن، ستون متوقف می‌شد و همه روی زمین می‌نشستیم و پس از خاموش‌شدن منوّر دوباره حرکت می‌کردیم.

بعد از مدتی پیاده‌روی، به میدان مین نیروهای عراقی رسیدیم. دست بچه های تخریب درد نکند؛ معبری به عرض 3 متر باز شده بود و در 2 طرف معبر نیز چوب‌های کوچکی نصب کرده بودند که روی آنها با شبرنگ علامت‌گذاری شده بود، تا بچه‌ها به اشتباه وارد میدان مین نشوند. برادر "مهدی نصر" – فرمانده گردان – به همه بچه‌ها گفته بود: «وقتی از میدان مین گذشتید، به سمت چپ و راست بروید. اگر عراقی‌ها متوجه‌تان نشدند، تیراندازی نکنید؛ مگر به دستور من. وقتی هم تیراندازی می‌کنید، توأم با فریاد «الله اکبر» باشد تا صدای «الله اکبر» و شلیک گلوله‌هایتان، دل دشمن را بلرزاند.

بعد از میدان مین، یک ردیف سیم خاردار بود که در فاصله 30 متری بعد از آن، سنگرهای نگهبانی دشمن قرار داشت. تعداد زیادی از بچه‌ها، از میدان مین عبور کرده بودند و تعداد کمی, از جمله من, هنوز 20 متری مانده بود تا از میدان مین خارج شویم.

* تأثیر آیه "و جعلنا..."

در همین بین نیروی‌های خودی، با دشمن درگیر شدند. ما هم با سرعت بیشتری دویدیم و از میدان مین خارج شدیم. با این که تعداد زیادی منوّر در طول راهی که می‌آمدیم، توسط عراقی‌ها شلیک شده بود، با این وجود، نگهبانان عراقی، ستون به آن درازی را ندیده بودند و غافلگیر شدند و این نبود جز تأثیر آیه «و جعلنا من بین ایدیهم سداٌ و من خلفهم سداً، فاغشیناهم فهم لا یبصرون» که بچه‌ها مرتّب آن را زمزمه می کردند. این آیه‌ای است که پیامبر اسلام(ص) وقتی که می‌خواست از میان دشمنانش عبور کند، آن را خواند و هیچ‌کدام از دشمنان اسلام متوجه عبور پیامبر نشدند.

از خاکریزها گذشتیم و مقداری پیشروی کردیم. در همین بین، گلوله منوّری در آسمان روشن شد و ما دیدیم که 200 متر جلوتر، یک ماشین ایفای عراقی 30-40 نفر را سوار کرده، قصد فرار دارد. آخرین نفر که سوار ایفا شد، یکی از بچه‌هایی که کنارم بود، با آرپی جی به طرف ایفا شلیک کرد. موشک آر پی جی درست از در عقب ایفا رفت داخل و در بین نیروهای عراقی منفجر شد و ماشین را هم به آتش کشید. در زیر نوری که از آتش گرفتن ماشین به وجود آمده بود، تعداد زیادی از نیروهای عراقی را دیدیم که دسته جمعی در حال فرار بودند. ما هم از عقب، همه آنها را بستیم به رگبار. به این ترتیب، خاکریز اوّل عراقی‌ها به تصرّف رزمندگان اسلام درآمد و ما...

* مگر نه اینکه هر تیری از جانب خدا مأموریتی دارد؟

چند تیربار عراقی مرتب تیراندازی می‌کردند و بچه‌ها را زمین‌گیر کرده بودند. ما باید هرچه زودتر سنگرهای تیربار را خاموش می‌کردیم و به پیشروی خود ادامه می‌دادیم. در حالی‌که روی دو زانو نشسته بودم و به سمت نیروهای دشمن تیراندازی می‌کردم، یک موشک آر پی جی مقابلم منفجر شد. دیگر هیچ‌جا را نمی‌دیدم. ترسیدم. فکر کردم کور شده‌ام و نمی‌توانم در ادامه عملیات شرکت کنم؛ امّا دقایقی بعد که چشمانم به تاریکی عادت کرد، متوجه شدم که چشم‌هایم سالم است.

تیربارهای عراقی مرتب و بدون وقفه کار می‌کردند و فشنگ‌های رسام آنها به طرف ما می‌آمد و در بین بچه‌ها گم می‌شد. هرکس قسمتش بود، به او می‌خورد؛ مگر نه اینکه هر تیری از جانب خدا مأموریتی دارد؟!

حدود 5 دقیقه‌ای بود که زمینگیر شده بودیم، کسی جلو نمی‌رفت و فقط تیراندازی می‌کردیم. تا اینکه به حول و قوّه الهی، سنگرهای تیربار دشمن منهدم شد و ما 8 نفری که در کنار هم بودیم، از سیم‌های خاردار عبور کرده، روی خاکریز دشمن رفتیم. هر لحظه ممکن بود یکی از عراقی‌ها از سنگری بیرون بیاید و ما را به رگبار ببندد؛ اما انگار همه آنها فرار کرده بودند.

به این ترتیب، خاکریز اوّل عراقی‌ها به تصرّف رزمندگان اسلام درآمد و ما به سمت خاکریز بعدی که عمود بر خاکریز اوّل بود، حرکت کردیم. سنگرهای تیربار دشمن، یکی پس از دیگری منهدم می‌شد. به هر چیزی که می‌رسیدیم، آن را منهدم کرده، به آتش می‌کشیدیم و پیش می‌رفتیم. بچه‌ها در حین پیشروی، با صدای بلند دعا می‌خواندند و ائمه اطهار(ع) را به یاری می‌طلبیدند. به حول و قوه الهی، خاکریز دوم هم سقوط کرد و رفتیم به طرف خاکریز سوم که در سمت راست ما قرار داشت. در حالیکه به سمت خاکریز سوّم پیشروی می‌کردیم، به طرف ما تیراندازی می‌شد؛ اما وقتی به خاکریز رسیدیم، همه عراقی‌ها فرار کردند و تانک‌ها و نفربرهای زرهی خود را جا گذاشتند.

بعد از تصرف خاکریز سوم، به نخلستان رسیدیم. در اینجا، کار ما تا حدودی مشکل می‌شد؛ چرا که عراقی‌ها به راحتی می توانستد در پشت نخلها پنهان شده، ما را هدف قرار دهند. بچه‌ها به حالت دشتبانی می‌رفتند جلو و منطقه را پاکسازی می‌کردند. در میان نخلها و در کنار سنگرهای عراقی، پتوهایی روی زمین پهن بود. بر روی یکی از همین پتوها، ظرفی آب، مقداری شکر و یک شیشه آبلیمو قرار داشت. انگار می‌خواستند شربت آبلیمو درست‌کنند که ما فرصت این کار را از آنها گرفته بودیم...

نگارنده : admin2 در 1392/5/5 17:21:33
 
 
یک شنبه 28 تیر 1394  6:40 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ورزش در جبهه + تصاویر

ورزش در جبهه + تصاویر
قبل تر هم گفته شد که جبهه در دوران دفاع مقدس فقط تک بعدی (مثلا نظامی گری) نبود و به تمام معنی یک زندگی بود با همه خنده ها، ناراحتی ها، درس خواندن ها، کار کردن ها، عبادت ها، ورزش ها و ...


قشنگی جبهه در این بود که همه چیز جای خودش بود و چیز خوبی بین رزمنده ها مغفول نمی ماند. از جمله کارهای روزانه و مداوم بین بچه ها – علی الخصوص در زمانهای غیر از عملیات – ورزش بود. از نرمشهای صبحگاهی تو میدون صبحگاه دوکوهه تا ورزشهای حرفه ای تر مثل باستانی، فوتبال و....
ورزش باستانی بخاطر خصلت و خوی پهلوانی که در اون موج می زد در بین رزمنده ها خیلی طرفدار داشت ولی بقیه ورزشها هم با توجه به موقعیت ها و امکانات بکار گرفته می شد. با توجه به اینکه این ایام همه نگاه ها به المپیک معطوفه ما این پست قافله رو به گوشه هایی از ورزش رزمندگان اختصاص دادیم تا یادی کنیم از اون قهرمانان و پهلوانان واقعی....

ورزش باستانی 
«... در اوضاع و احوالی که سخت نیاز به تحرک بود کاستی‌های لوازم جنگی نمود نداشت. بعضی باستانی کار می‌کردند در حالی که قابلمه غذا ضربشان بود و تفنگ، میل و تخته شنای‌شان و قبضه آر.پی.جی، کباده‌شان. از پوکه توپ 106میل درست می‌کردیم، دسته‌ای به آن جوش می‌دادیم و اگر قابلمه غذا نبود، منبع آبی را که با ترکش ضدهوایی آبکش شده و بلااستفاده بود طبل می‌کردیم.به هر ترتیب، خودمان را حرکت می‌دادیم...»

ورزش در جبهه - قافله شهدا Qafeleh.ir

شطرنج
«... بعد از این‌که حضرت امام(ره) شطرنج بدون برد و باخت را جایز شمردند، ما در جبهه هر وقت فرصت پیدا می‌کردیم با بچه‌ها شطرنج می‌زدیم. با کاغذ و مقوا صفحه شطرنج را به همان ترتیب سیاه و سفید می‌کشیدیم. به جای مهره سرباز از پوکه کلاش، به جای اسب از پوکه دوشکا، به جای وزیر از پوکه ضد هوایی 57میلی‌متری و به جای شاه از پوکه ضد هوایی تک‌لول استفاده می‌کردیم. حالا صفحه این شطرنج را با اقلام ذکر شده در نظر بگیرید...» «...شطرنج در جبهه دونفره نبود، اغلب سه، چهارنفره یا بیشتر بود. بعضی چفیه -دستمال مربع‌شکل نخی- را صفحه شطرنج می‌کردند. به این ترتیب که تعدادی از مربع‌های آن را مانند صفحه شطرنج واقعی سیاه می‌کردند...»

ورزش در جبهه - قافله شهدا Qafeleh.ir

فوتبال
«... برای بازی فوتبال یک تیم ایرانی می‌شدیم، یک تیم عراقی. به محض این‌که دروازه دشمن گل‌باران می‌شد همه با ا...اکبر تشویق می‌کردند و به هیجان می‌آمدند. در ضمن بازی نیروهای عراق فرضی را مسخره می‌کردیم و به عربی شکسته بسته به آن‌ها متلک می‌گفتیم، اما وقتی عراقی‌ها به ما گل می‌زدند همه عصبانی می‌شدند.

ورزش در جبهه - قافله شهدا Qafeleh.ir

والیبال
«... برای رفع خستگی از گشت روزانه عملیات خیبر یک بازی ترتیب دادیم. در محوطه‌ای خاکی و پر از چاله و چوله با دو قطعه چوب و چند تکه طناب به هم گره‌زده تور والیبال درست کردیم. بعضی وقت‌ها وضع از این هم بدتر بود. از پوکه به جای میله و چوب و از ملحفه سوراخ‌سوراخ به جای تور استفاده می‌کردیم...»

ورزش در جبهه - قافله شهدا Qafeleh.ir


نگارنده : fatehan1 در 1392/5/5 11:55:41
 
 
یک شنبه 28 تیر 1394  6:40 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

من مثل همیشه، بی تاب نبودن های او

من مثل همیشه، بی تاب نبودن های او
رفتن او همانا و شروع بی تابی های من همانا. تاب ماندن را نداشتم. اگر می خواستم می ماندم اما بدون نوروز علی هرگز. می خواستم تمام لحظاتم را کنار او باشم و لبریز از محبت او شوم. 

خبرگزاری دفاع مقدس: نوروزعلی ایمانی‌نسب در روز ۱۶مهر ۱۳۳۹به دنیا آمد و پس از پایان دوره سربازی، از جمله اولین نفرات اعزامی به جبهه بود. به جز چند روزی که برای مرخصی یا درمان مجروحیت‏‌هایش به پشت جبهه برمی‌گشت، بقیه روزها در جبهه بود. سردار شهید مهدی زین‌الدین فرمانده شهید لشگر ۱۷علی ابن ابیطالب (ع) درباره شهید نوروز علی ایمانی‌نسب گفته بود: من اگر ۱۰نفر مثل ایمانی نسب داشتم تا قلب بغداد می‏‌رفتم.

سردار ایمانی‌نسب فرمانده گردان ادوات تیپ ۱۲قائم (عج) سمنان پنجم مردادماه ۱۳۶۷ در عملیات مرصاد به شهادت رسید و حالا بعد از گذشت سالها، پای صحبت با همسر او می نشینیم.

داستان یک زندگی شیرین

در یک محل زندگی می کردیم. سال 60 بود که به خواستگاری من آمدند. نوروز علی در استخدام سپاه بود. من عاشق سپاهی ها بودم و علاوه بر این چون همسایه بودیم و شنخات کافی از او داشتم، باعث شد که او را به عنوان همسر بپذیرم.

28 بهمن سال 60 خود را کنار نوروز علی در زیر یک سقف پیدا کردم. عید را کنار هم گذراندیم. قصد داشت که در خرداد ماه به جبهه برود. اما از طرف سپاه اعزام نشد، چون تازه ازدواج کرده بودیم، مانع رفتن به جبهه شدند.

بالاخره بعد از مدتی دوباره پا به میدان نبرد گذاشت. رفتن او همانا و شروع بی تابی های من همانا. تاب ماندن را نداشتم. اگر می خواستم می ماندم اما بدون نوروزعلی هرگز. می خواستم تمام لحظاتم را کنار او باشم و لبریز از محبت او شوم. پس به او اصرار کردم که من را هم با خودش ببرد. همان طور هم شد. به  اهواز نقل مکان کردیم و از طرف سپاه در یک خوابگاه مستقر شدیم. حالا می توانستم هر روز، هر یک ماه یکبار همسرم را ببینم و یا حداقل مطمئن بودم که به او نزدیک ترم.

1363، پسرم مجید در سرخه به دنیا آمد، اما نوروزعلی کنار ما نبود، بلکه در عملیات بدر، کنار دیگر رزمنده ها از اسلام  و مرز و بوم دفاع می کرد. مجید دو ماهه بود که آغوش پدر را لمس کرد و برای اولین بار او را در قاب چشمانش دید.

بعد از آن دوباره به جنوب رفتیم. هنوز 15 ماه از تولد مجید نگذشته بود که فرزند دومم را ناقص و در 7 ماهگی به دنیا آوردم، اما او هرگز در این دنیا نفس نکشید که دکترها علت آن را گازهای شیمیایی می دانشتند. وقتی فرزندم در بیمارستان اهواز به دنیا آمد، همسرم کنارم نبود. لحظات سختی بود. هیچ گاه آن دقایق از خاطرم پاک نمی شوند.

سال 67، زهرا به دنیا آمد. قطعنامه قبول شده بود و می شد بی قراری را از چشمان نوروزعلی خواند. زهرا 10 روزه بود که نوروز علی 30 تیر 1367 برای آخرین بار در قاب خاطراتم ظاهر شد و برای همیشه خانه را به مقصد کردستان ترک کرد.

31 تیر زنگ تلفن خانه به صدا در آمد. خودش بود. می گفت: "شناسنامه ام را برایتان فرستادم. بروید و شناسنامه برای دخترم، زهرا بگیرید. برایتان یک نامه هم نوشته ام. دوباره با شما تماس می گیرم".

صدای نوروز علی هنوز در گوشم زمزمه می شود که دوباره با شما تماس می گیرم. اما سر قولش نماند. هیچ وقت تماس نگرفت. نوروزعلی که به خوش اخلاقی زبانزد بود، بد قولی کرد و من، مجید و زهرا را برای سالیان دراز تنها گذاشت.  

 

 
 
یک شنبه 28 تیر 1394  6:40 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تولد در کربلا؛ شهادت در مرصاد

تولد در کربلا؛ شهادت در مرصاد
پدر شهید «سیدمهدی محمدی» می‌گوید: بعد از عملیات مرصاد به معراج شهدا رفتیم؛ صورت سیدمهدی سوخته بود؛ پیکرش کاملاً سیاه شده بود؛ او را از طریق دندان‌ها و موهای حنایی‌رنگ و فرفری‌اش شناسایی کردیم. 
شهید «سیدمهدی محمدی» سومین فرزند خانواده است که خرداد 1347 در محله با‌ب‌الطاق کربلا به دنیا آمد، راه و رسم کربلایی شدن را آموخت؛ برادرش شهید «سیدصاحب محمدی» در اول مرداد 1367 در سه راهی کوشک به شهادت رسید و سیدمهدی هم در عملیات «مرصاد» 4 روز بعد از شهادت برادرش به کاروان شهدا پیوست.

* سیدمهدی برای رفتن به جبهه گریه می‌کرد

رقیه سادات محمدی مادر شهیدان می‌گوید: وقتی که از کربلا به تهران آمدیم، سیدمهدی 5 ساله بود. مسجد امام حسین(ع) نزدیک منزل‌مان بود و سیدمهدی همیشه به آنجا می‌رفت. او در 7 سالگی وارد مدرسه ‌شد. سیدمهدی 10 ساله بود که انقلاب شد و او هم بدون ترس در تمام راهپیمایی‌ها حضور داشت.

سیدمهدی پس از گذراندن دوره‌های تحصیل ابتدایی و راهنمایی، برای گذراندن مقطع دبیرستان وارد مجتمع رزمندگان ‌شد و دیپلم گرفت. در بین تحصیل در بسیج پادگان ولی‌عصر(عج) دوره آموزش نظامی را گذراند و اصرار زیادی داشت که به جبهه برود و ما را هم شدیداً برای موافقت در این زمینه، تحت فشار می‌گذاشت. طوری که با گریه و تمنا می‌خواست در رفتن به جبهه کمکش کنیم اما سنش کم بود و نمی‌گذاشتند برود تا اینکه در اوایل 17 سالگی‌اش وارد جبهه شد و چهار سال به صورت مداوم در جبهه بود.

* سیدمهدی در نوجوانی با پول تو جیبی‌اش به جبهه کمک می‌کرد

فاطمه سادات محمدی خواهر این شهیدان محمدی در ادامه می‌گوید: سیدمهدی خیلی مهمان‌نواز بود به قدری که اگر کسی به منزل ما می‌آمد، کفش یا وسایل‌اش را پنهان می‌کرد تا آنها بیشتر پیش ما بمانند. از بچگی به مسجد امام حسین (ع) می‌رفت، با دست‌های کوچکش قرآن‌ و جانمازها را مرتب ‌می‌کرد، کفش‌های نمازگزاران را جفت می‌کرد و تا جایی که دستش می‌رسید گرد و غبار را از در و دیوارهای مسجد پاک می‌کرد. بعد که بزرگتر شد و به جبهه رفت، وقتی به مرخصی می‌آمد، به مادرم در کارهای منزل مثل سبزی پاک کردن و جارو و شستن رخت و لباس‌ها کمک می‌کرد.

وقتی هم که من ازدواج کردم، خیلی کمک حالم بود؛ می‌آمد و خریدهای ما را انجام می‌داد؛ گاهی هم که من بیرون از منزل کاری داشتم، به خانه‌مان می‌آمد و از پسرم نگهداری می‌کرد تا من برگردم. بنده انتظامات بیت امام خمینی(ره) بودم. در اوایل ورود حضرت امام(ره) به مدرسه علوی اصرار فراوانی داشت که او هم انتظامات بیت امام شود. بعد از جنگ هم در هنگام کمک کردن به جبهه همیشه به نام فرد دیگری پول تو جیبی‌اش را به جبهه می‌داد چون از تظاهر خوشش نمی‌آمد. او همیشه در نماز جمعه شرکت می‌کرد و به مراسم دعای کمیل، توسل و ندبه هم می‌رفت و رفتن به زیارت شهدای بهشت‌زهرا (س) هم جای خودش را داشت.

* می‌ترسید پیش شهدا دفن نشود

زهرا سادات محمدی خواهر کوچکتر شهید سیدمهدی محمدی بیان می‌دارد: وقتی سیدمهدی از جبهه به مرخصی می‌آمد، به اتفاق مادر به بهشت زهرا (س) می‌رفتیم؛ در طول مسیر از خاطرات شهدا و هدفی که رفتند، می‌گفت. وقتی که به بهشت زهرا (س) می‌رسیدیم به قطعه‌های نگاهی می‌کرد و می‌گفت «همه جاها پر شده!» در ابتدا منظورش را نمی‌فهمیدیم اما بعدها به این نتیجه رسیدیم که سیدمهدی می‌ترسید جایی برای دفن او در قطعات گلزار شهدا نماند

* دو پسرم طی 5 روز شهید شدند

سیدجمال محمدی پدر شهیدان می‌گوید: سیدمهدی از سال 1363 به مدت 4 سال پی در پی به جبهه رفت. بعد از تمام شدن جنگ تحمیلی، سیدمهدی به خانه آمد و گفت «جنگ تمام شده و می‌خواهم به دانشگاه بروم و درسم را ادامه بدم». دوشنبه اول مرداد سال 67 روز عید قربان بود که سیدمهدی برای خواندن نماز عید به دانشگاه رفت و ساعت 10 و نیم به خانه آمد.

ـ مهدی جان، دیشب خواب صاحب را دیدم؛ احتمالاً شهید یا زخمی شده.

ـ من می‌دانم شهید شده.

ـ خب تو حالا نرو تا خبری از صاحب بگیریم.

ـ صاحب شهید شده؛ به مادرم نگو؛ اسلام در خطر است من هم باید بروم.

و سید مهدی هم رفت و چهار روز بعد از سیدصاحب شهید شد؛ در پنجم مرداد.

برای سیدصاحب در حسینیه «سجادیه» خیابان شهید مدنی مراسم گرفته بودیم. یکی از دوستان در همان روز به معراج شهدا رفته بود و روی تابوتی اسم شهید «سیدمهدی محمدی» را دیده بود. او به مراسم آمد و دامادمان را صدا زد و این جریان را گفت. در آن مراسم غوغایی شد و همه به دور از چشم ما خبر شهادت سیدمهدی را هم به حاج آقای مراسم دادند و مجلس دو ساعته را در نیم ساعت جمع کردند. می‌خواستند خبر شهادت سیدمهدی را هم اعلام کنند که بعضی از دوستان گفتند هیچ چیز نگویید. به منزل آمدم و دیدم انتهای کوچه خیلی شلوغ است. با اینکه تعجب کرده بودم اما چیزی نگفتم و به خانه آمدم؛ خواستم کمی استراحت کنم که در عالم رویا دیدم مهدی هم شهید شده است.

بعد از آن به مسجد رفتم و یک نفر از دوستان در مسجد به من گفت «وقتی سیدصاحب شهید شد، چه حالی داشتی؟» گفتم «فدای اسلام که شهید شد» بعد گفت «شنیدم مهدی هم زخمی شده است» گفتم «بگویید شهید شده است؛ من خواب دیدم».

* سیدمهدی را از دندان و موهایش شناسایی کردیم

چند روز بعد به اتفاق یکی از دوستان به معراج شهدا رفتیم؛ صورت سیدمهدی سوخته بود؛ پیکرش کاملاً سیاه شده بود. سید مهدی جثه کوچکی داشت؛ منافقان او را به شدت شکنجه کرده بودند؛ دستش هم از مچ قطع شده بود و تیری هم به پایش زده بودند. بدنش چند شبانه‌روز زیر آفتاب مانده بود. او را از طریق دندان‌ها و موهای حنایی رنگ و فرفری‌اش شناسایی کردیم و پیکرش در قطعه 40 گلزار شهدای بهشت زهرا(س) با یکی دو ردیف فاصله با سیدصاحب به خاک سپرده شد.

نگارنده : admin2 در 1392/5/5 17:22:48
 
 
یک شنبه 28 تیر 1394  6:40 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها